« من و ممد چاقو | صفحه اصلی | تجربه ها »

ميمبا!

سي دي مجموعه مدرسه موش ها را مي گيرم.مي گذارم ببيند.نگاه نمي کند.مي رود سراغ کارش.شب کتاب تن تن در جهنم را برايش مي خوانم.به صفحه دوم نرسيده حواسش پرت مي شود.مي رود سراغ عروسکش"ميمبا"...ادعا مي کند ميمبا گاز مي گيرد...خودم از حرص تا صبح تن تن مي خوانم و مدرسه موشها نگاه مي کنم.
صبح شکلات مي خواهد،نمي دهم.گريه مي کند.توي دلم مي گويم نمي دهم...اين به تلافي تمام آن تن تن هايي که خواندم و گوش نکردي ...تلافي تمام آن مدرسه موش ها که با هزار مصيبت جور کردم و نديدي...به تلافي آن روز که رفتي بغل غريبه و گفتم به موتور دست نزن و زدي.
به تلافي تمام آن حرف هايي که شنيده بودم هر نسلي دغدغه هاي خودش را دارد.نمي شود آرزوهايش را چپاند روي نيم وجب جا ،خبر دار بايستد.

صدايم مي کند.انقدر بلند که سه تا همسايه آنطرف تر مي شنوند.پشت سرش ایستاده ام . جواب میدهم و بر میگردد می گوید:" اه "،يعني تو اينجايي؟...ريسه مي رود.من همه این وقت ها را دوست دارم...nini_e2.jpg

ارسال نظر

نظرات (7)

vahid:

شكلاتو تنهايي خوردي ؟
راستي اكجا فهميدي "اه"يعني تو اينجايي؟
باي

حمید رضا کشاورزی:

سلام به بلندای دستهای پنهان شده در آغوش سرد بی کسی.سلامی به وسعت دریاهای بی نمک غروب که در چارراههای زندگی ساحل را به دست فراموشی سپرده اند.سلامی به بلندای قامت شکسته ی پیر زنی که چشمانش را همچنان به در دوخته تا شاید پسرش از خاکریزی بیایدو آری این است سرگذست انسانی تلخ در حضور سبز طبیعت بی احساس و در نبرد بی هیاهوی خاطره های غم گرفته ی تک درخت زندگی ام.مرا هرگز از یاد نبر که فراموشی مرگ تدریجی یک رویاست با نوشته هایم همآغوش شو و غرق شهوت نیستی و مرگ.

آفرین بر قلمت کامران جان خیلی دوستت دارم
حمید از شیراز

سلام
وبلاگتون يا بهتره بگم سايتتون رو اتفاقي پيدا كردم و با كلي ذوق و شوق بازش كردم تا .....
خيلي زيبا مينويسيد
من هم يكي از طرفدارانتونم شدددديد .
سخني كه از دل باشه به دل ميشينه
ياحق

aryan:

اين مطلب خيلي به دلم نشست .يادبچگي هاي خودم دادزدن هاي بابام افتادم.بچه نرو دست نزن بلند جلوي مهمون حرف نزن
بيچاره بابام هنوزهم از دست من كلافه است

نظردهنده:

شما هم مثل آن هایی که مقالاتتان را اول چک می کنند بعد اجازه ی چاپ می دهند اول نظرات را...

پریناز:

این تپل مپل به شما نرفته!خیلی دوستش دارین.نه؟بابای خوبی هستین.من که بابام وقتی تو4سالگی میخواست از شیر بگیردم همش یه داستانی که خودش ساخته بود رو تعریف میکردومنم واسه اینکه از شر این داستان راحت شم.از شیر دل بریدم!!!!!!!!!

f.g:

واقعا خیلی بامزه و گوگولیه.
شکلات هم اصلا مهم نیست بعدا یکی دیگه از خارج براش بفرست تا حال کنه

درباره

این صفحه حاوی یک نوشته از سايت که در November 4, 2008 1:38 PM ارسال شده می باشد.

ارسال قبلی این سايت من و ممد چاقو بوده است.

ارسال بعدی این سايت تجربه ها است.

در صفحه اصلی و یا با دیدن آرشیو می توانید موارد خیلی بیشتری پیدا کنید.