http://www.4shared.com/video/0bsJbsHC/otobus_2_tabaghe_-_khakestari_.html
دانلود گزارش
رفتم ديدن آخرين اتوبوس دو طبقه شهر که داشت آخرين دورش را به افتخار خودش و مردمي که هميشه از ميله
هايش آويزان بودند، مي زد...ديدم دارد مي رود موزه، اين دو روز آخر عمري را راحت سر کند.خسته است.تودار است.يک عمر بوق شنيد و صدايش در نيامد.چند نسل با همين دوطبقه ها جنس کوپني شان را جابجا کردند.جيب شان را در همين اتوبوس هاي دو طبقه زدند.چقدر بليت دادند راننده پاره کرد.پاره نمي کرد آمارش را مي گرفتند.
چقدر ها همين بالا ،طبقه دوم عاشق شدند...

حالا اين ماشين هاي مدل بالا گرچه شهر را قرق کردند اما حريف لذت نشستن رديف جلو ،بالاي سر راننده نمي شوند.اين اتوبوس هاي دوطبقه اصلا تاريخ اين ملکند.يکي مي گفت يکبار که آژير قرمز زدند رفتم روي پله هاي يکي از اين ها نشستم که يعني خدايا اينجا ديگر امن است.
پيرمرد بليت فروشي که عمري با اين ها سر کرده مي گفت اين اتوبوس هاي جديد مثل هوو مي مانند براي ليلاند.{ليلاند اسم اين دوطبقه هاست که قديمي تر ها به اين نام صدايش مي کنند}.مي گفت ليلاند قربانش بروم هنوز از همه شان بلند قد تر است...راننده مي گفت اين اتوبوس را داريم مي بريم موزه حالم مثل وقتي که پيکانم را شوهر مي دادم گرفت.
من رفتم از آخرين اتوبوس دو طبقه شهر گزارش گرفتم.نماد مردمان هميشه پاي رکاب دهه هاي 40 تا 60.
يک مسافر جامانده مي گفت با رفتن اينها انگار روح از بدن شهر جدا شد.شهرخاکستري شد.
نظرات (221)
آغاز هر کلام سلام
چه قدر زود خاطره میشم همین! یک روز نزدیک هم نجف زاده ای دیگر از اتوبوس های ما گزارشی اینچنین خواهند ساخت .زیبا بود رفیق
ارسال شده توسط محسن | December 10, 2008 3:18 PM
ارسال شده در December 10, 2008 15:18
این هم حریف لذت نشستن روی پالان قدیمی ماچه الاغ پدر بزرگ را ندارد ....
موفق باشید
همین!مال هیچکس نیست!
ارسال شده توسط نم نمک | December 10, 2008 3:36 PM
ارسال شده در December 10, 2008 15:36
" خاطرات یعنی به یاد سپردن قشنگی ها، شیرینی ها و تلخی های زندگی !"
امیدوارم زیباترین خاطرات تو ذهنتون نقش ببنده !
نایب الزیاره همیشگی : "نفیسه"
ارسال شده توسط نفیسه | December 10, 2008 3:44 PM
ارسال شده در December 10, 2008 15:44
سلام
من كه عاشقشون بودم.هر وقت ميخواستيم برم خونه ي عمه كوچيكم ذوق مرگ ميشدم فقط بخاطر اينكه ميدونستم بايد از اين اتوبوس دو طبقه ها سوار شيم!!!
ارسال شده توسط مهديا | December 10, 2008 3:46 PM
ارسال شده در December 10, 2008 15:46
چرا نظرهای من و تو سایت نمایش نمیدین؟
ارسال شده توسط سرور | December 10, 2008 3:55 PM
ارسال شده در December 10, 2008 15:55
سلام و درود
خوشحالم از اين كه لذت سوار شدن بر اين اتوبوسهاي جالب و خاطرهانگيز رو احساس كردم، لذتي كه شايد با نشستن روي صندلي جلوي هيچ ماشين ديگري تكرار نشود.
براي نسل جديد تأسف ميخورم، چرا كه لذت سوار شدن بر اين اتوبوسها رو درك نكردن، همچنين متأسفم كه لذت رانندگي با ارباب جادهها (پيكان)را درك نميكنند.
ارسال شده توسط يك خبرنگار درپيت | December 10, 2008 4:00 PM
ارسال شده در December 10, 2008 16:00
خبرنگارکه فکر می کنی جمله رسالت خبرنگاری در کشور بر دوش توست ،این گزارش چهار راه ادیانت که کپی بداری بود از گزارش شبکه بی بی سی....خجالت بکش.
ارسال شده توسط نظربازی | December 10, 2008 4:14 PM
ارسال شده در December 10, 2008 16:14
سلام آقای نجف زاده
مثل همیشه کارتون تازه است حتی اگه موضوع قدیمی باشه........
ارسال شده توسط فاطمه.ح | December 10, 2008 4:18 PM
ارسال شده در December 10, 2008 16:18
سلام. باز شما نگفتي كي پخش ميشه.
راستي چرا 20:30 اينجوري شده؟ خيلي وقته عوض شده، شده مثل خبرهاي ديگه گاهي حتي كسل كننده تر از اونا. فكري به حالش نمي كنيد؟
ارسال شده توسط پريا | December 10, 2008 5:50 PM
ارسال شده در December 10, 2008 17:50
سلام داداش کامران خوبی؟
یه بار یه گزارش زدی در مورد گذشته ها بود
توش گفته بودی ایران قبلا اتوبوس دو طبقه داشت
یاد اون افتادم
جالب بود
خداحافظ فعلا.........
ارسال شده توسط *** // مریم // *** | December 10, 2008 5:56 PM
ارسال شده در December 10, 2008 17:56
سلام آقاي نجف زاده
من قبلا دو بار براتون نظر نوشتم هر بار هم خيال مي كردم كه اين دفعه ي آخره ولي انگار كامنت گذاشتن هم مي تونه خطر ناك باشه مثل هر عادت ديگه اي توي اين دنيا!
من كتاب مردي در تبعيد ابدي را قبلا هم خوانده بودم من رمان سه ديدار از نادر ابراهيمي را قبلا هم خوانده بودم اما هيچوقت آن احساسي راكه بعد از خواندن چهل نامه ي كوتاه به همسرم نسبت به او پيدا كردم را قبلا نداشتم من هيچوقت فرصت نداشتم امام را در زمان زنده بودنشان درك كنم
يك سال و چند ماه بعد از به دنيا آمدنم خميني از اين دنيا رفت حتي شنيدن ماجراي مردم ورامين كه به علامت آمادگي براي شهادت در راه امام كفن پوشان با فرياد يا مرگ يا خميني به سمت تهران حركت كرده بودند هم نتوانسته بود احساسي كه پس از خواندن نامه هاي سراسر عشق امام به همسرشان پيدا كردم رادر من ايجاد كند اينها را نوشتم تا بگويم اگر براي كيان بهترين پدر دنيا نباشيد و براي بانو بهترين همسر دنيا چه فرقي ميكند بهترين خبرنگار دنيا باشي يا نباشي؟ بهترين پدر دنيا باقي بمانيد
اين كامنت را بعد از خواندن ميمبا ميخواستم بگذارم اما نشد وحال گذاشتم
يك سوال ديگر هم توي اين مدت ميخواستم از شما بپرسم و فكر پاسخ ندادنتان هر بار منصرفم كرد
اما شهيد رمضان مولاي متقيان ميفرمايد خوب پرسيدن نيمي از راه دانايي است اگر پرسش نيمي از دانايي است جسارت و جرات پرسش عمده ي اين نيمه است
آقاي نجف زاده مگر دروغ كليد همه ي گناهان نيست؟ من هنوز هم خاطرات آقاي كردان از دانشگاه آكسفورد كه در وبلاگ ها خواندم را باور نكردم اما صداي دروغ هاي او را كه يكي از نمايندگان از تريبون مجلس پخش كرد را نميشود باور نكرد ميشود؟
احمدي نژاد را عطر رجايي خوانده اند رجايي شهيد بزرگواري بود كه خواندن سيره ي زندگي اش در دوران نوجواني به زندگي من جهت و معنا داد رجايي شخصي بود كه وقتي يكبار او را به اشتباه دكتر رجايي خطاب كردند وقتي به پشت تريبون آمد اولين جملاتش اين بود من دكتر رجايي نيستم من دكتر نيستم
من يكبار به آقاي احمدي نژاد راي دادم بعد از شنيدن سخنراني قبل از انتخاباتش در شهرمان. تصور مي كردم دارم بين خوب و بد انتخاب ميكنم تا قبل از شنيدن دروغ هاي آقاي كردان هم پاي انتخابم ماندم خيلي وقت ها در دانشگاه با اساتيدي كه قصد تخريب او را داشتند وارد بحث شدم اما عاقبت كساني كه از دروغگويان حمايت ميكنند چيست؟من همه خبرها را دنبال ميكردم اما هيچ دليل موجهي براي حمايت و تقديرآقاي احمدي نژاداز كردان نيافتم هر چند اگر باز هم قرار باشد بين همه ي آنهايي كه شما و آقاي رنجبران در همايش سي سال قانون گذاري با آنان مصاحبه كرديد انتخاب كنم باز هم اسم آقاي احمدي نژاد را مينويسم اما اين بار بين خوب وبد نه كه فقط بين بد وبدتر!كه اگرچه هنوز هم كردان ها تقدير ميشوند و قيمت مسكن هر روز گرانتر اما حداقل استقلال و شرف وطن دردمندم حفظ شود حداقل كسي سنگ امريكاييها را به سينه نزند هولوكاست را به طور ضمني هم تاييد نكند حداقل رئيس جمهور كشورم براي سوالهاي خبرنگارهاي امريكايي و اروپايي جوابهاي صريح وروشني داشته باشد نه اينكه مثل رئيس جمهور سابق كه در جواب يك خبرنگار خارجي كه از او راجع به حجاب پرسيده بود واينكه خانم هاي ايراني به او راي ميدهند كه از بند حجاب رها شوند به جاي آنكه جوابش هرچه كه بود تاكيد ميكنم هرچه كه بود را با شهامت بيان كند پاسخ مبهم و خنده داري بدهد كه ربط چنداني هم به سوال آن خبرنگار نداشته باشد!
مرا رازيست اندر دل به خون ديده پرورده
وليكن با كه گويم راز چون محرم نمي بينم.
ارسال شده توسط tahere | December 10, 2008 6:25 PM
ارسال شده در December 10, 2008 18:25
سلام رفیق!ای بدک نبود .من تا حالا سعادت نداشتم سواراین اتوبوس هاشم شربتی ازلب لعلش نچشیدیم وبرفت روی مه÷یکراو سیر ندیدیم وبرفت
ارسال شده توسط mina | December 10, 2008 6:26 PM
ارسال شده در December 10, 2008 18:26
عرض ادب...
همه روزي موزه نشينيم و سوژه ي نجف زاده ها...اما ديدي چي به يادگار موند؟همون عشق بالا نه والا نشستن ها...عاشق شدن ها...ليلا و ليلاند در حافظه سپردن ها...
يا حق...
ارسال شده توسط عباس نژاد::جام جم:: | December 10, 2008 8:41 PM
ارسال شده در December 10, 2008 20:41
با سلام من عكس جالب وديدني دارم كه ميخواستم در وبلاگ خودم در معرض ديد سايرين بگذارم اما اول خواستم شما ببينيد واگر منعي نداشت يك گزارش زنده بشه براي شما وبيينندگان خبر تلويزيون من به علت كمي وقت بايد بگويم تنها تيتر وبلاگتونو خوندم ومن نيز سالها قبل خبر نگار افتخاري روزنامه همشهري محله 13 بودم كه يك گزارشم در مورد بيخانماني خانمي مسن در همان سال در آن روزنامه نوشتم.ميتوانيد جوابم را به ايميل بدهيد تا اگر خواستيد حضوري عكسم را به شما نشان بدهم.مرجان حصيرچي از تهران
ارسال شده توسط مرجان حصيرچي | December 10, 2008 8:43 PM
ارسال شده در December 10, 2008 20:43
سلام آقاي نجف زاده
هميشه وقتي نوشته هايت را مي خوانم سعي مي كنم به شيوه سخن گفتن خودت بخوانمش ، شايد مطلبي باشد كه نوع خواندن ما نتواند دركش كند.
براي خيلي از پستهايت مي خواستم كامنت بگذارم ولي هميشه مي بينم كه تعداد نظرات آنقدر زياد است كه اگر هم بخواهي نمي تواني بخوانيشان و انجام عمل بيهوده سزاوار نباشد به عقل ...
اما امروز من هم دلم براي اتوبوسهاي ليلاند سوخت هر چند من سوارش نمي شدم ولي هميشه دلم مي خواست از بالاي سر راننده همه چيز را ببينم كه نشد
جمله امشبت منو كشوند به اينجا:
باران بهانه اي بود تا تو زير چتر من تا آخر كوچه بماني ...
زنديگت پر از بهانه هاي باراني
ارسال شده توسط مترسك | December 10, 2008 9:04 PM
ارسال شده در December 10, 2008 21:04
سلام
بابا من مردم 2 ساله که کامنت می نویسم ولی 1 بار هم تو سایت ندیدم کامنتم رو.
باران بهانه بود که تو زیر چتر من تا ته کوچه بیایی
ارسال شده توسط elHAMI | December 10, 2008 9:04 PM
ارسال شده در December 10, 2008 21:04
سلام،حاج کامران محرم نزدیک است اگه می شد ی سری به یکی ازاین محله های ارمنی نشین می زدی و ازعشق وارادت اونها به امام حسین وحضرت عباس ی گزارش تهیه می کردی ،فکرمی کنم ازنوشتن درباره اتوبوس دو طبقه ثوابش بیشترباشه.البته ی گزارش واقعی ، نه ازاون گزارشهایی که جندسال پیش همشهری چاپ کردوبعدش هم مجبوربه عذرخواهی و..شد.
همین نزدیک ما،تونارمک ی محله هست به نام پدرثانی،اکثریت ساکنین ارمنی هستند.دوستام حرفهای زیادی ازنذری دادنشون و سیاهی زدنشون می گفتن.یکی شون جلوی خودم می گفت:شمامسلمونهافکرکردیدحضرت عباس فقط مال شماست،درحالی که مال ماهم هست،ماهم دوسش داریم(البته به این مضمون).حاج آقا بی آزار(ی منبری معروفه)ازهیئتهای که خودش توایام محرم می رفته ومی دونسته که مخاطبین وبانی اون یهودی هستند.
یهودی هاکه به خساست معروفند رومی گی فت که جطور برای امام حسین نذری می دادند.اگه باورنداری این حاجا آقابی آزارواینهم شما.اما اگه باورداری وکاری نکنی.... من همه جوره بابت این قضیه درخدمتم. یاعلی(حمید)
زبونمون مودرآورداینقدرگفتیم:اسامی توبخش نظرخواهی جابجا نمایش داده می شه. حمید
ارسال شده توسط حمید | December 10, 2008 10:33 PM
ارسال شده در December 10, 2008 22:33
سلام حاج كامران
(شرمنده كوشيم نه p داره نه..... ديكه خودت زحمت تشخيصش رو بكش) مثل هميشه عالي بود. ساده ولي بر(por) محتوا. خيلي وقته دلم واسه كزارشات تنك شده ولي بشت كنكوريه و هزار درد....
ارسال شده توسط حوريا | December 10, 2008 11:10 PM
ارسال شده در December 10, 2008 23:10
در گذر گاه زمان
خیمه شب بازی دهر
عشق ها می میرند
رنگ ها رنگ دگر می گیرند
و فقط خاطره هاست
که چه شیرین و چه تلخ
دست ناخورده به جا می مانند...
سلام اقا کامران
خوبین ان شاالله
نممی دونم شایدشعرم خیلی به مطلبتون ربطی نداشته باشه ولی دوست داشتم بذارم
التماس دعا [از این معمولی ها نه دو آتیشه ]
یا علی
ارسال شده توسط ولگ نار | December 10, 2008 11:56 PM
ارسال شده در December 10, 2008 23:56
اتوبوس دو طبقه سوار نشدم ولی میدونم نماد کشور انگلستانه و سال 2012 که المپیک در لندن برگزار میشه نماد المپیک هست.
ارسال شده توسط هریت | December 11, 2008 12:03 AM
ارسال شده در December 11, 2008 00:03
سلام
نوشته های شما شبیه گزارشهاتونه. سعی میکنید یک چیزهایی رو بگید که بیننده یا خواننده به فکر فرو بره و بهش فکر کنه.
ولی اغلب برنامه ریزیو هدف گذاری دقیقی پشتشون نیست. خیلی سطحی هستن.
رک بودن بنده رو ببخشید. توی تلویزیون بهتون دسترسی نداشتم که بگم. آدرس وبلاگ هم از اینجا پیدا کردم:
http://baadesabz.blogspot.com/2008/10/blog-post_20.html
ارسال شده توسط سیامک | December 11, 2008 1:22 AM
ارسال شده در December 11, 2008 01:22
غمم گرفت
ارسال شده توسط آبجي سميه | December 11, 2008 8:00 AM
ارسال شده در December 11, 2008 08:00
سلام آقاي نجف زاده.من هميشه دنبال راهي تا بتونم با شما ارتباط برقرار كنم و از ايكه وب سايت شما رو پيدا كردم واقعا خوشحالم.گزارش هاي شما فراموش شده هاي اين روزگار آهني رو دوباره تو ذهن هاي خاك خورده زنده ميكنه.اميدوارم هميشه توشه گزارش هاتون پر وپيمون باشه.التماس دعا
ارسال شده توسط khale rize | December 11, 2008 9:09 AM
ارسال شده در December 11, 2008 09:09
سلام
اين بار سوميه كه ميام تو سايتت نظر ميدم
گفتم دوس دارم بياي تو وبم و نظر بدي نيومدي
دوباره اومدم بازم نيومدي
اينم بار سوم
راسش يه جورايي بهم برخورد
ديگه نميام تو سايتت نظر بدم
خدانگهدار
ارسال شده توسط سعيد | December 11, 2008 9:48 AM
ارسال شده در December 11, 2008 09:48
سلام آقا کامران عزیز
آقا کامران عزیزی که هر روز دانشگاه چون توی خونه(دانشجویی مون) تلویزیون نداشتیم، غذای وحشتناک سلف رو به خاطرش رزرو می کردیم تا موقع 20:30 و گزارش های اون جلوی تلویزیون سلف بشینیم
آقا کامرانی که وقتی می رفت ماموریت دلمون لک می زد واسه حرفای از دل ما برآمده اش، و دلتنگ اطواراش می شدیم
اما مدتیه که دیگه دلتنگت نمی شیم مدتیه که دیگه اگه 20:30 هم باشه از حتی فوتبال های بی ربط کانال 3 چشم نمی کنیم
حتی وقتی نبودی و لبنان بودی دیگه چشم انتظاراودنت و خبرهای منحصر به فردت نمی شیم
چون تو هم مثل بقیه شدی یه مدت فکر می کردم بقیه مثل تو شدن اما الان دیگه مطمئن شدم تو هم هضم شدی توی این معجون خلسه و نشئه ی فرمایشی گری توی این مملکت ناآباد
چشمای تیز بین تو الان دیگه شده یه عینک تزئینی رو چشم خیلی ها. مثل اون رومیشه پیدا کرد اما حتی دیگه چشمای خودت ام شستنی باید! مثل چشمای گل گرفته ی خیلی هامون که دیگه جایی برای نوشتن لطفا مرا بشوئید هم روشون پیدا نمیشه
منو می بخشی, اما چی کار کنم حس می کنم داری کم می ذاری، منو می بخشی اما من واقعا با دیدن گزارشای تو یه روز به خودم گفتم میشه خبرنگار بود مثل نجف زاده و رفتم ثبت نام کلاس هاش ولی با وجود درس استاد کلاس هر روز دنبال گزارش های تو بودم که می گفتم از کلاس هم بهتره اما دیگه تو اون نیستی
آره آقا کامران خیلی چیزای دیگه ای هم هست مثل اتوبوسای قدیمی که آدم دلتنگش میشه دلتنگ نگاه های چند سال پیشت که تعریف الکی ازکسی نمی کردی که الکی ذره بین ات روی کسی نمیر فت تا بزرگش کنی
دلتنگ نگاه ات هستیم آقا کامران عزیز
ارسال شده توسط آشنا | December 11, 2008 12:59 PM
ارسال شده در December 11, 2008 12:59
BesT
BesT
BesT
BesT
BesT
BesT
BesT
BesT
BesT
BesT
BesT
BesT
BesT
BesT
BesT
ارسال شده توسط تيننا | December 11, 2008 1:10 PM
ارسال شده در December 11, 2008 13:10
سلام
بازم عالی
من سوار این دو طبقه های شما که راهی موزه شدند نشدم
ولی یک بار مسیر مشهد تا شمال را سوار یکی از بچه هایشان ( دو طبقه های جدید )شدم
طبقه ی دوم - اون جلو بالای سر راننده نمی دونی چه کیفی داره
هر چند می دونم اصالت یه چیز دیگه س که تکنولوژی نمی تونه جاشو بگیره
ولی جای خودش خوب بود- لذتی داشت عجیب
سبز باشی
ارسال شده توسط عارف | December 11, 2008 1:24 PM
ارسال شده در December 11, 2008 13:24
سلام.
فارسی مینویسم شاید هزینش کمتر از فانگلیش در آد.منم چند وقت پیش سوار یکی از این اتوبوسا شدم!تنها چیزی که خیلی به چشم می خورد یادگاریهای اهل ذوق و هنر بود که عرض اندام میکردند تا بخونیشون.اصلا خودش یک دیوان کامله.مثلا یکی نوشته بود دلتنگتم؟نمی دونم دلش باز شده بود یا نه؟یکی از روزای مونده از خدمتش گفته بود.اونیکی امضاشو به رخ بقیه کشیده بود.یکی صندلیو با تقویم اشتباه گرفته بود.تنها جمله ای که خیلی برام جالب بوداین بود که عجب دوره زمونهءشلم شورباییه؟؟نمیدونم منظورش چی بوده؟الان چی شده؟به آخر خط رسیده بودم!بایستی پیاده شم.
ارسال شده توسط حمید | December 11, 2008 1:28 PM
ارسال شده در December 11, 2008 13:28
آه از اين رنگ خاكستري
رنگ بي تكليف...
ارسال شده توسط الهه | December 11, 2008 1:45 PM
ارسال شده در December 11, 2008 13:45
سلام
دلم گرفته بود گرفته تر شد
چقدر زود همه چی خاطره می شه!
حرفای پیر مرد رو درمورد هوو و شوهر دادن پیکانش کاملا درک می کنم!ما هم یه پیکان داشتیم که من باهاش بزرگ شدم اما امان از این ماشین های کلاس بالا!دلم برا پیکان مون خیلی تنگ شده! یه موقع هایی که تصادفا می بینمش از پشت شیشه ماشین تا جایی که چشم کار کنه بدرقش میکنم دلم می خواد یه بار دیگه با اون گردش برم!حالم از ماشین جدید نسبتا باکلاس مون بهم می خوره!احساس می کنم اونم هر وقت ما رو تو این ماشین می بینه کلی بهش بد و بیراه می گه!آخ که صاحب جدیدش چقدر بی رحمه!جونش رو درمیاره!دیگه روزای آخرشه!فکر کنم اونم کم کم باید بره موزه...!
دل تون آسمونی و لحظات تون شیک
یاحق
ارسال شده توسط شاخه نبات | December 11, 2008 2:24 PM
ارسال شده در December 11, 2008 14:24
ما که فقط تو فیلما دیدیم.
یک طبقه هاش اینقدر امنیت دارند دو طبقه هاش که قربانش!
ارسال شده توسط آ.حسن پور | December 11, 2008 3:03 PM
ارسال شده در December 11, 2008 15:03
سلام
....حالا همه بی آرتی سوار میشن و مترو میسوارن
حالا هم بعضیها در این بیآرتیها یا متروها عاشق می شوند ولی .... ولی گویی ماندگاریشان به اندازه یک ایستگاه سعدی تا دروازه دولت است یا شیریف تا آزادی....
بوق میزنن اما خروارها خاک روی این بوقها را گرفته
التماس دعا آقا کامران
این نشد که فقط مابیایم و نظر بدیم
یاعلی
ارسال شده توسط امیرحسین یزدان پناه | December 11, 2008 3:30 PM
ارسال شده در December 11, 2008 15:30
سلام
کامران خوان این چه تیپه ضایعی بود دیشب زده بودی(چهارشنیه شب)،این جوات بازیهابه تیپت نمی خوره-حیف جوون به این خوش تیپی نیست
قربون تو-موفق باشی و حرفه ای
(راستی اگه حال نکردی تاییدش کنی مشکلی نیست،ناراحت نمی شم، فقط گفتم که بدونی)
ارسال شده توسط مجید | December 11, 2008 6:39 PM
ارسال شده در December 11, 2008 18:39
سلام جالبه كي پخش ميشه؟
ارسال شده توسط zahra yazdani | December 11, 2008 9:03 PM
ارسال شده در December 11, 2008 21:03
سلام
بعد از مدتها يكي از كزارشاتونو ديدم. مثل هميشه عالي بود.
ارسال شده توسط حوريا | December 11, 2008 11:19 PM
ارسال شده در December 11, 2008 23:19
سلام اقای نجف زاده عزیز بهترین گزارشگر ایران و حتی به عقیده من دنیا
من گزارش اتوبوس و از تلویزون دیدم
خیلی دوست دارم یه جمله برام میل کنید
ازون جمله های خفنی که عمق معناش به اندازه انتهای کهکشان هاست
در ضمن پیشاپیش عید غدیرم بهتون تبریک میگم
ریا نباشه سیدم.حیف که دستم بهتون نمی رسه وگرنه عیدتیون و میدادم
کلا خیلی باهاتون حال می کنم.
از دید من شما یک گزارشکر بچه حزب اللهی خفن و زیرک و تیز بین هستید که حرفتون و کامل می زنید ولی به صورت غیرمستقیم که دوست و دشمن تحسین می کنند
در هر صورت اگر رخصت دادید و یک جمله برام میل کردید خیلی ممنون میشم
یا علی
سید محمد
ارسال شده توسط سید محد | December 12, 2008 3:47 PM
ارسال شده در December 12, 2008 15:47
سلام.این متنی که در زیر آوردم را یکی از هم کلاسیهام برام فرستاده.نمی دونم تکراری هست یا نه ولی در هر صورت فکر بکری هست و ارزشش را داره که روش کمی تامل بشه.منم تصمیم گرفتم اینجا بزارم تا به جایی برسه.
{پيشنهادي جالب از يک هم ميهن درباره امارات: يکي از هم ميهنان در پيشنهادي جالب با توجه به مسائل اخير پيش آمده و گستاخيهاي امارات نوشت: چرا اسم خيابان ظفر را به خليج فارس عوض نميکنند تا امارات مجبور بشه براي آدرس سفارتش از اين اسم استفاده کنه ؟ در ضمن يه بخشنامه هم به پست بدهند که هر نامه اي به اين آدرس بود اگر اسم خليج فارس را ننوشته بود با ذکر علت به فرستنده ارجاع بدهند. اگر به نظر شما هم پيشنهاد جالبي است براي بقيه هم بفرستيد شايد به گوش مسئولان برسد}
ارسال شده توسط دانشجو | December 12, 2008 6:38 PM
ارسال شده در December 12, 2008 18:38
نوشته های یک از همه جا بی خبر مگس پرون
من یه بار سوار این اتوبوس ها شدم..
یه فازی میده
ارسال شده توسط مستر سوسک کش | December 12, 2008 9:48 PM
ارسال شده در December 12, 2008 21:48
سلام- امیدوارم حالتون خوب باشه و ارزومندم مثل همیشه تو زندگی موفق باشین. کاش ما ادما مثل این اتوبوسا زود فراموش نشیم. قربان شما... سهیل
ارسال شده توسط sohil | December 12, 2008 10:43 PM
ارسال شده در December 12, 2008 22:43
این یک نمونه از برگهی وردپرس است،میتوانید اینجا اطلاعاتی از خودتان یا وب ... سگهای خارجیان وشترهای خوزستان بیمه هستند ولی فرزندان ماکارکنان محلی سفارت خانه ...
masihalinejad.com/?page_id=2 - 171k - Cached
۱۴ نظر to "همسر شهيد باكري خطاب به نمايندگان مجلس هشتم: به محصولي رأي ندهيد"
سرمایه: همسر شهید حمید باکری از نمایندگان آذری زبان مجلس خواست به صادق محصولی ... سگهای خارجیان وشترهای خوزستان بیمه هستند ولی فرزندان ماکارکنان محلی سفارت خانه ...
hosseinzaman.com/?p=373
ارسال شده توسط صادق ....تبعيض وبي عدالتي.بی اعتمادی می آورد | December 13, 2008 2:53 AM
ارسال شده در December 13, 2008 02:53
مدتهاست گزارشی ازت ندیدم !
ارسال شده توسط نازخاتون | December 13, 2008 8:20 AM
ارسال شده در December 13, 2008 08:20
دروووود!
اما از اونهایی که ما سوار می شدیم در عنفوان کودکی،که تقی هم میپریدیم طبقه ی بالا!این شکلی نبود!
یادم نیست چه رنگی بود!اما مطمئنم این رنگی نبود!
ارسال شده توسط روسو | December 13, 2008 8:38 AM
ارسال شده در December 13, 2008 08:38
سلام
روزی هم ما یریم موزه نگران نباش.
موفق باشی
ارسال شده توسط shady | December 13, 2008 8:58 AM
ارسال شده در December 13, 2008 08:58
ُسلام آقا كامران عزيز...گزارش شما رو در مورد ليلاند ديدم...من يكي كه هر وقت گزارش هاي شما پخش ميشه ميخكوب ميشم پاي تلويزيون، حتي اگه يكي دم در منتظرم باشه تو سرما(بهش ميگم كه داداش چند لحظه صبر كن تا گزارش اين آقا كامران گل تموم بشه...).
آقا من هميشه مطالب سايتتو ميخونم ولي كمتر نظر ميدم(شايد فقط 2 بار نظر دادم).
ولي حالا ديگه نتنستم نظر ندم...بازم دست نشريه كليك درد نكنه كه فكر كنم 2 سال پيش يا كمتر يا بيشتر بود كه سايت شما رو معرفي كرد.
يادمه بهع يكي از همكلاس يها كه سايت شما رو معرفي كردم انقادر خوشحال شد كه حاضر بود همه نمره هاي ميانترم شو بده به من! همه تمرين هامو حل كنه...به خدا محبوبي اقا كامران نجف زاده عزيز...همه گزارشهات تكن....
خب ديگه زياد حرف زدم.
ضمناً يه وبلاگ كوچولوي عكاسي هم دارم كه اگه بيايد توش و نظر بديد بد جور لذت مي برم. وبلاگم هم در مورد شهرستان دزفول و معرفي دزفول از نگاه دوربين...منتظرتونم(تو وبلاگ). يا حق و خدا نگهدار.
ارسال شده توسط محسن شيرزاده | December 13, 2008 9:22 AM
ارسال شده در December 13, 2008 09:22
چقدر دلم می خواهد بنویسم تند تند
نمی دانم چی باعث شد که بیایم نظر بگذارم برایت
شاید تو بخوانی روزی شاید ایا ؟
ارسال شده توسط مهتا قدیمی | December 13, 2008 11:33 AM
ارسال شده در December 13, 2008 11:33
سلام ، وقت بخیر
با تشکر از گزارش های ریباتون . الان وقت ندارم حرفامو بزنم . ساعت 18 است ومن هنوز سرکارم . بعداً مفصلاً مزاحمتون مشیم .
ارسال شده توسط جلیلیان | December 13, 2008 5:10 PM
ارسال شده در December 13, 2008 17:10
سلام.هم وبلاگتون باحاله هم گزارشاتون هم خودتون خیلی باحالید.امیدوارم همیشه موفق باشید.خدانگهدار
ارسال شده توسط حسین | December 13, 2008 5:12 PM
ارسال شده در December 13, 2008 17:12
به نام نامی، نامی که جز او نامی نیست
سلام امیداوارم حاتئن خوب باشه من نه خبرنگارم نه منتقد نه سیاست مدارو تمام هم و غمم رادیو و نجوم ویه وبلاگ نویس سادم و باید بگم که خبرنگاری رو به اسم شما می شناسم و باید بهتون بگم که من از طرفدارای پروپا قرص شمام راستی خوشحال میشم به وبلاگم سربزنید اگر سر زدید یه کامنت برام بذارید
یاحق...
ارسال شده توسط (ل.ا.سماء) | December 13, 2008 6:05 PM
ارسال شده در December 13, 2008 18:05
سلام به کامران نجف زاده من یکی از طرفداران شما هستم وبلاگتون واقا عالیه خیلی دوستون دارم موفق باشید
ارسال شده توسط مرجان | December 13, 2008 10:50 PM
ارسال شده در December 13, 2008 22:50
با سلام
راستش متن هاتون هميشه با روح بوده
راستي چند وقت پيش از يك گزارشتون يك متني نوشتم گذاشتم توي وبلاگم
اگر دوستش داشتيد نگاه كنيد( عنوانش گمشده است)
موفق باشيد
ارسال شده توسط علي | December 13, 2008 11:21 PM
ارسال شده در December 13, 2008 23:21
مثل همیشه زیبا می نویسید
موفق باشید
ارسال شده توسط فاطمه اثنی عشری | December 13, 2008 11:35 PM
ارسال شده در December 13, 2008 23:35
سلام
من که یه نسل سومی هستم سعادت اینو نداشتم که سوار این اتوبوس های دو طبقه بشم ولی سعادت بزرگتری که تو این زمونه به واسطه بعضی از مهرورزی ها نصیبم شده اینه که سوار اتوبوس های دو بلیطه بشم
ارسال شده توسط رهگذر | December 14, 2008 11:30 AM
ارسال شده در December 14, 2008 11:30
ســـــلام
خيلي رفتي توحس
كمي هم بياحساس شو!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! .... رفيق
بدرود تادرودي دوباره
ارسال شده توسط علي اكبري(آج) | December 14, 2008 2:08 PM
ارسال شده در December 14, 2008 14:08
سلام مرسی از اینکه نظرم رو تو سایت گذاشتین
ارسال شده توسط جلیلیان | December 14, 2008 4:44 PM
ارسال شده در December 14, 2008 16:44
wonder full...
سلام اين گزارشت واقعا قشنگ بود البنته مثه بقيهي گزارشا... حال و هواي باباي منو كه كلي عوض كرد و برد به اون دوران...
خيلي قشنگ بود... مرسي
خداتوراحافظ
ارسال شده توسط ياسمن | December 14, 2008 5:25 PM
ارسال شده در December 14, 2008 17:25
سلام لطفا ايميلتان را چك كنيد اقاي نجف زاده
ارسال شده توسط محبت | December 14, 2008 6:05 PM
ارسال شده در December 14, 2008 18:05
من وقتی خیلی بچه بودم تنها آرزوم این بود که سوار این اتوبوسا بشم هیچوقت بهش نرسیدم.با گذشت زمان تنها آرزومو فراموش کرده بودم ولی با مطلب شما دوباره یاد اونوقتا افتادم کاش همیشه بچه بودیم تا آرزومون سوار شدن تو طبقه دوم اتوبوس بود.
ارسال شده توسط فراموشکار | December 14, 2008 7:02 PM
ارسال شده در December 14, 2008 19:02
سلام.
جالب بود
ارسال شده توسط Unknown | December 14, 2008 9:30 PM
ارسال شده در December 14, 2008 21:30
سلام
الان داشتم دوباره كزارشي رو كه از علي كوجولو كرفته بوديد ميديدم اون آترين كوجولو خيلي شيرين بود هر وقت كه برسم ظبتشون ميكنم واسه روزايي كه از اين دنيا و ادماش دلم ميكيره يه ارامش بخشه. حاج كامران دوباره كزارش باحال بزن لطفأ از قبلش هم يه اشاره هر جند كوجيك بكن كه بدونم اخه من فقط مي يام اينجا وقت نمي كنم همه ي اخبارهارو نكاه كنم. مرسي
ارسال شده توسط حوريا | December 15, 2008 11:46 AM
ارسال شده در December 15, 2008 11:46
جاشان سبز....
هنوز نشده بود اینجا هم بیایند و ما هم سوارشان بشویم...
ارسال شده توسط رها | December 15, 2008 6:15 PM
ارسال شده در December 15, 2008 18:15
سلام به رفیقی که تو دریای مردونگی غرق میشه اما از پل نامردی رد نمیشه...
اتوبوسه قشنگیه اما من هیچ وقت سوارش نشدم...
ارسال شده توسط niran | December 15, 2008 6:36 PM
ارسال شده در December 15, 2008 18:36
سلام
باحال بود
ارسال شده توسط nersis | December 15, 2008 6:48 PM
ارسال شده در December 15, 2008 18:48
سلام حاج آقا
الان داشتم بيست و سي مي ديدم
1.دمت گرم خيلي خوش خبري آخه گفتي مدرسه ها تعطيلن واسه گرفتن حال اين معلم ها هم كه باشه لازم بود كه مدرسه ها رو تعطيل كنن
2.خوب چه اشكالي داره دوربينارو قاطي كردي ديگه اينقدر اخم لازم نبود داداشي!!! (شايد هم به خاطر گزارش دلاوري بود نه؟)
شب تو هم بخير
ارسال شده توسط وحيده | December 15, 2008 9:28 PM
ارسال شده در December 15, 2008 21:28
گزارش حاشیه خیلی مسخره بود.اخه این چه سوال مزخرفی بودکه پرسیدی؟مردی خودت یه خاطره ی محرمانه تعریف کن.
ارسال شده توسط Mina | December 15, 2008 9:47 PM
ارسال شده در December 15, 2008 21:47
سلام.
ساعت که 12:16 شب است.
نشستم یک دور تمام آرشیوتان را خواندم.
قبلا هم آمده بودم این طرف ها...چندتایی پست هاتان را خوانده بودم که آن هم البته فکر می کنم به خاطر "اتمسفر نجف زاده"دورو برمان بوده!که همه "نجف زاده" را مساوی گزارش های خبری خاص و نگاه تازه و غیره می دانند.و طوری از او حرف می زنند که انگار نه انگار او هم سیب زمینی را کیلویی هزارتوامن می خرد,او هم چله زمستان سردش می شود؛او هم زنده است...کامران است؛نجف زاده.
آخ"کامران نجف زاده"...چقدر تو درد می کشی....
.
.
.
ارسال شده توسط هاله | December 16, 2008 12:24 AM
ارسال شده در December 16, 2008 00:24
سلام . وبلاگ من با مقاله ای زیر نام « 11 سپتامبر هند » ( تحلیلی کوتاه بر عملیات تروریستی بمبئی ) به روز شد .
لطفا مطالعه نموده و من را با نظرات خود راه نمایی فرمایید .
ممنون .
مهدی حقیقت خواه
ارسال شده توسط مهدی حقیقت خواه | December 16, 2008 12:47 AM
ارسال شده در December 16, 2008 00:47
اوا ببخش ليلاندو نخوندم واس ديشبتون نظر دادم
ولش كن
كامي مگه با تو نيستم گيرنده
كامي بي خيال شو
.
.
.
.
اين رنگ خاكسريو
حال آدمو مي گيره
چقدر به اين آقاي اكبري(راننده سرويسمون) گفتم از اين دابل دكرا بگير مارو از اين ميله ها خلاص كن (كه مثل ميمون چسبيديم بهشون ) حالابايد دعا دعا كنيم كه اين ميني بوس قرمزشو ازمون نگيرن وخاطره نشه
راستي من هم با sib 83 موافقم لباس پوشيدنتو درست كن وقت كردي موهاتم كوتاه كن خيلي بلند شدن!
قربانت
ارسال شده توسط وحيده | December 16, 2008 11:26 AM
ارسال شده در December 16, 2008 11:26
این گزارشت را در تلویزیون دیدم.
قبول کن که بعضا گزارشهایت نوستالوژی های بی مصرفی میشود که به درد نمایش در موزه ها میخورد.
موزه ها البته بی مصرف نیستند اما کامرانی که معروفیتی به هم زده و مخاطبان دوست دارند گزارش هایش را بشنوند بهتر است در رابطه با مسائل اساسی تر با تحیل های عمیق تر تاثیر گذار باشد، نه اینکه به درد موزه ها بخورد. تو برای امروزی و خوب یا بد گزارشگر هم نسل من. صدای ما را همصدا شو . . .
---
اگر سالوی پازولینی را دیده ای، مطلبی در این خصوص نگاشته ام که میتوان خواندش.
ارسال شده توسط مهمگین | December 16, 2008 6:24 PM
ارسال شده در December 16, 2008 18:24
به نام خدا
سلام
مي خوام حرفی رو بزنم
اين شايد يک حرف نباشد بلکه بغضي باشد که در گلوي
گروهي از شاخص ترين دانشجويان اين آب وخاک خشکيده و
شايد کسي نخواد تا اون رو التيام بده چون اونها
روزهاي ناب جوانيشان را براي ساختن آينده ي تاريک کشورشان
به گذر ميان کتابها و جزواتشان می گذرانند
اما امروز ميان اين درهم ريختگي علمي و فرهنگي نه تنها
غصه ي اونها فراموشي جايگاه حقيقي علم و پزوهشه بلکه
بازي با تمام آنچه است که آنها براي دست يافتن به آن فسفر سوزانده اند.
امروز من با شما از دانشجويان گروه مستقل شيمي دانشگاه صنعتي اميرکبير حرف ميزنم
از يکي از پايگاه هاي به قول خودمان صنعتي و علمي کشورکه
براي جبران کمبودهاي خودش در يک ساختمان خاک خورده واقع در پشت
ساختمان مهندسي شيمي جواناني را درگير کشاکش هاي خود کرده است
که براي بودن در اين مکان شايد فرسنگ ها از خانواده هاشان فاصله گرفته اندو
شايد هر جدا بوده از شيمي بداند که نياز حياتي يک شيميست آزمايشگاهي است
که بتواند در آن براي خود بسازد و ايجاد کند و نوبل بگيرد و
حداقل نياز هر محيط آکادميکي حضور استاداني زبردست است که در کنار دانشجويانشان
بتوانند سطح علمي آن را ارتقا دهند
اما اينجا وامانده از اين نيازهاي حياتي است
جالب است بدانيد هيچکداممان دلسرد نشده ايم ميدانيم هر جايي
ضعفي دارد و مي تواند با اراده اي پابرجا گردد اما دلمان بر اين ميسوزد
که چرا کسي ما را در اين کشاکشي که ناخواسته در آن
درگير شده ايم ياري نمي دهد
و من گمان ميکنم اين نامه ي طولاني من از داستان عتيقه شدن اتوبوسهاي دو طبقه
و يا انشاي دختر همکارتان و حتي از داستان آن مرغ عشقي که گفته بوديد
بدون تايش هم توانست آواز بخواند دردناک تر باشد
نمي دانم شايد هم نباشد
ارسال شده توسط نگار | December 16, 2008 8:01 PM
ارسال شده در December 16, 2008 20:01
من متولد 65 ام ، يادم نمياد سوار اينا شده باشم ؛ اما چرا يه تصويری پس پشت ذهنمه كه ميگه انگار يه بار اون قديما سوار شدم.
ولی چقدر جالبه كه شهر واسه اون پيرمرد يه جور خاكستری می شه ، واسه شما يه جور ، واسه منم يه جور ، نسل ، خاطره ، تعلق خاطر ، نوستالژی و ...
ارسال شده توسط شراره | December 16, 2008 10:39 PM
ارسال شده در December 16, 2008 22:39
مثل همیشه زیبا و جذاب
ارسال شده توسط نیره سادات حسینی | December 16, 2008 10:46 PM
ارسال شده در December 16, 2008 22:46
«پیام غدیر، وحدت مسلمین است»
عید شما مبارک :)
ارسال شده توسط يك خبرنگار درپيت | December 17, 2008 12:16 AM
ارسال شده در December 17, 2008 00:16
سلام .
عید شما مبارک .
خوش باشید
ارسال شده توسط شبنم | December 17, 2008 2:04 PM
ارسال شده در December 17, 2008 14:04
eidetoon mobarak
ارسال شده توسط pooyeh | December 17, 2008 2:04 PM
ارسال شده در December 17, 2008 14:04
سلام
مرسي كه تو وبلاگ من نظرتو نگذاشتي
عيدت مبارك
ارسال شده توسط سيد مهدي حسيني | December 18, 2008 10:31 PM
ارسال شده در December 18, 2008 22:31
salam agha kamran man doost daram ke hamdigaro bebinim aya in didan mitoone dotarafe bashe
ارسال شده توسط مرتضوی | December 18, 2008 10:52 PM
ارسال شده در December 18, 2008 22:52
سلام
بیخودی نیست که میگن ایران جزو چند تا کشور نخست مصرف نوشابست.آخه ما ایرانیا از بس عادت کردیم که برای هم بی خودی نوشابه باز کنیم و تعارف تکه پاره کنیم.فکر کنم بیشترین ماده تشکیل دهنده نوشابه شکر باشه.اما نمیدونم چرا اکثرا نمک گیر دره اون میشن!شاید با دوغ اشتباهش میگیرن.حالا همه برای اینکه پلو و خورشت رنگین سر سفرشون سرو بشه مرتب به اندازه یکی صندوق،نوشابه باز میکنن.مگه آخر دنیا چه خبره؟حلا یک سوال ؟ میشه با نصف نونی ویک تکه پنیر زندگی چرخوند یا...؟
ارسال شده توسط حمید | December 18, 2008 11:25 PM
ارسال شده در December 18, 2008 23:25
سلام واسه آقای نجف زاده خیلی وقت نیستش که اخبار 8:30 رو می بینم
قصدم ندارم مثه بقیه تعریف و تمجید کنم
اما به جرات میتونم بگم گزارشای فوق العاده خوبی رو تهیه می کنید
واستون تا همیشه تاریخ شادی رو آرزو دارم
اگه وقت کردید که البته میدونم وقت ندارید خوشحال میشم به وب منم سرکی بکشین و نوشته هامو بخونین
ارسال شده توسط فاطیما | December 19, 2008 10:38 AM
ارسال شده در December 19, 2008 10:38
سلام
چند وقت پيش در گزارشتون از مردم می پرسیديد که توی زندگیتون چی گم کردید؟
یکی جواب داد: هدفم
یکی دیگه گفت: پسرم
یکی گفت: یک چک یک میلیونی
بچه ای هم این بین از مداد و تراش گمشده اش یاد کرد.
هرکس چیزی گفت.
من با خودم گفتم معنای زندگیم.
در پناه صاحب الزمان
ارسال شده توسط علي | December 20, 2008 12:38 AM
ارسال شده در December 20, 2008 00:38
سلام آقای نجف زاده
من 25 سال سن دارم و دانشجوی سال آخر گرافیک هستم
شرایطی برایم پیش آمده که احتیاج به کمک مالی شدید دارم
آقای نجف زاده لطفا بامن تماس بگیرید من واقعا تو شرایط روحیه بدی هستم و احساس میکنم شما به دلیل طیف گسترده ای از افراد که در وبلاگتان هستند میتوانید به کمک کنید .
راستش شاید یه همین زودیا برای فروس یکی از کلیه هام آگهی بدهم .
لطفا با من تماس بگیرید . . .
ارسال شده توسط سید محسن . . . | December 20, 2008 12:47 AM
ارسال شده در December 20, 2008 00:47
فراخوان وبلاگ نویسی برای حضور خاتمی در انتخابات ریاست جمهوری دهم
و خورشید دوباره زاده خواهد شد
دوست من سلام
همانگونه که اطلاع دارید سید محمد خاتمی در جمع دانشجویان دانشگاه تهران که پیرامون حضور در انتخابات ریاست جمهوری دهم اعلام داشتند "من نميگويم نه، دارم بررسي ميكنم" از همین رو پیشنهاد می کنم همزمان با شب یلدا که شب زایش خورشید است، همه وبلاگ نویسان ایرانی که در داخل و یا خارج از کشور زندگی می کنند و علاقه مند حضور خاتمی در انتخابات هستند، وبلاگ خود را با موضوع دعوت از خاتمی به روز کنند. شما هم به جمع ما بپیوندید.
موضوعات پیشنهادی:
1- چرا خاتمی باید در انتخابات حضور داشته باشد
2- بایدها و نباید ها پیرامون حضور خاتمی در انتخابات
3- نقش مردم و تاثیر آنها در حضور خاتمی در انتخابات
و یا هر موضوع دیگری که وبلاگ نویسان خود مد نظر دارند.
لطفا در انتشار این فراخوان به هر شکلی که به ذهنتان می رسد، اقدام نمایید. امید است یک بار دیگر شاهد حضور خاتمی در عرصه انتخابات و رای 20 میلیونی مردم به او باشیم.
با تشکر
مهرداد حمزه
E_mail : mehrdad_hmdn@yahoo.com
http://zhokond.blogfa.com
ارسال شده توسط مهرداد حمزه | December 20, 2008 1:16 AM
ارسال شده در December 20, 2008 01:16
چه قدر نوع نگاهتون رو می پسندم
شعر می گم کاش وقت کنی بهم سر بزنی!
خدا دستتو دراز کن...
ارسال شده توسط غریبه | December 20, 2008 1:48 AM
ارسال شده در December 20, 2008 01:48
سلام آقاي نجف زاده.ممنون از اينكه نظر منو اشتباه نشون دادين.نظر منو با اسم يه نفر ديگه و اسممو با نظر يكي ديگه....ولي به هر حال خوشحالم.
ارسال شده توسط khale rize | December 20, 2008 9:29 AM
ارسال شده در December 20, 2008 09:29
سلام وبلاگ شما درسرويس فضاي مجازي خبرگزاري فارس بخش وبلاگها معرفي شد
شما نيز ميتوانيد با ارسال پيامكي با مضمون" نام ـ نام خانوادگي، نام وبلاگ، نشاني اينترنتي وبلاگ شخص مورد نظر خود" ديگر فعالان در عرصه اجتماعي، اقتصادي، ورزشي، هنري و ... را نيز به فضاي مجازي و جامعه وبلاگي معرفي كنيد
09127197645
ارسال شده توسط امين صبحي | December 20, 2008 9:59 AM
ارسال شده در December 20, 2008 09:59
مادرم فیلسوف بود
این را وقتی فهمیدم
که با ژاکت کهنه های برادرم
برایم فلسفه میبافت
ارسال شده توسط حسین اعتصامی فرد | December 20, 2008 12:00 PM
ارسال شده در December 20, 2008 12:00
آقای نجف زاده من یک ژورنالیست ورزشی هستم . غرض ازین مطلب نسبتا طولانی که براتون می فرستم اینه که شاید ایده خوبی باشه برای ساختن یک گزارش :
اين طرف شهر؛ همان جايي كه ستاره هاي فوتبال بر سر 400 ميليون يا 500 ميليون تومان با مديران باشگاه ها چانه مي زدند و سر آخر هم به خاطر فقط ده ميليون بالا،پايين به تيم رقيب مي روند و خلاصه دل هوادارن يك تيم را مي شكنند؛ هيچ كس خبر از آن طرف شهر ندارد. همان جايي كه همه از فوتبال فقط فوتبال را دوست دارند
تب فوتبال با بازي ال كلاسيكو به اوج خودش مي رسد. در اين طرف شهر همه پاي تلويزيون نشسته اند تا بازي مسي،اتوئو،رائول و كاسياس را ببينند. يك تيم مي برد و يك تيم مي بازد، خيلي ها اشك مي ريزند و خيلي ها هم تا صبح از خوشحالي خوابشان نمي برد،اما باز هم هيچ كس خبري از آن طرف شهر كه همه فقط مي خواهند فوتبال ببينند و از آن لذات ببرند ؛ اما نميبرند و نمي بينند چون ببخشيد احتراما تلويزيوني در كار نيست تا بازي را تماشا كنند،ندارند. فرداي آن روز تمام روزنامه ها و خبرگزاري ها تيتر يكشان شده:«فلان مربي در آستانه اخراج و فلان تيم هم ميليون ها دلار پاداش گرفته اند كه چي؛ اين كه ديشب برده اند و حالا صدرنشين شده اند.»
هر چه قدر وب گردي مي كني و تيترها را مي خواني اما هيچ كس تيتر نزده:«ديشب خيلي ها در آن طرف شهر حتي تلويزيون نداشتند كه فلان بازي را تماشا كنند.»
يك ستاره تعويض شد ولي بعد از تعويضش با چشم هايي كه به قول خودمان خون جلويش را گرفته بود به سمت آقاي سرمربي رفت و زيرلب يك فحش جانانه داد و فرداي آن روز هم يك ميليون تومان؛ فقط يك ميليون تومان ناقابل جريمه مي شود. همان روز آقاي ستاره جنجال درست مي كند كه چي بايد از 500 ميليون تومان پولي كه گرفته يك ميليونش را پس بدهد. همين مي شود تيتر يك روزنامه اما باز هم هيچ وقت خبر به آن طرف شهر نمي رود و كوچولوي عشق فوتبال هيچ وقت نمي فهمد كه ستاره اش فحش داده. تازه ناراحت مي شود اگر بفهمد يك مربي با مرد محبوبش چرا اين رفتار را كرده.
***
يك محله فرقي نمي كند كجاي شهر؛ اما اين بار محله اي در جنوب شرقي تهران، محله ورامين و جايي به نام كوره پزخانه...محله اي كه خانه هايش حداكثر 30 متر است و صبح كه مي شود و عقربه هاي ساعت به هفت مي رسد پدر و مادر بچه ها را بيدار مي كنند. «برويد همان جايي كه تمام آشغال هاي اين شهر خالي مي شود و اگر چيزي به درد بخور پيدا كرديد،بياوريد خانه» عارف،نسيم و ... با اينكه بايد سواد داشته باشند اما مدرسه نرفته اند چون كلاس درسشان جاي ديگري تشكيل مي شود. اينها كه اين ور شهر هستند فقط يك عشق دارند؛ فوتبال، همين و بس. اصلا هم كاري ندارند و نمي دانند كه آن طرف شهر اين ستاره هاي فوتبال چقدر پول ميگيرند؛ آنها به اين موضوع كاري ندارند فقط يك آرزو دارند و مي خواهند بشوند يك روز ستاره اي مثل آنها.
اين آرزويي است كه هر شب مي شود روياي يك شام خوب و خلاصه با اين رويا به خواب مي روند. همان لحظه اي كه آقاي ستاره دارد قراردادي تبليغاتي يا تجاري مي بندد و اصلا خبري هم از اين ور شهر ندارد. همان زماني كه به دوستش مي گويد:«دعا كن فردا ببريم» كه چي؟ فقط براي يك مشت دلار كه مي شود پاداش و مي رود در جيبش.
اما آن طرف شهر عارف به نسيم مي گويد:«دعا كن فردا نيكبخت گل بزند،اگر گل بزند يك هفته سرم را مي گيرم بالا.»همين.
***
آخه بچه هاي محله كوره پزخونه آدرس با يهتر بگيم پلاك خونه هاشون به اسم ستاره هاي فوتباله و حتي پدر و مادرشان آنها را به اسم ستاره هاي فوتبال كه البته هيچ وقت آنها را نديده اند مي شناسند. اگر ستاره هاي آن طرف شهر كه براي پول و پاداش بازي مي كنند و هيچ از اين طرف شهر خبري ندارند، بدرخشند،عارف و بچه محل هاش يك هفته سرشون را بالا مي گيرند.
***
فوتبال كه تمام مي شود بچه هاي كوره پزخونه دوباره با عشق فوتبال مي خوابند،حتي پول براي روزنامه خريدن هم نيست و خبري هم از دغدغه ستاره هاي آن طرف شهر ندارند. اصلا لعنت به اين فوتبال كه ستاره هاي اين ورش خبري از آنور ندارند و همه چيزشان شده پول.
آرزوي امثال عارف،ستاره شدن است اما همان بهتر كه فقط در رويا بشوند ستاره. ستاره ماندن اين طوري بهتر است،ستاره شدن با شكم خالي. شايد اگر روزي اين طرف شهر بفهمد كه ستاره هاي آن طرف شهر اصلا هم آن طور كه فكر مي كنند نيستند،تمام آرزوهايشان خراب شود و ديگر فوتبال را دوست نداشته باشند.
ارسال شده توسط پویا | December 20, 2008 4:08 PM
ارسال شده در December 20, 2008 16:08
بنام خدا
جناب اقای نجف زاده خیلی از شما تشکر میکنم من یک فرد 49 ساله و از اهالی قلم هستم درست بیست سال پیش در یکی از اتوبوسهای دو طبقه در بالای سر راننده محترم که سالی نیز از ایشان گذشته بود نشسته بودم و به خیابان نظاره میکردم که حضور دختر خانمی توجه مرا جلب کرد از اتوبوس پیاده شدم و در نهایت با او اشنا شدم حاصل این اشنایی دو پسر که یکی دانشجوی رشته عمران دانشگاه تبریز و دیگری مشغول به تحصیل در مقطع دبیرستان یاد ان روزها بخیر.
ارسال شده توسط ا میر | December 20, 2008 5:34 PM
ارسال شده در December 20, 2008 17:34
کامران سلام.مثل همیشه عالی بود. لیالند قربانش بروم...
ارسال شده توسط مجتبی | December 20, 2008 6:17 PM
ارسال شده در December 20, 2008 18:17
یادش بخیر وقتی بابا بزرگ دستمو میگرفتو با این اتوبوسا میرفتیم میدون امام حسین که واسم جوجه ماشینی بخره که بالاخره یه جفتشون نمیره و بزرگ شه.
ارسال شده توسط ع.ب | December 21, 2008 9:11 AM
ارسال شده در December 21, 2008 09:11
سلام...
خوبي؟ شب يلدات مبارك
صداتو تو خط خطي شنيدم! مصاحبه ي قشنگي بود..
موفق باشي مثه هميشه!
خدا تو را حافظ
ارسال شده توسط ياسمن | December 21, 2008 1:59 PM
ارسال شده در December 21, 2008 13:59
خداوندا! دستانم خالی اند و دلم غرق در آرزوها ...
يابه قدرت بی کرانت دستانم را توانا گردان، يا دلم را از آرزوهای دست نيافتنی خالی کن...
قصر نمی خواهم...
باغ نمی خواهم...
تنها پنجره ای می خواهم...
رو به خوشبخت ترين کوچه ی دنيا
که گاهی
فقط گاهی
تو از آن می گذری . . .
قیقت به آدم خیلی نزدیکه...اما بهتره بهش دست نزنی!...دستاتو میسوزونه!...
ببین!...
چیزهایی هست که دیگر تکرار نمی شوند...
تو دیگر ده ساله نمی شوی ... و من دیگر به دبیرستان نمی روم...
نگاه کن! ...
من می دوم و مرغان دریایی را از روی شن ها پرواز می دهم...
و این لحظه تمام می شود.. و من و شادی لحظه ام ...صدای تو...و شجاعتمان....در تصویر پرواز مرغان دریایی برای همیشه زندانی می شود...
سالها می گذرد و ما هر روز بی آنکه بدانیم لحظه های تکرار ناپذیر زندگیمان را در تصویرها زندانی
می کنیم و آنها را چون گنج درد آور شیرینی در پستوی روزمرگی هایمان پنهان می کنیم و میگذاریم بمانند...
بمانند برای شبهای تنهایی...و روزهای دلتنگی...که مرهمی باشند؟نه!هیزمی.... که بسوزانند بیشتر...
ببین...
همیشه چیزهایی است که تکرار نمی شوند...وچون تکرار نمی شوند....ابدی اند.جایگزین ندارند...
و چون تکرار نمی شوند...دردند...رنجند...عزیزند...
ببین!
ما چگونه زندانی تصویرها وتصور هاییم
ما چگونه به دردهای کهنه خو میکنیم!...
ما چگونه تکرار را زندگی می کنیم!...
ببین!
درخت گیلاس توی حیاط دیگر تکرار نمی شود...
تو و من نیز!! ...
ارسال شده توسط فاطمه | December 21, 2008 2:51 PM
ارسال شده در December 21, 2008 14:51
و چه زود دير مي شود بايد درس بگيريم.
ارسال شده توسط عباس كمالي | December 21, 2008 5:14 PM
ارسال شده در December 21, 2008 17:14
با سلام خدمت آقای نجف زاده عزیز
قلم بسیار خوبی دارید و نوشتهایتان مانند گزارش هایتان جذابیت خاصی دارد .
با آرزوی موفقیت شما و همکاران تلاشگرتان.
ارسال شده توسط رضا صاحبی فرد | December 21, 2008 6:48 PM
ارسال شده در December 21, 2008 18:48
با سلام خدمت آقای نجف زاده عزیز
قلم بسیار خوبی دارید و نوشتهایتان مانند گزارش هایتان جذابیت خاصی دارد .
با آرزوی موفقیت شما و همکاران تلاشگرتان.
ارسال شده توسط رضا صاحبی فرد | December 21, 2008 6:49 PM
ارسال شده در December 21, 2008 18:49
به آن همكارت در بيست و سي كه امروز عين خجسته دلان رفت توي خيابان و جلوي ملت را گرفت كه ديشب(شب يلدا) بهتان خوش گذشت؟ چه كار كرديد ؟ چي خورديد؟ بگو خيلي خوشحال است. مردم نان شب ندارند بخورند. بعد مي رود توي خيابان از هر هر و كر كر اعيان كه ديشب فال حافظ گرفتند و انا ر نوش جان كردند و آجيل خوردند كه سرديشان نكند گزارش مي گيرد؟ دل خوش سيري چند؟
ارسال شده توسط نام؟ | December 21, 2008 9:30 PM
ارسال شده در December 21, 2008 21:30
یلی قشنگ بود ولی حیف که ما ازین دو طبقه ها سوار نشدیم.
ارسال شده توسط سعید | December 21, 2008 11:44 PM
ارسال شده در December 21, 2008 23:44
سلام کامران
عید غدیر رفت آیا تا سالی دیگر در میان جمع هستیم تا بتوانیم از عزیزانی که در حق آنان کاستی کردیم حق مطلب را بجا آوریم.
آیا مسئولان در دل خود سنگینی گناه را احساس نمیکنند . سنگینی ای که کمر مادر بیوه ای را خم کرده است آیا ناله های این مادر ،خواب را از چشم مسئولان میگیرد .یا در روز مولایی که مظهری از بخشندگی است مسئولان ما از خواب زمستانی بر نمیخیزند ،خوابی زمستانی که عرق شرم بر پیشانی قطب جنوب جاری میسازد .
آیا بچه ای که به خاطر سیر کردن شکم خواهرانش صبح عید که حتی خروس ها در خواب به سر میبرند بیدار میشود و به دنبال فروختن دسته گلی ارغوانی است، پتکی خواهد شد که یخ سکوت اغنیا در برابر مستمندان را بشکند. آیا هموطنان وشیعیان ما حتی لحظه ای حاضرند به پای درد ودل کودکی که در زمستان گل میفروشد بنشینند حتی برای دل خوشی کودک؟؟؟؟؟؟؟؟؟
گل فروش با خدایش نجوا میکند او خدایی بزرگ دارد او با خدایش این چنین نجوا میکند.
خدایا خنده من در مقابل خواهرم از ته دل نیست !
من میخندم اما خنده هایم از شوق نیست !!
میخندم تا اشک بر خود ننازد
ادامه در بچه مشد >>>>>>>>
ارسال شده توسط بچه مشد | December 22, 2008 1:04 AM
ارسال شده در December 22, 2008 01:04
سلام
گزارشش رو دیدم عالی بود ....
من با اینکه 16 سال بیشتر ندارم یه بار توی تهران با عمه م سوار این اتوبوس های قدیم دو طبقه شدم .
ای کاش با خارج شدن این اتوبوس از دور مسافربری شهری ، خاطره های این اتوبوس ها از یاد نره .
خاطره های قدیمی آدم رو نتوجه جایگاه الانش می کننن.
با پست شهدای سی - 130 آپ بودم نیومدید . این بار خوشحال می شم سر بزنید و پست قبلی رو راجع به دوستانتون بخونید .
علی علی
ارسال شده توسط مرجان | December 22, 2008 1:05 AM
ارسال شده در December 22, 2008 01:05
سلام داداشی
کجایین شما؟؟؟
خیلی وقته نیستین{گریه}
حالتون خوبه؟؟؟؟
ارسال شده توسط شکلات | December 22, 2008 6:43 AM
ارسال شده در December 22, 2008 06:43
چند روز پیش دختر عموی 7 ساله ام کتاب داستان "گالیور" دستش بود و کنار من هی با نوک انگشت رو عکس گالیور و نشون میداد و میگفت"کامران نجف زاده!"....
میگفتم استغفرالله!دختر خوب این گالیوره!میگفت نه،کامران نجف زاده!!!!!!
ارسال شده توسط ــــ*پائیـــــــز*ـــــ | December 22, 2008 7:47 AM
ارسال شده در December 22, 2008 07:47
دانلودش کردم.خیلی جالب بود.مخصوصا اون پیرزنِ. آهنگ اولش فوق العاده بود.
ارسال شده توسط زهرا_ض | December 22, 2008 8:42 AM
ارسال شده در December 22, 2008 08:42
سلام رفیق
ببخشید که دوبار نظر میدم میخواستم بگم اگه زحمتی نیست یه نظر در مورد اخرین پست وب لاگم بدی خیلی خوشحال میشم یه غزل از خودم هستش
http://www.codenex.blogfa.com/post-30.aspx
ارسال شده توسط محسن | December 22, 2008 9:05 AM
ارسال شده در December 22, 2008 09:05
سلام
مثل هميشه فوق العاده بود
ارسال شده توسط يك همكار خبري تبريزي | December 22, 2008 9:59 AM
ارسال شده در December 22, 2008 09:59
جناب نجف زاده با سلام چرا با توجه به مسائل اخير پيش آمده و گستاخيهاي امارات: چرا اسم خيابان ظفر را به "خليج فارس" عوض نميکنند تا امارات مجبور بشه براي آدرس سفارتش از اين اسم استفاده کنه ؟ در ضمن يه بخشنامه هم به پست بدهند که هر نامه اي به اين آدرس بود اگر اسم خليج فارس را ننوشته بود با ذکر علت به فرستنده ارجاع بدهند.
ارسال شده توسط حسن الوانی | December 22, 2008 11:08 AM
ارسال شده در December 22, 2008 11:08
سلام اقاي نجفزاده
خيلي زيبا مي نويسيد فقط مي تونم بگم مرحبا
خيلي خوشحالم كه سايت شما رو پيدا كردم
تو وب لاگم هم آدرس وبتونو گذاشتم
شاديتان افزون .مهرتان پاينده
خدنگهدار
ارسال شده توسط حسين | December 22, 2008 2:07 PM
ارسال شده در December 22, 2008 14:07
سلام
شهر خاکستری نداشتیم این هفته ....؟
ارسال شده توسط فاطمه*** محکم | December 22, 2008 2:23 PM
ارسال شده در December 22, 2008 14:23
خوش به حال شما داداش خوبم...
کلی دعای خیر همراهته...
دعا میکنم همیشه موفق باشی...
ارسال شده توسط فاطمه*** محکم | December 22, 2008 2:28 PM
ارسال شده در December 22, 2008 14:28
باز هم اشتباه.....
ارسال شده توسط khale rize | December 22, 2008 4:11 PM
ارسال شده در December 22, 2008 16:11
سلام نازنین...
حال شما خوبه؟!
می خواستم زود تر بیام نشد...
می بینین من که روزی ده دفعه میومدم اینجا حالا...
فعلا نمی تونم زود به زود بیام....
شب یلدا براتون فال حافظ گرفتم:
دارم از زلف سیاهش گله چندان که مبرس
که چنان زو شده ام بی سر و سامان که مبرس
به یکی جرعه که آزار کسش در بی نیست
زحمتی می کشم از مردم نادان که مبرس
بادشاه فصلها باییزم تموم شد و نوبت زمستونه...
فصل آدم برفی...
ارسال شده توسط آدم برفی | December 22, 2008 4:54 PM
ارسال شده در December 22, 2008 16:54
سلام جناب خوبی؟
آقا چرا آف نمیذاری؟
نکنه حوصله مارو نداری؟
نظرات ما رو که نمیذاری روی صفحه _حالا این هیچ_ ولی این غیبت خیلی طولانی شده ها....
ارسال شده توسط مریم -دختر آفتاب | December 22, 2008 11:27 PM
ارسال شده در December 22, 2008 23:27
واقا آدم فوق العاده ای هستید.بهتره بگم در کارتون بهترینید.آرزوی من موفقیت شماست
ارسال شده توسط سینا | December 23, 2008 2:02 AM
ارسال شده در December 23, 2008 02:02
سلام کامران گلم.کجائی؟؟؟
هر وقت ناپدید می شوی می ترسم از یک گوشه دیگه دنیا سر در بیاوری
این دفعه همه تان با هم نیستید.اردوی دسته جمعی ؟!
ارسال شده توسط سهراب | December 23, 2008 6:29 AM
ارسال شده در December 23, 2008 06:29
آخی یادش بخیر
یادمه چندبار وقتی خیلی بچه بودم سوار این اتوبوسها شدم
ارسال شده توسط shabnam | December 23, 2008 9:20 AM
ارسال شده در December 23, 2008 09:20
گفتي به آن دوست خبرنگارت پيغامم را؟ مشغول ضمه اي اگر نگويي
ارسال شده توسط نام؟ | December 23, 2008 10:23 AM
ارسال شده در December 23, 2008 10:23
سلام دوست جون خوبی؟
چند وقتیه نیستی نگران شدم اون زمان که سنتی بودم (dial up)زود زود آپ می کردی حالا که پر سرعت شدم شما سرعتت کم شده ببین کار روزگارو آخه!
گفتم بیام ببینم چه خبر دیدم بازم نیستی هنوز اینجایی دیگه؟ نرم تلویزیونو روشن کنم ببینم از بورکینافاسو(درست نوشتم؟)گزارش میدی!
ارسال شده توسط آلوچه | December 23, 2008 11:53 AM
ارسال شده در December 23, 2008 11:53
سلام
واقعا باورم نمیشه یک ساله که اینجا چیزی ننوشتم
دلم تنگ شده بود
البته سر می زدم و مطلب های مثل همیشه خوبتان رو می خوندم .
اینقدر جاتون تو 20:30 خالیه .
ارسال شده توسط المیرا | December 23, 2008 2:12 PM
ارسال شده در December 23, 2008 14:12
...الان تولندن نسل جدید همین اتوبوسهای دو طبقه دران جولان میدن طبقه بالاش هم لذت همون قدیمی هارو داره...تو هر کدومش هم پنج تا دوربین مدار بسته نصبه بنا براین دستت رو تو دماغت هم نمی تونی بکنی...
راستی ممیزیش نکن .سپاسگزارم.
ارسال شده توسط مصطفی آقا محمدی | December 23, 2008 2:20 PM
ارسال شده در December 23, 2008 14:20
سلام اقاي نجف زاده،چند سال پيش اولين بار خواهرم گفت بيا بشين گزارش اين خبر نگار رو نگاه كن ،گزارشاش خيلي جالبه اون موقع فكر نمي كرد كه اين طوري طرفدار گزارشاتون بشم ،دستتون درد نكنه خيلي جالببن،من دوتا از گزارشاتونو خيلي دوست دارم يكي اون كه از مردم پرسيدين اگه همين الان بخواهين يكي رو ببخشين كي رو مي بخشين و اون گزارش كوره اجر پزي.راستي امير كيان خيلي شبيه باباشه!ما امده ايم كه با زندگي كردن قيمت پيدا كنيم نه به هر قيمتي زندگي كنيم.خواهر كوچك شما
ارسال شده توسط ارغوان بيدمشك | December 23, 2008 3:01 PM
ارسال شده در December 23, 2008 15:01
اقاي نجف زاده سلام
جان بچه هات و جان هركي رو دوست داري قسمت ميدم
از وزير رفاه و رييس چمهور سوال كن قانون مديريت
خدمات كشوري كي اجرا ميشه خواهش مي كنم پيگير اين
موضوع باش
يك معلم از كرمان
ارسال شده توسط رضا | December 23, 2008 4:01 PM
ارسال شده در December 23, 2008 16:01
با سلام خدمت آقای نجف زاده عزیز
بنده مدتها بود که می خواستم بنحوی و به نوبه خود از گزارشات عالی و سبک منحصر بفردتان در تهیه گزارشات متنوع از شما تشکر نمایم امیدوارم همیشه موفق باشید
ارسال شده توسط محبوب | December 23, 2008 7:56 PM
ارسال شده در December 23, 2008 19:56
SALAM KAMRAN JAN KHOBI EY KASH ZAMAN VAYMISTAD VA MA HANOOZ TO ZAMANE OTOBOSAYE 2 TABAGE BOODIM HANOOZ ALOCHE MIKHORDIM HANOOZ HAR ROOZ SAF VAYMISTADIM SOBA TA ROOZANME HAM SHAHARI BEKHARIM MIASHASTIM PAYE KARTONE CHOBIN BA OMIDE INKE BRONKARO SHIKAST BEDE VA........
ارسال شده توسط saeed vashegahni farahani | December 23, 2008 11:02 PM
ارسال شده در December 23, 2008 23:02
saalam aghaye najafzadeh
man mikham be weblog man ham sar bezani
http://shohadayealimonclub.blogfa.com/
ارسال شده توسط seyed | December 23, 2008 11:51 PM
ارسال شده در December 23, 2008 23:51
نمی دانم این خصلت ما ایرانی هاست یا مصیبتی است که هر بنی بشری را گرفتار کرده قبلا به فوتبالیست ها خرده می گرفتم که چراتا کمی سرشان شلوغ میشودفوتبالشان از یادشان می رود نمی دانستم عیب از حرفه نیست شاید از ما مردم است البته شاید مخلص کلام دوست داشتم بگویم این نجف زاده دیگر ان نجف زاده نیست فکر نکنم دیگران یا چرا دقیقتر نگویم حداقل خانواده ی من برای تماشای گزارش های دیدنیش پای تلویزیون بنشینند بلکه منتظرانه به تلویزیون چشم می دوزند تانجف زاده اسبق را لا به لای گزارشاتش پیدا کنند.گفتم که این را گفته باشم به عقیده من تازگی ها نجف زاده ادای نجف زاده را در می اورد حتی در گزارش های اجتماعیش گرچه هر دوشان یک شناسنامه دارند.یک تقاضا هم چاشنی نظرم می کنم می دانم اینجا جای انتقاد وتقاضا نبود اما من تقاضا می کنم ازایدین نیکخواه بهرامی که یک سالیست خانواده ودوستدارانش برای دیدنش بجای سر بلند کردن به اسمان دیده بر خاک دارند گزارشی بگیرید این را هم گفتم نه برای اینکه گفته باشم بلکه برای اینکه دینم را ادا کرده باشم ممنون
ارسال شده توسط نکیسا | December 24, 2008 1:23 AM
ارسال شده در December 24, 2008 01:23
به نظر من اکثر گزارشهای شما خوب هست ولی خواهش می کننم یکم از این مکث هایتان در گزارشها و اخبار 30/20 کم کنید.
من شما را خیلی دوست دارم اگر برایتان مقدور است email تان را بدهید.
ارسال شده توسط اتنا | December 24, 2008 10:10 AM
ارسال شده در December 24, 2008 10:10
فقط میشه گفت ناراحتم
خیلی بیشتر از اونکه فکرشو بکنید
وقتی دیشب ایمیل خانم افتخاری با تیتر انتشار گل آقا متوقف شد را دیدم دنیا رو سرم خراب شد
خیلی ناراحت شدم عصبانی ! حوصله هیچ کسو نداشتم!
باور نمی شد تا اومدم متن کامل خبر را خواندم و بعد تو سایت دیدم و بعد ایسنا و خبرگزاری های دیگه ... ظاهرا همه هم ناراحت هستند
اون عده ای هم که خوشحال شدن ! بی خیال ! ما اونارو حساب نمی کنیم و اصلا دربارشون حرف نمی زنیم ... (خیلی بی معرفت اند)
جلد مجله با آدم حرف می زد ... وقتی مجله رو بخونی میشه حدس بزنی واسه چی پوپک صابری تنها یادگار گل آقای ملت ایران تنهاد دختر ایشون چرا خسته اند ... چرا از دلایل خستگیشون نمی گن! میشه فهمید... میشه فهمید و سکوت کرد!
گل آقا برگرد و بمون
من منتظرتم علی وزینی[ناراحت]
ارسال شده توسط علی وزینی-گل جوان | December 24, 2008 12:16 PM
ارسال شده در December 24, 2008 12:16
به نظر من متن قشنگيه، چون خود من هم از اين اتوبوسها خاطرات زيادي دارم.
موفق باشي
در ضمن اگر دوست داشتي با هم تبادل لينك داشته باشيم البته اگر ما را هم قابل ميدونيد.!
ارسال شده توسط ايليا(علي) جلالي | December 24, 2008 12:49 PM
ارسال شده در December 24, 2008 12:49
نباید ساده انگاشت ساده بودن رو
ساده نوشتن رو و صد ابته عمیق گزارش کردن رو
ممنون
ارسال شده توسط زهرا | December 24, 2008 1:38 PM
ارسال شده در December 24, 2008 13:38
سلام
دیشب دیدمت هنوز اینجایی!
بابا زود زود خودتو نشون بده نگران نشیم
رنگ روشن بهت میاد مخصوصا سبز البته به نظر من×آخه اصلا به من چه هر چی دوست داری بپوش
اگه نمی خوای آپ کنی اون سر در سازمان ملل رو ببخشید سر در سایتتو بکن کم و بیش ماهانه البته با این وضعیت زبونم لال تا سالانه هم جا داره!
میدونیم سرت شلوغه اما ما کماکان چشم انتظاریم
ارسال شده توسط آلوچه | December 24, 2008 4:54 PM
ارسال شده در December 24, 2008 16:54
سلام
من برای او لین باره که به بلاگ شما میام.اما الان که اومدم تو بلاگتون خیلی خوشحالم.من همیشه از صحبت کردن ناب و قشنگتون خوشم می اومده و بهترین
گدارشتون رو در مورد اون صانحه ی هواپیما میدونم.من شما رو لینک میکنم.البته بی اجازه ی شما.موفق تر از دیروز بمانید
یا حق
ارسال شده توسط atefeh | December 24, 2008 5:46 PM
ارسال شده در December 24, 2008 17:46
سلام همه با هم حرکتي داشته باشيم براي نابودي شمر زمانه اسرائيل غاصب و تسلاي دل بي گناه غزه ظهر عاشورا يک زيارت عاشورا بخوانيم،از شما ما دعوت مي كنيم، شما نيز دوستانتان را براي اين امر دعوت کنيد تا همه با هم در اين حرکت بزرگ سهيم باشيم....
ارسال شده توسط سلام شهدا | December 25, 2008 4:20 AM
ارسال شده در December 25, 2008 04:20
سلام داداش ...
چقدر شهر خاکستری 5 قشنگ بود ....
چقدر قشنگ نتیجه گیری کردی...
چقدر هم ترسناک بود...خب اگه اون مارهای بی ریخت ، نیش میزدنت ، ما چیکار میکردیم؟
چقدر اون بچه هه با نمک بود....به اون آقاهه که نمیدونم چکارش بود ، میگفت : "منو نگاه کن...اینا حرف نمیزنن؟ "
چقدر هم ترسیده بودی....
چقدر گزارش به روز بود .....
موفق باشی داداشی....یاعلی
ارسال شده توسط فاطمه*** محکم | December 26, 2008 10:21 AM
ارسال شده در December 26, 2008 10:21
سلام بر کامران عزیز
خسته نباشی می دونی این مطلبت بی اختیار من روز به یاد روزهایی انداخت که با پدرم سوار با یان اتوبوسهای دو طبقه می شدیم و من با اصرا می خواستم که قسمت جلوی طبقه دوم بشینیم می دونی مسیر ما خیابان مالک اشتر به پارک شهر بود و من وقتی از میدان حر رد می شدیم و اون مجسمه ای رو که وسط میدان نیزه ای رو به دهان اژهایی فرو کرده می دیدیم از پدرم می پرسیدم که بابا این اقای خسته نمی شه این همه وقت نیزش رو توی دهن این اژها نگه داشت می دونی اخه نگاه کرده به این اژدها از اون بالا یک حالی داشت که نگو
و من بعد از سالها هر وقت از این میدان رد می شم یاد این سوالم می افتم و ....
یا علی مدد
ارسال شده توسط محمد رضا طلاجوران | December 26, 2008 11:43 AM
ارسال شده در December 26, 2008 11:43
چندوقتیه که کتاب سیره ی امام خمینی رامی خونم مدام ازعلی کوچولویی می گه که امام خیلی اونودوست داشته دلم می خواد اونوببینم ببینم یه جوون حدودا25ساله که نوه ی امامه چه جوریه؟؟؟؟
فکرکنم خودت بودی که رفته بودی سراغش ولی مصاحبه نکرده بود؟؟؟؟؟؟؟؟
ازت می خوام یه بار دیگه هم امتحان کنی شاید جواب داد
ارسال شده توسط زهرا | December 26, 2008 2:56 PM
ارسال شده در December 26, 2008 14:56
با سلام
كرمي هستم از كرمانشاه و از علاقمندان به گزارشات شما اگه به وبلاگ من هم سري بزنيد خوشحال مي شمدر ضمن در وبلاگ من لينك شدين
ارسال شده توسط آرمين كرمي /عكاس خبري خبرگزاري فارس كرمانشاه | December 26, 2008 6:59 PM
ارسال شده در December 26, 2008 18:59
kam kari mikoni .... kheili vaghte kam up mikoni [-(
ارسال شده توسط pooyeh | December 26, 2008 7:16 PM
ارسال شده در December 26, 2008 19:16
سلام
نمی دونم چرا هر دفعه باید بگم چرا نظر منو نشون نمی دین تا نشون بدین؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
ولی من کم نمیارم بازم میام ونظر می دم.
راستی عجب دل و جرئتی داشتین اون گزارشو تهیه کردین!!! شهرخاکستری رو می گم با اون مارا
خوب البته آقای نجف زاده است دیگه... شیییییییییییییررررررررررررررررررر
ارسال شده توسط elHAMI | December 26, 2008 9:46 PM
ارسال شده در December 26, 2008 21:46
سلام به مرد ثانیه های ناب.
میگم این سری گزارشات شهر خاکستریتون خیلی جا افتاده.
قبل از اینکه این سری گزارشات از شما پخش شه چند ماه قبلش میخواستم بهتون بگم که از تهرانتون گزارش جامع بگیرید که من خیلی مشتاقم بیشتر باهاش آشنا شم که بعد(گویا ذهن مردم هم میخونید!)گزارشات شما از تهران شروع شد...!
یه چیز دیگه اینکه(افتخار این سوژه، تا گزارشش نکردین، بگم که نصیب من شه!!!)شما که به شهرهای مختلف ایران سفر کردید آخر همین گزارشات شهر خاکستریتون یه گزارش جامع از ایران بزنید.(حالا گیلان هم بیایید بعد...).یا بعدا"....من که خیلی دوست دارم به دست شما به تصویر کشیده شه...
.
شاد و سلامت باشید...
ارسال شده توسط ــــ*پائیـــــــز*ـــــ | December 26, 2008 10:20 PM
ارسال شده در December 26, 2008 22:20
دیشب بابا برای اولین بار درباره یه گزارش از تلوزیون نظر داد!گفت نجف زاده آدم با حوصله ای ست.کارشو بلده!!!!
(چقد من ذوق کردم!!!!)
یه بار دیگه هم از گزارش "جیبهای خالی معلمها.."گزارش زده بودین پارسال بابا خیلی خوشش اومده بود.فقط میخندید!(بابا معلمه دیگه!)
ارسال شده توسط ــــ*پائیـــــــز*ـــــ | December 26, 2008 10:22 PM
ارسال شده در December 26, 2008 22:22
سلام
خوبید؟!
چرا همیشه این بزرگترا دل ما کوچیکترا رو با این خاطرات می سوزونن؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!
سبز باشید.
ارسال شده توسط شیوا | December 26, 2008 11:34 PM
ارسال شده در December 26, 2008 23:34
من آنم که رستم جهان را گرفت
ارسال شده توسط فرید صلواتی | December 26, 2008 11:43 PM
ارسال شده در December 26, 2008 23:43
درود برادر خوب! صمیمی، مهربان.
من عشق تهران داشتم بچگی، به خاطر همین اتوبوساش!
ارسال شده توسط سوسن جعفری | December 27, 2008 12:18 AM
ارسال شده در December 27, 2008 00:18
سلام...
برخي از سوژه ها هميشگي و ساده اند...
كاش يا ما آنها را ببينيم يا آنها ما را ببينند...
وقت داشتيد سري به ما بزنيد...
ارسال شده توسط تماشا | December 27, 2008 11:00 AM
ارسال شده در December 27, 2008 11:00
سلام حاجی
سوژه خیلی جالبی بود . از اونا که مخصوص خودته .
دل هر جایی ما خیلی هوای اینجا رو میکونه تا یه کم بارونی بشه ..راستی امروز از یکی پرسیدم چند شنبه است ؟ گفت شنبه .. یادم امد دیروز هم شنبه بود /. حالا میترسم فردا هم شنبه باشد .. و روزها حتی در نام هم تکراری شده باشند... راستی تو نمی دونی فردا چند شنبه است ؟
ارسال شده توسط محمد رضا جمشیدی | December 27, 2008 12:16 PM
ارسال شده در December 27, 2008 12:16
سلام داداشم...عجب شهري داريد شما .... عجيب،غريب است
ارسال شده توسط آبجي سميه | December 27, 2008 12:20 PM
ارسال شده در December 27, 2008 12:20
سلام آقای نجف زاده
بلاگم رو آپ کردم منتظر ردپای سبزتون هستم
یا حق
ارسال شده توسط atefeh | December 27, 2008 1:53 PM
ارسال شده در December 27, 2008 13:53
سلام آقای نجف زاده کارتون عالیست
درباره بیماران ام.اس نمی نویسید؟
ارسال شده توسط آزی | December 27, 2008 2:07 PM
ارسال شده در December 27, 2008 14:07
لطف کنید و یک کم از غزه صحبت کنید از مردم بیچاره آن شهر
ارسال شده توسط هادی | December 27, 2008 4:37 PM
ارسال شده در December 27, 2008 16:37
آقای نجف زاده لطف کنید ادرس ایمیل خودتان را بدهید
ارسال شده توسط هادی | December 27, 2008 4:40 PM
ارسال شده در December 27, 2008 16:40
درود
پایدار باشید.
ارسال شده توسط رضابهارلو | December 27, 2008 4:55 PM
ارسال شده در December 27, 2008 16:55
سلام
گزارش شب های خاکستری این هفته به طرز وحشتناکی فووق العاده شده بود
خسته نباشید و ممنون !
ارسال شده توسط شبنم | December 27, 2008 6:50 PM
ارسال شده در December 27, 2008 18:50
سلام
امروز یعنی راستش خیلی وقته می خوام اینا رو برات بنویسم امانشد چند بار نوشتم اما تو ذهنم نه اینجا اما حالا می نویسم که بدونی که بخونی.
شاید منو یادت نیاد من همونیم که ازت خواسته بود بهش اجازه بدی بهت بگه بابابزرگ و تو ندادی حالا شناختی؟نمیدونی چه به سرم اومد بعد از اون خواهش اگه یادت باشه اونو زمانی گفتم که نزدیک تولدت بود و من نمیدونستم حق داشتی عصبانی بشی مطمئنم که شدی نه؟ حداقل ناراحت که شدی آخه اگه به منم روز تولدم بگن بابابزرگ یه جوری میشم بعد ازاین که صفحه دریافت پیام رو دیدم نزدیک بود اشکم در بیاد تازه توا موقع بود که 2زاریم افتاد که چه...کردم بعدش چند بار اومدم معذرت خواهی اما نشد نظرمو ارسال کنم راستش من خیلی از وبلاگ نویسی و مدیریت سایت و این جور چیزا سر در نمیارم اما توهم برم داشته بود که نکنه اونقدر ناراحت شدی که یه کاری کردی نظر شخصی با مشخصات من نتونه ثبت بشه ! چند بار تو خوابم اومدی تو خواب ازت عذر خواهی کردم اما تو اخم کردی اون موقع دانش اموز کنکوری بودم و به جای درس خوندن واست گریه می کردم کنکوری بودم اما وسط سال تحصیلی با کلی خواهش و التماس شدم همسفر مامان و بابام به سمت مشهد اونجا کلی برات دعا کردم خیلی بیشتر از خودم.امسال تولدم یاد هیچکس نبود جز مامانم!
دوستان و بابام با چند روز تاخیر بهم تبریک گفتن اما من همه روز منتظر بودم حالا میفهمم که تو اون روز چی کشیدی از ذست من!من الان دانشجو شدم حقوق کلاسام از بهمن شروع میشه واسه همین این چند وقته زود زود می اومدم.میدونی من خبرنگاری می خواستم اما امسال تو شهر ما نبود تازه قبلش همه بهم گفتن حیف نیست با این رتبه بری خبرنگاری؟ اخه مگه چیه
الانم از سر بیکاری همه ارشیوتو زیرو رو کردم کلی کیف کردم اینارو یادت میاد؟
هیچ چیز جذاب تر ومهم تر از این کامنت های تو نیست.وقت کردی اصلا برایم دشنامی بفرست...که عزیز تر از آن هدیه ندیدم به همه عمر بهمن85
امكان نداره كسي اينجا بنويسه ومن نخونم .با همه وجودم هم ميخونم.از اين به بعد هم زودزود مينويسم.27اذر 85(درست فردای تولدم)
میدونم سرت درد گرفت یه جا گفته بودی حوصله متن های طولانی رو نداری ببخش که طولانی شد امیدوارم بخونیش
ارسال شده توسط يک دوست | December 27, 2008 7:16 PM
ارسال شده در December 27, 2008 19:16
امروز تمام ساعتهایی که اخبار میگفت پای تلویزیون بودم شاید از تو گزارشی درمورد غزه ببینم اما شاید توهم مانندمن فقط توانستی نگاه کنی وسکوت وسکوت سکوت چون هیچ کلامی قادر به بیان عمق فاجعه نبود و فقط اشکهایم دوان داون پا به صحنه گذاشتند ومن در افسوس ماندم که کاشکی میشد کاری کرد
ارسال شده توسط معصومه | December 27, 2008 10:30 PM
ارسال شده در December 27, 2008 22:30
سلام
در حمایت وبلاگی از غزه با مطلب زیر به روزم:
" از کربلا تا غزه..."
شما هم به ما بپیوندید.
یا حسین(ع)
ارسال شده توسط نمکدون | December 28, 2008 1:45 AM
ارسال شده در December 28, 2008 01:45
سلام من بـه محـرم، بـه غصـه و غــم مـهـدی(عج)
به چشم کاسهُ خون و به شال ماتم مـهـدی(عج)
ارسال شده توسط کیمیا | December 28, 2008 8:06 AM
ارسال شده در December 28, 2008 08:06
salam shoma vaghan shirin sokhano rasa sokhan migoid man va khalam az u khoshmon miyad hamishe barname 20:30 ro negahe mikardam vali alan ta 9shabe sare karam va agar akhabre shbangahe ro negahe mikonam va omidvaram ke shoma ham bashid
keshvar ma mesle u ro kam dareh va arezoye mofaghiyate ro baraye u mikonam
raste be masolin begid ke inghadre baraye yek vam dadan mardomo napichonand ke az kardehye khoeshon pashimon shavand makhsosan vam ezdevaje baradarm inghadre donbale vameshe bood ke ke batel shod
ارسال شده توسط akram | December 28, 2008 10:55 AM
ارسال شده در December 28, 2008 10:55
کوچیکتر که بودم,حدودای اول دبستان,وقتی همه ی هم سن هام میخواستن خلبان یا مهندس شن من به همه می گفتم که دوست دارم راننده ی اتوبوس دو طبقه شم.
الان من دکتر شدم و وقتی دیگران میخوان بخندن این قضیه رو یاد آوری میکنن.اما اونا نمیدونن راننده ی یه اتوبوس 2 طبقه شدن برای یه پسر بچه ی 7 سساله یعنی احساس نیاز به متفاوت بودن با بقیه!احساسی که الان مدتهاست که از دستش دادم!
ارسال شده توسط فواد شهابیان | December 28, 2008 3:37 PM
ارسال شده در December 28, 2008 15:37
سلام آقا کامران خیلی مخلصیم مطالبت مثل همیشه بیسته خیلی دلم میخواد از نزدیک ببینمتون بچه یزدم البته نه خود شهر یزد اگه بشه میخواستم باهاتون حرف بزنم اگه زحمتی نیست برام میل بزنید بگید چه جوری میتونم باهاتون حرف بزنم ممنون همیشه موفق و سالم باشید
ارسال شده توسط رضا | December 28, 2008 5:35 PM
ارسال شده در December 28, 2008 17:35
سلام
فکر می کردم بعد از شنیدن اخبار مربوط به کشتار مسلمانان غزه حتما یه مطلبی تو وب لاگتون نوشتین اما.....
ما شیعه ها فقط حرف زدن بلدیم. دهه محرم ده روز زیارت عاشورا می خونیم و به ظالمین اون زمان لعنت می فرستیم اما الان در عصر امروز طاغوتیان دارند مسلمانان را قتل عام می کنند و ما فقط نظاره گریم و هیچ کاری نمی کنیم مبادا که مشکلی برامون پیش بیاد. من فکر می کنم کوفیان اون زمان از ما بهتر بودن حداقل گول نماز خوندن و عبادات شبانه یزید و معاویه را می خوردن اما ما چی؟
از شماهایی که می تونید حرفتون را به گوش خیلی ها برسونید بیشتر از ما مردم عادی انتظار می ره. امیدوارم جوری نباشیم که اون دنیا در برابر کوفیانی که امروز لعنتشون می کنیم شرمنده باشیم...
ارسال شده توسط امید | December 29, 2008 9:28 AM
ارسال شده در December 29, 2008 09:28
در هیاهوی این شهر شلوغی آن بدنبال کسی گشتم که خود دنبال من بود و من او را گم کرده بوده ، آری او خدای من است ، خالق من است ، بهترین دوست من است چون او را فراموش کردم ولی او مرا در یاد داشت و مراقب و مواظب من است آیا من هرچه بگردم دوستی برتر از او پیدا میکنم، من به خود می نازم برای دوستی که دارم ولی دلتنگ اویم هرچقدرم در کنار من باشد بازم دلتنگ اویم.
خدایا به من قدرتی اعطا فرما که بتوان در این ماه عزیز ماهی که عشق های دنیا به او ختم میشود، بتوانم خود را ساخته و به تو نزدیک کنم و دعای خیر مادرم فطمه الزهرا (س) پشت سر من باشد.
خدایا آرزو های من زیاد است............
ارسال شده توسط سجاد میرزایی | December 29, 2008 12:21 PM
ارسال شده در December 29, 2008 12:21
سلام به آقا کامران گل
شاید بگی چرا انقدر صمیمی اولش رو شروع کردم
آخه من علاقه شدیدی به شما و خبرهایی که تهیه میکنید دارم
من یک آرشیتکت هستم
مدت زیادی هست که به وبلاگ نویشی مشغولم
www.memarbashi.blogsky.com
حدودا میشه گفت از اوایل همین امسال بود که وبسایت شما رو پدا کردم و لینکهای rss شما رو توی وبلاگم قرار دادم
شاید بگی چرا تا حالا نیومدم و برات نظری ننوشتم!
باید بگم که قبل از پیدا کردن وبسایت شما دانشجو بودم و بعد از آن رفتم تو دل کار و پول در آوردن
الانم یه جایی روی همین کره خاکی دارم نفس میکشم و هر شب به خبرهای شما گوش میدم هم از طریق نت هم از تلوزیون
توی کار خودم ( معماری ) نمیگم واردم ولی از همه چیز سر در میارم
خوشحال میشم به وبلاگ من یه سری بزنید
دوست و برادر دینی شما محمد منفرد
ارسال شده توسط محمد منفرد | December 29, 2008 12:29 PM
ارسال شده در December 29, 2008 12:29
دیدم این گزارشتان را !
آقای نجف زاده ی عزیز یک سوال :
اگر قرار بود یک اسم برای سایت ( وبلاگ ؟ )خودتون انتخاب کنید چه اسمی رو ترجیح می دادید ؟
البته به جز یادداشت های یک خبرنگار!
ارسال شده توسط سحر | December 29, 2008 12:43 PM
ارسال شده در December 29, 2008 12:43
سلام خوبی؟
من از غزه نوشتم
خوشحال میشم
بیای بخونی
خدا حافظ
ارسال شده توسط *** // مریم // *** | December 29, 2008 1:02 PM
ارسال شده در December 29, 2008 13:02
سلام داداشی
می دانی!گاهی می شود به همین راحتی عاشق شد و دم نزد.گاهی می شود به همین راحتی سوار اتوبوس ها شد و حرف نزد...
داداش جان!آخرین اوتوبس شب رو سوار شد که غیر از چند نفر سواره نداره؟بعضی آدم ها هستند که از این اتوبوس ها خالی ترند،بعضی ها هم هستند از این اتوبوس ها تنهاترند...
قربانت
دادا امین
ارسال شده توسط محمد امین | December 29, 2008 1:20 PM
ارسال شده در December 29, 2008 13:20
سلام آیا شما گزارشی هفتگی در اخبار 20:30دارید؟
ایام محرم را تسلیت عرض می کنم
یا حسین
ارسال شده توسط سروش | December 29, 2008 2:15 PM
ارسال شده در December 29, 2008 14:15
سلام
امروز يكي از هموطنامون تو يه بخش گزارشي حرف خوبي زد كه بايد مرگ سازمان حقوق بشر رو اعلام كنيم
ارسال شده توسط خودم | December 29, 2008 4:00 PM
ارسال شده در December 29, 2008 16:00
سلام
محرمه تو لحظه های آسمونیت منم دعا کن ممنون
ارسال شده توسط آلوچه | December 29, 2008 5:39 PM
ارسال شده در December 29, 2008 17:39
گروه جوان و جامعهي حلقهوبلاگهاي راديو جوان شما را به فراخوان قلم دعوت ميکند.
آيا به «حاميان جوان غزه» ميپيونديد؟!
jameeyejavan.blogfa.ir
ارسال شده توسط جامعهی جوان | December 29, 2008 6:22 PM
ارسال شده در December 29, 2008 18:22
این با صدای شما چه میشود؟!
http://eshgvamargh.persianblog.ir/post/177
ارسال شده توسط سوسن جعفری | December 29, 2008 9:47 PM
ارسال شده در December 29, 2008 21:47
نمی خواهید وبلاگتان را به روز کنید؟
ارسال شده توسط اتنا | December 29, 2008 11:19 PM
ارسال شده در December 29, 2008 23:19
سلام.
تسلیت.
از شما انتظار سکوت نمیرفت.(در مقابل حملات ددمنشانه به غزه)
هر چه فکر میکنم میبینم هیچ کاری مهمتر از وظیفه ی خودمان نداریم.(اگه انشاالله اشتباه میکنم لطفا" بعد از توجیهش منو ببخشید و این مطلب رو چون تا زمان تایید شما مناسبتش رو از دست داده، سانسورش کنید)
در پناه حق
ارسال شده توسط چه فرقی می کنه؟ | December 30, 2008 12:26 AM
ارسال شده در December 30, 2008 00:26
سلام داداشی
دوباره همین جوری آمدم...نوشته های قبلی را خواندم.
قشنگ بود...یا اینکه حس می کنم کلمه ای تکراری شده است اما خب غیر از این چه می توان گفت؟
وقت کردی به ما هم سری بزن
قربانت
دادا امین
ارسال شده توسط محمد امین | December 30, 2008 8:46 AM
ارسال شده در December 30, 2008 08:46
نمي دونم اگه اين كلمه سلام نبود ملت چطوري ارادت خودشون رو نشان ميدادن ولي خداروشكرسلام كشف شدوكار ماراحت كردبه هرحال سلام خيلي سعي كرديم مثل شما رسالت خبرنگاري رو به جا بياريم ولي خب نشد... حالا از شما مي خواهيم يه سري هم به مابزنيد جاي دوري نمي ره ....
ارسال شده توسط بچه محل | December 30, 2008 11:35 AM
ارسال شده در December 30, 2008 11:35
hi mr najaf zade im mehdi mahmoodinia l live in kanada may writing phershian very bad sorry my bloga very nice pleas comay tanks
ارسال شده توسط mahdi mahmoudinia | December 30, 2008 1:27 PM
ارسال شده در December 30, 2008 13:27
با رفتن اینها انگار روح از بدن شهر جدا شد،شهر خاکستری شد!!!!!
هی همچنان یادمان میرود که هنوز هم مرده پرستیم !
هی یادمان میرود که نمیخواهیم به روز باشیم و از این نوستالژی مضحک دست برداریم!
چگونه است که با رفتن مولد آلودگی شهرمان خاکستری میشود؟
چگونه است آیا که نمیدانیم یا نمیخواهیم بدانیم هر وسیله ای تاریخ مصرفی دارد...؟
آیا بهتر نیست احساسمان را در حصاری از منطق و تفکر کنترل کنیم؟
هنوز هم مردممان دست از تفکرات عمودی خویش برنداشته اند و ما میخواهیم در برابر دیگران با همین تفکرات قد علم کنیم.
دلم برای خودم و خودم ها میسوزد!
دو روز پیش مسابقات acm بود و تیم منتخب صنعتی شریف برنده آسیا شد و به مسابقات جهانی راه یافت
و خبر بیرحمانه به انزوا کشیده شد!
چرا ارزش یک اتوبوس دو طبقه ای که رسالت خویش را به پایان رسانده است از جوانان افتخار آفرین و مدال آور کمتر است؟!
چه بی محابا دلم برای خودم و خودم ها میسوزد!!!
ارسال شده توسط سپیده | December 30, 2008 1:50 PM
ارسال شده در December 30, 2008 13:50
چرا به روز نمی کنید؟
ارسال شده توسط مریلا | January 2, 2009 6:32 PM
ارسال شده در January 2, 2009 18:32
سلام
این چند وقته از اون زمانهاییه که سطل آشغالت هی پروخالی میشه نه؟
آره خوب به قول خودت اینجا کارخونه جوجه کشی نیست که هر روز آپ کنی اما فکر نمی کنی دیگه وقتشه؟
ببین دیشب خواب دیدم اومدم اینجا شما هم یه شعر قشنگ گذاشته بودی راجع به امام حسین خیلی قشنگ بود یه بار خوندمش خواستم دو باره بخونمش یهو از خواب پریدم انشاالله که خیره!واست صدقه دادم
ارسال شده توسط آلوچه | January 2, 2009 6:39 PM
ارسال شده در January 2, 2009 18:39
سلام. یه گزارش از اقا (خامنه ای)بگیر. دلمون براش خیلی تنگ شده
ارسال شده توسط خسن | January 2, 2009 7:33 PM
ارسال شده در January 2, 2009 19:33
سلام عزاداريهايتان قبول. كاش از استشهاديون مستقر در مهرآباد و متحصنين در باغ قلهك و دفتر منافع مصر گزارش تهيه مي كرديد. جاي شما اين چند روز توي تلويزيون خيلي خالي بود. اميدوارم مثل هميشه دست پر بياييد.
التماس دعا
ارسال شده توسط مريم وكيلي | January 2, 2009 11:41 PM
ارسال شده در January 2, 2009 23:41
کمپين ميليوني دفاع از مردم غزه
در پی جنایات رژیم غاصب صهیونیستی و حمایت از مردم مظلوم غزه کمپین میلیونی با هدف اعلام نظر و محکومیت این واقعه هولناک توسط سازمانهای غیردولتی زنان، کودکان و خانواده تشکیل شد
به این منظور بیانیه ای آماده و در معرض دید همگان علی الخصوص روشنفکران و آزادگان در سراسر جهان قرار می گیرد و کاربران پس از مطالعه آن، خشم و انزجار خود را از حرکت سبوعانه رژیم صهیونیستی اعلام نموده و عمل به وظایف قانونی بر اساس حقوق و قوانین بین الملل را از مجامع رسمی جهانی خواستارند
براي امضا اين بيانيه روی وبسایت کليک کنيد
لطفا این لینک را در سایت خود قرار دهید
و در جهت تبلیغات حرکات اینچنینی کوشا باشید
ارسال شده توسط مجید | January 3, 2009 1:29 AM
ارسال شده در January 3, 2009 01:29
با تسليت ايام سوگواري امام حسين عليه السلام
آقا كامران انتظار داشتيم شما كه اينقدر خواننده داري
يك پست براي كشتار در غزه ميزدي
اين يك رسالت است كه بر دوش داري
ولي ظاهرا از آن شانه خالي كردي يا اصلاً تو اين افق ها نيستي
منتظرت
يا حسين
ارسال شده توسط علي اكبري(آج) | January 3, 2009 1:38 PM
ارسال شده در January 3, 2009 13:38
کامران نجف زاده عزیز سلام
نوشتم (بمیر غزه بگذار برقصم!!)اما ظاهرا کامنتم با یک آقایی آحسن پور نام جا به جا شده است
ارسال شده توسط طوبی | January 3, 2009 2:35 PM
ارسال شده در January 3, 2009 14:35
عذر خواهم آقا کامران بی حواسی از خودم بود
نام هر کسی زیر کامنتش است و من بر عکس فهمیده بودم
ارسال شده توسط طوبی | January 3, 2009 2:42 PM
ارسال شده در January 3, 2009 14:42
سلام
آقای نجف زاده دلم واسه نوشته هاتون تنگ شده، مطمئن هستم همه ی اونایی که میان و کامنت می زارن هم دلشون تنگ شده. پس چرا چیز جدیدی نمی نویسید؟ من به این کاری ندارم که چرا از غزه یا محرم یا... نمی نویسید من دل می خواد شما بنویسید از هر چیز که خودتون دوست دارین، فقط نذارین که این کامنتای ما یه طرفه بمونه...
همیشه شاد باشید.
ارسال شده توسط elHAMI | January 3, 2009 3:02 PM
ارسال شده در January 3, 2009 15:02
چقدر به بابام اصرار کردم که فقط یک دفعه منو ببره و اتوبوس دوطبقه سوار کنه.ولی این کار و نکرد!!!
امامن که کم نباوردم با مامانم رفتم.
رفتم اون بالا؛اون جلوی جلو،نمی دونی چه کِیفــــی داد از اون بالا دنبا یه رنگِ دیگه بود.
آبــــــی آبــــــــی
ارسال شده توسط مهرداد حامی نیا | January 3, 2009 6:20 PM
ارسال شده در January 3, 2009 18:20
آقای نجفزاده، متاسفم که میبینم در کمال وقاحت میگویید شیرین عبادی تا کنون دربارهی غزه موضع روشنی نگرفته.
ارسال شده توسط امین | January 3, 2009 9:33 PM
ارسال شده در January 3, 2009 21:33
سلام.
امشب چقد غمگین بودید!
خب غزه_یا شاید ماه محرم و...
سلامت باشید و موفق
ارسال شده توسط ــــ*پائیـــــــز*ـــــ | January 3, 2009 10:23 PM
ارسال شده در January 3, 2009 22:23
اهوازیم. از جانبازی که در 12 سالگی و در خواب ناز کودکی تیر خودی بهش میخوره و قطع نخاعش میکنه خواستم برات بگم.فیلمشم گرفتم.صدا وسیمای استان میگه خیلی تلخه.26 ساله بیصحاب رها شده و هیچکس بدادش نرسیده.چون اهل روستان و... احساس کردم که تو یکی نمیگی خیلی تلخه بیخیالش!! یا علی تلفن 9
ارسال شده توسط علی شهنی | January 3, 2009 11:24 PM
ارسال شده در January 3, 2009 23:24
من با زنگ ساعت از خواب بيدار ميشوم
پدرم با صداي اذان
مرد روستايي با صداي خروس
دخترک همسايه با نوازش مادرش
اما کودکان فلسطيني هيچ گاه بيدار نميشوند
زير آوار خوابشان سنگين شده...
ارسال شده توسط دوست تو | January 4, 2009 2:58 AM
ارسال شده در January 4, 2009 02:58
من هنوز زنده ام
خیال میکردم مردم
اما انگار مرگ دست من نیست!
ارسال شده توسط hiddengirl | January 4, 2009 11:17 AM
ارسال شده در January 4, 2009 11:17
salam kheili ghashang bod gozareshe payane ghanariha...
ارسال شده توسط 64 | January 4, 2009 12:29 PM
ارسال شده در January 4, 2009 12:29
سلام.
من در دانشگاه خلخال درس ميخواندم واز خبرتان در مورد دانشگاه بسيار ناراحت شدم. از سايت هم بسيار خوشم آمد تقدير وتشكر بابت زحماتتان. من در حال حضر درشركت مپنا مشغول به كار هستم. در داخل شركت هم تعدادي از مديران موفق ما اهل خلخال هستند واين باعث غرور است.
آنا يوردوم خلخال
با تشكر
ارسال شده توسط زاهد عبدي مجره | January 4, 2009 1:54 PM
ارسال شده در January 4, 2009 13:54
سلام آقای نجف زاده
خسته نباشید
حالتون خوبه؟
ایام محرم و سوگواری امام حسین رو تسلیت میگم
داداشی تا کی میخوای مطلب جدید ننویسی
دلمون برات خیلی تنگ شده...
راستیییییییییی بابت شهر خاکستری این هفته ممنونم
خیلی خوب بود
تا بعد
خدانگهدار
ارسال شده توسط ناهید | January 4, 2009 2:02 PM
ارسال شده در January 4, 2009 14:02
آقای نجف زاده از تیمتون چه خبر؟... میبینم که به تیم 9 نفره هم میبازید!!! :-))))))))) ... به هر حال تسلیت منو پذیرا باشید!!!
ارسال شده توسط آبیته | January 4, 2009 2:14 PM
ارسال شده در January 4, 2009 14:14
سلام
با مطلب زیر به روزم:
" روبروی سفارت اردن چه گذشت؟! "
حتما بخوانید.
یا علی
ارسال شده توسط namakdoon | January 4, 2009 2:50 PM
ارسال شده در January 4, 2009 14:50
لطف کنید یه گزارش درباره ی مقام معظم رهبری تهیه کنید.
با تشکر...
ارسال شده توسط نرگس | January 4, 2009 3:17 PM
ارسال شده در January 4, 2009 15:17
سلام آقای نجف زاده.
خیلی وقت بود خبر داشتم سایت دارین ولی تنبلی می کردم بیام.اما امروز که گزارش غزه تونو دیدم بسیار کیفور گشتم و پا شدم اومدم!
من به طرز فجیعی!عشق خبرنگاریم و وقتی گزارشای شما رو می بینم و یادداشت های احسان ناظم بکایی رو تو همشهری جوان می خونم دل ضعفه می گیرم.چون سنم کمه هیچ قدمی نمی تونم برا خبرنگار شدن بردارم.یه سریا بهم گفتن باید نویسندگیت خوب بشه.رفتم کلاس داستان نویسی.اما انصافا نمیتونم راجع به بیایون و گل و آسمون و اینا بنویسم!اینا همه نعمتای قشنگ خداست ولی من یه موضوع میخوام که هیجان داشته باشه!
فکر کنم استعدادم دارم...
حالا شما اگه سرتون خلوت شد بیاین به من بگین یه دختر 15 ساله ی عشق خبرنگاری اگه بخواد قبل از رفتن به دانشگاه و انتخاب رشته ی ارتباطات برا ارضای خودش یه کاری بکنه...باید چی کار کنه ؟؟؟
please helpppppppp meeeeeeee!!!!
راستی برا سنجیدن استعدادم مطلبای وبمو نخونین چون بیشتر دیوونه بازی و خالی کردن انرژی من و دوستمه و هیچ ارزش دیگه ای نداره!!!
مطلبای آبی مال منه.چقدر فک زدم...
توقع بیجاست ولی...منتظرم.فعلا.
ارسال شده توسط رویا | January 4, 2009 3:48 PM
ارسال شده در January 4, 2009 15:48
با اينكه فقط 16 سال دارم اما به جرات ميتونم بگم بهترين وب سايت شخصي كه تا حالا ديدم متعلق به شماست. گزارش امروزتون رو هم بابت سكوت معني دار اعراب در غزه ديدم و عالي بود. چون خيلي وقته وبسايتتون به روز نشده اينجا نظر دادم. نميدونم ولي احساس كردم اخبار 14 نصف گزارشتون رو پخش نكرد.
ارسال شده توسط عاليه | January 4, 2009 4:11 PM
ارسال شده در January 4, 2009 16:11
هموطن اگر فرزند من و تو در خانه مان نشسته و مشق آب بابا آب داد را مینویسد،مطمئن باش که کودکی در سرزمین های دور آنجا که خورشید هم غروب میکند.همانجا که همه به ضعیف ترشان زور میگویند،زیر آتش موشک و خمپاره، آب،بابا آب ،را نجوا میکند.
غزه تشنه است.گرسنه.از هجوم کلاغ های وحشی خسته است.کلاغ هایی که سیب های سرخ رسیده را نوک میزنند و از بین میبرندشان!حالا دیگر حتی به شکوفه های باغ سیب هم رحم نمی کنند و آنها را پر پر میکنند!
کار از کار گذشته!دیگر از مترسک ها هم کاری بر نمی آید شاید دستشان با کلاغ ها توی یک کاسه است!دریغ از یک مویرگ غیرت!بهتر است مترسک ها گورشان را گم کنند!بیایید تا زمین بیشتر از این شرمنده خلقت خود نشده منجی را صدا کنیم!اللهم عجل لولییک الفرج...
ارسال شده توسط حمید | January 4, 2009 4:27 PM
ارسال شده در January 4, 2009 16:27
راستي آقاي خبر نگار!ننوشتي كه اين آخرين اتوبوس دو طبقه شهر دلش گرفت از بس اين خاكستري شهر بي روح را گز كرد و آخر سر كسي نگفت خسته نباشي رفيق!!
ارسال شده توسط آزاده | January 4, 2009 4:27 PM
ارسال شده در January 4, 2009 16:27
سلام
گزارش امروزت درباره فلسطین که در اخبار ساعت 14 پخش شد عالی بود. لطفا متنش را روی وبلاگ بگذار تا بیشتر بخوانندش.
ارسال شده توسط alireza | January 4, 2009 4:52 PM
ارسال شده در January 4, 2009 16:52
چه کسی به داد ما رسید که ما به داد فلسطینی های عرب سنی وهابی برسیم؟
در جنگ ۸ ساله با رژیم بعثی صهیونیستی بیش از ۵۰۰ هزار نفر از بهترین جوانان مملکت به خاک و خون کشیده شدند. چه کسی به داد ما رسید؟؟؟
این اعراب بی غیرت البته دور از جان حجت الاسلام و المسلمین سید حسن نصرالله
دبیرکل شجاع و مجاهد حزب الله و مبارزان جان بر کف نیروی مقاومت حزب الله لبنان... این اعراب بی غیرت فقط جلوی ایران اسلامی شیر میشوند ولی وقتی با اسرائیل و آمریکا مواجه میشوند دست و پای خود را گم کرده و نوکر تمام عیار آنها هستند. این اعراب بی غیرت فقط بلدند جلوی ایران خوب بجنگند خوب مردم و جوانان ما را به شهادت برسانند ولی دریغ از یک عملیات قدرتمند عربی علیه اسرائیل و کفر.
این اعراب بی غیرت عجب جلوی مردم ما شیر میشوند که در جنگ تحمیلی صدام لعنتی علیه ایران سر جوانان و پاسداران ما را می بریدند و در شهرهای عراق میچرخاندند و مردم عراق هل هله و شادی میکردند...!!! عراقی ها واقعا حقشان است که آمریکا اینطور بلایی بر سر آن ها آورده... این عراقی ها مردمانی بی وفا هستند همین ها بودند که فرق نازنین امیرالمومنین علی مرتضی را شکافتند
همین ها بودند که امام حسن مجتبی را خون جگر کردند همین ها بودند که سر پسر رسول الله حضرت حسین بن علی را در کربلا از تنش جدا کردند و عالمی را عزادار کردند تا قیامت. همین ها بودند که آنطور جوانان نازنین ما را در جنگ قتل عام کردند.
حالا نوبت این است که نتیجه اعمال خود را ببینند. آیا میدانید چرا فلسطینی ها ۶۱ سال است که پیروز نمی شوند؟ جواب: اینان مردمانی بی ولایت هستند که متوسل به ائمه اطهار نمی شوند. آیا میدانید چرا لبنان در این موقعیت با عزت و اقتدار و سربلندی ایستاده است؟ جواب: اینان از علی و فاطمه و حسن و حسین و ... مهدی (عج) مدد می گیرند پیروز میشوند. همین فلسطین که ما ایرانی ها دم از حمایت آن ها میزنیم همین وزیر امور خارجه دولت حماس زیر نامه ای را امضاء کرده که جزایر ۳گانه ایرانی متعلق به امارات عربی متحده است.!!! واقعا شرم آور است...
ملت ما نظام ما اینگونه خود را به خاطر اینان به خطر می اندازند ولی این فلسطینی های عرب سنی وهابی اینگونه نمک میخورند و نمکدان میشکنند. آنطور برای صدام لعنتی تشییع جنازه در غزه و رام الله برگزار می کنند.!!! ایرانیان برترین نژاد دنیا هستند ولی چه شخصی چه نهادی چه سازمانی در جنگ از ما حمایت کرد؟
چه کسی از قتل عام جوانان و پاسداران ایرانی در جنگ با کفار (که به خدا قسم مثل گل پرپر شدند) ابراز نگرانی کرد؟؟؟ همه صدام را تجهیز کردند تا جمهوری اسلامی را براندازی کنند. ای اعراب بی غیرت (سران کشورهای عربی)
چرا ایران قدرتمند پارسی را وارد جنگ دیگری میکنید؟ اگر خودتان جرات دارید با اسرائیل بجنگید چرا ایران را سپر بلای خود میکنید؟ به قرآن قسم اگر جمهوری اسلامی ایران اراده کند در عرض ۱۴ ساعت اسرائیل را نابود خواهد کرد.
ولی بعد از آن چه کنیم؟ جنگی تمام عیار با ایالات متحده آمریکا در خلیج تا ابد پارس.
این وضعیت یعنی چه؟ یعنی آغاز جنگ مستقیم بین شیعه و صهیونیسم.
یعنی آغاز جنگ جهانی سوم. ایران قدرتمند پارسی شیعی یک طرف کفر و صهیونیسم در طرف دیگر. ای اعراب بی غیرت لطفا ما را سپر بلای خود نکنید.
ملت ما نظام ما به حد کافی با کفر جنگیده اند.
چرا نام شهید خالد اسلامبولی را محو کردیم؟؟؟ چرا لی لی به لالای کشورهای عربی میگذاریم؟ چرا آنقدر مصر را تحویل بگیریم که در آخر مقامات لعنتی مصر اینگونه بگویند که ایران در فلسطین شر به پا کرده؟ متاسفانه دستگاه دیپلماسی ما
در مواجهه با توهین اعراب بی غیرت به ایرانیان باشرف کوتاهی کرده و هم اکنون کوتاهی میکند. در آخر باید گفت به جای کمک های تسلیحاتی و ... به فلسطین
باید پرچم یاحسین به فلسطین بفرستیم تا بلکه از خواب ۶۱ ساله بیدار شوند
و بفهمند و درک کنند که جهاد فی سبیل الله یعنی چه...
والسلام علی من اتبع الهدی
ارسال شده توسط Mohammad | January 4, 2009 5:14 PM
ارسال شده در January 4, 2009 17:14
سلام
آقای نجف زاده...این اولین باریه که برای نوشته های شما کامنت میذارم...
و فقط به این خاطر که بدجوری دلگیرم از شما....
راستش امروز بعد از مدتها اومدم پای کامپیوتر نشستم تا سری به سایت شما بزنم، به این امید که نوشته های شما رو در مورد وقایع اخیر بخونم...
نمی دونم شاید توقع بیجایی بوده، اینکه انتظار داشتم مطلبی در مورد مظلومیت غزه از شما ببینم.......
چرا ساکتید؟
شما هم؟!
آقای نجف زاده.... مگر نه اینکه قلم، سلاح شماست....؟!
ارسال شده توسط س. | January 4, 2009 5:32 PM
ارسال شده در January 4, 2009 17:32
سلام
خیلی عصبانیم
راستش دلم واست می سوزه که باید این همه کار کنی و هنوز خیلیان که راضی نیستن و الان هم باید به شکایت من برسی!
عصبانیت من به خاطر اینه که حتی یه دونه از گزارش های شهر خاکستریتو ندیدم آخه کی باورش میشه؟
یعنی تقریبا یه ماهی میشه که جز 20:30 جای دیگه ای نمی بینمت
آخه چرا مثل بعضی همکارات(مثلا اقای دلاوری)تاریخ و زمان پخش گزارش هاتو تو وبلاگت نمیذاری
نترس ریا نمیشه!
ارسال شده توسط الوجه | January 4, 2009 7:49 PM
ارسال شده در January 4, 2009 19:49
سايت مركزي جنبش جوانان ضد صهيونيستي
وابسته به تشكلهاي دانشجويي
اين سايت را معرفي كنيد .
.:: www.dwi.ir ::.
Down With Israel
ارسال شده توسط مرگ بر اسرائيل | January 4, 2009 8:15 PM
ارسال شده در January 4, 2009 20:15
همیشه از بچگی دوست داشتم سوار این ها بشم ولی هیچ وقت نشد.. وقتی دیدم گزارشتون رو پنچشنبه بود گفتم آخر داغش به دلم موند. وقتی دیدم شما رفتین اون بالا نشستین کلی بهتون حسودیم شد....
ارسال شده توسط مهسا | January 4, 2009 8:57 PM
ارسال شده در January 4, 2009 20:57
اگر تنهاترین تنهایان شوم باز هم خدا هست. او جانشین تمام نداشتنهای من است.
ارسال شده توسط elHAMI | January 4, 2009 9:04 PM
ارسال شده در January 4, 2009 21:04
سلام.
دیگه داشتم ناراحت میشدم که درباره غزه گزارش نگرفتین.
مرسی.خیلی گزارش قشنگی شد...
ارسال شده توسط ــــ*پائیـــــــز*ـــــ | January 4, 2009 10:35 PM
ارسال شده در January 4, 2009 22:35
سلام رفیق
مرسی واسه پست
ولی باید بگم که اتوبوسای تهران این شکلی نبودن
تو این عکس میتونی اتوبوسای تهران رو که آبی بودن ببینی
http://www.magiran.com/ppic/3360/1662/32-2.jpg
ارسال شده توسط علی | January 4, 2009 11:26 PM
ارسال شده در January 4, 2009 23:26
با سلام
بابت کلیپ تصویری که ساختی و صدا و سیما یک بار بیشتر پخشش نکرد متشکرم
آقای پپسی!...
راستی از کجا میشه اونو گیر اورد؟
ارسال شده توسط محمود | January 4, 2009 11:56 PM
ارسال شده در January 4, 2009 23:56
ســـلـام
وبلاگ "قـــــاب خـــبـــــرســـــاز" با لینک
گزارش "کاری کنید لطفا!" ازکامران نجف زاده به روز شد...
ارسال شده توسط ما سه تا | January 5, 2009 12:11 AM
ارسال شده در January 5, 2009 00:11
سلام
من یکی از طرفداران گزارشات شما هستم
ادرس سایتتونو از مجله برداشتم
خوشحالم دارم براتون مینوسیم البته اگه خودتون بخونید.
امیدوارم قلم شیواتونو هرگز زمین نگذارید
دوست داشتید 1 سر کوتاهی به منم بزنید
ارسال شده توسط رهگذر | January 5, 2009 12:32 AM
ارسال شده در January 5, 2009 00:32
سلام دوست گل من وبلاک خوبي داري تبادل لينک مي کني اگه مي کني ما رو با نام زير لينک کن و به ماخبر بعده
**هر چي بخواهي اينجاست**
www.bsf.p30.in
ارسال شده توسط sadegh | January 5, 2009 12:35 AM
ارسال شده در January 5, 2009 00:35
سلام
آقای نجف زاده خوبید؟
مطمئنید خوبید؟
به خدا شک کردم به حالتون!!!!
اگه ایشالا خوبید بدونید اون طرف دنیا 100 تا بچه تو یه هفته کشته شدن شما که خودتون پدرید پس چرا این بغض سکوت رو نمیشکنید؟!!!!!!
نکنه دلتون نشکنه!
نکنه پر احساس ترین خبرنگار ایران سکوووووووت کنه!
نکنه ما ناامید بشیم!
نکنه...
منتظر حمایتت هستیم
میدونم می خوای یه گزارش توپ بدی
اما
نکنه دیر بشه!
ارسال شده توسط رضوانه | January 5, 2009 2:24 AM
ارسال شده در January 5, 2009 02:24
به طعنه گفت: برادرت که عمودی رفت
چرا افقی برگشت؟
گفتم عمود ستون و افق سقف خانه است
اگر عمودی نمیرفت و افقی نمیامد
تو-آشیان- نداشتی
برای غزه
ارسال شده توسط رضوانه | January 5, 2009 2:32 AM
ارسال شده در January 5, 2009 02:32
درست. ولی چاره چیه؟ مثل ترک خانه پدری می مونه. نمیشه که نکرد. همین یادآوری اش لازه و خوبه اما.
ارسال شده توسط پروانه | January 5, 2009 11:03 PM
ارسال شده در January 5, 2009 23:03
سلام جناب نجف زاده
این یادگارهای عتیق وقتی کارکرد فرهنگی به خود بگیرند دوباره احیا می شوند درست مثل آن لیلاند قدیمی میدان آزادی یا لیلاند ميدان بهار شيراز که تبديل شده بود به عكاسي و نمايشگاه عكس .
اما حالا روزگار همه چيز را تغيير داده. راستی یاد آن روزها بخیر...
ارسال شده توسط جواد صبوحی | January 8, 2009 7:23 PM
ارسال شده در January 8, 2009 19:23
سكوت سران عرب رو نه، سكوت نجف زاده رو بشكنيم، خيلي كار كرديم...
تاييد كنيد لطفا...
ارسال شده توسط نجمه | January 8, 2009 9:19 PM
ارسال شده در January 8, 2009 21:19
سلام
حالا واقعا نظرها رو تک تک میخونید. جالبه با شغلی که دارین وقت می کنید.
به هر حال دلیل آمدنم این بود که تشکر کنم از نحوه ی اجرا و خبرنگاریتان و دوم اگه فضولی نباشه میخوام بپرسم چرا دیگه گوینده ی 20:30 نیستین؟؟!!؟؟
ببخشید که ایمیل درست نیست
یا علی
ارسال شده توسط عشق آسمونی | January 9, 2009 12:16 AM
ارسال شده در January 9, 2009 00:16
سلام
دمت گرم با گزارشی که از شعر قزوه ساخته بودی
ارسال شده توسط نماینده | January 11, 2009 3:07 AM
ارسال شده در January 11, 2009 03:07
با سلام خدمت آقای نجف زاده بنه اولین باره که گزارشتون را از اینتر نت میخونم خیلی خوب شد خیلی وقت میشد که میخواستم بگم از گزارشاتتون خیلی خوشم میاد واگه بتونم تا آخر میبینم.
راستی یه چیز دیگه عاشق اون صدای بامحزونتون هستم وقتی که دارید گزارشی دردناک از جامعه یا دنیا میدهید .
یا علی مدد
ارسال شده توسط حبیب صفدری | January 22, 2009 11:19 PM
ارسال شده در January 22, 2009 23:19
خیلی دوست داشتم!!! خیلی زیاد...فکر می کردم خط قرمز برای تو معنا نداره...اما توی 20:30 این چند وقت که آشوبهای خیابونی بقول تو زیاد شده بود ...نتونستم بابت افکارت و حرفات آروم بگیرم ...دنیای خس وخاشاک را چطور دیدی رفیق؟ ما زیاران چشم یاری داشتیم خود غلط بود آنچه می پنداشتیم...
ارسال شده توسط آهوی دشت | July 8, 2009 2:03 AM
ارسال شده در July 8, 2009 02:03