اين انشاي دختر يکي از همکارامه...،همين!
این صفحه حاوی یک نوشته از سايت که در November 23, 2008 3:35 PM ارسال شده می باشد.
ارسال قبلی این سايت گمشدگانيم... بوده است.
ارسال بعدی این سايت يادم باشد... است.
در صفحه اصلی و یا با دیدن آرشیو می توانید موارد خیلی بیشتری پیدا کنید.
نظرات (22)
سلام آقای نجف زاده دو تا سوأل داشتم:شما از شغلتون ناراضی هستید؟،من اگر بخواهم یک خبرنگار شم چی کار باید انجام بدم؟
ارسال شده توسط سعید 16 ساله از فردیس کرج | November 29, 2008 12:34 PM
ارسال شده در November 29, 2008 12:34
سلام به یاسمن عزیزم
امیدوارم همیشه پدرت در کنارت باشه چه دور و چه نزدیک مهم اینه که هست و اگه چند روز هم نتوانستی ببینیش ولی بالاخره که میاد.
اگر بدونی من چقدر دلم برای بابام تنگ شده به اندازه تمام لحظه های دلتنگی ام.
یاسمن جان وقتی که بزرگتر شدی متوجه میشی که هیچکس جای بابا را برای دختر نمی گیره. بعضی از لحظه ها باید اون باشه تا بتوانی بهش تکیه بدی. حتی اگر باهاش حرف نزنی مهم اینکه باشه.
پس بابات رو بیشتر دوست داشته باش و بیشتر کمکش کن تا هم از کارش را بهتر انجام بده و هم موقعی که پیش توست از وجودش استفاده کنی تا لحظه هایی که پیشت نیست دلتنگ هات کمتر بشه .
راستی برای منم دعا بکن که بابام تو خوابم بیاد.
ارسال شده توسط دلتنگ پدر | November 29, 2008 1:55 PM
ارسال شده در November 29, 2008 13:55
آقای نجف نژاد عزیز!!
سلام
یه عرض کوچولو خدمتتون داشتم
شما یه جورایی بد جوری از مرحله پرت شدید مردم ما هم که ماشاالله همه احساسی و شما هم که نقطه ضعف گیر آوردی و بد جوری مردم رو .. کردی ... بابا دست از این کارا بردار
ارسال شده توسط سعید | November 29, 2008 3:06 PM
ارسال شده در November 29, 2008 15:06
سلام آقا کامران من تازگی ها یه وبلاگ درست کردم خوشحال می شم اگه به کنج عزلت نشینی من هم سری بزنید.نظر یادتون نره!
در ضمن چه خوب شد که برگشتین پیش خودمون!؟
www.silversun.blogfa.com
ارسال شده توسط ریحانه | November 29, 2008 5:22 PM
ارسال شده در November 29, 2008 17:22
سلام
کسی که خبرنگاره خیلی باید صبر داشته باشه
مسؤولیت بزرگیه خبرنگاری
امیدوارم که همه خبرنگاران موفق باشند
التماس دعا
مجید عروی
ارسال شده توسط مجید غروی | December 1, 2008 1:07 PM
ارسال شده در December 1, 2008 13:07
میدونم چی بگم فقط خنده ای تلخی بر لبان من حاکم شد من خودم عکاس هستم کار خبر نگاری هم میکنم درک میکنم دختر آقای شمشادی رو دست همتون درد نکنه کاشکی یکی بود که بفهمه اگه این خبر نگار ها نباشن کشوری هم وجود نداره پس چرا قدرشون رو نمیدونن قای نجف زاده خوشحال میشم سری به وبلاگم بزنید و نظر محترمتون رو بگید
ارسال شده توسط یونس رازقی پور | December 2, 2008 6:39 PM
ارسال شده در December 2, 2008 18:39
گزارشهایتان خیلی جالب است راهی برای دانلود یا داشتن لوح فشرده آنها نیست؟
ارسال شده توسط محمد محسنی | December 3, 2008 1:05 PM
ارسال شده در December 3, 2008 13:05
سلام
به یاسمین کوچولو آفرین میگم وبهش میگم خوش به حالت که اینقدر دلت مهربونه که با همه کوچیکیش تونسته این حرفارو بزنه!
و این جمله رو بهش تقدیم میکنم
مهربانی را وقتی دیدم که کودکی در نقاشیش خورشید را سیاه کرد تا دستان پدرش بخاطر کار در نور آفتاب سیاه نشود.
از شما هم واقعا ممنون که این مطالب رو منعکس میکنین.
ارسال شده توسط رضا | December 4, 2008 7:39 PM
ارسال شده در December 4, 2008 19:39
گزارش امشبتون رو دیدم. (شهدای خبرنگار)
به نظر من بی انصافیه ... شما از اونا گزارش میگیرید فقط به خاطر اینکه همکار بودید و وظیفه شغلی دلرید نسبت به این قضیه ...
خودتان گفتید که سه سال گذشت ... نه ساده پر از درد و غم ...
این یک دروغ بزرگ است .. شما درد و غم خانواده آنها را درک نمی کنید ... هیچ کس درک نمی کند ... ما فقط شعار میدهیم همین ...
زندگی ما شده یک فیلم سینمایی مسخره ..
اصلا می دانید چرا سریال لاست اینقدر محبوب شده چون آنها درون این فیلم زندگی کرده اند ولی ما در زندگیمان فیلم بازی می کنیم ...
اگر راست می گویید و خودتان را نسبت به این شهدا مدیون می دانید چرا به شهرهای دور افتاده یا اصلا همین تهران خودتان نمی روید تا وضعیت زندگی خانواده های شهدای عزیزتان را ببینید!
چرا بعضی خانواده ها حتی یک عکس هم از مراسم تشییع پیکر عزیزشان هم ندارند ولی بعضی دیگر فیلم کوتاه و مستند و ...
آیا شهدا با هم فرق دارند یا اینکه ما زمینیها بین آنان فرق میگذاریم ...
من انتظار ندارم شما از همه شهیدان یک کلیپ بسازید چون نه تنها شما بلکه سازمان صدا و سیما هم عرضه چنین کاری ندارد!
صدا و سیما توانایی آرشیو فیلم ها و سریالهای مزخرف و بی محتوای چینی و ژاپنی و عربی و کوفت و زهر مار را دارد ولی جایی برای نگهداری یک کلیپ 30 دقیقه ای شهید سجادی وجود ندارد ...
فرزندی که خردسال بوده و حالا قد کشیده و سراغ پدرش را می گیرد ... تصویرش را میخواهد ... می خواهد راه رفتنش را یاد بگیرد ...
مگر فقط شهدای شما دختر نوجوان دارند یا فقط سرداران هستند که بچه هایشان بهانه پدر را می گیرند ...
لازم نیست شما غصه شهدا را بخورید ...
آنها اگر به فکر خانواده خود بودند این راه را انتخاب نمی کردند ...
شما فقط داغ خانواده ها را تازه تر می کنید ...
به جای اینکه بیایید و با این تصاویر مردم را به اشتباه بیندازید به فکر انعکاس حقایق باشید ...
حقایقی تلخ ...
مثل اینکه همه شهدا را از یاد برده اند ...
تا می گویی فرزند شهید هستم چنان نگاه ÷ر معنی به آدم می کنند که مثل اینکه تمام حق و حقوق انها را توی گلوی ما ریخته اند...
اما خبر ندارند ...
بهتر است دست از این بازیها بردارید ... شما را چه به شهدا ...
من روی سخن با تمام مسئولان صدا و سیما هست و امیدوارم شمای خبرنگار به گوششان برسانید ...
ارسال شده توسط آرش | December 4, 2008 10:45 PM
ارسال شده در December 4, 2008 22:45
خیلی زرنگی عزیز از کی تا حالا بچه ها انشاشونو تو برگه خبر مینویسن نکنه باباش پول نداره واسش دفتر بخره برگه خبرارو میده به بچه هاش راستشو بگو تو گفتی اون نوشته نه
ارسال شده توسط طاهره | December 5, 2008 1:41 AM
ارسال شده در December 5, 2008 01:41
بابا فقط خبرنگارها که اینجوری نیستند به خدا .....بابای من هم پلیس
ارسال شده توسط سعید خالقی | December 5, 2008 6:38 PM
ارسال شده در December 5, 2008 18:38
سلام جدا" جالب بود
ارسال شده توسط امير | December 8, 2008 4:25 PM
ارسال شده در December 8, 2008 16:25
باسلام
و خسته نباشید .
همیشه پر انرژی و قوی باشی .
دوستت دارم
ارسال شده توسط کامران صدر | December 10, 2008 12:56 PM
ارسال شده در December 10, 2008 12:56
سلام آقای نجف زاده!
این متن در جواب آن دختر کوچولوی نازنین است.
سلام عزیزم!
من یه مادرم و همکار پدرت هستم نه تو اونجایی که اون کار می کنه یه جای دیگر.
من دو تا پسر دارم فکر می کنم همسن و سالای خودت باشن ابتدایی هستند.
اونا هم نظر تو عزیز را دارند وقتی من می خوام برم مأموریت پسرام خیلی بی تابی می کنن.
من تنها کسی هستم که سرکارم کمتر فرم مأموریتا را پرمی کنم.
وقتی اون اتفاق برای هواپیمای خبرنگارا افتاد بابای یکی از همکلاسی های پسرم توی اون هواپیما بود. بعداز اون بود که من دیگه از سوی پسرام تحریم شدم به مأموریت با هواپیما برم.
اما عزیزم اینو بدون که هرکاری که تو این دنیا انجام بشه اگه بابات و همکاراش اونجا حضور نداشته باشند کسی با خبر نمی شه و اینو هم بدون که ما ها اگه جایی بدون خانواده دور هم جمع هستیم یک لحظه از فکر خانواده مان غافل نیستیم.
از طرف یکی از همکارای بابات از تشکر می کنم که اینقدر به بابا توجه داشتی و دلمشغولی های اونو به این خوبی فهمیدی من با خواندن مطلب تو تازه فهمیدم که پسرام چه می خوان
راستی شیطون با این قلمت در آینده جای پای پدر خواهی گذاشت.
به امید دیدن تو عزیز در این عرصه
ارسال شده توسط هم قطار | December 21, 2008 10:06 AM
ارسال شده در December 21, 2008 10:06
سلام.خیلی خیلی جالب بود.مخصوصا دو جمله آخر.
ارسال شده توسط homa | December 21, 2008 10:24 PM
ارسال شده در December 21, 2008 22:24
من اگه جاي پدرم بودم اين همه مهربون نبودم . مطمئنم!
ارسال شده توسط استادرحيمي | December 24, 2008 4:50 PM
ارسال شده در December 24, 2008 16:50
جالب بود.ولي كاش مي شد الانم آدم اين جوري حرفاشو به باباش مي زددددددددددد.كاششششششششششش.
ارسال شده توسط منا | January 3, 2009 12:36 PM
ارسال شده در January 3, 2009 12:36
من اگه جاي پدرم بودم .... برميگشتم به دنيا و براي يه بار پسرم رو نوازش ميكردم ....يه بار ميبوسيدمش كه تا يه پدر و پسر رو ميبينه حسرت نخوره ....
ارسال شده توسط ....... | January 4, 2009 8:50 PM
ارسال شده در January 4, 2009 20:50
به نام خدا
سلام
خیلی جالب بود
بای
ارسال شده توسط فرانک | January 14, 2009 11:18 AM
ارسال شده در January 14, 2009 11:18
سلام
ما آدما هر روز اطرافمون هزار تا از این اتفاق ها می افته اما نیاز به یه تلنگر داریم تا ببینیمشون. گاهی حتی خیلی بیشتر از یه تلنگر
ارسال شده توسط ghurbaghe mobarez | May 23, 2009 4:33 PM
ارسال شده در May 23, 2009 16:33
با شلام
منم مثل شما خبرنگارم و دیدم و درک می کنم که خانواده ادم چی می کشن
از همه بدتر اون ذهن پر مشغله ای که خواب و ارامش نداره.من اونو هم درک می کنم
واقعا سخته واقعا سخته بخوای خبرنگار!!!!!! باشی و هنوز نتونی خرج زندگیتو در بیاری.شمارو نم یدونم .اما ما هنوز نمی تونیم
ارسال شده توسط faryad_ | September 10, 2009 11:17 AM
ارسال شده در September 10, 2009 11:17
سلام آقاي نجف زاده خوب هستين
من مرتضي نجف زاده هستم
ميخواستم بئونم شما مال كجا هستين ممنون ميشم جواب بدين
باي
ارسال شده توسط مرتضي | October 29, 2009 2:39 PM
ارسال شده در October 29, 2009 14:39