رفتم پيش يک سوزنبان پير که همين فردا بازنشسته مي شود.خسته بود.نگران بود که حالا پيش زن و بچه اش شرمنده مي شود لابد.دانشجو داشت.بچه دبيرستاني داشت.دبستاني داشت.مثل کارخانه جوجه کشي...گزارش زدم.خواستم يکجوري بگويم که اين بنده خدا که براي خودش يک پا دهقان فداکار است خانه ندارد بعد از سالهاي سال.خواستم بگويم که از قطارهاي جديد دل خوشي ندارد.عادت کرده به سوت هاي خاطره انگيز....خواستم بگويم اين سرنوشت محتوم همه ماست.دوست داشتم دو تا کتاب هم خوانده باشد نخوانده بود.
اما داخل اتاقکش فانوس بود.صندوقچه بود.يک تلفن سياه عهد عتيق بود.روبروي آينه نشستيم.هي چاي خورديم و مدام از موهاي سپيدش گفت.رفتيم کنار ريل.گوش کرديم به صداي قطاري که دارد مي آيد.آخرين قطار بود.سرد بود.قاب پاييز غبار گرفته بود.قيصر نبود.
قطار مي رود/تو مي روي/تمام ايستگاه مي رود/و من چقدرساده ام /كه سالهاي سال/در انتظار تو/كنار اين قطار رفته ايستاده ام/و هم چنان/به نرده هاي ايستگاه رفته/تكيه داده ام...
نظرات (166)
آقاي نجف زاده سلام
قشنگ بود...
واقعا اين سرنوشت همه ي ماست.
كاش ميگفنيد از 20:30 پخش ميشه يا از اخبار ساعت10 شبكه سه.
كيان و از طرف من ببوسيد و به خانومتون سلام برسونيد.
خدا هميشه پشت و پناهتون.
ياعلي
ارسال شده توسط زهرا_ض | December 10, 2007 10:50 AM
ارسال شده در December 10, 2007 10:50
قشنگ يعني تعريف عاشقانه اشكال
و هيج ماهي هرگز
هزار و يك گره رودخانه را نگشود .
ارسال شده توسط ميترالبافي | December 10, 2007 11:12 AM
ارسال شده در December 10, 2007 11:12
سلام جناب خبرنگار ...
آرزو می کنم خودتون و خانوادتون خوش و خندون و سلامت باشبد...
مثل همیشه یه تیتر قشنگ دیگه که بهمون می فهمونه هنوز هم کسی هست که فارغ از زندگی خودش با همه دغدغه هاش ، می بینه اطرافش چی میگذره و بقیه چه جوری زندگی می کنن ....
مطمئنم که اون مرد با همه سادگیش و کتابهایی که نخونده بود، خیلی بیشتر از کسانی می دونه که کتابخونه های بزرگی دارن و دل مشغولی های عجیب...
از خدا می خوام هیچ وقت تنهاش نذاره، خودش و به قول شما بچه های دانشجو،دبیرستانی یا دبستانی اش رو...
خدا کنه یه دونه، فقط یه دونه از این مطالبی که می نویسید، یه نفر،فقط یه نفر از اونایی که خیلی وقته حواسشون نیست اطرافشون چی می گذره ، از خواب بیدار کنه ...
روز و روزگارتون خوش...
مثل همیشه نایب الزیاره شما هستم پیش امام رضا...
ارسال شده توسط نفیسه | December 10, 2007 11:14 AM
ارسال شده در December 10, 2007 11:14
داستان همیشگی مردم فقیر جامعه ای که در آن فقط و فقط هرکس به موقعیت خود می اندیشد همین است که مردی در این سن و سال باز هم نگران نداشتن مسکن و خرجی خانه است و این را باید به وجدان خواب آنان گفت که نه تنها به این مردم نمی اندیشند بلکه با زیاده خواهی و حرص خود صحنه را برآنان تنگ تر می کنند.
{شعر قشنگی را از قیصر نوشتید . روحش شاد...}
ارسال شده توسط مریلا افشار | December 10, 2007 11:15 AM
ارسال شده در December 10, 2007 11:15
سلام اقای نجف زاده .مرسی خیلی جالب بود .قطار میرود/ تمام ایستگاههامیروند/همه ی مردم میروند.راستی سالروز شهادت دوستان عزیزتان را به شما تسلیت میگم. بازم متشکرم
ارسال شده توسط مجید | December 10, 2007 11:23 AM
ارسال شده در December 10, 2007 11:23
سلام.
به نظر من اصلا مهم نیست که بعد از کلی سال زندگی توی این دنیای فانی ، ببینی چی داری. مهم اینه که حالا بعد از این همه سال عمر از خدا گرفتن ، ببینی چی برداشتی و کدومش برای بردن خوبه .
صمیمانه برات آرزوی شادی و موفقیت دارم .
ارسال شده توسط هانیه | December 10, 2007 11:30 AM
ارسال شده در December 10, 2007 11:30
سلام
.......
دوست ندارم چيزي برايت بگويم چون
قهرم
...تا كي
نمي دونم
فقط همين
فقط مي گويم قطار ما هم در راه است
ارسال شده توسط فرشته اميني | December 10, 2007 11:37 AM
ارسال شده در December 10, 2007 11:37
به نام خداي يكتاي بي همتا
سلام مرد هميشگي خاطراتم
اي ول يعني از اين مرد سوزنبان كه فردا بازنشسته ميشود گزارش گرفتي؟زندگي همينه چكار ميشه كرد .بايد ساخت و فقط به خدا اميد داشت .تو هم روزي بازنشته ميشوي .پس به گونه اي باش كه خاطرات شيريني از تو در ذهن مردم به جا بماند.
هر خزاني را بهاريست
و هر بهاري را خزاني
مرگ وزندگي چنان در هم تنيده اند
كه گياه با خاك
انسان از هم جدايند
كه اسمان اززمين
چگونه ميشود جاودانه شدو حصار زندگي و ترس از مرگ را شكست واز هر دو فراتر رفت چگونه؟
سرچشمه ان رنج اسماني كه امن ابدي را ارزاني ميدارد كجاست؟
ايا ما از حقيقت وجودي خود غافل شده ايم؟...
به اميد ديدار
مراقب امير كيان باش وبه خانوم سلام برسون
دوستت دارم بهترين خبرنگار
از خالق جهان دنيايي رنگين را برايت ارزومندم
حق حافظ و نگهدارت
ارسال شده توسط نرگس محمدي | December 10, 2007 11:40 AM
ارسال شده در December 10, 2007 11:40
داداش دلم برات یه ریزه شده!
ارسال شده توسط محمد امین | December 10, 2007 12:35 PM
ارسال شده در December 10, 2007 12:35
نظري ندارم فقط مي خوام بگم كه چقدر خوب كه اين قدر تند تند آپ مي كنيد.هميشه يه مطلبي واسه خواندن هست!
ارسال شده توسط فاطيما كيا | December 10, 2007 12:52 PM
ارسال شده در December 10, 2007 12:52
lala lala lala nakhab donya khasise. vase kam adami khob minevise. yeki labhash hamishe gharghe khandas.yeki pelkash to khabam khise khise
ارسال شده توسط mohammad | December 10, 2007 12:52 PM
ارسال شده در December 10, 2007 12:52
سلام جناب نجف زاده
شهریور ماه روزنامه ها از دادن هشتاد هزار تومن بن به فرهنگی هاتوسط رییس جمهوری خبر میداد و تقریبا هر روزنامه ای حامل این خبر بود و ما فرهنگی ها به امید خرید گوشت و مرغ با بن بال در می آوردیم اما تمام بن ها از جمله بن ارتش و مستمری بگیرها داده شد جز بن فرهنگی ها و هیچ روزنامه ای این مطلب رو بیان نکرد و مثل همیشه فرهنگی بیجاره دستش تو حنا موند.همین چند وقت پیش اخبار اعلام کرد فرهنگیها دیگه هیچ طلبی از آموزش و پرورش ندارند و همه اش تسویه شده اما همسر فرهنگی بنده مبلغ دو میلیون تومان از آموزش و پرورش ورامین طلب داره...حالا میشه یه گزارشی در این موارد تهیه کنید که تکلیف همین نیمچه پس اندازی که کردیم مشخص بشه که بریم گوشت و مرغ بخریم باهاش یا بن میدن؟طلب ما رو بالاخره میدن که بذاریم رو پول پیش خونمون یا...با تشکر...
ارسال شده توسط رها | December 10, 2007 12:58 PM
ارسال شده در December 10, 2007 12:58
سلام....
مثل همیشه گزارشی فوق العاده ای میشه...!
.
.
.
کار ما شاید این است که میان گل نیلوفر و قرن ÷ی آواز حقیقت برویم....
ارسال شده توسط یاسمن | December 10, 2007 1:09 PM
ارسال شده در December 10, 2007 13:09
عادت مي كنيم مثل هميشه به داشتن نداشته ها .
مثل هميشه به بوم هاي بي رنگ ، بي صدا .
مثل هميشه به سكوت ، به سقوط .
نه قرار نيست ساقه اي بشكند حتي در اين فصل داسها و دستها !
فقط فرصت دست تكان دادني هست خوشه هاي گندم را بي مجال سينه چيدني . بقيه اش را نقاشي كن با كلمه ها - آنهم آنقدر آهسته كه ... مثل هميشه ناتمام !
ارسال شده توسط مريم قرايي | December 10, 2007 1:36 PM
ارسال شده در December 10, 2007 13:36
سلام بابایی خوبی
زود اپ کردی مرسی
فقط همین
بابای
ارسال شده توسط فرزانه | December 10, 2007 1:46 PM
ارسال شده در December 10, 2007 13:46
ای خدا یعنی میشه این یکیو ببینم ؟!
ارسال شده توسط سعیده | December 10, 2007 2:03 PM
ارسال شده در December 10, 2007 14:03
سلام آقاي نجف زاده عزيز...
اين سرنوشت همه ماست كه روزگار برامون رقم زده. اميدوارم همه در ابتداي كار و هنگام بازنشسته شدن مسرور و سرحال باشيم و غصه بعد كه چطور تو چشماي اهل منزل نگاه كنيم رو نداشته باشيم. اميدوارم هميشه موفق باشي. مثل هميشه زيبا بود...
دوستدار هميشگي شما مريم گليييي از اهواز- شركت نفت
ارسال شده توسط مريم گليييييي | December 10, 2007 2:19 PM
ارسال شده در December 10, 2007 14:19
سلام آقای نجف زاده
این برای دومین بار که می یام و به سایت محشرتون سر میزنم!!
تازگی یکی از دوستان که می دونم میشناسیدش منو با اسن سایت آشنا کرده!!همون کسی که میشه نائب الزیاره هست!!!
واقعا بهتون تبریک می گم با این همه مشغله ی کاری و زندگی این سایت به این خوبی سر ÷انگه داشتید!
و اینقدر به اطراف خودتون توجه دارید!
من هم به نوبه خودم نائب الزیاره هستم !
روز و روزگارتون خوش!
ارسال شده توسط معصومه | December 10, 2007 2:24 PM
ارسال شده در December 10, 2007 14:24
اگه كمتر بچه داشت شايد الان ميتونست از خجالت خانواده اش در بياد اون هم شايد...
ارسال شده توسط سلوي | December 10, 2007 3:14 PM
ارسال شده در December 10, 2007 15:14
چه اتاق با صفايي من هميشه دوست داشتم توي يه همچين خونه هايي زندگي كنم به نظرم صفا وصميميتي كه توش هست ارزشش از اين خونه هاي لوكس خيلي بيشتره...
ارسال شده توسط سلوي | December 10, 2007 3:16 PM
ارسال شده در December 10, 2007 15:16
آن صدای قدیمی قطارها...
ارسال شده توسط یه مرد امیدوار | December 10, 2007 3:34 PM
ارسال شده در December 10, 2007 15:34
سلام.خوبین عمو؟
چه بگویم زین حدیث ناگفتنی؟
ارسال شده توسط ستاره | December 10, 2007 3:36 PM
ارسال شده در December 10, 2007 15:36
سلام داداش كامران
واقعا" نياز دارم به يكي كه نترسه&يكي كه جسارت و جرئت بيان داشته باشه...يكي مثه دكتر شريعتي...يكي كه شايد ديگه نشه پيداش كرد...
من ديگه خسته شدم بس كه چشام بارونيه
پس دلم تا كي فضاي غصه رو مهمونيه
من ديگه بسه برام تحمل اين همه رنج
قصد جنگ بي ثمر براي هر زياد و كم
نميخوام چوب حراجي رو به قلبم بزنم
نميخوام گناه بي عشقي بيفته گردنم
نميخوام دربه در پيچ و خم اين جاده شم
واسه آتيش همه يه هيزم آماده شم
يا يه موجود كم و خالي بي اراده شم
وايسا دنيا...وايسا دنيا...من ميخوام پياده شم...
خوش باشيد خبرنگار محبوب ما...
ارسال شده توسط آتش بس | December 10, 2007 3:37 PM
ارسال شده در December 10, 2007 15:37
سلام.
خوبه كه ادم نگاهش متوجه چيزايي بشه كه ديگران نمي
بينن ولي خيلي سخته.
اما سخت تر اينه كه جايي باشي كه جزيي از اين ادما باشي و نتوني براشون كاري كني........نه؟؟؟؟؟
ارسال شده توسط ر-الف | December 10, 2007 3:51 PM
ارسال شده در December 10, 2007 15:51
سلام اقا كامران
چه جالبه كه شما با اين يادداشت هاي كم و بيش روزانتون ما رو از اونچه كه دور و برمون هست ولي هيچ وقت حتي براي لحظه اي بهشون فكر نمي كنيم مطلع مي سازيد اين چيزي است كه در اين دوره و زمونه مشكل همه ي ماست و ما اون رو با اسم مشكل نمي شناسيم چه قدر بده.............
باباي من هم چند ماهي است باز نشسته شده ولي نمي دونم اون چه طور با اين موضوعي كه براي اين پيرمرد غصه شده بود و انگار اون رو خرد كرده كنار امده .
اقا كامران نمي دونم ايناهايي كه گفتم اصلا به نوشتتون ربط داشت يا نه ولي هرچي به دلم اومد براتون نوشتم. دستت درد نكنه مثل هميشه عالي بود حالا بايد منتظر نشست تا ببينيم گزارشتم مثل نوشتت عالي ميشه كه مطمئنم همينطوره.
ارسال شده توسط نرگس حسيني | December 10, 2007 4:24 PM
ارسال شده در December 10, 2007 16:24
سلام
حالا کی پخش میشه؟
ارسال شده توسط پریا | December 10, 2007 4:39 PM
ارسال شده در December 10, 2007 16:39
یادم رفت بگم.
خب هر کی هر چقدر بخواد بچه میاره. زشت نیست زیادی تعداد بچه های یک نفر رو به ماشین جوجه کشی تشبیه می کنید؟
ارسال شده توسط پریا | December 10, 2007 4:48 PM
ارسال شده در December 10, 2007 16:48
سلام
عالی بود مثل همیشه به شکار سوژه رفتید به شما باید تبریک گفت موفق باشید و پایدار
ارسال شده توسط مریم | December 10, 2007 4:55 PM
ارسال شده در December 10, 2007 16:55
سلام
نمیدونمم پشت این حرفت چیزی هست یا نه؟
20:30 دیشب که واسه خبر های دانشجویی و دانشگاه تهران بود دااااااااااغ بود زیاد هم تو خبرگذاری ها به جز صحبت اقای حداد گفته نشد.
ارسال شده توسط bermoda | December 10, 2007 5:16 PM
ارسال شده در December 10, 2007 17:16
سلام داداش......
منتظرانه منتظرم که گزارش رو ببینم
کاش از دستش ندم ها.......
بیست و سی یه کمی تکراری شده
ببخشید ها..... ولی یه کم تکونش بدین....
فعلا.....
ارسال شده توسط مائده دومی | December 10, 2007 5:30 PM
ارسال شده در December 10, 2007 17:30
سلام
چقدر زیبا همه چیز رو به همه ربط دادی !
عالی بود.
ویک جمله قشنگ مثل همان هایی که میخوانی :
خدایا !
به سنجاق خیالاتم
دو بال اوج پیما ده
ارسال شده توسط فاطمه قهری *** محکم | December 10, 2007 5:34 PM
ارسال شده در December 10, 2007 17:34
خطها همه تو در تو و یکصد گره دارند
این خط خطیه قلب من است و گله دارند
یک آینه و صد قلم و صد دل و اندوه
یک آدم و صدها و گله و هلهله دارند
یک کودک و صد شهر و زمین و همه اندوه
اینها همه ترس از عجل و زلزله دارند
یک آدمو صد کار و هزاران دل پر درد
صد دست پز از زخم و پر از آبله دارند
پس زندگی شاد کجاست این همه شادی
حرفش که بیاید همه صد مشغله دارند
ارسال شده توسط فاطمه قهری *** محکم | December 10, 2007 5:49 PM
ارسال شده در December 10, 2007 17:49
سلام...می دونم چی باید بگم...
راستی آپم می دونم نمیاید اما خب می گم بیاید خوشال می شم...
ارسال شده توسط کوثر | December 10, 2007 6:16 PM
ارسال شده در December 10, 2007 18:16
دوباره سلام
ببخشيد يادم رفت بپرسم كي واز كدوم اخبار پخش ميشه؟
همين
زيبا خداتورا براي همه نگهدارد.
ارسال شده توسط نرگس محمدي | December 10, 2007 6:47 PM
ارسال شده در December 10, 2007 18:47
babaye manam bazneshastast ounam taze nezami
hala fek konin 2 ta daneshjooye azad dare
akhe va3 ghabool shodan to konkoore sarasari
bayad ghable konkoor chan melyo0n bekharji
ya po0l dashte bashi soala ro be khari mage na
P:
ارسال شده توسط nastaran | December 10, 2007 7:49 PM
ارسال شده در December 10, 2007 19:49
و اینک ما...
مایی جدید...
یک مای دیگر....
و دوباره ما....
ما...
فقط ما...
ایضا ما....
و باز هم ما...
بی خیال. عجب گیری دادید به ما !!!
ارسال شده توسط هاجر | December 10, 2007 8:21 PM
ارسال شده در December 10, 2007 20:21
az in joor adama faravoone faghat didaneshoon cheshme basirat mikhad......z
ارسال شده توسط roshanak | December 10, 2007 9:08 PM
ارسال شده در December 10, 2007 21:08
سلام آقای نجف زاده
من تمام این نظرها رو خوندم اما در عجبم که چی جوری جوابشونو میدید؟ یکی نوشته بود که گزارشتون
کی پخش میشه اگه جوابشو ندید بیچاره باید هر روز چشم انتظار این گزارش بمونه
اگه وقت ندارین یکی رو مسوول کنین به اونا پاسخ بده . اصلا من فکر میکنم که شما این نظرارو نمیخونین
ببخشیدها ناراحت نشین چون من از طرفداراتون هستم دوست داشتم که به طور مستقیم با خودتون ارتباط داشتم
لطفا این نظر خصوصی باشه واگه تونستید جواب بدید خواهشا
ارسال شده توسط سارا | December 10, 2007 9:16 PM
ارسال شده در December 10, 2007 21:16
مثل همیشه عالیه
فقط کاش می گفتین کی قراره پخش شه
ارسال شده توسط جمانه | December 10, 2007 9:19 PM
ارسال شده در December 10, 2007 21:19
کاش اون ماشین جوجه کشی رو نمینوشتی.از تو بعید بود!!!
ارسال شده توسط marYam | December 10, 2007 9:46 PM
ارسال شده در December 10, 2007 21:46
سلام آقای نجف زاده
وقتی پدری با اون درآمد بچه هاشو می فرسته دانشگاه میشه فهمید به اندازه تمام کتاب های دنیا مرام ومعرفت داره، لازم نیست کتاب خونده باشه...
در ضمن نمی دونم چرا با خوندن مطلبتون یاد این شعر افتادم؟؟؟؟؟!!!!!!
_____________________
اتل، متل، توتوله
وقتي آدم گرسنه و بيپوله
به ناف خود ميبنده مثل بنده، آب لوله
و بعداً:
دلش ميخواد يك شكم سير بخوره!
و طبعاً:
هوا ميبلعه روز و شب «ز فرط ناعلاجي»
به گربه ميگه باجي!
الستون و ولستون!
وقتي مياد تابستون
اون كه نداره مال و حال و احوال
نه خونه و نه لونه
نه كاكل و نه شونه
نه تاجره، نه حمال
دلش ميخواد با سر بره تو يخچال!
كچل، كچل، كلاچه
وقتي كسي لك ميزنه، دلش واسه خوردن كله پاچه
وقتي الاغ آرزو، هي ميپرونه جفتك
وقتي طلسم مبهم تخم دوزردة هوس، ميافته
روي غلتك!
وقتي مخ شاعر مانند مني خرابه
جوي بدون آبه
وقتي كه طبع شاعري رفته به سركه شيره
واحة او، كويره
ماية او، فطيره
هر لعنتي پيدا كنه، زود پاچهشو ميگيره!
بيترمز و بيدنده
ربط ميده «بوق موتور» را به «نوك پرنده»
وصل ميكنه «دمب شتر» را به نگاه بنده!
به ريش خود ميخنده!
همان وقت
معلوم ميشه يارو خرش به چنده؟
همان جا
ثابت ميشه كه شعر من عينهو جوز قنده
فقط كمي چرنده!
"شادروان ناصر اجتهادی "(از مجله گل آقا)
__________________________
موفق باشید.
ارسال شده توسط آ.حسن پور | December 10, 2007 10:06 PM
ارسال شده در December 10, 2007 22:06
سلام آقای خبرنگار
هر دفعه می اومدم مطلباتو می خوندم ولی وقت نمی شد برات کامنت بذارم
این یعنی ما مراممون سر جاشه!!
مثل همیشه uniqe uniqe بود
همین الان تا دیدم جو گیر شدم گفتم پاشم بیام یه ارز ارادتی بکنم و برم
فعلا
ارسال شده توسط ساداکو | December 10, 2007 10:30 PM
ارسال شده در December 10, 2007 22:30
قشنگ بود ولی چقدر کم بود.
ارسال شده توسط پریا | December 10, 2007 10:32 PM
ارسال شده در December 10, 2007 22:32
سبک نوشتنتون خیلی خوف!!!!
ارسال شده توسط p00ria | December 10, 2007 10:51 PM
ارسال شده در December 10, 2007 22:51
salam aghaye najaf zade
javabemono ke nadadi
ama shokr...
rasti ye soal?
chand shab pish gofti ke shaeri vam gereft sherash aram gereft
manzoreton chi bod?
rasti man khili az ghalamet khosham miya man khodamam minevisam ye matn ke biu gerafiye khodame mifrestam ama toro khoda nazareto behem bego
jone oni ke dosesh dari ok?
ساعت 7 عصر روزهفتم ماه . . .
می شکند سکوت با صدای گریه من
و لبخند زدن دیگران !
مشکی بوده است انگار
چشمان من !
بی نام بوده ام چند ساعتی
و بعد
امین .
اذان گفتند در گوشم
و پیش پیش مسلمان شدم !
یک بچه مسلمان .
و
رها شدم در عالم کودکی
خوش بودم انگاردر کوی برزن
و کوچ
اولین اتفاق مهم زندگی
- پاره کرد -
زنجیره خوشی ها را
و هل داد مرا
به
دنیای بزرگترها
به سرزمین اخ و پیف ها
به دنیای آنها که همه چیز را می فهمند
حتی
می خوانند اتفاق ها را از
چشم های هم
به دنیای دروغ گفتن و خود خواه بودن
به سرزمین حرف های زیر زیرکی و درگوشی
- قانون –
یادم باشد
حرفی نزم، که به کسی بر بخورد
نگاهی نکنم، که دل کسی بلرزد
راهی نروم، که بیراه باشد
خطی ننویسم، که آزار دهد کسی را
یادم باشد
که روز و روزگار خوش است
همه چیز روبراه و بر وفق مراد است و خوب . . .
تنها . . . تنها دل ما دل نیست
- اقلید -
اینجاست
وطن من !
تحصیل
ادامه پیدا می کند این جا هم !
و خط کشی می شود زندگی من تا سالها . . .
راهنمایی و رویایی شیرین رشد
دبیرستان ـ رشد ـ
و دوران پر از
چاله چوله !
- رشتهء ریاضی فیزیک –
وحشت از نام دروس
یادگیری جبر و احتمال و ریاضیات و . . .
باکلاس خندیدن و راه رفتن
تفریح نکردن به جرم رشدی بودن
و گریستن به جرم دوست بودن ! به جرم دوست داشتن ! به جرم . . . !
و یک دنیا خوش بینی
و البته رویای د ل فریب دانشگاه
اما نه !
پیش دانشگاهی . . .
و کنکور
استرس در معنای واقعی
دانشگاه - صفاشهر ـ
آن شهر زاده از برف
و سرمایش نصیب من . . .
و من :
آخخخ که چه سرد مه !
سرما زیر پوستم لونه کرده
دستام سر شده
فک کنم نوک دماغم قرمز شده
کاش یه چیزی گرمم کنه
یه نگاه . . .
یه جمله . . . .
یه حرف . . . . . .
داره منجمد می شه ذهنم
داره یخ می بنده حرفها م
حرف تنهایی !
- خوابگاه -
اردوی آشنایی
و آشنایی !
خواندن و نخواندن
رفتن و نرفتن کلاس
دوستان
صبح به صبح
چاکرم !
مخلصم !
. . . . .
و دیگر جای نیفتادست لقبی از قلم
همه را گفتیم . . .
و شنیدیم
خُب باش !
. . .
پس از 19 سال !
بس است دیگر
حالم بهم می خورد از نوشته هایم
بوی گند می دهد !
از نوشتنم متنفر !
امروز بنویس و نیم ماه بعد . . .
از نیمه کار کردن بیزارم
از کارهای نیمه هم !
- مثل کتاب های نیمه کاره که دیگر حوصله شان را ندارم -
و تن دادن به شرایط
سنگینی می کند بر من .
ای کاش می توانستم
همه ام را بنگرم
از بالا
و تن ندهم ! به هیچ !
گاهی حس می کنم
این زندگی نکبت بار پر است از یکنواختی
و خوب می دانم
که اگر به تحمل برآیی
فرو رفته ای در
یک جریان عادی !
در لجنزار رویاهای همچنان رویا مانده
و زندگی های عاری از یک اتفاق . . . .
زنــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــده باش و زنــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدگی کن
نگفتم که تایید کنی و سر تکان دهی !
گفتم که تاکید باشد بر من
و در مقابل چشمانم ببینم
این نهیب را . . . .
- اشک -
پر از
اشک است
کاسه ء چشمانم
و می طلبد دلم
کسی را
تا دوباره
اذان بگوید
در
گوش ها یم .
ارسال شده توسط امين عابديني | December 10, 2007 10:54 PM
ارسال شده در December 10, 2007 22:54
گزارشتان را امشب دیدم که پخش شد.
دست مریزاد.
آقای نجف زاده!
دلمان را به گزارشهای بیرون از کادر شما خوش کرده ایم. بمانید و ادامه بدهید. برای ایران... برای ما.
ارسال شده توسط سینا حقیقی | December 10, 2007 11:06 PM
ارسال شده در December 10, 2007 23:06
salam khaste nabashid gozaresho didam am to oomadam bebinam tamoom shod vali khoob bood mer30 ghorbanat
bye
ارسال شده توسط hamide | December 10, 2007 11:08 PM
ارسال شده در December 10, 2007 23:08
زندگي مي گذرد.چه بخواهي يا نه،قصه همين است ؛ اما ما هميشه عادت داريم نگران باشيم. نگران روزهايي كه نيامده، وشايد هرگز نيايد. نگران اتفاق هايي كه هنوز نيفتاده، وشايد هرگز نيفتد. اما باور كن، روزي كنار همين ايستگاه خواهي ايستاد،و به همه دل مشغولي هاي گذشته ات خواهي خنديد. روزي كه به خاطر بياري:خدا هرگز بنده هايش را فراموش نمي كند.
يا حق
ارسال شده توسط بي نام | December 10, 2007 11:10 PM
ارسال شده در December 10, 2007 23:10
سلام
آقای نجف زاده چرا این قدر بعضی خبر های 20:30 خلاصه شده یا تحریف شده اند!!!
بابا قضیه ی این تبهکاره که امشب تو خبراتون داشتین (تو اصفهان)این طوریه:
این آقا چند وقت پیش داداشش به یه طلا فروشی به قصد سرقت می ره و یکی رو می کشه و بعدشم دستگیر می شه . بعدش همین تبهکار مذکور به پلیس زنگ می زنه و تهدید می کنه که اگه داداششو آزاد نکنن افراد پلیس و می کشه.تا حالا هم 2 نفر از افراد پلیس رو و همون توریست که گفته شد رو کشته...
الانم در به در دنبالشن...
پیروز باشین...
ارسال شده توسط سپیده | December 10, 2007 11:19 PM
ارسال شده در December 10, 2007 23:19
آقاي نجف زاده سلام
اگر چه تلخ است و دهقان فداكار اين بار بايد به جاي پيراهنش با جگر آتش گرفته براي نجات مسافران خانواده ش به دنبال خانه بدود!!! اما اما اما........ اما قلب همه ايرانيان و ما دانش آموزان آن زمان خانه دهقان فداكار است و عصر هر پاييز دلهامون براي دهقان فداكار تنگ مي شود. اي كاش بدانيم كه نوبت فداكاري ماست و براي دهقان شير و نه پير كاري بكنيم.
ارسال شده توسط اصلاني | December 10, 2007 11:22 PM
ارسال شده در December 10, 2007 23:22
سلام اقاي نجف زاده
يه نفر توي اصفهان براي اينکه برادر سارقش را آزاد کنن تهديد کرده که هفته اي يه سرباز را بکشه.
خود من تا وقتي که نديده بودم که وسط خيابان يه سرباز را کشت(!) هيچ وقت باور نمي کردم! نکته جالب اينکه همون موقع که اون سرباز خونين روي زمين افتاده بود و عين مور و ملخ 110 اونجا ريخته بود طرف خيلي راحت فرار کرد و هيچکي نتونست جلوش را بگيره!!!!!!!!!!!!!
سوال من اينه که امنيت اجتماعي يعني اينکه با چکمه تو خيابان نيايم؟
ارسال شده توسط baroon | December 10, 2007 11:56 PM
ارسال شده در December 10, 2007 23:56
سلام اقاي نجف زاده
يه نفر توي اصفهان براي اينکه برادر سارقش را آزاد کنن تهديد کرده که هفته اي يه سرباز را بکشه.
خود من تا وقتي که نديده بودم که وسط خيابان يه سرباز را کشت(!) هيچ وقت باور نمي کردم! نکته جالب اينکه همون موقع که اون سرباز خونين روي زمين افتاده بود و عين مور و ملخ 110 اونجا ريخته بود طرف خيلي راحت فرار کرد و هيچکي نتونست جلوش را بگيره!!!!!!!!!!!!!
سوال من اينه که امنيت اجتماعي يعني اينکه با چکمه تو خيابان نيايم؟
ارسال شده توسط baroon | December 10, 2007 11:57 PM
ارسال شده در December 10, 2007 23:57
سلام - کامران جان
کاش می شد پل زد به دل یک سوزنبان
من قطاری دیدم ، روشنائی می برد .
من قطاری دیدم ، فقه می برد و چه سنگین می رفت .
من قطاری دیدم ، که سیاست می برد (و چه خال می رفت .)
من قطاری دیدم ، تخم نیلوفر و آواز قناری می برد .
من قطاری دیدم ، که تمام غم و درد یک سوزنبان را به یغما می برد .
یا
چرخ یک گاریچی در حسرت واماندن اسب
اسب در حسرت خوابیدن گاریچی
مرد گاریچی در حسرت مرگ
و نترسیم از مرگ
یا حق
ارسال شده توسط مدیر سایت ازدواج موقت www.30gh.com | December 11, 2007 12:01 AM
ارسال شده در December 11, 2007 00:01
سلام
چقدذ تند تند آپ میکنی ...
ماشالله چه حوصله ای داری !!!
میترسم اینطور که نوشتی جناب دکتر بخونه و یه قانون بزاره تا هرکی بازنشسته بشه ازش مالیات بگیرن !
راستی چرا مخابرات به دروغ میگه پهنای باند به هرکس که بخواد واگذار میکنیم ؟؟؟
30 درصد ارزان شدن اینترنت رو هم که ما که چیزی ندیدیم جز اینکه آی اس پی ها سرعتشون رو پایین آوردن
راستی 20 لیتر بنزین هم مبارک
از قراره معلوم این بزرگترین هدیه دولت به مردم در صده ی اخیر بوده !!!
بازم بوی انتخابات اومد و همه مهربون شدن
راستی حداد عادل رو یه روز دعوت کنید توی بیست و سی تا بیاد رک و راست از خودش تعریف کنه و بعد از 4 سال تازه حرف از انتقاد ازد انشگاه آزاد بزنه و ...
ما که اصلا شعور و فهم نداریم !
اصلا اصلا
واقعا چقدر مردم رو این ها احمق فرض میکنند !
موفق باشی
ارسال شده توسط ضدونقیض | December 11, 2007 12:57 AM
ارسال شده در December 11, 2007 00:57
سلام آقای خبرنگار
مثل همیشه قشنگ بود...ساده و بی آلایش بود...
من هنوز در ایستگاهم...هنوز سوت قطاری که گفته بودند می آید و چمدان خاطراتم را جا گذاشته بودم داخلش ، نیامده...از سوزن بان می پرسیدی ، سراغ چمدان های گم شده را باید از چه کسی گرفت!
ارسال شده توسط بهجت توجه | December 11, 2007 1:17 AM
ارسال شده در December 11, 2007 01:17
سلام .خسته نباشی
گزارشت را دیدم .باز هم موضوع خاصی داشت ،از دل مردم . ولی یک جوری بود .
به نظرم نقطه اوج نداشت روایت زندگی این سوزن بان. یکنواخت بودو...مثل حرکت خود قطار، کشدار .
شاید هم اصلا منظورت همین بوده !
ارسال شده توسط سهراب | December 11, 2007 1:30 AM
ارسال شده در December 11, 2007 01:30
سلام آقای کامران نجف زاده
برای فهمیدن معنی اصلی زندگی لازم نیست حتما کتاب
بخونیم فکر می کنم اون سوزنبان از اون فانوسی که
توی اتاقکش هست حداقل بیشتراز من یکی درس زندگی گرفته و باور کرده که :
زندگی زیباست زندگی آتشگهی دیرینه پابرجاست
گر بیفروزیش رقص شعله هایش پیداست ورنه خاموش
است و خاموشی گناه ماست....
گناه ماست (نه کس دیگه)
دوستدارشما فاطمه
ارسال شده توسط فاطمه(ردپای بارون) | December 11, 2007 2:35 AM
ارسال شده در December 11, 2007 02:35
سلام آقای کامران نجف زاده
برای فهمیدن معنی اصلی زندگی لازم نیست حتما کتاب
بخونیم فکر می کنم اون سوزنبان از اون فانوسی که
توی اتاقکش هست حداقل بیشتراز من یکی درس زندگی گرفته و باور کرده که :
زندگی زیباست زندگی آتشگهی دیرینه پابرجاست
گر بیفروزیش رقص شعله هایش پیداست ورنه خاموش
است و خاموشی گناه ماست....
گناه ماست (نه کس دیگه)
دوستدارشما فاطمه
ارسال شده توسط فاطمه(ردپای بارون) | December 11, 2007 2:35 AM
ارسال شده در December 11, 2007 02:35
گزارش رو دیدم!محشر بود....!
ارسال شده توسط محمد امین | December 11, 2007 3:05 AM
ارسال شده در December 11, 2007 03:05
جناب کامران چه زیبا سرنوشت همه ی ما را که دیگر نمی توان از سر نوشت را نوشتید .
موفق باشید :-)
ارسال شده توسط طلا | December 11, 2007 3:45 AM
ارسال شده در December 11, 2007 03:45
مرد سوزنبان بعد از این دچار خلاء می شود و دیگر نیم تواند ادامه بدهد
تازه من دیشب به این نتیجه رسیدم که قیصر سر به مردن زده و نمرده
ارسال شده توسط آبجی سمیه | December 11, 2007 6:58 AM
ارسال شده در December 11, 2007 06:58
سلام آقا کامران چون به وبلاگم نیومدی یکی از دست نوشته هام رو اینجا میزارم امید وارم بخونیش و حداقل بهم بگی که بازم میتونم کاغذ حروم کنم یا نه اصلا امیدی به نوشته های من هست یا نه پس منتظر جوابت هستم.
دوباره برای سکوت دلم شکسته بود و شلوغی کلاس بشدت آزارم میداد، دوباره دلم هوای تنهایی کرده بود و دوباره همه عوامل دست به دست هم داده بود تا مرا آزار دهد و من دوباره شروع کردم.
برگ سفیدی از لابلای کتابم برداشتم و دوباره قلم را روی کاغذ روان کردم. قلم خود به خود به هر گوشه که می خواست می شتافت و دوباره کلمات تنهایی بر سطر سطر کاغذ نقش می بست و من نمی دانستم اینها همه حرفهای من است یا حرکتی ساده از قلمی به خستگی قلبم.
دوباره غروب بود و قلبم مثل قلب عاشق تنهایی که هیچ کس نمی خواست صدایش را بشنود عاشق شده بود و از خود سخن وری میکرد. نمی دانم این احساس چه نام داشت و به کجا می شتافت فقط می دانم که قلم با حرکتش همچون خونش که بر سطر سطر کاغذ تخلیه می شد در حال تخلیه قلبم بود و دوباره عقلم می گفت نکند کسی بخواند نگاه نگران قلم را روی کاغذ و اینبار دلم گوش شنوایی نداشت و باز هم همچنان می نگاشت بر سطر سطر کاغذ زندگی.
به ذره ذره دلم، قسم به نام عاشقان
به یک نگاه بی دلیل، که شد تمام جان مان
به زورق وجود من به نامه شعورمن
به یک غم خزان زده، به یک سکوت جان من
نمی دانستم اینها که جاری می شوند از قلمم بر روی برگ برگ زندگی حرف من است یا عقده ایست از قلمم که عقده گشایی می کند و تنها به خودش فکر می کند.
نمی خواستم ادامه دهم ولی قلمم سریع تر از قبل می نگاشت مثل ماهی که در خشکی جان می دهد و سریع تر از همیشه تکان می خورد تا بهره بیشتری از زندگی در دنیای فانی ببرد. نمی داستم چرا و به کدامین دلیل قلمم دوباره آهسته شد شاید جان داده بود و دیگر نایی برای حرکت نداشت پس گوشم را تیز کردم تا بشنوم اگر نوایی برای گفتن دارد و تنها چنین شنیدم: پروردگارا بگزار دوباره دنیا عاشق شود شاید کسی جانی دهد بر من و دوباره نقشی از خاطره زندگیش با نگاری از من نقش بست و برگی از زندگی جاودان آیندگانم گردانید.
ارسال شده توسط علی (یک خبرنگار) | December 11, 2007 8:32 AM
ارسال شده در December 11, 2007 08:32
سلام...
آخرزندگی ما هم این می شود.دلم به حال اون باباها می سوزه که باید شرمنده زن وبچه هاشون باشند.اما حیف که من بابا ندارم آخه بابای من وقتی 8ساله بودم فوت کردالان که 21ساله هستم دلم به حال خودم می سوزه خدانگذاشت که ما هم مزه بابا داشتن وبچشیم.
خدا وقتی انسان وآفرید با قلم نوک طلا مرغ بر طلا رو بیشونیشون نوشت قصه خوب سرنوشت اما وقتی به ما رسید قلم نوک طلا شکست مرغ برطلا برید روبیشونی نوشت اسیییییییییییییییر سرنوشت.
ارسال شده توسط گمنام | December 11, 2007 9:14 AM
ارسال شده در December 11, 2007 09:14
به نام خدا
سلام
شهادت امام جواد (ع) رو تسليت مي گم.
راستي وقتي تو بازنشسته بشي كي مي خواد باهات مصاحبه كنه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
همين و تمام
يا حق
ارسال شده توسط صاحبدل بيدل | December 11, 2007 9:41 AM
ارسال شده در December 11, 2007 09:41
سلام وقتتون بخیر
متن زیبایی بود میشه باهاش تصاویر و شخصیت داستان رو حس کرد
موفق باشین
ارسال شده توسط بهار | December 11, 2007 10:40 AM
ارسال شده در December 11, 2007 10:40
سلام کامران خان
گزارشتون رو تو اخبار شبانگاهی دیدم ...
خیلی خوب بود ... یه غمی هم توش بود ... یاد قیصر امین پور هم روحش شاد دیروز جهلمش بود امیدوارم فقط تو سالگرد ها و چهلم های امواتمون یادشون نیفتیم...
خدا تو رو حافظ
ارسال شده توسط zahra | December 11, 2007 11:14 AM
ارسال شده در December 11, 2007 11:14
سلام داداش
شهادت نهمين پيشوای کرامت و بخشندگی، پاره تن امام رضا(ع)، باب الحوائج، امام جواد الائمه(ع) رو به شما و خانواده محترم تسليت ميگم...... به روزم
ارسال شده توسط کيميا | December 11, 2007 11:28 AM
ارسال شده در December 11, 2007 11:28
احسنت کامذان خان. گزارش رو دیدم خیلی خوب شده بود. ممنون
ارسال شده توسط ابراهیم حیدری | December 11, 2007 11:29 AM
ارسال شده در December 11, 2007 11:29
ارزش يک سال را دانش آموزي که مردود شده مي داند ارزش يک ماه را مادري که فرزندي نارس به دنيا آورده مي داند ارزش يک هفته را سردبير يک هفته نامه مي داند ارزش يک ساعت را عاشقي که انتظار معشوق را مي کشد ارزش يک دقيقه را شخصي که از قطار جا مانده و ارزش يک ثانيه را آنکه از تصادفي مرگبار جان به در برده مي داند هر لحظه گنج بزرگي است گنجتان را مفت از دست ندهيد باز به خاطر بياوريد که زمان به خاطر هيچکس منتظر نمي ماند ديروز به تاريخ پيوست
...
ارسال شده توسط سمیه | December 11, 2007 12:14 PM
ارسال شده در December 11, 2007 12:14
به نام زيبا افريننده
سلام.
گزارشت خوب بود و زيبا. ولي خيلي عالي نبود ميدوني چرا؟
خيلي كوتاه بود.فكر ميكردم حداقل نصف اخبار شبانگاهي گزارش زيباي توباشه.
راستي نترسيدي نشسي وبه صداي ريل قطار گوش كردي. من اگه جاتو بودم حتما يه نيم سكته ميزدم.ديشبم كه با 20:30 گل كاشتي.
بابا اي ول دمت گرم .
بابا تو ديگه كي هستي
ازت يه خواهش دارم:برام از ته ته قلبت دعاكن اسمم براي عمره دانشجويي در بياد .خدا اين سفرمعنوي رو نصيب تو و خانوادتم بكنه. كاش امسال توهم از طرف صدا وسيما به حج تمتع اعزام ميشدي.اصلا بهت پيشنهاد شد يا نه؟خيلي دلم ميخواس تو هم الان اونجا بودي و گزارشاي ناب برامون مي فرستادي با اون لحن ارومت.ولي من برات دعا ميكنم ايشالا سال ديگه حتما بري.به بابام اينا هم گفتم برات دعا كنن.ميخواي بگم برات مداد دور خونه خدا بچرخونن و بعدش برات پست كنم اگه امسال قبول نشدي سال ديگه با اين مداد برو سر جلسه.حتما قبول مي شي .ديروز يه لحظه حس كردم با هم دور خونه خدا داريم طواف مي كنيم.چه حس قشنگي
خب ديگه من اگه بخوام ادامه بدم هنوز درد دل دارم ولي بيشتر از اين وقت عزيزتو نميگيرم.پس ميگم حق هميشه پشت و پناهت
هزار بارميگم دوستت دارم بهترين دوست من
ارسال شده توسط نرگس محمدي | December 11, 2007 12:26 PM
ارسال شده در December 11, 2007 12:26
سلام...چقدر حرف داشتم وقتي خوندم ولي... خسته نباشيد...من عاشق دل دريايي تان هستم...گزارش هاي تان اميدي را به من تزريق ميكند كه هنوز هم ميتوان عاشق بود و شعر خواند و كنارپنجره يك استكان چاي گرم مهمان پاييز بود.... راستي جالب نيست من اينجا توي سايت دانشگاه نشسته ام دارم با يادداشت هاي شما حال ميكنم و شما آنجا...چه كسي از دل بقيه خبردادرد...موفق باشيد
ارسال شده توسط حبيبه | December 11, 2007 12:43 PM
ارسال شده در December 11, 2007 12:43
سلام آقای نجف زاده مطالب سایتان جالب ودر گذشت همکارانتان وسالگرد آنها را به شما تسلیت می گوییم می خواستم بپرسم شما در مورد نامه های ریاست جمهوری ونحوه جواب دادن آنها در سایت ایشان اطلاع دارید یا نه اگه نمی دونید من بهتان بگم من تا به حال در دوسال گذشته 19نامه نوشتم وهمه جواب ها یک جور بوده انگار الکی جواب می دهند وهیچکس آنه را نمی خواند وبرای حرفم دلیل ومدرک نیز دارم واگر واقعان می خواهید در مورد واقعیت ها حرف بزنید این را منعکس کنید شماره تماس من 09149813927
ارسال شده توسط نظام | December 11, 2007 1:46 PM
ارسال شده در December 11, 2007 13:46
و قاف
حرف آخر عشق...
آنجا که نام کوچک من آغاز می شود!
سلاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام
چططططططططططططططططططططططططوری داداشی!
این یه مدت من نبودم حسابی همه خوش گذروندینا!
ولی الان اومدم جای این چند هفته ای که نبودم حرف بزنم!
باشه بابا گریه نکن زیاد نمیگم!!!
اولش بگم با اینکه ظاهرا میان ترم ها تموم شده ولی حکایت این امتحانای ... همچنان باقیست!
از هفته ی دوم مهر تاااااااااااااااااااااااااااا همین الان 4 روز نشده آب خوش از گلومون پاین بره!
بیخیال مهم نیست!
آخرش که میدونم چی میشه!
یا راهی تیمارستانمون میکنن یا بیمارستان شایدم هر دو.
حالا اینم بی خیال
خوشم میاد اگه خودت هم نباشی از همون 10 ثانیه ی اول گزارشات میشه فهمید کار کیه
دیشبیه خیلی قشنگ بود.
لا اقل بعد از چندیدن روز باعث شد چشمم به جمال تلوزیون روشن شه!!!
این یکی رو هم بیخیل!
چند روز پیش یه اتفاق خیلی خیلی جالب افتاد!
سر کلاس فیزیک بودم منم از بسسسسسسسسسسسسسس به این درس ومخصوصا به معلمش علاقه دارم داشتم واسه دوستم یه متنی رو میخوندم که از تو دفترم پیدا کرده بودم.
بنگر به من که دیوانه وار آسمان ها را در پی یافتن رد پایت جست و جو میکنم.
کجاست رنگین کمان؟
کجاست رد پای زیبایت
ای کاش واژه ی جدایی معنا نداشت...
حالا (خودم میدونم از من بعید بود)
بعد دوستم احساساتی شد فجیــــــــع!
منم جو گرفتتم خواستم ادامه شو بنویسم که...
نمیدونم چی شد یهویی شعر گفتم!!!!!!!!!!!!
حالا منم بــــــــــــــــــــــــی جنبه!
هی میگفتم ببین
شبیه شعر شده!
مرررررررررررررررررررررررررررگ من نگاه کن
شعر گفتما!
بیچاره بغل دستی هامو دق دادم
از 4 شنبه تا حالا هم تو توهمم!
مثلا تابستون میخواستم برم کلاس شعر!
ضایع شدم
با یکی از شاعرایی که خودمم شعرا شو دوست دارم مشورت کردم گفت خوبه
الان نمیدونم باید چی کار کنم؟
هر روز 3 4 تا کتاب شعر میگیرم میام خونه
مامانم میگه بجای اینکه بشینی هندسه و فیزیک و ریاضی و ... تمرین کنی کتاب شعر میخونی؟؟؟؟
هر چی میگم بابا من تازه دارم یه ذره شکوفا میشم اینقد نزنین تو ذوقم
گوش نمیدن که!
آخرش همه ی استعداد های من نهفته میمونه!
ولی جالبه!
میگم به نظرت من!!!! در آینده چی کاره میشم؟
کسی که سر کلاس فیزیک خیلی یهویی شعر بگه
کسی که رشته ش ریاضیه ولی ادبیاتش از ریاضیش بهتره
کسی که میخواد مهندسی بخونه تا آخرش خودشو یه جوری بچپونه تو هنر
کسی که دوست داره در آینده هم منجم بشه هم باستان شناس هم طراح دکور هم شاعر هم مهندس معمار هم مهندس الکترونیک هم یه تبلیغاتی!!!! هم ... آخرش به کجا میرسه؟؟؟؟
هم خودم هم خیلی از دوستان و آشنایان و ... شدیدا دوست دارن جواب این سوال رو بدونن!
نه که من از بچگی عاشقانه آچار فرانسه رو دوست داشتم!
همین یه ذره تفاوت تو علایقم بخاطر اینه
البته زیاد نیست ها!
یه کوچوکوئه!
خب دیگه برم
اینم یه ذره از شعرمه:
پس چرا تموم نمیشن
جاده های سرد غربت
تا بگیرن التهاب و
از چشای خیس قسمت
بگو می مونی همیشه
تا که پا هام جون بگیره
تو که میدونی نباشی
دلم از دوریت میمیره
خیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــلی مخلصیم!
مواظب امیر کیان باش
بابای
ارسال شده توسط ماجده | December 11, 2007 2:16 PM
ارسال شده در December 11, 2007 14:16
نامه ای به سوزنبان!
سلام آدم های ساده ی پیچیده!
چقدر می شود در پسوند اسمتان صفت آورد.
چقدر زیادند صفات مترادف متناقض. مثلا می شود گفت: سلام آدم های کوچک بزرگ و یا مثلا سلام به تک تک لحظه های ملموس مجازی زندگیتان. ( هرچند ممکن است بپرسید: مگر اگر لحظه ای ملموس مجازی باشد باز هم زندگی را شامل می شود؟)
و چقدر از سلامت به دور باشند آدم های این کویر اگر با این همه سلام، رنگ سلامت به خود نگیرند. گاهی آدم شک می کند، مگر می شود به پسوند صفاتی اینچنین متناقض کلمه ی آدم را افزود؟؟؟؟؟؟؟؟
گاهی آدم شک می کند، مگر می شود آدم ها فقط گاهی شک کنند؟ و در هر گاه، آن زمان که کلمات معنی اصلیشان را از دست می دهند، یقینا یقین به دار کشیده می شود.
ارسال شده توسط الف لام میم | December 11, 2007 2:30 PM
ارسال شده در December 11, 2007 14:30
سلام به وبلاگ من سري بزنيد لطفاً
بابا اين سومين باره واستون دعوتنامه مي فرستم.
يه فراخوان تو وبلاگ من برقراره . خوشحال مي شم شرکت کنيد.
ارسال شده توسط arezoomand | December 11, 2007 3:38 PM
ارسال شده در December 11, 2007 15:38
درووووود!
يعني پخش شده اين گزارش هم؟
مي دوني چند وقته ازتون گزارش نديدم؟
آره خب! از كجا بدوني!!
كمرنگ شدي توي خبر 22!چرا؟
ارسال شده توسط روسو | December 11, 2007 3:41 PM
ارسال شده در December 11, 2007 15:41
mohem nist ke dele ma shekaste ast mohem in
ast ke khoda dar delhaye shekaste ast
دلم گرفته
دلم گرفته ، گرفته تر از تموم شب هاي بارون زده.گرفته تر از تموم بغض هاي شكسته . هواي گريه دارم بي بهونه و بي دليل فقط مي خوام يه جفت نگاه عاشق پيدا كنم و چشمامو تر كنم . مي خوام زل بزنم به آسمون تو فرياد بزنم، هنوز نرفته بريدم چرا هستي ونيستم . حالا كه آرزوي آرزوهام برآورده نشده كم نذار.
حالا كه با تموم رحمت و لطفت منو آوردي، كنارم باش نذار دق كنم از تنهايي نذار تنها بميرم لااقل موقع مرگم كنارم باش.
نزار يادم بياد ندارمش، كم دارمش، نزار اين جا بشكنم ، ببرم؛ بميرم، نزار بگم نيستم.نبودم كه باشم .
حالا كه رو برگه ي عبورم رد پاي نگاه توه ، برام قيد و شرط نذار ، بزار باشم .، بزار پرواز كنم.
آدم ها بدون عشق هيچن و باز بودن رو تجربه كنم.
ارسال شده توسط samira | December 11, 2007 4:11 PM
ارسال شده در December 11, 2007 16:11
سلام
حاجی کارت درسته ولی یه نصیحت به ای خبرنگارایی که می خواند ادای شما رو دربیارن و نیم تونن بکن.
راستی می تونی سبک خبرنگاریتو عوض کنی؟
مثلاً یه کار تازه تر که تا حالا کسی نکرده.
ارسال شده توسط سجادی | December 11, 2007 5:20 PM
ارسال شده در December 11, 2007 17:20
اگه يادت باشه يه هفته ي پيش يه چيزي بهت گفتم يعني ازت درخواستي كردم و گفتم اگه تونستي فردا اون رو انجام بده .............
خواهش مي كنم
يعني اميدوارم كه يادت باشه چي ازت خواستم منظورم اپ شدنته كه خواستم روز تولدم برام انجام بدي....
به عنوان بهترين هديه ي تولدم.
دوست دارم
ارسال شده توسط نرگس حسيني | December 11, 2007 7:07 PM
ارسال شده در December 11, 2007 19:07
سلام
یه چند ماهیه که نگرانم از حالا به فکر پیریم شاید باور نکنی هنوز وارده 20 سال هم نشدم چه می دونم شاید خوشی زده زیره دلم من یکی که دوست ندارم پیر شم می ترسم ازاون دوران. نوشتت رو که خوندم باز دوباره یاده پیری افتادم
ارسال شده توسط نگار | December 11, 2007 9:28 PM
ارسال شده در December 11, 2007 21:28
اقا كامران الان داشتم تو اينترنت مي چرخيدم كه حالم خيلي گرفته شد اخه تو كه نمي دوني چي ديدم هي با خودم مي گم كاش نمي رفتم تو اون وبلاگ اگه بدوني توش چي نوشتن حال و تو هم بهتر از من نميشه حالا بگو چي بود؟
نمي دونم كدوم ادم حسودي بوده كه چشم نداشته پيشرفت تو رو ببينه وهر چي تونسته بهت گفته بود يه عده ديگه هم نظراتي داده بودن كه فكرشم ازارم ميده ومنم هرچي تونستم ازتو طرفداري كردم البته مي دونم تو نيازي به طرفداري نداري همه تو رو به خوبي ميشناسن اين جورادما كمبود دارن وحالا كمبودشون رو با حرفاي ناشايست در مورد تو مي خوان جبران كنن كه كور خوندن تا تو امثالي مثل ماها رو داري هيچ غمي نداشته باش ما پشتتيم .
راستي يه درخواستي ازت داشتم اگه ميشه بخشي از وبلاگت رو به سوالايي كه ما ازت داريم اختصاص بده كه جواباشو مستقيما از خودت دريافت كنيم.
فعلا.........................
ارسال شده توسط نرگس حسيني | December 11, 2007 9:51 PM
ارسال شده در December 11, 2007 21:51
به شانه ام زدی که تنهایی ام را تکانده باشی؟
به چه دل خوش کردی؟
تکاندن برف؟
از شانه های ادم برفی؟
............................
امیر کیان رو ببوسید
ارسال شده توسط سیده پریسا | December 11, 2007 10:08 PM
ارسال شده در December 11, 2007 22:08
قطار مي رود/تو مي روي/تمام ايستگاه مي رود/و من چقدرساده ام /كه سالهاي سال/در انتظار تو/كنار اين قطار رفته ايستاده ام/و هم چنان/به نرده هاي ايستگاه رفته/تكيه داده ام...
سلام قرار نبود پیش من هم بیای؟
http://astanehashrafiyeh.blogfa.com/
http://251zj.blogfa.com/
دوست دار شما
امیر از آستانه اشرفیه
ارسال شده توسط امیر | December 11, 2007 10:15 PM
ارسال شده در December 11, 2007 22:15
كامران جان خيلي دلم ميخواد از شب كوير از سكوت كوير از بي آلايشي كوير از معنويت كوير از مردم كوير يه گزارش تهيه كني گزارشتم با جملاتي از دكتر شريعتي در مورد كوير زينت بدي . نظرت چيه؟
ارسال شده توسط احسان | December 11, 2007 11:33 PM
ارسال شده در December 11, 2007 23:33
salam
خداوکیلی بیا یه گزاش از این کشت کشتار تو اصفهان یه گزارش بگیرید
که تا به امروز یکشنبه 11 نفر طرف کشته و فقط صدای فرانسوی را در آوردند
مگه جون مردم ما ارزش نداره که نمیگند و فقط یه فرانسوی تو دنیا پخش میکنند.
دیگه همه میگنند نفر بعدی ماییم
طرف خیلی راحت آدم میکشه ولی نیروی انتظامی که این قدر از خودش طریف میکنه هنوز نتونسته دستگیرش کنه.!!!!!
با تشکر
علی رضا پ
ارسال شده توسط alireza | December 12, 2007 12:15 AM
ارسال شده در December 12, 2007 00:15
و اوست آن خدایی که بعد از این که کاملا ناامید شده اید، باران را نازل می کند و رحمتش را می گستراند.
سوره شوری، آیه 28
ارسال شده توسط میلاد بارانی | December 12, 2007 12:27 AM
ارسال شده در December 12, 2007 00:27
آره! سرنوشت محتوم همه ی ماست متروک موندن! دیر یا زود! زنده یا مرده!
ارسال شده توسط کاکتوس | December 12, 2007 12:40 AM
ارسال شده در December 12, 2007 00:40
سلام
امسال هزاره وفات بو علي سينا بود.
و نه بيشتر!!!!!!!
دريغ
ارسال شده توسط نجفي | December 12, 2007 12:51 AM
ارسال شده در December 12, 2007 00:51
یکی سوزنبان میشه
یکی خبرنگار
یکی پزشک
آینده ی کدوم از اینا تامین شده ست؟
من یه نظریه دارم که میگم تو دنیا همه نون کارا و عقل خودشونو میخورن
کدوم مقام بالا باید در مقابل خانواده ی اون مسئول باشن؟
در مقابل این کارخونه ی جوجه کشی!
ارسال شده توسط سحر | December 12, 2007 2:09 AM
ارسال شده در December 12, 2007 02:09
سلام
حال شما خوبه؟
حدود 5 سال از زندگیمو تو قطار گذروندم اما راستشو بخواین تا حالا هیچ وقت به سوزنبان و مشکلاتش فکر نکرده بودم.اصلاً حتی به نقشش هم تو زندگی خودم فکر نکرده بودم، یه جورایی شرمنده شدم از خودم.
نوشته شما خیلی منو به تفکر وا داشت، الان می فهمم که نجف زاده الکی نشده نجف زاده .
راستی چرا به سوزنبان ، سوزنبان می گن؟
با اجازه لینکتون هم کردم.
ارسال شده توسط ر. باب نادی | December 12, 2007 6:07 AM
ارسال شده در December 12, 2007 06:07
سلام آقا کامران یه سوژه برای گزارشات
کوکا کولا می خورید پس مرگ بر اسرائیل
ارسال شده توسط علی (یک خبرنگار) | December 12, 2007 7:37 AM
ارسال شده در December 12, 2007 07:37
چی شده کد امنیتی گذاشتی؟
ارسال شده توسط پریا | December 12, 2007 11:26 AM
ارسال شده در December 12, 2007 11:26
قدر آيينه بدانيد چو هست / نه در آن وقت كه افتاد و شكست ...
ارسال شده توسط سوته دل ... | December 12, 2007 12:39 PM
ارسال شده در December 12, 2007 12:39
سلام...
جریان این کد امنیتی چیه؟
حسابی این وب بیچاره رو قفل و کلید زدی...!شاید اینجوری بهتره....
خدا تو را حافظ....
ارسال شده توسط یاسمن | December 12, 2007 1:33 PM
ارسال شده در December 12, 2007 13:33
سلام بر برادر خوب جنابآقای نجف زاده
خدا قوت به خاطر تمام زحمتاتون.یه خواهش دارم لطف می کنید بنده را جزوء لیست مسنجرتون اد بفرمائید.
خیلی خوشحال می شم.قبول کنید من منتظرم.التماس دعا
ارسال شده توسط پرنیان | December 12, 2007 1:40 PM
ارسال شده در December 12, 2007 13:40
عالي و زيبا،مثل هميشه.....
ارسال شده توسط حديث | December 12, 2007 2:08 PM
ارسال شده در December 12, 2007 14:08
سلام اقای نجف زاده
ممنون که هرشب موقعی که از درس خوندن خسته میشم دیدن وبلاگتون خستگی رو از تنم بیرون میکنه.
من تا حالا دو سه تا نظر بیشتر ندادم ...مثلا امسال کنکوری شدیم درس بخونیم...فقط اخر هفته ها که فرصت دست بده یه سر به وبلاگ شما میزنم...از همین جا از شما و همه ملت خوب ایران خواهش میکنم ما کنکوری هارو هم از دعای خیرتون محروم نکنین...
راستی میخواستم بگم ثبت نام کنکور امسال خیلی دردسر داره...یکی دو روز از وقتمون رو گرفت...هزینه اش هم که ماشالا برق رو از سر ادم میپرونه.نمیشه یه مصاحبه با این مسوولای سازمان سنجش انجام بدهید که چرا هرسال ضوابط شرکت در ازمون زو سخت تر می کنن؟
ممنون...التماس دعا
ارسال شده توسط هدیه | December 12, 2007 2:31 PM
ارسال شده در December 12, 2007 14:31
سلام
ارسال شده توسط آرتو | December 12, 2007 2:52 PM
ارسال شده در December 12, 2007 14:52
آقاي نجف زاده سلام
لباس ياس بر تن كرد زهرا
كنار دست او بنشست مولا
محمد خطبه خواند زهرا بلي گفت
غلط گفتم بلي نه يا علي گفت
سالروز ازدواج مولا علي و خانم فاطمه زهرا به شما و خانواده ي گلتون تبريك ميگم.
آقاي نجف زاده من سايت همكارتون آقاي رنجبران و پيدا كردم.
توي مطالب ايشون يه خاطره ي قشنگي از شما و آقاي حميد امامي نوشته بودند ،
يه صبح دوشنبه اي كه قرار بوده شما بريد دنبال اونا و تقاطع چمران ، سئول و سرعت بالا و
دوتا ماشين از روبرو و خداشكر كه به خير گذشته !نه
يادتون اومد؟
از اين خاطره هاتون برامون بنويسيد.
راستي 19آذر من اصلا فكر نميكردم كه اولين كامنتو من بزارم از اين بابت خيلي خوشحالم.
خدا هميشه پشت و پناهتون .
يا علي
ارسال شده توسط زهرا_ض | December 12, 2007 3:38 PM
ارسال شده در December 12, 2007 15:38
رسم زندگی همینه ولی خوش به حال این سوزن بان که ریل های قطار خاطراتی رو با اون گذروندن
و مردمی که براش دست تکون می دادن
زندگی صحنه ی یکتای هنرمندی ماست
هر کسی نغمه ی خود خواند
و از صحنه رود
صحنه پیوسته به جاست
خرم آن نغمه که مردم بسپارند به یاد......
ارسال شده توسط حباب شیشه ای | December 12, 2007 4:06 PM
ارسال شده در December 12, 2007 16:06
سلام.....
گزارش سوزنبانتون فوق العاده بود....
ممنون....
شعر آخرشو که داشتید می خوندید آبجیم داشت همراه شما صرف میکرد:
من می روم....
تو می روی...
او می رود....
ما می رویم ..
شما می روید...
آنها میروند....
.
ولی خیلی فشنگ بود...
ممنون....
ارسال شده توسط ـــ*پائیــــز*ــــ | December 12, 2007 4:20 PM
ارسال شده در December 12, 2007 16:20
سلام
خوبین انشالله......
نمیدونم چرا اینروزا خبر خوشحال کننده اونقدی که نفست بند بیاره..به هیجانت بیاره کمتر خیلی کمتر به گوش میرسه با چشم دیده میشه به جز ازدواج های غیر متعارف ÷یرزن ÷یرمرد یا دو تا کوچولو که تو دل هم بودن آخه اینا که اخبار نمیشه
همش میشنویم فلانیرو دزدیدن کشتن و.............
اصلا الان همه چی رنگ غم داره
حتی درس خوندن منم غم انگیزه چون با بی دقتیام حال خودم میگیرم
مرسی
خدانگهدار خبرهای شما و شما
ارسال شده توسط فرح وش | December 12, 2007 4:47 PM
ارسال شده در December 12, 2007 16:47
سلام داداشي
جديدا هر كي با نه نه اش قهر مي كنه ميره گوينده اخبار ميشه
والا خوب چرا اين خانم تركمندي اينقدر گاف ميدهند من كه ديگه 20:30 را نمي بينم وقتي نتوني گوينده را تحمل كني چطوري مي خواي از اخبار لذت ببري ...!!!
راستي اصفهان امروز وحشتناك ترسناك شده قضيه اين آدم كشه همه جا پيچيده هيچ كس جرات نمي كنه از خونش بياد بيرون همه پليسها مسلح شدن آخه ديروز يه دختر دانشجو را كشته (فك كن)فرانسويه را كشته پليسا را كشته ....اصلا امنيت نيست ...
من كه مي ترسم
راستي ميدونم كه ايميلمو خونديد ولي چرا جوابي نداديد نمي دونم ؟
اي كاش يه وقتي هم براي ما داشتي
جوجه ام را ديروز آمدي و بردي ...اين قصه همچنان ادامه دارد
همين
ارسال شده توسط فرشته اميني | December 12, 2007 5:17 PM
ارسال شده در December 12, 2007 17:17
سلامي به سپيدي گل مريم تقديمه آقا كامران عزيز
هميشه وقتي شما رو از تلويزيون تماشا مي كردم با خودم مي گفتم خوش به حال اون كسايي كه شمارو دارن... آخه واقعا** مردي وبا مرام** و حالا خوشحالم چون مي تونم حرفهايم را به كسي بگويم كه مدت هاست انتظارش را مي كشم .
راستي بابت سوژتون جالب بود چقدر زيبا واز ته دل سرنوشت ما آدما رو مي نويسي...........
آري همه ما مي ريم و اين قطار زندگي ماست كه اميدوارم هميشه از روي ريل هاي خوشبختي عبور كنه.
و دعا مي كنم براي هر كسي كه مسافري داره* مسافرش از راه برسه.خدا نگهدارتون
جان جانان جهان جانم باش!
ارسال شده توسط مريم تنها | December 12, 2007 5:27 PM
ارسال شده در December 12, 2007 17:27
سلام خوبين؟
تويك مصاحبه ازتون خوندم كه گفته بودين نظر اونايي كه ميان تو وبلاگم خيلي برام ارزشمنده و همشون رو تك به تك مي خونم و براي همشون ارزش قائلم نمي دوني وقتي اين رو خوندم چه حالي بهم دست داد يعني تو اينقدر ماهارو دوست داري؟
وقتي ازت مي پرسن كه طرفدار كدوم تيمي تو بلافاصله مي گي پرسپوليس ولي نمي دونم چه صيغه اي كه تا ازبيشتر هنرمندا مي پرسي، مي گن تيم ملي يا اصلا جواب نمي دن چون به خيال خودشون طرفداراشونو از دست ميدن يعني اونايي كه پرسپوليسي يا استقلالي هستن بر ضد اين هنرمندا ميشن و طرز فكر اين جور ادما واقعا غلطه . وخوشحالم كه تو با همه ي اين ادما يه فرق اساسي داري.
ارسال شده توسط نرگس حسيني | December 12, 2007 5:41 PM
ارسال شده در December 12, 2007 17:41
سلام
گزارش جالبی بود مخصوصا وقتی که سرتون رو گزاشتین رو ریل
خوشم میاد ادا و اطوار وافاده نداری!
ارسال شده توسط بهاره استاد شریف | December 12, 2007 5:43 PM
ارسال شده در December 12, 2007 17:43
اقا كامران تو خيلي خوببببببببببببببببببببببي!
اخه با اين همه گرفتاري و دردسري كه شغل شما داره و با مشغله هاي زندگيت اين وبلاگ رو درست كردي تا ما به طور مستقيم بتونيم باهات حرف بزنيم و اين يك لطف بسيار بزرگ در حق ماست كه هر ادمي اون رو انجام نميده و اين نشون ميده كه توچقدر از نظرات مردم در كارات استفاده مي كني و دوست داري اون طور باشي كه مردم دوست دارن و اين واقعا يه حسنه.
راستي من تا به حال نتونستم يه انتقاد درست و درمون ازت بكنم اما از اين به بعد مي خوام گزارشات رو خيلي دقيق ببينم تا يه انتقاد ازت بكنم اخه تو كه تو كارات جايي واسه انتقاد نميزاري كه.
ارسال شده توسط نرگس حسيني | December 12, 2007 5:54 PM
ارسال شده در December 12, 2007 17:54
گزارش سوزنبان پخش شد كي كجا چه طوري ؟
اخه ببين ما ين همه ازت پرسيديم كي پخش مي شه هيچ جوابي هم از تو نديديم اخر هم پخش شد و من نتونستم اون رو ببينم خيلي مشتاق بودم ببينمش ولي حيف كه..............................
ارسال شده توسط نرگس حسيني | December 12, 2007 6:01 PM
ارسال شده در December 12, 2007 18:01
سلام عزیز جون من همین دیروز نامه یا نظر اول خودم را دادم واز شما خواستم که به خاطر برادرانت نامه های سایت ریاست جمهوری را ÷یگری کنی راستی دادش چرا تا به حال در مورد خوابگاه های دانشجویی ÷یام نور گزارش یا تحقیقی را تهیه نمی کنید ما دانشجویان تکابی در پیام نور سقز درس می خوانیم به علت طولانی بودن راه وهمچنین کمبود منزل در امتحانات با مشکل مسکن وخوابگاه روبرو هستیم ما مجردیم ودر شهرهای کوچک هیچکس به راحتی به مجرد منزل نمی دهد ومن نمی دانم چه طور میشه دید این شهر ها رانسبت به مجرد بقر طرف کرد یه عده خلاف می کنند به پای مجرد ها نوشته می شود چرا وقتی من ودستانم پول رهن واجاره کلان خونه را نداریم چه باید کنیم من مشکل دارم واز نظر مالی نیز چشم به راه حل نامه ریس جمهوری هستم نمی دانم از کجا برای حل مشکلم کمک بگیرم من سرپرست یک خانواده 6نفری هستم هم درس می خوانم وهم کار می کنم اونم چه کارهای واقعان چرا شما این درد ها را منعکس نمی کنید من دوست دارم شما یا به خوابگاه دانشجویی ما بیاید تا درد را ببیند وبدانید که خیلی ها در شهرهای کوچک در یک اتاق کوچک 10نفر در بدترین وضع زندگی می کنند آری من نمی تونم شعر بگم من دوست دارم کسی باشه حداقل جواب مشکلاتم را بده اگه دوست داشته باشید این بار جواب نامه های ریاست جمهوری را براتون می فرستم تا بدونی تا به حال برای بر طرف کردن دغدغه های من حتی یک جواب دلخوش کننده هم داده نشده
منتظر تماس شما هستم www.iswb-kord.blogfa.com
ارسال شده توسط نظام مشرفی | December 12, 2007 6:34 PM
ارسال شده در December 12, 2007 18:34
سلام
چقدر خوبه که خبر میکنی که گزارش داری..ممنون
ارسال شده توسط فاطمه قهری *** محکم | December 12, 2007 6:37 PM
ارسال شده در December 12, 2007 18:37
پیرمردت را من نگرانم ، شرمنده ام از شرمندگیش پیش فرزندانش،دبستانیش،راهنمائیش،دبیرستانیش،از زنش هم شرمگینم که چه میخواهد بگوید بعد از این همه سوزن بانی ، بیا و بگیر این آینده کودکانت نیست این یک تجربه سنگین است!!! که من هم پشیمانم از این همه دلنگرانیم !!! که چرا کسی نگران من نبود!!! گزارشت را خواندم ، دیدم، شنیدم ، بغضم ترکید در لیوان چای، دباره از سر کشیدم تمام غصه های پیرمرد سوزن بان را.
کاش میخواندی نظرم را و سر سری سر نمیدادی این صفحه لغزنده بیخیالی را. من هنوزم دل نگران خوانواده ی در کنار جاده ام.
ارسال شده توسط بهنامترین | December 12, 2007 6:45 PM
ارسال شده در December 12, 2007 18:45
salam aghaye najaf zade ye khabare dagh daram darbareye jabejaeiye nafarate avale konkor age khasti bishtar bedoni be adrese meil man ye sar be zan ta tamame majara ra vasat sharh bedam
ارسال شده توسط ali | December 12, 2007 7:45 PM
ارسال شده در December 12, 2007 19:45
سلام آقای نجف زاده خوبین؟
اتفاقا من این گزارشتونو دیدم .عالی بود . راستی این قضیه کد امنیتی چیه؟
واقعا شرمندخ کردین که به وبلاگم اومدین . واقعا. من که دیگه جلوی شما کم اوردم
ارسال شده توسط شکوفه | December 12, 2007 8:49 PM
ارسال شده در December 12, 2007 20:49
بی سلام و علیک وارد وبلاگ کسی شدن مودبانه نیست
سلام
نمی فهمم کتاب خواندن یا نخواندن سوزنبان پیر چه ربطی می توانست به درد دل هایش داشته باشد؟!
آدم ها زیادی که کتاب می خوانند، حرف هایشان دیگر حرف دل خودشان نیست حرف کتاب هایشان است.
مطلبی به ذهنم رسیده که به گمانم جالب باشد! آدم بعضی نوشته های شما را که می خواند« مثل همین یکی، انگار خودتان با آن لحن معروف!! دارید می خوانیدش! که البته گمان می کنم( آدم ها روی حساب ظن و گمان هایشان زندگی می کنند)، به خاطر جملات کوتاهتان باشد.
طرفدار شما نیستم. ولی گاهی بعضی گزارش هایتان را دوست دارم!مثل گزارشتان از پسر بچه ای که توی کوره های آجرپزی کار می کرد و پدرش هم ماشین نداشت که نگران سهمیه بنزینش باشد و پسرک هم می خواست دکتر شود!!
فکر می کنم خیلی لذت بخش باشد که گزارش این همه وقت پیش آدم!!، توی ذهن کسی مانده باشد!!
یک پیشنهاد: در بیست وسی این قدر از یک حزب خاص طرفداری نکنید!! البته اگر خودتان را مبرا نمی کنید!! کاملا مشهود است!!
کاملا قبول دارم که اطناب را در این مورد خاص جایز دانسته ام!!
والسلام
ارسال شده توسط صهبا | December 12, 2007 10:18 PM
ارسال شده در December 12, 2007 22:18
سلام اقا كامران
اين ماه ماه حج واجب راستي تو به اين سفر معنوي رفتي ؟ اگه رفتي انشاالله كه قبول باشه اگه هم كه نرفتي برات دعا مي كنم كه به اتفاق همسر و پسر كوچولوي نازت مشرف بشي .
التماس دعا
ارسال شده توسط نرگس حسيني | December 12, 2007 10:22 PM
ارسال شده در December 12, 2007 22:22
در باره مصاحبه مرضيه برومند " از كپل مدرسه موشها تا كپل شهر آدم ها بروزم
منتظر حضور سبزتان هستم
خدا حافظ
ارسال شده توسط دكتر مجتبي كرباسچي | December 13, 2007 12:34 AM
ارسال شده در December 13, 2007 00:34
کاش از روز ازل هیچ نمی دانستم
که هبوط ابدم از پی دانستن بود
چشم تا باز کنم فرصت دیدار گذشت
همه طول سفر یک جمدان بستن بود
ارسال شده توسط اعظم قطبی | December 13, 2007 7:13 AM
ارسال شده در December 13, 2007 07:13
سلام
صبحتون بخیر
آقای نجف زاده دیشب خوابتون رو دیدم!
یه خواب خیلی عجیب!خواب دیدم که شما امسال به حج تمتع مشرف شدید ولی موضوع عجیبش این بود که وقتی شما رو از تلویزیون در حال احرام نشون دادن روی چرخ ویلچر بودین!!!و جفت پاتون تا بالای زانو قطع بود!نمیدونم کسی این حرف رو بهم گفت یا به ضمیر نا خود آگاهم خطور کرد که شما در جنگ هر 2 پاتون رو از دست دادید ولی هیچ کس جز خانوادتون این موضوع رو تا اون موقع نفهمیده بود...
نمی دونم تعبیرش چیه ولی انشاالله که خیر هست
موفق باشید
22/9/86
ارسال شده توسط مریم بارانی | December 13, 2007 9:41 AM
ارسال شده در December 13, 2007 09:41
سلام...شرمنده الان می بینم پیامم رو ...
اصلاح می کنم نمی دونم چی بگم...خب اگه می دونستم که می گفتم(دو نقطه دی)
ارسال شده توسط کوثر | December 13, 2007 10:30 AM
ارسال شده در December 13, 2007 10:30
مگه ميشه كار شما بد باشه دوست عزيز...
بسيار عالي است ...
با ارزوي موفقيت روز افزون براي شما كامران عزيز.
ارسال شده توسط eli | December 13, 2007 10:58 AM
ارسال شده در December 13, 2007 10:58
هم در آن راحتی و می خوابی , هم تو را حفظ می کند بدنم
فکر پوشیدنم نباش آنکه فکر پوشاندن تو هست منم
آرزو می کنم بمیری چون هیچ کس هیچ کس به فکرت نیست
لا اقل بعد از آنکه میمیری من برای جنازه ات کفنم
ترس بیهوده است , من هستم , هیچ دستی نمی رسد به تنت
تازه در دفن پیکرت هم من , من فقط در تماس گور کنم
خرده بر من کسی نمی گیرد تا که در زیر سایه لحدم
به چه آسوده با تو تنهایم , به چه آسوده بر تن تو زنم
قبر هم عاشق تو خواهد شد , یا نه , چون مورها اگر برسند
آه من لحظه ای نمی خواهم از سپید تن تو دل بکنم
سوگوارت بدون گل آمد , آمد که گریه هم بکند
من برای تو جشن می گیرم من دل مرده را نمی شکنم
آه در زندگی فقط دورم , دور از فکر با تو بودن , آه
پس ببخشم اگر که مجبورم اینچنین حرف مرگ را بزنم
salam
khobi?
in shero do0o0st daram
fek konam shoma ham khosheto0oon biad
mohem nis
shayadam nayad
hamishe movafagh bashi va az iniam ke hast movafagh tar beshi
bedrood
ye bineghab
ارسال شده توسط مهم نیست!!! شاید یکی مث خودت!!!!!!!! | December 13, 2007 11:37 AM
ارسال شده در December 13, 2007 11:37
سلام اقای خبرنگار
بسیار عالی مثل همیشه.آدم وقتی اخرین روز رو تجربه میکنه دلش میگیره من تجربه ی آخرین روز رو زیاد داشتم.بخاطر شغل پدرم زیاد جا بجا شدیم آخرین روز مدرسه,اخرین روز دانشگاه و آخریش چند وقت پیش آخرین روز کاراموزیم.این از همه چی برام سخت تر بود.آره بعد یه عمر خونه نشینی سخته اونم با یه دوجین بچه و حقوق بخور و نمیر بازنشستگی بدون بیمه و اضافه کار و مزایا........
البته همه ی مشاغل دولتی همین مشکل رو دارن.......
این مشکل ما هم به نوعی به حساب میاد فقط مال اون سوزنبان نیست....
خدا بزرگه........
ارسال شده توسط سمیرا | December 13, 2007 12:47 PM
ارسال شده در December 13, 2007 12:47
سلام...
آخر هفته ی خوشی داشته باشی...به ما هم سری بزنی بد نیست....
خدا تو را حافظ...
ارسال شده توسط یاسمن | December 13, 2007 1:14 PM
ارسال شده در December 13, 2007 13:14
آقاي نجف زاده دوباره سلام
مثل اينكه قسمته كه هر روز يه اتفاقي بيافته من بيام اينجا، اين كامنت سومين كامنتي كه من براي اين مطلبتون نوشتم.
به آرزوم رسيدم بلاخره تونستم عكس گل پسرتون رو ببينم. ماشالله چقدر نازه!
پسرتون كه كچله اما فكر كنم حالا ديگه يك كم مو داشته باشه.
ان شاالله ساليان سال زير سايه شما و مامان گلش زندگي كنه.
هميشه آخر نوشته هام مينويسم كيان و از طرف من ببوسيد خداييش اين دفعه رو ببوسيد ديگه!
به مامان گلش سلام برسونيد
خدا هميشه پشت و پناهتون
يا علي
ارسال شده توسط زهرا_ض | December 13, 2007 3:42 PM
ارسال شده در December 13, 2007 15:42
فکر نکنی نمیام دیگه .
همیشه میام .
حرفم نمیاد فقط .
ارسال شده توسط سپنتا | December 13, 2007 4:43 PM
ارسال شده در December 13, 2007 16:43
به نام الله پاسدار حرمت خون شهيدان
جناب آقاي نجفزاده؛
سلام عليكم؛ لطفاً حرف ما را به گوش مسئولان نظام جمهوري اسلامي ايران بويژه مقام معظم رهبري(مدظلهالعالي) و رئيسجمهور محبوبمان از طريق برنامة 20:30 صدا و سيماي جمهوري اسلامي برسانيد.
از خدا ميخواهيم كه به شما و همكارانتان توفيق دهد كه اين موضوع كه با تلاش و كارشكنيهاي بسيار به شما ميرسد از اين برنامه پخش شود.
شمارش معكوس حذف نامهاي مقدس ائمه معصومين، اهلبيت(عليهمالسلام) و شهدا
رد پاي بنياد فرهنگي آرش در مراكز دولتي و فرهنگي
عدهاي منافقصفت با نقاب «خيرين مدرسهساز» اقدام به حذف نامهاي مقدس و متبرك اهلبيت و شهدا از اماكن فرهنگي و آموزشي استان مازندران ميكنند، كه مسئولين با سكوت سؤالبرانگيزشان، مهر تأييد به اين اقدامات شوم ميزنند و اين از وقتي شروع شد كه در روستاي جامخانه ساري (با تقديم 24 شهيد به انقلاب اسلامي ايران) نام مدرسة ابتدايي دوشيفته دخترانه از «حضرت رقيه(س)» به بهار آرزو و پسرانه «شهيد محمد باقري» به آرش تغيير يافت. اين شروع نامبارك متأسفانه با نظارت آموزش و پرورش و اطلاع مسئولين سياسي ـ امنيتي استان مازندران كليد خورد. ظاهر مدرسه را آباد كرده و باطن و نام مبارك و زيبايش را تخريب كردند. اين قضيه مصداق داستان بهلول شده است.
اسفبارتر آنكه پس از مدتي كوتاه منافقصفتان به اصطلاح خيّر، سعي در فتح سنگري ديگر از سنگرهاي مستحكم انقلاب كردند و آن چيزي نبود جز تغيير نام مدرسه «حضرت رقيه(س)» و «شهيد محمد باقري». بنا به شواهد موجود، بنياد فرهنگي آرش در تلاش گسترده سعي دارد با چنين حركت خزندهاي در حالي كه پشت نقاب «خيرين مدرسهساز» چهرة منافقانهاش را پنهان كرده است، سعي در تقدسزدايي در اين منطقة محروم و نيز استان شهيدپرور و انقلابي مازندران دارد؛ روستا و استان سرسبزي كه با رشادتها و جانفشانيهاي مردم و جوانانش، نهال انقلاب اسلامي را با خون سرخ خويش آبياري كردند.
به راستي اين چه سنت غلطي است كه برخي مسئولان غافل يا جاهل يا معاند در حال نهادينه كردن آن هستند كه هر كسي بتواند با پول و امكانات ديگر نامهاي مقبول و سوء استفاده از عناويني چون «خيّر مدرسهساز» اقدام به هر نوع اقدام براندازانهاي بنمايد. يعني چندصد ميليون تومان پول به شرط حذف نام حضرت رقيه(س) و شهيد كه متأسفانه با نفوذي كه رؤساي اين بنياد مستقر در تهران در آموزش و پرورش و ديگر مراكز دارند به بهانة قانون و با فشار گذاشتن خانوادة شهيد و امضاء گرفتن از پدر شهيد از طريق عناصر خائن و جاهل اين امر دشمنپسند محقق شده است.
البته صداي فرياد مادر شهيد و دلسوزان و معتقدان به فرهنگ و اهلبيت(ع) و مروجان فرهنگ جهاد و شهادت، گوش ناشنواي هيچ مسئولي را نخراشد؟!
آري، عليرغم تلاش افراد دلسوز، بويژه بسيجيان منطقه، مخصوصاً فرماندهي پايگاه مقاومت بسيج شهيد محمد منتظري روستاي جامخانه (ساري) و خانوادة شهدا و انعكاس آن در مطبوعات كشور (مثلاً روزنامة جمهوري اسلامي، 22 شهريور 86؛ و كيهان، 26 خرداد 86) در اعتراض به چنين حركت خزندهاي، هنوز هيچ حركت مثبتي مبني بر تأثيرپذيري مسئولان مشاهده نشده است.
حال سؤال اين است: براستي مسئولان استان و كشور چه پاسخ قانعكنندهاي ميتوانند به خواسته بحق امت حزبالله و خانواده معظم شهدا و ايثارگران بدهند؟
در پايان لازم است به رهنمود ارزشمند مقام معظم رهبري، حضرت آيتالله خامنهاي اشاره شود:
نگذاريد اساس غيرت انقلابي و تكليف در مقابل انقلاب در دلهاي شما ضعيف شود و فرو نشيند. مثل كسي كه از خانواده و ناموس خود دفاع ميكند، از انقلاب و ارزشها و دستاوردهاي آن همينطور دفاع كنيد.
جهت اطلاع صادقانه از اين موضوع با اين شماره تلفن 2333228 – 0151 (منزل فرمانده پايگاه بسيج شهيد محمد منتظري روستاي جامخانه) تماس گرفته شود.
با تشكر
ارسال شده توسط باقري | December 13, 2007 5:05 PM
ارسال شده در December 13, 2007 17:05
من تمام نوشتهاتون رو کپی کردم.دارم اونارو کتاب میکنم واسه ی خودم نگه دارم. منتظرم صفحات این کتاب با لطف شما بیشتر بشه
ارسال شده توسط صدف | December 13, 2007 5:25 PM
ارسال شده در December 13, 2007 17:25
سلام آقای نجف زاده . خوبین؟
آقای نجف زاده ، شما که همه جور گزارشی می گیرین از سوزنبان پیر گرفته تا ناظم سالهای دبستان تا بارانی که در یک شب سرد پاییزی می بارد ( البته اینا مطالب توی وبلاگتونه ولی اینا هم دست کمی از گزارش نداره ، چون همه می خونن ) یه گزارش هم از وضعیت امنیت اصفهان بگیرین . الان اصفهان پر استرس ترین روز های خودش رو داره می گذرونه ولی قول می دم خیلی از مسئولین و خیلی از مردم حتی خبر هم نداشته باشن .
شاید شما در جریان باشین شاید هم نه . ولی من براتون می گم . یه قاتل فراری توی شهر ول می گرده برای خودش . پلیس هر کاری که بتونه داره می کنه ولی هنوز نتونسته بگیردش . به سربازا حق تیر دادن و گفتن هر کی بتونه زخمیش کنه یا بکشتش از ادامه سربازی معاف میشه . ولی هنوز خبری نیست .
اول یه توریست رو کشت ، یه فرانسوی بخت برگشته ، اگه شنیده باشین توی اخبار هم یکی از مسئولین وزارت خارجه از این امر ابراز تأسف کرده بود ولی این خبر آنقدر کوتاه و خلاصه بود که هیچ کس نفهمید .
دومین نفر یه سرباز بود ولی نتونست بکشتش ، تیر خورد توی لپش و الان توی بیمارستانه ، برای همینم به سربازا حق تیر دادن .
حالا هم تهدید کرده نفر سوم یه دانشجو است .پنج روزم مهلت داده تا خواسته اش عملی بشه . ما دانشجو ها که هممون وصیت نامه مونو نوشتیم . شما هم اگه دیدین من دیگه نیومدم توی وبلاگتون نظر بدم ، بدونین که نفر سوم من بودم .
خلاصه ترس بدجوری توی خونه های مردم رخنه کرده . مردم دیگه از ترسشون از خونه نمی یان بیرون .
خواسته قاتل هم اینه :که بقیه هم دستاش که زندانی هستن آزاد شن . البته من شنیدم که این قاتله یه نفر نیست .
تازه از همه اینا گذشته بازار شایعه هم خیلی داغه و این از همه بدتر اعصاب مردم خورد می کنه .
می دونم توی این اوضاع آشفته از شما کاری بر نمی یاد ، فقط ازتون خواهش می کنم یه گزارش خیلی ساده هم که شده از این وضع و اوضاع برین . این طوری ما حداقل خیالمون راحت میشه که توی این اوضاع تنها نیستیم .
اگه می دونین این مطلب منو نباید توی وبلاگتون بذارین ، نذارین . ایرادی نداره . فقط تو رو خدا بیاین به وبلاگ من و بهم بگین که می تونین این گزارشو بگیرین یا نه ؟
تو رو خدا این دفعه دیگه منو منتظر نذارین . نذارین احساس کنم تو این اوضاع حتی شما هم دیگه به فکر ما نیستین .
از قول من به همسرتون و امیر کیان عزیز هم سلام برسونین .
قبلا از توجه و محبت شما بی نهایت سپاسگزاری می کنم .
خداحافظ .
این هم آدرس وبلاگم :
http://tarannome-bahar.blogfa.com
ارسال شده توسط شکوفه | December 13, 2007 6:10 PM
ارسال شده در December 13, 2007 18:10
سلام به به اقا كامران چه طوري خوبي اگه حال منو بپرسي ميگم عالي از اين بهتر نمي شه اخه تو كه نمي دوني چي شده عكس امير كيانو ديدم كه تو بغل تو بود الهههههههههههههههههي!بزنم به تخته چه بانمك و نازه ديدي گفتم به خودت رفته.
اينقدر نازتو كشيدم تا عكسشو بزاري اما تو كه نزاشتي اما بالاخره ديدمش الهي خداوند اون رو براي تو و همسرت نگهش داره .
ارزوي سلامتي امير كيانو با تو و خانوادت رو دارم
هميشه زنده باشييييييييييييييييييييييييييد.
ارسال شده توسط نرگس حسيني | December 13, 2007 8:17 PM
ارسال شده در December 13, 2007 20:17
سلام. قشنگ نوشتيد اما كارخانه جوجه كشي گفتن مقداري نوشته تون رو زشت و نا زيبا كرده...قطار مي رد و تو در انتظار قطار بعدي كه شايد او بيايد...
ارسال شده توسط حميدرضا | December 13, 2007 8:27 PM
ارسال شده در December 13, 2007 20:27
سلام آقاي داداش كامران.
خوبين؟
كيان كوچولو و خانمتون خوبن؟
سلام ما رو بهشون برسونيد.
كاش كه ميگفتيد اين گزارش كي پخش ميشه.
موفق باشيد.
ممنون.
خواهر شما: پريسا موسوي
ارسال شده توسط پريسا موسوي | December 13, 2007 9:17 PM
ارسال شده در December 13, 2007 21:17
يه سلام باروني تو اين لحظه ي باروني به داداشي كامران آفتابي خودم !! خوبي داداشي!!
چه خبرا؟!!
كجايي تو كم پيدايي؟ گزارشتو ديدم !! فوق العاده بود!!
نمي دونم چي بايد بگم !! فقط حس نوشتن يكي از شعر هاي سهراب رو دارم!!
به طراوت خاك دست مي كشم!!
به آب روان نزديك مي شوم
نا پيدايي دو كرانه را زمزمه مي كند
رمزها چون انار ترك خورده اي نيمه شكفته اند
جوانه ي شور مرا درياب ,نورسته ي زود آشنا!!
درود اي لحظه ي شفاف!! در بيكران تو زنبوري پر ميزند!!
مراقب خودت باش !! ...فعلا
ارسال شده توسط سارا نصيريان | December 13, 2007 9:45 PM
ارسال شده در December 13, 2007 21:45
سلام
همون روز گزارش قشنگتون رو از ایران سیما دیدم و خیلی لذت بردم.و چندین بار هم پست قبلیتونو خوندم.شما که نیومدین ولی من از پست قبلی پرینت گرفتم وهمش جلوی چشممه. با اینکه فقط از tv می دیدمشون 15 آذر 84 از همه روزای زندگیم واضح تر یادمه.ممنون که یادشون رو زنده نگه می دارید
امیدوارم امیر کیان زود زود بفهمه که پدرش دل پدرش چقدر مهربونه!
قیصر رو دوست نداشتم.اونقدر ازش بدی شنیده بودم و بین اونو بقیه تبعیض دیده بودم که یادم رفته بود همون شاعر قدیمی کتابای دبستانمه همونی که شعراش مثل دلامون ساده بود.اما مثل اینکه هرچی دلای ما از سادگی دراومد شعرای قیصرهم دیگه اون سادگی و قشنگی رو نداشت!نمی گم بد بود دیگه صادقانه نبود...
نمی دونم چند بار با گفتن اینا واسه مردم گناه کردم!اما باز هم یه جورایی ناراضیم.مگه حسین پناهی،رضا سعیدی و یا حتی منوچهر نوذری هنرمند نبودند؟؟؟؟چرا هیچکس یادی از اونها نکرد و نمی کنه اما دور تا دور همه میدانها عکس قیصر امین پور بود؟
به هر حال چون پست شما بود دوسش داشتم!
ارسال شده توسط aashena | December 13, 2007 10:44 PM
ارسال شده در December 13, 2007 22:44
هر عابری شاید عاشقی باشد
پس بایید به هر عابری سلام کنیم
.
.
مثل همیشه عالی بوده با وجود اینکه نتونستم ببینم ولی مطمئنم
موفق باشید
ارسال شده توسط aylar | December 13, 2007 11:20 PM
ارسال شده در December 13, 2007 23:20
سلام آقای نجف زاده اگه دوست داشتین لینک منو با نام دانلود بهترین موزیک ها در وبلاگتون بگذارید بعد منو مطلع کنید تا لینکتون کنم
برای شما آرزوی موفقیت میکنم
امیدوارم در زیر سایه پروردگار همیشه زنده و سلامت و شاداب باشید
دیگه عرضی نیست ممنون
ارسال شده توسط مهیار رحمانی | December 13, 2007 11:35 PM
ارسال شده در December 13, 2007 23:35
فقط به طرف قطار در حال حركت سنگ پرتاب مي كنن . كسي با قطار ساكن كاري ندارد... اما سوزنبان وقتي بازنشسته و ساكن شد پرتاب سنگهارو احساس ميكنه.. سنگ گروني . سنگ شهريه دانشگاه ... اميدوارم آرزوي سنگ قبر نكنه )-:
ارسال شده توسط وحيد | December 14, 2007 12:15 AM
ارسال شده در December 14, 2007 00:15
مرا به یاد خواهی آورد
آنچنان که باران
غبار از سنگ قبر کهنه ای می شوید
تا نام فراموش گشته ای بدرخشد از پس سالها،
مرا به یاد خواهی آورد
...
ارسال شده توسط عاطفه | December 14, 2007 9:41 AM
ارسال شده در December 14, 2007 09:41
سلام آقای نجف زاده...
مثل همیشه عالی بود.. مرسی.
به منم سر بزنید.
ارسال شده توسط الهام | December 14, 2007 11:10 AM
ارسال شده در December 14, 2007 11:10
سلام کامران.چندی ست که حس میکنم خدا تو هیاهوهای روزگارم گم شده احساسش میکنم میدانم که هست اما مرده.او ارام ارام از صفحه ی روزگارم رفت او ارام ارام مرد میخواست اسطوره وار بمیرد پس ارام ارام مرد.میدانم احمق میخوانن تو را مادامی که بگویی خدا نیست که بگویی عدل هست و عادل نیست رحم هست و راحم نیست...اما به قول نیچه:(اینکه خدا-خدا را شکر-مرده دلیلی بر نبودنش نیست.
یه جمله از دستنوشته هام یادم اومدم فکر کنم بد نیست بشنوی:عمری عشق را بر شاخه ی عدم میکشیدم لیک نمیدانستم مرگ همان تعلیق عشق است بر شاخه ی عدم...
ارسال شده توسط mina | December 14, 2007 1:16 PM
ارسال شده در December 14, 2007 13:16
سلام لطفا درباره امام زمان(عج) بنویسید. ای شیعه به هوش ای شیعه به گوش مهدی خواهد آمد
ارسال شده توسط آدمیزاد | December 14, 2007 2:37 PM
ارسال شده در December 14, 2007 14:37
سلام....
شرمنده باز اومدم سرت و درد بیارم....
به خاطر اینکه من فکر میکنم اون کامنت تو بود که برام گذاشتی....اگه تو نبودی بهم چیزی نگو ...بزا حد اقل دلم شاد و خوش باشه به اینکه بالاخره بعد از یک سال به وبلاگم سر زدی و از دستم ناراحت نیستی.....
ببخشید ...اینها رو نمی خواستم بگم....
می دونی....قبل از اون روز بچه ها همش می اومدن وبم و می گفتن کامران بهت سر نزده....منم از دنیا بی خبر میگفتم نه....بعد ،اون روز که تو واسم کامنت گذاشتی بچه ها ازم پرسیدن کامران اومد وبت یا نه....با کلی التماس...ومن دلیل این این اسرارشونو نمی دونستم....گفتم آره....گمونم خودش بود که نظر گذاشته....فقط همین و گفتم که تو بالاخره واسم کامنت گذاشتی...
بعدش بچه ها یکی یکی قضیه رو رو کردن که واسه چی اینقدر ازم سوال میکرند و من دریافتم که اونها می اومدن وبت و بهت التماس می کردن که بیای وبم.....نمی دونم چرا همون موقع که اونها باهات در این باره حرف میزدن من هم می اومدم باهات حرف میزدم...
الان واسه ی این ،دارم واست کامنت میزارم،چون گفتم یه وقت فکر نکنی من بهشون می گفتم که به کامران بگید بیاد وبم....
نمی دونم.... گاهی من میرفتم دربارت باهاشون درد و دل میکردم...و گمونم اونها هم به خاطر اینکه منو غافکگیر کنن این کارو میکردن...
بچه ها خیلی ماهن....خیلی مهربونن....ببین خودت اینقدر مهربون و خوبی که آدمهای خوب و به هم پیوند زدی...وتو شدی واسطه ی میان اینکه یه عده به خاطر وجود تو کسای دیگه ای رو هم پیدا کردن...
(راستی ....می خواستم بگم همیشه پر انرژی جلوی دوربین واستا....به جون خودم اینجوری کلی به ما روحیه میدی....)
.
خوشحالم.....
خیلی زیاد....
اینکه شخصی به نام تو یه الگوی خوب تو زندگی برام شده ....
شاد باش....همیشه....به خودت هم افتخار کن...چون تونستی خیلی جاها،حتی ناخواسته به عده ی زیادی کمک کنی....
به من هم خیلی کمک کردی....به هر کی میگم من یه دنیا مدیون کامران هستم باورش نمیشه....خواهش می کنم تو باور کن....
قول میدم روزی جبران کنم....
به خاطر تموم خوبیهات داداشه من،ازت ممنونم....و امیدوارم همیشه سالم و سلامت و پر امید باشی....
.
پائیـــــــــز.....
ارسال شده توسط ــــ*پائیـــز*ـــــ | December 14, 2007 2:43 PM
ارسال شده در December 14, 2007 14:43
یه سوژه:
حواسمان باشد به چه می خندیم!
در روزگاری که فناوری های جدید، نوع تفریحات و سرگرمی های ما را هم دگرگون کرده است به نظر می رسد تلویزیون یکی از سالم ترین تفریحات موجود است! ( البته تلویزیون جمهوری اسلامی بدون در نظر گرفتن ماهواره و هر آنچه که می شود از طریق دستگاهی با نام تلویزیون دید)
برنامه های متنوع شبکه های مختلف که در سال های اخیر رشد روزافزونی داشته است ساعات زیادی از وقت همه ما؛ از کودک تا پیر را به خود اختصاص می دهد. و سریال های تلویزیونی در این میان حرف اول را می زنند.
اینکه آیا همه این برنامه ها دارای مخاطب عام هستند یا نه و هر آنچه ما و کودکانمان می بینیم چقدر می تواند در رشد فکری و یا حتی صرفاً سرگرمیمان بدون بد آموزی موثر باشند بحث طولانی می طلبد .
بی شک یکی از پر مخاطب ترین برنامه ها مجموعه های طنزی است که سعی می کند هرشب بینندگان را برای دقایقی بخنداند تا شاید آن ها را برای لحظاتی فارغ از مشغله های زندگی و نگرانی های هر روزه سرگرم کند. اما متاسفانه هر ساله شاهد افت بار فکری و یا حتی سرگرمی اینگونه برنامه ها هستیم ؛ به گونه ای که برای سعی در خنداندن مخاطب به هر وسیله ممکن متوسل می شوند.
مجموعه "چارخونه" که ماه ها از پخش آن می گذرد مانند همه مجموعه ها در ماه های اخیر دچار کش دادن های بی مورد ، کسری سوژه و تنوع و حتی پخش قسمت های تکراری شده است. اما آنچه متاسفانه به آن بی توجهی می شود نوع گفتار و برخوردی است که در میان کاراکترهای مختلف این مجموعه است. گفتاری که با بی ادبی و حرمت شکنی همراه است و به جای آنکه بیننده به نوع بازی و جملات توام با طنز کاراکترها بخنندد؛ به بی ادبی ها، دروغ گویی ها، جیغ زدن های پی در پی و تکراری آنها لبخند می زند و رفته رفته همه این رفتارها ملکه ذهن او می شود و قبح زشتی هایی که به آن ها خندیده برای همیشه از بین می رود!
نوع روابط میان زن و شوهرهای این مجموعه همگی با بی احترامی و زشتی همراه است. علایق دروغین، بی احترامی ، دادن نسبت های زشت به یکدیگر ، فریب کاری ، دعواها و فریاد کشیدن های پی در پی و...
حتی پدر و مادر این سریال در برخورداری از این صفات زشت از بقیه افراد پیشی گرفته اند ! پدر و مادری که همیشه باید الگو باشند...
روابط میان والدین و فرزندان نیز از این موارد بی بهره نیست!
در میان بد آموزی ها و حرمت شکنی های این مجموعه، در قسمت های اخیر خود پا را فراتر گذاشته و بی احترامی را به اعتقاداتمان رسانده است به گونه ای که در یکی از قسمت ها در ترانه ای که حامد می خواند می شنویم که "حاجی که از مکه میاد ریش داره!"
و این ترانه یک شبه ورد زبان همه به خصوص کودکان و دانش آموزان می شود!
بیان این جمله به خودی خود در یک مجموعه طنز بار منفی داشته و بی احترامی به جایگاه رفیعی است که جزء اصلی ترین موارد اصول اسلامی است چه برسد به اینکه با آن لحن خوانده شود و در پس جملاتی نظیر "پشه نگو نیش داره" و "بچه که از خواب پا می شه …" بیاید!!
و ما هم می خندیم در حالی که حواسمان نیست که به چه می خندیم!
در حالی که اگر یک لحظه به خود بیاییم و تفکر کنیم از آنچه شنیده ایم قلبمان به درد می آید و شرمنده می شویم!
و در این بین نمی دانیم به چه کسی باید گله کرد؟ به کارگردان، به تهیه کننده ، به برنامه سازان ، به ناظران، به رئیس صدا و سیما و یا به خودمان که اجازه می دهیم هر برنامه ای را در سطح پایین و با هر گفتمان و رفتاری به خوردمان دهند و منت هم بر سرمان بگذارند که برایتان زحمت کشیده ایم و سرگرمی تولید کرده ایم!
اگر چه ما منکر زحماتشان نیستیم؛ اما سرگرم شدن و خندیدن به چه قیمتی؟
شنیده ایم که می گویند با هم بخندیم اما به هم نخندیم ولی آیا باید با هم به حرمت شکنی ها، زشتی ها، بی ادبی ها و به تمسخر گرفتن اعتقاداتمان خندید؟
یادمان باشد که این ماییم که اساس هر تولیدی را به عنوان مصرف کننده رقم می زنیم. اگر ما طالب اجناس نامرغوب و بی کیفیت نباشیم هرگز چنین اجناسی تولید نمی شوند...
و اگر ما به فکر ایجاد هوای سالم برای استشمام خود و خانوادمان نباشیم و در برابر ایجاد هوای آلوده اعتراض نکنیم کسی به فکرمان نخواهد بود...
اگرچه کوتاهی ما توجیهی برای کوتاهی مسئولان فرهنگ جامعه نخواهد بود...
ارسال شده توسط نجمه | December 14, 2007 2:46 PM
ارسال شده در December 14, 2007 14:46
سلام
فقط خدا و من آنچه را كه در قلبم مي گذارد مي دانيم ...
خدا مي دونه توي قلبت چي مي گذره
چند روزي است براي نوشتن انگيزه ايي ندارم
اي كاش مي شد روزي ...روزي ...
به ياد ما هم باش با معرفت
همين
ارسال شده توسط فرشته اميني | December 14, 2007 4:14 PM
ارسال شده در December 14, 2007 16:14
aval : salam !
2vom : hale shoma ?
3vom : aghaye najaf zade ... shoma vaghean heSs nemikonid ye kam bad ghol hastin ? bekhoda shOonsad baaaaaaar vaSsatOon comm gozashtam ke on shero tOo blogeton bezarin amma darigh az zarrei tavajoh !
agar ham lahne harf zadanam tond bOod ... aSsan pozesh nemitalabam ! :D Dge be injam reside ... :D
aghaye najaf zade bekhodaaaaaaaaaaaye ahad o vahed agar dafeye bad on shero nazarin ...... khodamo mikosham ! ( ajab tahdidi kardamaaaaa )
shokhi kardam ! vali bezarin Dge ! rasT in comm ro taeed nakonin vali shere yadeton nareha !
khodaye atlasiha ba to bashad ....... chi bood badesh ? :-/
ارسال شده توسط هاجر | December 14, 2007 5:16 PM
ارسال شده در December 14, 2007 17:16
سلام آقاي نجف زاده
شما كه اين همه دنبال سوژه هاي ناب مي رين لطفا يه سري هم به جانبازان شيميايي بدون پرونده كه از صدقه سري دولت و مجلس محترم و شوراي پزشكي روز و شبشون شده دنبال دارو و دكتر بودن و در نهايت هم وايستادن سر خونه ي اولشون بزنيد . مي دونم همه حالتون از اين درخواست بهم مي خوره ولي باور كنيد در طول 2 ماه اينقدر به اين در و اون در زديم تا حال بابام يه ذره خوب شه و نتيجه نگرفتيم در حالي كه شوراي محترم پزشكي مي گه چون مشكل شما پوستيه ما كاري نمي تونيم بكنيم از زندگي كردن ميان اين همه نامرد كه ادعاي مرد بودن دارن خسته شدم .
اگه وقت كردين برا پدر من هم دعا كنيد.
ارسال شده توسط leila Eskandari | December 14, 2007 5:56 PM
ارسال شده در December 14, 2007 17:56
سلام
کامران جان خواستم واست یه نظر بفرستم وقتی صفحه رو پایین آوردم حقیقتاً نا امید شدم از رسیدن نظرم بدستت اما خدا رو چی دیدی شاید رسید! قشنگه که به محیط اطراف یه جور دیگه نگاه کرد اینو منم معنقدم اخه گاهی اوقات می شه به یه موضوع گریه وار خندید و اینو من از وجود هر فرد می دونم!
--------(نمی دونم چی بنویسم)علی
ارسال شده توسط علی | December 14, 2007 6:23 PM
ارسال شده در December 14, 2007 18:23
سلام
چه طور به خودت اجازه می دی بگی «مثل کارخانه جوجه کشي...».
واقعاْ که !؟!
ارسال شده توسط سلمان | December 14, 2007 7:54 PM
ارسال شده در December 14, 2007 19:54
salam
pas chera javabe mano nadadi?
age javab nadi bavar kon dige behet sar nemizanam
biya weblogam age ham meil bezani ke aliye
bue
ارسال شده توسط amin | December 14, 2007 8:08 PM
ارسال شده در December 14, 2007 20:08
سلام
حتما رفتید سفر
خوش باشید
من هم نیستم تا مدت نامعلومی
آدم برای خداحافظی
برایم دعا کن برادر مهربانم
دعای دیگران در حق بقیه میگیره.
یاعلی
ارسال شده توسط فاطمه قهری *** محکم | December 14, 2007 8:20 PM
ارسال شده در December 14, 2007 20:20
سلام بر کامران نجف زاده عزیز/
اول این رو بعنوان پیشکش قلم قشنگ،حنجره ناز و نگاه عاشقت بپذیر تا بریم سر اصل مطلب .
دیروز برای دلت گریستم
که زخمی تر از زخم پرنده بود
امروز برای دلم می گریم
که زخمی تر از زخم تو و پرنده است
و فردا
برای چکاوکی خواهم گریست
که سکوت زمزمه میکرد
و در آرزوی پرواز
پاهایش را تکان می داد.
ع. ق. تنها (از کتاب عروس دریا)
کامران جان اولین جشنواره ادبی موسسه فرهنگی هنری توتم کویر در راه است خوشحال میشم با ارسال اثری ما رو میزبان ترنم قلم زیبایت بر کاغذ بنمایی
این هم فراخوان:
اولین جشنواره ادبی (شعر- داستان کوتاه –قطعه نویسی ) با موضوعات کویر،دریا،عشق با مشارکت
ماهنامه ادبی نافه برگزار می گردد.
•در بخش شعرو قطعه نویسی شرکت کنندگان می توانند دو تا پنج اثر از سروده های خود را و در بخش داستان کوتاه یک تا سه اثر خود را با موضوعات اعلام شده به دبیرخانه جشنواره ارسال نمایند.
•در بخش قطعه نویسی آثار ارسالی حداقل شش سطر و حداکثر 10 سطر باشد.
برای عموم شرکت کنندگان گواهی شرکت در جشنواره ارسال خواهد گردید.
•کلیه آثار برگزیده در مجموعه ای با عنوان کویر ستاره باران می شود / با عشق تو ای دریا منتشر می شود . به نفرات برتر در هر بخش جوایز نفیسی اهداء می شود .
از کلیه شاعران ، نویسندگان و عموم علاقمندان دعوت می شود که آثار خود را تا تاریخ 30/10/86 به آدرس دبیرخانه جشنواره یزد- صندوق پستی 1599-89165 ا با عنوان جشنواره ادبی موسسه فرهنگی هنری توتم کویر ارسال نمایند.
•کلیه شرکت کنندگان آدرس کامل پستی خود را به همراه شماره تلفن تماس در پائین آثار ارسالی خود درج نمایند .
جهت کسب اطلاعات بیشتر می توانید با شماره تلفن های 7258363-0351و 09131527403 تماس حاصل نمائید.
آدرس وبلاگ: Http://totamehkavir.blogfa.com
ایمیل:totamehkavir@yahoo.com
ارسال شده توسط رحمان | December 14, 2007 8:31 PM
ارسال شده در December 14, 2007 20:31
ابعاد دیگری از ویرانه قضایی کشف شد!!!
لطفا دیگران را هم از این ابعاد مطلع نمایید!
ارسال شده توسط خود جوش | December 14, 2007 11:02 PM
ارسال شده در December 14, 2007 23:02
این سرنوشت محترم همه ما نیست!!..این سرنوشت محترم ما فقط تو ایران هست..نه جای دیگه ای!!
واقعا می رسی به همه این کامنت ها جواب بدی؟؟..آخه من بار چندممه میام و به حساب معرفت فک می کردم جواب می دی!!..شاید چشم انتظار داشته باشی..این همه فدایت شوم و قربونت برم بلاخره جای یه سلام از طرفت داره دیگه هان؟!..دولت پاسخ گو! :دی
در ضمن مجری توانایی هستی..قدر خودتو بدون چون مثه تو کمتر تو این تلویزیون سانسور شده هستن!! :)
ارسال شده توسط Yousef | December 14, 2007 11:36 PM
ارسال شده در December 14, 2007 23:36
الآن خیلی چیزا تغیر کرده: سوزنبان بازنشسته شده. جمله های شما کوتاه تر شده. نمی دونم جلال آل احمد چه احساسی داره که شما سبک و سیاق نوشتنتون روزبروز بیشتر مثل اون می شه. ببخشید که زیاد دوستانه و تشکرآمیز نیست مثل بقیه.ماهم این مدلی بودیم دوره اش گذشته مثل قطار...
ارسال شده توسط رهاورد | December 15, 2007 2:20 AM
ارسال شده در December 15, 2007 02:20
وای....نگو که داده و من ندیدم اون گزارشو... :-(
نه....
راستی سلام...من کپ کردم چون گزارشتو ندیدم....
خدا تو را حافظ.....هفته ی خوشی داشته باشی...
ارسال شده توسط یاسمن | December 15, 2007 1:52 PM
ارسال شده در December 15, 2007 13:52
سلام
خوبی داداش کامران؟؟؟
من ندیدم(گریه)
هر روز یه امتحان داریم. برام دعا کن...
خدا تو را حافظ
ارسال شده توسط ~**~سونیا~**~ | December 15, 2007 5:54 PM
ارسال شده در December 15, 2007 17:54
چرا نظرات در مطلب جدیدت حک نمی شد ؟
ارسال شده توسط samaneh | December 17, 2007 5:15 PM
ارسال شده در December 17, 2007 17:15
سلام
اولین بار که میام مثل همیشه شاهکارین اینو واقعا میگم در انتخاب سوژه حرف ندارین. ساده وبی الایش
ارسال شده توسط مونا | December 18, 2007 11:52 AM
ارسال شده در December 18, 2007 11:52
سلام شما واقعآ وبلاگ زیبایی دارین دو سوال ازتون دارم خوشحال میشم جوابشو بصورت خصوصی برام بذارید
1. چرا وقتی عاشق میشیم احساس تنهایی میکنیم؟
2.حقیقت عشق چیه؟چرا عاشق میشیم؟
منتظر حظور سبز شما هستم خدانگهدار[گل]
ارسال شده توسط سعیدرضا | December 19, 2007 9:05 AM
ارسال شده در December 19, 2007 09:05
سلام چرا کسایی که کار طنز انجام میدن معمولا آدمهای خوش اخلاقی نیستن یکی آقای پرستویی یا همین شما تا حالا یه تصویر که اتفاقی گرفته شده باشه(یعنی حس جلوی دوربین بودن رو در اون لحظه نداشتین)رو نداشتین (یا ندیدم)که بخندین یا اینکه مقتضای کارتونه راستی خودتون شعر میگین یه سوال دیگه وقتی یه گزارش پخش میشه از شما کی میگه که توش چی بگین یا چجوری اجرا بشه کارگردان داره یا نه همش دست گزارشگره اگه جواب بدین ممنون میشم
ارسال شده توسط روح الله | December 20, 2007 2:03 PM
ارسال شده در December 20, 2007 14:03
امروز 30 دی ماه
شب یلدا برای همه ی کارتون خواب های پیر و جوونی که یک دقیقه بیشتر باید تاریکی و سرما رو تحمل کنند!!!
یلداتون مبارک اقای خبر نگار
ارسال شده توسط نیلوفر | December 21, 2007 3:10 PM
ارسال شده در December 21, 2007 15:10
سلام که نام خداست
خیلی جالب بود
خسته نباشپد
در ضمن شهادت دوستاتون هم تبریک میگم شهادت که نداره مومن خدا ولی ... زیاد گیرمسبب نباید بود کشور تحریم شده بهتر از این نمیشه زیادم بالا نیستن ( اصلا آلرژی گرفتم به این بالایی ها )
خدا توفیق بده
ارسال شده توسط waffen ss | December 22, 2007 1:57 PM
ارسال شده در December 22, 2007 13:57
سلام کامران عزیزودوست داشتنی
من همیشه گزارشهای خوبتو نگاه میکنم
واز ته دل بهت آفرین میگم
این سه خط را اگه نشنیدی به خاطر بسپار:
به شانه ام می زنی َ،که تنهای ام را تکانده باشی،
به چه دلخوش کرده ای ؟
به تکاندن برف از شا نه های آدم برفی؟
موفق باشی
ارسال شده توسط vs,g | December 27, 2007 6:54 PM
ارسال شده در December 27, 2007 18:54
"دوست داشتم دو تا کتاب هم خوانده باشد نخوانده بود."fekr konam javabe kheyli soalhamo dashte bashe in jomle
bayad bishtar besh fekr konam...!
rasti inhame commento key mikhooni?!
ارسال شده توسط foroozande | January 19, 2008 2:29 AM
ارسال شده در January 19, 2008 02:29
مدت حدود 3ماه است دریکی ازدفاتر خدماتی بصورت اینترنتی برای سیم کارت اعتباری همراه اول ثبت نام کردم هروقت برای دریافت مراجعه می کنم میگویند 1ماه دیگر الان سیم کارتهای تا 30/6امده است ظرفیت نداریم اگر ظرفیت ندارید پس چرا هنوز هم ثبت نام می کنید با همراه اول تماس میگیریم شماره 81711 چند تا خط هست یا گوشی را برنمیدارند یا دیر برمیدارند انگار در انجا تعطیل رسمی است یا پرسنلی در انجا کار نمیکند خلاصه کلام برای یک سیم کارت اعتباری 3ماه هست که منتظریم روز اول بما گفتند 30 تا45روزه تحویل میدهیم
اقا کامران خسته نباشید خدا قوت اگر امکان دارد پیگیر این قضیه باشید نزدیک به 4 میلیون ادم سر کارند
واقعا عاشق خبرهاتم
ارسال شده توسط مجید کریمی | January 22, 2008 5:54 PM
ارسال شده در January 22, 2008 17:54
طبیعت بی جان. من رو یاد طیبعت بی جان انداخت.
ارسال شده توسط متلک | March 14, 2008 10:02 AM
ارسال شده در March 14, 2008 10:02
سلام آقای نجف زاده
واقعا خسته نباشید، مطالب وبلاگ شمامثل گزارشهای تلویزیونیتون عالیه. از قول من به این پیرمرد باصفا بگین :
ما آدمها صداهای بلندو میشنویم ،پررنگهارو می بینیم،کارهای سخت و با اینکه سختن ولی انجام می دیم،غافل از اینکه خوبا آسون می یان، بی رنگ میمونن و بی صدا میرن.
به این سوزنبان قصه تون بگین :"بابا مشتی مخلصیم تا خدا............."
ارسال شده توسط مهناز پوربهرام | March 28, 2008 12:02 AM
ارسال شده در March 28, 2008 00:02