تصمیم گرفته ام مطلب بعدی وبلاگم را سپید منتشر کنم. چه اشکالی دارد اصلا تیتر هم نداشته باشد؟یادم هست ده سال پیش که ستون نویس روزنامه ای بودم همین کار راکردم .سردبیر می گفت:"ما که نفهمیدیم یعنی چی اما حتما یک معنی داشته دیگه"...من این دو حرف نوشتم چنان که غیر ندانست...
بعد یک بار مطلبم را چپکی چاپ کردم از مدیر مسوول به سردبیر زنگ زدند که صفحه بند را توبیخ کنید مطلب روزنامه را برعکس زده...بعد الان که دارم تایپ می کنم یک مارمولک کوچولوی خجالتی یواشکی از لای پنجره آمد داخل و احتمالا فکر می کند من حواسم نیست که زل زده دارد به یک جای عجیب نگاه می کند.
سربالایی را دارم می روم بالا.همسایه را می بینم.مثل ووپی می ماند.مرد چینی که بی ادب است و جواب سلام آدم را نمی دهد.
تمام سوژه های اینجا را من و نفرات قبل از من شخم زده ایم و زده اند و حالا یک کتاب کافکا می خوانم کلید را که می اندازم می بینم باز چراغ ها را خاموش نکرده ام اما هیچکس نیست که بفهمد بجز خودم.
یاد تو می افتم که الان داری فکر می کنی بهار بیاید همه چیز درست می شود و چارلی چاپلین می گفت: "زندگی در کلوزآپ تراژدی است و در لانگ شات کمدی ."
نوک انگشت هایم یخ زده.
باید یک جوری یکجایی قایمش کنم.شاید زیر فرش ،شاید لای تشک ها ،شاید اصلا باید می گذاشتم توی همان گاوصندوق مامان بزرگ که همیشه هر چی داخلش بود بهم می ریختم.فکر می کردم اینجا آدامس خرسی قایم کرده اند.
شاید باید بگذارمش داخل همان کیف قدیمی رمزدار بابا که پر ازمدارکش هست.توی یکی از همان زیپ های نحیف که کسی پیدایش نکند .نبیند چقدر تنگ شده .دلم را می گویم.

نظرات (82)
سلام خسته نباشي آخه كي با عزيزترينش قهر ميكنه
ميتونم شماره ي همراهتون را داشته باشم به رفاقتمون قسم
مزاحم نميشم بيشتر از يك بار شمارتونم پيش خودم محفوظه
بازم منتظرم
راستي وبم چطوربود؟؟؟؟
ارسال شده توسط احسان | September 4, 2008 6:23 PM
ارسال شده در September 4, 2008 18:23
سلام
واقعا من نمی دونستم سایت دارین
من خیلی از گزارش هایی که از شما در tv پخش می شه خوشم میاد چون خیلی رک و بی پرده حرفتون رو می زنید البته همه ی گزارشگر ها و مجریان تلوزیونی باید اینطور باشن اما متاسفانه خیلی ها نیستن و جلو دوربین خیلی تعارف تیکه پاره میکنن نمی دونم این حرف منو قبول دارین یا خیر
به همین خاطر هست که من فکر می کنم که شما خیلی در این زمینه موفق هستید
زیبا هم می نویسید خیلی عالیه خیلی عالیه
همیشه از کسانی که رک هستند خیلی خوشم میاد من یه بلاگ معمولی دارم با یه سری از شعرای زیبای زنده یاد سهراب سپهری و فریدون مشیری و ...
شاید قلمم مثل شما خوب نباشه اما واقعا خوشحال می شم سری بزنید بهم
اگه اشکالی نداره یکم از اطلاعات عمومی شما هم استفاده کنم ببخشید واقعا که سرتون رو در آوردم
خیلی خوشحال شدم سایتتون رو پیذا کردم
در سایه ی امن پروردگار پاک
در پناه حق
ارسال شده توسط محدثه | September 4, 2008 6:32 PM
ارسال شده در September 4, 2008 18:32
سلام
واقعا من نمی دونستم سایت دارین
من خیلی از گزارش هایی که از شما در tv پخش می شه خوشم میاد چون خیلی رک و بی پرده حرفتون رو می زنید البته همه ی گزارشگر ها و مجریان تلوزیونی باید اینطور باشن اما متاسفانه خیلی ها نیستن و جلو دوربین خیلی تعارف تیکه پاره میکنن نمی دونم این حرف منو قبول دارین یا خیر
به همین خاطر هست که من فکر می کنم که شما خیلی در این زمینه موفق هستید
زیبا هم می نویسید خیلی عالیه خیلی عالیه
همیشه از کسانی که رک هستند خیلی خوشم میاد من یه بلاگ معمولی دارم با یه سری از شعرای زیبای زنده یاد سهراب سپهری و فریدون مشیری و ...
شاید قلمم مثل شما خوب نباشه اما واقعا خوشحال می شم سری بزنید بهم
اگه اشکالی نداره یکم از اطلاعات عمومی شما هم استفاده کنم ببخشید واقعا که سرتون رو در آوردم
خیلی خوشحال شدم سایتتون رو پیذا کردم
در سایه ی امن پروردگار پاک
در پناه حق
ارسال شده توسط محدثه | September 4, 2008 6:32 PM
ارسال شده در September 4, 2008 18:32
كاش ميشد قايمش كرد
ارسال شده توسط zahra yazdani | September 4, 2008 6:59 PM
ارسال شده در September 4, 2008 18:59
جالبه،خيلي جالبه
ارسال شده توسط مجتبي | September 4, 2008 7:53 PM
ارسال شده در September 4, 2008 19:53
سلام.
فعلا یکبار خوندمش و کاملا به صورت عجله ای و سریع، اما جالب بود مخصوصادو خط اخرش که واقعا محشر بود.
هیچ اشکالی ندارد مطلب بعدی وبلاگت را سپید منتشر کن،بدون تیتر.
یعنی هیچ سوژه دیگری نمانده که شما گزارش تهیه کنید.
اونجا مگه مثل ایران برقا روزی 2ساعت قطع نمیشه؟؟
درسته هیچکس جز خودتان نفهمیده ولی خدای بالای سرمون همه چیز و فهمیده.
نگو دلم برای شما که دلتان تنگ شده و باید آن رادر کیف قدیمی رمزدار باباتوی یکی از زیپ های نحیفش که کسی پیدانکند بگذاریتش می سوزد.
شما که انقدر دلتون تنگ شده زودتر برگردید ایران که ما هم دلمون خیلی خیلی براتون تنگ شده برای گزارش های زیباتون که البته از اونجا هم خیلی تهیه کردید،برای اخبار گفتنتون جمله های کوتاه آخر اخبار. بدونید بدون شما و دیگر همکاران 20:30هیچ لطفی ندارد و به نوعیانگاراخبار شبانگاهیست.
اگه می بینید انقدر کامل راجب این مطلب نوشتم به خاطر این بود که در حین نوشتن دوبار شاید هم بیش از دوبار خوندمشو با هر بار خوندن لذت بیشتری بردم.
راستی اونجا فیلم های ماه رمضان را نگاه می کنید؟؟
ببخشید انقدر زیاد نوشتم و سر شما را درد آوردم.
خب این هم ز اثرات بی وبلاگیست.
به خانم محترم و عزیزت سلام برسون.
خداحافظ ای شعرشبانه من.
ارسال شده توسط محمدی | September 4, 2008 8:07 PM
ارسال شده در September 4, 2008 20:07
دل من برای مرگ تنگ شده ...خیلی ...انگار سالها با او رفیق بودم....تازه داشتم به ندیدنش عادت میکردم که باز به یادش افتادم....دلم برایش تنگ شده...
ارسال شده توسط فاطمه قهری***محکم | September 4, 2008 8:41 PM
ارسال شده در September 4, 2008 20:41
جریان این انگشت یخ زدنه چیه؟نکنه به جای لبنان رفتی قطب...
راستی یه شعر سپید گرمارودی داره در مورد حضرت علی(ع) خیلی قشنگه حیف که طولانیه وگرنه برات می نوشتمش
غصه هم نخور خوبا خیلی کم هستن من هم به خاطر این کم بودنشون اون روز خیلی حالم گرفته بود وبا خوندن مطالبت هی حالم بدتر میشد ولی اشکم در نیومد...
یه روزی یه کسی یه جایی یه جوری میادو نجاتمون میده صبر داشته باش...
****خدایا آن ده که آن به****
ارسال شده توسط دوست | September 4, 2008 8:42 PM
ارسال شده در September 4, 2008 20:42
این وبت بدجور هنگ کرده ها
من می خواستم نگاه کنم ببینم نظرمربوط به" یه خواهش " منو تایید کردی یا نه شصت بار ریفریش زدم ,نوشته 146 نظر ولی 4تاشو بیشتر نشون نمی ده.
ارسال شده توسط دوست | September 4, 2008 8:51 PM
ارسال شده در September 4, 2008 20:51
راستی یک بار هم توی خبر تلویزیون شما پلاتویی دادید که راجع به سکوت بود و حرفی نزدید . اینم به جای اون ستون سفید . فکر کنم همینطوری پیش بره مجبور می شیم روزی هم تلویزیون خونه رو وارونه کنیم و گزارشی که برعکس پخش می شه ببینیم .........
ارسال شده توسط میترالبافی | September 4, 2008 9:06 PM
ارسال شده در September 4, 2008 21:06
به وبلاگ خیزش عروسک ها سر بزنید:www.affttaabbi.blogfa.com
ارسال شده توسط 5 | September 4, 2008 11:40 PM
ارسال شده در September 4, 2008 23:40
سلام خب اینم اسمه دیگه حالا یه خواهشی ازتون داشتم من یه عکس دارم که می خوام تو 20 و30 پخشش کنن ولی سایت 20 و 30 رو نداشتم حالا اگه میشه یه زحمتی بکشی و این عکس رو خودت جمع و جورش کنی.
می دونم ایران نیستی ولی بلاخره یه همکاری داری که بتونه این کارو بکنه نه؟فقط خبرم کنی ها!!!(چه پرروام من) ببخشید اگه بد می نویسم.در ضمن واقعا توپ می نویسی شاید اگه شهرت هم نداشتی 90 درصد این بازدید کننده رو داشتین .ببین خخخخخخخخخخخخخخخخخیلی با حال می نویسی.
آدرس عکس خودم گرفتم ها انتظار برای پرواز از فرودگاه جده هستش:http://upload.ps/wz4i5u70egcb/Image264.jpg.htm
در ضمن این گوشه ی سایتت که نوشته تماس با من هم کار نمیکنه.خلاصه ببخشید اگه...
ارسال شده توسط پسر آسمونی | September 4, 2008 11:46 PM
ارسال شده در September 4, 2008 23:46
سلام استاد چه قدر زود آپ کردین؟؟!!!معلومه که دلتون حسابی تنگ شده...چه دلتنگیه قشنگی رو با متنتون میدین به آدم و من که دلم خیلی کباب شد...
پائولو کوئیلو میگه:
وطن آدمی در دل افرادی هست که دوستش دارن...در قلب اونا...
شما توی وطن هستین ...دل تنگی نکنین..
راستی بی خود نیست که متفاوت شدین ،از همون اول هم دنبال عجیب ترین ها و نو ترین ها بودین...پیشنهاد خانم لبافی هم بد نیست که گزارش برعکس و...
دلمون تنگ شده بیشتر از شما..ایشالله به زودی زود بیاین وطن...
ارسال شده توسط خواهر کوچولو | September 5, 2008 12:00 AM
ارسال شده در September 5, 2008 00:00
سلام
من که هیچی از مطلباتونو نفهمیدم باور کن خیلی باهوشماآیکیوم دو سه تا از انیشتین کم تره شایدم تو محاسبات اشتباه کردن و انیشتین یه چندتایی کم داشته باشه نمی دونم والا !
آقای نجف زاده قبلنا خیلی بهتر می نوشتید و حرفاتون به دلم می شست اما حالا ...
اون موقع ها نظر نمی دادم چون عالی بود اما حالا می یام و نظرم و می گم و می گم که دوست دارم اقای خبرنگار محبوبم (خیلی این حرف براتون تکراریه نه؟)مثل سابق بنویسه تا منه خواننده واقعاً لذت ببرم.
20:30 : پرسپولیس جادوگر خرید. اما تیم محبوب من به جادوگر نیاز نداره تیمم جادوگریه واسه خودش کاملاً اگه غیر از این بود که من و شما و 30 میلیون آدم و طرفدار خودش نمی کرد(این چه ربطی داشت به پست شما الله اعلم؟!)
به امید ... نمی دونم به امید ام به امید روزای بهتر و بدون دلتنگی برای شما
ارسال شده توسط زینب | September 5, 2008 12:26 AM
ارسال شده در September 5, 2008 00:26
سلام
خوبید؟
خسته نباشید.
ما هم دل تنگ شما و خبراتون هستیم.البته خبرهای نسبتا داغ داخل ایران بیشتر دلتنگ اند.
پست قبلی تون چی شد؟!نظراتش؟!
راستش هر چی فکر کردم دیدم خودتون بهتر نوشتید آدرس وبتون رو گذاشتم تو وبم و گفتم یکی یه پیشنهاد داره... .
اون جا که تایید نکردین.
خوش باشید
نماز روزه هاتون هم قبول.
التماس دعا.
یا حق.
ارسال شده توسط شیوا | September 5, 2008 12:31 AM
ارسال شده در September 5, 2008 00:31
عشق يعني يک تبلور يک سرود عشق يعني يک سلام و يک درود..
عشق يعني يک شقايق غرق خون عشق يعني درد و محنت در درون
عشق يعني مستي و ديوانگي عشق يعني با جهان بيگانگي..
عشق يعني شب نخفتن تا سحر عشق يعني سجده ها با چشم تر
................
ارسال شده توسط کاظم | September 5, 2008 1:42 AM
ارسال شده در September 5, 2008 01:42
یک جورایی حوصله ی خودمو نداشتم اومدم به وبلاگتون سر بزنم تا نگاهم عوض بشه
شعورم نرسید بفهمم چی میگید ولی اون چیزی که میخواستم شد.
ارسال شده توسط HaMiD l3acll3oY | September 5, 2008 1:45 AM
ارسال شده در September 5, 2008 01:45
س ل ا م..
ارسال شده توسط شادی..یه عاشق دیوونه | September 5, 2008 1:46 AM
ارسال شده در September 5, 2008 01:46
ترا من چشم در راهم شباهنگام
که می گیرند در شاخ " تلاجن" سایه ها رنگ سیاهی
وزان دلخستگانت راست اندوهی فراهم
ترا من چشم در راهم.
شباهنگام.در آندم که بر جا دره ها چون مرده ماران خفتگانند
در آن نوبت که بندد دست نیلوفر به پای سرو کوهی دام
گرم یاد آوری یا نه
من از یادت نمی کاهم
ترا من چشم در راهم.
کاش خانواده تون هم همسفر شما بودند تا دلتنگی شما هم کمتر باشه
به امید دیدار
ارسال شده توسط طنین سکوت | September 5, 2008 8:14 AM
ارسال شده در September 5, 2008 08:14
سلام
شما همیشه متفاوت از دیگران بودین متفاوت فکر کردین متفاوت کار کردین و متفاوت بیان کردین و ما هم عادت کردیم که متفاوت نگاه کنیم و متفاوت درک کنیم و همین تفاوت گاهی از هر چیز دیگری جذاب تره.
به امید روزی که متفاوت هم زندگی کنیم.
ارسال شده توسط ساحر | September 5, 2008 8:58 AM
ارسال شده در September 5, 2008 08:58
سلام
بانوی شعر شهدا (پروانه نجاتی )
با اپیزود 3 از سناریوی دلتنگی به روز است .
یاعلی
سجاد
ارسال شده توسط سجاد | September 5, 2008 9:31 AM
ارسال شده در September 5, 2008 09:31
خيلي باحالي
راستي اگه بخام بازيگر بشم بايد چكار كنم؟؟؟؟
ارسال شده توسط ehsan | September 5, 2008 9:46 AM
ارسال شده در September 5, 2008 09:46
سلام
خيلي وقته بريدم وقتي برمي گردم به گذشته ام همه مي گن تقصير تو نبوده بچه بودي نمي تونستي كاري كني اما من باور ندارم
ديگه خدا رم قبول ندارم
اعتقادم و باورم و همه هستيمو از دست دادم اي كاش يكي پيدا مي شد كه بتونه واقعا كمكم كنه
ديگه خسته شدم
هميشه منتظر اينم كه يه دفه يكي بياد و بگه "ناگه اجل از كمين برآمد كه ، منم !!!!"
ارسال شده توسط zarzar | September 5, 2008 10:12 AM
ارسال شده در September 5, 2008 10:12
سلام،خوبید؟!
1-حتما کسایی که اون روز ستون خالی روزنامه رو دیدن غصه خوردن که چه حیف شد که مطلب کامران نجف زاده جاپ نشده!:دی
2-این "آدامس خرسی ها" رو خیلی دوست دارم!....خوشمزه ن،با اون عکسهای آبی و صورتیه بامزه شون!
ارسال شده توسط سولماز(جایی شبیه قلب من) | September 5, 2008 10:14 AM
ارسال شده در September 5, 2008 10:14
حالا چه اصراريه كه قايمش كنيد؟
ارسال شده توسط پريا | September 5, 2008 10:20 AM
ارسال شده در September 5, 2008 10:20
...
کاش نمیرفتی...
بعضی وقتا بدجوری کمبودتو احساس میکنم.
یا علی..
ارسال شده توسط تیام | September 5, 2008 11:40 AM
ارسال شده در September 5, 2008 11:40
سلام من خیلی وقت بود به وبتون سر نزده بودم خیلی منتظرتون توی ایران هستیم زودتر بیاید . من دیگه چیزی بلد نیستم بنویسم تا بتونم بهتون بگم چقدر هوادار دارید.
خدا حافظ
ارسال شده توسط پردیس آزادی | September 5, 2008 11:46 AM
ارسال شده در September 5, 2008 11:46
سلام
جالب بود
مارمولکام که همه پررو بفهمن هم میان تو
مگه تو چینی هم بلدی ؟یا در حد سلامه ؟یا اون بلده ؟ سوال برانگیز بود
آخه مگه تو یه وجب جا (؟؟؟؟؟ )چقدر مگه سوژه هست هر چی باشه تموم میشه
ماه رمضون هم اومد و نیومدی یا نمیذارن بیای ؟
خداحافظ فعلا .......................
ارسال شده توسط *** // مریم // *** | September 5, 2008 12:11 PM
ارسال شده در September 5, 2008 12:11
دل دوحرف است اما يك دنياست!
حاجي دلمان بدجوري تنگ شده...
چرا اينقدر طولاني
تازه خبرنگار كه توي لبنان هست
راستي دليل زمزمه شعر را نگفتي!
قول داده بودي بگي!
ما را كه يادت مياد؟
ارسال شده توسط اميرحسين تمنايي | September 5, 2008 12:58 PM
ارسال شده در September 5, 2008 12:58
داداش...!
دلت تنگ نمونه داداش....یه عالمه آدم دلشون تنگه اینجا واست!
ارسال شده توسط رها | September 5, 2008 1:02 PM
ارسال شده در September 5, 2008 13:02
مراسم مولودی و افطار در حمایت از بیماران مبتلا به سرطان*** زمان : سه شنبه 19 شهریور 87 برابر با هشتم ماه مبارک رمضان. مکان :دانشگاه شهید بهشتی ، بن بست کودکیار ، روبه روی دانشکده پزشکی ، تالار همایش امام خمینی * برای کسب اطلاعات بیشتر و تهیه بلیط با شماره دفتر موسسه : 22718083 تماس حاصل نمایید....بنیاد خیریه حمایت از بیماران سرطانی دهش پور www.behnamcharity.com
ارسال شده توسط ممل | September 5, 2008 1:30 PM
ارسال شده در September 5, 2008 13:30
دل که تنگ می شود ... گیر می کند .. می شکند ... پر می شود .. خالی می شود ... همه اش هم کار خودش است !
پ.ن : انجام می شود ! تشدید دااااااااار ! :):)
خیالتان از جانب من یکی جمع باشد ! رسالت مد نظرتون نصف نمی مونه ... مطمئن باشید شما !
ارسال شده توسط عطیه | September 5, 2008 2:02 PM
ارسال شده در September 5, 2008 14:02
هي فلاني...
زندگي شايد همين باشد.
ارسال شده توسط الهه | September 5, 2008 2:16 PM
ارسال شده در September 5, 2008 14:16
سلام
نماز و روزه تون قبول
می بینم که جدیدا زود به زود up می کنین
راستی مارمولکه رفت بیرون یا نه؟ یه مارمولک هم اومده تو اتاق من حالا حالا هم قصد بیرون رفتن نداره
راستی دلتو بزار یه جایی که همه ببینن چه قد تنگ شده قایمش نکن
یا علی
ارسال شده توسط ولگ نار | September 5, 2008 2:24 PM
ارسال شده در September 5, 2008 14:24
جواب دل تنگی های ما گزینه ای ندارد که لااقل مثل روز کنکور با ان مداد سیاه نرم&حتی از سر شانس هم سیاهش کنیم...
"دلمان برایت تنگ شده"
کجا قایمش کنیم...
ارسال شده توسط ***مریم/ دل نوشته*** | September 5, 2008 2:29 PM
ارسال شده در September 5, 2008 14:29
سلام آقای نجف زاده.
من 18 سالمه و بوشهری هستم.
خودتون می دونید که واقعا شاهکارید توو نوآوری گزارشگری.
خیلی خوشحالم که وب شما رو پیدا کردم.
ممنون.
در پناه آقا امام زمان...
یا حق///...
ارسال شده توسط ناشناس | September 5, 2008 2:51 PM
ارسال شده در September 5, 2008 14:51
سلام
من که دلم برای بیست و سی های قدیم تنگ شده که با ذوق و شوق زیاد منتظر دیدنش بودم تا لذت کافی و از دیدن یک اخبار ببرم و یاد بیتی از اون شعر کذایی خودم افتادم که گفته بودم:
قشنگ میشه هر اخبار
خیلی بیشتر از سریال
با وجود شما ها
که هستید خبر نگار
و دیگه الان خبری از اون اخبار های قشنگ تر از سریال نیست!!!
ارسال شده توسط مهدیا | September 5, 2008 2:59 PM
ارسال شده در September 5, 2008 14:59
چرا نظرم نصفه ست؟...
راستشو بگو..
با بقیه اش چیکار کردی؟...
مال همه رو کامل تائید میکنی..به من که میرسه...
باشه..عیبی نداره...
من عادت دارم به این.......
یا علی..
ارسال شده توسط تیام | September 5, 2008 3:09 PM
ارسال شده در September 5, 2008 15:09
فکر میکنم یه اشتباهی شده نظر من به نام خانم میترا لبافی ثبت شده (اقا کامران خیللی با حالیید
البته مغرور نشیدها ولی ادم باید انصاف داشته باشه واقعا تو کارتون استادید میشه یه کم از سید حسن نصر الله و لبنان بنویسید)
من امیر محمدم
ارسال شده توسط امیر محمد | September 5, 2008 3:23 PM
ارسال شده در September 5, 2008 15:23
اگر روزی دشمن پیدا کردی,بدان در رسیدن به هدفت موفق بودی!
اگر روزی تهدیدت کردند,بدان در برابرت ناتوان اند!
اگر روزی خیانت دیدی,بدان قیمتت بالاست!
اگر روزی ترکت کردند, بدان با تو بودن لیاقت می خواهد!
(این سپید که نوشتی منظورت شعر سپید بوده یا صفحه سفید؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟)
****خدایا آن ده که آن به****
ارسال شده توسط دوست | September 5, 2008 3:34 PM
ارسال شده در September 5, 2008 15:34
آقای نجف زاده, چقدر دل ما برایتان تنگ شده؛ نمی شناسیدمان ولی آشنای مائید و همین برای دلتنگی مان کافیست...
چقدر حرفهایتان طعم خوبی دارند...
با اینکه ما فقط از تی وی شمارا می بینیم ولی حالا که نیستید انگار کسی از خانه مان؛ از همسایگی مان یا یکی از دوستانمان رفته. چقدر جالب است زندگی؛ وقتی که انچه دوست داری را از زبان کسی میشنوی که... مراقب خودتان باشید به شدت...
ارسال شده توسط حبیبه | September 5, 2008 3:34 PM
ارسال شده در September 5, 2008 15:34
سلام... میدونی خیلی خدا دوست داره؟
همین جوری میگم....
دیروز همین دیروز رفتم و یه عروسک برای یه نفر که عروسکش شاید قبلن یه تیکه پارچه ی نقاشی شده بود گرفتم و دادم بهش اما وقتی مادرش داشت برای من دعا میکرد گفتم واسه من دعا نکنید و اسم تو رو بهش گفتم... اونم با اینکه نمیشناختد(چون تلویزیون ندارن) اما واست خیلی دعا کرد...!!!
واقعا ممنونم از پیشنهادت, اینقدر خوبه که ببینی یکی شب با عروسکی که تو براش خریدی بهتر از شبای دیگه میخوابه....
خدا تو را حافظ
ارسال شده توسط یاسمن | September 5, 2008 6:33 PM
ارسال شده در September 5, 2008 18:33
يك جورهايي اين كارهاي تقريبا آوانگارد را دوست دارم.
خودم مي خواهم يك بار پسورد وبم را بدهم به يكي و بگذارم هر چه خواست در موردم بنويسد.
به شرافتم قسم اگر به نوشته اش دست بزنم!!
.
.
.
يك روز به مادرم اس ام اس زدم كه: امروز روز جهاني خاطره هاست و هر خاطره اي از من داري بگو و از اين حرف ها.
در جواب يك خاطره مارمولكي برايم فرستاد.
.
خواستي برايت تعريفش مي كنم.
ارسال شده توسط دروغگوي خوش حافظه | September 5, 2008 7:57 PM
ارسال شده در September 5, 2008 19:57
سلام.
دلمون براتون تنگ شده . مثل اينكه اون جا خيلي خوش مي گذره .ولي تنها فايده اش اين كه حداقل زود به زود آپديت مي كنيد . خدا رو شكر.
ارسال شده توسط serwa | September 5, 2008 10:32 PM
ارسال شده در September 5, 2008 22:32
سلام...
الان که دارم براتون مینویسم اولین روز ماه رمضانه و آهنگ خاص ربنا داره از تلوزیون پخش میشه...
از من خیلی به این چیزا فک میکنم که روزی کاری برای کسی انجام بدم و گره ای از مشکلات مردم باز کنم....البته میدونم من کی باشم که چنین تصمیماتی گرفته...!
ولی خب من خیلی وقته به فکرم...و در تلاشم....البته کاری که من میخوام انجام بدم برای بچه های سرطانیه....که همیشه بهشون،و موقعیتشون فک میکنم....ولی کاری که من خیلی وقته تصمیمشو گرفتم خیلی طول میکشه....اینا رو اینجا نوشتم که برای همیشه ثبت بشه و یادم باشه با خودم چه عهدی بستم!
البته الان در حد توانم کمک خواهم کرد تا روزی که تصمیمم عملی شه...
الان هم که الحمدولله شما شدین بهونه ی قشنکی که حسمونو قلقلک میده که حد اقل الان کاری بکن شاید بعدها نباشی!
12/6/87.پائیـــز.
ارسال شده توسط ــــ*پائیــــز*ــــ | September 5, 2008 10:35 PM
ارسال شده در September 5, 2008 22:35
سلام
خوبين؟
دلم براتون تنگ شده مي توني مثه دفعه قبل كه اينو نوشتم سانسور كني يا باورت نمي شه مي توني باورم نكني چون اين روزا نمي دونم حرفمو به كي بگم كه باور كنه ...
براي ماهم دعا كنين
خدانگه دار
ارسال شده توسط سمانه | September 5, 2008 11:11 PM
ارسال شده در September 5, 2008 23:11
باور کنین دل همه دیگه الان تنگ تنگه...اونقدر که جا برای کس دیگه نداره...اما مهم اون قلب آدماست که همه چی توش جا میشه و خدای نکرده یه روزی از بس که پر شده می ترکه...تازه اون موقع همه می فهمن چی شده!!!
ارسال شده توسط mozhgan | September 5, 2008 11:26 PM
ارسال شده در September 5, 2008 23:26
آقای نجف زاده سلام
اگه بهمون نمیگفتید که قراره آپ بعدیتون سپید باشه حتما سره آپ بعدیتون هممون فکر میکردیم کامپیوترمون خراب شده یا اینجا هک شده.
یاده شاملو افتادم که میگه سکوتم سرشار از ناگفته هاست و یه آپ سپید حرفه خاصی داره شاید.
اگه بهم نگید دیوونه باید بگم از مارمولک خوشم میاد مخصوصا اون کوچولوهاش ، بچه مارمولک ها یه جورایی با نمک به آدم زل میزنن.
انشاالله با اومدن بهار همه چی درست میشه.
جمله ی چارلی چاپلین جالب بود.
کیف قدیمی رمزدار بابا! یاده کیف قهوه ای بابای خودم افتادم که توی اسباب کشی انداختیمش دور و حالا یه جعبه جای اون کیف رو گرفته.
ولی به نظر من دلتنگی جز اون چیزایی هست که نمیشه قایمش کرد.
خدا همیشه و همه جا پشت و پناهت
یاعلی
ارسال شده توسط زهرا_ض | September 5, 2008 11:40 PM
ارسال شده در September 5, 2008 23:40
دیشب به خودم گفتم: شغور گیاه در وسط زمستان از تابستان گذشته نمی اید از بهاری میاید که فرا میرسد گیاه به روزهایی که رفته نمی اندیشد به روزهایی می اندیشد که می اید . اگر گیاهان یقین دارند که بهار خواهد امد چرا ما_انسانها_ باور نداریم که روزی خواهیم توانست به هر ان چه می خواهیم دست یابیم؟
ارسال شده توسط تو صدام کن مجید | September 6, 2008 12:09 AM
ارسال شده در September 6, 2008 00:09
جالبه!!!چون منم آخرین مطلب وبلاگم رو سپید نوشتم!!!قشنگ نیست؟؟؟سفیدی رو میگم؟؟؟چرا من با حرفام سیاهش کنم؟؟؟خودش میتونه سیاهی حرفای منو نشون بده!!!دوست داشتم آخرین مطلب وبلاگم رو میخوندید...همین سپیده رو میگم!!!
ارسال شده توسط samaneh | September 6, 2008 12:11 AM
ارسال شده در September 6, 2008 00:11
شما هر چی دلتون تنگ شده بقیه 100 برابر.
اصلا بی نهایت برابر
ارسال شده توسط مهسا | September 6, 2008 12:30 AM
ارسال شده در September 6, 2008 00:30
سلام جناب آقای نجف زاده
یه خواهشی داشتم...
شما که از همه چیز خبر گرفتید یه خبر در مورد قانون استفاده از سهمیه هیئت علمی توسط فرزندان اساتید تهیه کنید...
به نظر شما ظلم نیست من که از پسر یه دکتر بیشتر درس خوندم و پزشکی کاشان قبول شدم(البته پارسال) و پسر یکی از پزشکان یزد که بارتبه 4000 منطقه 2 و البته با یک سال پشت کنکور نشستن بیاید دامپزشکی اهواز خود را با استفاده از این سهمیه به پزشکی یزد تبدیل کند آیا در کشور اسلامی واقعا ظلم به من نیست ؟
ارسال شده توسط طبیب86 | September 6, 2008 4:55 AM
ارسال شده در September 6, 2008 04:55
این نظرات خواننده هات کشته منو به خدا !! یعنی چی ما هم ... مون تنگ شده برات ؟؟؟
جالبه ، خیلی جالبه !! ( چی جالبه ؟ اصلا خونده متنت رو ؟ )
راستي اگه بخام بازيگر بشم بايد چكار كنم؟؟؟؟ ( راهنماییش کردی ؟ )
ارسال شده توسط نازخاتون | September 6, 2008 7:23 AM
ارسال شده در September 6, 2008 07:23
سلام
داشتم مطلب تو میخوندم که دیدم دارم بالحن صوت وریتم خودت میخونم انگار توداری میخونی مثل نریشن
برام جالب بود.
صدات تو گوشمه وزیاد یادت میکنم.
ارسال شده توسط یوسفی | September 6, 2008 11:20 AM
ارسال شده در September 6, 2008 11:20
اميد كه بيايي
و باز آغاز كني
بيست و سي را
ارسال شده توسط علي اكبري(آج) | September 6, 2008 12:46 PM
ارسال شده در September 6, 2008 12:46
rast migid gahi oghat adam nemidune bayad chi kar kone.2del ke che arz konam,2harfe!!!faghat khoda kone delet delet... aslan velesh kon
migan nagofteh ham kheyli chiza migan!are rast migan()q
ارسال شده توسط nazi | September 6, 2008 12:51 PM
ارسال شده در September 6, 2008 12:51
سلام داداش
میگم اون شب حالم خوش نبود عجب چرت و پرتی نوشتم . بی خیالش . همون اولین کامنتی که گذاشتم واسه این پست رو میگم . " مرگ " . دیوونه ام دیگه . ناشکری کردم . خدا منو ببخشه .
خیلی قشنگ نوشتی . چه جالب !
منم از این آدامس ها قبلا خیلی میخوردم . یکی این مدل ، یکی هم مدل دایناسوری . اخه توش عکس برگردون داشت واسه همین میخریدم . یادش بخیر. چقدر جالب بود .
ارسال شده توسط فاطمه قهری***محکم | September 6, 2008 1:53 PM
ارسال شده در September 6, 2008 13:53
خوشحالم از اینکه با وبتون اشنا شدم پستهاتون عالی هستن
ارسال شده توسط saba | September 7, 2008 12:02 AM
ارسال شده در September 7, 2008 00:02
خوشحالم از اینکه با وبتون اشنا شدم پستهاتون عالی هستن
ارسال شده توسط saba | September 7, 2008 12:02 AM
ارسال شده در September 7, 2008 00:02
این نظر هم سفیده..
شاید ، نباید کسی ببینه که چقدر ...
حرف تو دلم دارم ، اونارو نگه داشتم تا روزی که تو را ببینم.. اونوقت فقط به تو بگم که..
چقدر...
------------------------------
سلام آقای نجفزاده
حالا دیگه زود به زود سر میزنم
اولا که سایتتون رو معرفی کردید اومدم ولی خالی بود الان که اومدم میبینم که چقدر عقب افتادم و حرفاتون و نخوندم..
ارسال شده توسط رضوانی | September 7, 2008 12:50 AM
ارسال شده در September 7, 2008 00:50
بیشتر از لبنان بنویس از روزگارت توی آن کشور، از صبح و شب و کارها... من این پستها را خیلی دوست دارم...
ارسال شده توسط خبرنگارافتخاری نیویورک تایمز | September 7, 2008 6:46 AM
ارسال شده در September 7, 2008 06:46
سلام به شما
نمیدونم چرا اومدم اینجا بنویسم آقای نجف زاده
من اصلا بی ارزش ترین و گناهکارترین بنده خدام آیا منم تو این دنیا حقی دارم حتی اگر کثیفترین و پستترین باشم ؟
این بنده خدا حق داره حقی از خدا بخواد این بنده خدارو اگر کسی شکست حق داره سرشو رو به بالا کنه از خدا بخواد دردی که بهش دادن به خودش برگردونن
آدما به هر دلیل آیا میتونن یه نفرو به جنون بکشن
شما بگین تو قران جایی ننوشته نباید فردی رو شکست و به جنو کشید و مرگش داد
شما بگین من از خدا جواب میخوام از لابلای کتاب حقش از خدا سخنی میخوام که من تو این دنیا حقی دارم
میخوام بگم خدا جواب ظلمی که به من شمده میده مگه نه ؟ حتی اگر من بد باشم
نمیدونم چرا آروم نمیشم تو سطر سطر قران میخوام بگردم ببینم من کجا هستم آیا حقی دارم آیا حقی دارم که فریاد بزنم و بگم بابا منم آدمم خدایا خودت عذابشون بده
یه کلام از خدا میخوام تا آروم بشم خدا عذابشون میده
ارسال شده توسط سارا | September 7, 2008 9:15 AM
ارسال شده در September 7, 2008 09:15
سلام آقای نجف زاده.من اولین بار براتون نظرمو مینویسم.باید احسنت گفت به قلم زیبای شماوبه گزارشاتون که واقعا خاص وقشنگه .من افتخار میکنم به داشتن چنین هموطنی.امیدوارم همیشه موفق وسربلند باشید.
ارسال شده توسط sara kazemi | September 7, 2008 4:29 PM
ارسال شده در September 7, 2008 16:29
کوچک که بودیم دل بزرگتری داشتیم اکنون که بزرگیم چقدر دلتنگیم.
ارسال شده توسط sama | September 9, 2008 4:50 AM
ارسال شده در September 9, 2008 04:50
ای کاش می شد...........
ارسال شده توسط گلکو نشاطی | September 9, 2008 4:51 PM
ارسال شده در September 9, 2008 16:51
سلام.
اخه چه زيبا بود.
اقاي نجف زاده ما و همه ي بچه هاي مدرسمون شما رو بهترين خبرنگار ميدونيم.اميدواريم هميشه موفق و بهترين باشيد.
نماز و روزتون هم قبول باشه.
يا حق
ارسال شده توسط فاطمه | September 9, 2008 8:40 PM
ارسال شده در September 9, 2008 20:40
سلام آقای نجف زاده
اولش دلم میخواست یک چیزی برایت بنویسم که حسابی تحت تأثیر قرار بگیری
ولی بعدش با خودم گفتم نکند یک موقعی یک چیزی بگویم که گندش دربیاید دارم فیل بازی میکنم
قشنگ بود نه، این لحن ما را خراب کردی با این گزارشهایت، بگذریم
ولی سؤال من اینست که آخر کجا می شود که فرق خبرنگار سی ان ان یا بی بی سی با خبرنگار جمهوری اسلامی معلوم می شود،
تو را بخدا متهم نکن من را به معاندت و از این حرف ها، حرف دلم را دارم می زنم، اتفاقنش اینست که من هم حزب اللهی...
آقای نجف زاده،
اگر قرار است همان جور که آنور تریها حق پوشانی می کنند،
خبرها را پس و پیش می کنند،
قطره چکانی می کنند،
دروغ می گویند،
و ....
ما هم همان جور باشیم،
راستی چه فرقی است بین جمهوری اسلامی و ...
چه فرقی است بین کامران و ...
میخواستم این را برایت خصوصی بفرستم که انگار نمی شود!
التماس دعا
حق را بگو حتی اگر ...
ارسال شده توسط مجتبی | September 9, 2008 8:55 PM
ارسال شده در September 9, 2008 20:55
سلام استاد ...
چقدر گرفت ... دلم را می گویم ... !!!
ارسال شده توسط راحله | September 10, 2008 9:58 AM
ارسال شده در September 10, 2008 09:58
سلام... نمي خواي از لبنان برگردي؟
فكر كنم تو ايران بيشتر بهت احتياج داريم... همين زير گوشمون خبرا داغ تر.... بهتر زود تر برگردي
ارسال شده توسط صدف | September 11, 2008 8:00 AM
ارسال شده در September 11, 2008 08:00
آقاي نجف زاده شما تبعيدين احيانن؟ چه لزومي داشت كه شما رو بفرستن اونجاها؟!
ارسال شده توسط علي | September 11, 2008 2:34 PM
ارسال شده در September 11, 2008 14:34
دوستداشتني ترين خبرنگار ايران سلام امروز براي اولين بار وبلاگتونو ديدم ولقعا" مثل گزارشاتون حرف نداره
هزار بار تبريك
ارسال شده توسط hasti | September 11, 2008 5:50 PM
ارسال شده در September 11, 2008 17:50
سلام مرد لحظه ها
هنوز هم میگم از وقتی رفتی لبنان حال وهوات عوض شده
ارسال شده توسط باران | September 12, 2008 5:01 PM
ارسال شده در September 12, 2008 17:01
سلام آقا کامران.من(البته به نظر خودم) خیلی احساساتی ام درست مثل شما. ولی بقیه این طوری فکر نمیکنن به نظر شما چرا؟ خیلی دوست دارم دل نوشته های دیگرونو بخونم ولی خودم نمیتوتم بنویسم برا همین هیچوقت هیچکس حرف دلمو نمی فهمه.راستی چون خودم با این موضوع خیلی مشکل دارم می پرسم:خوبه یه مرد این قدر عاطفی باشه؟
ارسال شده توسط طهورا | December 5, 2008 8:17 PM
ارسال شده در December 5, 2008 20:17