1-اول هر ماه اينطور شروع مي شود که همکارم مي نشيند پول هايش را مي شمارد.هي تف مي زند به سرانگشتش و هي مي شمارد...71...72...73...74...75...76هي کم مي آورد هي دوباره مي شمارد...(ياد حميد مي افتم همکلاسي راهنمايي که هي ناخن مي کشيد روي تخته سياه و تن يک جماعت مور مور مي شد).
بعد خودکار سبزش را مي کشد بيرون و خط مي کشد روي قرض هايش.مثل اسکروچ.
اول هر صبح هم اينطور شروع مي شود که همکارم چايي را هورت مي کشد.سلام مي کنم.سلام مي کند.باز هورت مي کشد.بعد چايي ام را از پيرمرد مي گيرم.مي روم سراغ روزنامه ها...و يواشکي هورت مي کشم.

2-عصر رفتيم پارک پرديسان.هميشه فکر مي کردم اينجا پارک حيات وحش است و از اينجور صحبت ها.رفتم ديدم 2 تا غاز و يک خرمگس انداخته اند توي قفس.اين شد پارک حيات وحش!
3-فکر کنم براي اينکه زود زود upکنم دارم هر موضوع بي مزه اي را مي نويسم.اينجوري مي نويسم چون نمي خواهم سياسي بنويسم و الان اجتماع و اقتصاد و حتي ورزش ما هم سياسي شده.ببخشيد!
نظرات (3)
سلام
خيلی وقته دنبالت می گشتم يه خبری دارم که فقط حاضرم به شما بگم و بس !!!!
يک نفر در يک روستای يک شهرستان دورافتاده پس از 24 سال خدمت دريک سازمان دولتی فقط بيست و پنج هزار تومان(25000 تومان) حقوق می گرفت که پس از کشف شدن اين نفر و اعتراضش برای اينکه گندش درنياد ازآن سازمان اخراج شد.
آقای نجف زاده ازت خواهش می کنم بم ايميل بزن تا مدارک را در اختيارت بزارم. به خدا قسم خبر واقعی است.
ارسال شده توسط علی ابراهيمی | February 14, 2009 2:06 AM
ارسال شده در February 14, 2009 02:06
از حمید گفتین یاد هومن افتادم که وقتی بچه بودید
گربه سیاه جوجه هاتونو میخوره..
جوجه ام را دیروز بردی
دوستم میکوید ماهیش راخوردی...
تعجب نکنید, اینارو توی مصاحبتون با احمد نجفی گفتین فکر کنم سال85 فروردین بود
راستی هنوز هومن خان رو میبینید؟؟؟؟
ارسال شده توسط معصومه سادات | April 29, 2009 7:28 AM
ارسال شده در April 29, 2009 07:28
عادت جزوی از زندگی ِما ایرانیان شده...
عادت می کنیم به همه چیز تا از تلخی های روزگار دردمان نیاید...
شاید نگاه منفی باشد...ولی حداقل توصیف واقعیت است نه تعریف و تمجید الکی!
ارسال شده توسط نسترن محمودزاده | May 3, 2009 11:10 PM
ارسال شده در May 3, 2009 23:10