همکارم دستپختش حرف ندارد.خیلی آدم با معرفتیست و مرتب است.روز اول قرار شد غذا را اوبپزد من ظرف ها رابشویم.
داشتم ظرف ها را می شستم یک بشقاب شکست.بعد دیگر تمام مدت تحت نظر بودم.آمد جلو و با رودربایستی گفت اینقدر زیاد به ظرف ها نچسب ،یک کم عقب تر بایست.نیم قدم عقب تر آمدم و به این فکر کردم که باید یک قدم بکشم عقب و بعد به زندگی نگاه کنم.
شب ها انقدر در نت دنبال سوژه می گردم که یکبار تب کردم.مثل همان دفعه که امتحان عربی داشتم و شبش تب کردم.
شب ها راحت نمی خوابم .نمی دانم چرا .صبح ها رختخوابم را جمع نمی کنم.استدلالم این است که وقتی قرار است دوباره رویش بخوابم برای چی مرتب کنم؟
شب اینجا پینگ پنگ زدیم همه را بردم.بابا پینگ پنگ یادم داد.
از اینکه موبایلم زنگ نمی خورد خوشحالم اما دلم برای ترافیک تهران لک زده.
یکی زنگ زدگفت ماهی قرمزی که گرفتیم مرد،بعد زود گفت گلدان کنار پنجره حالش خوب است....
دوست دارم وقتی آمدم فقط بخوابم.اینجا دودقیقه که بیکار می شوم عذاب وجدان می گیرم.
همین هفته وقتی راننده نداشتیم و بخاطر یک گزارش مجبور شدم گروه را سوار ماشین کنم و خودم بی گواهینامه بنشینم ، از عقب زدم به ماشین یکی از لبنانی هایی که خیلی بامزه بود و تا فهمید گواهینامه ندارم آنقدر کولی بازی در آورد که ...
مجبور شدم تا قبل از آمدن پلیس سه برابر خسارتش را تقدیم کنم.ماشینش هیچی نشده بود و وقتی پول می شمرد انگار به ... تی تاپ داده باشند.
یکی برای وبلاگم کامنت گذاشته که" کریستین بوبن " گفته :"آدم دلش به حال خبرنگاران تلویزیون که ذره ای عقل و ذره ای قلب ندارند ، می سوزد .گرفتار بیماری زمان اند. بیماری ای که از دنیای کار به ارث برده اند ".
بوبن عزیز!دلت به حال ما نسوزد.
نظرات (7)
زياد سخت نگير كامي جون
كريستين بوبن يه كم قاطي داشته يه مرده پرست ! و ماليخوليايي!
ارسال شده توسط summumbonum | August 26, 2008 6:16 PM
ارسال شده در August 26, 2008 18:16
من هم عربیم در حد تیم ملی D: همیشه 15 میشم...ولی دیگه کاری به خوابیدنم نداره..چون میدونم قراره 15 بشم زیاد خودمو به زحمت نمیندازم..استدلالتون در باره ی رخت خواب رو کاملا قبول دارم ولی چه فایده..مامانم که قبول نداره!!!
ارسال شده توسط samaneh | August 28, 2008 1:49 AM
ارسال شده در August 28, 2008 01:49
راستي ميخواستم ببينم كي بر ميگردي؟
ارسال شده توسط فاطمه كبير | September 1, 2008 5:26 PM
ارسال شده در September 1, 2008 17:26
لبنانی ها و این کارا؟!... بهشون بگین مهمون نواز تر میزدینا!!!
_________
منم هرچی به مامانم میگم.....قبول نمیکنه!! اون فلسفه ی جایگاه خواب را گویم!
_______
دلسوزی!!!!........تازگیها معنای این واژه شده جزء ندونسته هام........... هی دائم دلمون واسه چی میسوزه؟! تازه ماه رمضون معده هم گاهی میسوزه!!!.......... شاید چون آدم به خدا نزدیکتره!!!....نه؟!....یا خدا با آدم!.... نمیدونم!
ارسال شده توسط عقاب | September 4, 2008 12:09 AM
ارسال شده در September 4, 2008 00:09
اگر پیاده هم شده است سفر کن در ماندن می پوسی"هجرت"کلمه بزرگی در تاریخ "شدن"انسان ها و تمدن هاست. شريعتي
سلام
خدا قوت!
ارسال شده توسط محمد | September 11, 2008 5:36 AM
ارسال شده در September 11, 2008 05:36
اين پستت مرا به ياد اين ها انداخت
_________________________________________
كامنت هاي پراكنده:
مامان يك سري چيني قديمي دارد كه پس از اثاث كشي تصميم گرفتيم بگذاريم دم دست و استفاده كنيم تا يكي يكي بشكنند و از دستشان راحت شويم.... اما الان دو سال است كه صحيح و سالم باقي مانده اند.
عكس هايي را كه مي گيرم در كامپيوتر فولدر فولدر نمي كنم يك عالمه عكس فقط توي يه فولدر است اينطوري وقتي كه بيكارم از آخر شروع مي كنم به ديدن عكس ها تا برسم به اول مثل فيلم تمام اين چند ساله جلوي چشمم مرور مي شود بعضي وقت ها ياد نامه ي اعمال مي افتم...
مدتي معتاد نت شده بودم كه به حمدا... رفع شد. حالا به يك چيز معتقدم: آدم نبايد خوابش را بگذارد برود نت... ترا كه خبرنگاري نمي دانم....در ضمن هيچ وقت هم براي هيچ امتحاني تب نكردم بعضي وقتا اعتماد به نفسم خيلي بالا مي رود....
تابستان امسال رفتم گواهينامه گرفتم تا روزي مثل تو گرفتار نشم. به راستي گواهينامه نداري يا اينكه نبرده بودي؟!!
ارسال شده توسط كاغذ و قلم | September 11, 2008 7:40 AM
ارسال شده در September 11, 2008 07:40
ایول!نمیدونستم اینقدر اردیبهشتی ها شبیه هم هستنً!منم از عربی متنفرم و شبش کابوس میبینم
منم صبح ها که مامانم تخت خوابم رو درست میکنه همین استدلال رو برای کار نادرست خودم به کار میبرم!
ارسال شده توسط پریناز | February 3, 2010 7:00 PM
ارسال شده در February 3, 2010 19:00