اين شعر را 14 سال پيش يک روز برفي که ديدم ماشين شهرداري داشت گداها را جمع مي کرد نوشتم.اصولا شعرهاي آن دورانم(مثل شعرهاي همين دورانم) از نبود قافيه و وزن رنج مي برد اما براي هرکسي مي خواندم الکي مي گفت :"به به !" و فيلم بازي مي کرد که دلم نشکند...
***
يک گدا يک بچه
يک نگاه خسته
چادري هم دارد
سفت آن را بسته
***
توي دستش کاسه
چند تا هم سکه
کودکش خوابيده
دل به دريا بسته
***
يک جوان يک کودک
با نگاهي غمگين
هرکسي در پي خود
با سکوتي سنگين
***
ناگهان يک ماشين
روبرويش پيچيد
بعد هم آهسته
هرگدايي را چيد
***
چهره آن ماشين
ظاهرا زيبا بود
گريه آن کودک
داخلش پيدا بود.
کيهان بچه ها-1372
نظرات (148)
سلام مرد لحظه ها
خیلی قشنگ بود. خوش به حال اونایی که اون زمان کیهان بچه ها میخوندن من که سال 72 تازه دنیا اومده بودم . حالا نمیشه شعرای الانتونو برامون بزارین اینجا؟
ارسال شده توسط فرزانه | January 7, 2008 10:06 AM
ارسال شده در January 7, 2008 10:06
ياد روزي افتادم که از چهار راه کالج به طرف ميدان انقلاب مي آمدم . مرد بيچاره با 2 کودکش کنار خيابان را منزل کرده بود با يک زير انداز رنگ و رو رفته و يک پيک نيک نيمه جان که شعله هاي اخرش را فرياد ميکرد . دخترک با موهاي مشکي و پيچ و تاب خورده در آغوش پدرش ارام گرفته بود .معلوم بود تازه آمده اند . نيروي انتظامي که مسئول هميشگي رفع سد معبر است با چنان لگدي بساط اب جوش و پيک نيک کم سو را به هم ريخت که همه عابران و سواران متوجه شدند رافت يعني چه . ترس از چشمان دخترک مي باريد . غروب سردي بود . راننده زير لب چيزي گفت و دنده را عوض کرد . چراغ سبز شده بود . هيچ وقت صحنه آن روز از يادم ميرود . فقط اشکالم اين بود که مثل تو بلد نبودم شعري بگويم هرچند بي وزن و قافيه . از پشت قاب شيشيه اي اشک بدرقه اش کردم . يعني الان "او" کجاست ؟ شايد بين گداهايي که جمعشان کرده اند ! نه ؟
ارسال شده توسط سيدحسين حسيني (گوينده پيک بامدادي) | January 7, 2008 10:45 AM
ارسال شده در January 7, 2008 10:45
سلام!
خیلی جالب بود!
...
:)
ارسال شده توسط نجمه | January 7, 2008 11:01 AM
ارسال شده در January 7, 2008 11:01
یه سلام برفی به سپیدی زمینای شهر مشهد!
اقا کامران چرا فکر می کنی که اونایی که از شعرت تعریف می کردن فیلم بازی می کردن تو اون موقع هم سن و سال الان من بودی ومن الان حتی نمی تونم یه بیت شعر بگم اون وقت تازه باید شما رو بیشتر از اینا تشویق می کردن تا افرادی مثل من درس بگیریم که عرضه نداریم همین شعرایی رو بگیم که از نبود قافیه رنج میبرن. فک کن اون موقع که شما این شعر و داشتین می گفتین من فقط یک سالم بود .
راستی تو این روزا خیلی مواظب خودت باش یه وقت سرما نخوری اون وقت ما غصه دار میشیم
ارسال شده توسط نرگس حسینی | January 7, 2008 11:21 AM
ارسال شده در January 7, 2008 11:21
اونیکه به نظرشما الکی میگفت به به!ازصمیم دل حرف میزد...
آخه هراونچه از دل بربیاد بردل هم مینشینه.
من هم میخوام بگم:به به!
البته اگه نمیگید بی دلیل گفتم!
یاعلی
ارسال شده توسط زهره بهتاج | January 7, 2008 11:29 AM
ارسال شده در January 7, 2008 11:29
سلام دوست عزیز
مهم نیست که حرفهایمان وزن یا قافیه ندارند مهم این است که انچه از دل برآید لاجرم بر دل نشیند چقدر حرفهای با قافیه و وزن هستندکه به درد نمیخورند یا تاثیری که باید داشته باشند ندارند خیلی ها هستند از کنار این ماجراها وامثالهم گذر میکنند بی انکه حتی یک لحظه فکر کنند اما ذهن خلاق تنها میتواند تصاویر و افکارش را به تصویر بکشد و انها را ثبت کند
زیبا بود و دلنشین و حس خوبی هر چند موضوع دردناکی را دستمایه قرار داده بودید اما حسی پاک و صداقتی در کلام در کل کار دیده میشد که کار رو دلپذیر میکنه
براتون ارزوی موفقیت دارم . یا حق
ارسال شده توسط عمادی | January 7, 2008 11:38 AM
ارسال شده در January 7, 2008 11:38
سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت،
سر ها در گریبان است.
کسی سر بر نیارد کرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را.
نگه جز پیش پا را دید، نتواند
که ره تاریک و لغزان است.
و گر دست محبت سوی کس آری،
به اکراه آورد دست از بغل بیرون
که سرما سخت سوزان است
نفس کز گرمگاه سینه ات آید برون، ابری شود تاریک
چو دیوار ایستد در پیش چشمانت
نفس کاینست، پس دیگر چه داری چشم
ز چشم دوستان دور یا نزدیک؟
مسیحای جوانمرد من! ای ترسای پیر پیرهن چرکین!
هوا بس ناجوانمردانه سرد است... آی...
دمت گرم و سرت خوش باد!
سلامم را تو پاسخ گوی، در بگشای!
نه از رومم، نه از زنگم ، همان بیرنگ بیرنگم
بیا بگشای در، بگشای ، دلتنگم!
حریفا! میزبانا! میهمان سال و ماهت پشت در چون موج می لرزد.
تگرگی نیست ، مرگی نیست،
صدایی گر شنیدی، صحبت سرما و دندان است!
من امشب آمدستم وام بگزارم
حسابت را کنار جام بگزارم...
چه می گویی که بیگه شد، سحر شد بامداد آمد؟
فریبت می ده، بر آسمان این سرخی بعد از سحرگه نیست.
حریفا! گوش سرما برده است این،
یادگار سیلی سرد زمستان است!
حریفا! رو چراغ باده را بفروز، شب یا روز یکسان است.
سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت،
هوا دلگیر ، درها بسته، سرها در گریبان، دستها پنهان،
نفسها ابر، دلها خسته و غمگین،
درختان اسکلت های بلور آجین،
زمین دلمرده، سقف آسمان کوتاه،
غبار آلوده مهر و ماه،
زمستان است !!
"اخوان ثالث"
سلام جناب خبرنگار...
امیدوارم روزهای سرد زمستون، در کنار خانواده براتون به گرمی سپری شه!
شعر قشنگی بود، شاید به قول خودتون وزن یا قافیه درستی نداشت، اما اون چیزی که میشه ازش استنباط کرد، خیلی قشنگه!
تو این هوای سرد زمستونی ، هوای همدیگر رو بیشتر داشته باشیم...
مراقب باشیم اون کاری که زمستون با زمین و درختها کرد، با دل ما نکنه...
روز و روزگارتون خوش...
نایب الزیاره همیشگی : "نفیسه "
ارسال شده توسط نفیسه | January 7, 2008 12:02 PM
ارسال شده در January 7, 2008 12:02
سلام داداشی...
...و یادت هست آن عصر زمستانی چه ها کردی...؟!
قربانت!
دادا امین.
ارسال شده توسط محمد امین | January 7, 2008 12:17 PM
ارسال شده در January 7, 2008 12:17
به به ...: این دفعه صادقانه ی صادقانه.
به به ...: این دفعه از ته ته ته دل.
روزی برفی رو برایم لذت بخش کردی با این شعر خوشگل!
ارسال شده توسط shab | January 7, 2008 12:29 PM
ارسال شده در January 7, 2008 12:29
سلام ( چه عجب )
آخههههههههههههه چه روح لطیفی دارین به به
گر چه شعرتون خیلی قافیه نداشت اما خیلی جاب بود
راست می گم هاالکی هم به به نگفتم به خدا . واقعا قشنگ بود جدی این شعرو تو 14 ، 15 سالگی گفتین بابا ایول دست هر چی شاعره از پشت بستین ها ( اه من اون موقع 2 سالم بود وگرنه حتما کیهان بچه ها رو می خوندم شرمنده )
ارسال شده توسط *** // مریم // *** | January 7, 2008 12:43 PM
ارسال شده در January 7, 2008 12:43
آقاي نجف زاده سلام
خيلي زيبا بود. جدي ميگم
من هم بعضي موقع ها شعر ميگم اما مثل شما معتقد هستم شعر هام نه وزن داره نه قافيه.
ولي خدايي اين شعر تون مثل بقيه شعر هايي كه ازتون خوندم به دلم نشست
نمي دونم شاعر اين تك بيت كيه اما خيلي دوسش دارم:
شاعر نيم شعر ندانم كه چه باشد
من مرثيه خوان دل ديوانه ي خويشم
راستي يزد خوش گذشت گزارشتون قشنگ بود.
تهرون خيلي قشنگ شده يك دست سفيد خيلي قشنگ شده..
هوا خيلي سرده مواظب گل پسرتون باشيد.
به خانومتون سلام برسونيد خدا هميشه پشت و پناهت
يا علي
ارسال شده توسط زهرا_ض | January 7, 2008 1:02 PM
ارسال شده در January 7, 2008 13:02
سلام آقاي نجف زاده عزيز . من از بلاگ زيباتون ديدن كردم . ممنون ميشم كه به من هم سر بزنيد . منم دوست دارم مثل شما بنويسم .
زنده باد .
==============
يا حق
ارسال شده توسط وايـــــــــــــــــــو | January 7, 2008 1:41 PM
ارسال شده در January 7, 2008 13:41
سلام...
ارسال شده توسط رستملو | January 7, 2008 1:53 PM
ارسال شده در January 7, 2008 13:53
سلام آقای نجف زاده متنتون هم مثل همیشه عالی بود. چون مطلب خاصی تو نظرم نبوداین دفعه واجب نیست نظرم نمایش بدید تا دفعه های بعد.ولی از این که بعد از چند بار سر زدن امروز دیدم آپ کردید خیلی خوشحال شدم.ببخشید مزاحمتون شدم و وقتتون گرفتم.
ارسال شده توسط سحر | January 7, 2008 2:22 PM
ارسال شده در January 7, 2008 14:22
به به! به به! به به! به به! به به!به به!
از ته دلم بودا...
من دوست داشتم گزارشتون در سالگرد جهان پهلوان تختی بهتر از این باشه
اما مگر دوست داشتن من دلیل می شود...
ارسال شده توسط marYam | January 7, 2008 3:04 PM
ارسال شده در January 7, 2008 15:04
گيج مانده ام بين سرمشق هاي كهنه و شعرهاي سفيد ..
با اين دستهاي ابلق يا مچاله ام كنيد به سياه جوهري يا خط بزنيد و كور بنويسيد اين مقواي زرد را ..
بگو چقدر دير شده ام كه رميده و شيهه كشان هم به گردت نمي رسم شايد از آبها گذر كردي كه نه ردي از كفشهاي تاول زده مانده بود و نه غباري غروب كرده در چشمها.. مگر فراموش كردي كه اين اسب را پلك پوشانده اند از سايه دريا و به افسار مي برند از آن دو راهي كه سياه كرد مرا و افق شد ترا ! .....
( تقديم به محمد 6 ساله كودك خياباني ( گل فروش ) كه سال 81 براثر تصادف با خودروهاي هميشه بي اعتنا پرپر شد ) .
ارسال شده توسط مريم قرايي | January 7, 2008 3:29 PM
ارسال شده در January 7, 2008 15:29
سلامي دوباره
چه عجب شما دوباره نوشتيد
مثل هميشه زيبا و جالب
موفق باشيد
ارسال شده توسط ساحل | January 7, 2008 4:00 PM
ارسال شده در January 7, 2008 16:00
سلام بر ماه ترین و مهربان ترین و باحال ترین داداش روی زمین :داداش کامران گل و گلاب خودم..
خوبی داداش مهربون؟
الهی ...چه شعر خوبی بود...اخی چقدر شما ناز بودین...
داداشی این الان اعصابه منه ...بابا اپ می کنی دیگه تایید نمی کنی می ری تا اپ بعدی نمی ای...بابا ما هم ادمیم.
البته حق می دم سرتون خیلی شلوغه..خوب باید درک کنیم..
ولی از اون جایی که ما خیلی دوستتون داریم ..نمی تونیم..
داداش ماه و گل و ناز و حاجی ....خوشحا به حالتون...ما را هم دعا کردین؟
ای پناه قلبهای بی پناه
ای اميد اسمانهای غريب
ای به رنگ اشکهای گرم شمع
ای چنان لبخند ميخکها نجيب
ای دوای درد دلهای اسير
ای نگاهت مرهم زخم بهار
ای عبور تو غروب ارزو
ای ز شبنم های رويا يادگار
کوچه ی دل با تو زيبا می شود
تو شفا بخش نگاه عاشقی
مهربانی نازنينی مثل عشق
با تمام شاپرکها صادقی
چشم هايت مثل يک رنگين کمان
دست هايت باغ پاک نسترن
قلبت اقيانوس از شوق و نگاه
با دلت پروانه شد احساس من
خیلی دوستتون دارم داداش گل..
موفق باشی همیشه همه جا...
دعا کن برای هممون...
علی یارت
حق نگهدارت
ارسال شده توسط عرفانه(راشین) | January 7, 2008 4:42 PM
ارسال شده در January 7, 2008 16:42
سلام داداش من
بی تعارف خیلی شعر قشنگی بود
مهم این است به دل خواننده بشیند
یا علی
ارسال شده توسط بچه جنوب | January 7, 2008 4:56 PM
ارسال شده در January 7, 2008 16:56
گرچه ياران فارغند از ياد ما
از من ايشان را هزاران ياد باد
........هيچ
ارسال شده توسط فرشته اميني | January 7, 2008 5:08 PM
ارسال شده در January 7, 2008 17:08
سلام
آقا این نامردیه که کلی کلی کلی مطلب بنویسی
بعد اخطار کد امنیتی بده وهیچیشو نفرسته
دیگه حال ندارم دوباره بنویسم
اگه میخواین نظرات ارسالی زیاد تر ازگذشته باشه برش دارین
مرسی
ارسال شده توسط سارا | January 7, 2008 5:22 PM
ارسال شده در January 7, 2008 17:22
ببار اي برف بر قلبم
ببار آرام و پيوسته
مرا پنهان كن از چشمان بي شرمش
مرا خاموش كن از آتش عشقش
مرا با سوز خود همساز كن
شايد
فراموشم شود عاشقترين بودم براي عشق شيرينش
فراموشم شود از من
بهاري را به يغما برد و
جايش يك زمستان داد
ببار اي برف آهسته
كه از خاطر رود
زيباترين لحظه هايي را
كه با او رفت
ببار اي برف
ارسال شده توسط مريم | January 7, 2008 5:40 PM
ارسال شده در January 7, 2008 17:40
با سلام
عالی بود
البته برای چند سال پیشتون
....
...
..
.
راستی یزد هر چی گشتم ندیدمتون. خیلی می خواستم از مزدیک شما رو ببینم.
تا بعد.
ارسال شده توسط نبی زاده | January 7, 2008 6:13 PM
ارسال شده در January 7, 2008 18:13
شعر بی قافیه ات بد جوری دلمونو به درد اورد اخه ما ادما وقتی یکی دیگه رو میبینیم که سر سیاه زمستون تو برفا هم کاسبی می کنه وهم درس می خونه دلمون به درد میاد دست خودمونم نیست خدا این حس الهی رو در وجودمون نهاده من خودم یه بار پسرکی رو دیدم که از سرما میلرزید و کتاب رنگ و رو رفتش رو دستش گرفته ومثلا درس می خونه اما...
اون موقع نمی تونستم هیچ کاری بکنم و فقط با چشمانی بارونی اون رو نگاه می کردم این لحظات هیچ گاه از یادم نمی رود وقلم روزگار اون رو از خاطرم خط نمی زند.
ارسال شده توسط نرگس حسینی | January 7, 2008 6:28 PM
ارسال شده در January 7, 2008 18:28
سلام. وقت بخير .
مطالب شما حرف نداره. اميدوارم هميشه سالم باشيد و پاينده. به آلاچيق كوچيك من هم سري بزنيد. هواش بر خلاف هواي زمستون ، بهاري بهاريه.
مرسي و موفق باشيد.
استاد روپوش سفيدي پوشيده بود تا گرد گچ روي لباسش ننشيند. ميگفت: «تمام عضلات بدن از مغز دستور ميگيرند؛ اگر ارتباط مغز با اعضاي بدن قطع بشود، اعضاء هيچ حركتي نخواهند داشت. اگر هم داشته باشند كاملاً غير ارادي و نامنظم خواهد بود.» حرف استاد كه به اينجا رسيد يكي از دانشجوها كه مسنتر از بقيه بود بلند شد و گفت: «ببخشيد استاد! وقتي تركش توپ سر رفيق منو از زير چشم هاش برد تا يك دقيقه الله اكبر ميگفت!!
ارسال شده توسط سميه .ب | January 7, 2008 6:40 PM
ارسال شده در January 7, 2008 18:40
یک دو سالی رد شد از سرما .
نگاه مات طفل بی جان از زور سرما وجب به وجب سراپایت را نظاره می کند و تو آرام سری تکان می دهی و شاید پنجاهی جروک خورده ای هم کف دستش نهی. روزگار غریبیست .....
هیچ وقت هیچ نگاهی سوزاننده تر از نگاه طفل پابرهنه ای نبود که گونه هاش از فرط سرما کبود شده بود .....
اینقدرها هم که گفتید شعرتان تهی از قافیه و ریتم نیست . اتفاقاوزن کودکانه ی نازی دارد ...
تجربه ها و نوشته های کودکی ناب ترین های ما هستند حتی اگر خالی از وزن و ردیف و قافیه باشند ....
مانا باشید ...
ارسال شده توسط مانا | January 7, 2008 7:08 PM
ارسال شده در January 7, 2008 19:08
سلام آقای نجف زاده...
حجتون قبول، کنکور منم دعا کردین؟!
بار اول که وبتون رو زیارت می کنم ولی 20:30
رو 1روزم از دست نمیدم، اصلا به تلویزیون نگاه نمی کنم، یعنی چندین سال که این روال صادق ولی شنیدن اخبار 20:30 مخصوصا از دهن شما 1چیز دیگست
این شعرتون بی نهایت زیبا بود ( خب اینو که خودتون هم می دونین!)
چقدر با احساس بود
راستی شما افتخار میدین به بلاگایه دیگه هم سر بزینین یا...
ارسال شده توسط نینــــــــــــــــــــــا | January 7, 2008 7:15 PM
ارسال شده در January 7, 2008 19:15
سلام
مثل اینکه این دفعه زود رسیدم
شعرتون خیلی قشنگ بود ولی شعرای آن دوران من وزن و قافیه اش بهتر بود!
دیدید تعطیل نشدیم؟ :(
اما فردا اگه قرار بود بریم مدرسه امتحان شیمی داشتم و عمرا الان اینجا نبودم
راستی یکشنبه اونقدر اینجا برف اومده بود که بچه های مدرسه مهر(بالای میدان بهرود روی یه تقریبا قله!است)می گفتن حداقل نصف دانش آموزا نرسیده بودن به مدرسه و مدیره کلی التماس کرده که آقا من حاضرم تک تک واسه بچه ها سوال در بیارم ولی تعطیلشون کنید!!!
راستی اگه هوس برف بازی کردین من که میگم بهترین جا پارک پروازه تشریف بیارین!
ارسال شده توسط aashena | January 7, 2008 7:27 PM
ارسال شده در January 7, 2008 19:27
"به به"!!! ;)
ارسال شده توسط سینا | January 7, 2008 7:51 PM
ارسال شده در January 7, 2008 19:51
اصلا فیلم بازی نمی کردند
ارسال شده توسط کلاغ سفید | January 7, 2008 8:56 PM
ارسال شده در January 7, 2008 20:56
نمی دونم چرا ولی به یاد این شعرافتادم:
یه نفر خوابش میاد و واسه خواب جا نداره
یه نفر یه لقمه نون برای فردا نداره
یه نفر میشینه و اسکناساشو میشمره
می خواد امتحان کنه که تا داره یا نداره
یه نفر از بس بزرگه خونشون گم میشه توش
اون یکی اتاقشون واسه همه جا نداره
بابا می خواد واسه دخترش عروسک بخره
انتخابم می کنه, پولشو اما نداره
یکی دفترش پر از نقاشی و خط خطیه
اون یکی مداد برای آب و بابا نداره
یکی ویلای کنار دریاشون قصره ولی
اون یکی حتی تو فکرش آب دریا نداره
یکی بعد مدرسه توپ چهل تیکه می خواد
مامانش می گه اینا گرونه اینجا نداره
یه نفر تولدش مهمونیه,همه میان
یکی تقویم واسه خط زدن رو روزها نداره
یکی هرهفته یه روز پزشکشون میاد خونش
یکی داره میمیره، خرج مداوا نداره
یکی انشاشو می ده توی خونه صحیح کنن
یکی از بر شده دردو؛ دیگه انشا نداره
یه نفر می ارزه امضاش به هزارتا عالمی
یکی بعد عمری رنج و زحمت امضا نداره
توی کلاس صحبت چیزی میشه که همه دارن
یکی می پرسه آخه چرا مال ما نداره
یکی دوست داره کارتون ببینه اما کجا
یکی اینقد دیده که میل تماشا نداره
یکی از واحدای بالای برجشون میگه
یکی اما خونشون اتاق بالا نداره
یکی جای خاله بازی کلاس شنا میره
یکی چیزی واسه نقاشی ابرا نداره
یکی پول نداره تا دوروز به شهرشون بره
یکی طاقت واسه ی صدور ویزا نداره
یکی فکر آخرین رژیمای غذاییه
یکی از بس که نخورده شب و روز نا نداره
یکی از بس شومینه گرمه، می افته از نفس
یکی هم برای گرمای دساش، ها نداره
دخترم میگه خدا چرا ما...مادرش میگه
عوضش دخترکم, اون خونه لیلا نداره
یه نفر تمام روزاش پر رنج و سختیه
هیچ روزیش فرقی با روزای مبادا نداره
یکی آزمایش نوشتن واسش,اما نمیره
می گه نزدیکای ما آزمایشگاه نداره
بچه ای که توچراغ قرمزا می فروشه گل
مگه درس و مشق و شور و شوق و رویا نداره
یه نفر تمام روزا و شباش طولانیه
پس دیگه نیازی به شبای یلدا نداره
یاد اون حقیقت کلاس اول افتادم
دارا خیلی چیزا داره ولی سارا نداره
راستی اسمو واسه لمس بهتره قصه می گم
ملیکا چه چیزایی داره که رعنا نداره؟
بعضی قلبا ولی دنیایی واسه خودش داره
یه چیزایی داره توش که توی دنیا نداره
همیشه تو دنیا کلی فرقه بین آدما
این یه قانون شده و دیروز و حالا نداره
خدا به هرکسی هرچیزی دلش می خواد بده
همه چی دسته اونه,ربطی به شعرا نداره
آدما از یه جا اومدن, همه میرن یه جا
اونجا فرقی میون فقیر و دارا نداره
کاش یه روزی بشه که دیگه نشد جمله ای ساخت
با نمی شه, یا نمی خوام, یا نشد, یا نداره
ارسال شده توسط کلاغ سفید | January 7, 2008 9:07 PM
ارسال شده در January 7, 2008 21:07
چقدر آخرش هولناک بود ... سلام حاجی ...
ارسال شده توسط سوسن جعفری | January 7, 2008 9:13 PM
ارسال شده در January 7, 2008 21:13
عصر یخبندان یا اسر یخبندان
ما در اسارت برف یا برف در عصر ما
راستی برف ها هم سردند
ارسال شده توسط sajadnajafi | January 7, 2008 9:17 PM
ارسال شده در January 7, 2008 21:17
Kamran jan khaheshan too in Yakhbandoon bikhiale Ranandegi sho, in yek darkhaste forist...Shenidam dar ranandegi kheili jasouri!
ارسال شده توسط ... | January 7, 2008 9:49 PM
ارسال شده در January 7, 2008 21:49
حاجي كامي!
اي دوست حج اتون قبول حضرت دوست !
التماس دعا
ارسال شده توسط قدرتي | January 7, 2008 10:07 PM
ارسال شده در January 7, 2008 22:07
در دیاری که در ان نیست کسی یار کسی
یارب تو چنان کن که نیافتد به کسی کار کسی...
شعر زیبایی بود موفق باشید
ارسال شده توسط سوگل | January 7, 2008 10:10 PM
ارسال شده در January 7, 2008 22:10
آقا سلام و زيارت قبول.
خواستم بگم شباهت زيادي به آن خواننده ي آن ور آبي پيدا كردين كه مي خواند: تيكه تيكه كردي دل منو...
ايول!
ارسال شده توسط افشين | January 7, 2008 11:07 PM
ارسال شده در January 7, 2008 23:07
سلام...خوب این که خیلی قشنگ بود...قافیه هم داشت...از شعر های الانتون هم بنویسید...
ارسال شده توسط کوثر | January 7, 2008 11:20 PM
ارسال شده در January 7, 2008 23:20
سلام.
اینم از بقیه شعر شما.
امید وارم شما حداقل به من بگید:
:"به به !" و فيلم بازي کنید که دلم نشکنه...
من و شناختید که آره؟!
وبلاگ من:
http://manzaban.persianblog.ir
ناگهان آن کودک
بربخار شیشه
باسرانگشتش
شمه ای از سکه
با همه جزئیات
می کشید و خنده
لحظه ای بیرون کرد
از لبانش گریه
همه این ها را
می نوشت یک زاده
از نوع کامران و
نجفی با خنده
ارسال شده توسط امیرحسین | January 8, 2008 12:11 AM
ارسال شده در January 8, 2008 00:11
faramush kardam begam:man shoma ro link kardam
va jesaratan ba name khodetun
omidvaram az nazare shoma eiradi nadashte bashe
ارسال شده توسط pargol | January 8, 2008 12:31 AM
ارسال شده در January 8, 2008 00:31
برای اینکه دلت نشکند من هم می گویم "به،به" !
یه سؤالی واسم پیش اومد:
با این حجم انبوه کامنت ها یعنی همه رو خود کامران نجف زاده می خونه یا این کار رو به کس یا کسایی سپرده؟
اگر خودت می خونی تو یکی از پست ها بگو که دل ما هم نشکنه!
راستی تو گزارش ها از شریعتی - معلم شهید - می گی و چه کار خوبی می کنی. (با گزارش حج یه حال عجیبی پیدا کردم که از حج دکتر هم خوندی) ولی احساس می کنم یه چیزایی رو از شریعتی - و از چیزای دیگه - می خوای بگی ولی نمی تونی!
ارسال شده توسط علی | January 8, 2008 12:45 AM
ارسال شده در January 8, 2008 00:45
خوش به حال غنچه هاي نيمه باز
بوي باران بوي سبزه بوي خاك
شاخه هاي شسته باران خورده پاك
آسمان آبي و ابر سپيد
برگهاي سبز بيد
عطر نرگس رقص باد
نغمه شوق پرستو هاي شاد
خلوت گرم كبوترهاي مست
نرم نرمك مي رسد اينك بهار
خوش به خال روزگارا
خوش به حال چشمه ها و دشت ها
خوش به حال دانه ها و سبزه ها
خوش به حال غنچه هاي نيمه باز
خوش به حال دختر ميخك كه مي خندد به ناز
خوش به حال جام لبريز از شراب
خوش به حال آفتاب
اي دل من گرچه در اين روزگار
جامه رنگين نمي پوشي به كام
باده رنگين نمي نوشي ز جام
نقل و سبزه در ميان سفره نيست
جامت از ان مي كه مي بايد تهي است
اي دريغ از تو اگر چون گل نرقصي با نسيم
اي دريغ از من اگر مستم نسازد آفتاب
اي دريغ از ما اگر كامي نگيريم از بهار
گر نكويي شيشه غم را به سنگ
هفت رنگش ميشود هفتاد رنگ
يه پيشنهاد :مطالب زيباتون را به همراه عكس تو سايت بزارين چون بهتر حس رو منتقل مي كنه
اگه دوست داشتين از قصرت بيرون بيا وبه كاله ي حقيرانه ي من نظري كن.
ارسال شده توسط سام | January 8, 2008 1:13 AM
ارسال شده در January 8, 2008 01:13
سلام آقای نجف زاده
سورت سرمای دی بیدادها می کرد
وچه سرمایی
چه سرمایی ...
حداقل توی شعر اخوان یک قهوه خونه هست که بتونی بهش پناه ببری و هشتمین خان رستم رو گوش کنی .
چرا توی هر چیز زیبایی دنبال تلخی هاش هستین؟؟؟
امروز به خاطر اولین برف امسال خیلی خوشحال بودم ولی باز مطلب شما باز یادآوری بیچارگی خیلی ها باز یاد اون بچه ای که "کفش هاش سوراخه" واون بچه گدایی که با یک 200 تومنی توی دستش وقتی از ترس پدرش برای اینکه پولی که درآورده بوده کم بود و شب توی پمپ بنزین خوابید ودیگه هیچ وقت بیدار نشد ،لبخند آدمو می خشکونه .
البته حالا با همین پنج سانت برفی که توی بیرجند اومد تمام اتوبوس ها تعطیل کردن وهمینطور تاکسی ها ،خیابونا یخ زده ومردم سرگردون خیابون(دارین تدابیر اتخاذ شده رو؟؟؟)
راستی الان برنامه 90 داشت با اون سربازی که چشماشو از دست داده صحبت می کرد وقتی گفت : "من فقط چشمامو می خوام" نتونستم جلوی اشکامو بگیرم .
از همین جا از همه می خوام برای سلامتیش دعا کنن ...
پنج شنبه 2تا امتحان دارم "مهندسی نرم افزار و اسمبلی" جفتش سخته ،التماس دعا...
من هنوز در حال ترکم!!!!
موفق باشید.
ارسال شده توسط آ.حسن پور | January 8, 2008 1:46 AM
ارسال شده در January 8, 2008 01:46
سلام دوست عزيز
با مطلبي تحت عنوان « احمدرضا احمدي و موج نو » به روزم
احمدي از شاعراني است كه به خاطر جريان سازي در شعر معاصر قابل دقت نظر و بررسي است پيشنهاد او در كتاب « طرح » هر چند براي ادبيات فصل تازه اي نبود ( قبل از او هوشنگ ايراني دست به تجربه هايي در بي وزني ، ايجاد اشكال در فهم مفهوم ، سكته هاي خوانشي ، بازي هاي زباني و گريز از سلطه شعر ممكن زده بود ولي تداوم نداشت ) اما هسته اصلي جرياني را ساخت كه بعد ها به نام شعر « موج نو » قسمت اعظمي از ادبيات معاصر را با خود درگير كرد .
.
.
.
بي ترديد هر نگاهي در تلاقي با ديدگاههاي ديگر است كه منتج به نتيجه مي شود پس منتظر شنيدن(ديدن)ديدگاههاي شما هستم.
پيروز باشيد
ارسال شده توسط مجيد قباديان سوادكوهي | January 8, 2008 1:48 AM
ارسال شده در January 8, 2008 01:48
نمیدانم چرا . اما احساسم را بدرقه نمیشوی. با خیال تمام تازه واردان من را هم نگاه میکنی. عادل یک جمله خنده در را در نودش گفت. بین کسانی که بیننده برنامه بودند و اس ام اس دادند غرعه کشی میکنیم. تو هم شاید آخر سال این را بگویی. مشخصاتم را فارسی نوشتم که یک وخت به حروف اجنبی چشت آدت نگیرد. آقای شبیه به حاجی.
رنگواره ام را بخوان و نثارم صلواتی بفرست چون من هم خواهم رفت، بسان برگان در پاييز و باز خواهم آمد چونان برگان در بهار. برگ همان برگ است، سبز است و بزرگ اما انگار در غم پاييز کمی پخته تر به نظر می آيد
ارسال شده توسط بهنامترین | January 8, 2008 2:45 AM
ارسال شده در January 8, 2008 02:45
بسم الله الرحمن الرحیم
کجا بردند؟ کجا میبرند؟
دو خیابون، نه دو کیلومتر، نه بیست کیلومتر اونطرفتر پیاده میکنن. آیا بردند جایی که یسقف بالای سرشون باشه؟ یا کمی از درد دلشون تسلی پیدا کنه؟
من که نمیدونم، اما امیدوارم کشورمون توی این ضمینهها هم پیشرفت کنه؟ آیا فقط پیشرفت باید صنعتی باشه؟
ارسال شده توسط علیرضا حسینی | January 8, 2008 3:49 AM
ارسال شده در January 8, 2008 03:49
با سلام خدمت كامران نجف زاده ي عزيز
شما شايد استعداد خوبي در شعر نداشته باشيد ولي يك خبرنگار ماهر هستيد.
براتون يه اييمل فرستادم اگر امكان داره بخونيدش به همين ادرسي كه اينجا نوشتيد.
لطفا شما حداقل حرف مارو به گوش مسئولين برسونيد
ارسال شده توسط پيام | January 8, 2008 6:15 AM
ارسال شده در January 8, 2008 06:15
این دولت کثیف داره از مردها برای مهریه باج و مالیات می گیره ( در حالی که این زن است که صاحب پول می شه و اگه قراره کسی برای مهریه مالیات بده ، زن است ) حالا تو احمق داری شعر می نویسی ؟
ارسال شده توسط الف ی و | January 8, 2008 8:23 AM
ارسال شده در January 8, 2008 08:23
خيلي خوب و قشنگ بود
من شخصا از شعر هاي قافيه دار خوشم نمياد
شعر شما خودتونه ... بدون تظاهر
موفق باشين
ارسال شده توسط shadi | January 8, 2008 8:42 AM
ارسال شده در January 8, 2008 08:42
سلام خيلي قشنگ بود به دلم نشست !
ارسال شده توسط فاطمه | January 8, 2008 8:50 AM
ارسال شده در January 8, 2008 08:50
سلام داداشي من...
خوبي؟ شعرت خيلي قشنگ بود. بدون رودرواسي ميگم. من با كسي تعارف ندارم. اگه از چيزي خوشم نياد به راحتي عنوان ميكنم. راستي اون شب بعد از مدتها از شبكه يك خبر 19:15 ديدمتون. توي جشن عروسي يكي از همكاراتون بودي. خيلي بامزه شده بودي با اون سر از ته تراشيده. اميدوارم خدا نصيب ما هم بكنه بريم زيارت. دوستت دارم داداشي مهربونم...
طرفدار هميشگي شما مريم گليييي از اهواز...
ارسال شده توسط مريم گليييييي | January 8, 2008 8:59 AM
ارسال شده در January 8, 2008 08:59
سلام...
شرمنده به خدا منی که هر روز میومدم اینجا الن به خاطر ان امتحانا نمیتونم زیاد بیام... واسم دعا کن حاجی...
این شعرای تو خیلی هم قشنگه قافیه و ردیف تداره خوب نیمایی دیگه به قولی امروزیه.... نه مثل شاهنامه....در ضمن خیلی هم قشنگه.... اونایی که واسه شعرت به به و چه چه میکردن راستی راستی میگفتن نه واسه دل خوشیه تو....
مواظب خودت باش و ایشالا آدم برفی عمرت هیچوقت آب نشه....
ارسال شده توسط یاسمن | January 8, 2008 9:17 AM
ارسال شده در January 8, 2008 09:17
سلام
بخدا باور کن من اصلا بازیگر خوبی نیستم که بخوام فیلم بازی کنم و نوشته ای که قشنگ نیست رو بگم قشنگه . ولی این شعرتون هم قشنگه و هم واسه اون سن و سالتون خیلی هم موزون و آهنگین .
نه نبوغ و استعدادتون از سالیان قبل بالقوه در درونتون بوده . خدا رو شکر که بالفعلش کردید .
موفق باشید
ارسال شده توسط رویا | January 8, 2008 10:08 AM
ارسال شده در January 8, 2008 10:08
من دلم میخواهد:
خانه ای داشته باشم پر دوست
کنج هر دیوارش دوستانم بـنشینند آرام
گل بگو گل بشنو
هر کسی میخواهد:
وارد خانه پر مهر و صفامان گردد
شرط وارد گشتن شستشوی دلهاست
شرط آن داشتن یک دل بی رنگ و ریاست
بر درش برگ گلی میکوبم و
به یادش با قلم سبز بهار مینویسم
ای یار خانه دوستی ما اینجاست
تا که دیگر نگوید سهراب:
خانه دوست کجاست
٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬
ارسال شده توسط arghavan and soheil | January 8, 2008 11:54 AM
ارسال شده در January 8, 2008 11:54
سلام.خسته نباشی
من یه وب دیگه زدم
برو موضو عش شاید جالب باشه
نظر بده میخوام ببینم این وبک موفق میشه به نظرت؟
www.hovalsatar.blogfa.com اینم ادرسش
منتظرماااااااا[گل][بدرود]
ارسال شده توسط alireza | January 8, 2008 12:34 PM
ارسال شده در January 8, 2008 12:34
سلام.مگه چهارده سال پیش هم کسی بود که نوای بی نوایی سربده و......شهرداری بیاد وچنگی به دلش بزنه؟
راستی اون موقع ها هنوز لبوفروشها لبو رو داغ داغ میفروختن؟!!
ارسال شده توسط لیلاوزینی | January 8, 2008 3:44 PM
ارسال شده در January 8, 2008 15:44
سلام
من کامنت گذاشته بودم ولی سند نمیشههههههههههههههههههه.
ما اینجا گاز نداریم با شعرت نمیگم خدایی نکرده شعرت بد بود اتفاقا توصیفت خیلی هم قشنگ بود اما قندیل بستمممممممممممممممممممممممممممممممممم!
وایی که دارم یخ میزنم یکی به داد ما برسه.
ارسال شده توسط bermooda | January 8, 2008 3:53 PM
ارسال شده در January 8, 2008 15:53
حس سبز امنیت...
چون چتری ماندگار در زیر انبوه - انبوه سیاهی ها ،
حس آبی آرامش...
چون ردپای مانده بر برف های سپید تنهایی،
حس خاکستری نداشتن...
چون سکوت گمشده در لحظه ی آخر ...
پنهان در تبسمِ خشکِ رفتن!
*
حس ظریف انسانیت ،
حس لطیف زن بودن،
حس غریب من...
...
چون حس خشکیدن برگی ست در جنگل ِاجبار!
شاید که تنها خواستم چیزی گفته باشم... گرچه هنوز فکر می کنم که سکوت؛ ناب ترین فریاد ماست.
ارسال شده توسط هلیا | January 8, 2008 4:27 PM
ارسال شده در January 8, 2008 16:27
به به
به به
چقدر قشنگ بود
ارسال شده توسط سحرحر | January 8, 2008 5:00 PM
ارسال شده در January 8, 2008 17:00
salam khedmate aghaye khabarnegar
shereton garche ghafie nadare vali mafhom dare vase haminam tashvigheton mikardano migoftan bah bah
manam migam vaghean bah bah be ghalame ghashangeton
khaheshan be maham sar bezanid
khoshhal mishim
omidvaram rozaye ghashange barfiton be garmy separy she.
yadeton nare man montazeretonam
bye
ارسال شده توسط mohebba | January 8, 2008 5:30 PM
ارسال شده در January 8, 2008 17:30
قرن ما روزگار مرگ انسانيت است..سينه دنيا زخوبي ها تهي است...صحبت از آزادگي پاكي مروت ابلهي است...خواهش مي كنم يه گزارش ناب از فقر بگيرين راستي اگه من تصاويرشو بگيرم استفاده مي كنين؟
ارسال شده توسط سميرا | January 8, 2008 5:38 PM
ارسال شده در January 8, 2008 17:38
سلام داداشی
دلم براتون خیلی تنگ شده
ارسال شده توسط کیمیا | January 8, 2008 5:49 PM
ارسال شده در January 8, 2008 17:49
سلام
خسته نباشید
به نظر من که بسیار زیبا و با معنی بود
موفق باشید
خدانگهدار
ارسال شده توسط علی 365 | January 8, 2008 5:53 PM
ارسال شده در January 8, 2008 17:53
شعرتان تصویر بود ...
همیشه دوشت داشتم بدانم آدمی که گزارش هایش این گونه حسی است فقط در تلویزیون احساساتی است یا زندگی اش هم مثل گزارش هایش است؟
خوشحالم که جوابم را گرفتم.
ارسال شده توسط نازیلا دلیرنیا | January 8, 2008 6:37 PM
ارسال شده در January 8, 2008 18:37
جاي شاعران با وزن و قافيه خالي است!
ارسال شده توسط عليرضا | January 8, 2008 6:50 PM
ارسال شده در January 8, 2008 18:50
خوب بود واقعا به به ولی تو این سرمای زیر 30 درجه اگه اتقام گرم بود بیشتر می چسبید
ارسال شده توسط azad | January 8, 2008 6:53 PM
ارسال شده در January 8, 2008 18:53
سلام
اين شعر رو قبلا گفته بودبم
ديدم بي ربط نيست براتون نوشتم
شاپركا گريه كنيد بهار مي ره خزون ميشه
باداي سرد بي كسي تو كوچه ها وزون ميشه
شاپركا زار بزنيد زمستون از راه مي رسه
گلدونك خونه ي ما دوباره جاش تو قفسه
شاپركا هق هقتون همره آواز منه
به ساز اين شكسته دل دوباره زخمه مي زنه
شاپركا اشكاتونو باپشت دست پاك نكيند
نگيد بهار تموم شده قلباتونو خاك نكنيد
دوستدارشما
فاطمه
ارسال شده توسط فاطمه (ردپاي بارون) | January 8, 2008 7:15 PM
ارسال شده در January 8, 2008 19:15
سلام
خوش به حال شما که حاجی شدین .
خیلی قشنگه که وقتی برای عمره دانشجویی ثبت نام میکنن یه دفعه به دلت بیافته که تو هم برو ثبت نام کن و درست دقیقه نود بریو با هزار بدبختی ثبت نام کنی
خیلی قشنگه که وقتی هیچ امیدی نداری که اسمت در بیاد, بین اون همه دانشجو اسمت برای حج در بیاد .همه اینا انگار یه خواب بود برای من .تازه فهمیدم خدا چقدر بهم نزدیکه, چقدر قشنگ آدمو غافلگیر میکنه ...
اما حالا ....
خیلی سخته بعد از اینهمه خوشحالی و ذوق کردن آه در بساط نداشته باشی که بخوای بری .اونم تو این موقع که تا 26 اگه فیش بانک و مدارکتو نفرستی اسمت حذف میشه .
خیلی سخته که بپذیری همه ذوق کردنات الکی بود .
( خدایا اگه اسمم در نمیومد سنگین تر نبودم )
بازم چقدر قشنگ غافلگیر شدم...
یه کم زیادی دلم گرفته بود ببخشید
موفق باشین
ارسال شده توسط مینا | January 8, 2008 7:46 PM
ارسال شده در January 8, 2008 19:46
يكي بود،يكي نبود
يه قصه بود يه قصه گو
قصه بجاست
قصه گو كجاست...
... تو دل من، تو دل تو، تو دل ماست.
حميد عاملي... درگذشت.
پدر قصههاي ايراني،هزار و يك شب قصههاي ايراني را براي ما به يادگار گذاشت تا بداني كه:
هرگز نميرد آنكه دلش زنده شد به عشق
دوستداران او را به محفل انسي كه به يادش برپا داشتهايم دعوت ميكنيم.
پيكرآن مرحوم روز دوشنبه 17/10/86 ساعت 9:30 صبح از محل راديو تهران صداي پايتخت واقع در ميدان ارگ تشييع و در قطعه هنرمندان بهشت زهرا به خاك سپرده شد.
و مراسم ختم روز چهارشنبه مورخ 19/10/86 از ساعت 14 الي 15:30 در مسجد بلال صدا و سيما برگزار خواهد شد.
منتظر حضور گرمتان هستيم...
به اميد ديدار.
ارسال شده توسط روياي نيمه تمام | January 8, 2008 7:55 PM
ارسال شده در January 8, 2008 19:55
دیباچه عشق و عاشقی باز شود
دلها همه آماده پرواز شود
با بوی محرم الحرام تو حسین
ایام عزا و غصه آغاز شود
التماس دعا برادر مهربانم در ایام محرم
ارسال شده توسط فاطمه قهری *** محکم | January 8, 2008 9:05 PM
ارسال شده در January 8, 2008 21:05
سلام شعر قشنگي بود
كم كم ككه برفها آب ميشوند سفيد رنگ آرزو هاي تو بود
ارسال شده توسط باران7 | January 8, 2008 9:54 PM
ارسال شده در January 8, 2008 21:54
شعررو كه خوندم دلم گرفت نميدونم چرا مخصوصا قسمت اخرش!
ارسال شده توسط ازنين | January 8, 2008 10:30 PM
ارسال شده در January 8, 2008 22:30
سلام آقاي داداش كامران.
عالي بود. شعرتونو ميگم.
ممنون.
شب خوش.
ارسال شده توسط پريسا موسوي | January 8, 2008 10:56 PM
ارسال شده در January 8, 2008 22:56
سلام .هر چند که آدم فکر میکنه نباید دل شما رو شکوند هنوزم.....امامطمئن باشید این شعر خوبه برای بچه به اون سن...اگه تشویقهای اون موقع نبود....راستی از شعرهای امروزتون هم برامون بزارید....مهم نیست بی قافیه یا نو یا .. .
ارسال شده توسط طیبه پاکدل | January 8, 2008 11:09 PM
ارسال شده در January 8, 2008 23:09
فقط اینو میتونم بگم که زندگیرو با همه ی بالا و پایینش باید پذیرفت.کاریشم نمیشه کرد .یا حق
ارسال شده توسط سید مجید مظلوم | January 8, 2008 11:21 PM
ارسال شده در January 8, 2008 23:21
سلام چرا همه همیشه عادت دارن از شما تعریف کنن... البته شعر بامزه ای نوشته بودین ولی به پای هومن نمی رسه...
ارسال شده توسط آدمیزاد | January 9, 2008 12:24 AM
ارسال شده در January 9, 2008 00:24
دوباره سلام
«خيزيد و خز آريد كه هنگام خزان است»
پوشيدن خز، لازمهاش پول كلان است
آن پالتوي پوست كه ديروز خريدي
ديشب ز مُد افتاده و توي چمدان است
آنان كه ندارند به كف ثروت يامفت
گر جبة متقال بپوشند گران است
فرق من و ارباب همين مطلب جزئي است
او را غم خز باشد و ما را غم نان است
از بس كه به شلوار، زدم وصلة صدرنگ
«گويي به مثل، پيرهن رنگرزان است»
برخيز كه سرما نخوري اي بدن لخت
«باد خنك از جانب خوارزم وزان است»
اي رهگذران، صورت زردنبوي من نيست
«اين برگ رزان است كه بر شاخ رزان است»
از حسرت ديدار به و سيب و گلابي است
آبي كه مرا از لب و از لوچه روان است
تا من دو عدد خربزه، كش رفتم از اين باغ
«دهقان به تعجب سر انگشت گزان است»
تخريب كلام شعرا، كار «فلاني» است
«نه كار فلان بن فلان بن فلان است!»
هنگام خزان از مجلهً گل آقا
__________________________________
راستی یک نکته جالب ،روستای عموی حسن گاز داره ولی شهر ما نه تنها لوله کشی گاز نداره بلکه 2 هفته میشه که کپسول های خالی مردم ،سر سیاه زمستون ،رو دستشون باد کرده .
یعنی میشه یه روزی ما بگیم "حسن شهر ما گاز داره حسن" ،چه توهّمی!!!!!!!!!
دوباره موفق و موًید باشید.
ارسال شده توسط آ.حسن پور | January 9, 2008 12:50 AM
ارسال شده در January 9, 2008 00:50
زندگي زد،آدم رقصيد آدم رقصيد،زندگي عرق کرد. زندگي عرق کرد،آدم چاييد. آدم چاييد،زندگي تب کرد. زندگي تب کرد،آدم لرزيد. آدم لرزيد،زندگي ترک برداشت. زندگي ترک برداشت،هيچ کس درد آدم را نفهميد...
ارسال شده توسط سعیده | January 9, 2008 12:51 AM
ارسال شده در January 9, 2008 00:51
ُسلام آقای نجف زاده . اوه شرمنده . سلام حاج آقای نجف زاده !! قبول باشه زیارتتون ...
من این شعر شمارو خوندمو به به گفتم !! بعد فکر کردم نکنه منم دارم فیلم بازی میکنم . دیدم انصافا نه . فیلمم کجا بود و اصلا من بلد نیستم فیلم بازی کنم .با روزای برفی و سرد جیکار میکنید ... این روزا جون میده برا سوژه های باحالتون . مارو محروم نکنید . ممنون !!
راستی به منم سر بزنید خوشحال میشم . وبلاگ خون قدیمی هستم و وبلاگ نویس جدید !!
www.mspa.blogfa.com
ارسال شده توسط ُسنا | January 9, 2008 3:21 AM
ارسال شده در January 9, 2008 03:21
سلام
1.بازم حج مقبول و سعی مشکور حاج آقا
2.ببخشید خیلی شرمنده ام ولی از وقتی اومدین من با دیدن شما خنده ام میگیره و غیبتتونو میکنم. خب چی کار کنم خنده دار شدین.اگه میخواین نخندم یه کلاهی چیزی بذارین سرتون.بازم ببخشین.
3.من با خوندن شعر پست قبلی اول فکر کردم اشتباه تایپیه بعد گفتم نه از زبون یه معتاده غافل از اینکه...
4.این شعرتون بیتعارف عالیه.من که الان چندسالی از اون موقع شما بزرگترم نمیتونم حرف بزنم چه برسه به شعر.تازه مهم احساس لطیفی هست که شما داشتین و دارین.
5.یه چیزی در مورد برف خواستم بگم اما نشد یعنی نخواست که بشه ولی اینو تازه برام فرستادن
جلوه ي حق، عندليبان را غزل خوان ميكند
نام مهدي صد هزاران درد، درمان ميكند
مدعي گويد كه "با يك گل نميگردد بهار"
ما گلي داريم، كه دنيا را گلستان ميكند
کاش این زمستون پر از برف به این بهار ختم بشه
6.خدا حافظتون
ارسال شده توسط Batul | January 9, 2008 3:33 AM
ارسال شده در January 9, 2008 03:33
اولین باره که از این سایت بازدید میکنم. خیلی جالبه;از من یک طرفدار همیشگی ساخت. باید بگم که شما از همون بچگی بزرگ بودین!. شکر که تونستید کشف بشید.
ارسال شده توسط نگار_shakill | January 9, 2008 3:54 AM
ارسال شده در January 9, 2008 03:54
سلام..
از شما یک سوال داشتم؟
به نظر شما اگه مردم تهران مثل مردم مازندران با مشکل بی گازی روبرو میشدند رئیس جمهور مملکت میرفت
به استانی دیگه یا فورا مشکلشون رو حا می کرد؟؟؟
همون برفی که عده ای از اومدنش خوشحالن عده ای...
ارسال شده توسط مجتبی امیری اندی | January 9, 2008 5:41 AM
ارسال شده در January 9, 2008 05:41
سلام
با اجازه شما من لينک شما رو تو وبم گذاشتم تو لينک دوستان
ايشالله alwaysetun,happy باشه
خدافظ
ارسال شده توسط الياس | January 9, 2008 10:00 AM
ارسال شده در January 9, 2008 10:00
كاش ميدانستيد كه همين شعر بي وزن و قافيه را با هزاران شعر موزون عوض نخواهم كرد...
ارسال شده توسط آزاده | January 9, 2008 11:36 AM
ارسال شده در January 9, 2008 11:36
مثل همیشه تنها کسی هستی که حرفاش به دلم میشینه دایی کامران ...
ارسال شده توسط marmar | January 9, 2008 11:56 AM
ارسال شده در January 9, 2008 11:56
سلام آقای خبر نگار عزیز
شعرت قشنگ بود اون موقع هم به مردم فکر می کردی.این شعرت منو یاد روزی انداخت که .....
می خواستم برم بیرون درو که باز کردم افتادم وسط بساط یه خانم سبزی فروش...آخه شمال بیشتر خانوما سبزی می فروشن.خونه ی ما هم رو بانک ملی مرکزی یکی از همین شهراست و بالطبع وسط شهر و بهترین جا واسه دستفروشی... حالا افتادم وسط بساط سبزی و کلی عصبانی شدو و شروع کردم به غر زدن....
که چرا اینجا نشستی و اینها.وقتی راه افتادم که برم خانومه گفت کجا بشینم اینجا سایه است...
من اعنا نکردم و همش تو ذهنم بود برگشتنی به بابام بگم زنگ بزنه شهرداری.اون روز کارم کلا 20 دقیقه طول کشید و اومدم خونه توی راه مامورای سد معبر شهرداری ریخته بودن سر این بنده دهی خدا و بساطشونو جمع می کردن و حاصل یه ماه زحمت داشت می رفت تو ماشین جمع آوری زباله....اینقدر ناراحت شدم که حد نداشت.اومدم دو در دیدم خانومه هنوز نشسته.. هنوز مثل اینکه نرسیده بودن...در رو باز کردم گفتم بیا تو الانه که شهرداری چی ها سر برسن. بنده خدا جمع کرد اومد پشت در از ترس می لرزید.رفتم بیرون وقتی مامورا رفتان فرستادمش رفت ولی تو خیابون یه عالمه گردو از بساط بقیه زیر پای عابرای بی تفاوت بازی شون گرفته بود.....
ارسال شده توسط سمیرا | January 9, 2008 12:48 PM
ارسال شده در January 9, 2008 12:48
سه باره سلام آقای نجف زاده
من کنون خیلی شنگولم ،من در پوست خویشتن نمی گنجم ،با اینکه پست شما خیلی ناله است ومن هم از این ناله بهرهً زیادی برده ام در این چند روز لیکن به شدت شادمانم چون دو تا امتحان فضایی و تخیلی که فردا قرار بود داشته باشم کنسل شد.
فعلا از گداهای محترم وتمام کسانی که دارند از سرما یخ می زنند ،پوزش می خواهم که توی مودِ همدردی نیستم. فعلا این شعر را جهت همدردی از ما قبول کنید.
_______________________________
تمام خواهد شد
تمام غصه ها و بدی ها
وهر چه رنج مرا می کند فزون
تمام خواهد شد
تمام خنده های دروغین
وهر چه شب که پراکنده دامن خود را .
تمام خواهد شد
تمام صبح های روشن پرنور
ودر میان کوچه ها دوباره عطر اقاقی
اگر چه مرغ سحر را ربوده جغد
دوباره صبح سحر می رسد ز راه
که بانگ مرغ سحر تا ابد جاریست .
____________________________________
این هم یک شعر ،بی قافیه تر از شعر شما .
"معتادی که دیگه اصلا قصد ترک اعتیاد نداره"
سه باره موفق وموًید باشید.
ارسال شده توسط آ.حسن پور | January 9, 2008 12:51 PM
ارسال شده در January 9, 2008 12:51
جناب کامران فیلم بازی کردند ولی یک فیلم واقعی پس مطمئن باشید که به به هاشون از ته دل بوده .
موفق باشید :-)
ارسال شده توسط طلا | January 9, 2008 1:21 PM
ارسال شده در January 9, 2008 13:21
salam
kamran jan man az shahroodam ma inja az dirooz badazohr gaz nadarim alan saat 14 / 4shanbe ast hanoozam gaz nadarim shoma ham kheyli rahat too 20:30 migid "felan shahr ra dishab dar bi gazi be sar bord" ma bayad che kar konim bekhoda doostam mige "to hamin shahroode" ma 2ta bokhari ye shoomine va abgarmkon darim hala ma hichi nadarim ?
shoma nemitoonin hadaghel be onvane yeki az por binande faghat mitoonam begam be dademoon beresiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiid?
ارسال شده توسط jghfg | January 9, 2008 2:14 PM
ارسال شده در January 9, 2008 14:14
چه کسی می خواهد
من و تو ما نشویم
خانه اش ویران باد
من اگر ما نشویم , تنهایم
تو اگر ما نشوی
خویشتنی
از کجا که من و تو
شور یکپارچگی را در شرق
باز برپا نکنیم
از کجا که من و تو
مشت رسوایان را وا نکنیم
من اگر برخیزم
تو اگر برخیزی
همه بر می خیزند
من اگر بنشینم
تو اگر بنشینی
چه کسی برخیزد؟
چه کسی با دشمن بستیزد ؟
چه کسی
پنجه در پنجه هر دشمن دون
آویزد
دشتها نام تو را می گویند
کوه ها شعر مرا می خوانند
کوه باید شد و ماند
رود باید شد و رفت
دشت باید شد و خواند
در من این جلوه ی اندوه ز چیست ؟
در تو این قصه ی پرهیز که چه ؟
در من این شعله ی عصیان نیاز
در تو دمسردی پاییز که چه ؟
حرف را باید زد
درد را باید گفت
سخن از مهر من و جور تو نیست
سخن از تو
متلاشی شدن دوستی است
و عبث بودن پندار سرورآور مهر
آسنایی با شور ؟
و جدایی بادرد ؟
و نشستن در بهت فراموشی
یا غرق غرور ؟
سینه ام آینه ای ست
با غباری از غم
تو به لبخندی از این آینه بزدای غبار
آشیان تهی دست مرا
مرغ دستان تو پر می سازند
آه مگذار , که دستان من آن
اعتمادی که به دستان تو دارد به
فراموشیها بیپارد
آه مگذار که مرغان سپید دستت
دست پر مهر مرا سردی و تهی بگذارد
من چه می گویم , آه
با تو اکنون چه فراموشیها
با من اکنون چه نشستها ,
خاموشیهاست
تو مپندار که خاموشی من
هست برهان فرانموشی من
من اگر برخیزم
تو اگر برخیزی
همه بر می خیزند ......!!
سلام اینم مثل بقیه عالی بود!!!
خداییش باید گفت به به !!
خوش باشین!
نائب الزیاره هستیم مثل همیشه !!
ارسال شده توسط معصومه | January 9, 2008 2:24 PM
ارسال شده در January 9, 2008 14:24
وای کیهان بچه ها!چه روزایی بود که بابا برام میخرید و من التماس آبجی و مامان میکردم که داستان هاشو برام بخونن...آخرین شماره ای نگه داشته بودم رو چن روز پیش به زور از دست داداشم وقتی داشت ورقه هاشو پاره میکرد گرفتم!قشنگی شعر به قافیه و قانون های شعر گفتن نیست به قشنگی حرفهایی است به ما میگویند.
ارسال شده توسط آرام | January 9, 2008 3:16 PM
ارسال شده در January 9, 2008 15:16
من زیر برف وصدای مردی که دارد لبوی داغ می فروشد
گاهی به آسمان نگاه کن وگاهی به منی که دارم از خودم سیر می شود ...
من زیر برف وکودکی که مادرش را ...
من حال خوبی ندارم دارد برف می بارد...
ارسال شده توسط شیما | January 9, 2008 4:17 PM
ارسال شده در January 9, 2008 16:17
سلام.نوشته هايتان خيلي زيباست.حرف دل آدم را مي زند.اكثر خبرنگارها از سوژه هاي تكراري استفاده مي كنند ولي شما هميشه ابتكار به خرج داده و از موضوعات جالب و تاثيرگذاري استفاده ميكنيد.من به وجود امثال شما افتخار مي كنم.مرا به عنوان يك تازه وارد در جمع خودتان پذيرا باشيد.(حجكم مقبول حاج آقا)
ارسال شده توسط طاهره منيري شريف | January 9, 2008 6:44 PM
ارسال شده در January 9, 2008 18:44
سلام!
واقعا به اين همه ذوق و استعدادي كه درزمينه شعر سرايي داريد تبريك ميگم و به شما نيز غبطه مي خورم!
به وب من هم سر بزنيد منتظر نظرتون هستم!
ارسال شده توسط FATEMEH | January 9, 2008 7:09 PM
ارسال شده در January 9, 2008 19:09
زندگي زيباست اگرزيبابنگري خواهان شما رضا24 ساله ازا.آذ.ش .ش.مرند
ارسال شده توسط REZA KAZEMI | January 9, 2008 8:40 PM
ارسال شده در January 9, 2008 20:40
سلام
خیلی خوشحالم چون بعد 8 سال دوباره شهر ساری برف باریده ولی ......آخه این انصاف که ما اینجا از سرما قندیل ببندیم و هیچکس مشکل گاز و رفع نکنه اونم تو این برف و سرمای شدید .
ارسال شده توسط مائده | January 9, 2008 9:01 PM
ارسال شده در January 9, 2008 21:01
عاشق شعر كودكان شاعر هستم. چون يه جورايي پاك و بي غل غشه مثل دنياشون و اين پابند نبودن به وزن و رديف و قافيه هم به اين صاف و ساده و شفاف بودن قضيه كمك ميكنه و صد البته اشعار شاعراني كه مي خوان اداي كودكان رو در بيارن خيلي بي نمكه چون بايد دل صاف داشته باشي تا شعر صاف بگي و به اعتقاد من هيچ شعري عميق تر از شعر يه كودك نيست
ارسال شده توسط پارسا | January 9, 2008 9:46 PM
ارسال شده در January 9, 2008 21:46
به به ! عجب شعری
ارسال شده توسط علی | January 9, 2008 11:23 PM
ارسال شده در January 9, 2008 23:23
سلام......راسته این عکس؟
http://ksabz.net/yourlinks.asp?nlid=20441
ارسال شده توسط لیلاوزینی | January 9, 2008 11:34 PM
ارسال شده در January 9, 2008 23:34
سلام آقا تو که حرفزدنت شعر سپیده دیگه وای به حال وقتی که شعر هم بنویسی یه نگاه به کامنتای این پست بنداز شده مشاعره...
ارسال شده توسط اثنی عشری | January 9, 2008 11:55 PM
ارسال شده در January 9, 2008 23:55
سلام دوست عزیزم
وبلاگ دوستداران اسحاق احمدی " شروه خوان زنده یاد ناصر عبداللهی " آپدیت شد
" کنسرت بزرگ اسحاق احمدی دی ماه 86 بندر عباس "
منتظر حضور گرمتون هستم
موفق باشین
ارسال شده توسط دوستداران اسحاق احمدی | January 10, 2008 12:01 AM
ارسال شده در January 10, 2008 00:01
عجب صبري خدا دارد...
ارسال شده توسط مريم | January 10, 2008 8:20 AM
ارسال شده در January 10, 2008 08:20
سلام.... چطوری؟
ما هم بد نیستیم تعطیلی کم کم داره میزنه به مغز استخونمون.... این سرمای هوا و افت فشار گاز دیگه امتحانامونو میکشونه به بهمن....!!!
مواظب خودت باش تو این هوای سرد سرما نخوری...
خدا تو را حافظ...
ارسال شده توسط یاسمن | January 10, 2008 8:50 AM
ارسال شده در January 10, 2008 08:50
سلاممممممممممممممم دایی کامران
چطوری؟
زیبا بود.
راستی دایی ببخشید نیستم دارم امتحاناتم رو میدم
کامبیوتر خونه رو برداشتم
الان کافی نتم امیدوارم موهات سریعتر در بیاد تو این سرما تا بعد
ارسال شده توسط حوریا | January 10, 2008 9:32 AM
ارسال شده در January 10, 2008 09:32
salam
fararesidane moharam ro be hame tasliat migam
az hameye kesai ke az in weblog didan mikonan mikham ke tu in shaba ba qalbaaye saafi ke daran va3 ye mariz 2a konan
ye javune 30 saale ke taze ali asgharesh yad gerefte bege baba
..........
biayn tu hamin shaba shefaaye babaye ali asgharo az khoda bekhaym
mamnunam az hame
ارسال شده توسط maryam | January 10, 2008 10:12 AM
ارسال شده در January 10, 2008 10:12
آخي!
ارسال شده توسط من | January 10, 2008 10:50 AM
ارسال شده در January 10, 2008 10:50
سلام حاج آقا
فرا رسیدن ایام محرم الحرام و شهادت مولا حسین بن علی (ع) رو خدمت شما و خانواده محترم تسلیت میگم.
ای دل ای دل ای روزگار
دل من کربلا میخواد
دیگه تو این شهر گناه
نفسم بالا نمیاد
به روزم و منتظر حضور پر مهر شما برادر خوبم
واسمون دعا کن تو ایام مخصوصا موقعی که زیارت عاشورا میخونی دلت شکست اشکی جاری شد ما را فراموش نکن حاجی
محتاجیم به دعا
یا علی
ارسال شده توسط کیمیا | January 10, 2008 11:20 AM
ارسال شده در January 10, 2008 11:20
vay ye modat nabudam terekundi kamran.e yadam raft hajet ghabul man faghat tu 20:30 mididamet in modat nemiduni avalin bar bad az inke az make umadi didamet ......dashtam az zogh mimordam man alan beram baz barmigardam
ارسال شده توسط مینا | January 10, 2008 11:37 AM
ارسال شده در January 10, 2008 11:37
سلام داداش كامران شاعر خودم !!
خوبي داداشي؟!!مراقب خودت باش هوا خيلي سرده !!
منم وقتي بچه بودم خيلي شعر مي گفتم اتفاقا از طرف مجله ي بچه ها گل آقا برام نامه اومد و مجله ي دوست هم شعرمو چاپ كرد...ولي الان ديگه...نمي تونم ..
شايد هم بتونم ...در هر صورت حسش نيست...!!
يكي از نوشته هام هم توي كتاب "سلام آقاي اندرسن چاپ شده "!!
همين ...
اينم شعرم ...
امروز من ديدم
درآسمان شهر
***
پرستو هاي خوب
بسيار هم كوچك
***
با ديدن آن ها
خوشحال من گشتم
***
انگار كه دنيا
دادند بر دستم
***
چشماني چون شب
بال هايي نازكتر
***
سياه رنگ بودند
زير بدن جون برف
***
بسيار تند رفتند
از بام شهر ما
***
مي رفتند و مي رفتند
تا بيكران تا فراز
***
مجله ي دوست شماره ي 46
البته الانم حس شعر نو يه جورايي قلقلكم ميده !!
همين ديگه...
فعلا
شاد و خوشحال باشيد
ارسال شده توسط سارا نصيريان | January 10, 2008 1:12 PM
ارسال شده در January 10, 2008 13:12
انچه از دل برارد لاجرم بر دل نشیند
ارسال شده توسط مهدی حسین زاده | January 10, 2008 1:55 PM
ارسال شده در January 10, 2008 13:55
مملکت باحالی داریم نه؟! یک برف و کل زندگی ها تعطیل ،وزیر نفت میگه ما قطعی گاز نداریم ولی لز گوشه و کنار خبر میرسه مردم دارند می لرزند.اگه خودشون هم این مشکل رو داشتند اینقدر طولانی میشد؟بریم خدا رو شکر کنیم کانادا نیست وگرنه شش ماه سال به خاطر برف تعطیل بودیم بقیه ایام هم که خدا را شکر تعطیلات رسمی بود .
در پناه حق
یا علی
ارسال شده توسط maryam | January 10, 2008 2:31 PM
ارسال شده در January 10, 2008 14:31
سلام خوبید حاج آقا؟ شعرتون که فوق العاده بود.می خوام یه چیزایی بگم ...نمی دونم می ذاریدش تو وبتون یا نه ولی حتی اگه هم نذاریدش برام مهمه که خودتون بدونید:
تا حالا شده به خاطر گرمای زیاد جایی تعطیل بشه؟ شما تا حالا تو گرمای بالای 50 درجه بودید؟ مثلا 57 درجه؟ به نظرتون اگه تهران همچین هوایی باشه چی می شه؟ بله مسلمه تعطیل می شه .جالبه تابستون که می شه باهاشون مصاحبه می کنن تو تلویزیون بعد می گن:" امسال هوا خیلی گرمه" بعد تو هواشناسی خیلی بخواد دماشو زیاد نشون بده میاد رو 38. درسته من تهرانی نیستم ولی چون تابستون همش تهرانم می دونم حتی ساعت 4 ظهر از خونه بریم بیرون هوا قابل تحمله . اگه کسی تو اهواز بخواد این کارو بکنه می گن یارو دیوونس...فکر می کنید تو اخبار همچین موقعی دمای اهوازو چند نشون می دن؟ تا حالا دیدید بالای 49 درجه بزنن؟ نه نمی زنن .چون اگه بزنن مجبورن تعطیل کنن و چرا تعطیل نمی کنن؟ چون اگه شرکت نفت اهواز یا ملی حفاری یه روز تعطیل بشه کار اداره های تهران لنگ می مونه.همین تهرانی هایی که ادعاشون می شه از همه بالاترن در صورتی که ساکن یه کلان شهر بیش نیستن .همینایی که وقتی می خوان کسیو تحقیر کنن بش می کن شهرستانی هستی؟ در صورتی که نمی دونن هر چی امکانات دارن از همین شهرستانی هاست.یه بار تو کانون زبان تهران بودم به عنوان دانش آموز مهمان و مسلما بچه ها می دونستن مال تهران نیستم خیلی جالب بود که پشت سریم داشت به بغل دستیش می گفت:" دیدی این شهرستانیا رو چقدر عقده ای هستن؟اصلا همش دلشون می خواد به آدم بچسبن من که اصلا نمی تونم تحملشون کنن" و من خیلی برام جالب بود که یه آدم فقط به صرف اینکه ساکن پایتخته اینقدر مغرورباشه. خواهرم تعریف می کرد تو دانشگاه داشتن در مورد یکی حرف می زدن می گفتن:" فلانیو دیدی چقدر منگله؟ فکر کنم شهرستانیه..." حقیقت تلخیه نه؟ نمی دونم چرا ولی حتی صدا و سیما هم دیگه افتاده تو خط. اهل فیلم دیدن هستید یا نه.؟ ماه رمضون 3 سال پیش یه سریال می داد در مورد خانواده ی هاشم آقا که تازه اومده بودن تهرانی بشن ولی چون مشکلاتی داشتن می خواستن برگردن اما دخترشون می گفت"من می خوام بمونم به خاطر اینکه دوست دارم بچم با فرهنگ بشه." یعنی هرکی شهرستانیه بی فرهنگه...؟یا موقعی که می خوان کسیو تو نقش یه آدم جنوبی نشون بدن حتما عبا سرش می کنن پوستشو سبزه می کنن و بش می گن با لهجه ی عربی حرف بزن. و اگه توجه کرده باشید همیشه یه جنوبی آدمی قدیمیه که از چیزای جدید هیچ چی حالیش نمی شه و به خاطر همین موقعی که ما میریم تهران اگه کسی بفهمه از اهوازیم می گه عربید؟ می گیم نه! می گه چرا عبا سرتون نیست چرا لهجه ندارید چرا سبزه نیستید ؟ و حتی اگه لهجه هم نداشته باشیم پشت سرمون می گن وای چقدر لهجه داشت! در صورتی که خودشون به "چیدن" می گن "چیندم" به "زَمین" می گن :" زِمین" به "پاشیدن" می گن " پاچیدن" به "نردبون" هم میگن "نوردبون" و.....
حرف درجه حرارت بود که گفتم تو اخبار می زنن 49 که بالای 50 نره اما من به چشم خودم دیدم که وقتی ماشینو روشن می کردیم دما رو57 نشون می داد!تازه اولای تابستون بود . مرداد ماه که نبودم دیگه خبر ندارم....
30 اردیبهشت بود که هوا اینقدر خاکی بود که موی مشکی قهوه ای روشن دیده می شد .به خدا اغراق نیست. براتون رو قرآن می زنم. عینک من اینقدر خاکی بود که نمی تونستم درست ببینم ودستمالی که تو جیبم بود خاکی تر از اون خنده دار بود هیچ چی پیدا نمی شد که من این عینکو پاک کنم! آسمون قهوه ای بود اینقدر تاریک بود که چراغا تو خیابون روشن شده بود . بازم تاکید می کنم که اینا عین حقیقته . خب آخه این هوا مشکل برا ریه درست می کنه تنفسو مشکل می کنه و....هزارتا مشکل دیگه. حرف من اینه: من می دونم بعد از برف زمین یخ زده و راه رفتن خیلی خطر ناکه اما هوای بالای 50 درجه هم خطر مرگ داره اینو درک می کنید؟ ما هم به همون اندازه حق داریم تعطیل باشیم. رئیس جمهور محترم برای رفاه حال تهرانیا 4 روزو پشت سر هم تعطیل می کنه ولی استاندارش حتی بش از این گرما و خاک خبرم نمی ده .خودشم موقعی که میاد اهواز به خاطر قدم مبارکش 2 دفعه بمب می ذارن کلی آدم کشته می شن.برا دفعه ی سوم که بالاخره اومد کلی حرف زد و شعار داد به هیچ کدومم عمل نکرد.آقای نجف زاده بیشتر ثروت ایران تو خوزستانه 8سال جنگ تو این منطقه بوده! اون وقت سالگرد آزادی خرمشهر یه جشن کوچولو تو خرمشهر می گیرن بعد آبنمای موزیکالو تو تهران افتتاح می کنن! خنده داره . کتاب جغرافی استان سال دوم دبیرستان خوزستانو اگه ورق بزنید دردناک ترین قسمتش اونجاییه که نوشته اثرات جنگ تحمیلی در خرمشهر و آبادان و بعد جای تیر رو دیوار نشون داده! خب آخه این یه درده که بعد از این همه سال یه قدر برا ترمیم اینا برداشته نشه و بعد بیان تو دیدنی های استان بنویسن!چغازنبیل ِ شوشتر چهارمین اثر بین المللیه !و هیچ رسیدگی بش نمی شه اصلا انگار که نه انگار .خوزستان جزو استانای ایرانه. هرچی ما پس رفت می کنیم تهران بیشتر پیشرفت می کنه . تو اهواز اگه بخوایم بریم بیرون از کمبود مکان تفریحی می مونیم کجا بریم؟ اما تهران از ازدیادشون آدم می مونه کجا بره...اینه حقه خوزستانیا ؟ که از مردم گرفته تا صدا و سیما تحقیرشون کنه؟ این مجریا هم که انگار دارن تو شبکه تهران برنامه اجرا می کنن وقتی از برف حرف می زنید یه ذره هم یاد ما بکنید که امسال 1ماه پیش فقط 1 روز بارون اومد بعدش دیگه هیچ چی...
کیه که به این چیزا توجه کنه ؟ درد و دل بود...خیلی حرف زدم .. خداحافظ
ارسال شده توسط مهسا | January 10, 2008 2:40 PM
ارسال شده در January 10, 2008 14:40
سلام
خودمم نمي دونم اومدم نظر بدم كه چي بگم؟؟؟؟؟؟
اما دوست داشتم ...
خوبيد؟
خبر نگاري چه حسي داره؟
شما نامبر 1 هستيد ... اين واقعيته ...
منم خيلي از طرز اجراي شما خوشم مياد ...
خوشحالم يه جايي هست كه با مردم ارتباط داريد..
هنوز يادداشت هاتون رو نخوندم اما مطمئنم كه فوق العاده ست ...
راستي!!! شما جواب اين نظرات رو ميديد؟ كاش جواب بديد ... من آدرس وبلاگم رو گذاشتم ...
.
حجتون هم قبول ... واسه مردم ايران دعا كرديد؟
.
مي خوام برم نوشته هارو بخونم پس ...
خدانگهدار!!!
ارسال شده توسط ميديا ! | January 10, 2008 2:53 PM
ارسال شده در January 10, 2008 14:53
سلام اقا کامران
می دونی چی اهالی این وبلاگ را خوشحال می کند این که شما فقط برای "یک" بار به وبلاگاشون سر بزنی و یه نظری هم بدی و اونایی هم که وبلاگ ندارن (مثل من) براشون ایمیل بزنی . این ادمایی که میان تو وبت و برات نظر میذارن چون خیلی دوست دارن و وقتی میگن جوابمونو بده تو هم این کارو نمی کنی دلشون می شکنه ولی هیچ وقت بازگو نمی کنند و روز و شب میانو برات نظر میذارن . خودتم خوب می دونی که وبت به خاطر وجود همین بچه هاست که پرطرفدارترین معرفی شده خوب شما هم یه جوری جواب این محبتاشونو بده تا با روحیه ای بالا بیانو بهت سر بزنن .
تو خوب می دونی ما چه قدر دوست داریم ولی ماکه نمی دونیم تو چه قدر دوسمون داری اصلا دوسمون داری؟
ارسال شده توسط نرگس حسینی | January 10, 2008 3:39 PM
ارسال شده در January 10, 2008 15:39
این که وبلاگ نیست قشنگ.
این سایته
شما هنوز فرق سایت رو با وبلاگ نمیدونید.
ها ها ها...
ارسال شده توسط رضا | January 10, 2008 3:50 PM
ارسال شده در January 10, 2008 15:50
سلام .قشنگ بود.
می خواستم دیگه ازتون گله نکنم که چرا به وبلاگم نمی یاین .
حتی اگه یه سلام خالی هم بنویسین من راضیم.
نمی خوام مقایشه کنم ولی یه کارگردان محترمی هست که هر وقت من به وبلاگش می رم میاد و جوابمو می ده . البته اونم مثه شما سرش شلوغه ولی میاد....
تورو خدا دیگه بعد از این همه وقت که نیومدین این دفعه رو بیاین.
ارسال شده توسط شکوفه | January 10, 2008 4:49 PM
ارسال شده در January 10, 2008 16:49
بعضی وقت ها خوندن پیام هایی که برات میزارن خیلی جالب تر از ...موفق باشی!
ارسال شده توسط صنم | January 10, 2008 5:13 PM
ارسال شده در January 10, 2008 17:13
حاج آقا سلام.حجتون قبول.حاجی باورتون نمی شه اون شبی که توی تلویزیون دیدمتون چقدر خوشحال شدم.من از طرف دارهای پر و پا قرصتون هستم.حاجی جون اگه اجازه بدین من شما رو لینک کنم.اگه گه گاهی هم به من سر بزنید خوشحال می شم.راستی شعری که نوشتین خیلی قشنگ بود خیلی راحت می شه اون احساسی رو که داشتین تصور کرد.همیشه خوش باشین
ارسال شده توسط مریم | January 10, 2008 6:09 PM
ارسال شده در January 10, 2008 18:09
سلام. آقای نجف زاده . . این شعر هم مثل همه گزارشهای شاعرانه و شاعرانه های گزارشیتان زیباست . سربلند باشید.
ارسال شده توسط میترالبافی | January 10, 2008 8:16 PM
ارسال شده در January 10, 2008 20:16
سلام كامران خان بي معرفت ...
ديدي شما هم فقط سنگ بچه پولدارا و بي دردا رو به سينه ميزني ؟؟؟؟
حاجي شما ديگه چرا ؟؟؟؟
خوش به حال بي درداي شريف ...........
همين و بس .............
ارسال شده توسط sara | January 10, 2008 8:42 PM
ارسال شده در January 10, 2008 20:42
سلام.زمستون امسال عجب زمستوني شدها!تقريبا كل امتحانهاي دانشگاه ما تعطيل شد.به اين ميگن شانس!! آقاي نجف زاده,لطفا درباره ي آقاي احمدي نژاد و خدمات ايشون گزارشي,مطلبي,چيزي تهيه كنيد. ممنون
ارسال شده توسط طاهره منيري شريف | January 10, 2008 9:31 PM
ارسال شده در January 10, 2008 21:31
آقاي نجف زاده
سلام موضوعي را خدمتتان عرض مي كنم تا شايد اگر گذرتان به ديار ما فتاد گزارشي درباره اين موضوع تهيه كنيد.
هنگامي كه از بندر كنگان استان بوشهر به سمت جنوب مي روي چند تابلو جالب راهنماي مسير نظرت را به سوي خويش جلب مي نمايد.
بعد از حدود 10كيلومتر
تابلوي شماره 1)عسلويه45كيلومتر
بعد از حدود 25كيلومتر
تابلوي شماره2)عسلويه45كيلومتر بندر عباس 565
تابلوي شماره3)عسلويه32 بندرعباس 552
تابلوب شماره4)عسلويه20 بندرعباس501
جناب نجف زاده عزيز
همانطور كه متوجه شديد در اين مسير دو تابلوي 45كيلومتربه عسلويه داشتيم و اختلاف تابلوي سوم وچهارم براي عسلويه 12كيلومتر وختلاف همين دو تابلو براي بندر عباس51كيلومتراست!!!!!!!!!!
نكته جاب اينكه ما به وسيله كيلومترشمار ماشين توجه شديم كه كه اختلاف دو تابلوي شماره2 وشماره 4فقط 16كيلومتراست در حالي كه آقايان اختلاف اين دو تابلو را براي عسلويه25 وبراي بندرعباس 64كيلومترثبت كرده اند.
پيشياپيش از همكاري شما تقدير مي شود.
ارسال شده توسط پدرام | January 10, 2008 10:28 PM
ارسال شده در January 10, 2008 22:28
ای که مرگ سرخ رابرگزیدی تا عاشقانت را از مرگ سیاه برهانی ،
تا با هر قطرهء خونت ملتی را حیات بخشی
و تاریخی را به تپش آری
و کالبد مرده و فسردهء عصری را گرم کنی و بدان جوشش و خروش زندگی و عشق و امید دهی .
ایمان ما ،
ملت ما ،
تاریخ فردای ما ،
کالبد زمان ما ،
به تو و خون تو محتاج است .(دکتر شریعتی)
فرا رسیدن ماه خون و قیام تسلیت باد .
التماس دعا . . .
موفق و مؤید باشید .
ارسال شده توسط آ.حسن پور | January 11, 2008 12:44 AM
ارسال شده در January 11, 2008 00:44
سلام به نظر من اين شعر خيلي جالب بود.نمي خوام الكي تعريف كنم.اما واقعا قشنگ بود.
ارسال شده توسط سحر | January 11, 2008 1:22 AM
ارسال شده در January 11, 2008 01:22
سلام آقای نجف زاده عزیز
من از دوست داران شما هستم ، و قبل از هر چیز باید بگم که خیلی خوشحالم از اینکه برای شما پیغام می گذارم...
با استفاده از مکاتبه از طریق ایمیل با اخبار IT پنجشنبه شب ها ! درخواست دادم برای معرفی سایتمون که یک سایت دانشجویی فعال و آموزشی هست ...
این هفته از بد بیاری ما پنجشنبه اخبار IT پخش نشد ! گفتم بیام اینجا ، هم برای تسریع کار شمارو در جریان بزارم هم شما هم اگر وقت داشتید یه سری به سایت بزنید و خوشحال بشیم
دیگه بیشتر از این وقتتون و نمی گیرم ...
راستی ، وبلاگ قشنگی دارید ...
خوش باشید و موفق ...
www.DpiGuide.com
ارسال شده توسط احمد سمیعی | January 11, 2008 1:39 AM
ارسال شده در January 11, 2008 01:39
گوش اگر گوش تو و ناله اگر ناله من
آنچه جایی نرسد فریاد است...
به کلبه درویشی ما هم قدم بگذارید و ما را از انتقادات سازنده تان بهره مند کنید.
سپاس
دستانتان پر توان
ارسال شده توسط الهام | January 11, 2008 4:49 AM
ارسال شده در January 11, 2008 04:49
عالی بود آقای نجف زاده خوش به حال اونهایی که اون زمون شعرهای شما رو می خوندن راستی من از بیننده های پر و با قرص خبر 20:30 هستم . خوشحال می شم به وبلاگ بنده بیایی و نظرتو بگی .
ارسال شده توسط حامد رشیدی | January 11, 2008 10:29 AM
ارسال شده در January 11, 2008 10:29
سلام خیلی قشنگ بود. به به به به.الکی هم نمی گم.خیلی جدی عرض کردم.
راستی توکه تو سفرهای آقا همراهشونی ،این کتاب داستان سیستان امیرخانی رو خوندی؟من دو بار خوندم و واقعا از عمق وجودم لذت بردم.
اسم کیهان بچه ها رو اورددی،من به مامانم گفتم برای داداش کوچیکم کیهان بچه ها بخره .فکرکنم تا الان سه تا شمارشو براش گرفته باشه .البته کنار داستان راستان شهید مطهری و خیلی چیزای دیگه.دوست دارم از همبن الان به مطالعه علاقه مند بشه.کاش بشه....
منو خیلی دعا کن .این دو شبه تو هیئت دعات کردم ،از این بابت گفتم که منو نمیشناسی.ریا نیست.
یا علی و حق نگهدارت.
ارسال شده توسط ناشناس | January 11, 2008 11:41 AM
ارسال شده در January 11, 2008 11:41
به نام آرام دل ها
مي بيني گل سرخ وقتي مي خواد واسه پروانه ها جا باز كنه ديواره ي قلبش نا خواسته ترك مي خوره من يه وقتايي اونجوري دوست دارم.سلام كامران عزيزم من اولين باري است كه وارد وبلاگت ميشم و برات كامنت ميزارم اميدوارم بخوني
ارسال شده توسط سمانه حسيني | January 11, 2008 12:21 PM
ارسال شده در January 11, 2008 12:21
پس بچگیها هم با مطبوعات سر و کاری و قلمی داشتی کامران خان
ارسال شده توسط دژاوو | January 11, 2008 1:49 PM
ارسال شده در January 11, 2008 13:49
به به...ولی از اون به به ها نه...از این بابت به به ، که از همون بچگی هم ریز بین بودید و دیدتون چیزها رو طور دیگری تعبیر می کرده نه آنطور که شاید اکثریت اون رو تعبیر درست می دونند...موفق باشید که موفقیت شما ، سربلندی ماست آقای خبرنگار...امیدوارم این روزها هم که هوا بس ناجوانمردانه سرد است با دم گرم شما ، یک گزارش خوب در 20:30 ببینیم از این روزهای برفی تر از همیشه...
ارسال شده توسط بهجت توجه | January 11, 2008 7:49 PM
ارسال شده در January 11, 2008 19:49
سلام آقاکامران .چرا پست بالایی نظر قبول نمی کنه ؟
برو خدا را شکر کن که اتفاق بدتری نیفتاده.ضمنا اون چیزی که بالا میره نیت آدمهاست..حتما خودت میدونی...
ببینم این رسم برادریه در مرام شما ؟ سالی یکبار هم نباید به ما سر بزنی بامعرفت ؟
عجب داداشی هستی !
ارسال شده توسط سهراب | January 12, 2008 2:54 AM
ارسال شده در January 12, 2008 02:54
کامران جان سلام .
هزاران شکر که طوریت نشد...
نمی دونم چرا همه نظراتی که می فرستم غیب می شن...
ارسال شده توسط shab | January 12, 2008 2:29 PM
ارسال شده در January 12, 2008 14:29
سلام
آقای نجف زاده
شما واقعا یکی از بهترینایی
پرسپولیسی که هستی
پس باحال هم هستی
دمت گرم
ارسال شده توسط وحید | January 13, 2008 12:36 AM
ارسال شده در January 13, 2008 00:36
سلام آقاي نجف زاده عزيز . من از بلاگ زيباتون ديدن كردم بسيارزيبابود. خوشحال ميشم كه به من هم سر بزنيد. موفق وپيروزباشيد.
ارسال شده توسط نيلوفر | January 13, 2008 4:33 PM
ارسال شده در January 13, 2008 16:33
با سلام
راستي سال 72 من كجا بودم
هرجا بودم كودك نبودم
كه كيهان بچهها را بخوانم
خوب شد حالا لااقل ميخوان
ارسال شده توسط علي اكبري(آج) | January 14, 2008 8:20 AM
ارسال شده در January 14, 2008 08:20
با عرض سلام آقاي نجف زاده انشاء الله هميشه دركارتان موفق باشيد دوستدار شما وحيد
ارسال شده توسط vahid | January 14, 2008 2:12 PM
ارسال شده در January 14, 2008 14:12
سلام کامران عزیز.
من اولین باری است که به وبلاگ شما سر میزنم و تا الان فقط چند تا از پست های شما رو خوندم که از اونا خیلی خوشم اومد. واقعاً از شما بابت اجرای اخبار 20:30 و گزارش هایی که تهیه می کنید و مخصوصاً به خاطر مطالب جالب وبلاگتون از شما تشکر میکنم.
ارسال شده توسط فرشاد قدسی | January 14, 2008 4:14 PM
ارسال شده در January 14, 2008 16:14
به چی باید به به گفت ؟ به این همه درد ؟ یا به اشکهایی که هر شب سر سجاده ی نمازم از رو بیچارگی می ریزم ؟! به چی باید آفرین گفت ؟ به این همه بدبختی ؟ به این مصیبت هایی که باعث شده ذوق شاعری شما تو سن 14 سالگی شکوفا بشه ؟ من نمی دونم چطور می تونین تو این دنیا قشنگی ببینین؟! شاید اینقدر به خودتون تلقین کردین که زشتی وجود نداره ( یا هر چی سر مردم میاد قسمته !) که دیگه خودتونم باورتون شده !! اما من به شعر شما به به نگفتم ... اونقدر درد رو برام زنده کرد که جای آفرین گفتن نموند . ببخشید ! شاید این اشتباه من بود ! شاید این منم که توی باغ نیستم ... شایدم شما...
ارسال شده توسط asal | January 14, 2008 10:48 PM
ارسال شده در January 14, 2008 22:48
سلام آقا کامران نه بهتره بگم حاج آقانجف زاده حجکم مقبول می خواستم بگم خسته نباشی.
آقا اجراتون فوقالعاده است .می خوام در مورد لحظاتی که از جلسات آقا گزارش می گیری بنویسی .
ممنون
ارسال شده توسط hadi | January 14, 2008 11:23 PM
ارسال شده در January 14, 2008 23:23
سلام خیلی قشنگ بود از شهرهای من بیشتر قافیه داشت
راستی یه خواهشی داشتم میشه اون شهری رو که تو ماه عسل خوندین رو بنویسد
همون که می گفت من وهومن از تو بدمان می آید..
یا علی
ارسال شده توسط زهرا منصف | January 15, 2008 9:46 PM
ارسال شده در January 15, 2008 21:46
سلام
شعر جالبی بود تازه با سایت شما اشنا شدم. سایت جالب وخوبی است . از گزارشهای بسیار خوبتون ممنون.
زیارت قبول درگاه احدیت
ارسال شده توسط yas | January 16, 2008 11:15 PM
ارسال شده در January 16, 2008 23:15
سلام
متاسفانه دير سايت شما را پيدا كردم ولي الان خيلي خوشحالم. هميشه گزارشهايتون را در تلويزيون مي بينم و اميدوارم كه هميشه موفق باشيد.
ارسال شده توسط niloofar | January 27, 2008 4:02 PM
ارسال شده در January 27, 2008 16:02
سلام و خسته نباشيد
( به به )واقعا و از ته دل
ارسال شده توسط atena | February 6, 2008 10:05 AM
ارسال شده در February 6, 2008 10:05
سلام به بهترين گوينده تلويزيون
انصافا اقاي نجف زاده طرز بيانتون وجمله بندي خالي از اشكالتون قابل ستايشه .
خونواده ي ما روزايي رو كه شما مجري بيست و سي هستيد نگاه مي كنيم.خلاصه كه واقعا خسته نباشيد بازم از اجراتون ممنونم.
راستي برادر بزرگتر منم خبرنگار واونم مثل شما از پس كارش خوب برمياد
به اميد موفقيتهاي روز افزون شما در تمام مراحل زندگيتون....( نوشته شده در تاريخ8اسفند ماه كه تولدمه)
ارسال شده توسط الهه شكري | February 27, 2008 3:45 PM
ارسال شده در February 27, 2008 15:45
سلام آقاي نجف زاده .
خوشحالم كه شمااينقدر رك هستيد .نمي دونم چرا؟اميدوارم روزبه روز اجراهاتون بهتر بشه. خيرببينيد.
براي من هم دعا كنيد كه امام حسين (ع) من رو هم بطلبه . آرزومه
ارسال شده توسط asoodehrezaie | February 28, 2008 2:22 PM
ارسال شده در February 28, 2008 14:22
گداها خیلی نگران کننده هستند
از یه طرف ادم می گه متکدی هستند .اگه آبرو داشتند این کارا رو نمی کردند.اینا دریوزگریه .انا با احساسات مردم کاسبی می کنن و...
از یه طرف دیگه آدم می گه اگه واقعا محتاج باشه چی؟!اگه واقعا یتیم باشه چی ؟!اگه واقعا مجبور بوده و چاره ی دیگه ای نداشته چی؟!
می دونین واقعا تکلیف شرعی داره اما آدم نمی دونه پی احادیث بره یا اصلاح جامعه !!!!!!!!!!
ارسال شده توسط خودم | April 5, 2008 11:50 PM
ارسال شده در April 5, 2008 23:50
ولی من مثل کسانی که فکر می کردید فیلم بازی نمی کنم
واقعا زیباست و به دل می نشیند.
ارسال شده توسط مهناز و سامان | April 11, 2008 10:08 AM
ارسال شده در April 11, 2008 10:08