« نقاش | صفحه اصلی | قبرستان مرموز »

من

اصلا فکرش را هم نمی کردم یک روز به این همه خبرهای بد عادت کنم...من که در کودکی لذیذم طاقت سر بریدن گوسفند یا میومیوی گرسنگی گربه را هم نداشتم و برای ریزترین ماجراهایی که رگه ای از عاطفه داشت روزها گریه می کردم و هنوز هم عزیزانم وقتی خبری دارند که فلانی عملی در راه دارد یا بهمانی حالش خوش نیست ...می فهمم که در صد لایه و هزار پوشش می گویند مبادا حالم بد شود،
من که راضی نبودم سعید همسایه مان که کلی هم با هم هرروز کتک کاری داشتیم از دستم ناراحت باشد وقتی خداحافظی می کردیم...

همین "من"حالادر خبر دچار دگردیسی شده.صبح تا شب خبر هایی می خواند و می شنود...آدم هایی را شاید ناراحت کند...وصحنه های دردناکی را مجبور است ببیند و بدبختانه لایه ای از روحش سخت شده است.
اصلا اینقدر این خبر ها تند وفریبنده اند که یادم می رود بنشینم برای تمام روزهای رفته و اشک های نریخته و آدم هایی که اینقدر دوستشان دارم ولی فرصت دیدارشان کم است گریه کنم.
دلم یک زیارت درست و حسابی می خواهد.
دلم بد جوری از من گرفته است.

ارسال نظر

نظرات (145)

تينا:

شايد آن روز كه سهراب نوشت :تا شقايق هست زندگي بايدكرد
خبر از دل پر درد گل ياس نداشت.
بايد اينجوري نوشت :هرگلي هم باشي چه شقايق چه گل نرگس و ياس زندگي اجباريست.

محمد جواد سروستانی:

خوبی

طاهره:

متاسفم كه دوباره مزاحم ميشم با اينكه خودم از زياد سيريش شدن بدم مياد ولي دارم اين كار رو ميكنم شايد با خودتون فكركنيد رتبم جقدرشده كه اينقدر حرس ميخورم ولي اونقدري بود كه ادمي به كوته فكري منو راضي كنه خيلي هم نميخام به من لطف كنيد جون خودم ميدونم ديكه همه تلاشها بيفايده است ولي نوشتن تنها كاريه كه ارومم ميكنه نيازي نيست شما هم جيزي بكيد من هميشه همه كسم خدا بوده منتها العان داره تنبيهم ميكنه لابد حقم ولي فكر نميكنم هيج كناهي نيازمند تنبيه به اين سختي باشه اينقدر بهتون اسرار ميكنم هر جند همه محكم تو روم ميكن اعتراض وقت تلف كردنه خودم هم به اين نتيجه رسيدم

saman:

سلام امیدوارم خوب باشید کاش میشد ببینمتون واز نزدیک حرفامو بزنم چون گفتن اون همه حرف تو صحفه کوچیک شما نمی گنجه
می دونم اگه شمارو هم ببینم حرفهایی رو که باید به خودتون بزنم رو هم تمی تونم بگم ولی منتظر اون روزی که ببینمتون می مونم اما ازتون می خوام خیلی منو دعا کنید
شاید به خاطر دعای شما ما ندیده ها رو ببینیم
تو که آهسته می خوانی گریه هایت را
میان ربنای سبز دستانت دعایم کن

محمد جعفری:

سلام
خوبی آقا کامران.
حاجی جون من یکی از همسفری های حاج محمد دلاوری هستم.البته از کاروان تشکلها.اونجا یادم رفت شماره تلفن و آدرس ایمیلش رو بگیرم.یه محبتی می کنی ایمیلش رو بهم بدی؟ کارش دارم.فقط تورو خدا سریعتر بهم برسونش.اگه میدونی راضیه شماره تلفنش رو هم محبت کن.ممنون.
یا علی.التماس دعا

طاهره:

سلام خيلي ازتون ممنونم كه بيكيري كرديد ميدونيد با قبل جه فرقي كرد حالا لااقل 2,3 نفر به حقشون ميرسن ولي براي من جز حرص خوردن جيزي نداشت اينكه زير 1000 فقط توي بزشكي دندانبزشكي وداروسازي اونم تهران انتخاب رشته كنه يعني غير مستقيم از اين ليست خانمها حذف العان زير 200 اكه دختر باشه به زور تهران مياره تازه مكه بقيه ادم نيستن ميدونيد در حق جند نفر بي عدالتي شده هر جند شما خبرنكاريد وتا حالا لابد شغلتون ايجاب ميكرده واز اين به بعد ماها هستيم كه بايد كنار بيايم ادمها همه همينطورند فقط خودشون براشون مهمه حتي به اصطلاح مسولين متاسفم براي خودم وانها

احسان:

زیارت.
آبتنی
مزه بستنی کودکی
اشک نه گریه

احسان:

آقای نجف زاده چرا شما اینقدر آلت دستین ؟ چرا قصد دارین بدها رو خوب و خوب ها رو بد نشون بدین ؟ چرا شما با این رسانه ی به ظاهر ملیتون هیچ گاه نظرات مخالفو برنمی تابین ؟چرا هر چی اشکاله مربوط به آمریکا و اسراییل و دموکراسی غربی اما مسولینما از هر اشتباهی مصونن ؟ چرا آقای نجف زاده تحصن ها ی معلمان و کارگرا رو نشون نمی دین اما یک تظاهران ده نفری ضد بوش تو بوق و کرنا می کنین ؟ چرا ما باید رسانه ی دولتی داشته باشیم و هر روز شما رو تحمل کنیم اما کشورهای دیگه توی فکر و نگاه آازد انتخاب چنلشون آزادند ؟ چرا اونهایی که کارمند صدا و سیما هستند اینقدر از پالسی دانش و... بدرند و تنها منعکس کننده خبرها و افکار گروهی اقتدارگرا رادیکال و طالبانی هستند چرا ..........

درباره

این صفحه حاوی یک نوشته از سايت که در July 31, 2008 11:07 PM ارسال شده می باشد.

ارسال قبلی این سايت نقاش بوده است.

ارسال بعدی این سايت قبرستان مرموز است.

در صفحه اصلی و یا با دیدن آرشیو می توانید موارد خیلی بیشتری پیدا کنید.