يک روز زمستاني که مجبور شدم شيفت گويندگي ام را عوض کنم به ياد آقاي سکسکه افتادم که درست وقتي قرار بود يک روز خوب را شروع کند سکسکه مي آمد و همه چيز خراب مي شد.
همه"چپ چپ" نگاهش مي کردند که يعني چرا خرابکاري کردي و آقاي سکسکه هم با آن دماغ گنده و کلاه کوچولو و چشم هاي ريز جواب نمي داد و مي رفت.همين حرص آدم را در مي آورد.خب بگو" دست خودت که نيست...".
جانم برايت بگويد...خلاصه....يک روز زمستاني بود که از صبح تا شب ، هيک ... هيک... هيک ...مي کردم و نمي شد خبر بخوانم و حسابي به يادش افتاده بودم....

نظرات (1)
خب بعدش ؟؟؟
ارسال شده توسط roza | May 10, 2009 11:05 AM
ارسال شده در May 10, 2009 11:05