« همين! | صفحه اصلی | عادت مي کنيم »

شترسواری

زندگی خبرنگاری مثل شترسواری می ماند...با این همه بالا و پایینی که دارد.
خواب هایمان هم خبری شده.خواب دیدم گرگ خوش تیپی که آب از لب و لوچه اش می ریخت روی دو تا پا ایستاده بود و بدبختی بلد بود قفل در خانه ها را هم باز کند.

صبح ته چشم های پسرم یک چیزی بود که می گفت:"دیدی راست گفتم".

wolf%2520cartoon%2520for%2520web2.jpg

ارسال نظر

نظرات (8)

سلام خیلی قشنگ بود...
کوتاه بود دلنشین.
از این گرگ ها این روزا فراوونه ..
خدا نکنه یه روز اقا گرگه شیم اما خدا کنه هیچ وقت گوسفند اسیر دست این گرگها نشیم..
همیشه موفق باشید و دچار غرور هرگز..
منتظر مطالب بعدی تون هستم..
یا علی.

سلام وبلاگ زیبایی داریداگر تمایل به تبادل لینک دارید مرا لینک کنید وبرایم پیام بگذارید
راستی من هنر جوی گویندگی واجرا هستم و وبلاگم در همین زمینه است به نظرتون منم یروز مجری میشم؟
در پنه حق باشید

گلنار:

سلام،خسته نباشد/
براي اينكه يك گزارشگر خوب وعالي شد چه بايد كرد ؟اميدوارم جواب دهيد.

شاید بچه ها چهره واقعی آدم ها را با قلب پاک و بزرگشون میبینند اما ما آدم بزرگا (البته به ظاهر بزرگ)حتی وقتی تو خواب پرده از چهره هامون برداشته میشه سعی در انکارش داریم...

سلام خسته نباشین خودمو خفه کردم تا وبتون رو یابیدم که بحمدا...توفیق حاصل شد.بااجازه لینک میدم

تو سایتم بیا 1 نظر بده بزار ذوق کنم

تو سایتم بیا 1 نظر بده بزار ذوق کنم

ستاره:

سلام
خوابتون هم قشنگ بود
خدا پسرتون رو براتون حفظ كنه
من هميشه از خبر خواندن و از جسارت شما از بيان شيواتون خوشم اومده و مي آيد و شما را سمبلي براي هر روزنامه نگاري مي دانم كه شايد روزي الگوي خودم باشد.

درباره

این صفحه حاوی یک نوشته از سايت که در February 5, 2009 10:34 PM ارسال شده می باشد.

ارسال قبلی این سايت همين! بوده است.

ارسال بعدی این سايت عادت مي کنيم است.

در صفحه اصلی و یا با دیدن آرشیو می توانید موارد خیلی بیشتری پیدا کنید.