تو به من خندیدی
و نمی دانشتی
من به چه دلهره از باغچه همشایه
شيب را دزدیدم
باغبان از پی من تند دوید
شيب را دشت تو دید
غضب آلوده به من کرد نگاه
شيب دندان زده از دشت تو افتاد به خاک
و تو رفتی و هنوز
شالهاشت که در گوش من آرام آرام
خش خش گام تو تکرار کنان
می دهد آزارم
و من اندیشه کنان
غرق این پندارم
که چرا
خانه کوچک ما
شيب نداشت
"حميدمصدق"
***
در زندگي آدمها لحظه هايي هشت که هواي شعر به شرشان مي زند غافل از اينکه دکمه حرف صین روی کیبورد از کار افتاده ، بعدمجبور مي شوند بجايش از شين اشتفاده کنند.
نظرات (276)
شلام
ای وای فکر کنم کیبرد منم مبتلا شد؟!
وباز هم یک نوآوری دیگر از حاج آقا
ارسال شده توسط مهدیا | December 25, 2007 11:21 AM
ارسال شده در December 25, 2007 11:21
سلام
میشه اون گزارش دیشبو امشب تو 20:30 پخش کنین؟؟؟
آخه من نصفشو دیدم خیلی قشنگ بود.
خدا تو را حافظ
ارسال شده توسط ~**~سونیا~**~ | December 25, 2007 11:38 AM
ارسال شده در December 25, 2007 11:38
سلام
ارسال شده توسط مریم آقاجانی | December 25, 2007 11:40 AM
ارسال شده در December 25, 2007 11:40
سلام حاج آقای نجف زاده
مدتها بود به وبلاگتون سر نزده بودم.باور کن دیشب وقتی تو 30/20 دیدمتون جیغ کشیدم
حاجی حجتون قبول.
ارسال شده توسط دارکوب | December 25, 2007 11:55 AM
ارسال شده در December 25, 2007 11:55
این یعنی اینکه حتی اگه دکمه کیبورد خراب باشه و شعر از حالت خودش خارج بشه با یه تغییر باز هم نجف زاده ی ما از رو نمیره و کاری که دلش میخواد رو میکنه
ارسال شده توسط سحر | December 25, 2007 12:01 PM
ارسال شده در December 25, 2007 12:01
حجتان قبول . این سر براق حسابی بهتان می آید ها !!
ارسال شده توسط ایلیا | December 25, 2007 12:05 PM
ارسال شده در December 25, 2007 12:05
بسم الله
فكر كردم شعر از زبان يك معتاد گفته شده!! :)
ارسال شده توسط مهدي | December 25, 2007 12:17 PM
ارسال شده در December 25, 2007 12:17
می بینم که سر حال اومدی !!با نمکم شدی...
خدارو شکر دیگه بی حوصله نیستی.تند تند آپ میکنی!
ارسال شده توسط marYam | December 25, 2007 12:24 PM
ارسال شده در December 25, 2007 12:24
سلام
بزارید ادامش رو من بگم
ومن اندیشه کنان
غرق این پندارم
که چرا
خانه کوچک ما سیب نداشت
یا چرا باغبان پیر خبر از این
دل دلگیر نداشت
یا چرا خند ه ی تو
اثری روی من و
سیبک دزدی نذاشت
یا چرا صاحب باغ
یه درخت پر سیب
بیرون از دیواره ی باغ نکاشت
من نمی دانم که خاک
چه آشنایی با سیبک گاز خورده داشت
که کسی
حتی دست کوچک تو
آن را از خاک برنداشت
من نمی دانم گام های تو
روبه کدام قبله و بارگاه گذاشت
که کسی بعد ازتو
خبری از
سرخیه سیب باغ همسایه نداشت
دوستدارشما
فاطمه
ارسال شده توسط فاطمه(ردپای بارون) | December 25, 2007 12:43 PM
ارسال شده در December 25, 2007 12:43
سلام آقاي داداش كامران.
خيلي باحال بود.
وقتي دومين خط رو خوندم با خودم گفتم: يعني داداش كامران غلط تايپي داشته؟ بعدشم يه نگاه نكرده كه اگه غلط داره اصلاح كنه؟
بعد كه ادامه دادم ديدم مثل اينكه زود قضاوت كردم.
به خانمتون از طرف ما سلام برسونيد.و كيان رو ببوسيد.
موفق باشيد داداش.
ارسال شده توسط پريسا موسوي | December 25, 2007 12:48 PM
ارسال شده در December 25, 2007 12:48
زیبا بود.از کار افتادن دکمه ی سین کیبورد زیبا.ممنون از شما.....فعال شدید حالا که فعال شدید بیایید اون طرفا...
ارسال شده توسط طیبه پاکدل | December 25, 2007 12:55 PM
ارسال شده در December 25, 2007 12:55
و شاید سین همان شین است فرقش در سه نقطه است ...
ارسال شده توسط متین | December 25, 2007 1:03 PM
ارسال شده در December 25, 2007 13:03
آن روز "باتو" بودم
امروز "بی تو" ام
آن روز که با تو بودم، بی تو بودم!
امروز که بی تو ام با تو ام!
"حمید مصدق"
ارسال شده توسط نازنین | December 25, 2007 1:11 PM
ارسال شده در December 25, 2007 13:11
شلام
خوب شيب مي خواشته بيچاره
بايد خودت بهش مي دادي كه ندزده!!!
ارسال شده توسط .... | December 25, 2007 1:15 PM
ارسال شده در December 25, 2007 13:15
ای ول خیلی با حال بود کلی خندیدم
ارسال شده توسط نگار خانوم گل گلاب | December 25, 2007 1:25 PM
ارسال شده در December 25, 2007 13:25
باز هم سلام آقای خبرنگار...
چه زود به روز شدین و پست جدید گذاشتین...
جالب بود ، خیلی جالب بود...
با اینکه خیلی از چیزها تو زندگی نمی تونن جایگزینی داشته باشن ، اما امیدوارم بلد باشیم اگه چیزی دیگه نبود یا به قول شما از کار افتاد ، چه چیزی رو جایگزینش کنیم...
روز و روزگارتون خوش...
مثل همیشه ، نایب الزیاره هستم پیش امام رضا...
ارسال شده توسط نفیسه | December 25, 2007 1:33 PM
ارسال شده در December 25, 2007 13:33
سلام مرد لحظه ها
واقعا بد شانسی آوردی .ولی خیلی با حال نوشتی .دوست دارم فعلا....
ارسال شده توسط فرزانه | December 25, 2007 1:38 PM
ارسال شده در December 25, 2007 13:38
بیچاره حمید مصدق که معتاد نبوده که به جای سین شین بگه!
ارسال شده توسط صادق | December 25, 2007 1:45 PM
ارسال شده در December 25, 2007 13:45
سلااااااااااااااااااااااااااااااااااام
زیارت قبول
اینو دیروز یادم رفته بود بگم!
ظاهرا که خیلی خوش گذشته
بایدم خوش بگذره
چرا خوش نگذره!!!
واسه ما دعا کردی داداشی؟
اخـــــــــــــــــی!
من این شعر رو خیـــــــــــــــلی دوست دارم!
تو اکثر وب هام گذاشتمش.
اکشال نرررررررررررره
بیخیال
شیبش هم باحاله!
وایییییییییییییییییییییی
امروز رفته بودم دم دکه یهو دیدم صفحه اول به سوی افتخار یه عکس آشناست!!!
بعد جیغ زدم گفتم وای امیـــــــــــــــــــر!
هر کی اونجا وایستاده بود فهمید عکس کیه!!!!!!
این امیر کیان جیگر من چقد ناااااااااااااااازه!
اخی
قربونش برم
تپلوی من!
از ذوق دارم میترکم.
امتحانام شروع شده تا 27 دی دیگه کامپیوتر تعطیل!
چی میخواستم بگم؟؟؟
اه
باز یادم رفت!
یادم اومد میام میگم.
فعلا...
ارسال شده توسط ماجده | December 25, 2007 1:57 PM
ارسال شده در December 25, 2007 13:57
شلام داداشی
ما هم به این درد مبتلاییم!
چه کنیم!
قربانت!
دادا امین.
ارسال شده توسط محمد امین | December 25, 2007 2:04 PM
ارسال شده در December 25, 2007 14:04
سلام
اينطوري هم جالب بود...اما لااقل به جاي شين از صاد استفاده ميكرديد! اين جوري يه كم شك برانگيز شديد!!!
ارسال شده توسط الهام | December 25, 2007 2:17 PM
ارسال شده در December 25, 2007 14:17
کاش همه ی اونهایی که شیب میگفتند...کیبوردشان سین نداشت....کاش دلشان بی سین نباشد....
ارسال شده توسط لیلاوزینی | December 25, 2007 2:36 PM
ارسال شده در December 25, 2007 14:36
سلام.اقا زیارتت قبول.ما هم رو کیبوردمون سین زیاد داریم هم تو باغچه مون سیب.حالا اگه سیب می خوای بگو.مرسی.شعر زیبایی بود.اما خوندنش سخت بود.نمی دونم این کار سین و شین عمدی بود یا نه!!
ارسال شده توسط خط خطی | December 25, 2007 3:04 PM
ارسال شده در December 25, 2007 15:04
سلام حاجي كامران
راستي راستي رفتين مكه يا شايعه است
مي گن از اونجا گزارش داشتين ولي من نديدم
.
.
به هر حال زيارت قبول
حرفهاي ما هنوز ناتمام
تا نگاه ميكني
وقت رفتن است
باز هم همان حكايت هميشگي
پيش از اين كه با خبر شوي
لحظه عزيمت تو ناگزير ميشود
آي
اي دريغ و حسرت هميشگي
ناگهان
چقدر زود دير ميشود
ارسال شده توسط aylar | December 25, 2007 3:06 PM
ارسال شده در December 25, 2007 15:06
سلام
حجكم مقبول حاج آقا
ميخواستم اگر براتون امكان دارد راجع اين خطوط BRT يك گزارش تهيه كنيد .هر روز صبح ها كه ما جهت رفتن به سر كار توي اين ايستگاهها BRT مي ايستيم پدرمان در مياد.معمولا از ساعت 7/00 تا 7/40 صبح بايد بايستيم تا يه اتوبوسي كه يه كم خالي ، بتونيم سوارش بشيم. بعدشم ورداشتن دو تا ايستگاههارو يكي كردن،ما كه خودمون از كهن ميايم بايد تا ايسگاه بوعلي پياده روي كنيم هر روز صبح .
ممنونم ازت
ارسال شده توسط mahdi | December 25, 2007 3:16 PM
ارسال شده در December 25, 2007 15:16
شلام داداش كامران جووونم...
من عاشق اين شعرم. خدا بيامرزه حميد مصدق رو. عجب شعري گفت. اميدوارم هميشه موفق باشي. مواظب به خودتون باشين. راشتي من اگه اومدم كرج چطور ميتونم شما رو ببينم؟ ميشه بهم جواب بدين؟
دوشتدار هميشگي شما مريم گلييييي از اهواز...
ارسال شده توسط مريم گليييييي | December 25, 2007 3:22 PM
ارسال شده در December 25, 2007 15:22
سلام
چه باذوق
-----------
غزال اگر به كمند اوفتد عجب نبود
عجب فتادن مردست در كمند غزال
ارسال شده توسط روحي | December 25, 2007 3:37 PM
ارسال شده در December 25, 2007 15:37
سلام كامران خان
شعرت قشنگ بود... گزارشت هم قشنگ بود و اشك منو در آورد ... تو دلت خونه ي خداست ... دل كعبه ي معبود كن ...
خدا تو رو حافظ
ارسال شده توسط zahra | December 25, 2007 3:45 PM
ارسال شده در December 25, 2007 15:45
سلام
حجتون قبول. انگاری یه کم دیر رسیدم
گاهی وقتا ، درست موقعیکه میخوای واسه زندگیت برنامه بنویسی ، دکمه های عشق میشینه جای نفرت و محبت جای قهر و تو بدون اینکه متوجه باشی تند تند و پشت سر هم دکمه ها رو میزنی غافل از اینکه آخر برنامه ت یه قلب شکسته و چشمی گریون حاصل میشه .
همیشه سبز باشید
ارسال شده توسط رویا | December 25, 2007 4:06 PM
ارسال شده در December 25, 2007 16:06
کودکيم کجاست؟
آيا هنوز در من است يا رفته؟
آيا مي داند که هرگز دوستش نداشتم؟
و او هرگز دوستم نداشت؟
چرا چنين وقت صرف کرديم
که فقط بزرگ شويم و جدا شويم؟
چرا هر دو نمرديم وقتي کودکيم مرد؟
و چرا اسکلت ام دنبالم مي کند
اگر روحم سقوط کرده؟
آيا در زندگي احمقانه تر از اين هست
که پابلو نرودا خوانده شوي؟!!!
باغ زمستان/پابلو نرودا
ارسال شده توسط ــــ*پائـــــــیز*ــــ | December 25, 2007 4:09 PM
ارسال شده در December 25, 2007 16:09
حاج آقا نجف زاده اول فکر کردم شعر حمید مصدق رو از زبان یک معتاد اینجا نوشتید ولی توضیح آخر رو که خوندم کلی خندیدم پس ممنون بابت این پست پر از انرژی .
شاد باشید و شادی آفرین :-)
ارسال شده توسط طلا | December 25, 2007 4:19 PM
ارسال شده در December 25, 2007 16:19
salam
hajeton mabrok
ghabol bashe
rast migid kasike mire o onja o dark mikone masharo meneo arafaro dige hame jaie donya vasash kochiko khafe konande mishe
doa konid khoda dobare ghesmte hamamon bokone
khaili vaghte matalebetono mikhonam vali ta be hal nazar nadade bodam
vali emroz in shero ke didam goftam heife vaghean alaki az kenaresh begzaram
vaghean shere ghashange zendeie hatta age hame sinasho ba shin benevisid
roze khobi dashte bashid bye
ارسال شده توسط mohebba | December 25, 2007 4:46 PM
ارسال شده در December 25, 2007 16:46
سلام رسیدن بخیر!
ارسال شده توسط T | December 25, 2007 5:09 PM
ارسال شده در December 25, 2007 17:09
vaghean sine kibordeton az kar oftadeh?pas man ham farz mikonam sine kibordam azkar oftadeh.aghaye najafzadeh ,kheili donbale'talkhe narenj'gashtam ,ama peidash nakardam.age baratoon zahmati nisht,adreshe oon ketabfroshi ke ketabe shoma ro mishe toosh peida kard, bedin .dar zemn dishab hamamoon ghafelgir shodim .hajetoon ghabol
ارسال شده توسط nazi | December 25, 2007 5:10 PM
ارسال شده در December 25, 2007 17:10
می دونستم که بعد از این ،نوشته همه مردم ایران شین شین می افتند ............
ارسال شده توسط میترالبافی | December 25, 2007 5:22 PM
ارسال شده در December 25, 2007 17:22
وااااااااااااااااااي
حميد مصدق تو گور لرزيد!
.
.
.
.
.
.
.
اين هم يه شعر واسه آقا ... نه ببخشيد ! حاج آقا :
باران باشد ، تو باشی ، یک خیابان بی انتها باشد ... به دنیا میگویم : خداحافظ
ارسال شده توسط hajar | December 25, 2007 5:26 PM
ارسال شده در December 25, 2007 17:26
سلام چند نکته ...
1- خیلی لوس بود. وقتی آدم مجبوره بنویسه، اون هم هر چی.دیگ به حمید مصدق هم رحم نمی کنه. این دلیل پست شماست. نه هوس شعر کردن و از کار افتادن سین. درست مثل وقتی که آدم مجبوره گزارش تهیه کنه تا نون بخوره و همون حرفی رو بزنه که نانوا میگه. دیگر نانوا هم جوش شیرین می زند ...بیچاره فرهاد..
3- فقط عوض کردن لحن صدا برای اجرای خوب کافی نیست. مهران دوستی در مورد تو میگفت. بزرگی آدابی دارد...چرا رضازاده با این همه افتخار غلامرضا تختی نمی شه؟...چرا؟ یا حق.
ارسال شده توسط امیر | December 25, 2007 6:05 PM
ارسال شده در December 25, 2007 18:05
salam!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
akh jo0nam omadin!!!!!!!!!!!!!
dishab to 20:30 didameto0n
cheeghad beheto0n miyad
ارسال شده توسط nastaran | December 25, 2007 6:10 PM
ارسال شده در December 25, 2007 18:10
شلام (ببخشید سلام هنوز کیبوردم کار میکنه)
زیارتتون قبول
هنوز سر کچلتونو ندیدم
اما گزارشتونو دیدم کوتاه اما جالب
عضو جدید : مریم
ارسال شده توسط مریم آقاجانی | December 25, 2007 6:20 PM
ارسال شده در December 25, 2007 18:20
سلام حاج آقا
حجكم مقبول و سعيكم مشكور
حاجي خوشا به سعادت شايد به عزيزاني كه هنوز طعم سفر حج را نچشييده اند يه حرف ساده باشه ولي ...
شنيدن كي بود مانند ديدن
خدا به من هم نصيب كرده تا عمره مفرده را به جاي بياورم
من هم مانند شما مي خواهم يواشكي برگردم آنجا آما حجاي امكانم دارد
حاجي از خداوند مي خواهم براي انان كه قسمت نكرده قسمت كننده و براي اننان كه رفته اند چند باره نصيب كنه
حاجي چه سعادتي مي شه آدم دباره دستش به بقيع . كعبه و مسجالنبي برسه
ارسال شده توسط احسان خليل زاده | December 25, 2007 6:29 PM
ارسال شده در December 25, 2007 18:29
آقا کامران سلام
حجت قبول سعیت مشکور
خیلی دوست دارم
به وبلاگ ما هم سری بزن خوشحال میشیم
التماس دعا
ارسال شده توسط محمود رضا | December 25, 2007 7:24 PM
ارسال شده در December 25, 2007 19:24
سلام. بی معرفت اینجوری میرن حج؟هر چند قبول باشه.
ارسال شده توسط فاطمه | December 25, 2007 7:31 PM
ارسال شده در December 25, 2007 19:31
شلام حاج آقا!(n نفر نوشتن شلام، منهم تابع همون n نفر!)
خوبيد؟ خوش گذشت؟
1. اول كه تيتر "شيب" رو خوندم فكر كردم از زبون يه معتاد(!!!) شعر نوشتين!
2. كيبوردتون رو يه آزمايش ببرين! فكر كنم معتاد شدها!....از من گفتن!
3. اين "تيك" (اطلاعات مرا به خاطر داشته باش) كه هيچوقت منو يادش نمي مونه، حالا اين كد امنيتي هم اضافه شده....حاج آقا ما كامنت گذارها(!!!) فكر كنم اندكي گناه داريم!....پر كردن اينها من يكي رو حداقل دق مي ده!D:
4.سلام برسونيد.....بهار!
ارسال شده توسط بهار | December 25, 2007 8:00 PM
ارسال شده در December 25, 2007 20:00
سلام دایی
چطوری حاجی؟
بابا دست خوش از کجا فهمیدی قراره این شعرو برات بنویسم رو دست خوردم!!
پریسا {دوستم، امسال حتمآ پزشکی در می یاد} عاشق شعره شعر هم می گه جالبن این شعرو هر وقت با دبیر فیزیک داریم می نویسه رو تخته
بعد اقا هم می یاد نگاش می کنه بعد می ره می شینه باید اون لحظه باشید تو کلاس چه غوغاییه البته پریسا بدون منظور می نویسه یه وقت از اون فکرا نکنید ها ..............
دایی دیشب داشتم عکس امیر کیان رو نشون خانواده می دادم مامان گفت چشماش مثل شماست محمد {داداشم کوچکترین عضو خانواده} گفت این کی بزرگ بشه بریم باهم یه دست فوتبال بزنیم؟ دایی چشم حسودش کور تپل ها!!!!!!
دایی راستی یه سوال می گم کتابتون چاپ شده یا نه تمام شوشتر + اهواز+ شوش و دزفول+ نصف و نیمه اصفهان رو گشتم پیداش نکردم تو رو خدا اگه چاپ نشده بگو دیگه نگردم.
خدا کنه سریعتر دکمه ی سین کیبوردتون درست شه !!!!!!!!!
فعلآ
ارسال شده توسط حوریا | December 25, 2007 8:17 PM
ارسال شده در December 25, 2007 20:17
salam , faghat mitoonam begam khosh be haalet daaie kamiran ... .
ارسال شده توسط maryam | December 25, 2007 8:49 PM
ارسال شده در December 25, 2007 20:49
صلام
اینم یه مدلسسس!!!!!
ارسال شده توسط bermooda | December 25, 2007 8:57 PM
ارسال شده در December 25, 2007 20:57
سلام خوبین؟
اولش می خواستم بگم خدا مرگم ، معتاد شدی آقا کامران؟ بعد وقتی آخرشو خوندم متوجه موضوع شدم . ولی شعری که نوشتی خداییش خیلی به دلم نشست برای خودم یادداشت می کنم .
دوم اینکه : یه وقت فکر نکنی من باهات قهرم به خاطر اینکه به وبلاگم نیومدی ، نه . من به خدا برای هر دو تا آپ قبلیتون نظر دادم ولی این قصه ی جدید کد امنیتتون به من گیر الکی می ده . برای همین اون دو تا نظرم ارسال نشد . حالا هم که دیگه تاریخ مصرفش گذشته .
ولی برای اون مطلب باورم نمی شود ، اولش کلی نوشتم که منم باورم نمی شود ، بعدشم بهت التماس دعا گفتم .
برای بعدیش هم نوشته بودم : زیارت قبول . خوش گذشت ؟ به ما دعا کردین؟ دلمون تنگ شده بود براتون .
هر چند اینا هیچ کدوم ارسال نشد و الان هم که دارم دوباره تایپشون می کنم شک دارم که بازم ارسال بشه یا نه .
سوم اینکه: من یه ریزه اون ته ته های دلم ازت دلخور بودم برای اینکه اون همه ازت خواهش کردم ولی محلم نذاشتی . ولی بعد از یه مدتی یادم رفت . و الانم که این آپ جدیدتونو خوندم که کلا هیچی از دلخوری تو دلم نیست . شما هم دوست داشتی بیا به وبلاگم دوست هم نداشتی بازم منو منتظر بذار .
و حرف آخر اینکه : به خانواده ی محترم هم شلام برسونید .
نه تعجب نکن من کیبوردم شالمه فقط می خواشتم ببینم وقتی سین و شین آدم قاطی می شه چه حالی به آدم دشت می ده .
خدانگهدار
پی نوشت :
یه راه هست ، تا وقتی که سینوتون شین می زنه می تونین اینجوری سین بنویسین ، البته یه کم وقت گیره :
توی وُرد که دارین تایپ می کنین برای تایپ سین این کارو انجام بدین :
Insert - symbol - font : (normal text)
اگه راه های بالا رو برین بعد با انتخاب حرف سین می تونین ، سین رو هم تایپ کنین .
ارسال شده توسط شکوفه | December 25, 2007 9:09 PM
ارسال شده در December 25, 2007 21:09
اي قوم به حج رفته! كجائيد؟؟!
معشوق همينجاست....
خوش به حالت! رفتي... نشستي... زااااااااااااار زاااااااار گريه كردي...
آقاي نوستالوژي! بيشتر بنويس...
ارسال شده توسط آقاي ديوانه | December 25, 2007 9:59 PM
ارسال شده در December 25, 2007 21:59
سلام حاج اقای نجف زاده(خبرنگارخوش شانس)
واقعا خوش به حالتون!
خوش به سعادتتون!
امیدوارم از طرف ما هم نائب الزیاره شده باشید!
این شعر هم خیلی عالی بود!!!
مثل همیشه ما هم اینجا نائب الزیاره هستی!
شاد و سلامت باشید همیشه!
ارسال شده توسط معصومه | December 25, 2007 10:09 PM
ارسال شده در December 25, 2007 22:09
سلام.حج تون قبول.خیلی ذوق کردم اینجا رو پیدا کردم آخه متن مکتوب گزارشاتون می خواستم.این پست هم عین گزارشاتون جالب و نوع بود.موفق باشید
ارسال شده توسط tahere | December 25, 2007 10:25 PM
ارسال شده در December 25, 2007 22:25
سلام بالاخره باورتان شد حاجی شده اید؟
کاش خدا منم می طلبید اونوقت قول می دادم باور کنم که دارم حاجیه می شوم...
ارسال شده توسط زهرا | December 25, 2007 10:43 PM
ارسال شده در December 25, 2007 22:43
سلام به حاج كامران عزيز
ديشب وقتي كنار خانه عشق ديدمت چشمام خيس شدن ياد دو سال پيش افتادم وقتي براي اولين بار كعبه را ديدم و ان لحضه شد با شكوه ترين لحضه زندگيم
ارسال شده توسط sahel | December 25, 2007 10:56 PM
ارسال شده در December 25, 2007 22:56
شلام عمو کامران ..... سلام حاجی کامران ..... زیارت قبول ..... ما رو هم دعا کردین ؟ راشتی من گزارستون رو ندیدم ..... می سه دوباره پخس کنید .....س و ش .....
ارسال شده توسط زهره ( ....:: صورتی ::....) | December 25, 2007 11:10 PM
ارسال شده در December 25, 2007 23:10
سلام
میگم شاید کیان تو این مدت با کامپیوتر ور می رفته.
می خواسته جای باباشو پر کنه.
ارسال شده توسط پریا | December 25, 2007 11:22 PM
ارسال شده در December 25, 2007 23:22
سلام حاجی .حجکم مقبول .این روزا همه چی با شه شروع میشه . با رفتنت به حج دل هممون اومد به اونطرف (آخه شیب داشت) . این روزا همه تو سراشیبن .کوچه ی ما هم شیب داره .در خونمونم شیب داره .وقتی اولین شین رو تو مطلبت دیدم یاد اون اقایه سر کوچمون افتادم که هر وقت به کسی میرسه میگه ( ببخشید شیگار هشت خدمت مبارکتون) یا حق
ارسال شده توسط سید مجید مظلوم | December 25, 2007 11:32 PM
ارسال شده در December 25, 2007 23:32
سلام حاج آقاي نجف زاده
امروز افتخار لينك شدن به وبلاگ شما رو پيدا كردم و از خوندنش ، توي اين فرصت كم ،لذت بردم
اميدوارم باز هم فرصت بشه تا از نوشته هاتون لذت ببرم
دوستدار شما
پدرام (دانشجوي پشت كنكور فوق مهندسي شيمي)
ارسال شده توسط پدرام | December 25, 2007 11:40 PM
ارسال شده در December 25, 2007 23:40
سلام
حجكم مقبول
اسعد الله ايامكم
يا علي
دعامون كنيد
ارسال شده توسط قاسمي | December 25, 2007 11:57 PM
ارسال شده در December 25, 2007 23:57
شلام حاجی کامی جون
حال واحوال خودت وخانواده خوبه؟
انگارهمه ی کیبوردهاویروش «شین»گرفتن......
من این شعرروخیلی خیلی دوشت دارم.حالاهم میخوام
یکی دیگه ازشعرهای حمیدمصدق روبراتون بنویشم:
دیدم درآن کویردرختی غریب را
محروم ازنوازش یک شنگ رهگذر
تنهانششته ای،
بی برگ وبار،زیرنفشهای آفتاب
درالتهاب،
درانتظارقطره ی باران
درآرزوی آب.
ۀۀۀ
ابری رشید،
ـچهردرخت ازشعف شکفت.
دلشادگشت وگفت:
«ای ابر،ای بشارت باران!
آیادل شیاه توازآه من بشوخت؟!»
غریدتیره ابر،
برقی جهیدوچوب درخت کهن
بشوخت!
ۀۀۀ
چون آن درخت شوخته ام درکویرعمر
ای کاش،
خاکشتروجودمراباخویش،
می بردباد،
بادبیابانگرد.
ای داد!
دیدم که گردباد
_حتی
خاکشتروجودمرا،
باخودنمی برد......
ارسال شده توسط منیره | December 26, 2007 12:08 AM
ارسال شده در December 26, 2007 00:08
دقت کردین نودونه درصد بچه ها همگی به پستتون به یه پست اعتیادی نگاه کردن....خیلی جالب بود....راستی ایشالله که همیشه اینقدر پرکارباشید.
راستی به ماها هم یه سری بزنید.....
ارسال شده توسط لیلاوزینی | December 26, 2007 12:19 AM
ارسال شده در December 26, 2007 00:19
انتظار بی پایان
بغض هایم را به ابرها می دهم
و قلبم را از نام تو پر می کنم
نام تو بر لب ها زیبا ترین آغاز
سوگند به چشمانت که به نامت می نازم
آن لحظات گنگی را که در کوچه های خاطرت
به دنبال خودم می گردم
ار پس کوچه های انتظار
نیاز ماندنت را فریاد می زنم
می دانم خواهی آمد
راستی
شب است و من افسرده هستم
بی تو
شادی ندارم و غم پرورده هستم!
تاریک است
رد پایم در جاده و سایه ای خسته
پا به پای من می آید
برای همغزل شدن
تاریکی
غمی افزود بر غم هایم
امشب
تنها شبی است که سحر به دنبال ندارد
و شبی غمناک است
خموش و مبهوت
بر جای می ماند
و کو قطره های اشک
که با آن آتش دل
این شب تاریک را خاموش کنم؟
کنار پنجره می نشینم
می دانم خواهی آمد
باز هم کوچه را می نگرم
رد پا و کوچه
و سایه و اشکی که چون دل بارانی اشک میریزد
و آکواریوم را پر می کند
چرا که هیچ کس
جز نگاه آسمانی تو
نیابد اثرم
ارسال شده توسط maryam | December 26, 2007 1:08 AM
ارسال شده در December 26, 2007 01:08
چه انتظار عظیمی نشسته در دل ما
همیشه منتظریم و کسی نمی آید
صفای گمشده آیا
بر این زمین تهی مانده باز می گردد؟
اگر زمانه به این گونه پیشرفت این است
مرا به رجعت تا آغاز مسکن اجداد
مدد کنید که امدادتان گرامی باد
همیشه دلهره با من همیشه بیمی هست
که آن نشانه صدق از زمانه برخیزد
و آفتاب صداقت ز شرق بگریزد
همیشه می گفتم
چقدر مردن خوب است
چقدر مردن
در این زمانه که نیکی حقیر و مغلوب است
خوب است
مصدق
ارسال شده توسط maryam | December 26, 2007 1:14 AM
ارسال شده در December 26, 2007 01:14
حاج آقانجف زاده حجتون قبول باشه.خوش به سعادتون ان شااله همیشه حاجی بمونید.التماس دعا
ارسال شده توسط نرجس | December 26, 2007 2:11 AM
ارسال شده در December 26, 2007 02:11
سلام...
آخ می بینم شعره یه جوری شده...شیب چه ربطی داره به باغچه...یا به حیاط...دشت این وسط چیکارست؟؟
جالب بود..کلی خندیدم.!!
ارسال شده توسط کوثر | December 26, 2007 7:10 AM
ارسال شده در December 26, 2007 07:10
قبول باشه حجتون حیف شد چند وقته 20و30 رو ندیدم زود برگشتین؟
ارسال شده توسط سارا | December 26, 2007 8:14 AM
ارسال شده در December 26, 2007 08:14
عجب خلاقیتی !عجب اعتماد بنفسی!واقعا خیلی عجیبه!
ارسال شده توسط صادق | December 26, 2007 8:34 AM
ارسال شده در December 26, 2007 08:34
سلام.
زیارت قبول.
دست پر برگشتین یا نه؟
از پست قبلیتون بر میاد که دست پرید.
من این شعر مصدق رو خیلی دوست دارم.
اولش فکر کردم حال و هوای دوران کودکی به سرتون زده و میخواین بچگونه بنویسین که ای کاش اینکارو میکردین.
دلم واسه صداقت و پاکی بچگیمون تنگ شده.
راستی یه پست زدم که به کمک و راهنمایی شما هم نیاز دارم.
فرصت بود و مایل بودین یه سر کوچولو بزنین.
شاد باشید و شاکر.
یا علی.
ارسال شده توسط نگین | December 26, 2007 9:03 AM
ارسال شده در December 26, 2007 09:03
ای وای خاک به سرم گفتم دیدی حاج آقا از دست رفت ...آخه بد جور شین شعرتون می زد.
راستی سلام و حجتون قبول .
ایشالا حال کیبوردتون هم خوب بشه.
ارسال شده توسط فاطمه.ح | December 26, 2007 10:36 AM
ارسال شده در December 26, 2007 10:36
قطار می رود
تو می روی
تمام ایستگاه می رود
و من چقدر ساده ام که سالهای سال
در انتظار تو
کنار این قطار رفته ایستاده ام
و همچنان
به نرده های ایستگاه رفته
تکیه داده ام...
ارسال شده توسط مينو | December 26, 2007 10:57 AM
ارسال شده در December 26, 2007 10:57
وقتی که یک تفاوت ساده/ در حرف/ کفتار را به کفتر تبدیل می کند/ باید به بی تفاوتی واژه ها/و واژه های بی طرفی مثل نان/ دل بست/ نان را/ از هر طرف بخوانی/نان است!
ارسال شده توسط مريم | December 26, 2007 11:43 AM
ارسال شده در December 26, 2007 11:43
سلام. خوبید؟؟ زیارت ها قبول..... 20.30 دیدمتون یک ربع ماتم برده بود.... خیلی عوض شدین....
امیدوارم اون قدر انرژی گرفته باشین که دیگه یک سالی از شاید مسافرم و شاید رها کنم و شاید های دیگه خبری نباشه. فردا امتحان دارم الانم یواشکی اومدم . این شیب هم خیلی با مزه بود وسط این درسا یکمی شاد شدیم ممنون تازه با خوندن شعر حمید مصدق هم حالم جا اومد......
وقت امتحانا تنها چیزی که به خاطرش میام نت وبلاگ و نوشته های شماست
ارسال شده توسط نیوشا | December 26, 2007 12:09 PM
ارسال شده در December 26, 2007 12:09
زيارت قبول حاجي...
ارسال شده توسط اميرارسلان | December 26, 2007 12:40 PM
ارسال شده در December 26, 2007 12:40
سلام دایی کجایی؟ امروز خبری ازت نیست....
ارسال شده توسط حوریا | December 26, 2007 1:35 PM
ارسال شده در December 26, 2007 13:35
سلام حاج کامران...
حجتون قبول...گزارشو دیدم حال کردم..انقد حسرت می خورم..لباس احرام بهتون میاد...
یه چیز بگم؟
این جوری که مو هاتون نیست..بامزه شدین..شبیه پسر بچه ها...
راستی چه فرقی داره شیب یا سیب؟
واسه ما هم دعا کنید..
یا علی..
ارسال شده توسط هانیه | December 26, 2007 2:04 PM
ارسال شده در December 26, 2007 14:04
عجب ! :دی
زیارتت قبول.می دونم چه حسی داری ! من هم بخش اعظمی از وجودم رو کنار کعبه جا گذاشتم و برگشتم...
ارسال شده توسط سعیده | December 26, 2007 2:20 PM
ارسال شده در December 26, 2007 14:20
سلام
با آرزوي سلامتي براي شما
مي خواستم يه سوال كوچولو كنم:
شما همه نظرات مخاطبينتون را مي خونين؟
جواب كه نميدين؟
ارسال شده توسط p00ria | December 26, 2007 2:34 PM
ارسال شده در December 26, 2007 14:34
سلام
در پي برگزاري برنامه هاي روز دانشجو در دانشگاه اصفهان و متعاقب آن دعوت از آقاي ثمره هاشمي (مشاوره ارشد رييس جمهور) در دانشگاه اصفهان ، دانشجويان از تمام سلايق فكري و سياسي به بيان نظرات خود پرداختند.
از جمله صحبت هاي مطرح شده در آن جلسه ، نبود آزادي بيان در دانشگاه اصفهان براي طيف هاي مختلف فكري ، تماس شخص يا اشخاصي از سوي مسئولين دانشگاه با خانواده هاي دانشجويان منتقد و سياسي و متشنج كردن اذهان خانوده هايي كه در جريان امور نيستند و باعث اياد تنش در خانواده دانشجويان شده است ، درخواست عزل سريع رياست داشنگاه اصفهان ( كه البته اين درخواست در سفر اخير رياست جمهوري به استان اصفهان با ارائه دليل و مدرك از وزير علوم نيز خواسته شد ، ...
كه در جلسه مذكور آقاي ثمره هاشمي با تشريح وضعيت دولت و افزايش فضاي نقد و نقدپذيري در دولت نهم به دانشجويان اطمينان داد كه فضا براي نقد و آزادي بيان وجود دارد.
در پي برگزاري آن برنامه ، طي يك اقدام عجيب تمام دانشجويان منتقد به كميته انضباطي فرا خوانده شدند و احكام مختلف براي اين افراد صادر شده است.
به عنوان مثال حكم دو ترم تعليق براي منتقد به رياست دانشگاه (يك دختر دانشجو) و ...
در پي افزايش نارضايتي از عملكرد مسئولين در دانشگاه اصفهان و اقدامات عجيبي كه در پي سفر آقاي ثمره هاشمي به نمايندگي از دولت نهم در دانشگاه اصفهان رخ داده است ، دانشجويان معترض اقدام به تحصن و اعتصاب غذا نموده اند .
در بيانيه هاي منتشره طي چند روز گذشته و امروز(5/10/86) در صورتي كه اتفاقي براي دانشجويان متحصن بيفتد ، شخص اول مملكت را مسئول دانسته اند ( عين عبارت مندرج در بيانيه) ، و خواستار رسيدگي سريع مسئولين مملكتي در زمينه برخورد هاي مسئولين دانشگاه با دانشجويان و عدم نبود آزادي بيان شده اند.
شب گذشته اين دانشجويان متحصن در فضاي بيروني دانشگاه اصفهان ( مكان سوق الجيشي دانشگاه اصفهان كوهستاني و بسيار سرد مي باشد) تا به صبح رسانده اند.
در پي تحصن يكي از دانشجويان دچار ضعف شده و به بيمارستان منتقل شده است كه طبق گفته خود دانشجويان ، مسئولين بيمارستان الزهرا اصفهان در پي تباني مسئولين دانشگاه با آنان از مداواي دانشجوي مذكور سرباز زده اند.و باعث اعتراض بيشتر دانشجويان متحصن شده است.
مسئولين دانشگاه كه بي ترديد در فضاي سفر آقاي ثمره هاشمي و فضاي ملتهب قبل از انتخابات مجلس هشتم بايد به آرام كردن اوضاع بپردزند ، علاوه بر بي تدبيري مذكور در روزهاي گذشته براي پايان دادن به تحصن هيچ اقدام عملي و مؤثري انجام نداده اند.
لذا ما جمعي از دانشجويان عدالت طلب و آرمان خواه دانشگاه اصفهان با اعلام آمادگي خود جهت ارائه هرگونه كمك و اطلاعات تكميلي خواستار آرام كردن فضاي دانشگاه قبل از برگزاري انتخابات هستيم.
از طرف ديگر با عنايت به اين حدود دو سالقبل به همت معاونت دانشجويي – فرهنگي وقت درب انجمن اسلامي دانشجويان (دفتر تحكيم) در دانشگاه اصفهان بسته و هرگونه حركت اين تشكل غيرقانوني اعلام شد ، لذا خواشممنديم از مسئولين درخواست نماييد ، همچنان درب اين تشكل غيرقانوني بسته بماند ، زيرا در پي فشار احزاب و برخي از دانشجويان ( از جمله متحصنين) مسئولين دانشگاه درحال عقب نشيني از مواضع اصولگرايانه خود مي باشند.
لطفا در اسرع وقت بر اوضاع دانشگاه اصفهان رسيدگي و قبل از اين كه اين تحصن غيرقانوني حالت رسانه اي و تبليغاتي براي فرصت طلبان را فراهم كند ، موضوع را با رسيدگي خود فيصله دهيد.
من الله التوفيق
جمعي از دانشجويان متعهد و عدالت خواه
5/10/86
ارسال شده توسط ميثم | December 26, 2007 3:55 PM
ارسال شده در December 26, 2007 15:55
کامران جان سلام
حاجی شدنت مبارک
این «کار» ، یک کادوی سوپرایزینگ هست برای شما ، کیان و بانو:
http://www.sharemation.com/ozraebi/%DA%A9%DB%8C%D8%A7%D9%86.JPG
بازش کن ، ببینش ...
اونوقت اگر خواستی بیشتر بهت توضیح می دم.
ارسال شده توسط shab | December 26, 2007 4:52 PM
ارسال شده در December 26, 2007 16:52
ببین می خواستم این رو بگم که یه بنده خدائی میگفت من دیشب(یه دیشبی)هر چی شبکه نگاه کردم آدم کله تاس پخش میکرد. شبکه دو داشت کامران نجف زاده پخش میکرد. شبکه سه داشت رحیم مشائی پخش میکرد و .... شبکه قرآن یه نفر کله تاس داشت قرآن میخوند و شبکه آموزش هم یه نفر ... داشت آموزش میداد. بهش گفتم اشتباهت این بود که کامران نجف زاده و بیست و سی را ول کردی رفتی سراغ شبکه های دیگه و با چنین حادثه بغرنجی مواجه شدی. کامران نجف زاده اگر خودش قابل تحمل نباشد،با بیست و سی میشود عین هلو. مثل ماه میشه.هیچ وقت بیست و سی را رها نکنی و بری سراغ شبکه های دیگه!
ارسال شده توسط ازگمی.آی آر | December 26, 2007 5:29 PM
ارسال شده در December 26, 2007 17:29
سلام
حال شما حاج آقا خوبین هفته ی گذشته که شنیدم رفتین مکه (اسم شمام در اومده) داشتم از خوشحالی بال در می آوردم.....
به هر حال تبریک می گم بهتون برای فکر کنم 4امین بار اولی رو عید نوروز گفتم دومی رو تولد کیان سومی رو برا خاطر تولدتون و 4امی رو بازم به خاطر تولدتون . مبارک باشه.خدا قسمت همه بکنه کاش همه یه بار دیگه متولد بشن.کاششششششششششششششش
حق تو را نگهدار
یکی از بندگان خداوند که...
ارسال شده توسط رستملو | December 26, 2007 5:51 PM
ارسال شده در December 26, 2007 17:51
به نام حضرت دوست!
سلام حاجي!
اولا زيارت قبول و ثانيا عيدت مبارك.
سوما اصلا با اين همه مشغله ميرسي به همه كسايي كه بهت سر ميزنن، سر بزني؟! اگه جوابت منفي بود كه هيچ واگر مثبته پس زحمتي بكش و يه توك پا به كلبه درويش ما هم سري بزن!!
پيروز باشي و سربلند.
يا حق!
ارسال شده توسط ع.ي-سامان | December 26, 2007 6:15 PM
ارسال شده در December 26, 2007 18:15
سلام عموجون.
بعضی وقت ها لازمه بعضی دکمه ها کار نکن.
غیر ممکن غیر ممکن است.
موفق باشین عموجون.
بس که پیدا بودی هیچکس باخبر از نام و نشان تو نبود/غنچه ای سرخ نهان در دل مه/چشمه ای صاف نهان در دل کوه/هیچ کس در پی روح جوان تو نبود/نگران همه بودی اما هیچکس نگران تو نبود...../
ارسال شده توسط ستاره | December 26, 2007 6:28 PM
ارسال شده در December 26, 2007 18:28
شلام حاج آقا!(n نفر نوشتن شلام، منهم تابع همون n نفر!)
خوبيد؟ خوش گذشت؟
1. اول كه تيتر "شيب" رو خوندم فكر كردم از زبون يه معتاد(!!!) شعر نوشتين!
2. كيبوردتون رو يه آزمايش ببرين! فكر كنم معتاد شدها!....از من گفتن!
3. اين "تيك" (اطلاعات مرا به خاطر داشته باش) كه هيچوقت منو يادش نمي مونه، حالا اين كد امنيتي هم اضافه شده....حاج آقا ما كامنت گذارها(!!!) فكر كنم اندكي گناه داريم!....پر كردن اينها من يكي رو حداقل دق مي ده!D:
4.سلام برسونيد.....بهار!
ارسال شده توسط بهار | December 26, 2007 6:45 PM
ارسال شده در December 26, 2007 18:45
سلام آقای خبرنگار
حجکم مقبول
این شعر مصدق خیلی خوشلگه سعی میکنم دفعه ی بعد برات حتما یکی بذارم.الان اینو میذارم بعدا بازم می ذارم.
گفتم بهار,خنده زد و گفت :
دیگر بهار رفته نمی آید
گفتم پرنده گفت:
اینجا پرنده نیست,اینجا گلی گه باز کند لب به خنده نیست.
گفتم درون چشم تو دیگر......
گفت:دیگر نشان ز باده ی مستی دهنده نیست.
اینجا بجز سکوت سکوتی گزنده نیست.
ولی چه خوب می شد اگه تو زندگی به جای سین شین نمی زدیم.کاش دوستای سین شین نبودن........
ارسال شده توسط سمیرا | December 26, 2007 7:02 PM
ارسال شده در December 26, 2007 19:02
یک نقطه بیش فرق رحیم و رجیم نیست
از نقطه ای بترس که شیطانی ات کنند.........
ارسال شده توسط سپیده مهدوی | December 26, 2007 7:28 PM
ارسال شده در December 26, 2007 19:28
عژت ژیاد حاجی! خوب حال میدیا. رفتیم تو خماری!!!
ارسال شده توسط سپیده مهدوی | December 26, 2007 7:42 PM
ارسال شده در December 26, 2007 19:42
سلام ... ره گم شد یا نشد حاجی؟ ... قبول باشه ...
ارسال شده توسط یکتا | December 26, 2007 8:36 PM
ارسال شده در December 26, 2007 20:36
خوب خودکار می گرفتین دستتون رو کاغذ پیاده ش میکردین... ان شاالله کیبورد قلبتون وایمانتون هیچ وقت از کار نیفته.....
ارسال شده توسط آدمیزاد | December 26, 2007 8:58 PM
ارسال شده در December 26, 2007 20:58
شلام حاج آقا
جملهه ات را کامل می کنم
"در زندگي آدمها لحظه هايي هشت که هواي شعر به شرشان مي زند غافل از اينکه دکمه حرف صین روی کیبورد از کار افتاده ، بعدمجبور مي شوند بجايش از شين اشتفاده کنند."
ادامه ...
ولی بعضی ها به خودشان اجازه می دهند بدون تحقیق در مورد موضوع همه جور فکری بکنند و هر حرفی را به زبان بیاورند بدون اینکه یک لحظه فکر کنند که شاید کلید صین از کار افتاده اشت .
یا حق
ارسال شده توسط مدیر شایت ازدواج موقت | December 26, 2007 9:02 PM
ارسال شده در December 26, 2007 21:02
سلام حاج آقای عزیز
قبل از اینکه بیام وشعر شیب رو بخونم داشتم با چشمشانی خیس برای بخش "دل من جا مانده" کامنت میگذاشتم. شاید حکمت خراب شدن دکمه ی "س" این بود که من و کسانی مثل من که دوست نداریم اشک هامون رو کسی ببینه ,بخندیم و اشکامون پنهان از سایرین بمونه.
البته امیدوارم خنده های ما را حمل بر بی احترامی به احساساتتان نگذارید.
در پناه خدا باشید
ارسال شده توسط شهرزاد | December 26, 2007 11:05 PM
ارسال شده در December 26, 2007 23:05
سلام
1.حجتان مقبول
2.اگه دنباله 1سوژه خبری خیلی جالب میگردی قسمت 3 را مطالعه کن!
.
.
.
3.بیش از 8 سال است که از کلنگ زنی پروژه تونل سرابی به دست اقای خاتمی واقع در شهرستان تویسرکان میگذرد اما تا کنون از این پروژه بهره برداری نشده.
این در حالی است که پروژه با مشکلات فنی فراوانی روبرو است:
ـ مثل ریزش قسمتی از تونل ؛
ـ موقعیت یابی نادرست (چرا که تونل گنجنامه از هر نظر بهتر بود).
ـ بی تاثیر بودن این تونل در مسافت و خطر راه(گردنه سرابی).
ـ احمال کاری پیمانکار پروژه.
ـ و...
و اماچه بگویم از مزایای تونل گنجنامه که هیچگاه افتتاح نشده.
1.تبدیل فاصله 85کیلو متری به کمتر از 40 کیلو متر
2.استخراج سنگهای گران قیمت
3.و...
این در حالی است که ای پروژه تنها روزنه امید مردم برای پیشرفت شهر است.
خواهش میکنم تلنگری به مسئولین زده تا نسبت به این ماجرا شفاف سازی صورت گیرد.
توفیقکم عندالله
ارسال شده توسط mostafa | December 26, 2007 11:23 PM
ارسال شده در December 26, 2007 23:23
راستي آقاي داداش كامران.
حجتون قبول باشه.
من نميدونستم كه رفتين سفر حج.
داداش براي ما هم دعا كرديد؟
ارسال شده توسط پريسا موسوي | December 27, 2007 12:02 AM
ارسال شده در December 27, 2007 00:02
سلام حاج آقاي نجف زاده
به جاي ما هم كه دعا كرديد؟
بهتر بود مي نوشتيد حميد مشدق. البته كيبوردتون حرف سين رو شين مي نوشت .حواسم نبود
ببخشيد.
اگه مي خوايد وبلاگم سر بزنيد بفرماييد
ولي من قسمت نظرات وبم رو برداشتم
نمي دونم چرا.واقعا چرا برداشتم؟
خيلي وقته نرفتم آپش كنم. ولي به اندازه كافي آپه.
حالا من يه شعر ديگه از مصدق براتون ميگم كه دو روز پيش سر كلاس وقتي استاد معاني و بيان داشت اين شعر رو مي خوند يه حالي بهم دست داده بود كه...
چه كسي مي خواهد من و تو ما نشويم؟
خانه اش ويران باد.
من اگر برخيزم
تو اگر برخيزي
همه بر مي خيزند.
تو اگر بنشيني
من اگر بنشينم
چه كسي برخيزد؟
حاجي براي من هم دعا كن سال ديگه تو حج دانشجويي قبول شم.امسال كه نشد...
حاجي خدانگهدار
ارسال شده توسط حنانه | December 27, 2007 12:22 AM
ارسال شده در December 27, 2007 00:22
بابا فكر كردم خداي نكرده معتاد شدين!!!!!!!!!!!!!!!
جالب بود ...
ارسال شده توسط فاطمه | December 27, 2007 12:44 AM
ارسال شده در December 27, 2007 00:44
سلام، بازم م÷ !
مادرم پنجره را دوست نداشت
با وجودی که بهار
از همین پنجره می آمد و مهمان دل ما می شد
با وجودیکه همین پنجره بود
که به ما مژده باز آمدن چلچله ها را می داد
مادرم پنجره را دوست نداشت
مادرم می ترسید که لحاف
نیمه شب از روی خواهر کوچک من پس برود
یا که وقتی باران می بارد
قالی کهنه ما تر بشود
هر زمستان سرما
روی پیشانی مادر خطی از غم می کاشت
پنجره شیشه نداشت
«زنده یاد علی محمد بهرامی»
ارسال شده توسط کامبیز | December 27, 2007 5:14 AM
ارسال شده در December 27, 2007 05:14
سلام حاجی....
آخر هفته ی خوبی داشته باشی....
خدا تو را حافظ
ارسال شده توسط یاسمن | December 27, 2007 9:00 AM
ارسال شده در December 27, 2007 09:00
سلام آقای نجف زاده
زیارت قبول.
تا الان بیش از 10 بار خواستم پیام بذارم به شدت error میده.مطمئنم که این 6 رقم رو درست وارد می کنم .
_________________________
در جوی زمان ،در خواب تماشای تو می رویم .
سیمای روان ،با شبنم افشان تو می شویم .
پرهایم؟ پرپر شده ام.
چشم نویدم ،به نگاهی تر شده ام.
این سو نه،آن سویم .
در آن سوی نگاه چیزی را میبینم ،چیزی را می جویم.
سنگی میشکنم ،رازی با نقش تو می گویم.
برگ افتاد ،نوشم باد ،من زنده به اندوهم .
من کوهم ،می پایم.
من بادم ،می پویم .
در دشت دگر گل افسوسی چو بروید ،می آیم ،می بویم.
_______________________
موفق باشید.
ارسال شده توسط آ.حسن پور | December 27, 2007 9:13 AM
ارسال شده در December 27, 2007 09:13
به نام خدا...
سلام بنده ی خوب خدا..
مدینه..مکه..بیت الله..مسجدالنبی...بقیع....نماز ...خدا....پیامبر...تکه ای از بهشت..
حاجی به نظرت قسمت ما هم می شه؟
یا علی
التماس دعا
ارسال شده توسط عرفانه(راشین | December 27, 2007 10:12 AM
ارسال شده در December 27, 2007 10:12
حاجی جون سلام
از کاربران خودمان تماس های زیادی داشتیم که مشتاق خروجی آر اس اس سایت شما بودند. ما این مطلب را از طرف دوستان خدمت جنابعالی گوشزد می کنیم. راستش ما هم تعجب کردیم که این قابلیت را ندارید.لطفا دست به کار شوید.
با احترام
ایران فیدز
ارسال شده توسط ایران فیدز | December 27, 2007 10:42 AM
ارسال شده در December 27, 2007 10:42
http://www.ksabz.net/yourlinks.asp?nlid=19982
چه چرت و پرتایی میگن و می نویسن.
سوژه ندارن بیخودی فک میزنن.
ارسال شده توسط فاطمه قهری *** محکم | December 27, 2007 11:34 AM
ارسال شده در December 27, 2007 11:34
سلام
حجکم مقبول وسعیکم مشکور
اقای نجف زاده به خداوندی خدایی که خانه اش را طواف کردی قسم به کمکت نیاز دارم پس پاسخم را بده وفکر نکن من یک مزاحمم نه به قران
من دانشجوی دانشگاه تهران هستم دبیر همایش سینمای انقلابی!
به کمک شما نیاز دارم
کامنتهای مرا بی جواب نگذار
تمنایی
ارسال شده توسط امیرحسین تمنایی | December 27, 2007 11:58 AM
ارسال شده در December 27, 2007 11:58
خداییش عند خلاقیتی!
ارسال شده توسط نجمه | December 27, 2007 12:02 PM
ارسال شده در December 27, 2007 12:02
روزی که انسان هبوط کرد تکه ای از خاک آسمان را
مشت کرد و همراه آورد تا فراموش نکند از کجا آمده
و به کجا باز میگردد
به رسم زمینیان بنایی ساخت و به سپیدی قلب دلتنگش
پرده ای سیاه آن را پوشاند و کعبه نام نهادش
سالها گردش طواف کرد اما حتی برای لحظه ای آسمان را
احساس نکرد اولین بار که دلش گرفت و زلال
اشکهایش گونه اش را تر کرد لبخند آسمان را شنید که
لبیکش را پاسخ می داد
طواف کعبه ی دل آسمان عشق را بر نگاه وجود نقش
میزند و تو اهل آسمان میشوی
آسمانی شدنت را تبریک میگویم
ارسال شده توسط مـهـتـا | December 27, 2007 12:40 PM
ارسال شده در December 27, 2007 12:40
سلام
زیارت قبول
خوشگل شدی بدون مو!
التماس دعا
ارسال شده توسط نفیسه | December 27, 2007 1:58 PM
ارسال شده در December 27, 2007 13:58
سلام.
از این خط کلی کیف کردم:
". . . غافل از اينکه دکمه حرف صین روی کیبورد از کار افتاده. . ."
حتی آخرین لحظه ام نخواستی سین کیبوردتا لو بدی.
خیلی زیرکانه بود....
متشکرم
ارسال شده توسط کامیار کاظمی | December 27, 2007 2:30 PM
ارسال شده در December 27, 2007 14:30
سلام خسته نباشيد
ارسال شده توسط باران7 | December 27, 2007 4:37 PM
ارسال شده در December 27, 2007 16:37
سلام
نه پس قهرم بلدي داداشي
آخه من تا كي ناز تو را بايد بكشم
اين دفعه كه ديگه كلا ما را پاك كردي
خوش به حالم
خوش باشي
ارسال شده توسط فرشته اميني | December 27, 2007 5:52 PM
ارسال شده در December 27, 2007 17:52
سلام.
هرچي فكر كردم چي بنويسم كه به شعرتون مربوط باشه0......اما
ميخوام اينو بنويسم
من خدا ار بيش از اندازه دوست دارم ....اما هر وقت با كسي قهر ميكنم ......پشتم را ميكنم ......و هر چه واقعيت را درباره اش ميگويم.
براتون آرزوي آگاهي شناخت و معرفت دارم
بدرود
ارسال شده توسط ندا قائم فرد | December 27, 2007 6:31 PM
ارسال شده در December 27, 2007 18:31
سلام
بر یکه سوار خبر نگاری بر کامران نجف زاده
موفق باشی
پیراهن سیاهی به تن کردم
و بی محابا فر یاد زدم
که من _ شب ام _
چقدر تو ماه شدی
برای این شب ساکت و تنها
ارسال شده توسط رسول | December 27, 2007 6:59 PM
ارسال شده در December 27, 2007 18:59
من به تو خنديدم
چون که مي دانستم
تو به چه دلهره از باغچه همسايه
سيب را دزديدي
پدرم از پي تو تند دويد
و نمي دانستي
باغبان
پدر پير من است
من به تو خنديدم
تا که با خنده خود
پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم
بغض چشمان تو ليک
لرزه انداخت به دستان من و
سيب دندان زده از دست من افتاد به خاک......
دل من گفت برو
چون نمي خواست به خاطر بسپارد
گريه تلخ تو را
و من رفتم
و هنوز
سال هاست که در ذهن من آرام آرام
حيرت و بغض نگاه تو تکرار کنان
مي دهد آزارم
و من انديشه کنان غرق اين پندارم
که چه مي شد اگر باغچه خانه ما سيب نداشت؟!!
ارسال شده توسط شنگول!!! | December 27, 2007 7:29 PM
ارسال شده در December 27, 2007 19:29
سلام
خوب من كه نمي خواستم ناراحتت كنم
فقط مي خواستم بگم كه يه كمي هم به وب من سر بزنيد
همين به خدا
به هر حال اگه من چيزي گفتم شرمنده
بالاخره شما بزرگتري
ما را حلال كن
ارسال شده توسط فرشته اميني | December 27, 2007 7:45 PM
ارسال شده در December 27, 2007 19:45
سلام آقای نجف زاده
زیارت قبول
ارسال شده توسط سمیرا | December 27, 2007 8:25 PM
ارسال شده در December 27, 2007 20:25
سلام آقای نجف زاده
دیدین توی روز روشن بنده خدا بی نظیر بوتو رو ترور کردن!!!!!
دلم خوش بود 7 ،8 روز دیگه دوره ی این قلدر خان کشور همسایه ، که منو یاد رضا خان میندازه ،تموم میشه.
بیچاره آرزو به دل مرد. ولی اینجوری فکر کنم مردم پاکستا ن از حزب حاکم متنفر شدن ... نه؟؟؟ بی خیال ...
راستی شما هم خوب این مدت تلافی چند روزی رو که نبودین درآوردین...شما رو که می بینم این روزا، نمی دونم چرا یاد زین الدین زیدان می افتم!!!!
موفق باشید.
ارسال شده توسط آ.حسن پور | December 27, 2007 8:44 PM
ارسال شده در December 27, 2007 20:44
بابا ایول
یه لحظه فکر کردم داری از زبون یه معتاد می گی
ارسال شده توسط شاپرک | December 27, 2007 9:07 PM
ارسال شده در December 27, 2007 21:07
salam
khaste nabashid , kheili vaght bod donbale adresse saitetoon migashtam, toye iran ke bodam harshab 20:30 ro midadam vali alan moteasefane chand mahee mishe dige nemitonam bebinam.
mesle hamishe movafagh bashid.
ta baad
ارسال شده توسط narges | December 27, 2007 9:21 PM
ارسال شده در December 27, 2007 21:21
همه مي رن مكه آدم مي شن.شما رفتيد معتاد شديد؟
ارسال شده توسط sana | December 27, 2007 9:48 PM
ارسال شده در December 27, 2007 21:48
سلام
جالب بود.مثه همیشه...
4 روزه شما میای 20:30. هر 4 روزو دیدم عالی بود .
راستی!بدون مو با مزه شدی
خدا تو را حافظ
ارسال شده توسط ~**~سونیا~**~ | December 27, 2007 10:36 PM
ارسال شده در December 27, 2007 22:36
آقاي نجف زاده سلام
عيد غدير پيشاپيش مبارك.
بزنم به تخته زود زود آپ مي كنيد.
يكي از بهترين شعر هاي حميد مصدق رو انتخاب كرديد.
راستي اگر كيبوردتون درست نشد يه بار سي دي خود كيبوردو نصب كنيد درست ميشه .
به خانومتون سلام برسونيد و كيان گل از طرف من ببوسيد .
خدا هميشه پشت و پناهت
يا علي
ارسال شده توسط زهرا_ض | December 27, 2007 11:19 PM
ارسال شده در December 27, 2007 23:19
حاج آقا قبول باشه...........
مثل گزارشات هميشه از تكنيك هايي استفاده مي كني كه طرف آخر سر بفهمه چي شدو به فكر فرو بره
و اين يه هنره كه هركسي نمي تونه انجامش بده
ارسال شده توسط salva | December 28, 2007 12:20 AM
ارسال شده در December 28, 2007 00:20
سلام
نمی دونم یا همون شلام
زیبا بود . ما دیر آشنا شدیم نمی دونم اگه بگم زیارت قبول بهم می خندید یا بی تفاوت رد می شید اما به هر حال از این دوحالت خارج نیست
موفق باشید
راستی وقتی جای شین را به سین دادید شین به شما چیزی نگفت؟!
همین! مال هیچکس نیست
ارسال شده توسط سرگیجه | December 28, 2007 2:21 AM
ارسال شده در December 28, 2007 02:21
آقای کامران نجف زاده عزیز سلام
درباره نظر شما در يکي از وبلاگ ها درباره هري پاتر
اگر این متن رامطالعه می کنید باید بگویم با شما موافقم یعنی تا حدودی شخصیت یا رمانی که طرفداران بسیاری پیدا کرده و این به دلیل شوک ادبی ای بوده که خانم رولینگ بر ما وارد کرده و به دلیل ادامه پیدا کردن آن بدتر شده ولی شما گفتید
(( من کتاب های هری را خوانده ام.تا الان هم خیلی دوستش داشتم.اما وقتی می بينم يک شخصيت مجازی اينطور بعضی ازبچه ها را به بی ادبی و انحصار طلبی می کشد و دوست دارند همه مثل خودشان فکر کنند حالم از رولينگ هم به هم می خورد...))
ما انحصار طلبی و خدایی نکرده بی ادبی خدمت هیچ عزیزی نکردیم ولی خدا وکیلی گزارشاتی که پخش شده نقد بوده یا تخریب ...
منتقدانی که حتی یک بار رمان را نخوانده اند بر آن نقد می نویسند این بی احترامی به چه کسی است؟؟؟
ما دوست نداریم که همه مثل ما فکر کنند ولی این انصاف است " چه بگویم
ما با نقد روانشناختی وادبی و...درباره ی رمان هری پاتر مخالف نیستیم ولی باتخریب آن مخالفیم
فکر می کنیددوبله ی وحشتناک هری پاتر و جام آتش به خاطر چه بوده است؟دوبله ای که شایسته ی دوبلورهای ما نبوده و فقط برای تخریب این مجموعه اتفاق افتاده است.
در آخر بخاطر بی ادبی خود پوزش می طلبم.
ارسال شده توسط اشکان | December 28, 2007 2:42 AM
ارسال شده در December 28, 2007 02:42
salam aghaye najafzade
mikhastam begam shoma az hame lahaz mahsharid
man 20:30 ro be eshghe matalebe zibaye shoma gosh mikonam
kheli ziba sohbat mikonid
lotfan be manam sar bezanin
in yeki az arezoohaye mane
ke shoma hata ye baram shode be webloge man sar bezanid
mamonon
be omide on roz
ارسال شده توسط fatemeh | December 28, 2007 8:19 AM
ارسال شده در December 28, 2007 08:19
سلام جناب نجف زاده
حجکم مقبول و سعیکم مشکور
رسیدنتون به خیر و برکت
شما هم سر نزنید ، ما همیشه مزاحمیم
:)
عید بزرگ ولایت و امامت بر شما و خانواده ی محترم مبارک
...
ارسال شده توسط نرگسی | December 28, 2007 8:49 AM
ارسال شده در December 28, 2007 08:49
میفرمایند :حاج آقا تا 4ماه برای هرکسی از خداوند طلب آمرزش کند رد نخواهدشد پس حاج آقای عزیز برای آمرزش من هم دعایی حواله ی آسمان کن.
التماس دعا***
مهدیا
ارسال شده توسط مهدیا | December 28, 2007 10:16 AM
ارسال شده در December 28, 2007 10:16
با نام خدا
كمي فكر در رابطه با تحولات چند ساله منطقه و تحولات اخير در لبنان و پاكستان .آدمي را به اين فكر وامي دارد كه آيا نقشه حساب شده اي اينها را طراحي كرده است ويا از روي اتفاق. اكثرا تررها و اغتشاشها در منطقه خاور ميانه و آسيا واقع مي شود به نظر شما بعد از لبنان وافغانستان و عراق وپاكستان نوبت كدام كشور است كه چند سالي خود و مردم خود را مشغول مسائل داخلي كند تا آنچه كه در محيط پيرامون و دنيا اتفاق مي افتد اعم از مسائل علمي وسياسي و اقتصادي و فرهنگي. چند صباحي متوجه اين موضوعات نشوند.
آيا ايران ما نيز جزء اين كشورها خواهد بود.يا مردم كشور ما با شعور تر از اين حرفها هستند.
ارسال شده توسط حسين | December 28, 2007 10:17 AM
ارسال شده در December 28, 2007 10:17
سلام امیدوارم حالتون خوب باشه
حجتون قبول
ارسال شده توسط علی 365 | December 28, 2007 10:49 AM
ارسال شده در December 28, 2007 10:49
شلام ...! حرف زیادی واشه گفتن نیشت.
گر چه گفتنی ها بشیار اشت و من ناتوان،
فقط خواشتم همدردی کنم.
مواظب خودت باش... به ما هم شر بزنی خوشحال میشم...!
فعلا خدا نگهدار.!
ارسال شده توسط امیر ادهم | December 28, 2007 11:33 AM
ارسال شده در December 28, 2007 11:33
به نام خدا
و
سلام.
ببخشید اونجا که نوشتید : (هانه ما شیب نداشت)، منظور همون شیب خودمون هست یا (س) تو دستگاه طرف از کار افتاده بوده و می خواسته بنویسه (سیب)؟
و منظورش درخت سیب بوده؟
شاد باشی
یا علی
ارسال شده توسط مهتاب | December 28, 2007 11:48 AM
ارسال شده در December 28, 2007 11:48
شلام حاج اقا. شعرت خیلی قشنگ بود. مرشی
ارسال شده توسط رامتین | December 28, 2007 12:04 PM
ارسال شده در December 28, 2007 12:04
شلام حاجی
حجتان قبول ...شرتان هم خوب تراشیدید ... !
ارسال شده توسط عارفه | December 28, 2007 1:26 PM
ارسال شده در December 28, 2007 13:26
سلام به حاج آقا كامران خودمون خوبي داداشي !!؟
زيارت قبول !!اون تكه ي گم شده ي روحت رو پيدا كردي يا بقيش رو هم همونجا جا گذاشتي!!؟ ميدونم كه جاگذاشتي!!
ببخشيد كه دير اومدم !! خيلي سرم شلوغ بود !!
بهترين سوغاتي رو از تو گرفتم !! گزارشت فوق العاده بود ممنون حاج آقا!!
واقعا درموندم !! نميدونم چي بگم ...!!
گاهي اوقات ممكنه يه شين باعث ساختن يه آتيش سوزان بشه !! كه اون آتيش تا ابد توي آتش كده ي قلبت ميمونه !!
دوباره به هم ريختم ...همين ديگه...فعلا
شاد و خوشحال باشيد
ارسال شده توسط سارا نصيريان | December 28, 2007 2:00 PM
ارسال شده در December 28, 2007 14:00
سلام.....
عید سعید غدیر خم ،عید ولایت را به شما و خانواده ی گرامی پیشاپیش تبریک عرض میکنم.....
.
پائیــــــز.
(راستی این کد امنیتی ای که گذاشتین خیلی اذیت میکنه)
ارسال شده توسط ــــ*پائیـــز*ـــــ | December 28, 2007 3:32 PM
ارسال شده در December 28, 2007 15:32
با سلام و احترام
شاید همین انتخابها باشد كه شما را به یك موجود جذاب تبدیل میكند. یك خبرنگار باحال كه با بقیه یك جوری فرق دارد و وقتی سر و كله اش در تلویزیون پیدا میشود بالاجبار باید بمانی و بشنوی یا وقتی به سایتش سر میزنی و میبینی كه سیب ، شیب نوشته شده است ، بیخیال نمیشوی كه لابد با یك نویسنده شلخته سروكار داری. میمانی و میخوانی ، چون میدانی كه آخر كار برخلاف انتظارت به اتمام خواهد رسید.اینكه اهل كلاس گذاشتن نیستی و حتی اگر حرف سین كیبورد از كار افتاد بیخیال نوشتن نمیشوی تا مبادا به كلاست بر بخورد قابل تقدیر است و تامل.
موفق باشید و پایدار.
ارسال شده توسط علیرضا صیاد | December 28, 2007 6:58 PM
ارسال شده در December 28, 2007 18:58
تو بوی شیب می دهی ، وقتی که باران خورده اشت...دل را فریب می دهی ، دل را نگاهت برده اشت...گشتم به دنبالت تمام کوچه های شهر را یک به یک....
گفتند بیهوده مگرد او ژیر باران مرده اشت...منم! آخ آخ آخ...اپیدمی داشته انگار...حالا خوبه من شعر خودم رو اینطوری به هم ریختم ، ولی شعر حمید مصدّق رو...به قول معروف شیشه ی پنجره را باران خواهد شست...نقش این شعربه هم ریخته را چه کسی از دل من خواهد شست؟!...
ارسال شده توسط بهجت توجه | December 28, 2007 7:31 PM
ارسال شده در December 28, 2007 19:31
kash hamishe hamin joori kachal bashin akhe kleyli khosh tip shodin..z
ارسال شده توسط zhasmin | December 28, 2007 9:21 PM
ارسال شده در December 28, 2007 21:21
salam
haj ghabul bashe haji.
ارسال شده توسط samaneh | December 28, 2007 10:27 PM
ارسال شده در December 28, 2007 22:27
نمی دونم اگه حمید مصدق این شعر رو به این شکل ببینه چه حالی پیدا می کنه!
من که خودم به شخصه کمی جا خوردم
شاید انتظارش رو از شما نداشتم
این در ادامه چشمها را باید شست ه؟!
ارسال شده توسط جمانه | December 29, 2007 12:47 AM
ارسال شده در December 29, 2007 00:47
سلام دوست عزیز
یادداشتهاتونم مثل گزارشاتون جالبه!
من دانشجوی ترم1 روزنامه نگاریم.خیلی دوست دارم بدونم رمز موفقیت شما چیه.
شاید منم یه روز مثل آقا کامران شدم!یه خبرنگار یا روزنامه نگار مردمی!
هر چند کامران نجف زاده یه چیزه دیگهاس!!!
در کنار خانوادهی عزیزتون همیشه پاینده باشی
بدرود
ارسال شده توسط شکوفه | December 29, 2007 2:16 AM
ارسال شده در December 29, 2007 02:16
سلام عید سغید غدیر بر شما مبارک.راستی می بینی چینش هر چیز چقدر زیباست هیج چیز جای چیز دیگری را نمی گیرد مثلا همین حرف سین و شین .به همین روشنی هم هیچ کس جای علی (غ) را نمی گیرد. و فقط علی ،علی است و ولایت فقط از ان اوست.
ارسال شده توسط جهانگیر | December 29, 2007 5:38 AM
ارسال شده در December 29, 2007 05:38
سلام
آنان كه سبد به دست ما تا ديدند
فرياد زدند كه واي باغ را دزديند
هم سيب و درخت و باغ را لمباندند
هم بر سبد خالي ما خنديدند
ارسال شده توسط پريسا | December 29, 2007 7:53 AM
ارسال شده در December 29, 2007 07:53
شبان وادي ايمن گهي رسد بمراد
كه چند سال بجان خدمت شعيب كند............
حجكم مقبول ......
عيد غدير مبارك .
ارسال شده توسط شفيعي | December 29, 2007 9:51 AM
ارسال شده در December 29, 2007 09:51
حیف از این محبت من....
ارسال شده توسط یکی از همین آدما | December 29, 2007 12:03 PM
ارسال شده در December 29, 2007 12:03
سلام حاجی
رسیدن بخیر
زیارت قبول
« نه فقط بنده به ذات ازلی می نازد
ناشر حکم ولایت به ولی می نازد
گر بنازد به علی، شیعه ندارد عجبی
عجب اینجاست خدا هم به علی می نازد »
عید غدیر ، بزرگترین عید شیعیان رو بهت تبریک عرض میکنم
موفق باشی
یا حق
مسافر تنها
ارسال شده توسط مسافر تنها | December 29, 2007 1:41 PM
ارسال شده در December 29, 2007 13:41
سلام
زندگي شايد يك كامنت براي يك داداشي باشد....
در پناه خدا
همين
......
ارسال شده توسط فرشته اميني | December 29, 2007 4:34 PM
ارسال شده در December 29, 2007 16:34
سلام
بزرگترين عيد ما شيعه ها بر محبوب ترين خبرنگار ايران مبارك
هر روز مي ايم سري به وبلاگ مي زنم ولي نااميد مي شوم خواهشا زود به زود بنويسيد مگه نمي دونيد يه عالمه ادم منتظرند ؟
موفق باشيد
ارسال شده توسط ساحل | December 29, 2007 5:58 PM
ارسال شده در December 29, 2007 17:58
سلام و ادب و احترام خدمت شما بزرگوار.
مطالبتون بشیار زیبا ان....عکشتون ه متو صفحه اول زیبا افتاده(خوش تیپ!!!)
.
.
.
عید غدیر هم بر شما مبارک...
.
.
.
اگه به "یادداشت های یک دانشجو" هم سر بزنید ممنون می شم....
.
.
.
امیدوارم که همواره موفق و پیروز باشید.
یا علی
کاظم
www.kzmabedi.blogfa.com
ارسال شده توسط کاظم عابدی | December 29, 2007 10:18 PM
ارسال شده در December 29, 2007 22:18
salam
hajeton an shaallah ke morede ghabole hagh gharar gerefte bashe
ya ali
khoda negah dar
ارسال شده توسط mahsa | December 29, 2007 10:51 PM
ارسال شده در December 29, 2007 22:51
به زیبایی بیان کلامتون یقین دارم حاجی . . .
ارسال شده توسط فرشید | December 30, 2007 12:48 AM
ارسال شده در December 30, 2007 00:48
meshle inke moghe neveshtanesh toope toop boodia!l
ارسال شده توسط poone | December 30, 2007 7:02 AM
ارسال شده در December 30, 2007 07:02
یا حق
ارسال شده توسط آبجی سمیه | December 30, 2007 7:49 AM
ارسال شده در December 30, 2007 07:49
سلام.حاجييييييي كامران .چه طوريد حاج اقا؟واي چه قدر بهتون مياد.با حاج اقا ها بايد اين جوري صحبت كرد ديگه!همچين لفظ قلم.خوشا به سعادتتون.كي رفتين؟بي خبر؟گفتم منظورت از متن قبليت چيه ها؟باز گفتم حتما در مورد حجه ولي كلي.ديدم چند روزي تو 20":39 پيدات نيست.دلبند شدم.خوشا به حالت.ما كه دانشجويي نوشتيم اسممون در نيومد.از بس بدشانسيم.دعامون كن ما هم بريم.من خيلي به اين سفر احتياج دارم....بيشتر از ديگران.
ارسال شده توسط مطهره | December 30, 2007 8:41 AM
ارسال شده در December 30, 2007 08:41
سلام حاج آقا
حجکم مقبول؛سعیکم مشکور!
میخوام یه چیزی واست تعریف کنم!
یکی از دوستاهای داییم رفته بود مکه(چند سال پیش)وقتی برگشت هر کسی بهش میگفت حاج آقا؛آقاهه میگفت به من نگین حاج آقا!یه نفر پرسید چرا؟
گفت:یکی از دوستهام چند سال پیش رفته بود مکه(همون سالی که خیمه ها تویه صحرای عرفات آتیش گرفتن)تویه صحرایه عرفات یهو دوستهاش رو گم کرد و هرچقدر که دنبالشون میگشت نمیتونست پیداشون کنه!
خلاصه رو کرد به آسمون و گفت:خدایا دوستهام رو بهم نشون بده!بعد یک دفعه یه جوون دست زد به کتفش و یه طرف رو نشون داد و گفت دوستهات اونجا هستن!
آقاهه دوستاش رو مثه گراز دید رفت بهشون جریان رو گفت؛اونها هم گفتن ما تو رو میدیدیم و اون جوونی که اومد پیشت یه نور بود که از آسمون اومد وقتی هم تو داشتی میومدی ما تو رو مثله یه سگ میدیدیم!
خلاصه مرده تا چند سال هی حج میخرید میرفت مکه تا اینکه دوباره در حال طواف اون جوونه رو دید،و اون جوون بهش گفت برو حجت قبول شد!
________________________________-
میخوام بگم از بین این چند صد هزار نفر آدم شاید حج تعداد معدودی به طوره واقعی پذیرفته شه ولی اینکه تونستی بری یعنی اینکه خدات دوست داشت!
خدات بهت گفت:به یادم باش!و از من غافل مباش!
اینو بدون که من همیشه به یادت هستم و ازت غافل نیستم!
امیدوارم حج شما هم قبول شده باشه و حج همه ی هموطنام!
دعا کنین منم برم!
و در آخر اینکه:
یاد بعضی نفرات روشنم میدارد
رزق روحم شده است!
ارسال شده توسط بهاره استاد شریف | December 30, 2007 10:56 AM
ارسال شده در December 30, 2007 10:56
شما حاجی شدی . رفتی اونجا . بعد حتما خدا بیشتر دوستت داره . دلم می خواست فقط یه لحظه بوی اونجا رو داشته باشم . فقط یه لحظه .
ارسال شده توسط سپنتا | December 30, 2007 11:16 AM
ارسال شده در December 30, 2007 11:16
دلت بسوزه:سسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسس!! D:
ارسال شده توسط نجمه | December 30, 2007 11:41 AM
ارسال شده در December 30, 2007 11:41
سلام خسته نباشید
من به تازگی وبلاگ زدم
خوشحال میشم بهم سر بزنید
ارسال شده توسط shabnam | December 30, 2007 12:28 PM
ارسال شده در December 30, 2007 12:28
سلام....خوبی؟
عروسی آقا مهدی که خوش گذشت؟
ایشالا همیشه سر گرم عروسی باشی....
عیدت هم با یک روز تاخیر مبارک...
امرو امتحانامون شروع شد.... اولی رو خوب بودم...
واسم دعا کن حاجی....
خوب دیگه مزاحمت نمیشم...خدا تو را حافظ...
ارسال شده توسط یاسمن | December 30, 2007 1:39 PM
ارسال شده در December 30, 2007 13:39
سلام
حجتان قبول.کاش نصیب هرکه دوست داره بره و منم بشه.
ارسال شده توسط پگاه | December 30, 2007 3:03 PM
ارسال شده در December 30, 2007 15:03
شلام خوفی
چه خقرا....سنیدم دیگه مثل ما سدین...؟
کلی خندیدیم با بچه های شیب....
جاتون خالی...
سکلات و میوه و کلی چیز های خف خف آوردن...سب جهلمون رو توی خوافا گذروندیم...
دوشتت داریییییییییییییییییم.یادت نره مارو..
راشتی چرا صفحه اول شایتت فرق داره با جای متنات ؟
طراحتون چقدر اولس خوفه ولی بعدس خیلی ژعیف میسه...
اگه خواشتین ما برو بچ 18 شاله کارمون خوفه حتی چند کار بازیگر و اینا داریم...
گل به روتون.
سماره تلفن ما رو هم داسته باس تا ساید روزی به کار اید :
با تسکر از شیب....منتظرتم
ارسال شده توسط محمد جواد عبدی | December 30, 2007 3:12 PM
ارسال شده در December 30, 2007 15:12
سلام بار دومه که میام و کامنت میذارم.کارتون و قلمتون رو خیلی دوست دارم.شما واقعآ یه انسان خاص هستین.بهتون تبریک میگم.امثال شما خیلی کم پیدا میشن
ارسال شده توسط قاسم صانعی معروف به brad pitt | December 30, 2007 3:27 PM
ارسال شده در December 30, 2007 15:27
سلام آقاي نجف زاده
متن جالبي بود
منم گاهي وقت ها شعر مي گم.
اگه دوست داشتين از قصر تون بيرون بياين وبه كلبه حقيرانه ي منم يه سري بزنيد.
www.semsancity.blogfa.com
ارسال شده توسط سلام | December 30, 2007 4:56 PM
ارسال شده در December 30, 2007 16:56
مردم امروز به جای اینکه به دنبالخواب راحت باشند به دنبال تخت خواب راحت هستند."هوگو"
نکنه شما هم به همین دلیل از تهیه گزارش در مورد نادر ابراهیمی اجتناب می کنید،شما یا بقیه همکارانتون ؟!شاید هم خیلی راحت می خوابید.
در پناه حق
یا علی
ارسال شده توسط maryam | December 30, 2007 5:38 PM
ارسال شده در December 30, 2007 17:38
من به افسانه ی بازیگری زمان می نگرم
به نسیم سحر
این پیک دل انگیز زمان می نگرم
به سکوت دم صبح و به تنهایی شبهای سیاه
و گل وحشی
به تنهایی غم زمستان و به چشمان غم آلود خزان می نگرم
من به تنهایی دل در شب تار و به آنان که به من نرم و دزدانه زدند لبخند ربا
و به دنیایی سراسر نیرنگ
و به پلکهای زده تا ابدیت می نگرم....
ارسال شده توسط ــــ*پائیـــز*ـــــ | December 30, 2007 6:49 PM
ارسال شده در December 30, 2007 18:49
زمين سرد است و خون آشام
زمان پردرد مي نالد
پرنده بهر دانه خاكها را ميزند بر سر
پرنده دانه ها را از ميان درد مي چيند
و چون مفتون بي بالي
ز سر فكري به جز مردن نمي خواهد گذراندن!
تبسم مرده بر لبها!
و فردا جز دروغي سردومرگ آذين
دگر هيچ است و بي آيين!
پرنده بر سرش كاكل
ولي محزون و غمگين است
ميان داغ ها و درد
به فكر آتش و خون است!
پرنده در هواي برگ ميبالد
ولي گويا
نگاهش كن،
همه از مرگ مي نالد!
توان ورپريدن از سر خانه
ندارد اين غريب مست و ديوانه!
حديث شرم مي سازد
و نردشوم مي بازد
ز بس خورده است شلاقي
كه بر فحواي جان تازد!
به روي اين زمين سرد
به جز سرگين نمي بيند
پرنده سخت غمناك است!
حسابش با زمان اما
بريده،شسته و پاك است!
ارسال شده توسط مريم | December 30, 2007 7:18 PM
ارسال شده در December 30, 2007 19:18
تو كه دستت به نوشتن آشناست دلت از جنس دل خسته ی ماست
دل دریا رو نوشتی همه دنیا رو نوشتی دله ما رو بنویس بنویس هر چه که ما رو به سر اومد بد قصه ها گذشت وبد تر اومد بنویس از ما که به زندگی دوچاریم لحظه ها رو می کشیم نمی شماریم
تولمه ها می یای که
ارسال شده توسط شیما | December 30, 2007 7:56 PM
ارسال شده در December 30, 2007 19:56
حاج آقا!
بيا و ببين كامنت مظلومانهي دختر «رسول» را...
شاهد از غيب رسيد.
اجركم عندالله
ارسال شده توسط ح.ش | December 30, 2007 8:05 PM
ارسال شده در December 30, 2007 20:05
سلام حاج كامران عزيز .مي دونم پيام من تو اين همه پيام گم ميشه ولي به رسم ادب ووظيفه خواستم بگم حجكم مقبول وسعيكم مشكور
ارسال شده توسط ايمان ابراهيمباي سلامي | December 30, 2007 9:02 PM
ارسال شده در December 30, 2007 21:02
سلام
زیبا است!
شعر "مصدق" را می گویم، نه کار شما را!!!!
ارسال شده توسط محمد شمالی | December 30, 2007 9:23 PM
ارسال شده در December 30, 2007 21:23
سلام
خیلی قبول باشه
می دونم همه رو دعا کردید.مرسی
اولش کلی ذوق کردم!گفتم شاید بتونم ازتون غلط املایی بگیرم ولی وقتی خط دوم رو خوندم فهمیدم غلط گرفتن از کامران نجف زاده به این سادگیا نیست!یعنی کار من یکی که نبود
تو این دو سه ماه فقط چند تا از گزارشاتونو دیده ام!آخه تو ترکم.البته نه از اون نوعایی که باعث شه سینم بزنه!فقط 30/20 رو می بینم.ولی گزارش حجتون رو دیدم خوشا به سعادتتون.ولی بازم نمیتونستم خودم رو اونجا تصور کنم.حالا حالاها دعاتون مستجاب میشه.دعام کنید برسم به جایی که این بار از خدام بخوام که من هم اونجا باشم
تنتون سالم دلتون شاد.یا علی
ارسال شده توسط aashena | December 30, 2007 9:36 PM
ارسال شده در December 30, 2007 21:36
واااااااای
شمام بله
رفتین مکه به جای اینکه اصلاح بشید
یعنی ...
واقعا ...
معتاد شدید
به سین میگید شین
دعام کنید
ارسال شده توسط فاطمه | December 30, 2007 10:11 PM
ارسال شده در December 30, 2007 22:11
خبر نگار بايد بي طرف باشه كه شما نيستيد
حجتان قبول باشه
ارسال شده توسط رضا حبيبي | December 30, 2007 10:59 PM
ارسال شده در December 30, 2007 22:59
salam
omidvaram shoma dige be kheile azime motad ha ezafe nashode bashin rasti rooyeshe mohaye jadid mobarak
ارسال شده توسط مهسا | December 31, 2007 12:01 AM
ارسال شده در December 31, 2007 00:01
سلام خدمت آقاي كامران نجف زاده خسته نباشيد و خدا قوت و بازگشت شما از سرزمين پاكي و نور تبريك مي گويم من يك خواهش داشتم از شما داشتم من يك مشكل دارم من متولد 21/12/67 هستم و به عبارت ديگر متولد نيمه دوم 67 هستم و من الان بصورت متفرقه دارم واحد مانده هامو پاس مي كنم و با اينكه گفتن نيمه دوم 67 اجازه دارن در كنكور سال 87 شركت كنند مي خواستم بدونم كه اين قانون مربوط به من كه بصورت متفرقه واحدي باقيمانده رو پاس مي كنم مي شود و اگر مي شود ما بايد چيكار كنيم آيا بايد خود را معرفي كنم و با توجه به اينكه من هنوز ديپلم نگرفته ام اگر خود را معرفي كنم به سربازي اعزام نمي شوم خواهش مي كنم اين موضوع را پيگيري كنيد چون من الان در بلا تكليفي بسر مي برم نمي دانم چيكار كنم در ضمن رشته من زير شاخه كارودانش است
ارسال شده توسط ismail | December 31, 2007 1:43 AM
ارسال شده در December 31, 2007 01:43
salam haji .
ye chizo midonesti?
bavar kon man 20.30 va10.00 ro faghat be khatere tonegah mikonammmmmmmmmmmmmmmm
be weblogam sar zai?
ye sar bia . mersi (kash mohat ro inshekli nazade bod. on che pirani bod dishab poshide bodiiiiiiiiiiii.albate bebakhshida fozolie vali khob nazare dige chikaresh konam . )
hatman behem sar bezan .
bye(in nazaro taeed nakoni mellat bebinam aberom bereeeeeee)
ارسال شده توسط فرشید | December 31, 2007 11:04 AM
ارسال شده در December 31, 2007 11:04
پستت رو ديدم مثل مثل دلت پيچيده نيست مثل صداقتت رنگ و رفته است مي دوني آدما دو دسته اند يا دلشونو مي فروشند يا نه . كله طاست و حرفهاي صد تا يه غازت كه مي خواي نشون بدي كه متفاوت هستي داد ميزنه كه دلتو فروختي به چه قيمتي نمي دونم به چه عقيده اي نمي دونم اما مطمعنم آخرش ضرر مي كني تا دولت داري خرجش كن كه فردا روزه افوله
ارسال شده توسط پسر بده | December 31, 2007 11:44 AM
ارسال شده در December 31, 2007 11:44
سلام
میدونین فردا تو شهر ما چه خبره
جشن شکرگزارییه ...!
قراره برای اولین بار در ایران جشن شکرگزاری توشهر ما برگزار بشه .
موضوع از این قراره که اینجا بین رده ی سنی 10 تا 50 سال همه با سوادن و به همین جهت مسئولان جشنی ترتیب دادن . خیلی جالبه نه ...
منم شاید برم ( خوب چیه تا حالا جشن شکرگزاری ندیدم )
ارسال شده توسط angelina | December 31, 2007 12:05 PM
ارسال شده در December 31, 2007 12:05
حاج آقا سلام
بنده مثل رفقاي بالا نمي تونم شعر بگم
اين آقاي قاليباف فقط براي اينكه بتونه در انتخابات راي بياره دست به هر كاري ميزنه!
مثلا براي نمونه اين خط BRT را كه درست كرده واقعا" كارشناسي شده يا مثل هميشه رفتن توي يك كشور اروپايي يه چيزي ديدن و اومدن كپي كردن .
براساس چه نظر كارشناسي شده اي اين خط را راه اندازي كردن ؟
آيا از مناطقي كه ايستگاه در اونجا گذاشتن سرشماري كردن كه روزانه چند نفر در ايستگاهها معطل اتوبوس خواهند ايستاد ؟ و در چه مدت زماني بايد چند دستگاه اتوبوس بايد وارد ايستگاه بشود كه مسافرين معطل نشوند ؟
آيا فاصله بين ايستگاهها استاندارد است ؟
آقايون فقط به فكر اين هستند كه يك كاري انجام داده باشند و از سر خود باز كنند .
آقا كامران بنده هر روز صبح از ساعت 7/10 تا حدودا" 7/40 در ايستگاه بوعلي مي ايستم تا اگر خدا بخواهد يك اتوبوس خالي بياد و بعلت اينكه ايستگاه كهن را برداشتن و ايتسگاه قبل از كهن را دورترش كردن
ارسال شده توسط mahdi | December 31, 2007 12:28 PM
ارسال شده در December 31, 2007 12:28
سلام
عید بر شما و خانواده مبارک (البته دیروز بود)انشاالله همه روزتون عید باشه
امروز رفتم امتحان دادم اومدم و یک راست اومدم تو این وبلاگ
امتحان ریاضی داشتم (دوم دبیرستانم) تو رو خدا برام دعا کنید این یه ماهه امتحانا رو خوب بدم چون شما دلت خیلی پاکتره (آخه ما که لیاقت نداشتیم بریم مکه )
راستی یه سوال دارم= شما وقتی میرین تو 30/20 پاتونو روی یه چیز سیاهی میذارین اون چیه و چی کار می کنه یکی دو ماهه که به اون مغزم فشار میارماما کسی نیست جواب بده گفتم حالا بگم چون فشار زیادی روی مغز موقع امتحانا خوب نیست شما رو به خدا اگه تونستین جواب بدین دارم از فضولی (کنجکاوی ) می ترکم.
فعلا خدا حافظ
ارسال شده توسط *** // مریم // *** | December 31, 2007 12:52 PM
ارسال شده در December 31, 2007 12:52
سلام حاجی.تو مدینه بین حرم پیغمبر و بازار یه خیابون هست که نه زیاد پهنه و نه زیاد باریک(هتل الیاس سکنی پشت همون خیابونه) .هیچ توجه کردی اون خیابون شبیه به زندگی میمونه یه طرفت دنیاست و زیباییهاش و یه طرف خدا و آخرت.چقدر راحت آدم میتونه به جای خرید کردن از دنیا راه رو کج کنه و بره آخرتشو تامین کنه.چقدر دلم برای بین الحرمین و غروبش تنگ شده چقدر دلم برای یه گریه ی سیر برای خودم تنگ شده.راستی خوش انصاف نمیخواستم بیام اینوری چون جنبه ی دو کلمه حرف حساب رو نداری اما وقتی فهمیدم رفتی اونجا حیفم اومد بوی بهشت به مشامم نخوره.دوست داشتی اینم سانسور کن و اسمشو بذار خودسانسوری!
ارسال شده توسط دلنوا(ناصر) | December 31, 2007 1:02 PM
ارسال شده در December 31, 2007 13:02
سلام خسته نباشيد
زيارت هم قبول ما رو كه از دعاي خود دور نكرديد
بهتون مياد
موفقو پيروز باشيد
به اميد ديدار
ارسال شده توسط مهران ده نمكي | December 31, 2007 2:02 PM
ارسال شده در December 31, 2007 14:02
سلام
حاج آقا حجت قبول
و سعيت مشكور
سيب را ز اين سبب سيب گفتهاند
كه دندان داشتهاند
چون دندان بيافتاد
شين را بجوايش خوردند
يا حق
ارسال شده توسط علي اكبري(آج) | December 31, 2007 2:22 PM
ارسال شده در December 31, 2007 14:22
زیاده نمی گویم .دلم خیلی از دستت پره
ارسال شده توسط افغانی | December 31, 2007 2:43 PM
ارسال شده در December 31, 2007 14:43
سلام به داداش كامران دوست داشتني خودم
من همون آتش بس هميشگي هستم.به خودم قول دادم ديگه از اون اسم استفاده نكنم...يه قول ديگه هم دادم و اون اينكه ديگه دلتنگيامو تو وبلاگ تو ننويسم.
پر كشيدن آيدين بدجوري شوكه م كرده.هنوزم باورم نميشه اون آيدين دوست داشتني خودمون اينقدر زود غزل خداحافظي رو بخونه.خدايش بيامرزد...
روزگار خوبي داشته باشيد.
خيلي خوشحال ميشم اگه يه سري هم به ما بزنيد. بخدا اگه نياي خيلي دلم ميشكنه مثل هميشه.
منتظرما....
ارسال شده توسط نسيم | December 31, 2007 3:00 PM
ارسال شده در December 31, 2007 15:00
براي دلتنگي هاي يه دل شكسته دعا كن ....
ارسال شده توسط فرشته اميني | December 31, 2007 3:04 PM
ارسال شده در December 31, 2007 15:04
حاج كامران سلام.
در عنفوان جواني بزرگترين موهبت آسماني نصيبت شد. رفتي به مكه، مسجدالحرام، كعبه و تو حتما مي داني كه خود نرفتي و خداي كعبه تو را طلبيد. تو كه اين روزها بر روي آنتن بيست و سي بسي شهرت بهم زده اي و بسا كسا كه تو را دوست مي دارند و بسا كسا كه از تو مي نالند. و تو خود مي داني كه چه كرده اي و چه مي كني. مسند قضاوت از آن خداست و خداي ديگري وجدان من و توست همان طور كه كعبه اصلي در قلب من و توست اگر به نور ايمان و انصاف روشن باشد و گر نه خانه اي براي شيطان است كه تنها شايسته رمي جمرات است.
خبر مي گويي، گزارش تهيه مي كني، شعر مي نويسي، به تريبون آزاد مي روي همچنان كه مقاله مي نوشتي در روزنامه ها و گاهي شعر مي خواني. روزهاي پنج شنبه جملات عاشقانه اي خواني كه" i cant help myself crying ". و چه زيباست اين جملات عاشقانه تو در شامگاه انتظاري كه شايد آخرين باشد و چه جوي هاي اشكي كه جاري مي شود.
اما تو بين هفته هم اشك مي گيري از مخاطبانت وقتي كه مي خواني : خفه مي سازد اگر آيد و بيرون نرود؛ مهمان را مي گويم.
و اي كاش تو اين گزارش را بدون شعر خواني پخش مي كردي.
و شايد بيشتر به خود بيايي و يقين كن كه " نه هر كه سر بتراشد قلندري داند"
حاجي حجت قبول باشد. آينده درخشان داشته باشي. شعرهايت را با دقت بيشتر انتخاب كني تا مبادا اشكي بريزد و كاخي ويران شود.
خدا يا مرگ با عزت بده ؛ زندگي با ذلت ديگر بس است
ارسال شده توسط هادي اهل افغانستان | December 31, 2007 3:19 PM
ارسال شده در December 31, 2007 15:19
حالا خوبه دست از شعر گفتن نمی کشند. این خودش یه نعمته
ارسال شده توسط payizaneh | December 31, 2007 4:08 PM
ارسال شده در December 31, 2007 16:08
آقای نجف زاده سلام.تو زندگی یه شرایطی برای همه پیش می آد که به واسطه ی آن همه شاعر می شن یا اینکه شعر گفتنشون دوباره جریان پیدا می کنه. مثل من این شعرو بخونید خودتون می فهمید چی میگم:
بخوانید سپیدترین شعر سپیدم را:
بیا با من
بخوان با من
بگو با من
شنو از من
حدیث دل
حدیث جان
حدیث عشق بی پایان
تو ای عشقی که می خوانی نهان از چشم
بیا با من
بخوان با من
که من
باخته ام
به آن رنگ نگاهت
به آن حجب حیایت
به آن عشق سلامت
بیا که زیبا شد دلم از نگاهت
آنگونه سراغ من بیا، که بشکند
چینی نازک تنهایی من
من چگونه سرنوشت ناگزیر خویش را رها کنم؟
تویی سرِّ سرنوشت من
تویی نیک ترین سرشت من
سکوت من یک صدای پرمعناست،بنگر!
نگاهت می کنم از دل
صدایت می کنم از جان
یقین دارم تو نیز می شنوی صدای سلامم را
و حس می کنی ندای نگاهم را
همچون آن خوابهای شبانه ام.
هر خوابم که با وضو آمیخت
با جود تو در آمیخت
آیا تو هم آن خوابها را دیده ای؟
بی گمان از تقدس توست که
خواب های با وضوی من مساویند با
چهره پرخضوع تو
یادم باید باشد قبل از خواب وضویی بگیرم
چون تقدست فراتر از خوابهای بی وضوست
تقویم چار روز دلم را می نگرم
این جا همه چیز پیداست
بدان که هم فرهنگ معین و هم عمید
گواه همه نهان هاست
حتی خدای ده هم این را می گوید.
در آن آرزویم که تو را در سر آغاز یک باغ بنشانم
و برایت پیامی آورم که به واسطه آن
در رگها نور جاری شود.
چند وقتی است
که برخاسته ام
رنگ برداشته ام
و روی تنهایی خود نقشه عشقی کشیده ام
آن عشق تویی
ای زیباترین ستاره دنیای من!
به قول قیصر
وقتی تو نیستی
نه هست های من چنانکه بایدند نه بایدها...
مثل همیشه آخر حرفم و حرف آخرم را
با بغض می خورم
ای زیباترین ستاره دنیای من!
صالح سبزیان پور 3/10/86
ارسال شده توسط صالح سبزیان پور | December 31, 2007 4:31 PM
ارسال شده در December 31, 2007 16:31
شلام.داداش ماه و گل وحاجی خودم
خوبین؟
چکار می کنین؟
حاج کامران بابا مثل اینکه یادتون رفته 4نفر ادم می یان وبلاگتون اصلا براتون مهم نیست؟
حاجی مثلا تو حاجی هستی ها بابا چرا اخه ما رو ناراحت می کنی؟
شوخی کردم ..
شما همیشه عزیزین چه نظرامون رو تایید نکنین چه بکنین..
یا علی
ارسال شده توسط عرفانه(راشین | December 31, 2007 4:56 PM
ارسال شده در December 31, 2007 16:56
اينجا براي از تو نوشتن هوا كم است/ دنيا براي از تو نوشتن مرا كم است/ اكسيرمن نه اينكه مرا شعر تازه نيست / من از تو مي نويسم و كيميا كم است/ سرشارم از خيال ولي كفاف نيست/ در شعر من حقيقت يك ماجرا كم است.
به ما هم سري بزن
ارسال شده توسط AMIR( | December 31, 2007 5:19 PM
ارسال شده در December 31, 2007 17:19
سلام حجتان مقبول
ارسال شده توسط حسن ابوئی مهریزی | December 31, 2007 9:14 PM
ارسال شده در December 31, 2007 21:14
کامران جان این داستانک رو توی بیست و سی حتما بخون
ک تاجر آمریکایی نزدیک یک روستای مکزیکی ایستاده بود. در همان موقع یک قایق کوچک ماهی گیری رد شد که داخلش چند تا ماهی بود.
از ماهی گیر پرسید: چقدر طول کشید تا این چند تا ماهی رو گرفتی؟
ماهی گیر: مدت خیلی کم.
تاجر: پس چرا بیشتر صبر نکردی تا بیشتر ماهی گیرت بیاد؟
ماهی گیر: چون همین تعداد برای سیر کردن خانواده ام کافی است.
تاجر: اما بقیه وقتت رو چیکار می کنی؟
ماهی گیر: تا دیر وقت می خوابم. یه کم ماهی گیری میکنم. با بچه ها بازی میکنم بعد میرم توی دهکده و با دوستان شروع می کنیم به گیتار زدن. خلاصه مشغولیم به این نوع زندگی.
تاجر: من تو هاروارد درس خوندم و می تونم کمکت کنم. تو باید بیشتر ماهی گیری کنی. اون وقت می تونی با پولش قایق بزرگتری بخری و با در آمد اون چند تا قایق دیگر هم بعدا اضافه می کنی. اون وقت یک عالمه قایق برای ماهی گیری داری.
ماهی گیر: خوب بعدش چی؟
تاجر: به جای اینکه ماهی ها رو به واسطه بفروشی اونا رو مستقیما به مشتری ها میدی و برای خودت کار و بار درست می کنی ، بعدش کارخونه راه می اندازی و به تولیداتش نظارت میکنی... این دهکده کوچک رو هم ترک می کنی و می روی مکزیکو سیتی بعد از اون هم لوس آنجلس و از اونجا هم نیویورک... اونجاست که دست به کارهای مهم تری می زنی...
ماهی گیر: این کار چقدر طول می کشه؟
تاجر: پانزده تا بیست سال
ماهی گیر: اما بعدش چی آقا؟
تاجر: بهترین قسمت همینه، در یک موقعیت مناسب که گیر اومد میری و سهام شرکت رو به قیمت خیلی بالا می فروشی، این کار میلیون ها دلار برای عایدی داره.
ماهی گیر: میلیون ها دلار، خوب بعدش چی؟
تاجر: اون وقت باز نشسته می شی، می ری یه دهکده ساحلی کوچیک، جایی که می تونی تا دیر وقت بخوابی، یه کم ماهی گیری کنی، با بچه هات بازی کنی، بری دهکده و تا دیر وقت با دوستات گیتار بزنی و خوش بگذرونی!!!
ارسال شده توسط tooba | January 1, 2008 6:26 AM
ارسال شده در January 1, 2008 06:26
سلام حاجي
به دليل مشغله چند وقتي بود به وبلاگتون سر نزده بودم
دو شب پيش شاخام داشت در مي يومد
باورم نمي شه
شما رفتي و بر گشتي
بي خبر
حجتون قبول
اميدوارم ما رو هم دعا كرده باشي
ارسال شده توسط زينب | January 1, 2008 8:08 AM
ارسال شده در January 1, 2008 08:08
سلاااااام.... چطوری؟
میگم این چند روز که تو حج بودی و تو 20:30 اجرا نداشتی حق همه ی روزای غیبتت رو جبران کردن....
خودت چطوری؟؟؟؟؟
منم در حال امتحان دادنم....
مواظب خودت باش و خدا تو را حافظ
ارسال شده توسط یاسمن | January 1, 2008 9:01 AM
ارسال شده در January 1, 2008 09:01
سلام
اقا کامران امیدوارم هر جا هستی موفق باشی
اول اینکه
ما تو شمال بد جوری داره یخ میزنیم ببین مشکل از کجاست
دوم اینکه
خوشحال میشیم یه سر به کانون هواداران استیل اذین بزنید و یه نظری هم بدید
www.steelazin.sub.ir
سوم اینکه
خیلی دوست داریم با مرام
چهارم اینکه
خدا یارو نگهدارت
ارسال شده توسط میثم کاوه | January 1, 2008 10:13 AM
ارسال شده در January 1, 2008 10:13
سلام آقای نجف زاده
امیدوار بودم امروز دیگه آپ کرده باشین تا این چند مدتی که به خاطر امتحانات پایان ترم باید ترک کنم این اعتیاد به مطالبتون رو ،هی شیطون منو وسوسه نکنه .
چهاردهم مدار الکترونیکی دارم ،استادمون هم خیلی بد نمره میده ،دعا کنین پاس بشم .
موفق و موُید باشید.
ارسال شده توسط آ.حسن پور | January 1, 2008 11:12 AM
ارسال شده در January 1, 2008 11:12
این شعر بسیار زیبا و دوست داشتنی ست...
ارسال شده توسط شیدا | January 1, 2008 11:45 AM
ارسال شده در January 1, 2008 11:45
سلام،
اولا از همه زيارت خانه خدا قبول باشه.
دوم اينكه وبسايت واقعا عالي داريد.
سوم اينكه به وبلاگ ما هم يه سري بزنيد، باعث خوشحالي ما ميشيد.
منتظرتون هستيم.
موفق باشيد.
ارسال شده توسط سعيد | January 1, 2008 5:03 PM
ارسال شده در January 1, 2008 17:03
سلام
امتحانامون شروع شده.
برام دعا کن
تا27 دی خداحافظ تو را حافظ..
ارسال شده توسط ~**~سونیا~**~ | January 1, 2008 7:30 PM
ارسال شده در January 1, 2008 19:30
سلام آقای نجف زاده
خوش باحالتون رفتید مکه ما که دو سری تو قرعه کشی دانشگاه شرکت می کنیم ولی تا حالا قسمت نشده
انشاالله حجتون قبول باشه
می خواستم درسی که امروز یاد گرفتم رو براتون بنویسم
{در مسیری که برای رسیدن به هدفم طی می کنم از سنگهائی که به طرفم پرتاب می شه بعنوان پله استفاده می کنم}
راستی شعرتونم خیلی جالب بود.
ارسال شده توسط زهرا | January 1, 2008 9:05 PM
ارسال شده در January 1, 2008 21:05
سلام آقای نجف زاده
وقتی یک سرباز ،که برای برقراری امنیت مردم توی یک استادیوم حضور داره خودش از کمترین امنیتی برخوردار نیست ،می تونیم چی بگیم؟؟؟
خیلی دلم براش سوخت .به خاطر چیزی کمتر از هیچ و پوچ تمام امیدها وآرزوهایی که برای زندگیش داشت ، از بین رفت . چی به سرش میاد؟؟؟
فوق فوقش خیلی همت کنن دیهُ چشماش + یک کارت معافیت که حالا دو قِرون هم نمی ارزه به جای 2 تاچشم!!!!
راستی نتونستم نیام واقعا حال یک معتاد رو درک می کنم.
دوباره التماس دعا...
دوباره موفق و موًید باشید.
ارسال شده توسط آ.حسن پور | January 1, 2008 9:36 PM
ارسال شده در January 1, 2008 21:36
سلام آقای خبر نگار
خیلی خوشحالم اومدین یزد.امیدوارم بهتون خوش بگذره
و از شهر خش(khash) ما لذت ببرید.
ارسال شده توسط samaneh | January 1, 2008 10:22 PM
ارسال شده در January 1, 2008 22:22
سلام کامران جان
وای باورم نمیشه اومدی به استان ما.یادت هست پارسال چند بار برات از مردم استان یزد و خوبی هاشون نوشتم و گفتم همراه آقای رئیس جمهور تشریف بیارید و لی مثل اینکه امسال قسمتتون بود تا بیاین
می ترسم چون دیگه سرم شلوغ شده و بهت سر نمی زنم منو فراموش کرده باشی ولی باور کن هنوز هم به یادت هستم فقط امسال پیش دانش گاهی هستم دیگه نمی تونم زیاد بهتون سر بزنم.
آقای نجف زاده باورم نمیشه شما اومدین به استان ما.به شهرستان اردکان هم حتما سری بزنید شهر خودم رو میگم
گزارشت رو دیدم ممنون که به یزدیها لطف داری.
امیدوارم همان طور که سعادت داشتیم رهبر عزیز به استان ما اومده و ایشان را ملاقات خواهیم کرد شما رو هم ببنیم....
خواهش می کنم اگه نظر منو خوندی حتما برام تو وبلاگ یا نامه برام بنویس چون خیلی وقته شما به ما سر نزدید.
ارسال شده توسط مائده | January 1, 2008 10:42 PM
ارسال شده در January 1, 2008 22:42
سلام و ابتکار تازه ای بود .یعنی باعث شد که من ایت بلاگ رو تو لیست Favour خودم اضافه کنم
ارسال شده توسط مهدی مسعودنیا | January 1, 2008 10:59 PM
ارسال شده در January 1, 2008 22:59
سلام اقاي خبرنگار
يزد خوش مي گذره ؟چه بي خبر رفتيد
جاي ما هم باقلوا و قطاب بخوريد
ترو خدا زود به زود بنويسيد يك هفته گذشت و هنوز همان نوشته هاي قبلي و چشمان ما كه به صفحه كيبورد خشك شد
ارسال شده توسط ساحل | January 1, 2008 11:24 PM
ارسال شده در January 1, 2008 23:24
گزارشت ازیزد خیلی خوب بود فقط خیلی غیر منتظره تموم شد اصلا دیگه عادت کردیم امضای نجف زاده پای هر گزارشی بخوره حتما خوبه ...
(تو که خیال آپ کردن نداری مجبوریم جلو جلو کامنت بذاریم دیگه!!!!)
ارسال شده توسط اثنی عشری | January 1, 2008 11:58 PM
ارسال شده در January 1, 2008 23:58
سلام
خوب هستین؟؟؟
حجتون قبول
سرتون خیلی باحال شده
اگه برین تو جای تاریک همه جارو روشن میکنه
بازم میام
فعلا
خدانگهدار
ارسال شده توسط ღ♥ღ*••* آرمیتـــــــــــا*••*ღ♥ღ | January 2, 2008 12:04 AM
ارسال شده در January 2, 2008 00:04
سلام آقای نجف زاده/حجتون قبول ببخشید که دیر شد
ایشالله باز هم حاجی بشین
ارسال شده توسط حدیث میلانی | January 2, 2008 2:50 AM
ارسال شده در January 2, 2008 02:50
سلام براتون یه پیشنهاد داشتم خوب می تونستین حرف سین رو از یکی از یادداشتهاتون کپی بگیرین تا ما هم موقع خوندن هی به جای سین شین نزنیم خخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخوب!
ببخشید دیگه چون وقت امتحاناست کمتر بهتون سر می زنم الان هم می خوام برم امتحان شیمی دارم اخ اخ اخ نیم ساعت دیگه شروع می شه
من رفتم فعلا.............................
ارسال شده توسط نرگس | January 2, 2008 7:22 AM
ارسال شده در January 2, 2008 07:22
با سلام
این اولین باری که می بینم مطلب نوشته شما بار ارزشی نداره و به نظر من توهین به یک نویسنده بزرگ است
ارسال شده توسط مازیار | January 2, 2008 8:14 AM
ارسال شده در January 2, 2008 08:14
سلام
چرا نمی آپی ؟ خسته شدم همش شیب شیب شیب !
ارسال شده توسط فرزانه | January 2, 2008 9:54 AM
ارسال شده در January 2, 2008 09:54
دوباره سلام آقای نجف زاده
هنوز آپ نکردین ؟؟؟؟ رفتین یزد ،توی صحرای آفریقا که گیر نیفتادین ،یعنی یک کامپیوتر اون طرفا پیدا نمی شه؟؟؟؟!!!!!
موفق و موًید باشید.
" معتاد مثلا در حال ترک " ):
ارسال شده توسط آ.حسن پور | January 2, 2008 10:51 AM
ارسال شده در January 2, 2008 10:51
سلام داداش....
این چند روزه هر شب خوابت و میبینم....
انشالله که خیره....
مراقب خودتون باشید....
دوستت دارم....پائیز
ارسال شده توسط ــــ*پائیـــز*ـــــ | January 2, 2008 11:48 AM
ارسال شده در January 2, 2008 11:48
نه بابا مثله این که سفر بهت سلاخته بانمک شدی با این نوشتت که البته ناخواسته بود لبخندو به روی لب ما نشوندی دستت درد نکنه دلمونو شاد کردی خدا دلتو شاد کنه!
راستی تو یکی از این نظرا خوندم که یکی گفته بود عکس امیر و تو یکی از این مجلات دیده دیگه واجب شد برم اونو بخرم البته من امیر کیانو دیدم و عکسشو که تو مهربانانه اون رو در اغوش گرفتی رو روی صفحه ی دسک تاپ گزاشتم وای با اون چهره ی بانمکش ببین چه طور به کامپیوترمون جلا داده!!!!!!!!!!!!!!!!
ارسال شده توسط نرگس حسینی | January 2, 2008 12:27 PM
ارسال شده در January 2, 2008 12:27
سلام عليكم . نه والله تا امروز هيچ نظري ارسال نكردم . اما چه كار بدي كردي آقاي نجف زاده . حالا كه حال و هواي شعر داشتي يا يه شهر پيدا ميكردي كه سين نخواد يا از حميد مصدق نميزاشتي :(((((
من دوسشششششششش دارم :((
ارسال شده توسط ياسي | January 2, 2008 3:13 PM
ارسال شده در January 2, 2008 15:13
چرا گرفته دلت ؟؟؟
مثل آنكه تنهايي ! چقدر هم تنها ... !!!
خيال مي كنم دچار آن رگ پنهان رنگ ها هستي ...
دچار يعني : عاشق ...
و فكر كن كه چه تنهاست ، اگر كه ماهي كوچك دچار آبي درياي بي كران باشد !!!
چه فكر نازك غمناكي !!!
و غم تبسم پوشيده ي نگاه گياه است ...
و غم اشاره ي محوي به ردّ وحدت اشياست ...
خوشا به حال گياهان كه عاشق نورند ...
و دست منبسط نور روي شانه ي آنهاست ...
نه ............
وصل ممكن نيست ...
هميشه فاصله اي هست ...........................................................
ارسال شده توسط سوته دل ... | January 2, 2008 5:10 PM
ارسال شده در January 2, 2008 17:10
سلام حاج آقا
خوبين شما؟؟؟؟ كيان عزيزم حالش خوبه؟؟؟
من برگشتم. واستون كلي تو حرم امام رضا(ع) دعا كردم
اعياد گذشته بر شما مبارك . ببخشيد نتونستم زودتر از اين بيام.. دلم واسه اينجا و متنهاي قشنگتون خيلي تنگ شده بود.
گزارشي رو كه از يزد گرفته بودي با دوچرخه رو ديشب ديدم عالي بود...
در پناه حق شاد و سلامت باشي
يا علي
ارسال شده توسط كيميا | January 2, 2008 9:23 PM
ارسال شده در January 2, 2008 21:23
سلام
رسيدن بخير
كاش فقط حرف سين صفحه كليد اونم موقع شعر از كار ميفتاد باز حداقل يه شين و ص و ث اي هست كه جاش بشينه هر چند خود سين نميشه .... مثلا به جاي هفت سين بشه هفت شين كه خب البته قبلا ها بوده هااا
گاهي اوقات صفحه كليد زندگي بعضي آدمها به كل قاط ميزنه و هنگ ميكنه
حتي يك حرف هم نمي مونه كه جور بقيه رو بكشه
اميدوارم هيچكدوم از حروف صفحه كليد زندگي هيچ كسي از كار نيفته
پيروز باشيد و سربلند....در پناه حضرت حق
ارسال شده توسط ستايش | January 2, 2008 10:55 PM
ارسال شده در January 2, 2008 22:55
سلام
گاهي تفاوت فقط در نقطه هائي ست كه توي دلها جرقه مي زند.
كوچك بودم
پاي همين تخته سياه
كه هر چه سعي مي كردم
به زور دستم مي رسيد
كه بنويسم آب / كه بنويسم نان.
حالا دستم به آن سوي هر تخته سياهي مي رسد اما
هرچه مي نويسم آب / هرچه مي نويسم نان
رونق هيچ سفره اي نمي شود.
من كوچكتر شده ام.
ارسال شده توسط باران سپید | January 3, 2008 12:50 AM
ارسال شده در January 3, 2008 00:50
آیدین نیکخواه بهرامی عزیز فوت شد 6 روز پیش .... با این که خیلی دیره ولی تسلیت می گم ....
ارسال شده توسط F@H!M | January 3, 2008 3:55 AM
ارسال شده در January 3, 2008 03:55
برف می بارد و من کنج اتاق آبی نشسته ام و به هستی از پشت شیشه های بخار گرفته نگاه می کنم...
مثل برف آرام گوشه ای می نشینم...تنــــــــــــــــــها!!!
...
گفتم شاید تو بخواهی با من از پنجره ی اتاق آبی لطافت برف ها را نگاه کنی...
نمی دانم می آیی یا نه...
ولی من...
منتظرت هستم...
ارسال شده توسط اتاق آبی | January 3, 2008 4:15 AM
ارسال شده در January 3, 2008 04:15
سلام
تبریک به خاطر وبلاگ خوب و جذابتون
::مژده مژده::
سایت مسیر نیاز شروع به کار کرد
از هم اکنون شما می توانید با درج تبلیغات
و آگهی های خود به صورت رایگان
فعالیت کنید
www.masirniaz.com
ما را با عنوان (هر آنچه نیاز دارید)لینک کنید.
با تشکر.
ارسال شده توسط مسیر نیاز | January 3, 2008 10:10 AM
ارسال شده در January 3, 2008 10:10
سلام کامران خان همیشه در سفر....
خوبی؟ خوش که میگذره؟ مسافرت....
ایشالا همیشه در سفر و گردش باشی و البته بهت خوش بگذره....
خوب آخر هفته و جمعه ی خوبی داشته باشی و خدا تو را حافظ
ارسال شده توسط یاسمن | January 3, 2008 12:07 PM
ارسال شده در January 3, 2008 12:07
سلام
ارسال شده توسط خ.د | January 3, 2008 1:45 PM
ارسال شده در January 3, 2008 13:45
salam ziarat ghabol
ارسال شده توسط kh.d | January 3, 2008 2:04 PM
ارسال شده در January 3, 2008 14:04
سلام حاجی
قبل از هر چیز حجتان مقبول انشاءالله.
بعد اینکه خیلی خوشمزه بود. شیب رو میگم. شاید اگه سیب بود اینقد مزه نمی داد
موفق باشید
ارسال شده توسط نوجووووون ایرووووونی | January 3, 2008 2:41 PM
ارسال شده در January 3, 2008 14:41
شلام داداش. اين مشكل كارنكردن شين يه مشكل اشتماعيه. منم همين مشكل رو دارم اونوقت ژن و بچم ميگن تو تابلويي درك نميكنن كه فقط چندتا اژ دكمه هام كارنميكنه (;
البته عرايض بالا صرفا به جهت مضاح بود. بسيار شعر زيبايي بود و من رو به ياد شيطنت هاي كودكي انداخت. شادباشيد
ارسال شده توسط پارسا | January 3, 2008 3:39 PM
ارسال شده در January 3, 2008 15:39
خبر امد خبری در راه است
سرخوش ان دل که از ان اگاه است
شاید این جمعه بیاید شاید...
پرده از چهره گشاید شاید
برای تعجیل در ظهور ***اقاامام زمان*** صلوات بفرستید.
ارسال شده توسط نرگس حسینی | January 3, 2008 5:40 PM
ارسال شده در January 3, 2008 17:40
کلمه بیاور
کلاف کلاف
برای کیف و
کلاه و
کوهستان
که هر دو سرما خورده ی یک زمستانیم
ارسال شده توسط غریبه | January 3, 2008 6:09 PM
ارسال شده در January 3, 2008 18:09
سلام آقای نجف زاده
ببخشین منم دلم تنگه موقع امتحانات ترم و .......و
منم یه جورایی بگی نگی ........
می خواستم از پرواز بگویم ولی ! پرنده !
بی خیال بابا ...... ول کن بابا حاجی وقت نداره .
نوشتن چيزي و به جا گذاشتن آن در پشت سرمان
آن يك رويا است .
وقتي بيدار مي شويم مي فهميم كه
حتي يك نفر هم نيست كه آن را بخواند.
حتی ..........................
یه جورای ...دلتنگم
آره دلتنگ ....
دلتنگ ....
ارسال شده توسط سجاد | January 3, 2008 6:40 PM
ارسال شده در January 3, 2008 18:40
salam haj agha najafzade khoobid ?hajetoon ghabool.
kheili ba hal bood man hamsh fekr mikardam ino ye motad gofte
jaleb bood .
man alan dar pooste khod nemigonjam emrooz belakhare
ارسال شده توسط mahsa | January 3, 2008 9:08 PM
ارسال شده در January 3, 2008 21:08
ما نیز داریم!
آخرین پستمان در بلاگ!
_____________
ایده شین ایده فوق العاده ایی بود! !
ارسال شده توسط یک انسان معمولی | January 4, 2008 1:59 AM
ارسال شده در January 4, 2008 01:59
شششش شلام
خوشششششش می گذره تو یزد؟
می گذره را درشت نوشتم؟
بابا این ش از اعتیاد به مواد مخدره نه؟
کامران از تو بعیده که ...
هیچ وقت واسه ترک کردن دیر نیشت
شایدم کیبورد معتاد شده؟
نمیدونم والله
به هر حال به ما شری بزن
خوشحال میشیم
ارسال شده توسط محمود (شب کویر) | January 4, 2008 9:39 AM
ارسال شده در January 4, 2008 09:39
سایه ابروی ویس دیر زمانیست مانده است
کمرش زیر این سایه می خسبد
و به تماشای غروب می نشیند
دور زمانی بود که می خواست بگوید
هنرمندم
هنرم خسبیدن
گاهی کمانچه را برایتان کوک خواهم کرد
برایتان نغمه ها خواهد خواند
باره ای بسیار بود فریاد می زد
عاشقم
عاشق ویس
چرا هیچ کس نشنید ؟
چرا هیچ کس به مهمانی او نیامد ؟
ابرزانوی غم بغل گرفت
غرشی کرد و گریست
پرنده ای بر سایه نشست
کمانچه آرام گرفت
همه فریاد زدند
رامین رفت
ارسال شده توسط محسن | January 4, 2008 11:41 AM
ارسال شده در January 4, 2008 11:41
مثل اینکه کل کی بورد سوخته اینبار!
یا از یزد برنگشتین هنوز؟
ارسال شده توسط دژاوو | January 4, 2008 1:50 PM
ارسال شده در January 4, 2008 13:50
سلام
اقای نجف زاده
اقا تو شمال وضع افتضاحه.
نون 35 تومانی شده 150 تومان
بخاری برقی 4000 تومانی شده 50000 تومان
وضع گاز بهتر نشده هیچ بدتر هم شده
مسئولین فقط بلدن شعار بدن
بابا تو این 20:30 یه کار بکنین
به قران این بچه کوچیک ها گناه دارن
ارسال شده توسط میثم کاوه | January 4, 2008 2:23 PM
ارسال شده در January 4, 2008 14:23
چه فايده دارد هي ما بنويسيم و هي شما جواب ندهي؟
ارسال شده توسط سميرا | January 4, 2008 6:19 PM
ارسال شده در January 4, 2008 18:19
سلام
سفر بی خطر!
امیدوارم خوش بگذره.ما که کم کم داریم زیر این برفه مدفون می شیم!اونقدر سرسره بازی کردیم و سر خوردیم که دیگه کمره،کمر نمیشه!جاتون خالی.عمرا فکر نکنم اونجا اینطوری باشه
دست شهرداری درد نکنه ولی شخصا امیدوارم این نمکاشون تموم شه!آخه یکی نیست بگه بابا دستتون درد نکنه ولی شما اینا رو صبح می ریزین میرین ولی نمی گین این برفایی که آب میشه شب تو این هوای یخ(بقیه منطقه ها رو نمی دونم)یخ می زنه و صبح که ما باید بریم بیرون کل کوچه "یخ فرش"!میشه!
از وقتی داستان سیستان رو خوندم خیلی چیزا تو نظرم عوض شده.امیدوارم هر چی اون تو نوشته راست باشه.اگه راست باشه و بقیه "بزرگان"هم یاد بگیرن ایران بهشت میشه!
یه چیز دیگه:دعا کنید تو کل فردا یه عالمه برف بیاد.همه جا بیاد.یکشنبه امتحان کشوری هندسه داریم.منم برخلاف سالای قبل امسال تو هندسه آف آفم.اصلا یه چیز دیگه :یه استانم حسابی بیاد کافیه.یه استان تعطیل شه حله!!!دعا کنید بیاد دیگه.اگه نشه من یکی افسردگی می گیرم از بس این خواهرم تعطیل شد و به ریش نداشتمون خندید :(
مگه چه فرقی بین بچه های دبستان و راهنمایی با ماها هست؟؟؟؟؟خب اگه نمیشه رفت که مام نمی تونیم بریم.اگر هم میشه که اونام با وسایل نقلیه تشریف ببرن دیگه!
بازم پر حرفی کردم.اثرای گوله برفای دیروزه!تازه یه خاطره از یزد رو هم فاکتور گرفتم!!!
خیلی خیلی بهتون خوش بگذره
ارسال شده توسط aashena | January 4, 2008 9:29 PM
ارسال شده در January 4, 2008 21:29
خطاب به آقاي نجف زاده :
حالا خوبه توي زندگي به جاي سين ، شين کار آدم رو راه بندازه آگه مسله اون قدر مورد دار بود که از دال دسته دار هم کمکي نشه گرفت ، اون وقت تکليف چيه ؟
منظورم صحبت هاييه که چند خط بالا تر به نقل از خبرگزاري ها آوردم.اين سخنان اون قدر موثر بود که حتي همايشي که قرار بود در دانشگاه مادر مورد مولانا برگزار بشه منتفي شد.
نمي دونم چقدر آزادي عمل توي 20:30 داريد اما اگه بتونيد يه گزارشي در اين باره(صحبت هاي برخي از مراجع در مورد مولانا)تهيه کنيد خيلي ميتونه مفيد باشه
در ضمن منتظر شتيدن نظر شخصي شما در اين رابطه هستم .
آردس سايت من :
www.boose.mycloob.com
ميتونيد در قسمت (تماس با من) در سايت من نظرتون رو مستقيما و دور از نگاه نامحرم براي من بنويسيد
بي صبرانه منتظرام
با تشکر
ارسال شده توسط مصطفي حاجي خاني | January 4, 2008 10:56 PM
ارسال شده در January 4, 2008 22:56
سلام حاج کامران
امیدوارم که نظری که برایتان فرستادم را خوانده باشید. مبادا دلگیر شده باشید.
قابل بدانید هرگونه شبه احتمالی را از طریق آدرس میلی که برایتان نوشته ام می توانم برطرف نمایم.
پایدار باشید به صلابت دماوند.
ارسال شده توسط هادی اهل افغانستان | January 5, 2008 12:14 AM
ارسال شده در January 5, 2008 00:14
سلام. خسته نباشی
دارم فکر می کنم هرچی بگم،برایت تکراری شده ولی کارهای این دو سه روز،واقعا گزارشهای خوبی بود. حیف که اینقدر کم بود.فقط دو تا؟؟
گزارشهایت را دوست دارم چون روح زندگی داره، یه جور سرزنده گی و نشاط واقعی، که تقلبی و ساختگی نیست. دستت درد نکنه
ارسال شده توسط سهراب | January 5, 2008 6:19 AM
ارسال شده در January 5, 2008 06:19
حاج کامران !!!!!!!
فکر نمی کنم یه حاج رفتن اینقدر به آدما اجازه بده به شاعرا بی احترامی کنن
ارسال شده توسط مازیار | January 5, 2008 8:39 AM
ارسال شده در January 5, 2008 08:39
salam hajjetoon ghbool omidvaram ke man ro ham 2a karde bashid doosetoon daram
ارسال شده توسط pardis | January 5, 2008 10:55 AM
ارسال شده در January 5, 2008 10:55
سلام حاجي حجتون قبول
ما رو هم دعا كرديد يا يادتون رفت
من كه خيلي خوشحال شدم شما رفتيد حج
شعري هم كه نوشتيد قشنگ بود
زود زود آپ مي كنيد دستتون درد نكنه
پايدار باشيد
يا علي
ارسال شده توسط سيده معصومه | January 5, 2008 11:45 AM
ارسال شده در January 5, 2008 11:45
تودیگر دروغ نگو حالا که دلت سیر است از سیب بهانه است شیب میخواهی و کسی هنوز نمیداند سیب چه رنگی میتوانست داشته باشد
تو دیگر دروغ نگو
ارسال شده توسط ازیتا | January 5, 2008 1:36 PM
ارسال شده در January 5, 2008 13:36
...
زمستان كه مي شود، ما آواره ميشيم ...ديگر گوشه هيچ پاركي، لاي هيچ بوته اي،كنج هيچ ديواري جايمان نمي شود...سرما، گرما كه نيست تا از آن به سايه اي بگريزيم، سردترمان مي كند وهيچ چيز نيست گرمايش را باما قسمت كند جز تن تو، جز تن من...كه آن هم بند است به چوب بازيگوشي يا به جبر ناكسي...زمستان كه مي شود ما ناامن مي شويم در حوزه امنيت انسانها...با اين حال ما، من وتو ...عاشق زمستانيم.
بخشي ازدست نوشته هاي دو كلاغ عاشق
.
.
.
امروز ميدان تجريش داشتم به الطاف نيرو ها ي انتظامي كه با جان بركفي مواظب امنيت اجتماع بودند و دختران چكمه پوش را جمع مي كردند نگاه مي كردم، ديدم كه اين طرح ها و برنامه ها همه براي قشر متوسط رو به پايين و پايين است ، من نوعي يا توي نوعي وقتي سرپناهي داريم براي با هم بودن، وقتي ماشيني زير پا داريم براي ددر رفتن، وقتي مكاني داريم براي تفريح كردن و وقتي پدري داريم براي خرج مامور كردن كي اوقاتمان را درخيابان ها به پياده روي مي گذرانيم جز به ضرورت... و حرف هميشگي مادرم در ذهنم تداعي مي شد كه « ننگ بزرگان و مرگ فقيران بي صداست »
ارسال شده توسط اتاق آبی | January 5, 2008 3:29 PM
ارسال شده در January 5, 2008 15:29
مطلب جالبی بود
موفق باشی
منتظرتان هستم
ایام بکام
ارسال شده توسط h.safaei | January 5, 2008 3:54 PM
ارسال شده در January 5, 2008 15:54
اصل رو گرفتم ... بي نقطه با نقطه بي صدا با صدا بي گريه بي هق هق ... مهم اينه كه مي فهمم آنچه بايد بفهمم .
اينو وقتي خيلي كوچيك بودم از پدربزرگم ياد گرفتم در دوران كودكي دوستي داشتم كه زبانش مي گرفت روزي براي من و پدربزرگم شعري زيبا از حافظ با همان لكنت زبانش خواند من بعد از تمام شدن شعر به خاطر اشتباهات لفظي اش خنده ام گرفت پدربزرگم با ناراحتي نگاهي به من كرد و گفت از اين همه زيبايي چرا فقط حاشيه ها رو ديدي " اصل رو ببين نه فصل رو " ! حالا همون لحظه است من اصل رو گرفتم بي نقطه يا با نقطه ...
ارسال شده توسط مريم قرايي | January 5, 2008 4:14 PM
ارسال شده در January 5, 2008 16:14
سلام حاج آقای جوان
حجتون قبول ، امیدورام زیارت خانه خدا، روزی هر ساله شما باشه....
امروز به خاطر درگذشت پدر یکی از همکاران، که از سرداران نیروی زمینی و از جانبازان جنگ بودند، به بهشت زهرا رفتم، قطعه 45 ، درکنار قطعه شهدای رسانه.... امکان نداره اسمی از اون شهدا در ذهنم حک بشه و گریه های شما در روز تشیع جنازه را فراموش کنم، امروز بر سر مزارشان رفتم در کنار قبرهایشان قدم برداشتم و فاتحه ای قرائت کردم و دعای خیرشان را درخواست نمودم...
انشاء لله که شما و دیگر دوستانتان پاینده و سربلند باشید
ارسال شده توسط آشنای غریبه | January 5, 2008 5:56 PM
ارسال شده در January 5, 2008 17:56
به نام او ...
شعر الهام است و شاعر تنها وسیله ... سین و شینش مهم نیست . دل کیبورد هم گاهی می گیرد . حالا شین میزند یا سین فرقی نمی کند چون او غرق در این پندار است که چرا باغچه ی کوچک او سیب نداشت ....
با کلمات زیبا بازی می کنید ....
مانا باشید .
ارسال شده توسط مانا | January 5, 2008 11:22 PM
ارسال شده در January 5, 2008 23:22
سلام وبلاگ خوب جالبی داری پیروز باشی خوشحال میشم بیای از اینورا گذری
ارسال شده توسط محسن | January 6, 2008 12:34 AM
ارسال شده در January 6, 2008 00:34
چرا نیستید شما؟
ارسال شده توسط shohreh | January 6, 2008 10:49 AM
ارسال شده در January 6, 2008 10:49
سلام نام زیبای خداوند است سلام بر شما!
تو یزد خوب با این دوچرخه ی این ور و اون می رفتی ها................
اصلا ولش کن بریم سر اصل مطلب چرا اپ نمی کنی ما تو این شلوغ پلوغی امتحانا فقط به خاطر این که بیایم تو وبلاگت میریم تو اینترنت اون موقع وقتی میایم هی باید ببینیم شیب شیب شیب!نکنه چشمت کردن هی میگفتن چه قدر زود به زود اپ می کنی حالا می خوای بزاریمون تو خماری.
خدا همیشه یار و یاورت داداشی گلم!
ارسال شده توسط نرگس حسینی | January 6, 2008 11:30 AM
ارسال شده در January 6, 2008 11:30
سلام
نمیدونم به کدومتون آفرین بگم!به حمید مصدق یا آقا کامران خودمون.
خیلی قشنگ بود...
اولین باره که این شعر رو میخونم.
****
وقتی برگردان شعر رو به زبون بچه گونه خوندم...اشک تو چشمم حلقه زد...دلم برای حیاط خونه شون سوخت...
****
کــــاش حیــاط خـونـه شــون یـه درخـت سـیـب داشـت.
****
ارسال شده توسط بر بال فرشته | January 6, 2008 12:23 PM
ارسال شده در January 6, 2008 12:23
سلام کامران خان
نه نه ببخشید سلام حاج کامران .احوال شما .بابا زیارت قبول . خیلی خوش حال شدم خدا شما رو هم طلبیده
البته من یکی از شنونده های پروپاقرص رادیو جوان هستم .توی برنامه ی پچ پچه های پنج شنبه ایی از حاج آقا رنجبران شنیدم شما هم عازم هستین
راستی کامران جان یادته توی ویژه برنامه ی افطار شبکه ی سوم سیما ( ماه عسل ) حاج آقا علیخانی ازتون پرسید یه سوال از مردم ایران بپرسین ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
وشما گفتین میخوام ازشون بپرسم که "
چرا مردم ایران انقدر با هوشن ؟؟؟؟
یادتون اومد من خیلی وقت بود میخواستم جوابش رو بهت بدم .اما یه شرط داره به شرطی که بیایی به من سر بزنی ونظرت رو راجه به وبم بگی و نظر خودت رو در رابطه با سوالی که از مردم ایران که خودت هم یکی از اونا هستی بدی ...
راستی من شما رو لینک کردم .منتظرم که نظرشما رو ببینم.
baharbahargol.blogfa.com
موفق باشی و شاد وپیروز
روز خوش ... خدانگهدار
ارسال شده توسط ساناز منوچهری | January 6, 2008 1:41 PM
ارسال شده در January 6, 2008 13:41
سلام بازم یه گزارشه ناب دیگه همین الان ازت دیدم وای برای لحظه ای به حالت غبطه خوردم که میون برفها قدم میزدی اخه تو مشهد برف درست و حسابی که نمی یاد از دیشب برف میاد ولی خیلی کم تازه بعد از مدتی قطع می شه ولی ما هنوز امیدواریم و خدا رو به خاطر همین ذرات کوچک برف شکر می کنیم درضمن ازت ممنونم که با تهیه ی گزارش راجع به جهان پهلوان تختی یاد و نام او را در دلهایمان پر رنگ تر می کنی .متن گزارشت عالی بود جملات رو طوری به هم پیوند میدی که خلق انگشت به دهن می مونه بازم از قلم طلاییت متشکرم.اقا کامران درسته که دیگه کسی مثل پهلوان تختی پیدا نمی شه حتی نوه اش هم این رو می دونست ولی مطمئن باش که تو هم مثل اون خدا بیامرز بی نظیری و لنگه نداری
باور کن..............................
ارسال شده توسط نرگس حسینی | January 6, 2008 3:10 PM
ارسال شده در January 6, 2008 15:10
خواستم فقط بگم به شدت شبیه
دی جی آرش شدی !!
تیکه تیکه کردی دل منو !
راستی
ما گیلانی ها به سوت می گیم شیب !!
ارسال شده توسط شلخت | January 6, 2008 4:06 PM
ارسال شده در January 6, 2008 16:06
سلام آقاي نجف زاده ببخشيد حاج آقاي نجف زاده مي دوني من خيلي شما رو دست دارم خيلي خوب مي نويسيد خيلي هم خوب حرف مي زنيد ميشه يه متن كوچولو يا يا يه شعر يا هر چيز ديگه به ايميل من بفرستي خواهش مي كنم مي خوام پيش دوستام كلاس بزارم يادت نره ها بازم خيلي دوستون دارم يعني هممون دوست داريم
ارسال شده توسط صوفيا | January 6, 2008 4:31 PM
ارسال شده در January 6, 2008 16:31
سلام كامران.خيلي نامردي چرا نگفته بودي مياي يزد؟حدس زده بودم.اخه من نشست دانشجويي اسم ننوشته بودم.ولي الان كه تو اومده بودي ميخواستم باشم.اينبار خواسته بيايي خبرمون كن.گزارشات هم خيلي جالب بودن.
ارسال شده توسط مطهره | January 6, 2008 4:47 PM
ارسال شده در January 6, 2008 16:47
تو به من خندیدی
و نمی دانستی
من به چه دلهره از باغچه همسایه
سیب را دزدیدم
باغبان از پی من تند دوید
سیب را دست تو دید
غضب آلوده به من کرد نگاه
سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک
و تو رفتی و هنوز
سالهاست که در گوش من آرام آرام
خش خش گام تو تکرار کنان
میدهد آزارم
ومن اندیشه کنان غرق ان پندارم
که چرا؟
خانه کوچک ما سیب نداشت
(حمید مصدق)
شاید همیشه حرف دل آدما رو نشه اینقد ساده گفت ولی این شعر خیلی ساده ولی عمیق خیلی حرفا رو برای ما تکرار میکنه و خیلی از ما آدما بی رحمانه خودمونو به خواب زدیم خدا ما رو ببخشه
یا حق
موفق باشید و شاد
ارسال شده توسط hadis | January 6, 2008 5:35 PM
ارسال شده در January 6, 2008 17:35
ایده ی نوشتنتون فوق العاده بود!تحسین بر شما!
البته یه ذره دیر حجتون مقبول!
ارسال شده توسط نرگس | January 6, 2008 5:37 PM
ارسال شده در January 6, 2008 17:37
سلام آقا کامران
وب سایت شما خیلی عالیه.من یکی از طرفداران شما هستم و خیلی از کاراتون خوشم می یاد.می خواستم خواهش کنم شعر دوران بچگیتون رو که فکر می کنم این بود : من و هومن از تو بدمان می آید رو برام بذارید.مرسی
موفق باشید
ارسال شده توسط مجید | January 6, 2008 5:46 PM
ارسال شده در January 6, 2008 17:46
سلام اقاي نجف زاده وبلاگ جالبي داري منتظر حضور گرمت هستم.
ارسال شده توسط علي احمدي نيا - خبرنگار | January 6, 2008 5:54 PM
ارسال شده در January 6, 2008 17:54
سلام برفي به يك خبرنگار
ديشب وقتي اخبار مي گفتيد احساس كردم خيلي عجله داريد يا زدند دنبالتون!!!
البته اين نشان دهنده مهارت شما هم هست ولي فكر نمي كنيد شنوندگان بيچاره سر گيجه مي گيرند؟؟؟
ما بايد چي كار كنيم شما زود زود بنويسيد ؟؟ حوصلمون سر رفت از بس حكايت شيب را خونديم!!!
از انتقادم ناراحت نشيد (دوستانه بود)
ارسال شده توسط ساحل | January 6, 2008 6:44 PM
ارسال شده در January 6, 2008 18:44
سلام اقا کامران من همیشه پیش امام رضا نائب الزیارتون هستم !
راستی اگه یه وقتی خواستین بیاین مشهد ما رو بی خبر نزارین در خدمتتون هستیم خانواده ی من شما رو خیلی دوست دارن .ارادتمندیم***حاج اقا***
ارسال شده توسط نرگس حسینی | January 6, 2008 7:05 PM
ارسال شده در January 6, 2008 19:05
هوالطيف سلام حاج آقا حجكم مقبول سعيكم مشكور! همه رو دعا كرديد؟ اميدوارم صفاي باطنيتون هميشه باهاتون بمونه. راجع به پيشنهاد مصاحبه منم دوباره فكركنيد گناه دارم ها دلم ميشكنه!ميدونم هنوز كارم خيلي رسمي نيست ولي براي بچه مدرسه اي موقعيتم خيلي هم بدنيست همكاري با اخبارجوانه ها سروش نوجوان مجله آينده سازان!نه؟ راستي اين شعرو كه ديدم ياد استاد دانشگاه بابام تو دانشگاه علامه افتادم شاعر همين شعر!اول فكركردم شوخيتون گرفته ولي ديدم نه مشكلي بوده
ارسال شده توسط مطهري كيا | January 6, 2008 11:51 PM
ارسال شده در January 6, 2008 23:51
زیارت قبول
خیلی دوست دارم بدونم اون خانواده که تو پارک زندگی میکردن الان چی شدن؟
یه دو جا سین کار کرد .نمیشد کپی پیست کنی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
نیلای با رقص گلبول های قرمز به روز است[گل]
ارسال شده توسط منا | January 7, 2008 4:15 AM
ارسال شده در January 7, 2008 04:15
کجایی خبرنگار که تهران رو برف خوابوند!!!
ارسال شده توسط امیر | January 7, 2008 9:08 AM
ارسال شده در January 7, 2008 09:08
سلام اقاي نجف زاده يا به قول دوستان در نظرهاي بالا حاج آقا!!!
خيلي خوب مي دانم كه الان چه حالي داريد..دوست داريد بازهم به مسجد الحرام و مسجد النبي بازگرديد و نمي دانيد چطور؟؟؟
من هم شهريور ماه رفتم...همه مي گويند خيلي كوچكي اما با همين كوچكي درس هايي از اين سفر گرفتم كه هرگز در هيچ كجاي اين دنيا پيدا نخواهم كرد...
اميدوارم در اين فصل سرما اوقات خوبي داشته باشيد و لحظات زيبايي در پيش....
به من هم سر بزنيد..خوشحال مي شوم..
مثلا ما هم خبرنگاريما!!!!!!!!
به نظر من بهترين سوژه براي گزارش ،نشستن پاي درد و دل معلمان زحمتكشي است كه تمام عمر خود را براي بچه هاي اين مرز و بوم صرف مي كنند و ما بچه ها هيچ كاري نمي توانيم برايشان انجام دهيم.....
من هميشه خودم را مديون معلمم مي دانم..هميشه..
موفق باشيد...خداحافظ
ارسال شده توسط زهراناظمي | January 7, 2008 9:26 AM
ارسال شده در January 7, 2008 09:26
سلام حاج آقا
جناب نجف زاده عزيز
بي مبالغه شما از متحول كننده گان خبرنگاري و گزارشگري هستيد و من و همسرم از گزارش هاي گرم و زيبايت لذت مي بريم .
خوشحال مي شم افتخار بديد و به وبلاگم سري بزنيد.
با تشكر .
http://bizhani.blogfa.com
ارسال شده توسط فضل الله بيژني | January 9, 2008 10:39 AM
ارسال شده در January 9, 2008 10:39
سلام
قبول باشه انشاالله
منم شمارو دوستون دارم مثل باقی آدمایی که دوسشون دارم به حکم انسانیت...
از برنامتون خوشم میومد منظورم 20:30.
اما الان از فاکس نیوز آمریکا بدتر شدین...
موفق باشید
ارسال شده توسط good girl | January 10, 2008 12:49 AM
ارسال شده در January 10, 2008 00:49
اتفاقا اين ورژن جديدش بيشتر به دلم نشست تا قبليه!
ارسال شده توسط من | January 10, 2008 10:45 AM
ارسال شده در January 10, 2008 10:45
ز حج بر گشته و گمراه گشته که حج را در طواف
کعبه دیده ندیدست نور حقش منجلی بود ندیدست صاحب خانه علی بود.....حاجکامران قبول باشه
ارسال شده توسط مهدی | January 10, 2008 1:59 PM
ارسال شده در January 10, 2008 13:59
هوالمحبوب
salam haj agha
ye kolah too oon tehrane be oon bozorgi gir nemiyomad injoori ma ro ba oon sare tarashide natarsooni hajetoon ghabool
ishala har sal berid
rasti age aghaye reise jomhoor khastan biyan shiraz shoma ham hatman biyayd oon dafe ke harchi goftim nayomadid indafe montazerim.
ارسال شده توسط mehrsa | January 10, 2008 6:44 PM
ارسال شده در January 10, 2008 18:44
سلام
ارسال شده توسط گلابتون | January 15, 2008 4:33 PM
ارسال شده در January 15, 2008 16:33
شلام! شطولی؟ بابا ایول تو هم آره؟ :))
ارسال شده توسط kinglet | January 18, 2008 7:35 AM
ارسال شده در January 18, 2008 07:35
سلام حاجي
ارسال شده توسط احسان | February 27, 2008 9:07 PM
ارسال شده در February 27, 2008 21:07
یه لحظه فکر کردم تحت تاثیر مواد افیونی قرار گرفتین !!!!!!!!!!!!!!!
واقعا که عجب دردسری!!!!!:-)
ارسال شده توسط خودم | April 5, 2008 11:58 PM
ارسال شده در April 5, 2008 23:58
سلام................خدا حافظ
ارسال شده توسط تاج محل | April 30, 2008 10:57 PM
ارسال شده در April 30, 2008 22:57