... ؟!
این صفحه حاوی یک نوشته از سايت که در September 6, 2008 1:09 AM ارسال شده می باشد.
ارسال قبلی این سايت دو حرف بوده است.
ارسال بعدی این سايت حاشیه های گفتگو با سید حسن نصرالله است.
در صفحه اصلی و یا با دیدن آرشیو می توانید موارد خیلی بیشتری پیدا کنید.
نظرات (104)
به نام ميزبان ما
به نام خدايي كه مرا به همام مهماني اي دعوت كرد ، كه امام زمان هم در ان دعوت است
خدايا شكرت...
حاجي نميدونم جريان من و خودت را مرور كردي يا نه!
ولي بدان هنوز منتظر همام پنجشنبه هستم...
تمنايي------------كاشان
ارسال شده توسط اميرحسين تمنايي | September 6, 2008 1:29 AM
ارسال شده در September 6, 2008 01:29
زندگی شیرینی لحظه هامان را خورد..و ما همچنان بحث می کنیم که نیمه ی خالی لیوان را ببینیم یا نیمه ی پر آن را؟!؟!
ارسال شده توسط شادی..یه عاشق دیوونه | September 6, 2008 1:29 AM
ارسال شده در September 6, 2008 01:29
چه سکوت معنی داری به به!
فقط یه سوال این سکوت نشونه ی چیه؟
ارسال شده توسط زینب | September 6, 2008 1:39 AM
ارسال شده در September 6, 2008 01:39
نمیدونم .
نمی پرسم چرا چون هیچ وقت عادی نبودین همیشه یه جورایی خاص و عجیب بودین .
اینم یه جور آپیدنه دیگه........
"از نوع نجف زاده ای"
ارسال شده توسط الهام | September 6, 2008 1:59 AM
ارسال شده در September 6, 2008 01:59
اینا خودشون میدونن چی بگن. سه نققطه ها رو ممیگم.
ارسال شده توسط سویدا(نقطه سیاهی در دل که همیشه...) | September 6, 2008 2:31 AM
ارسال شده در September 6, 2008 02:31
...
ارسال شده توسط پريا | September 6, 2008 5:24 AM
ارسال شده در September 6, 2008 05:24
منم اين روزها مثل شما اين شكل عجيب تمام ذهنمو پر كرده چند نفر ديگه هم از دورو بري هام همين طوري اند
ميشه ويروسي باشه؟!
در هر صورت اگر مطلب اين دفعمو بخوننين مي بينين كه راست ميگم :
آخه اين دفعه سعي كردم توضيحش بدم
اگه راستشو بخواين خيلي خوشحال ميشم اگه بخونين و بگين چي حس ميكنين ...
ممنون
laura
ارسال شده توسط laura | September 6, 2008 6:01 AM
ارسال شده در September 6, 2008 06:01
وقتی همه حرفها می شوند به اندازه ...؟! هیچ نظری نیست چرا؟ از همیشه که پرمعنی تر است!
دوستی می گفت واژه ها بیگانه اند، کم اند، ...
شاید هم سکوت را باید تنها فهمید، بی هیچ کلامی ...
ارسال شده توسط نقطه ب | September 6, 2008 6:15 AM
ارسال شده در September 6, 2008 06:15
سلام آقا کامران میبینم که یه کار توپ از نوع خودت کردی
آفرین بر شما
بعضی ها حتی جسارت اینکار رو ندارن
ارسال شده توسط علی | September 6, 2008 7:26 AM
ارسال شده در September 6, 2008 07:26
سلام آقا کامران میبینم که یه کار توپ از نوع خودت کردی
آفرین بر شما
بعضی ها حتی جسارت اینکار رو ندارن
ارسال شده توسط علی | September 6, 2008 7:26 AM
ارسال شده در September 6, 2008 07:26
موافقم
انشاالله با صبر همه چی حل می شه
ارسال شده توسط سید حسین مسعودی | September 6, 2008 7:38 AM
ارسال شده در September 6, 2008 07:38
مشکلیه؟!
ارسال شده توسط نجمه | September 6, 2008 8:38 AM
ارسال شده در September 6, 2008 08:38
سلاااااااااااااااااااام
چه اشکالی داره تو از دل خودت نوشتی
منم دلم می خواد اینجا از دل خودم بنویسم
پاییز دلم بود...
صدای خش خش برگهای زیر پایم را بهانه کردم و در طوفانی ترین هوا به راه افتادم
هر چه باد تندتر می وزید من قدم هایم را آرام تر بر میداشتم طو فانی که در دلم بود جلوی ی تمام تند روی های باد ایستاده بود
دیگر نه ذوقی برای ساز زدن دارم و نه دلم می خواهد نقاشی بکشم
دار قالی هم نمی خواهم
به گذشته که فکر می کنم کاسه صبرم لبریز میشود و خیس اشکهایم میشوم دفتر خاطرات من شاید تنها یک برگ سپید داشته باشد ، وآن هم شب تولدم ،همان شبی که چه زود تمام شد.
تمام شب را گریستم اما گریه ام از سر خوشحالی بود .ای داد که با به پایان رسیدنش داغ روزگار را بر پیشانیم مهر کرد و نوشت روز های سختی در پیش است
نمی دانم به کدامین گناه تقاص پس میدهم ...
خدای من، معبود من، مهربان یکتایم... چر ا مرا اینگونه امتحان میکنی ؟ زهرای کوچکت از این دنیا برای خود چه خواست؟
میدانم مرا برای خودت آفریدی ،میدانم که با گریه هایم میخندی ،می دانم که با التماسهایی که میکنم خوشحال میشوی، تو مرا اینگونه خواستی تا همیشه به یادت باشم .اما من...
باری امتحان میکردی که در خوشحالیم رو به کدامین خدا می کنم ؟
در روزها و شبهای شادی و قهقهه، که بندگانت همه ی پیشامد ها را مدیون یکدیگر می دانستند من چشمهایم رو به که بود و که را شکر می کرد؟
کاش یک بار فقط یک بار امتحان می کردی
خدایا قیمت آن همه محبتی که خرج شد را که می پردازد؟ قیمت دلی که شکست را
قیمت اشکهایی که ریخته شدرا ...قیمت بغض مادرم که در گلو خشک شد وغرور پدرم که بی صدا شکست را چه ...
دلم میخواست نوک یه کوه بلند بایستم و فریاد بزنم ،بگم خدا:
سهم من این بود از ان همه دعایی که خوانده شد و برآورده نکردی؟
باران شروع به وزیدن کرد و چادر خاکی ام از تنم آویزان شد
امروز تنها چراغ امیدی که در زندگیم سوسو می زد خاموش شد
سالها التماست کردم خدا...
این چراغ می توانست تمام دارایی ام باشد
و تو آن را از من دریغ کردی ... گله مند نیستم شاید سال بعد یک نویش را برایم بخری
می خواهم یک بار دیگر امتحان کنم
معبودم تنهایم نگذار
ارسال شده توسط زهرا | September 6, 2008 9:04 AM
ارسال شده در September 6, 2008 09:04
يعني به يادتم ولي حرفي ووسه گفتن ندارم
ارسال شده توسط سايه | September 6, 2008 9:12 AM
ارسال شده در September 6, 2008 09:12
سلام
استشمام عطر خوشبوی رمضان از پنجره ملکوتی شعبان گوارای وجودتان باد
نماز روزه هاتون قبول...
ارسال شده توسط taranom | September 6, 2008 9:19 AM
ارسال شده در September 6, 2008 09:19
!!!!
ارسال شده توسط ميترالبافي | September 6, 2008 9:31 AM
ارسال شده در September 6, 2008 09:31
شعر سپید...؟
ارسال شده توسط رها | September 6, 2008 9:38 AM
ارسال شده در September 6, 2008 09:38
دو حرفی که هزاران حرف در خود نهفته دارد.
ارسال شده توسط دانیا | September 6, 2008 9:48 AM
ارسال شده در September 6, 2008 09:48
سلام...
خسته نباشین...
با دیدن این آپتون یاد این حرف افتادم:هرچه میخواهد دل تنگت بگو...
اینطور نیست؟..
با وجودیکه در نگاه اول حس آدم فکر میکنه حرفی برای گفتن نداشتین ولی پر از معنی و مفهمومه...
من اسم این آپتونو میذارم(فرصت)..
البته با اجازه ی شما...
یا علی...
ارسال شده توسط تیام | September 6, 2008 9:49 AM
ارسال شده در September 6, 2008 09:49
سکوت اگر چه خالی از واژه اما سرشار از زمان است!سکوت را به تحریر در آوردن ،خود نشانه فریاد است!
ارسال شده توسط پریشان | September 6, 2008 9:57 AM
ارسال شده در September 6, 2008 09:57
به نام خداوند
اگه این جوریه بیا
....؟؟؟؟؟((()))&^%%$#@!+_=| علامت دیگه ای نبود
حال کردید.........................
ارسال شده توسط ****** | September 6, 2008 10:00 AM
ارسال شده در September 6, 2008 10:00
وقتی خدای آسمون بنده هاشو می آفرید.
رو پیشونی هر کسی قصه سرنوشتی چید
با قلم خوشبختیها
با جوهر طلایی رنگ
رو پیشونیها می نوشت قصه خوب سرنوشت
وقتی که نوبتم رسید
مرغک بخت من پرید
قلم نوک طلا شکست
جوهر فقط سیاهی زد
وقتی خدا اینجوری دید
از مرغ غم یه پر کشید
با قلم بدبختیها
با جوهر سیاهیها
رو پیشونی من نوشت :
" قصه تلخ سرنوشت.
............................................
هر كسي مي تونه هر چي كه مي خواد بذاره؟! مگه نه ؟
...........................................
همیشه دلهره
با من
همیشه بیمی هست
که آن نشانه صدق از زمانه برخیزد
و آفتاب صداقت ز شرق بگریزد
همیشه می گفتم :
چقدر مردن خوب است
چقدر مردن ،
- در این زمانه که نیکی حقیر و مغلوب است –
خـوب است
حمید مصدق
ارسال شده توسط zarzar | September 6, 2008 10:09 AM
ارسال شده در September 6, 2008 10:09
و در سکوت معنایی ست که در سخن آن را نمی یابی...
در سحر های رمضان چشم انتظار دعایتان هستم
یا علی
ارسال شده توسط منظومه... | September 6, 2008 10:17 AM
ارسال شده در September 6, 2008 10:17
سلام
....؟!
تمام حرف هايت تمام حرف هايم را زد...
چيست در همهمه ي دلكش برگ؟
ياعلي
ارسال شده توسط رضيه | September 6, 2008 11:13 AM
ارسال شده در September 6, 2008 11:13
ایول کامران جان
همیشه متنوعی عزیزم
راستی قرمزته همیشه...
ارسال شده توسط حجت بوستانی | September 6, 2008 11:15 AM
ارسال شده در September 6, 2008 11:15
سلام
یه دنیا حرف توی این پستتون نوشتین
به قول شریعتی ارزش هرکس به اندازه حرف هایی ست که برای نگفتن دارد و کتابهایی برای ننوشتن
و من اکنون به جایی رسیده ام که باید کاغذها را پاره کنم و شروع به نوشتن کتابی کنم که..
یه سوال:
شما خبرنگار اعزامی صداوسیما هستید یا خبرنگار تبعیدی؟؟؟؟
اینجا جاتون خیلی خالیه..
سر افطار همه رو دعا کنید...
ارسال شده توسط یکی | September 6, 2008 11:31 AM
ارسال شده در September 6, 2008 11:31
...طنین سکوت چه گوش نواز است ...
ارسال شده توسط طنین سکوت | September 6, 2008 11:56 AM
ارسال شده در September 6, 2008 11:56
.
.
.
.
.
.
.
.
.
...؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
ارسال شده توسط *** // مریم // *** | September 6, 2008 11:57 AM
ارسال شده در September 6, 2008 11:57
....
ارسال شده توسط دوست | September 6, 2008 12:01 PM
ارسال شده در September 6, 2008 12:01
سلام
خوبید؟!
نماز و روزه هاتون قبول.
....
...؟!
یعنی چی؟!
یا حق.
ارسال شده توسط شیوا | September 6, 2008 12:15 PM
ارسال شده در September 6, 2008 12:15
ميشه يه پست هم بذاريد كه برعكس باشه؟
ارسال شده توسط پريا | September 6, 2008 12:23 PM
ارسال شده در September 6, 2008 12:23
سلام داداشي...
ديشب از بابايي پرسيدم چرا شما ديگه تو تلوزيون نيستين؟ گفت نميدونم. قرار شد از خودتون بپرسم. جوابمو ميدين؟
ارسال شده توسط گليييي | September 6, 2008 12:45 PM
ارسال شده در September 6, 2008 12:45
*+*+*+...=بی نهایت تا *
ارسال شده توسط ساحر | September 6, 2008 12:46 PM
ارسال شده در September 6, 2008 12:46
...
ارسال شده توسط nazi | September 6, 2008 12:52 PM
ارسال شده در September 6, 2008 12:52
سلام
طاعات و عبادات قبول
ميدونستم آخر كار دست خودت ميدي
يك سر بمن بزن
يا يك سنگ پيدا كن سرت رو بهش بزن
شايد از اين حال در آيي
ارسال شده توسط علي اكبري(آج) | September 6, 2008 12:55 PM
ارسال شده در September 6, 2008 12:55
...?!!!!
جالب بود.
همین وبس
ارسال شده توسط نرگس محمدی | September 6, 2008 1:08 PM
ارسال شده در September 6, 2008 13:08
غیر متعارفی دیگه....
ارسال شده توسط تیام | September 6, 2008 1:15 PM
ارسال شده در September 6, 2008 13:15
hi
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
do u understand ?
ارسال شده توسط Ahmad | September 6, 2008 1:46 PM
ارسال شده در September 6, 2008 13:46
سلام
من کاملن این سفیدی رو درک میکنم
و میدونم که بیش از سیاه کردنها میتونه حرف برای گفتن داشته باشه
موفق باشی
ارسال شده توسط Grafist | September 6, 2008 2:45 PM
ارسال شده در September 6, 2008 14:45
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
یاعلی حاج آفا
ارسال شده توسط زهرا_ض | September 6, 2008 2:49 PM
ارسال شده در September 6, 2008 14:49
.... !
..... . ...... ...... .... ..... ..... ..... ..... ...... ..... ... .!
....... ...... .......... ....... ...... ...... ...... .......... . ؟
......... ....... ......... ....... ....... ....... ....... . ............... ......... .......... .........؟!
......... ......... ....... .
ارسال شده توسط رعنا شمس | September 7, 2008 12:01 AM
ارسال شده در September 7, 2008 00:01
ارزش انسان به اندازه ي حرفهايي است كه براي نگفتن دارد.
...؟!
ارسال شده توسط ***نرگس*** | September 7, 2008 12:10 AM
ارسال شده در September 7, 2008 00:10
گزارش امشبتون خيلي قشنگ بود.به خصوص موسيقيش.
واي داداش چه غريبونه سر سفره افطار نشسته بودين!!!
ارسال شده توسط ***نرگس*** | September 7, 2008 12:56 AM
ارسال شده در September 7, 2008 00:56
راستی این جمله از ناپلئون یادم اومد
تصور کن اگر قرار بود هر کس به اندازه دانش خود حرف بزند،
چه سکوتی بر دنیا حاکم می شد.
ارسال شده توسط سعید | September 7, 2008 12:59 AM
ارسال شده در September 7, 2008 00:59
هميشه حرف هايي است براي نگفتن !حرف هايي كه هيچگاه سر بر ابتذال گفتن فرود نمي آورند.
دكتر شريعتي
ارسال شده توسط مريم | September 7, 2008 1:12 AM
ارسال شده در September 7, 2008 01:12
...
خيلي از نگفتني ها رو گفتي همين طور خيلي از نشنيدني ها و نديدني ها رو
زود برگرد كه...؟!
ارسال شده توسط فهيمه | September 7, 2008 1:18 AM
ارسال شده در September 7, 2008 01:18
سکوتی پر از حرف
ارسال شده توسط ................ | September 7, 2008 1:50 AM
ارسال شده در September 7, 2008 01:50
سخن در پرده گفتی با حریفان/خدارا زین معما پرده بردار!
ارسال شده توسط غریبه نیست! | September 7, 2008 4:15 AM
ارسال شده در September 7, 2008 04:15
سلام! کاش منم اونقدر معروف بودم که واسه چندتا نقطه تو وبلاگم 54 نظر...
خوب مطلب کم آوردن که شاخ و دم نداره
ببخشید کمی روکم . به منم سر بزنید
دوستدار شما امید
matrok110.blogfa.com
ارسال شده توسط امید بلاگر باهوش | September 7, 2008 6:21 AM
ارسال شده در September 7, 2008 06:21
سلام
دلم گرفته ...
آمدم تا شعری پیدا کنم برای زمزمه در ساعات تنهایی
یک سکوت طولانی شاید چیزی نبود که من دنبالش بودم.
شعری می خواستم گویاتر از سکوت اما همان اندازه خوانا،
کسی سراغ نداره؟
ارسال شده توسط آشنا | September 7, 2008 8:06 AM
ارسال شده در September 7, 2008 08:06
نه خیر . من باهاتون موافق نیستم .
ارسال شده توسط اکرم السادات | September 7, 2008 8:39 AM
ارسال شده در September 7, 2008 08:39
سلام
سکوت را فقط با آوازی شیرین بشکن.
یا علی
ارسال شده توسط هاله | September 7, 2008 9:35 AM
ارسال شده در September 7, 2008 09:35
سين سكوتت دندانه نداشت فقط سه نقطه داشت... تسبيح مي گويي با سكوتت در اين ماه!
ارسال شده توسط كاغذ و قلم | September 7, 2008 9:44 AM
ارسال شده در September 7, 2008 09:44
سلام مستر نجف زاده و اگر قصد یرگشت نداری بیروت زده
برایمان از رمضان آنجا بنویس
اینجا هوا دلگیر است نه بارانی نه ........ دریغ از قطره ای که بر عطش این روزه داران بنشیند
اما چه باک که آسمان دل تو ابری ست
اینجا قاعده های جهان شکسته من هروز مادرنی را میبینم که با لبان خشکیده در صفهای طویل نانواییاند برای فرزندانشان که روزه نی اند
اینجابوی آدامس خرسی میاید که با بیسکوییت رویش در دهان تغییر فیزیکی میدهد
خوش به حال تو که دنبال جایی هستی برای پنهام کردن دلت اما من دلم را گم کردهام و هر چه میگردم نیستتتتتت اما مشیری میگوید:"نگرد نسیت" مال مرد نیست.
این پست بدون تیترت هم خیلی جالب بود مثل چک سفید هر که هر چه بخواهد رویش مینیسد و به کسی هم بر نخورده و بر نمیگردد..به قول استاد شریعتی ارزش هر انسان به اندازه ی حرفهایی ست که برای نگفتن دارد ............
ام این پستت رنگ سکوت نداشت پر است از حرفها و دیده ها
و اما دردلی داشتم که خواهش میکنم نه ناچار میخانی اش:
...................
تقلید؟؟؟؟؟؟؟ نه
دارم این شعر خواجه امیری رو گوش میدم:گاهی وقتی من و دل تنها میشیم حرفای نگفتنی رو میشه دید میشه تو سکوت ما دو تا خیلی از نگفتنی ها رو شنید........
اگر روزی دلت خواست حرفهای مرا بشنود بدان که تاثیر دعایم بوده باور کنید به دو گوش بینا نیازمندم رمز میشود: ثبت یک پست از جانب شما با تیتر:"بوی جوی مولان آید همی"
اینجا بوی جوی مولان نمی آید اما بوی ربنا/بوی زولبیا بامیه/بوی پنیر وسبزی/بوی افطاری دادن مادر بزرگ و بوی نه باروت میآید.
ارسال شده توسط :گر تو خواهی نام این شیرین عذار نیم سنگی بر لب دریا گذ | September 7, 2008 10:13 AM
ارسال شده در September 7, 2008 10:13
داد از این سه نقطه ها که بیداد میکنند...
ارسال شده توسط رها | September 7, 2008 10:15 AM
ارسال شده در September 7, 2008 10:15
سلام...
كاش اين پست رو غير منتظره تو وبت ميذاشتي
اين طوري ميتونستي نظر واقعي همه رو بدوني...
اما وقتي خبرش رو قبلا دادي...
مطمئنا پاسخ هاي از قبل تعيين شده تحويل ميگيري
ياحق
ارسال شده توسط الهه | September 7, 2008 11:35 AM
ارسال شده در September 7, 2008 11:35
سلام
جناب آقای نجف زاده
مادرم مریض است برایش دعا کنید.
ممنونم.
ارسال شده توسط سوگند | September 7, 2008 11:52 AM
ارسال شده در September 7, 2008 11:52
سلام
بهترین آرزوهای دنیا رو براتون آرزو می کنم...!؟
بای
ارسال شده توسط مریم | September 7, 2008 11:59 AM
ارسال شده در September 7, 2008 11:59
...
...
...
...
...
ارسال شده توسط کوثر | September 7, 2008 12:40 PM
ارسال شده در September 7, 2008 12:40
درووود دوباره! کامران خان من واسه عربا تبلیغ نکردم. نوشتم که خودمون یه تکونی بخوریم
ارسال شده توسط امید بلاگر باهوش | September 7, 2008 1:05 PM
ارسال شده در September 7, 2008 13:05
سلام
جالب است يك كاغذ سفيد ميگذاري پيش رويمان و ميگويي بنويسيم!! حرفي براي زدن نداري يا اينقدر حرف داري كه نميداني كدامشان را بنويسي!!
ارسال شده توسط ميرنصر | September 7, 2008 2:20 PM
ارسال شده در September 7, 2008 14:20
سلام کامران عزیز نماز روزه هاتون قبول/
/ ........................................................................................
ارسال شده توسط نسترن | September 7, 2008 2:21 PM
ارسال شده در September 7, 2008 14:21
سلام
یه انتقاد:
خراب کردی.طرحت خیلی نو بود اما نباید از قبل میگفتی.من خودم از وقتی پست قبلیتو خوندم دارم فکر میکنم چی برات بنویسم.
ببین اگر اون روزهایی که از حال و هوای دلت مینوشتی یا زمانایی که با استادیه هر چه تمام تر یه حرف میزدی که پشتش صد تا حرف بودو هر یک از کامنترها یه قسمتیشو میگرفتند و بیان میکردند یا ،یا دیدی گاهی بیشتر بچه ها دلشون میگیره و به یه سنگ صبور احتیاج دارن، اون موقع اگر این کارو میکردی معرکه میشد.
موقعی که خودت هم دلت گرفته و نوشته هایی داری که ما هم حال تو رو پیدا میکنیم،اونوقت بعد از یه مدت (کوتاهو بلندش به انتخاب خودت)این صفحه ی سپیدو میذاشتی حالا میشد:
یه دلنوشته ی تمام عیار کامنترها.
فکر کنم این اون چیزی بود که میخواستی،نه؟
راستی یکی از دوستام اینجا نیست ولی چند روزه دیگه میاد بعد با هم پول میذاریمو یه کادو میگیرم.اخه این دوستم خودش یه دختر 6 ساله داره.
تونستی برگرد.
موفق باشی.
ارسال شده توسط برمودا | September 7, 2008 2:56 PM
ارسال شده در September 7, 2008 14:56
CHAND VAGHTE DARGIRE INAM KE BELAKHARE SOKOOT NESHANEYE REZAYATE YA JAVABE ABLAHAN KHAMOOSHIST??!!TO MIGI KODOOME??HAN?.REZA
ارسال شده توسط رضا لبنان | September 7, 2008 3:16 PM
ارسال شده در September 7, 2008 15:16
سلام کامران خان.کیف حالک یا سیدی؟
نه بابا ابتکار خلاق!ولی این حرفهای سپید چه معناهایی میتونه داشته باشه.معناهای رنگارنگ.
این کارت یعنی اینکه به ماها اجازه دادی تا حرف بزنیم.
نماز روزه هات قبول.
ارسال شده توسط مطهره | September 7, 2008 4:00 PM
ارسال شده در September 7, 2008 16:00
دلـــــــم در این بی کسی ها، کـــــسی دارد
که هیچ کس چنین کس نه در دل نه به دیده دارد
* یا حضرت صاحب *
ارسال شده توسط DELROBAYE HARAM | September 7, 2008 4:06 PM
ارسال شده در September 7, 2008 16:06
چه بي مزه
ارسال شده توسط ماني | September 7, 2008 4:15 PM
ارسال شده در September 7, 2008 16:15
سلام
جالب بود مثل همیشه ی همیشه***
ارسال شده توسط مهدیا | September 7, 2008 4:16 PM
ارسال شده در September 7, 2008 16:16
سلام
نقطه ها واسه هر كس يه معنا دارن.
واسه يكي گله است. واسه يكي عشقه.حرف نگفته اس.
واسه يكي بي انصافي سازمان سنجشه. واسه يكي خداس.
فكر كنم مال من خداس!! تشكر از اين كه جز اون 5 درصد قبولي غيربومي باشم!!(مسخره است نه؟؟ چه خبر شده؟)
فعال شدين آقاي نجف زاده!
تند تند آپ مي كنين.
البته آپ هاي سوك سوكي!!
ارسال شده توسط nazi | September 7, 2008 4:31 PM
ارسال شده در September 7, 2008 16:31
هميشه دوست داشتم خبرنگار شوم امافكر مي كنم كه هيچ گاه نشوم آدم ها دو دسته آرزو دارند به دسته ي اول با تلاش مي رسند اما به دسته ي دوم نمي رسند چون تلاش هايشان بايد در مسيري ديگر باشد ...آرزوهاي دسته ي دوم گاهي به خاطر آرزوهاي دسته ي اول شهيد مي شوند....به راستي تا كنون چندين آرزو را فدا كرديم؟!
ارسال شده توسط كاغذ و قلم | September 7, 2008 4:49 PM
ارسال شده در September 7, 2008 16:49
کی می خوای برگردی؟
ارسال شده توسط حسین . م | September 7, 2008 5:00 PM
ارسال شده در September 7, 2008 17:00
تو که دستت به نوشتن آشناست
دلت از جنس دل خسته ماست
دل دریارو نوشتی
همه دنیارو نوشتی
دل مارو بنویس
بنویس
...
یاعلی
ارسال شده توسط سعید | September 7, 2008 5:14 PM
ارسال شده در September 7, 2008 17:14
سلام داداش خوبي نماز و روزت قبول درگاه حق باشه، وقتي وبتونو باز كردم و با اين آپ جالبي كه كرده بودين روبرو شدم واقعا تعجب كردم نگاهم به چند نقطه ، علامت سوال و تعجبي كه گذاشته بودي گره خورد فكر مي كنم فهميدم توي اين سكوت يه چيزايي هست مي دونم دلتون مي خواسته مثل هميشه حرفاتونو بنويسي ولي اينبار فرق مي كرده ترجيح دادي سكوت كني تا ما از سكوتت بنويسيم اشكالي نداره داداش براي يك بار هم كه شده شما سكوت كن تا ما بنويسيم!!!!!!! از سكوت داداشمون كه شايد خسته شده از گفتن ها شايد با اين سكوت فرصتي مي خواهد تا كمي استراحت كند شايد مي خواهد مدتي از نوشتن فاصله بگيرد تا وقتي كه برگشت و سكوت را شكست حرفهاي گفتني را بگويد!!!!!! و اين شروعي دوباره ست براي داداش كامران كه مي دانم اين را مي داند دوستدارانش هميشه منتظر مطالب و گزارشهاي قشنگشون هستند.راستي داداش گزارشتونو امروز از خبر ساعت 14 ديدم خيلي قشنگ بود من از اين سفره هاي افطاري كه اينقدر خالصانه ست خيلي خوشم مياد آخه اينطوري آدما به خداوند نزديكترند و چه زيبا ماه راتشبيه كردي داداش موفق باشي و سر بلند.خدا تو را حافظ
ارسال شده توسط مريم حسيني | September 7, 2008 5:18 PM
ارسال شده در September 7, 2008 17:18
ما حق می خوریم با یک لیوان آب اضافه
دیشب بخش خبری بیست و سی ظاهرا از فقدان سوژه دست به دامن سازمان سنجش شده بود. داوطلبانی که همه با سند و مدرک پشت در این سازمان جمع شده بودند تا مثلا اعتراض کنند و مثلا کسی به اعتراض آنها رسیدگی کند .
وقتی آدم می دید رتبه دو رقمی کنکور جایی قبول نشده واقعا ضمن درآوردن شاخ ، کلی دلش به حال این جوان می سوخت که چه عمری را در راه کسب افتخار در کنکور هدر داده است.
وقتی آقای بای خود را به اتاق معاونت فنی سازمان رساند ، با مردی مواجه شد که تا چند دقیقه از گیجی نمی توانست حرف بزند . بعد هم تمام اعتراضات را با یک جمله پاسخ داد:
سازمان هرگز اشتباه نکرده است.
آری . درست است این داوطلبان بودند که اشتباه کرده اند . انها نمی بایست اصلا کنکور امتحان بدهند که سر وکارشان به همچون جایی بیافتد. جایی که معاونش حتی حاضر نیست درصدی از اشتباه را گردن بگیرد.
آقای خدایی :
1- منطق عدالت محور حکم می دهد اگر شما تغییراتی در سهمیه پذیرش مناطق بوجود آورده اید باید قبلا به اطلاع داوطلبان برسانید.
2- هرگونه تغییر در میزان پذیرش دانشجو در دانشگاهها می بایست در دفتر چه انتخاب رشته اعمال شود.
3- شما که دیشب با هزار لطائف الحیل قصد تبرئه مجموعه خود را داشتید ، چرا در شهر من اردکان داوطلبی با رتبه 3500 حتی پیام نور اردکان قبول نشده ( با توجه به اینکه پیام نور جزو رشته های انتخابی او هم بوده است ) اما در همین شهر داوطلبی با رتبه نزدیک 100000 پذیرفته شده است. از قدیم گفته اند دم خروس را باور کنیم یا قسم حضرت عباس.
گاهی آنچنان دلم برای داوطلبان می سوزد که آرزو می کنم کاش بچه ها آنقدر متحد بودند که برای حداقل یک سال کنکور را تحریم می کردند تا سازمان سنجش بفهمد که نانش از کجا تامین می شود.
ارسال شده توسط aaa | September 7, 2008 5:38 PM
ارسال شده در September 7, 2008 17:38
شیرین شتاب کن...!
ارسال شده توسط مهشید نیکروش | September 7, 2008 5:41 PM
ارسال شده در September 7, 2008 17:41
قاطی داری اساسی!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
ارسال شده توسط ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ | September 7, 2008 5:43 PM
ارسال شده در September 7, 2008 17:43
آقای نجف زاده این روزا خیلی فعال شدین!!!!
راستی امروز توی برنامه ی خانواده گزارشتون رو از مدرسه ای توی جنوب نشون دادن.
ارسال شده توسط mozhgan | September 7, 2008 8:01 PM
ارسال شده در September 7, 2008 20:01
باید میون این فاصله های سفید دنبال معنی این چند نقطه بگردیم؟.....
ارسال شده توسط حمیده | September 7, 2008 8:07 PM
ارسال شده در September 7, 2008 20:07
یه چی بگم؟ توی پست قبلیتون این جمله خیلی به دلم نشست... "..نبیند چقدر تنگ شده .دلم را می گویم."
مثل من .. که این روزا بدجوری دلم تنگه.. و باید قایمش کنم..... که نکند ببیند که چقدر تنگ است....
وقتی پرسیدم چیجوری با این دوری کننار میاین آخه اگه خودم بودم نمی تونستم دوری عزیزم رو تاب بیارم.... واسه همین پرسیدم شما چیجوی تاب آوردین... چقدر گاهی وقتا به شما مردا حسودیم می شه به خاطر صبری که دارین....
ارسال شده توسط حمیده | September 7, 2008 8:12 PM
ارسال شده در September 7, 2008 20:12
فقط برین آدرس صفحه که براتون گذاشتم یه نگاه بندازین حالشو ببرین
ارسال شده توسط حمید رابعی | September 7, 2008 10:02 PM
ارسال شده در September 7, 2008 22:02
رسالت تو به عنوان یک خبرنگار خیلی بالاست ..جناب کامران ...رفتی لبنان که چی بشه وقتی در ایران به راحتی آب خورن قیمت ها 2 برابر میشن ...وکالاهای اساسی مردم نایاب میشن و بعد از مدتی با قیمتی باور نکردنی عرضه میشن ....و کسی اعتراضی نمیکنه چون ممکنه اون وقت خدایی نکرده بهش نسبت کفر و یا ...بزنن کامران عزیز مملکت خودمان سرشار از ناگفته هاست که میتواند با امثال مثل تو حرفهای دل مردم را زد .........بیا ایران
ارسال شده توسط سارا کتانه | September 8, 2008 8:24 AM
ارسال شده در September 8, 2008 08:24
سکوت سرشار از ناگفته هاست . بگذار از زبان استاد شریعتی برایت بنویسم ( ارزش آدمها به اندازه حرفهاییست که برای نگفتن دارند .)
نمی پرسم چرا.حتی اگر بی دلیل باشد ( بی دلیلی هم کلی دلیل است )
اینروزها که می گذرد ...
ارسال شده توسط حنانه | September 8, 2008 9:45 AM
ارسال شده در September 8, 2008 09:45
عاليه.
كم آوردم تو معنيش.
خيلي مفهوم داره.
ارسال شده توسط مرضيه | September 8, 2008 11:16 AM
ارسال شده در September 8, 2008 11:16
داد از این سه نقطه ها که بیداد میکنند...
ارسال شده توسط رها | September 8, 2008 1:12 PM
ارسال شده در September 8, 2008 13:12
آپ نمی کنین؟ راستی آقای نجف زاده کی برمی گردین ایران؟ برگردین شاید خیلی چیزا مثل شکیبایی از چشمتون دور بمونن..... دیر می شه ها..
ارسال شده توسط حمیده | September 9, 2008 11:53 AM
ارسال شده در September 9, 2008 11:53
براستی که زندگی ما نقاط به هم پیوسته است.......
ارسال شده توسط عسل عباسیان | September 9, 2008 7:38 PM
ارسال شده در September 9, 2008 19:38
سلام آقا :
من از علاقه مندان عرصه ی بی نظیر مطبوعاتم....
در 40چراغ خبرنگار افتخاری ام.....
البته 17 سال بیشتر ندارم و محصلم ولی قصد دارم خبرنگار رسمی 40چراغ بشم.
1 وبلاگ کوچیکم دارم که خوشحال میشم سر بزنید و کامنت بذارید.....
سپاس
ارسال شده توسط عسل عباسیان | September 9, 2008 7:45 PM
ارسال شده در September 9, 2008 19:45
سلام این اولین کامنت من به دوست داشتنی ترین مجری خبری زندگیم است و این اقرار نیست که از قلب است و ما شنیده ایم که آنچه از دل بر آید بر دل نشیند مانند همین دل نوشته های شما
برای اولین گپ فعلا همین
عالی هستی مثل همیشه....
ارسال شده توسط سید رضا اصنافی | September 9, 2008 11:02 PM
ارسال شده در September 9, 2008 23:02
...
سه نقطه خیلی چیزه منم توش موندم
ارسال شده توسط پروانه | September 10, 2008 8:21 AM
ارسال شده در September 10, 2008 08:21
الهي تو منزلي و دوستان تو در راه پس نه دل عذر خواه است و نه زبان كوتاه . آفريدي ما را رايگان و روزي دادي ما را رايگان بيامرز ما را رايگان كه تو خدايي نه بازرگان
ارسال شده توسط azad | September 10, 2008 10:51 AM
ارسال شده در September 10, 2008 10:51
فكر مي كنم كه يك معذرت خواهي بدهكارم به شما... آي از دست عجله!!! وقتي كه به سرعت كور مي شويم مدت زيادي طول مي كشد كه دوباره باز بينا شويم. شايد هم تقصير تفاوتي بود كه كمتر ديده بودم اما به هر حال هرچه بود تقصير از من و ديدگانم بود.
هنوز آنقدر برايم شجاعت باقي مانده كه طلب بخشش كنم
ارسال شده توسط كاغذ و قلم | September 11, 2008 7:18 AM
ارسال شده در September 11, 2008 07:18
مهربانی را وقتی دیدم که کودکی خورشید را در دفتر نقاشیش سیاه کشید تا پدر گارگرش زیر نور افتاب نسوزد
هیچ وقت مغرور نشو،برگها وقتی میریزند که فکر می کنند طلا شدند
ارسال شده توسط مریم | September 11, 2008 12:05 PM
ارسال شده در September 11, 2008 12:05
عیب نداره...نیومدید وبلاگم...گفتم منم آخرین آپم همین بود فقط با یه پی نوشت : گاهی همه ی حرفای آدم توی یک صفحه ی سفید خلاصه میشه...این سفیدی، تمام حرفهای سیاه منه!!!
ولی فکر کنم این نقطه ها حرف های رنگی بزنن (ایشالله!!!)
ارسال شده توسط samaneh | September 11, 2008 1:09 PM
ارسال شده در September 11, 2008 13:09
فکر کردم این نقطه ها یعنی هر چی دوست داری بنویس
منم می نویسم
شاید آنروز که سهراب نوشت " تا شقایق هست زندگی باید کرد"
خبری از دل پر درد گل یاس نداشت
باید اینجور نوشت : هر گلی هم باشد چه شقایق چه گل میخک و یاس
تا نیاید گل نرگس زندگی دشوار است.
ارسال شده توسط همسایه ی حضرت معصومه | September 11, 2008 3:28 PM
ارسال شده در September 11, 2008 15:28
سلام دوست عزیز
تنبل شدین؟
شایدم زیادی کار روی سرتون ریخته و فرصت آپ ندارید.درهرصورت امیدوارم هرجا هستید شادباشیدوسلامت
التماس دعا
ارسال شده توسط سوفیا | September 11, 2008 7:38 PM
ارسال شده در September 11, 2008 19:38
ممنون.مینویسم ولی با حال و هوای دل.دل تصمیم میگیرد...مدت هاست!!!
موفق باشید!!!
ارسال شده توسط samaneh | September 11, 2008 11:31 PM
ارسال شده در September 11, 2008 23:31
( )
ارسال شده توسط احسان | September 17, 2008 11:10 AM
ارسال شده در September 17, 2008 11:10
سلام . نمي دونم چرا مردم حتي توي يه صفحه سفيد دنبال غم و اندوه يا حتي معاني خيلي مرموز مي گردن . . .
يه کم بياييد همه چيز و ساده تر بگيريم تا زندگي مون قشنگ تر بگذره
ارسال شده توسط مینا | September 17, 2008 3:26 PM
ارسال شده در September 17, 2008 15:26
......
امان از اين نقطه چين ها كه غوغا مينند......
...
ارسال شده توسط سميرا | September 17, 2008 3:38 PM
ارسال شده در September 17, 2008 15:38
سلام آقای نجف زاده بزرگ من یونس زارعی از شهر بندر دیر هستم .فکر کنم آمده باشی (بوشهر)(کالو) من پسر مرد نباینای از این شهر هستم .که شکر خدا دستش به سوی هیچ کسی دراز نکرد و همش کار کرد تا صاحب یک خانه و 11فرزند شد7 دختر و 4 پسر که همه فرزندانش سر و سامان گرفتند دخترانش از استاد دانشگاه شیراز گرفته تا معلم و خانه دار و پسرانش هم یکی برقکار ویکی معمار دانش آموز ومن هم مکانیک کوچک شما . خلاصه میخواهم بگیویم که خدا یاری پدرم کرده تا با این نابینایی اش از 15 سالگی کار کند و به صفر خارجی برای کسب درآمد برود و بعد که انقلاب شده از اینکه پدرم به دبی برود جلوگیری کرده اند و پدرم به ناچار با لنج صیادی برای صید ماهی میرود تا چند سال پیش که دیگر توانایی دریا رفتن را از دست میدهدخلاصه او را به دکتر شیراز میبرند و او اعلام میکند که ستون مهره کمرش ازهم فاصله گرفته است وتوانایی کار کردن را ندارد و از کار افتادگی او را 78 درصد اعلام میکند پدرم به تآمین اجتماعی مراجعه میکند و آنها که دکترشان آقای منتظری نام دارد 30 درصد اعلام میکند پدرم میگوید که به من گفت /مگر آدم نابینا میتواند به دریا برود/بدون اینکه پدرم را معاینه کند و پدرم در جوابش میگوید که مگر نه خدا اعصای موسی را اژدها کرد پس من نابینا را هم میتواند راهی دریا کند بدون آنکه دستم پیش همه دراز کند/ خلاصه سرتان درد آوردم شرمنده میخواهم بگویم کهما از شما کمک میخواهیم تا آنهایی که حق پدرم را میخواهند پایمال کنند جلویشان بگیریم/راستش پدرم که یه رادیو دارد ولی سر ساعت 20.30میگوید میگوید تلویزیون را روشن کنید میخواهم نجف زاده را گوش بگیرم من هم خیلی دنبال شماره شما گشتم ولی پیدا نکردم از آقای شعرانی هم میخواستم بگیرم ولی رویم نشد آقای نجف زاده اگر میشود ما را کمک کنید هر جور که میشود ممنونم شرمنده این هم تلفن خانه ما0/واین هم همراهم/اگر میشود مرسی به امید دیدار
ارسال شده توسط یونس زارعی | December 24, 2008 7:35 PM
ارسال شده در December 24, 2008 19:35
salam !
سلام
من ميخواستم گزارش ويژه شما در 20:30 كه راجع به پرورش تمساح در خانه بود را ببينم مي شود رو سايت يا جا بگذاريد .
ممنون
ارسال شده توسط مونا | December 27, 2008 2:17 PM
ارسال شده در December 27, 2008 14:17
گاهی یه سکوت کاری میکنه که ده ها و یا شاید هزارها فریاد نتونن از پسش بربیان .
ارسال شده توسط منصوره | January 14, 2009 6:17 PM
ارسال شده در January 14, 2009 18:17
ارزش هرکس به اندازه ی حرف هایی است که برای نگفتن دارد.(دکتر شریعتی)
ارسال شده توسط ghurbaghe mobarez | May 25, 2009 11:21 AM
ارسال شده در May 25, 2009 11:21
شاید واقعاً حرفی نبوده برای گفتن اما ماها اینقدر تشنه ایم که هرکی یه برداشتی می کنه، جالب نیست؟ بهترین روش برای زدن حرف دل همه!!!!!
ارسال شده توسط ghurbaghe | May 25, 2009 11:25 AM
ارسال شده در May 25, 2009 11:25