1-وقتي عراق بودم يک بار سروکارم براي صدور يک کارت ويژه به پايگاه امريکايي ها خورد.تقريبا 10 باربازرسي شدم.اولين حلقه سربازها قدشان خيلي کوتاه بود.سياه بودند.کدر بودند.قدشان ميني ماينري بود.يکيشان از فيجي بود .جلوتر که مي رفتم قدشان بلند ترميشد.بدبخت بيچاره هايي که براي گرفتن کمي دلاريا اقامت امريکا به عراق امده بودند را درموقعيت هاي پرخطرتر کاشته بودند.کم کم رسيدم به آخرين حلقه.جان بود فکرکنم افسر چشم آبي و قدبلندي که راحت زيرکولرلم داده بودوتوي چشمهاش هيچ مروتي نبود.گفتند براي صدور کارت بايد انگشت نگاري کنم.خون هم گرفتند.دوساعت طول کشيد تا ازمن اثرانگشت گرفتند.همه شان جمع شده بودند که اين اثرانگشتش چراثبت نمي شه!منم کم کم کپ کرده بودم خودم! حالا آشپز دفتر يک بيماري عجيب و غريبي گرفته بودومن ازترس مبتلا نشدن تند تند دستم را مي شستم.شايددليلش اين بود!
2-محمد اقا سلماني محله ما انقدر حرفهاي سياسي راباهيجان وحشتناکي به خورد من مي دادکه تو هم جاي من بودي با اون قيچي و تيغي که دستش بود جرات اظهارنظرمخالف نداشتي.آخرش هم دوتا جاپا گذاشت روي سرم.
محمد آقا!من الان چي کار بايد بکنم؟
نظرات (137)
با سلام خدمت اقاي نجف زاده.سال نو شما مبارك باشه.حالا خدا را شكر كه سالم به وطنتون اومديد.
ارسال شده توسط مطهره | April 7, 2007 9:48 AM
ارسال شده در April 7, 2007 09:48
سلام.
بهار نو مبارک.
میدونم که کامنت من بین چند هزار تای بقیه گمه!
ولی اگه اولین باشه شاید کمتر گم بشه!
شماره یکو که داشتم میخوندم وقتی رسیدم به:"خون هم گرفتند"واقعا تنم لرزید!!آدم وحشتش میگیره،دل میخواد واقعا...
فرصت شد، به نگین هم سری بزنید،خوشحال میشه.
راستی جریان راز زندگی چی شد؟
سبز باشید و بهاری.
یا علی.
ارسال شده توسط نگين | April 7, 2007 9:56 AM
ارسال شده در April 7, 2007 09:56
یا سلام
افتخار می کنی اتفاقا...اما؟
- اما مصالح بلاخره یه اقتضائاتی داره دیگه! نه؟!
ول کن بابا ما که به سانسورچی بودن شما ایمان آوردیم هر چند بخشی از زندگیتو بخوای بنابر مصالح سانسور کنی! بذار فکر کنم نیومده بودم وبلاگت و هنوز فقط یه گزارشگر قوی هستی!
راز بزرگت همین بود؟ فکر می کردم یه گزارشگر رازای بزرگتری داشته باشه. اینا که اسمش خاطراته نه راز!
منتظر بودم سر جریان ملوانای اینگیلیسی و آزادسازیشون یه گزارش توپ ازت ببینم. چی شد پس؟ هنوز هم می شه از سرانجامشون گزارشای جالب درآورد
موفق باشی
ارسال شده توسط سوتک | April 7, 2007 10:15 AM
ارسال شده در April 7, 2007 10:15
سلام.تو را مي خوانم..خییییییییییلی خوشحالم
ارسال شده توسط آب حیات | April 7, 2007 10:26 AM
ارسال شده در April 7, 2007 10:26
سلام آقای نجف زاده. مطلب جالبی بود.موفق باشین.
عميقترين کلمه((عشق)) است...به آن ارج بده.
بی رحمترين کلمه((تنفر)) است...با آن بازی نکن.
زشتترين کلمه((تمسخر)) است... دوست داری با تو چنين شود؟؟
خودخواهانهترين کلمه((من)) است...از آن حذر کن.
موقرترين کلمه((احترام)) است...برايش ارزش قايل شو.
نا پايدارترين کلمه((خشم)) است...آن را فرو بر.
آرامترين کلمه((آرامش)) است...به آن برس.
روشنترين کلمه((اميد)) است...به آن اميدوار باش.
تاريکترين کلمه((نادانی)) است...آن را با نور علم روشن کن.
ضعيفترين کلمه((حسرت)) است...آن را نخور.
سمیترين کلمه((شانس)) است...به اميد آن نباش.
قشنگترين کلمه((خوشرويی)) است...راز زيبايی در آن نهفته است.
لطيفترين کلمه((لبخند)) است...آن را حفظ کن.
رساترين کلمه((وفاداری)) است...بدان که جمع هميشه بهتر از يک فرد بودن است.
ضروریترين کلمه((تفاهم)) است...آن را ايجاد کن.
محرکترين کلمه((هدفمندی)) است...زندگی بدون آن پوچ است.
سالمترين کلمه((سلامتی)) است...به آن اهميت بده.
وقت کردین خوشحال میشم به وبلاگ منم سر بزنین.ممنون.
ارسال شده توسط نسرین | April 7, 2007 11:07 AM
ارسال شده در April 7, 2007 11:07
1-سلام كامران اميدوارم خوب باشي
2-منو به خاطر حرفاي اون روزم ببخش
3-عصباني بودم يه چيزي گفتم
4-محمد آقا همون آرايشگر عراقيه؟
5-اگه اونه نميدونم من اسمشو نميدونم
6-وقتي عراق بودم حال اون آرايشگره
كه تو ازش گزارش گرفتي خوب نبود
7-كامران باورت نميشه به خدا
باور نميكني نبودي ولي من تو
حرم ديدمت...باور كن
حتي دنبالت اومدم ولي گمت كردم
8-تو بين الحرمين ام يه بار ديدمت
9-پسر خوب چه كار خوبي كردي كه
همه جاي حرم بودي بدون اينكه
حضور فيزيكي داشته باشي
10-تو رو خدا جوابمو بده
11-انتظار بده ---منتظرم
12-منو كه شناختي ؟
13-بهت ايمان دارم كامران ...
ميفهمي ..ايمان دارم
ارسال شده توسط avaz baran | April 7, 2007 11:58 AM
ارسال شده در April 7, 2007 11:58
نگفتی که رازتوو!!
وای چقدر پنجشنبه با حال سوتی دادید تو 20:30
خیلی با نمک بود :D
ارسال شده توسط Mahtab | April 7, 2007 12:45 PM
ارسال شده در April 7, 2007 12:45
حق
سلام. بابا پاکیزه. خدا رو شکر که از اون مرضی نگرتی . ممد آقا سلمونی مقصر نبود حتما خودت اون زیر وول می خوردی. راستی همین بزرگترین راز زندگیت که نبود؟
ارسال شده توسط ساقی | April 7, 2007 1:14 PM
ارسال شده در April 7, 2007 13:14
تولد....تولد....تولدش مبارک...مبارک ....!!!
تولد وبلاگتون مبارک!!!دقیقا 18 فروردین!مبارکه ایشالا تولد 100 سالگیش!البته با همین مطالب قشنگ و نویسنده ی با حال وتوپ!!
راستی خیلی ذوق کردم که زودی آپ کردید من همیشه گفتم که خبر نگارا بد قول نیستن اونم شما!!!
خوب دیگه خدا تو را حافظ اونم با تبریک دوباره ی تولد وبلاگتون....
ارسال شده توسط یاسمن | April 7, 2007 1:26 PM
ارسال شده در April 7, 2007 13:26
سلام
آپت داغه داغه انگاری.
خسته نباشی.
من چند وقتی هست که دنبال سوالات ارشد آزاد می گردم اما باورت می شه که توو بازار نیست!!!! اوومدن یه سی دی زدن که تووش همه آزموون ها رو داره اما فقط سراسری هستش. هیچی داداش بازم نوون حرووم خوردنه دیگه!
تا کی می خورنو چه جووری می خورن خدا می دوونه.
بگذریم. تصمیم گرفتم امسال غر (غور؟ قر؟ قور؟ )نزنم!
سووژه مووژه جدید چی داری؟
یه س ربه این مغازه های لباس فروشی بزن. ببین متوجه میشی چرا مانتوها قبل عید بوودن 60 هزار تومن و الان شدن 12 هزار تومن؟؟؟
ارسال شده توسط نانا یه دوونه | April 7, 2007 2:06 PM
ارسال شده در April 7, 2007 14:06
سلام بر آقای خبرنگار
سال نو مبارک
امسال رو خیلی خوب شروع کردین با 2 تا پست در یک ماه!!!
توی پست قبلی گفتین می خواین به خدا sms بزنین
فکر جالبیه
منم یه sms میزنم به خدا می گم امسال " من " چقدر دوستت دارم یا امسال چه جوری نگاهت می کنم ؟ مثل پارسال یا بهتر ؟ یا شاید هم خدای نکرده ...
ارسال شده توسط farnaz | April 7, 2007 2:28 PM
ارسال شده در April 7, 2007 14:28
سلام
احول شما خوبی؟
عجب انگشت باحالی داری ...
راستی سال نو هم مبارک
بعدشم ممد نه و محمد زشته نگو ممد! کربلایی کامران خان
ارسال شده توسط mari | April 7, 2007 3:37 PM
ارسال شده در April 7, 2007 15:37
salam
veb binazirie
ba ejaze linkton kardam
be veb manam sar bezanid va dar sorate tamayol
linkam konid.
bye
ارسال شده توسط mojgan | April 7, 2007 4:22 PM
ارسال شده در April 7, 2007 16:22
salam aghaye najafzadeye aziz az khoda salamatito mikham ke behtarini too gozaresh.hargez oon gozaresh gereftanet too havapeimayee ke dasht milarzid va aghaye haddad ham bahat bood ro az yad nemibaram.delam mikhad barat az dardaye khoozestanam begam.too weblogamam ye matn daram ba name KHOOZESTANE MAN. bekhoonesh,bacheha ke kheili esteghbal kardan, . montazere javabet hastam dadash:kheili doost daram vase oon matn ke goftam nazareto bedoonem.
ya ali
ارسال شده توسط غريب آشنا:محمد مینایی فر | April 7, 2007 4:51 PM
ارسال شده در April 7, 2007 16:51
هوالمحبوب
سلام آقا کامران عزیز
اگه رازتون این بود من اگه جای شما بودم توی 20:30 هم می گفتم.
راستی یادتون نره ،حتما برای تهیه گزارش از سفرآقای رئیس جمهور تشریف بیارید شنیده شده به زودی به شیراز می آیند.
یوسف 19 ساله(کم کم 20ساله)از شیراز
ارسال شده توسط یوسف | April 7, 2007 5:31 PM
ارسال شده در April 7, 2007 17:31
دوباره سلام
ولی این بار بعد مطالعه کامل وبتون
کارتو حرف نداره
میدونید کودوم کار میگه، هم وب نویسیتون هم خبرنگاریتون
من همیشه به شوق گوش کردن خبرهای شما 20:30 رو تماشا میکنم
هیچ وقت فکرشو نمی کردم شماهم وب نویس باشید.
آقای نجف زاده شما فوق العاده هستید، از طرف من به خانوادتون تبریک بگید.
نمی دونم بابا شدید یا نه ولی مطمئنآ بچتون به داشتن پدری مثل شما افتخار میکنه.
امیدوارم همیشه موفق باشید.
آقای نجف زاده شما دریک مصاحبه ای که در روزنامه ازشما شد، شما جمله ای رو گفتید که خیلی برای من بارزشه وهمیشه در ذهنم اون جمله رو دارم(اگر آدم بخواهد تاثیر گذار باشد باید روی لبه نازکی که شما به عنوان خط قرمز از آن یاد می کنید حرکت کند.البته امکان دارد هر لحظه هم به پایین سقوط کنی).
من دانشجوی حقوق هستم ودلم می خواد وتی وکیل شدم یه آدم تهثیر گذار تو رشته خودم باشم و جدا از اون یه شخصیت متفاوت داشته باشم.اگه میشه شما هم راهنمایم کنید تا منم بتونم روی اون لبه نازک حرکت کنم.
ببخشید سر تو ن رو درد آوردم.
راستی نمی دونستم نویسنده هم هستید لطفآ اسم کتاباتونو بگید.
یه چیز دیگه این جمله خیلی قشنگ بود مال خودتونه:تو چشم گذاشتی ، من قایم شدم ، تو یکی دیگه رو پیداکردی.
راستی اون کد وبتونو در کجای وبمون باید بذاریم
مرسی که تا اینجا تحملم کردید.
خدا نگهدارتون
ارسال شده توسط مژگان | April 7, 2007 5:33 PM
ارسال شده در April 7, 2007 17:33
سلام
خسته نباشید
راستی تعطیلات خوش گذشت؟
من که رفته بودم مسافرت جاتون خالی نتونسته بودم خبر ها رو دنبال کنم اگه هم شما گزارشی داشتین در این مدت موفق به دیدنش نشدم ولی پنجشنبه وقتی شما رو بعد از مدت ها تو 20:30 دیدم خیلی خوشحال شدم ...
گفتم یه شوهر خاله دارم شبیه شماست اونم برای اینکه من و اذیت کنه کانال و مدام عوض می کرد یا هی من و به حرف می گرفت...
.
.
امیدوارم امسال از هر سال موفق تر باشین و سال پر باری باشه براتون
.
.
راستی پس راز مهم زندگیتون چی شد ما همه منتظریم
.
تند تند آپ کنید
.
.
قربان شما...
ارسال شده توسط آیلار | April 7, 2007 6:02 PM
ارسال شده در April 7, 2007 18:02
سلام اق كامران عزيز
سال نو شما مبارك
اميدوارم سالي سرشار از موفقيت داشته باشين.
شيما جون شما هم همچنين.اگه اينجا مياين.ادرس لاگتو گم كردم!!
ميام دوباره.
پرتقالي باشي
ارسال شده توسط ساراپرتقالي | April 7, 2007 6:04 PM
ارسال شده در April 7, 2007 18:04
جنابعالي كه هميشه با همه چي مخالفت مي كنين. مخ مخ جان..............
ارسال شده توسط يك دشمن قسم خورده | April 7, 2007 6:05 PM
ارسال شده در April 7, 2007 18:05
سلام.خوبی؟!از آمریکائیها و انگشت نگاری و آشپز اونجا بگذریم فکر کنم این ممد آقای محله خودتون هم خیلی پسر باحالی باشه.من از این آدما خیلی خوشم میاد..یعنی خیلی باهاشون حال میکنم.راستی ...ولش کن ...حالا اولین کامنت را عشق است...بعدا میگم
ارسال شده توسط فرزند بهار | April 7, 2007 6:10 PM
ارسال شده در April 7, 2007 18:10
1.سلام
2.خيلي كم پيدايي (يعني در واقع گزارشات كمه)
3.خيلي خوشحالم كه اولين نفرم
4.خيييييييييييييييييييييييييييييييييلي باحالي
5.سال جديد افكار جديد
6.خدا نگهدار
ارسال شده توسط mahshid | April 7, 2007 6:37 PM
ارسال شده در April 7, 2007 18:37
کامی جوون سلام !
سوری سری خدمونی شدم
1- آخه ما دیگه همکاریم
2- خیلی تکی
3- تو رو خو کسی نیاز نداره
4- 8:30 که مجری زیاد داره
5- همه هم جدیدن سبک ت. رو میان
6- رجوع به 2
7- من برم سر بزن با مرام !
ارسال شده توسط جوان ناکام | April 7, 2007 6:39 PM
ارسال شده در April 7, 2007 18:39
به نام مهربان ترین
سلام!
خبرنگاریه دیگه! سخته!
ارسال شده توسط مروارید | April 7, 2007 7:08 PM
ارسال شده در April 7, 2007 19:08
حق
سلام می شه یه سری به وبلاگم بزنی با عرض معذرت می خوام تو رو یاد یه خاطره تلخ بندازمت.
ارسال شده توسط آبجی ساقی | April 7, 2007 7:42 PM
ارسال شده در April 7, 2007 19:42
سلام
ایول اول شدم
چی بهم می دی
هنوز نخوندم چی نوشتی الان می خونم
ارسال شده توسط زهرا | April 7, 2007 8:37 PM
ارسال شده در April 7, 2007 20:37
سلام...اقا کامران
.مطلب جالبی بود.ممنونیم ازت از اینکه به قولت وفا کردی وزود نوشتی اما مثل اینکه بزرگترین راز زندگیت رو فراموش کردی بنویسی نکنه ما رو به عنوان امانت دار قبول نداری!!!
به هر حال بابت همه چی ازت ممنون.راستی یه وبلاگ جدید ساختم که با وبلاگ قبلیم کاملا متفاوت است دوست داشتی بیا...خوشحال میشم.
www.safineashgh.blogfa.com
ارسال شده توسط مائده | April 7, 2007 9:34 PM
ارسال شده در April 7, 2007 21:34
رازتون خيلي جالب بود. شايد مي خوايد كم كم بگيد كه شكّه نشيم؟ نكنه در مورد خون گرفتن يا آشپزخونه يا سلموني باشه. روند خوبيه. كتابتونم پرفروشترين كتاب سال مي شه. آي ملت سر كاريد!!
ارسال شده توسط پنگوئن | April 7, 2007 9:40 PM
ارسال شده در April 7, 2007 21:40
سلام از اونجایی که میدونم وقت نداری به همه سر بزنی آخرین ÷ست خودم رو برات کامنت می گذارم ولی باز منتظر حضور سبزت هستم
...پشت چراغ قرمز، پایین چهارراه جمهوری، تو اتوبوس سر پا ایستاده بودم.
امروز خواب موندم !
تو فکربودم الان تو محل کارم چه وضعیتی پیش اومده!
به خودم که آومدم ... دیدم مردم دارن بیرون رو نگاه می کنن
یه بنده ی خدایی همینجوری قطار، فحش و ناسزا میگفت...
رگهای گردنش سفت شده و قلمبه زده بود بیرون.
سیخ سر جاش میخکوب شده بود و روی پنجه ی پاش بلند می شد!
یه پیره مَرده دستی به پیشونی کشید و
گفت : خدا آخروعاقبت همه را به خیر کنه...!
یه متوری تو ترافیک با پوزخند زشتی که لب داشت با یه راننده تاکسی حرف می زد .
حتما" راننده پرسیده آقا چی شده ؟
متوری هم گفته بابا یارو دیوونه س... قاطی داره ...!
در حالی که چیزی شبیه یه بغض داشت گلویم را می فشرد با خودم فکر کردم ،
کدوم دیوونه ایم...!
اون بنده خدا که ...
اونکه با نیشخند زردش دل هر دردمندی را آزار میداد...
یا من که از سقف اتوبوس آویزون بودم...
ارسال شده توسط zhivar | April 7, 2007 9:50 PM
ارسال شده در April 7, 2007 21:50
اقا اينها رو بي خيال رازه چي شد؟؟؟؟؟؟؟
ارسال شده توسط بي نام ونشان | April 7, 2007 10:34 PM
ارسال شده در April 7, 2007 22:34
هووووووورا!(اين واسه زود نوشتنتون بود!)
سلام!
1.عجب گيري داده بودن بهتون!آمريكايين ديگه؟!
2.واسه اون جاپا ها هم كلاه گيس!با ابنكه يكم تابلوئه!
3. ببينيد چه خونسردم با وجود اينكه فردا امتحان حسابان دارم اينجا رو دارم خط خطي ميكنم(اينو گفتم كه واسه چرت و پرت نوشتنم دليل داشته باشم!!!!)
4.اين كه رازتون نبودكه؟!ها؟!
5.سلام برسونيـــــــــد.....بهار
ارسال شده توسط بهار | April 7, 2007 10:40 PM
ارسال شده در April 7, 2007 22:40
سلام.
فكر كنم بايد آرايشگرتونو عوض كنين .البته ما كه متوجه نشديم تو بيست و سي كه ديديمتون.
ارسال شده توسط سياه مشق | April 7, 2007 11:07 PM
ارسال شده در April 7, 2007 23:07
سلام آقاي نجف زاده
كيف كردن توي عيد به همون هفته اولشه.
شما به نظر من زياد حساسي...تو رو خدا ديگه دعا نكن شما رو بفرستن عراق...
همين جا خيلي خوبه...گزارشات واسه ما خيلي جذابه...مثل همون شيشه شور كه آخر سال 85 پخش شد.
سلموني ها عمومن زياد از سياست ميگن...شما يه سر برو دم مجلس...يه سلموني هست...
عمرا اگه از سياست حرف بزنه....سوژه جالبيه...اگه گزارش بگيريد ممنون ميشم
با تشكر از شما..
سال خوبي داشته باشيد آقاي نجف زاده
اميد محمودزاده از سيرجان
ارسال شده توسط اميد محمودزاده | April 7, 2007 11:54 PM
ارسال شده در April 7, 2007 23:54
گفتیی...اما نه با دهان...من با گوش شنیدم...شکستنم را ندیدی ...چشمهایت رو به آینه بسته بود.....
سلام و درود به آقای نجف زاده
رازتون چی شد؟ هنوز یه رازه؟
براتون راز های زیبا و قشنگ آرزو می کنم..
ممنون که که با قلم یارید...
شاد و پیروز باشید
کسی که می خواهد نویسنده شود.
ارسال شده توسط ویدا ورزنده | April 8, 2007 12:25 AM
ارسال شده در April 8, 2007 00:25
انقدر دستت رو شسته بودی اثر انگشتات هم پاک شده بود! جل الخالق!
میگما...
تو گزارش امشبت معلوم نبودا! جای پای ممد آقا رو میگم!
ارسال شده توسط کاکتوس - یه62یی سابق | April 8, 2007 1:12 AM
ارسال شده در April 8, 2007 01:12
سلام. نمیدونم دیروز بود یا امروز. داشتم نوار پیاده می کردم و حوصله حرفای بچه های اتاق سیاسی رو نداشتم. یه لحظه اسمت به گوشم خورد. نوارو نگه داشتم و گوش دادم ببینم چی میگن. یکی از بچه ها داشت می گفت: نجف زاده وقتی تو برنامه ها میاد انقدر حس می گیره که انگار خدا فقط همین یه خبرنگارو آفریده. اون یکی گفت: آره. یه بارم به من گفت میکروفن منو نگه دار. یکی دیگه گفت: اصلا حرف زدن درست و حسابی هم بلد نیست.
کم کم دیدم کل موجودیت کامران نجف زاده داره زیر سوال میره. من هیچ قضاوتی روی تو ندارم ولی اینو میدونم که ماها وقتی با یه نفر حال نکنیم سعی داریم تمام وجودشو زیر سوال ببریم. حالا از این حرفا گذشته، واقعا تو برنامه ها یه جوری برخورد می کنی انگار خدا فقط تورو خبرنگار آفریده؟
ارسال شده توسط حسام الدین قاموس مقدم | April 8, 2007 2:57 AM
ارسال شده در April 8, 2007 02:57
سلام
واسه اینکه از دست محمدآقا راحت شوی و مقابله به مثل کرده باشی همین خاطره عراق رو با هیجان خاصی براش تعریف کن
ارسال شده توسط خرمگس | April 8, 2007 9:18 AM
ارسال شده در April 8, 2007 09:18
سلام...دوباره منم
1-يه پيشنهاد واسه وبلاگت
نظرت چيه اگه تموم متن هايي رو كه مي نويسي خودتم بخوني يعني يه جورايي audio شون كني باور كن اينجوري خيلي بهتره
2- وب نوشته هاي صوتي با يه مجله ي اينترنتي فكر كنم خيلي طرفدار داشته باشه
3-نظر من بود حالا خود داني
4-يادت نره زندگي مثل خوردن يه خياره وقتي به آخرش مي رسي تازه مي فهمي چقدر تلخه
4 -فعلا خدافظ
ارسال شده توسط avaz baran | April 8, 2007 9:48 AM
ارسال شده در April 8, 2007 09:48
به نام آرام دلها
سلام آقا کامران
خوبه بابا به قولت عمل کردی (منظورم تندتر نوشتنته) البته من می فهمیدم حرف آقا کامران دوتا نمی شه
یکی به هم میگفت: از هر اتفاق توی زندگی باید یه درس گرفت از هر اتفاق. البته این حرف حرف یکی از امامن ماست. من روی مطالب شما فکر می کنم تا ببینم چه درسی میشه گرفت( به خود شما هم توصیه میکنم ) البته اگر شما فکر کردین و به نتیجه رسیدید درسی که میشه از این مطالب گرفت رو برا منم بگید. راستی جریا رازتون چی شد؟ زودتر بگید. منو یه نصیحتم بکنید. خواهش می کنم.
منتظرم آقا کامران
ارسال شده توسط mohammadreza | April 8, 2007 11:00 AM
ارسال شده در April 8, 2007 11:00
سلام...
نه!!!! خیلی هم این جاپاها بد نبودن:)
راستی ممنون از اینکه به وبلاگ دکتر آذری سر زدید.
مهرت پایدار
ارسال شده توسط سارا مهدوی | April 8, 2007 12:34 PM
ارسال شده در April 8, 2007 12:34
salam
hale shoma
kheyli khoshhalam az inke tavasote yeki az dostan adress weblog ton ro didam
sale no mobarak bashe enshalah ek sali sarshar az salamati va movafaghyat baraye shoma vakhanevadaye mohtarameton bashe
mamne man az tarafdaran parapoghrse gozareshhaye shomast ma hamegi beshoma eradat darim
enshalah ba tavakol be khoda va zire sayeh izade manan dar tamamiye marahele zendegiton movafagh bashid kheyli vaghteton ro gereftam mibakhshid montazere ye sozheh az janebe man bashid baraye tahiyeh gozaresh movafagh bashid felan khodanegahdar
ارسال شده توسط baharnarenj | April 8, 2007 1:17 PM
ارسال شده در April 8, 2007 13:17
سلام. چرا رازت رو نگفتی؟؟؟؟؟؟ داری اذیت می کنی؟؟؟ بگو چون ما منتظریم.
ارسال شده توسط sara | April 8, 2007 1:25 PM
ارسال شده در April 8, 2007 13:25
سلام .پس رازی که می خواستين بگين چی شد؟ ما منتظريم .برای موهاتونم ناراحت نباشین تو گزارش ديشب که چیزی معلوم نبود.
ارسال شده توسط پگاه | April 8, 2007 1:35 PM
ارسال شده در April 8, 2007 13:35
سلام
دارید به قولتون عمل میکنید..رازتون چی شد؟ ..
شیراز نمی یاین؟
ارسال شده توسط المیرا | April 8, 2007 1:56 PM
ارسال شده در April 8, 2007 13:56
تا حالا به هرکس گفتم خبرنگاری رو دوست دارم به اندازه شما تو ذوقم نزده بود...چرا؟
ارسال شده توسط المیرا | April 8, 2007 2:03 PM
ارسال شده در April 8, 2007 14:03
یا رب نظری بر من سرگردان کن
لطفی به من دلشده حیران کن
با من مکن آنچه من سزای آنم
آنچ از کرو و لطف تو زیبد آن کن
ارسال شده توسط نانا یه دوونه | April 8, 2007 2:33 PM
ارسال شده در April 8, 2007 14:33
salam
khobid
ejraye dishabeton mesle hamishe harf nadasht.
majaraye taghir saat chie, yetasmim dorst gerefte bodan hala mikhan pas begiran?
be vebam sar nazadid montazereton mimonam
bye
ارسال شده توسط mojgan | April 8, 2007 2:41 PM
ارسال شده در April 8, 2007 14:41
سلام خوبید؟
همین دیگه چیزی برای گفتن ندارم. خیلی بد خطه نه؟
موفق تر باشید.
ارسال شده توسط h.a | April 8, 2007 2:41 PM
ارسال شده در April 8, 2007 14:41
salam
khobid
bevabam sar nazadid.montazereton mimonam
rasti ejraye dirozeton mesle hamishe harf nadasht.
bye
ارسال شده توسط mojgan | April 8, 2007 2:44 PM
ارسال شده در April 8, 2007 14:44
به نام او...
سلام...
گفته بودم میام براتون از شلمچه میگم....الان انگشتهام رو صفحه کیبورده....چه جوری با این انگشتها اونجا رو تایپ کنم...اونجا که نوشتنی نیست...تایپ کردنی نیست....آخ،نمی دونید الان چقدر دلم گرفته...الان دلم باز هوای بهشت جنوب و کرده...همون بهشتی که خدا تو قرآن آورده توش رودهای زیبا و روان جریان داره(اروند)درختای زیبا اطراف رود جلوه نمایی می کنند(نخلها)و یه دنیایی که خاکش بهترین خاکهاست(*شلمچه*)....
نمی دونم چجوری از اونجا بگم تا شماها هم بامن الان بیایید شلمچه....
راستی یه خاطره از بچه های جنگ اونجا می خوام براتون بنویسم:
**می گفتند:چرا بر نمی گردی عقب با این همه ترکش؟می گفت:کسی برای این خرده ریزه ها که بر نمی گرده عقب،ترکش باید اندازه لیوان باشه تا آدم خجالت نکشه بره عقب.آخرسرم با یکی از همین ترکشهای لیوانی رفت،عقب نه،بهشت.**
آقا کامران امیدوارم حد اقل یک هزارم کامنتهایی که براتون میزارم به دردتون بخوره و چیزی ننویسم که باعث ناراحتیتون بشه....
خوب حالا آقا کامران حالا با من شلمچه ای یا هنوز پشت کامپیوتر نشستی؟؟؟؟!!!
ارسال شده توسط ـــــ * پائــــــیز* ـــــ | April 8, 2007 3:47 PM
ارسال شده در April 8, 2007 15:47
نو بهارست در آن کوش که خوشدل باشی/که بسی گُل بدمد باز و تو در گِل باشی
من نگویم که کنون با که نشین و چه بنوش/که تو خود دانی اگر زیرک و عاقل باشی
چنگ در پرده همین می دهدت پند ولی/وعظت آنگاه کند سود که قابل باشی
در چمن هر ورقی دفتر حالی دگر است/حیف باشد که ز کار همه غافل باشی
نقد عمرت ببرد غصه ی دنیا به گزاف/گر شب و روز در این قصه ی مشکل باشی
گرچه راهی است پر از بیم ز ما تا بر دوست/رفتن آسان بود ار واقف منزل باشی
«حافظا» گر مدد از بخت بلندت باشد/صید آن شاهد مطبوع شمایل باشی
سال ۸۵ مثل هزاران سال دیگر که بر بشر گذشته در حال عبور است. آخرین نفس های سال کهنه!(راستی سال کهنه می شود یا این بهانه ای است برای اینکه گذر عمر را پشت گوش بیاندازیم؟) سالی که آخرین روزهایش را می گذرانیم پر بود از وقایع و حوادث و سال جدید آبستن حوادثی دیگر.
یکی از جنجال های تبلیغی این روزها فیلم ۳۰۰ است. اغلب کسانی که این روزها دادشان درآمده فقط در مورد آن شنیده یا خوانده اند به ندرت آنرا دیده اند. گرچه سایت رسمی فیلم را مرور کردم و چند نقد جالب و بی طرفانه در مورد آن خواندم اما تا یکی دوبار فیلم را نبینم چیزی در مورد آن نمی نویسم. به جای آن توصیه می کنم آلبوم «نهان مکن» علیرضا عصار را با همراهی «ارکستر سمفونی لندن» و رهبری «شهرداد روحانی» بشنوید. غرور ملی را با تمام وجودتان در آن احساس خواهید کرد. آلبوم برگزیده های «بوچلی» خواننده ی نابینای ایتالیائی را هم توصیه می کنم بشنوید.
در پایان سالی خوش و توام با کامکاری و کامرانی را برای شما دوست عزيز آرزو مندم.
ارسال شده توسط سعادتي | April 8, 2007 6:30 PM
ارسال شده در April 8, 2007 18:30
حداقل براي چند ساعت هيجان خونت رفت بالا!
راز...؟!
شاد باشي...
ارسال شده توسط گوله نمك | April 8, 2007 6:35 PM
ارسال شده در April 8, 2007 18:35
نمیدونم منظورت از راز من و این چیزی که جدید نوشتی چیه ولی امیدوارم من اشتباه بر داشت کرده باشم امیدوارم
کاشکی مینوشتی که با احمدی ن÷اد میای شیراز یا نه حداقل با خانمت تشریف بیار قدمتون هم رو چشم
میدوارم همیشه سهی و سالم با کزارش های قشنگ ببینمت
ارسال شده توسط ملیکا ک | April 8, 2007 7:04 PM
ارسال شده در April 8, 2007 19:04
سلام...امشب 20:30 حرف نداشت ندیده بودم هیچ وقت اینقدر هنگام خبر هیجان داشته باشی منظورم وقتی بود که اون cdرو جلوی صورتتون گرفته بودید.
اصلا امشب اومده بودم برای یک چیز دیگه یهو بحث به اینجا کشید.شاید شما یادتون نباشه اوایلی که با وبلاگتون اشنا شدم چند دفعه براتون کامنت فرستادم که من خیلی به شغل خبر نگاری علاقه دارم واصلا عاشق این شغل هستم شاید دیگران این رو درک نکنند ولی می دونم تو اینو خوب می فهمی.ولی از شما خواهش کردم ولی جوابم رو ندادید ومن ول کن این قضیه شدم اخه تو شهر ما هیچ امکاناتی برای این جور چیزها نیست الان بعد از قرنی یه کلاس خبرنگاری گذاشتند همین اخر هفته که من قراره برم...شما که ما رو راهنمایی نکردید لا اقل برام دعا کن که تو این کلاس موفق باشم
ببخشید می دونم وقت نداری این همه حرفهای ما رو گوش کنی...زیاد وقتت رو گرفتم.
ارسال شده توسط مائده | April 8, 2007 9:29 PM
ارسال شده در April 8, 2007 21:29
سلام . خسته نباشی !
راز زندگی ات چی شد ؟
فکر کنم فقط می خواستی میزان کنجکاوی ایرانی ها رو اندازه بگیری . همینطوره ؟
ارسال شده توسط فری | April 8, 2007 9:46 PM
ارسال شده در April 8, 2007 21:46
سلام
سیاوش دیگه نیست.
اگه بود خیلی خوشحال می شد.
که سر زدید.
خیلی منتظر بود بیچاره.
الان یجای خیلی دوره سیاوش.
جایی که عرب نی انداخت.
...
ارسال شده توسط siamak | April 8, 2007 10:28 PM
ارسال شده در April 8, 2007 22:28
سلام .حالت چطور است ؟
زیاد غصه نخور .جای پا هم مثل اثرانگشت است .
زود پاک می شود !
ارسال شده توسط سهراب | April 9, 2007 12:01 AM
ارسال شده در April 9, 2007 00:01
سلام
قشنگ بود....
راستي يکي از اون سربازهاي انگليسي شبيه شما بود ...
ارسال شده توسط فاطمه قهري | April 9, 2007 6:00 AM
ارسال شده در April 9, 2007 06:00
سلام....
راست ميگين منم كه تقريبا سه ماه بعد از اشغال رفتم
بيشتر سربازها سياه پوستها بودند و افسرها اين امريكايي هاي اصلي...
...
ميگم براي سلموني بيايد پيش علي سلموني ما....آدم ساكتيه:-)))))))))
ارسال شده توسط م. | April 9, 2007 6:45 AM
ارسال شده در April 9, 2007 06:45
سلام
خداقوت
خداروشكر شما سالم برگشتيد ايران
زبونم لال اگه اين طور نميشد دعاهاى ما بى اثر بود
شما و اون گزارشاتون حالا حالا براى ماو دنيا بايد باشيد ان شاءالله...
ارسال شده توسط پروانه | April 9, 2007 7:37 AM
ارسال شده در April 9, 2007 07:37
ميدونم از نوشته هاي طولاني و زياد كش دار خوشت نمي ياد ولي خواهشا اين دفعه بخونش و منو ببخش
1-بايد از نو جوانه زد ...بهار بهترين بهانه است ....سلام
2-نمي دونم تو منو چقدر ميشناسي .منو زياد ديدي ولي قسم مي خورم هيچ وقت منو يادت نمي ياد..اهل الكي تعريف كردن نيستم هرچي برات مي نويسم واقعيته...باتموم آدمايي كه تا حالا ديدم فرق مي كني ..وقتي حرف مي زني فكرت يه جاي ديگه توي يه دنيايه ديگه داره سير ميكنه و دنبال واژه هاي نابي مي گرده تا از يه متن كوچيك و ساده يه جنجال بزرگ درست كنه
3-ازت خوشم مياد به خاطر اقتدارت , محكم بودنت , صداقتت , سادگيت و همه ي خوبي هايي كه داري..اما يه عيب كوچولو داري اونم اينه كه يه پاك كن دستت گرفتي و تموم چيزايي رو كه دوست نداري باشن پاك مي كني...نميدونم شايدم تو داري بهترين كار رو مي كني
4- شايد باورت نشه كامران ولي چيزايي از تو ياد گرفتم كه منو تا آخر عمرم به تو مديون مي كنه ..مي خوام بدوني برام يه سنبلي .. سنبل كسي كه مي تون , مي خواد , انجام مي ده و به نتيجه مي رسه..البته يه نيروي عظيم به اسم خدا رو هميشه با خودش داره و دنيا مهربوني كه تو دل كوچيكش قايم كرده
5-دارم يه كتاب ترانه مي نويسم تو صفحه ي تشكر نامه از تو نوشتم اگه اجازه بدي... والبته يه شعر كوچولو كه تقديم كردم به تو
با احترام تقديم به جناب مهندس كامران نجف زاده
تو همان شعر بلندي كه غزل پيش اعجاز نگاهت هيچ است
و من آن مصرع كوته كه غزل ساخته ام
و تو ديوان غزل هاي بلند و شب شعر يك سكوت
و من آن بيت شكسته كه به تو باخته ام
اميدوارم خوشت بياد
به خاطر تموم مهربونيات ازت ممنونم
و اميد موفقيت تورو دارم
ارسال شده توسط avaz baran | April 9, 2007 10:10 AM
ارسال شده در April 9, 2007 10:10
سلام دوباره آق كامران!
انگاري هنوز مشكل لاگتون حل نشده!!ميدونين كه؟؟اسم كسايي كه كامنت ميدن اونايي نيس كه بالاي كامنتاشون هست.قبلا گوشزد كرده بودم.كه...
راستي من دارم اولين رمان(داستان بلندم) رو مينويسم.ميخوام راهنماييم كنين كه چه مراحلي رو براي چاپش باس طي كنم.منظورم همون هفت خوان هست.هرچي گشتم كسي بهتر شما رو پيدا نكردم كه ازش بپرسم.
پرتقالي باشي
ارسال شده توسط ساراپرتقالي | April 9, 2007 12:43 PM
ارسال شده در April 9, 2007 12:43
سلام خوشحالم که به قولتون تقریبا زود عمل کردیدوزود نوشتید امیدوارم در پناه خداوند همواره سلامت وپیروز باشیدوبه قول خودتون "شب از تو دور باد."
برقرار باشید
مهدیا
ارسال شده توسط مهدیا | April 9, 2007 1:20 PM
ارسال شده در April 9, 2007 13:20
سلام، آقاي نجف زاده عيدتون مبارك.
اميدوارم همان طور كه گزارشاتون عالي و به روز وبتون هم همين طور باشه. خوش باشيد و سربلند
ارسال شده توسط baedini | April 9, 2007 1:34 PM
ارسال شده در April 9, 2007 13:34
اسم آمريكايي ها با توطئه تدايي مي شه!
طفلكا خودشون هم توهم تو طئه دارند!
اين تو فيلماشون تابلو!
از فيلم 300 گرفته تا حتي فيلمه نردبان يعقوب!
حالا شما به دل نگيريد، اينا عادتشونه همه رو مي گردن!
ارسال شده توسط مريم | April 9, 2007 4:48 PM
ارسال شده در April 9, 2007 16:48
سلام اقا .......
من با فاطمه.ق موافقم
این nامین کامنته
خوشه افکارت همواره سر سبز باد
ارسال شده توسط مهتا | April 9, 2007 4:52 PM
ارسال شده در April 9, 2007 16:52
..............
.(__)...oooO....
../ (....(__)......
.../_)...) \........
........(_\.........
Oooo..............
.(__)...oooO....
../ (....(__)......
.../_)...) \........
........(_\.........
Oooo..............
.(__)...oooO....
../ (....(__)......
.../_)...) \........
........(_\.........
اينم جاي پاي ممد آقا روي سر مبارك....راس النجف زاده همين جاست...با ي باي
ارسال شده توسط دشمني براي تمام فصول | April 9, 2007 5:22 PM
ارسال شده در April 9, 2007 17:22
سلام....
متعجب شدم اون نظرمو گذاشتی بمونه.....
خب ساده نوشتی...
ولی نمی دونم پشت این لحنت چه منظوری هست ....
من دارم جدیدا فکر می کنم که هر کی هر چی می گه یه منظوری باید داشته باشه....
راستی آقای عزیز این مردم هم دلشون خوشه ها ...
عید کجاست....
همش میان می کن عیدتون مبارک....
خودمونیم مردم ما هم خیلی سرخوشن....
آقا کامران امروز حوصله انتقاد کردن ندارم...
ولی همیشه بدون که اگه منتقد خواستی من هستم...
امروز خسته ام...
شعر می خواهم....
سر به صحرا میزند هر کس متاع خانه سوخت....
ارسال شده توسط رویا | April 9, 2007 6:30 PM
ارسال شده در April 9, 2007 18:30
نسيم
سلام ...بابا اي ول...اينجا عجب ضد حالايي كه آدميزاد نمي خوره...منو باش اول عيدي بدو بدو اومدم يه تبريك عيد تركي نوشتم ( با چه اشتياقي ) اما بعد كه ديدم تازه فهميدم نه بابا اونو كه آقا محسن نوشتن ( البته نمي دونم تركي بلدن يا نه )من چي كاره ام؟
عيب نداره كار از محكم كاري عيب نمي كنه...اسممو بالاي سلام مي نويسم..البته اگه دوباره نظر دادم...
ايشالله هميشه شاد باشين....راستي امروز روز ملي فناوري هسته اي بودا
مباركمون باشه...جميعا صلوات
ارسال شده توسط نسيم | April 9, 2007 6:46 PM
ارسال شده در April 9, 2007 18:46
مرد خبرنگار سلام نه خسته
من ميگم اوج باحالي مملكت ما اينه كه هممون يه پا مفسريم از ممد آقا سلموني گرفته تا خود خود كامران نجف زاده . حالا شما هم قرار نيست با تفسير هاي ممدآقا كاري بكني كافيه گوش كني تا ياد بگيري بالاخره يه جايي به دردت مي خوره . ميگي نه يه بار امتحان كن آن وقت مي بيني ارزش دوتا جاپا گذاشتن روي سرت را داره
ارسال شده توسط غزال | April 9, 2007 6:47 PM
ارسال شده در April 9, 2007 18:47
سلام
راستش وقتی یکی از دوستانم آدرس این وبلاگو به من داد باورم نمی شد که مال خود شما باشه و فکر می کردم یکی از طرفداراتون مینویسه
من همه گزارشات و مصاحبه های شما رو پیگیری میکنم و خوشحالم که صحیح و سالم از عراق برگشتین
من همیشه آرزو داشتم گوینده خبر یا مجری شوم و از وقتی گزارشات شما رو دیدم بیشتر به این کار علاقمند شدم
باید از کجا شروع کنم؟آیا کلاس خاصی برای این منظور وجود داره؟
راستی من ادرس شما رو تو وبلاگم لینک کردم خوشحال میشم سری بزنید
ارسال شده توسط ترنم | April 9, 2007 7:13 PM
ارسال شده در April 9, 2007 19:13
هوالحق
سلام
خسته نباشید
گزارشی که در مورد تغییر ساعت تهیه کرده بودین دیدم...
ای ول! نه...حسابی کیف کردیم! مثل همیشه عالی... یه درجه عالی تر!
راستی یادتونه دعوتتون کردیم کانون وبلاگ نویسان؟
http://rbc.najva.ir/index.php
قرار بود بیاین عضو بشین ها... شایدم عضو شدین؟
در کل کانون همیشه منتظر حضور دوستانش هست
موفق باشید
التماس دعا
ارسال شده توسط صبا | April 9, 2007 9:51 PM
ارسال شده در April 9, 2007 21:51
هوالحق
سلام
خسته نباشید
گزارشی که در مورد تغییر ساعت تهیه کرده بودین دیدم...
ای ول! نه...حسابی کیف کردیم! مثل همیشه عالی... یه درجه عالی تر!
راستی یادتونه دعوتتون کردیم کانون وبلاگ نویسان؟
http://rbc.najva.ir/index.php
قرار بود بیاین عضو بشین ها... شایدم عضو شدین؟
در کل کانون همیشه منتظر حضور دوستانش هست
موفق باشید
التماس دعا
ارسال شده توسط صبا | April 9, 2007 9:53 PM
ارسال شده در April 9, 2007 21:53
داريد مي زنيد به خاكي! زحمات و تعهدات قبليتون ديگه جاي خودشو داده به ژستها (اشاره به cdنشون دادن ديشب)و تيپها و ميل بي نهايت به شهرت.دليل تاسيس اين وبلاگ هم به جاي عشق به نوشتن، عشق به خوندن نظرات بقيه در مورد خودتونه... اين بود دوئل دوستانه ي امشب من.
ارسال شده توسط پنگوئن | April 9, 2007 11:21 PM
ارسال شده در April 9, 2007 23:21
ويژه هاي ديشب لوث شده بود، جسارت كوتاه امشب بدك نبود. دل اين وبلاگ براي مطالب مفيد و دغدغه وار يه ذره شده. جواب ×تاييد نشود× من رو هم نداديد... نبايد مي نوشتم ×تاييد نشود×
مي دونم از تعريف خوشتون مياد ولي من دوست دارم ازتون انتقاد كنم. بهتر نيست؟
ارسال شده توسط رهاورد ×مريد ديروز، منتقد امروز× | April 10, 2007 1:41 AM
ارسال شده در April 10, 2007 01:41
اقای نجف زاده سلام.امیدوارم حالتون خوب خوب باشه.اول از همه عیدتون مبارک امیدوارم سال خوب و پر باری رو پیش رو داشته باشید.از اینکه بازم شما رو توی 20:30میبینم خیلی خوشحالم امیدوارم همیشه جز مجریان پرو پاقرص و همیشگی این بخش پر بیننده خبری باشید
خدا رو هم شکر میکنیم که بازم صحیح و سالم به وطن خودمون برگشتید
موفق باشید
همیشه
هرکجا
هروقت
در پناه حق
خدا تو را حافظ
ارسال شده توسط صـــــــــــــــــــــــدف خانم*** | April 10, 2007 5:25 AM
ارسال شده در April 10, 2007 05:25
حق
سلام. خوبی. گزارش ساعت جالب بود. منم می خواستم بگم در این مورد گزارش بگیر ولی نه درباره عقب یا جلو رفتنش. بذا اول بگم یکشنبه چه اتفاقی برام افتاد. من صبح یکشنبه ساعت هفت و نیم کلاس داشتم و از اول ترم هم نشده بود یه بار زودتر از استاد داخل کلاس باشم. خب ضایع بود دیگه. ولی طبق عادت خواب موندم و بعد بیدار شدن د بدو راه افتم سمت ایستگاه که برم دانشگاه . فاصله ماهم تا دانشگاه یک ساعت و نیم می شه.وقتی به میدون رسیدم ساعت شش و بیست و پنج دقیقه بود . ساعت سمت راست میدون ده دقیقه به هفت بود. وقتی سوار ماشین شدم ساعت ماشین یکیش شش و چهل دقیقه بود یکیش که دور فرمون بسته بود شش و سی و یک دقیقه بود. حالا فک کن من چه حالی داشتم. آقای راننده هم سر صبحی واسه ما آهنگ بنیامین و علی اصحابی و.. رو می ذاره همچینم آروم می ره. بگذریم من موندم این ساعتا رو کی تنظیم میکنه. حساب کن مثلا من ساعت یک بعدازظهر راه می افتم بعد یه ساعت که می رسم شهرمون ساعت دوازده!!!!الله اکبر. راستی اون دختره اگه ساعتا عقب جلو بشه سیستمش بهم می ریزه یا نه؟؟؟؟
ارسال شده توسط آبجی ساقی | April 10, 2007 6:00 AM
ارسال شده در April 10, 2007 06:00
سلام
بیش از صد بار توی این دو سال برات تو همه شبکه ها نامه دادم و ایمیل نوشتم
اما نه تماس گرفتی و ...
اگر به دستم می افتادی حسابی کتکت می زدم
به این خاطر که صادق نبودی
برات سوژه های خوبی فرستاده بودم اما جوابی ندادی
به هر حال خوش باشی
ارسال شده توسط مهیار | April 10, 2007 9:40 AM
ارسال شده در April 10, 2007 09:40
سلام و خسته نباشید
این هم خاطره جالبی بود ممنون خبرنگار محبوب!
راستی با شستن دست مگه اثر انگشت میره؟فکر کنم شما دست نمی شستین بلکه دست می سابیدین!!!
موفق باشید و باز هم ممنون که روی قولتون بودین
فاطمه نامبر 1
ارسال شده توسط قاطمه شماره یک | April 10, 2007 11:56 AM
ارسال شده در April 10, 2007 11:56
سلام آقاي نجف زاده نوشته هات جالب هستند ولي آنچه که مي ماند صداست. صداي شما ارامش بخشي بيشتري دارد شبيه افيون است.
ارسال شده توسط طبرستان | April 10, 2007 12:14 PM
ارسال شده در April 10, 2007 12:14
سلام خسته نباشید مرسی از اینکه بعد از چندتا کامنت بالاخره کامنت من تایید کردید ولی اشتباهی متنی که من نوشته بودم با اسم گوله ی نمک و لابد متن اون به اسم ملیکاک موفق و پیروز باشی
ارسال شده توسط ملیکاک | April 10, 2007 12:52 PM
ارسال شده در April 10, 2007 12:52
سلام در بغل می گیرم امشب زانوان خویش را
می کشم ازسینه بیرون هم زبان خویش را
پاسخم درکوهسارناله جزپژواک نیست
با که باید گفت درد بیکران خویش را ؟
موسم افسردن احساس درقطب زمان
می فروزم اشک های مهربان خویش را
در کویرآرزو سیراب ازموج سراب
جسته ام در ناامیدی سایبان خویش را
با مرورخاطرات زندگی درهرغزل
می نویسم با صداقت داستان خویش
خیلی وقت بود گزارشاتونو نمیدیدم ولی گزارش عقب و جلو کشیدن ساعتو که دیدم تلافی همه اونایی که ندیده بودم در اومد گل کاشتید
ارسال شده توسط smb | April 10, 2007 12:55 PM
ارسال شده در April 10, 2007 12:55
اول سلام.
سال نویتون خیلی خیلی مبارک .
پس رازتون چی شد؟ مردم انقدر سر زدم تا رازتون رو بخونم ولی همینم خیلی توووپ بود. 20:30 رو دیدم هزار تا نذر و نیاز کردم که سرتون رو بیارید پائین تا شاهکار ممد آقا رو ببینم اما نشد.
ارسال شده توسط FATI | April 10, 2007 2:28 PM
ارسال شده در April 10, 2007 14:28
سلااااااام....خوبی کامران جان باور نمیکنید من هر وقت بیام توی اینترنت اول توی وبلاگ تو میام بعد مال خودم!توخونه ومدرسه هم از بس حرفتون رو میزنم و ازتون تعریف میکنم که تقریبا همه از دستم آسی شدن!مامانم میگه اگه میدونستن تو اینجوری میکنی گوشه ی وبلاگشون میزدنت برای تبلیغات!!!
خوب چیکار کنم تقصیر خودم نیست...!((البته شما تعریفی هم هستید (اینو از ته دل گفتم)))!
راستی امروز که 21فروردینه سالروز اینکه من وبلاگتون را پیدا کردم و اولین کامنت رو براتون گذاشتم!راستی تا سرتون شلوغ نشده یه سری هم به کلبه ی درویشی من هم بزنید خوشحال میشم!!!
خوب دیگه خدا تو را حافظ!!!!منتظرتونم
ارسال شده توسط یاسمن | April 10, 2007 3:45 PM
ارسال شده در April 10, 2007 15:45
سلام
دیروزسالگردشهادت یه سیدآسمونی بودازاون آسمونی هایی که بعدازجنگ رفتن تااز رفتنشون دلمون بیشتر بسوزه از اون ادمایی که سرمای نبودنشون استخون ترکونه.
نمیدونم اگر الان بود!!!یه وبلاگ داشت که توش از غصه هاش می نوشت ازدغدغه هاش میگفت از...
بعد خیلی ها نظرمیدادن خداپدرت رو بیامرزه که بجه های ماهنوزازیادت نرفته وخیلی ها نظر می دادن که بابا کجای کاری جنگ تموم شد !!!؟ الان دیگه عصر...
شاید اگر الان بود!خیلی فیلمهاومستندها ساخته میشدونمیشداگر الان بوددیگه خیلی هانبودن اگه الان بود !نگاه کن چقدرغافلیم یادمون رفته که"اونا موندنو ما رفتیم"
دیروز سالگرد شهادت یه سید آسمونی بودسید شهیدان اهل قلم سید مرتضی آوینی
***************
مهدیا
ارسال شده توسط مهدیا | April 10, 2007 6:47 PM
ارسال شده در April 10, 2007 18:47
مثلافکر میکنی خیلی با حالی؟ازاین خبر ها نیست به خدا.مثلافکر میکنی نیروی نظامی خودمون خیلی با حال و به فکرمونن؟از هین خبرها نیست به جان خودم وخودت .یک کم انصاف بد نیست به جون خودم و خودت.
ارسال شده توسط patris | April 10, 2007 6:58 PM
ارسال شده در April 10, 2007 18:58
سلام
- نظر قبلیم مثل اینکه ارسال نشد ( خیلی دلم سوخت )
- مجبورم دوباره بگم عید مبارک
- مجبورم تکرار کنم منم از بعضی مهمونی ها خوشم نمیومد اما من موبایل نداشتم که باهاش ور برم .
- مجبورم از اول بگم که ما امسال ماهی نگرفتیم .
- مجبورم بازم بگم که ازتون شاکیم !
- مجبورم و هزاز تا مجبورم های دیگه ...
- اما این آخری مجبوری نیست که میگم همیشه موفق باشی .
- و این بار تو مجبوری بیای به وبلاگم ...
- راستی رازتون چی بود ؟؟؟
- و یه چیز دیگه : مجبور نیستید نظرم رو تایید کنید .
ارسال شده توسط عارفه | April 10, 2007 7:43 PM
ارسال شده در April 10, 2007 19:43
سلام
.ازتون ممنونم .
.امیدوارم سال 86 سالی باشه که در اون همه قدر شما رو بدونند.
ارسال شده توسط وجیهه | April 10, 2007 7:52 PM
ارسال شده در April 10, 2007 19:52
برايت آرزو دارم دوستاني داشته باشي
از جمله دوستان بد و ناپايدار
برخي نادوست و برخي دوستدار
كه دستكم يكي در ميانشان
بي ترديد مورد اعتمادت باشد
و چون زندگي بدين گونه است
برايت آرزومندم كه دشمن نيز داشته باشي
نه كم و نه زياد ، درست به اندازه
تا گاهي باورهايت را مورد پرسش قرار دهد
كه دستكم يكي از آنها اعتراضش به حق باشد
تا كه زياده به خودت غره نشوي
و نيز آرزومندم مفيد فايده باشي
نه خيلي غير ضروري
تا در لحظات سخت
وقتي ديگر چيزي باقي نمانده است
همين مفيد فايده بودن كافي باشد تا تو را سرپا نگاه دارد
ويكتور هوگو
ارسال شده توسط خوبي بشر.... | April 10, 2007 8:06 PM
ارسال شده در April 10, 2007 20:06
سلام داش کامران
واقعا اینا رو می خونی؟
نمی دونم وا الله !!!
امید وارم یه نگاهی به وب من هم بندازی
البته اگه این کامنت رو بخونی
به امید دیدار در خیل یاران مهدی فاطمه س
یا زهرای علی ع
ارسال شده توسط پلاك | April 10, 2007 9:29 PM
ارسال شده در April 10, 2007 21:29
اگر ممكن است شماره ي تلفن يك يا چند تن از كسانيكه در تهيه ي واكسن ايدز نقش داشته اند در اختيار من قرار دهيد چون من براي انجام يك پروژه ي خود به تجربه ي آن ها نياز مندم
ممنونم.
ارسال شده توسط فرزانه | April 10, 2007 10:05 PM
ارسال شده در April 10, 2007 22:05
سلام نه این ثه اینکه داری فعال میشی
آفرین ادامه بده
رازتم که نگفتی!
موفق باشی
ارسال شده توسط آرمینه | April 10, 2007 10:07 PM
ارسال شده در April 10, 2007 22:07
سلام کامران جان برایت ایمیل زدم امیدوارم زود ببینی ، راستی تو یکی از پست هات خواندم که نوشته بودی اگر بنویسی ، حتما می خونم
عید ما رو کوفت کردند ایمیل رو بخون دلیل رو نوشتم . گفتم با تو یک همفکری بکنم ببینم چی می گی ! آخه قبولت دارم
اگر ایمیل رو نتونستی بخونی آدرس ایمیل اینجا نوشتم تماس بگیری سریع جریان را برات بازگو می کنم
یا علی
ارسال شده توسط نیما صادفی | April 10, 2007 11:39 PM
ارسال شده در April 10, 2007 23:39
بوی بهار!!!
زکی... اینم بهاریه ی ماست!!!
این بهار هم که به تابستان رفته است
گرمای این خراب شده همه را هم ذوب می کند
هوا بوی لاشه ی سگ گرفته است
نفسم را حبس می کند
حبس می شوم
حکم می کنی ...
ساده بودم که روی آسمان تو پرنده کشیدم/ پر کشیدم
سیگارت را بکش!
حیف از خونی که روی زمین تو بریزد
واژه کم آورده ای یا باروت؟
کجای تو بنویسم دوستت دارم که بمب نشوی؟
ارسال شده توسط reza bahador | April 11, 2007 1:53 AM
ارسال شده در April 11, 2007 01:53
سلام .
1- این راز که ازش حرف زدید کی برملا می شه.
2- خون ازتون گرفتن ازاین مریضی های عجیب نگرفتید.
3- خیلی از گزارشاتون خوشم می یاد
ارسال شده توسط سمیرا | April 11, 2007 8:51 AM
ارسال شده در April 11, 2007 08:51
سلام
بیا دیگه چرا نمی نویسی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
من وما نگرانیم ها
ارسال شده توسط شیما | April 11, 2007 9:20 AM
ارسال شده در April 11, 2007 09:20
سلام شما همون نجف زاده 30/20 هستید؟!!!!!! صد رحمت به همون خبرهای آبکی و الکی تون !روزنامه زرد شنیدی شما 30/20 زرد هستید که چی اول اخبار از تو شیشه در میاین آخرش هم میرین تو شیشه؟!!!! اما خدایی این خبرها رو از کجا در میاری؟ موفق باشی.
ارسال شده توسط هما | April 11, 2007 10:51 AM
ارسال شده در April 11, 2007 10:51
بهتان تبریک میگم.اگر موقع گزارش چایی نریزید
بهتر از این هم می شوید.گرچه هر کسی که طرفدار هایی داره مطمئنا مخالف هایی هم داره.
ارسال شده توسط مریم دهخدایی | April 11, 2007 2:14 PM
ارسال شده در April 11, 2007 14:14
سلام آقای نجف زاده من برای اولین بار به وب شما سر میزنم .
یه سوژه دارم.
در ایام عید فیلمی به نام (برمودا ) پخش شد . میخواستم بگم اگه شما هم از این فرصت استفاده کنید و در این مورد اطلاعاتی رو به مردم بدید خیلی خوب میشه حداقل اطلاعاتشون بالا میره .من خودم اطلاعات کمی دارم واون رو از دبیر زمین شناسی بدست آوردمکه در اختیار شما هم میزارم.
در عمیق ترین اقیانوس جهان یعنی اقیانوس اطلس پدیده ی عجیبی رخ داده که هنوز هم دانشمندان علت آن را پیدا نکردند. در این نقطه از اقیانوس که به آن مثلث برمودا میگویند 2000 نوع باد میوزد که باعث میشود جریانهای دریایی و هواییی به طور هم زمان ایجاد شود که در این زمان خلا ایجاد میشود و هر چه در آنجا باشد بلعیده میشود.
ببخشید که اطلاعاتم کم است .از تو اینترنت هم نمیتونم اطلاعات بیشتری به دست بیارم چون متاسفانه سایتی که به فارسی ترجمه شده باشه نیست.
ارسال شده توسط سحر | April 11, 2007 3:12 PM
ارسال شده در April 11, 2007 15:12
سلام آقاي نجف زاده مي خواستم يه چيزي بگم اول اينكه خسته نباشيد دوم اينكه شما خيلي جالب مي نويسيد خوشحالم كه شما با مردم و طرفداراي خودتون ارتباط بيشتري داريد راستي خوشحال مي شم كه سري هم به وبلاگ من بزنيد ممنون خدانگهدار
ارسال شده توسط سحر | April 11, 2007 3:31 PM
ارسال شده در April 11, 2007 15:31
سلام ...من چهار بار امدم چيز خاصي به ذهن ام نرسيد ...الان هم محض اطلاع ديگه زدم.
ارسال شده توسط H.Mousavi | April 11, 2007 5:50 PM
ارسال شده در April 11, 2007 17:50
سلام داش کامی
گل کاشتی بابا
درباره سرباز انگلیسیها داشت تلوزیون مجله ها رو نشون می داد
رو یکی نوشته بود:
they called me mr bean
خودتون هم که معنیشو می دونید
اونا من رو مستر بین صدا زدند
دیدی چقدر نامردن
فعلا......
ارسال شده توسط مائده دومي | April 11, 2007 6:28 PM
ارسال شده در April 11, 2007 18:28
راستی من هم به نوبه خودم از ممد آقا متشکرم..
خسته نیاشی ممد آقا....
ارسال شده توسط رویا | April 11, 2007 7:08 PM
ارسال شده در April 11, 2007 19:08
به نام مهربانترین
سلام!
آقای نجف زاده، من هنوز جواب سوالمو نگرفتم. به مهم ترین راز زندگیتون هم کاری ندارم. اما جواب سوالمو می خوام. با اینکه یه حدس هایی می زنم. همون که پرسیدم که چرا نظرهارو بعد از تأیید تو سایت می ذارید و سانسور می کنید، جناب خبرنگار! خب اگه این کار برای خبرنگارا لازمه، ماهم بکنیم
ارسال شده توسط مروارید | April 11, 2007 7:21 PM
ارسال شده در April 11, 2007 19:21
اول وب و حالا تور(Grid).
سِرن،آزمایشگاه اروپائی فیزیک ذرات در نزدیکی ژنو،خود را بعنوان محلی معرفی می کند که در آنجا «وب متولد شد»زیرا در آنجا بود که در سال1989،برنرز- لی(Berners-Lee) دانشمند سرن با درآمیختن فناوری کامپیوتر شخصی و شبکه کامپیوتری و ابر متن،موفق به ابداع سیستم اطلاعات جهانی وب شد که نحوه ارتباطات را در جهان دگرگون ساخت.
اکنون سرن بعنوان یک بازیگر اصلی در دومین انقلاب فناوری اطلاعات الکترونیک ظاهر شده است،انقلابی که آن را تور نامیده اند.منظور اصلی از ایجاد تور هم مانند وب،برآوردن تقاضای روزافزون برای دسترسی دانشمندان شاغل در مراکز تحقیقاتی و آزمایشگاه های سراسر جهان به یک گنجینه مشترک اطلاعاتی است و باز همانند وب، تور هم در نهایت،نحوه استفاده و اشتراک در اطلاعات را در بسیاری از امور بشری تغییر خواهد داد.
تفاوت وب و تور چیست؟
مانند تفاوت میان قفسه کتاب اتاق نشیمن شما با حدود یکصد جلد کتاب و کتابخانه کنگره آمریکا با حدود60 میلیون دستنوشت و 30میلیون کتاب است! هر دوی آنها اطلاعات را ذخیره می کنند و امکان دسترسی به آن را فراهم می سازد،ولی یکی از آنها اطلاعات بسیار بیشتری را ذخیره میکند و دسترسی به آن برای عده زیادی میسر است،هر چند تحت مقررات و شرایطی که معین می کند چه کسی می تواند از آن استفاده کند و چه کسی نمی تواند.
براي مطالعه ادامه اين مقاله ميتوانيد از سايت ارديبهشتگان دات كام استفاده كنيد
ارسال شده توسط farzandebahar | April 11, 2007 8:31 PM
ارسال شده در April 11, 2007 20:31
سلااااااااام.
آآآآآآآآیییییی ملت سر کار نیستید...باور کنین این آقا کامران یه راز داره....اولش تو پست قبل نوشته بود....نمی دونم چی شد که پاکش کرد....به هر حال من از خوندنش خیلییییییییییییی ذوق کردم و براش هم خیلی دعا می کنم.....ولی حالا منم نمی گم تا راز داری کرده باشم....
راستی هنوز ما منتظریم تا شاید روزی شما یه جواب نه به ما بدهید....
ارسال شده توسط مائده | April 11, 2007 9:18 PM
ارسال شده در April 11, 2007 21:18
سلام
خسته نباشين
يه پيشنهاد دارم براي 20:30
بعضي وقت ها يه گزارشي داريد در مورد يكي از دردسرهاي مردم و از يكي از مسئولين جواب مي خوايد.
از اين گزارش ها پارسال خيلي بود.
شروع كنيد يكبار ديگه اونها رو پيگيري كنيد.اگر حل شده بود تشكر كنيد و اگر هم نه جواب بخواهيد.
مي شه هر شب يكي رو مطرح كرد.30 ثانيه هم كافيه.
موفق تر باشين
ارسال شده توسط عبدالله | April 11, 2007 10:46 PM
ارسال شده در April 11, 2007 22:46
raze tono begin dige
salam khobin
ارسال شده توسط ali | April 12, 2007 12:58 AM
ارسال شده در April 12, 2007 00:58
سلام ،آقای نجف زاده من برای اولین باره که به سایت شما سر میزنم .سایت جالبیه !موفق باشید .
اما راجع به این مطلب ...
من از همه انگلیسی ها و آمریکایی ها متنفرم ...
همش تقصیر این نامرداست که نمی تونیم تنهایی بریم کربلا دیگه !
خدائیش !قیافه ی وحشتناک خودشون به کنار ...اگه بخوان خون بگیرن چی ؟!؟!؟!
به ما هم سر بزن بعضی وقت ها ...
یا علی
ارسال شده توسط مهناز | April 12, 2007 2:29 AM
ارسال شده در April 12, 2007 02:29
...
اولين كامنتي ست كه اينجا مي گذارم....
ولي تقريبا هر ماه سر مي زنم و يادداشتهاتون رو مي خونم....
اگر چه كوتاه مي نويسيد.....
و ساده!
و دور از اين ادبيات كت و شلواري كه گاه دست و پا گير است!
اما فكر كه نه ..., مطمئن هستم... ,
خوب ميدو نيد, كه چه مي خواين بنويسين!
اين كه مي گم ...
تعارف نيست,
تحسينه
موفق باشيد...........................
ارسال شده توسط شكوفه | April 12, 2007 9:44 AM
ارسال شده در April 12, 2007 09:44
سلام
خسته نباشین.
من همیشه پای ثابت گزارش هاتون.
موفق باشین.
به امید دیدار.
ارسال شده توسط امید تنها | April 12, 2007 10:27 AM
ارسال شده در April 12, 2007 10:27
درووووود!
يه وقتي قرار بود يه رازي بر ملا كنيد مثل اينكه!؟؟؟؟
ارسال شده توسط روسو | April 12, 2007 11:39 AM
ارسال شده در April 12, 2007 11:39
باز هم سلام!
فوتبال رو بوي مشمئز كننده ي سياست برداشته!
چه كاري از من بر مياد جز حرص خوردن و خوردن؟؟
اما چه كاري از شما بر مياد؟هان؟!!؟
هيئت مديره ي جديد پرسپوليس يه سور زده به هيئت دولت!! سياسي ها رو چه به ورزش آخه؟؟
ارسال شده توسط روسو | April 12, 2007 11:48 AM
ارسال شده در April 12, 2007 11:48
سلام هم شهرکی...
سال نو مبارکت باشه
نشریه ای که قرار بود بزنيد چی شد؟
ارسال شده توسط حسام ایپکچی | April 12, 2007 1:35 PM
ارسال شده در April 12, 2007 13:35
به نام او...
سلام...
حتما" الان با خودتون میگید *اَه این بازم که پیداش شد...بابا اگه من نخوام تو برام کامنت بزاری باید کی رو ببینم...*
می دونم در مورد من این طوری فکر میکنید....اشکال نداره*ما که سرمان به سنگها عادت کرده است*...
واقعا" هم نمی خواستم بیام براتون کامنت بزارم تا خوشحال بشید...
راستی اون سوژه ی هوادارهای کشته شده ی فوتبال، تو داربی های مختلف...به دردتون نخورد..؟می دونستم.
از همین جا هم معذرت می خوام که بیشتر اوقاط میام کامنتهای به درد نخور براتون می زارم...واقا" ببخشید...
*ـ*...كف مي زنند خيل تماشاچيان هنوز
وقتي بدون من به روي صحنه آمدي
بستند پرده را بله بازي تمام شد
بيهوده بين ماندن و رفتن مرددي
بي تو ادامه مي دهم اين نقش كهنه را
آري براي من تو شروع مجددي
بود و نبود من به كسي بر نمي خورد
*من احتمال و شايدم اما تو بايدي*
دارم به خانه مي رسم اين آخرين دراست
گيرم تو چند پنجره آنسوي مقصدي
«اين قصه واقعيست* به فكر تو ام هنوز*
هر چند هيچ وقت به سراغم نيامدي» ...*_*
ارسال شده توسط ـــــ * پائــــــیز* ـــــ | April 12, 2007 4:22 PM
ارسال شده در April 12, 2007 16:22
سلام کامران جان. این روزاگزارشات خیلی دلچسب. امیدوارم بهترازایناهم بشه.
ارسال شده توسط نینا | April 12, 2007 5:07 PM
ارسال شده در April 12, 2007 17:07
سلام روز به خير و خسته نباشيد شعباني هستم دانشجوي رشته ارتباطات روزنامه نگاري با اجازتون شما رو جزء پيوندهام قرار ميدم
حتما يه سر به وبلاگم بزنيد
منتظر هستم بي صبرانه
ارسال شده توسط فاطمه شعباني | April 12, 2007 5:33 PM
ارسال شده در April 12, 2007 17:33
خوبي داداش؟
آخه اينم شد كامنت
دلم شيكوندي
بد حالموگرفتي
ولي بازم دمت گرم كه افتخار دادم بهت يه سري بهم بزني
اگه دو بارهبياي يعني خيلي با حالي اما اگه نياي يعني خيلي مغروري
حالا كودومي؟
محمد..
ارسال شده توسط محمد | April 12, 2007 5:47 PM
ارسال شده در April 12, 2007 17:47
درود خدمت شما آقای نجفی ...
حالا بگیم آقای نجفی که شما از دست ما ناراحت نشوید - آقای محترم شما که با افتخار از گروه آشیانه خبر تهیه میکیند و به اقدام احمقانه آنان که 300 تا 500 تا سایت را حک میکنند میبالید باید به حضورتان برسانم که دوباره اقدام به تهیه خبر در مورد گروه آشیانه نمایید مبنی بر حک شدن خودشان به صورتی که پدر و مادرشان را جلوی جششان اوردند - باید باز هم به حضورتان برسانم که اگر مبنی بر حک شدن 500 یا 300 سایت باشد آن هم توسط ایرانی ها احمق که خودشان با همان دانمارکی ها و اسرائلی ها هیچ گونه فرقی ندارند و تازه خود شما هم یکی از هکاران این گروه به هویت خواهید بود .اگر کشور آمریکا و کانادا سرور خود را به مدت 2 ساعت خاموش کنند ما به مدت 2 سال از اینترنت عقب خواهیم افتاد و حتی هکران آمریکایی و یا کانادای نیازی به زحمت افتادن ندارند و باید بدانید که همین الان هم خود شما از زمانی که اقدام به ساخت اینتارنما کرده اید حک شده خود را حساب کنید .
ارسال شده توسط promise - freedom | April 12, 2007 6:14 PM
ارسال شده در April 12, 2007 18:14
سلام خسته نباشید.
ببخشید یه چیزی بگم اگه درسته که هیچ ولی اگه اشتباه بود بازم هیچ.
تند تند نوشتن یعنی اینکه مثلا تند تند بنویسی که یه موقع جا نمونی
زود به زود نوشتن یعنی اینکه فاصله زمانیه بین دو نوشته کم باشه مثلا اگه امروز یه مطلب نوشتی فردادوباره مطلب جدید بنویسی درسته؟ حالا بالا بردن سرعت نوشتن معنیه اولی رو میده یا نه ؟ اصلا اینی که گفتم رو قبول دارید؟
موفق تر باشید.
ارسال شده توسط h.a | April 12, 2007 6:26 PM
ارسال شده در April 12, 2007 18:26
سلام آقای نجف زاده ...
یادش بخیر !روزهايي که همکارهم بوديم در روزنامه .
همیشه دست نوشته های زیبای شما خواندنی بودودلنشین...
من هنوزم بعضی از اونارو نگه داشتم ...
.
.
.
هم مدرسه ای عزیز !
امیدوارم همیشه موفق باشید و سربلند ...
ارسال شده توسط روح باران | April 12, 2007 8:09 PM
ارسال شده در April 12, 2007 20:09
سلام. يه سوژه: يه گزارش تصويري از موج وبلاگ نويسي طلبه ها بگيريد. بينشون بريد و واقعيتو نشون بديد تا جوابي باشه واسه اراجيفي كه گزارشگراي خارجي مي گن. البته اين كارو نيما اكبرپور دبير سرويس اينترنت 40چراغ اين هفته انجام داده. ولي اگه تلويزيوني باشه خيلي مؤثرتره. مي تونيد با ايشون تبادل نظر كنيد. لينك سايتشونو مي تونيد از وبلاگ من برداريد (:d)
ارسال شده توسط رهاورد | April 12, 2007 10:05 PM
ارسال شده در April 12, 2007 22:05
سلام
. باران رویاست
میان بالهای شب می خزد
به پنجره های بسته دست می کشد
و در میان راز ها راه می رود
باران رویاست
آرزوها را صدا می کند
در کوچه های گذشته قدم می زند
هیچ نمی پرسد
همه چیز را می داند...
.
.
راستی شما بارون و دوست دارین؟
ارسال شده توسط aylar | April 12, 2007 10:26 PM
ارسال شده در April 12, 2007 22:26
ممنون از تشريف فرمايي تان به وبلاگم.موفق باشيد.
ارسال شده توسط مهرزاد دانش | April 12, 2007 11:29 PM
ارسال شده در April 12, 2007 23:29
اين هم يكي ديگه كه حتما بيايي وبلاگم و يه سلام بنويسي كه من حد اقل جلو دوستام پز داده باشم و بگم كامران نجف زاده اومده تو وبلاگم و نظر داده)
________@@@@@@@@
________@@@________@@_____@@@@@@@
________@@___________@@__@@@______@@
________@@____________@@@__________@@
__________@@________________________@@
____@@@@@@______@@@@@___________@@
__@@@@@@@@@__@@@@@@@_________@@
__@@____________@@@@@@@@@_______@@
_@@____________@@@@@@@@@@_____@@
_@@____________@@@@@@@@@___@@@
_@@@___________@@@@@@@______@@
__@@@@__________@@@@@________@@
____@@@@@@_______________________@@
_________@@_________________________@@
________@@___________@@___________@@
________@@@________@@@@@@@@@@@
_________@@@_____@@@_@@@@@@@
__________@@@@@@@
___________@@@@@_@
____________________@
____________________@
_____________________@
______________________@
______________________@____@@@
______________@@@@__@__@_____@
_____________@_______@@@___@@
________________@@@____@__@@
_______________________@
______________________@
_____________________@
____________________@
ارسال شده توسط emran khodmehr | April 12, 2007 11:44 PM
ارسال شده در April 12, 2007 23:44
سلام
نمي دانيد چقدر خوشحال شدم وقتي كه وبت را يافتم
سال نو مبارك . اميدوارم خدا شما را زير سايه ي
خود محفوظ بدارد. از جنوب كشور هستم . از كنگان
گزارشهاي بي نقص شما را بسيار دوست دارم .
اگر اجازه بفرماييد مي خواستم لينكتان كنم.
منتظر پاسخ شما مي مانم ؟!! تا ديداري ديگر
خدا يار و نگهدارتان باد. سورنا
ارسال شده توسط سورنا | April 13, 2007 1:00 AM
ارسال شده در April 13, 2007 01:00
سلام
خوب هستيد
فكر كنم اثر انگشتتون دوست نداشته امريكا يي ها ببيننش .
رازتون چي شد
البته نميشد گفت راز چون فقط يه ملت ميفهميدن فقط!
به وبلاگ من هم سربزنيد
خوشحال ميشم.
Posted by سارا at 24 فروردین 1386 1:25 قֽظֽ
ارسال شده توسط سارا | April 13, 2007 1:31 AM
ارسال شده در April 13, 2007 01:31
... ازش تشكر كن !
ارسال شده توسط لادن | April 13, 2007 3:45 PM
ارسال شده در April 13, 2007 15:45
سلام آقا کامران گل . خوبی ؟ من با اجازه تون سایت شما رو در وبلاگ سینمایی ام لینک می کنم . ممنون میشم سری به وبلاگم بزنید و نظرتونو بفرمایید . منتظر نظرات و انتقادات و پیشنهادات شما هستم .
ارسال شده توسط امیررضا نوری پرتو | April 13, 2007 4:00 PM
ارسال شده در April 13, 2007 16:00
سلام مرد خبرنگار. خسته نباشی.
می بینم که با این رازت حسابی مردم را سر کار گذاشته ای .ولی دیشب لحن خوندن خبر مادر نمونه خیلی با مزه بود . یک موردش را هم من دیدم .
اگر انشا دوست داری ، یک لحظه بیا و برگرد .
البته لطفا ...
ارسال شده توسط سهراب | April 13, 2007 5:54 PM
ارسال شده در April 13, 2007 17:54
باران
نه
گریه بی اراده داوند ومن که خانه زاد بی قراری ومرگم
بی تو هر ÷اره دلمرا
به نام کسی دیگر کرده ام
به نام هر کسی که دمی
یا
کمی
شبیه تو باشدنگاه کن بیرون چه بارانی میبارد
"دکتر عبدالحمید ضیایی"
راستی خسته نباشی در ضمن اجرات خیلی خشکه
ارسال شده توسط fatani | April 15, 2007 1:33 AM
ارسال شده در April 15, 2007 01:33
تشكر از ممد اقا
خوشحالم كه ادرستونو پيدا كردم ..خيلي اتفاقي بود
ولي من واقعا حرفاتونو و نوشته هاتونو دوس دارم
به دل ادم ميشينه چرا؟؟؟
موفق باشين
راستي برام دعا مي كنين ؟؟؟مي دونم خيلي قلبتون پاكه
ارسال شده توسط ش ي د ا | April 15, 2007 8:52 AM
ارسال شده در April 15, 2007 08:52
گریه می کنیم
من ندیدم گزارشو
به دلم افتاده بود که گزارش داری
ارسال شده توسط محمد | April 15, 2007 1:30 PM
ارسال شده در April 15, 2007 13:30
سلام آقا کامران ! عافیت باشه !
هنوزم بعضی وقتها غافلگیرم می کنی .یک آدم عجیب با سوژه هایی عجیب و غریب تر از خودش !
ارسال شده توسط سهراب | April 16, 2007 12:11 AM
ارسال شده در April 16, 2007 00:11
سلام
من اگر جای تو بودم اون دوتا تار شوید هم می زدم خیالم راحت می شد . حالا با ممد آقا حال نمی کنی چرا دو تا جا پا رو تقصیر اون بیچاره میندازی . می خوای پیت و کیف سلمونی اون بیچاره رو که کنار جوی آبه شهردازی بیاد جم کنه .
اَی کلک
ارسال شده توسط sasan | April 18, 2007 2:39 AM
ارسال شده در April 18, 2007 02:39
سلام راستی یک چیز جالب(البته شاید برای شما جالب نباشد) برادران من هم در مدرسه حائری تحصیل کرده اند فکر کنم هم دوره ی شما بوده اند(چون دقیقا نمی دونم متولد چه سالی هستید)...
ارسال شده توسط شبنم | April 22, 2007 1:58 PM
ارسال شده در April 22, 2007 13:58
سلام آقای نجف زاده
می خواستم اگر ممکنه اسم کتابهاتونو برام روی ایمیلم بفرستید
آدرس ایمیل من mahsa_meister@yahoo.com است
ممنون
امیر کیان رو هم از طرف من ببوسید
ممنون خداحافظ
ارسال شده توسط مهسا | June 26, 2007 1:00 AM
ارسال شده در June 26, 2007 01:00
نوشته تشكر از ممد آقا خيلي جالب بود.
حالا واقعي بود ؟؟؟؟؟؟؟؟؟
ارسال شده توسط سارا | July 22, 2007 3:46 PM
ارسال شده در July 22, 2007 15:46