شب باران مي آمد.يك آدم كلافه زير لب تن اجدادراننده هاي بي احتياط را روي ويبره گذاشته بود.
پسركي كه فردا امتحان داشت حالش از "باز باران با ترانه مي خورد بر بام خانه"...به هم مي خورد.
بابا كنار پنجره تندتند سيگار مي كشيد.سوز مي امد.مادر خوابيده بود.گداهاي شهر زير سقف تئاتر شهر جمع شده بودند.
دكه داري كه يادش رفته بود روي روزنامه هايش پتو بكشد حالا مي لرزيد.دو نفر كه تازه نامزد كرده بودند كنار اتوبان پياده مي رفتند و اصلا حاليشان نبود كه موش آب كشيده شده اند.مهم نبود.
پيرمردي كه دكتر به بچه اش گفته بود آلزايمر گرفته نشسته بود روي نيمكت هاي سرد پارك و داشت به اين فكر مي كرد كه چرا بچه ها ديگر حوصله بازي ندارند.
دو تا دزد قرار گذاشتند كه امشب را استراحت كنند.مادر بزرگ كنار راديوي دوموج عتيقه ...سجاده اش را پهن كرد.بوي نم هوا را برداشته بود.
يك نفر داشت گريه مي كرد.چشم هايش خيس شده بود.دستهايش خيس شده بود.با خودش حرف مي زد:"چه خوب !باران كه مي ايد كسي نمي فهمد دارم گريه مي كنم" ....
*******
صبح كه بيدار شدم باران نمي امد.خدا تازه به فكر كودكي افتاد كه فردا امتحان داشت و كفش هايش سوراخ بود.
نظرات (188)
سلام
میدونی من الان داریم گریه میکنم
چون یه متن خیلی قشنگ از دید خودم واسه امام رضا نوشتم سر کلاس ولی الان هرچی میگردم نیست.
نیست که نیست....تو میدانی چرا؟
ارسال شده توسط فاطمه قهری - محکم | November 22, 2007 3:03 PM
ارسال شده در November 22, 2007 15:03
کاشکی الان هم باران می آمد....
عالی مثل همیشه ....
عیدت مبارک
ارسال شده توسط فاطمه قهری - محکم | November 22, 2007 3:06 PM
ارسال شده در November 22, 2007 15:06
نوشته ات مثل اولين بارون شهر روحم رو تازه كرد .
ارسال شده توسط محمد دلاوري | November 22, 2007 3:56 PM
ارسال شده در November 22, 2007 15:56
باران و اين همه ماجرا واقعا جالبه!
پاينده باشيد.
ارسال شده توسط سلوي | November 22, 2007 3:56 PM
ارسال شده در November 22, 2007 15:56
kashki hameye dardao, moshkelato, entezaraha
ba barone shabe ghabl az bein miraft onvaght che roze ghashangi bod...
movafagh bashid kheili matne jalebi bod
ارسال شده توسط baran | November 22, 2007 4:51 PM
ارسال شده در November 22, 2007 16:51
ba salam
jenabe najaf zadeh man bagherpor hastam sardabire site sahandnews dar maraghe
akhiran nomaindie shahre ma dar majles dar yek sojkhanrani edea karde 3 dandane ensane magable tarikh dar mantagie fosilie maraghe pida shode ke yeki az ona ro be mablaghe 1 milion yoro be mozie lovre farance forokhte
man faile tasviri in sokhanrani ro dar ekhtiar daram va hazeram dar ekhtiare u bezaram age mail bashin ba man tamas begirin
ارسال شده توسط محمد علی باقرپور | November 22, 2007 5:00 PM
ارسال شده در November 22, 2007 17:00
هميشه فكر مي كردم بارون كه مياد همه رو خوشحال ميكنه...
ارسال شده توسط سلوي | November 22, 2007 5:19 PM
ارسال شده در November 22, 2007 17:19
Salam
az baron neveshtid,heifam omad ino nanevisam.
Hamin chand sa'at pish nazdike ghorob baron omad,kotah bod.On otag, baba,shab,sokout ,kavir e ostad shajarian ro gosh mikard.
Bebar ei baron bebar
ba delom be havay zolfe yar ...
In otag az labelaie pardeye tori,havaye khakestari ro didam.
Entebage paizy !
ارسال شده توسط Sari galin | November 22, 2007 5:52 PM
ارسال شده در November 22, 2007 17:52
باران چه زیباست خدا از ان زیباتر
ارسال شده توسط زهرا | November 22, 2007 6:03 PM
ارسال شده در November 22, 2007 18:03
چيست اين باران كه دلخواه من است ؟
زير چتر او روانم روشن است .
چشم دل وا مي كنم
قصه يك قطره باران را تماشا مي كنم :
در فضا،
همچو من در چاه تنهائي رها،
مي زند در موج حيرت دست و پا،
خود نمي داند كه مي افتد كجا !
در زمين،
همزباناني ظريف و نازنين،
مي دهند از مهرباني جا به هم،
تا بپيوندند چون دريا به هم !
قطره ها چشم انتظاران هم اند،
چون به هم پيوست جان ها، بي غم اند .
هر حبابي، ديدهاي در جستجوست،
چون رسد هر قطره، گويد: - « دوست! دوست ... !»
مي كنند از عشق هم قالب تهي
اي خوشا با مهر ورزان همرهي !
با تب تنهائي جانكاه خويش،
زير باران مي سپارم راه خويش.
سيل غم در سينه غوغا مي كند،
قطره دل ميل دريا مي كند،
قطره تنها كجا، دريا كجا،
دور ماندم از رفيقان تا كجا!
همدلي كو ؟ تا شوم همراه او،
سر نهم هر جاكه خاطرخواه او !
شايد از اين تيرگي ها بگذريم .
ره به سوي روشنائي ها بريم .
مي روم، شايد كسي پيدا شود،
بي تو، كي اين قطره دل، دريا شود؟
(( فریدون مشیری))
تولد امام رضا (ع) مبااااااااااااااارک
ارسال شده توسط مهناز | November 22, 2007 6:03 PM
ارسال شده در November 22, 2007 18:03
سلام داداشي
فقط مي تونم بگم من مثل باران گريستم
فوق العاده بود
همين
ارسال شده توسط فرشته اميني | November 22, 2007 6:25 PM
ارسال شده در November 22, 2007 18:25
baran ba tarane ya baran ba trafik!!!!!
ارسال شده توسط parivash | November 22, 2007 6:29 PM
ارسال شده در November 22, 2007 18:29
خیلی قشنگ بود!
ارسال شده توسط نجمه | November 22, 2007 6:35 PM
ارسال شده در November 22, 2007 18:35
~~(;@;) ,*.,.~.,* (;@;)
~~*`~´.* .(;@;).`~'´
~~. ,~. ,.* . `~ ´ *.*´.,~.,
~~(;@;). ,.~. ,´ .*.* .(;@;)
~~ `~´..(;@;) *.*,.~. ,`~'´
~~~,.~.,`~.´ *..*(;@;) *.. *
~~ (;@;)*.. ,.~., .`'~ ´,.~.,
~~~`~'.´ *.(;@;)*.*. (;@;)
~~~~~*,.~.,`~´,.~,.´`~´
~~~~~ (;@;).*.(;@;).**.
~~~~~ `~´ * ~ `~'.´~
~,____*:( ;@;)*(;@;).*;'___,
~ \___,*`.';:( ;@;),*;,*/___/
~~~~ ,___*:;:;`.'*/___,
~~~~ \___,\|//,/___/
~~~~~~,---.\|,/,---,
~~~~~~(_ -}.(_){-_ )
~~~~~~.'---' /| `---'
~.~~~~~ / /|||
~~~~~~~-,/
سلام داداش کامران. ممنونم يک دنيا که به حرمت آقا امام رضا(ع) کيميا رو بخشيدی و اومدی. بزرگی کردي داداش. هيچوقت اين محبتت رو فراموش نميکنم. به اندازه ۶ماه انتظار کشيدن باهات حرف دارم. به اندازه همين شش ماه امروز گريه کردم و از امام رضا تشکر کردم. باورم نميشد که آقا ضمانتم رو کرده باشه و داداشم منو بخشيده باشه.. ممنونم داداش کامران. تو های های بغض شکسته ام برات کلی دعا کردم. خدا رو به حرمت امام رضا (ع) قسم دادم که شما رو به تمام آرزوها و خواسته هات برسونه..
ببخشيد من الان زياد حالم خوب نيست بدجوری شوکه شدم نمی تونم ادامه بدم.. بعدا ميام باهاتون حرف ميزنم . در مورد اين متن نوشته هم بعدا نظرم رو ميگم. بازم ممنون و متشکرم... ضامن آهو پشت و پناهت
فعلا......[گل]
ارسال شده توسط کيميا | November 22, 2007 6:37 PM
ارسال شده در November 22, 2007 18:37
سلام
بالاخره اومدی و آپ کردی!
تو این دو هفته هر روز می یومدم ببینم آپ کردی یا نه!
حالا هم اومدم!
جزو اولین ها باشم!
خدانگهدار
ارسال شده توسط نجمه | November 22, 2007 6:37 PM
ارسال شده در November 22, 2007 18:37
آسمان را هوای بوسه بر خاک است ...باران بهانه است .
ارسال شده توسط parshiysn | November 22, 2007 6:42 PM
ارسال شده در November 22, 2007 18:42
سلام آقای خبرنگار...
چه عجب...
از این طرفا؟
راه گم کردین؟
شما که میدونین یه دنیا آدم منتظر مطالب قشنگ شمان،پس چرا اینقدر دیر آپ می کنین؟
میلاد امام رضا(ع) رو به شما و خونواده ی محترمتون تبریک میگم!
این یکی هم مثل بقیه فوق العاده بود...
قشنگه نه؟
اینکه تحت هر شرایطی،خوب یا بد، سخت یا آسون، زندگی با همه قشنگی هاش جریان داره...
خدایی قشنگه!
آرزو می کنم دلتون به لطافت بارون باشه ولی هیچ وقت مثل بارون پاییزی ،سرد و غمگین نباشه!
روز و روزگارتون خوش...
زود به زود ما رو خوشحال کنین!
مثل همیشه نایب الزیاره شما و خانواده محترمتون هستم پیش امام رضا...
ارسال شده توسط نفیسه | November 22, 2007 6:53 PM
ارسال شده در November 22, 2007 18:53
سلام مرد پر کار!
خیلی خیلی از گزارشاتون خوشم می اد توی خونه وقت20:30 همه ساکت می شن .جزو واجبات زندگی منه.
یه چیز دیگه اگه بیکار شدین باکی نیست نویسندگی تون انقدر خوبه که جواب می ده!
دیگه اینکه دلم براتون میسوزه !!! مردی با روحی حساس _ به دردهای مردم_ و شغلی مثل این که باید مشکلات و دلنگرانیهایشان را کندوکاوکند و گاه تا عمق بدبختی هاشان پیش برود.
اگه رییس جمهور بشید بهتون رای میدم!
ارسال شده توسط یسنا | November 22, 2007 7:07 PM
ارسال شده در November 22, 2007 19:07
che ajab ap kardi va cheshmeman be jamale neveshtehat roshan shod.eidetoon mobarak .dige dashtam asabani mishodam ke ap nemikoni .roozi dah bar mioomadam too webet hichi nabood vali mohem nist mohem ine ke alan zogh kardam neveshtehaye ghashangeto khoondam kheili bahakl bood heyf ke mashhad baroon nemibare ke arzeshe neveshtato bishtar dark konam vali bazam ye chizayi dark kardam .mer30 ke ap kardi omidvaram too baroon sarma nakhorid .bye
ارسال شده توسط hamide | November 22, 2007 7:11 PM
ارسال شده در November 22, 2007 19:11
ببخشید . نظر من تایید شده اما من حواسم نبود . آقای نجف زاده ، مشکل ما خیلی مشکل بزرگیه . ازتون خواهش میکنم یه کاری کنید برامون .
ارسال شده توسط محمود خدری | November 22, 2007 7:21 PM
ارسال شده در November 22, 2007 19:21
سلام
راستش پستتون رو که خوندم یاد یکی از پستهای پارسال خودم افتادم!
شاید خوندنش خالی نباشه از .....
راستی چند روز پیش که اولین بارون مشهد اومد داشتم به این فکر می کردم چه حکمتیه همه ی آدما ذاتا از بوی خاک بارون خورده احساس ....می کنن.....(آخه هر آدمی یه احساس پیدا می کنه!)
به نام خدای باران
نمی دانم تا به حال چند شاعر با شنیدن بوی باران شعر گفته اند؟
تا به حال چند دانشمند مولکول های باران را در زیر میکروسکوپ هایشان دیده اند؟
تا به حال چند عاشق در زیر باران قدم زده اند؟
و یا تا به حال چند نوزاد به خاطر خیس شدن در زیر باران سرما خورده اند؟
قطره ی اشکی که مولوی با دیدن هشتاد و هفتمین باران زندگیش ریخته الآن در کجای طبیعت توست ای خالق باران؟
تا به حال چه تعداد فرعون و قابیل و هیتلر و یزید با دیدن باران تصمیم گرفته اند آدم های خوبی شوند؟
هیچ وقت شمرده ای تا به حال چند بار محمد با دیدن باران حمد و شکر تو را گفته است؟
چند شب بارانی وجود دارد که علی در زیر باران، تنهایی اش را در چاه گریسته است؟
ای خالق باران، آیا هرگز آن شبی را که چارلی چاپلین در زیر باران برا ی دخترش نامه می نوشت به خاطر می آوری؟
چند تا زکرّیای رازی در تاریخ وجود دارند که کتابشان در زیر باران تو خیس شده است و یا چند بار منجمان به خاطر آسمان ابری نتوانسته اند ستاره ی بختشان را رصد کنند؟
چه تعداد فیلم و سریال در طول ساختشان باران را تجربه کرده اند؟
ای خدای آفریننده ی قطرات ، هیچ می دانی تا به حال چند زن بیوه مسیر دادگاه را تا خانه در زیر باران گریسته اند؟
و تو تا به حال مرگ چند میلیارد نفر را که باران را قبل از مرگشان تجربه کرده اند دیده ای؟
و چند میلیارد اثر انگشت دیگر قرار است خلق شوند و برای صاحبانشان قطرات باران را لمس کنند؟
چند نفر دیگر از این آدم ها قرار است بیایند و باران را ببینند و بروند؟
و تو همه ی این ها را دیده ای .ای تمام عشق تو در تک تک لحظات این آدم ها جاری بوده ای . تو از ازل در بام آسمان نشسته ای.
حتی اگر مرا به زور وا داشته ای که دوستت داشته باشم، حتی اگر عشق به خودت را بدون پرسیدن نظر من در نهاد قلبم خلق کرده ای، حتی اگر مرا برای خودت ساخته ای، من با تمام منطق و احساسم، من با تک تک ذرّاتم و من در هر گردش الکترون های اتم های بدنم به دور هسته شان تو را دوست می دارم زیرا که تو خالق عشقی . ای خالق عشق مرا به لیست تمامی کسانی که در زیر باران برای دیر بودن و دور ماندن به فکر فرو رفته اند اضافه کن.
ارسال شده توسط الف لام میم | November 22, 2007 7:30 PM
ارسال شده در November 22, 2007 19:30
سلام!
به چهارسمت اصلی خواهم رفت
سراغ تو ونگاههایت.
شمال که نیستی،
به جنوب نرسیده ام هنوز.
اما خیال می کنم
جایی حدود طلوع تو را بیابم.
خدانکند
حوالی غروب گم شده باشی.
چه خوب با اين قشر از جامعه هم دردي مي كني !
منظورم از اين قشر اكثريت مردم ايرانه! نه اون اقليت ممتاز!
راستي ازت خواسته بودم اون شعر : خداي اطلسي ها با تو باشد ... رو دوباره بنويسي ... مي دونم سرت شلوغه ...يادت مي ره!
اين دفعه يادت نره!
ارسال شده توسط هاجر | November 22, 2007 7:38 PM
ارسال شده در November 22, 2007 19:38
سلام امیدوارم حالتون خوب باشه عیدتون مبارک
یه خواهشی داشتم، میشه لطف کنین اون مطلبی رو که تو برنامه بیست و سی نوزدهم آبان خوندید(خدای اطلسی ها با تو باشد . . . )برام بفرستین؟
آدرس ایمیلم:s.barani71@yahoo.com
متشکرم موفق باشید...
ارسال شده توسط سارا | November 22, 2007 7:42 PM
ارسال شده در November 22, 2007 19:42
سلام...الان یه sms برام اومد که بارونی تر از قبلم کرد...این شعر بود:
زائری بــارانی ام ،آقا به دادم میرسی؟
بی پناهم،خستهام،تنها...به دادم میرسی؟
گرچه آهــو نیسـتم اما پر از دلتنـگیم
ضامـن چشــمان آهو هـا به دادم میرسی؟
من دخیل التماسـم را به چشمـت بسته ام
هشتمین دردانه ی زهـرا به دادم میرسی؟
التماس دعا آقای نجف زاده...من خیلی حالم بده...دو ماهه که به سختی نفس می کشم...ریه هام عفونت کرده...سینوزیت هم گرفتم...
شما که از قطره های بارون هم زلال ترین،دعام کنین...اگه کسی اینو خوند منو دعا کنه...
آقای نجف زاده،
می دونید چی از همه سخت تره؟
یکی یه بغض سنگین تو گلوش سنگینی کنه و نتونه گریه کنه...چون سرفه اش می گیره،نفسش بند میاد...چی بگم...دعام کن بتونم یه دل سیر گریه کنم مثل آسمــــون خدا...
ارسال شده توسط اتاق آبی | November 22, 2007 7:45 PM
ارسال شده در November 22, 2007 19:45
من عاشق بارونم و دلم می خواد همیشه بارون به باره اما با این عشق که من دارم به بارون همون اندازه تنفر دارد مرد همسایه از باران چون سقف نایلونی خونه اش سوراخ سوراخ شده و باد برده است
ارسال شده توسط آبجی سمیه | November 22, 2007 7:59 PM
ارسال شده در November 22, 2007 19:59
صبح كه بيدار شدم باران نمي امد.خدا تازه به فكر كودكي افتاد كه فردا امتحان داشت و كفش هايش سوراخ بود.
واقعا جمله ی زیبا و پر مفهومی بود(اگه خودت این جمله گفته باشی ؛ای ول داره)
موفق باشی
فرشاد از خوزستان
ارسال شده توسط فرشاد ناصری فر | November 22, 2007 8:03 PM
ارسال شده در November 22, 2007 20:03
۱)
باران نمی زد
آنجا ولی رنگین کمان داشت
هر ماه دنیا یک "سروش نوجوان" داشت!
ما پشت یک آیینه بودیم
در جشن هایی
با گریه و لبخند، قاطی!
و پای ثابت
آن قاب عکس ساده ی "سلمان هراتی"!
ما دانه بودیم
دست بزرگ مهربانی سبزمان کرد
دستی که رویاهای خود را
نذر "سروش نوجوان" کرد!
*
اما بگو این روزها را...
آن ها که چشم دیدن گل را ندارند
حالا بگو که با چه رویی
توی اتاق کوچکش گل می گذارند؟!
۲)
رفتن بزرگ خاندان
درگذشت ماه را به آسمان
تسلیت بگو!
تسلیت به روزهای مهربان
تسلیت به روزهای رفته ی "سروش نوجوان"!
۳)
از این نه...از آن یکی نه!
گفتی برایت
یک شعر بهتر بخوانم
گفتم خوش انصاف!
من با چه حالی دوباره
"قیصر" بخوانم؟
ارسال شده توسط اتاق آبی | November 22, 2007 8:07 PM
ارسال شده در November 22, 2007 20:07
باران آمد و تو نیامدی
مهدی جان بیا
باران که می بارد
باران که می بارد تو می آیی
باران گل باران نیلوفر
باران مهر و ماه آئینه
باران شعر و شبنم و شبدر
باران که می بارد تو در راهی
از دشت شب تا باغ بیداری
از عطر عشق و آشتی لبریز
با ابر و آب و آسمان جاری
غم می گریزد غصه می سوزد
شب می گدازد سایه می میرد
تا عطر آهنگ تو می رقصد
تا شعر باران تو می گیرد
از لحظه های تشنه دیدار
تا روزهای با توبارانی
غم می کُشد ما را تو می بینی
دل می کِشد ما را تو می دانی
خواننده : احسان خواجه امیری
ارسال شده توسط مدیر سایت 30gh.com | November 22, 2007 8:29 PM
ارسال شده در November 22, 2007 20:29
به نام خدايي كه بارون رو آفريد تا غماي پاييزي رو بشورن!
خسته نباشي تك كامران نجف زاده ي ايران!
اينجا هنوز بارون نيومده...
خوش به حالت...و خوش به حال اوني كه بارون گريه هاشو پوشوند...چون خدا خيلي به فكرش بود...
....
ارسال شده توسط ُSamaneh | November 22, 2007 8:35 PM
ارسال شده در November 22, 2007 20:35
بارون هميشه حس غريبي داره. ولي انگاري اين روزا با ما غريبه شده. تو اين دو ماه پاييز، فقط يه بار به ما سر زده.
ارسال شده توسط محمدرضا | November 22, 2007 9:20 PM
ارسال شده در November 22, 2007 21:20
سلام آقای نجف زاده
من یک ایمیل بسیار بسیار مهم برای شما با موضوع : یک سوژه عجیب فرستادم . لطفا ایمیل خودتون را چک بفرمائید . رحیمی از قم
ارسال شده توسط علي اصغر رحيمي | November 22, 2007 9:36 PM
ارسال شده در November 22, 2007 21:36
فاصله بین دو باران را سکوت ناودان پر می کند!
مثل همیشه زیباوخواندنی...
ارسال شده توسط marYam | November 22, 2007 9:39 PM
ارسال شده در November 22, 2007 21:39
*چشمان ستاره خسته بودند، آن ها را به هم زد و از آن روز به بعدستارگان چشمک زدند.از چشم آسمان اشک آبی به زمین فرو ریخت و از آن روز به بعد باران به وجود آمد.
*بغض باران جز به لبخند گل ها باز نمی شود.
*وحشی ترین گل ها هم به احترام باران قیام می کند.
*باران باش، هیچ کس به باران عادت نمی کند.هر وقت بیاید خیس می شوی.
*رنگین کمان پاداش کسی است که تا آخرین قطره، زیر باران می ماند.
ارسال شده توسط ~**~سونیا~**~ | November 22, 2007 9:53 PM
ارسال شده در November 22, 2007 21:53
سلام آقای نجف زاده
امروز ایجا بارون می اومد.
از شوق بارون کنار پنجره آشپزخونه سه نفری زیر چتر ایستاده بودیم و داشتیم به حبابهای روی آب که از شدت بارون ایجاد شده بود نگاه می کردیم و با هم می خندیدیم...
یاد آزمون فردا تن منو می لرزونه...
برام دعا کنید.
وب جالبی دارید از چند روز پیش با این سایت آشنا شدم.امیدوارم همیشه شاد و خوشحال کنار خانواده و پسر گلتون باشید...
ارسال شده توسط سارا کوچولو | November 22, 2007 9:57 PM
ارسال شده در November 22, 2007 21:57
خیلی بد بود. این همه حس خوب از باران هست. من فکر می کنم از باران خوشت نمیاد!!!
ارسال شده توسط نازنین | November 22, 2007 9:58 PM
ارسال شده در November 22, 2007 21:58
سلام اقای خبرنگار.من عضوم ولی اولین باره نظرم رو برات میفرستم.مثل همیشه عالی بود مثل همه ی گزارشات و اجراهات مثل نامه ای برای تو. تو و مدل اجرات ونوع جدید کارت باعث شد من بعد 16 سال با اخبار اشتی کنم.واقعا کاردرستی.ارزوی موفقیت.
ارسال شده توسط سمیرا | November 22, 2007 10:10 PM
ارسال شده در November 22, 2007 22:10
بعضی وقتا توی ساده ترین اتفاقات زیباترین و یا زشت ترین معنای وجود داره ...!
مهمه که چه جوری نگاه کنیم ...
مثل یه حاجی بازاری دو دو تا چهارتا کنیم؟
مثل یه عاشق شکست خورده بهش خیره بشیم ولی نبینیمش
مثل یه کودک ساده ازش بگذریم
مثل یه شاعر چشمامون و بشوریم و جور دیگه ای نگاه کنیم
شاید هم مثل یه کسی که حالش از این هم جار وجنجال دنیا بهم خورده و تحمل هیچ کس و هیچ چیز رو نداره چشمامون رو می بندیم و گوشها مون رو می گیرم و زیر لب زمزمه می کنیم خدایا زودتر از این آشفته بازار نجاتمون بده.............!
ارسال شده توسط sepehr | November 22, 2007 11:28 PM
ارسال شده در November 22, 2007 23:28
سلام کامران جان
من علاقه خاصی به گزارشات شمادارم
سبک جدیدی را پایه گذاشتی
یه سری به من هم بزن
دوست دارم نظرت رو بدونم
ازامام زمان بیشتربگو
شماکه ازدستت برمی آد بیشتربگو
یاعلی
موفق باشی
ارسال شده توسط احسان ازمشهد | November 22, 2007 11:48 PM
ارسال شده در November 22, 2007 23:48
سلام
مثل همیشه زیبا نوشتین.
چند شب پیش هم وقت خداحافظی اخبار بیست و سی گفتین :
هزاران نفر برای بارش باران دست به دعا بردند
غافل از اینکه،خدا به فکر کوذکی است که کفشهایش
سوراخ است .
شاد باشی
ارسال شده توسط یاسی | November 22, 2007 11:49 PM
ارسال شده در November 22, 2007 23:49
سلام آقاي داداش كامران.
با اين جمله آخري كه نوشته بودين خيلي حال كرديم.
برادرم هم خيلي خوشش اومد.
دستتون درد نكنه.
راستي 2 شب توي 20:30 نديديمتون. نگرانتون شديم.
اميدواريم كه حالتون خوب باشه.
به خانمتون سلام برسونيد و كيان گل رو از طرف ما ببوسيد.
ارسال شده توسط پريسا موسوي | November 22, 2007 11:58 PM
ارسال شده در November 22, 2007 23:58
زیبا !!
اما این جا که باران می بارد می روم زیرش و خیس می شوم آنقدر زیاد که دوست دارم خودم هم ببارم !
ارسال شده توسط حورا | November 23, 2007 12:01 AM
ارسال شده در November 23, 2007 00:01
سلام عالی بود.موفق باشی.الان هم داره میباره ولی بدجوری دل تنگم ...
ارسال شده توسط فاطمه | November 23, 2007 12:07 AM
ارسال شده در November 23, 2007 00:07
عیدتون مبارک... دعا یادتون نره لطفا...آسمون بارونی قشنگه اما اگه باعث ویرونی نشه!افکار پریشونی دارم دعا کنید آروم شم خیلی خیلی محتاجم.
ارسال شده توسط آدمیزاد | November 23, 2007 12:22 AM
ارسال شده در November 23, 2007 00:22
داستان نویسی ات هم مثل خبرنگاریت قشنگه...
البته اون بچه و چکمه سوراخ رو چند روز پیش تو 20 و 30 گفتی....
اینجا مصادره به مطلوبش کردی....
ارسال شده توسط محمد پورعبداله فرشبافی(آرتاوریژ) | November 23, 2007 12:34 AM
ارسال شده در November 23, 2007 00:34
جناب کامران متنی به لطافت باران و دلنشینی ترانه اش پس چترها را باید بست زیر باران باید رفت .
ارسال شده توسط طلا | November 23, 2007 1:38 AM
ارسال شده در November 23, 2007 01:38
کامنت دادنم نمیاد! دلم گرفت با عنوانت... باران که می آید تو در راهی!
ارسال شده توسط کاکتوس | November 23, 2007 1:44 AM
ارسال شده در November 23, 2007 01:44
Wow.cool.
Man aslan nemidunam ki hstid va ahle koja,ama dus daram bedunam.
Foghal ade bud.neveshtehaye shoma mano be yade aziztarin dustam.afshare rauf mindaze...
ارسال شده توسط Pegah | November 23, 2007 4:07 AM
ارسال شده در November 23, 2007 04:07
سلام جناب نجف زاده
خوشحالم که با سایتتون آشنا می شم
و نوشته های زیباتون
میلاد پر برکت آقا علی بن موسی الرضا (ع) بر شما مبارک
با اجازه لینکتون می کنم که گمتون نکنم و بیشتر مزاحمتون بشم
یا علی
...
ارسال شده توسط نرگسی | November 23, 2007 6:25 AM
ارسال شده در November 23, 2007 06:25
سلام و عیدت مبارک
وقتی باران می آید که دیگه صبر فرشته ها از تماشای ما ، ته کشیده باشد، همون موقع رحمت خدا می رسد تا ما را دوباره در آغوش نمناکش بگیرد.
پس چرا باران همیشه غمگین است ؟؟
ارسال شده توسط سهراب | November 23, 2007 6:50 AM
ارسال شده در November 23, 2007 06:50
سلام
مخلصم.......
ارسال شده توسط مائده دومی | November 23, 2007 7:32 AM
ارسال شده در November 23, 2007 07:32
سلام مرد لحظه ها
من همونی بودم که وقتی بارون اومد خوشحال شد که دیگه کسی اشکاشو نمیبینه . این روزا و این شبا مشهد حال و حوای دیگه ای داره اگه لایق باشم حتما از طرف شما نایب الزیاره هستم
ارسال شده توسط فرزانه | November 23, 2007 8:00 AM
ارسال شده در November 23, 2007 08:00
باران که میبارد تو در راهی ... باران گل بارن نیلوفر....باران مهر و ماه و اینه .. بران شعر و شبنم و شبدر.......
شعر جالبی هست بخاطر این هست که از شما خوشم میاد چون به همه چیز دقت میکنید شاید این از خلاقیت شما باشه
پـــــســـر شـــــــيــــــراز
ارسال شده توسط پـــســــر شـــــــيــــــــراز | November 23, 2007 8:29 AM
ارسال شده در November 23, 2007 08:29
سلام...بار اول نيست كه اينجا ميام...اميدوارم بار آخر نباشه...
اما اولين باريه كه كامنت ميذارم...
...
حرفهايم نمي گنجد در شبهاي باراني كه يكي از كنار پنجره با هر قطره از آن وداع مي كند و آب مي شود...يا يكي در خيابانهاي شلوغ اين شهر زير بارش تند و بي رحمانه ي آن هيچ وقت فكر نمي كند كه هوا چقدر رمانتيك است؟؟؟!!!
دستهاي يخ زده و پاهايي كه توي كفش شلپ شلپ مي كند!
...
باران كه مي آيد تنها يك چيزش خوب است...كه اگر بگويم ديگر خوب نيست...پس بگذار براي من خوب بماند...
.
موفق باشي خبرنگار!موفق!
يا حق!
ارسال شده توسط نسيم | November 23, 2007 8:34 AM
ارسال شده در November 23, 2007 08:34
خود را نمی بینم
تو آیینه نیستی
یامن وجود ندارم !
ارسال شده توسط سلیمان بهرامی | November 23, 2007 8:44 AM
ارسال شده در November 23, 2007 08:44
با سلام عید مبارک.
خیلی وقته مطالبتونو می خونم و مشتری پر و پا قرصتونم ولی تا حالا نظر ندادم ! ولی امروز دلو به دریا زدم آخه من عاشق بارونم ولی حیف که توی شهر کویری من خیلی کم بارون میاد .
دوباره عیدتون مبارک.
روزگارتون مثل روزای بارونی باطراوت.
ارسال شده توسط فاطمه.ح | November 23, 2007 9:14 AM
ارسال شده در November 23, 2007 09:14
به نام خدا
سلام خسته شدم ازبس اومدم ومطلب قبلی رودیدم ه خوشحال شدم که اپ کردی زیبابوددرضمن الان اینجا داره برف می باره البته خیلی کم ولی هواخیلی دلگیراست همچین روزهایی را دوست ندارم مخصوصاکه موج اف ام رادیو هم اینجاقطع است ونمی توانم رادیو گوش کنم
شادوپیروزوموفق باشی
فعلاخداحافظ
ارسال شده توسط غريب | November 23, 2007 9:50 AM
ارسال شده در November 23, 2007 09:50
فکر نکن آسمون سوراخ شده فقط تو اومدی پائین.....داری مغرور می شی خبر نداری./..
متاسفم برات
ارسال شده توسط یکی از همین آدما | November 23, 2007 10:49 AM
ارسال شده در November 23, 2007 10:49
سلام
خیلی قشنگ بود، مخصوصا تیکه ی آخرش
خیلی خوشم اومد
موفق باشید
ارسال شده توسط مائده | November 23, 2007 11:05 AM
ارسال شده در November 23, 2007 11:05
عیدت مبارک
فکر می کنم یه کم تکراری شدی ، نه ؟!
ارسال شده توسط امیرحسین | November 23, 2007 11:37 AM
ارسال شده در November 23, 2007 11:37
هوای حوصله بارانیست ... !
ارسال شده توسط سعیده | November 23, 2007 11:39 AM
ارسال شده در November 23, 2007 11:39
گزيری ندارم که شعری بگويم
دل نازکت را به نحوی بجويم
بگويم که پشتم به خورشيد گرم است
زمانی که گل می کنی روبرويم
وحالا در اين قحطی آب واحساس
دلم را کجا -مثل دستم - بشويم؟
از اول تو بی پرده با من نگفتی
که بی پرده حالا من از خود بگويم!
من از تشنگی های خود با تو گفتم
واز مخزن بغض ها در گلويم
جواب تو تکرار تلخ عطش بود
و سنگی که لغزيد سوی سبويم
گل لحظه ها را-به مفهوم مطلق-
اجازه ندادی کنارت ببويم
اجازه ندادی که چشمت بيفتد
به چشم سکوت من و های و هويم
وحالا.............
تو با برق الماس چشمت clickكن:
بميرم؟ بمانم؟ بخندم؟ بمويم؟
سلام
ارسال شده توسط حنانه | November 23, 2007 12:06 PM
ارسال شده در November 23, 2007 12:06
سلام!
1.شب كه باران مي آمد،من چسبيده بودم به كتاب فيزيكم كه داشت ديوانه م مي كرد.
2.شب كه باران مي آمد يكهو يادم افتاد بچه گربه ام كه مادرش اين روزها دارد دكش مي كند موش آب كشيده شده!
3. شب كه باران مي آمد تولد دوستم بود؛ فكر كنم يواشكي آرزو كرده بود ابرها يك دل سير براي غصه هايش گريه كنند.
4.شب كه باران مي آمد....
.
.
.
.ديشب كه باران مي آمد پنج شنبه بود....كاش آن مرد كه سالهاست منتظرش هستيم در باران ميامد!
********
سلام برسونيد.....فكر كنم قهرين كه تشريف نميارين اونورا!((:.......بهار
ارسال شده توسط بهار | November 23, 2007 1:25 PM
ارسال شده در November 23, 2007 13:25
باران که می باردمن به آن عزیزی فکر می کنم که باران اشکهایم درفراقش تمامی ندارد.آقای نجف زاده امیدوارم همیشه دلت بهاری باشد.
ارسال شده توسط علی | November 23, 2007 1:35 PM
ارسال شده در November 23, 2007 13:35
Salam agaye najaf zade dar ertebat ba nazari ke agaye bagher poor goftan man ham dar jaryanam age razi bashin shomaraton ro mail konin ya inke to weblogam khososi befrestin... Ta man khodam bahaton tamas begiram... Rasti matneton ham mesle hamishe alii bod.man oon kari ke to konkore 5e aban anjam dadin ro(khordane keyk ba nahayate seda)anjam dam kheili hal dad mamnnmn ay rahnamaiton
ارسال شده توسط Fafa | November 23, 2007 2:25 PM
ارسال شده در November 23, 2007 14:25
سلام ... بارون ... بستگي داره كجا باشي ... كاشان كه باشي دلت ميگيره ...چون تنهايي تازه جرات نداري بري زير بارون چون اگه سرما بخوري مادرت نيست كه برات سوپ بپزه و سرتو رو پاهاش بذاري تا گرم بشي :(... ولي تو تهران پيش خونواده ... وااااااااي . عاشق باروناي تهرانم ...
ارسال شده توسط yaghoot | November 23, 2007 2:47 PM
ارسال شده در November 23, 2007 14:47
سلام...
ارسال شده توسط رستملو | November 23, 2007 3:02 PM
ارسال شده در November 23, 2007 15:02
خسته شدم از بس كه اومدم وديدم رو صفحه نوشته خودسانسوري آخه تو كه انقدر خوب بلدي سوژه پيدا كني يكم ، فقط اندازه چند خط ، براي ما وقت بزار
يه سئوال:تازگيها كتاب ننوشتي اگه نه حتما بنويس حتما براش وقت بزار ،چون تو نويسندگي خيلي استعداد داري،من فكر ميكنم دليل اينكه همه گزارشات خوب ازآب درمياد همين استعدادته پس نزار هدر بشه.
ارسال شده توسط فرزند ماه | November 23, 2007 3:59 PM
ارسال شده در November 23, 2007 15:59
بارون که چه عرض کنم....
بیا اینجا رو ببین داره سیل میاد....!!!!!!!!
می خواییم تا دم در خونه بریم میشیم موش آب کشیده....
امروز دو هفته شد و دوباره آزمون داشتیم.....
توی همون سیل رفتیم سر جلسه....
همیشه یک ساعت آخر وقت اضاف میاریم بعد من و یکی از دوستام از بس شیطونی میکنیم تا مسئولها بیان بیرونمون کنن(آخه فقط اینجوری میشه در رفت)!
امروز هر چی جون کنیدم بیرونمون نکردن.....
قرار بود زود برم چون می خواستم ورق بگیرم و زود بیام خونه (واست می خوام نامه بنویسم)....
الان داری میگی خدا به دادم برسه................!!!!!
می دونم.....
خیلی وقت بود می خواستم نامه بنویسم ولی فک میکردم ممکنه ناراحت بشی....ولی یک سال گذشت و از بچه پرسیدم گفتن نه ناراحت نمیشه.....
بهشون راست گفتی دیگه؟؟؟؟؟؟؟؟
خوب وقتی آماده کردمش دوباره میام کامنت میزارم.....
راستی کل متنی که نوشته بودی محشر بود بماند...اون تیترش قشنگ ترش کرده بود....
اون قطعه ی ادبی ای که واست گفته بودم میدونی تیترش چیه؟؟؟؟؟؟
اگه بگم باید بیای وبم بگی از دستم ناراحت نیستی....
" و خدا گزارشهای ناب کامران بود...! "
جان من حالا کردی؟؟؟؟؟؟؟
متنش هم هی بدک نیست....دستم درد نکنه....
این حالا یکیش بود....
راستی من آپم....
اگه می خوایین ماه تولدتون و به زبان گیلکی ببینید و یه سری عکس از گیلان بیایید...
خوب دیگه....
ما رفتیم....
.
زیر بارون وا نستا.... بدو برو تو خونه کیان خیس شد!
ارسال شده توسط ـــ*پائیـــــز*ـــــ | November 23, 2007 4:03 PM
ارسال شده در November 23, 2007 16:03
salam kheili ziba bood.....
ارسال شده توسط مهدي فتحي | November 23, 2007 4:40 PM
ارسال شده در November 23, 2007 16:40
سلام آقای خبر نگار
حس بارونی قشنگی بود...
اما عجب صبری خدا دارد!
شاد باشید
ارسال شده توسط مامانی و دو قلوهاش | November 23, 2007 5:12 PM
ارسال شده در November 23, 2007 17:12
سلام
مثلا انشا بود؟؟؟............
یه بار نشد تو متنت به جای بارون بنویسی رحمت...
شاید ما قدر بارونا نداشتیم که امسال بارندگیمون کم شده......
کل متن یه ور اون دو تا مرق(!) عاشق زیر بارون یه ور....هنوز مونده تا بفهمن وقتی زیر بارون سقف نداشته باشی... عشق هم کاری ازش بر نمیاد...حالا می خواد عشق اهورایی باشه یا ...
می دونی اون روزی که تو برنامه ماه عسل دعوت شدی باور کن روز قبلش دعا کردم تو رو دعوت کنن...حالا خدا خیلی هوامو داشت ...
اون گزارشی بود که رفته بودی کجا بود اون مرده آجر سنتی بود چی بود می ساخت و اون بچه ها و. اون.....--- خیلی شاهکار بود -- یه وقت خودتو نگیری هااااااا
آدم از یه طرف می گه کاشکی اینا تو جامعه نبودن -- از یه طرفم می گه اگه این چیزا نباشه چی یا کی می خواد آدما رو از خواب یا غفلت یا همین اسمایی که می گن بیدار کنه...
به امید گزارشای بهتر تر
ارسال شده توسط saeid | November 23, 2007 5:44 PM
ارسال شده در November 23, 2007 17:44
چقدر شعر نوشتیم برای بارن ....
غافل از آن دل دیوانه که بارانی بود ...
**********************
*****************
**********
همه چیر این پست از عنوانش گرفته تا متن زیبای شما و کامنتای دوستان ، بوی نم بارون می ده ....
در پناه حق برقرار باشین ...
ارسال شده توسط الهه شرقی | November 23, 2007 5:52 PM
ارسال شده در November 23, 2007 17:52
متنت کلیشه ای و تکراری بود....برعکس گزارشات
ارسال شده توسط sniper2 | November 23, 2007 6:01 PM
ارسال شده در November 23, 2007 18:01
سلام
جشنواره فيلم كوتاه دانمارك
لطفا جهت كسب اطلاعات بيشتر به وبلاگ من مراجعه كنيد
ارسال شده توسط علي | November 23, 2007 6:10 PM
ارسال شده در November 23, 2007 18:10
امروز همه جا بارون اومد.وقتی اولین قطرش رو صورتم چکید جیغ کشیدم از شدت خوشحالی کم کم صدای جیغ های دیگه ای که نشونه ی ذوق زدن بود از این ور اون ور حیاط مدرسه جمع شد.اما ...زمین بیچاره تا اومد جیغ بزنه و با صدای جیغش که همون تیک تیک بارونه خوشحالیه همه رو به آخرین حد خودش برسونه ....آسمون اهواز بازم ترجیح داد غرورشو بیشتر از این نشکنه و گریه نکنه...حتی دیگه آسمون هم برای اهواز بیچاره مغروره....اینقدر این بغض رو خورد که دیگه هوا هم پر از بغض شده بود ...آره ....مانتو شلوارای بچه ها بازم تو حسرت خیس شدن با آب بارون موندن. زمین تو حسرت تیک تیک کردن ناظما تو حسرت هشدار دادن به بچه ها ..اسپیکرا تو حسرت پخش کردن صدای ناظما کتاب ادبیاتم تو حسرت خیس شدن...و گلوم تو حسرت شکستن بغضش گونه هام تو حسرت رودخونه شدن چشمام تو حسرت سرخ شدن و...زبونم تا اومد دعا بخونه( که می گن تو بارون برآورده می شه )بارونه بند اومد .چند ساعت بعد غرور آسمون ابرا رو هم از رو برد ...شاید هم خدا دلش برا جماعتی که با بارون مشکل داشتن سوخته بود نمی دونم! فقط می دونم چند وقته تو حسرت بارونم تا باش بشینم و زار زار گریه کنم. تا صداشو ضبط کنم و تابستونا که تو حسرت شنیدن صداشم بش گوش بدم( تابستون اهواز=همه ی ماه های سال به غیر از آذر دی و بهمن)
از بس عادت کردم قلمبه سلمبه حرف بزنم یه بار که میام مث آدم ساده و درست حرف بزنم نوشتم یه چرت و پرتی مثل این می شه!کاشکی می شد مث شما نوشت. من الان خیر سرم کلی منظور داشتم از زدن این حرفا ولی خودمم منظورامو تو نوشتم گم کردم!
آقای نجف زاده من هنوز منتظر جوابمااا این شعره رو الان یکی دیگه از بچه های وبتونم نوشته بود تو نظرا!واقعا گیج شدم کمک! حداقل بگید شاعرش کی بود؟
مثل همیشه فوق العاده بود .امیرکیانو ببوسید. خداحافظ
ارسال شده توسط مهسا | November 23, 2007 6:11 PM
ارسال شده در November 23, 2007 18:11
salam aghaye Najafzadeh
emruz weblogetoono peyda kardam
nagahani
!!!
va cheghadr ye dafe delam baraye Iran o akhbare 20:30
va hame chi
tang shod
..
payande bashid
ارسال شده توسط joli | November 23, 2007 7:16 PM
ارسال شده در November 23, 2007 19:16
نمیدونم چرا دلم گرفته, به این فکر میکنم که ممکنه یه روزی نوشته های منم طرفدار داشته باشن. نوشتن تنها راهیه که میتونم بوسیله اون با دیگران ارتباط برقرار کنم. نه مثل اینکه دلم بدجوری گرفته آقای نجف زاده باران دلسوزی آسمان به حال ما بود اونم از دلتنگی ما دلش میگیره تا خدا تا صبح تنها دو قدم باقیست
ارسال شده توسط ساناز | November 23, 2007 7:17 PM
ارسال شده در November 23, 2007 19:17
پنجره باز بود
وقتي باران گرفت
پرنده ي آوازخوان ،آمد از آن دور ها
ونشست بر پنجره ي من
او آواز خواند
آواز نكوداشت خاطرات
خاطرات دربند دل من
گريه ي آسمان دلم را پرواز داد به عالم بالا
و آن پرنده بال به بال دلم
دور شد و گذشت از نگارها
چشمانم كه تر شد،
اميد كه در دلم جوانه زد،،
ديگر قطره اي نباريد بر من
و من هديه دادم اشك دلم را به آسمان
كه ببارد بار ديگر
كه شايد پرنده ي آوازخوان
بخواند آواز دل بر دلي ديگر!
كامران نجف زاده موقع بارون چي كار مي كنه؟
ارسال شده توسط ثمين | November 23, 2007 8:48 PM
ارسال شده در November 23, 2007 20:48
سلام آقای نجف زاده
نمی گم متن قشنگی نبود ولی برای روز تولد امام رضا به متن دیگه ای ازتون انتظار داشتم ! نمی دونم چی ، ولی هر چی به جز اینی که گذاشتی !
کاش حداقل آخرش می نوشتی که همشون از میلاد ضامن آهو شاد اند !
ارسال شده توسط شاهین | November 23, 2007 8:55 PM
ارسال شده در November 23, 2007 20:55
سلام آقای نجف زاده ...ترا به خدا جواب منو بده...من دنبال سایتی یا ایمیلی یا هر چیزی از آقااحسان علیخوانی هستم...کار مهمی با ایشون دارم...شما ادرسی از ایشون دارید؟ممنون میشم...
ارسال شده توسط فریده | November 23, 2007 9:20 PM
ارسال شده در November 23, 2007 21:20
سلام. بابای کوچک معصوم . خوبی . خوشی دلم تنگ شده بود برای قلمت . برای خودت هم که جای خود دارد.و دیدم که نوشته ای . عین همیشه بین تمام این سیلابها و کورانها و اغتشاش ها ...........خوشحالم که نه فقط زنده ای . که زیبا زندگی میکنی . که فکر میکنم زنده بودن و دوام آوردن به تنهایی کافی نیست باید چگونه زندگی کردنی هم مهم باشد تا برسیم به چگونه مردنی که از خودت شنیدیم شریعتی گفته بود .....بارها شنیده ایم .
به هر حال همه این متن ات یک طرف این چند خط یک طرف واقعا بهم چسبید و فکر کردم حتی اگر یک داداش یک کمی بعضی وقتها بد باشی و اذیتم کنی اما باز می ارزی به تمام بی سوادهایی که زیر نگاهها و کارهاشان گاهی له می شوم . بهت افتخار میکنم و اما آن چند بند دوست داشتنی :
بابا كنار پنجره تندتند سيگار مي كشيد.سوز مي امد.مادر خوابيده بود.گداهاي شهر زير سقف تئاتر شهر جمع شده بودند.
دكه داري كه يادش رفته بود روي روزنامه هايش پتو بكشد حالا مي لرزيد.دو نفر كه تازه نامزد كرده بودند كنار اتوبان پياده مي رفتند و اصلا حاليشان نبود كه موش آب كشيده شده اند.مهم نبود
ارسال شده توسط ناشناس | November 23, 2007 9:51 PM
ارسال شده در November 23, 2007 21:51
aseman sorbi rang
man darune ghafa3 sarde otagham deltang
miparad morghe negaham ta dur
vay BARAN ...BARAN
pare morghane negaham ra shost
man age in zogh O tu neveshtan dashtam alan inja nabudam :D koja budam O khodam ham nemidunam hanuz! :d
ارسال شده توسط anahita | November 23, 2007 10:12 PM
ارسال شده در November 23, 2007 22:12
آقا كامران خوب ملتي رو گذاشتي سر كار.ظاهرا كه يه متن جگر سوزانه نوشتي.آي آي آي از دل اين بچه هاي سطحي بين ايراني.بابا بفهميد درد دل كامران رو.بيا به اين فكر كن كه چرا قيامت گاه عشق دكتر سروش در كنگره مولانا قرائت نشد؟مقاله اي كه آدمي رو زير و زبر مي كنه.اگه در اين مورد كمكي خواستي كه بعيد ميدون به هيچ وجه رو من حساب نكن.چون اصلا حوصله دردسر ندارم.
ارسال شده توسط مازيار پاسدار | November 23, 2007 10:20 PM
ارسال شده در November 23, 2007 22:20
ببار...
نشسته ام پشت پنجره
در حیاط خانه
نمی دانم...انگار ،
چیزی کم است.
این بار
سبزی های قرمز
و قرمزی های سبز
نیستند ، هیچ کدام
باران نیست...
وقتی باران به باغچه ی ما نیاید
سبزی هایی سبز نیست ،
قرمزی ها قرمز ترند و
گربه ی ما...
منتظر باران است.
باران ببار
ببار ، به خاطر چکمه ی سوراخ آن پسر
که منتظر سبز شدن قرمزی هاست...
فکر می کنی ، قرمزی های سبز من
جز تو ،
چه کسی را دارند؟
خودم...................قبل از بارون ، دوشنبه ، سر کلاس!!
الهام گرفته از همون یه جمله ی شما
ارسال شده توسط هدی پورطاهر | November 23, 2007 10:40 PM
ارسال شده در November 23, 2007 22:40
آقای نجف زاده شما واقعا هین نظرات رو می خونید؟ نمی دونم شاید اگه من هم جای شما بودم هیچ وقت نظرات رو نمی خوندم. ولی خوب من و هم مدرسه ایهام کلی تلاش کردیم که مدرسه قبول کنه و شما دعوت کنه. می دونید که مدرسه همش میگه وقت نداریم. بره پرورش ما ارزش کمتری نسبت به آموزش ما قائله. خلاصه ما خوشحال می شدیم به یه روش رسمی شما رو دعوت می کردیم...
ارسال شده توسط پرستو | November 23, 2007 11:05 PM
ارسال شده در November 23, 2007 23:05
همینه دیگه آقای نجف زاده....
خدا گاهی دیر یاد بنده هاش میفته...
ممکنه تا صبح سیل دار و ندار کسی رو برده باشه...
ارسال شده توسط هم مدرسه ای قدیم... | November 23, 2007 11:21 PM
ارسال شده در November 23, 2007 23:21
سلام کامران جان
اول بگم منم برای اینکه اشکم رو نبینند زیر بارون گریه کردم!
نمیدونم کامنت قبلی رو هنوز نخوندی یا یا این قدر بد نوشته بودم که رد صلاحیت شد ولی قبلش به خودم گفتم شاید نخواهید که وبلاگتون یه جورایی بشه محل تبادل نظر دیگران اما من میخواستم از جایی که بسیار پر یننده است یه کمی سطح اگاهی های مردم رو بالا ببرم و مطمئن باشید صحبت های مرد درجه 1 ITایران(پروفسور علی اکبر جلالی) در جمع اساتید ، روحانیون، نماینده شهر، فرماندار ، نماینده جناب جاسبی ، دانشجویان و...حرفهای قابل تامل و زیبایی برای همه است در جهت پیشرفت .
بای_bermoda
ارسال شده توسط bermoda | November 24, 2007 12:14 AM
ارسال شده در November 24, 2007 00:14
باران را دوست دارم به قد تمام دلتنگی هایم.باران باران چه واپه ی غریب آشنایی .قلبم با باریدن باران است که ارام میشود چون میدانم غیر از من هم کسی هست که در تاریکی شب دارد گریه می کند شاید او...
ارسال شده توسط fihv | November 24, 2007 12:25 AM
ارسال شده در November 24, 2007 00:25
خدا قوت
برنامه هاتون جالبه
سربلندباشید
ارسال شده توسط افسانه | November 24, 2007 1:15 AM
ارسال شده در November 24, 2007 01:15
سلام.ممنون كه اون طرف قضيه رو هم ديدي.
منم بارونو دوست دارم اما نه اينجوري.
بارونو دوست دارم زماني كه راحت و در آرامش كامل از پنجره ببينيمش .دوست دارم همه همينجوري ببيننش .
وقتي بارون مي ياد ياد كارتن خوابها مي افتم.
وقتي بارون مي ياد ياد همين بچه اي مي افتم كه چه جوري مي خواد با اين كفش بره مدرسه.
ياد اون خونه اي مي افتم كه سقفش از پلاستيكه.
ياد...
موفق باشيد.
ارسال شده توسط آرزو ميرابي | November 24, 2007 1:20 AM
ارسال شده در November 24, 2007 01:20
سلام آقاي نجف زاده...
خوب هستين؟ دلتنگ نوشتههاي دلنشين شما بودم. در مورد باران نوشتي و همون شعر كتاب مدرسه كه ميگه باز باران با ترانه با گوهرهاي فراوان ميخورد بر بام خانه...
ياد دوران كودكي افتادم. كلاس سوم يا چهارم دبستان. وقتي بارون ميومد منو سه تا آبجي ديگه درب ورودي رو باز ميكرديم و يه پتو مينداختيم رو دوشمون و دو هم جمع ميشديم و اين شعر رو ميخونديم و كلي ذوق ميكرديم كه داره بارون مياد. يادش بخير. حيف كه زود گذشت...
اميدوارم هر جا كه هستين سلامت باشين...
دوستدار هميشگي شما مريم گليييي از اهواز...
ارسال شده توسط مريم گليييييي | November 24, 2007 8:23 AM
ارسال شده در November 24, 2007 08:23
سلام صبحتون به خير ، هر وقت نوشته هاتون رو مي خونم به اين بيشتر ايمان پيدا مي كنم كه شما دنيا رو يه جور ديگه مي بينيد.
اميدوارم اين نگاه قشنگ هميشه با شما باشه.
يا علي
ارسال شده توسط atiyeh | November 24, 2007 8:26 AM
ارسال شده در November 24, 2007 08:26
سلام...زیبا بود...بارون دل آدما رو می شوره!راستی اینجا دیشب اولین برف زمستون 1386 بارید...خیلی زیبا بود...جای شما رو خالی کردیم...
ارسال شده توسط کوثر حاجی مولانا | November 24, 2007 8:58 AM
ارسال شده در November 24, 2007 08:58
باز امروز هوا بارانی ست
هیچ کس توی خیابانها نیست
آسمان بغض عجیبی دارد
دو سه روز است که هی می بارد
من و این پنجره تنها هستیم
هر دو مشغول ِ تماشا هستیم
کفتری کنج قفس کز کرده
زیر ِ یک تخته پناه آورده
ناودان حال ِ مرا می داند
چونکه از اول ِ شب می خواند
سقف ِ آن خانه چه قوسی دارد
آب بر پشت نگه می دارد
تیرهایش همگی پوسیده
زیر ِ آن سقف کسی خوابیده؟
آسمان بغض ِ تو آخر از چیست؟
باز گریانی و نالان ، بس نیست؟
ارسال شده توسط دختر دانشجو | November 24, 2007 9:47 AM
ارسال شده در November 24, 2007 09:47
به نام آرام دلها
سلام داداش کامران. من تا آخر دنيا بهت بگم ممنونم ازت بازم کم گفتم.. خلاصه ميگم حرفم رو دوست ندارم با حرفام اذيت بشی کيميا رو ببخش داداش کامران اگه حرف دلش خيلی زياده. به اندازه ۶ماه برات حرف دارم شايد کم ديده بشه ولی برای من شش سال گذشت. خيلی سخت و دردناکه داداشت باهات حرف نزنه داداشی که تو غير اون کسی رو نداشته باشی باهاش درددل کنی سنگ صبورت باشه.. چه روزهايی که اومدم نشستم کلی برات نوشتم درددل کردم اشک ريختم گفتم گفتم ولی بجای ارسال حذف شدن چون نميخواستم ناراحتت کنم. تو اين مدت خيلی بهم سخت گذشت داداشم ميدونم چرا ازم دلخور بودی ميدونم عصبانی بودی ميدونستم ديگه نميای.. رفتم مشهد ( داداش کامران من مشهدی ام ولی بخاطر شغل پدرم در بندرعباس زندگی ميکنيم تابستون بخاطر اينکه اينجا خيلی گرم و شرجی ميشه يکی دوماه ميريم مشهد..راستی داداشم بچه ها خبر ندارن من بندر زندگی می کنم فقط به خودت گفتم اگه خواستی تاييد کنی اين قسمت رو حذف کنين لطفا خب...!) تو حرم چقد دعات کردم چقد امام رضا(ع) رو قسم دادم که بيای وبم باهام حرف بزنی ولی تاثيری نداشت. چند دفعه ميخواستم وبم رو حذف کنم ولی دلم نيومد آخه خونه ی رؤياهام صاحب داشت. خودمو دلداری ميدادم ميگفتم بالاخره برميگرده داداشمپنجشنبه ميلاد امام رضا(ع) بود. از صبحش يه بغضی مثل سنگ تو گلوم جا خوش کرده بود.. حالم با بقيه روزها فرق ميکرد نميدونستم چرا ولی يه حس غريبی داشتم احساس ميکردم يه اتفاقی داره ميافته بايد يه چيزی رو بخوام از آقام صاحب وبلاگم. ضامن آهو خيلی بزرگه بخوای بهت ميده منم حسش کردم با تمام وجودم آقا رو حس کردم داداش کامران. ازش خواستم که شما رو بياره وبلاگم ضمانتم کنه خودش پا درميونی کنه واسم..
ساعت ۱4 که کامنت گذاشتين داشتيم جاتون خالی نهار ميخورديم. يه حسی داشتم اون لحظه داشتم پرواز ميکردم بايد مي اومدم وبلاگم اينو همون حسی که از صبح داشتم بهم ميگفت ولی نمی تونستم نگاههای سنگين بابا مانع ميشد از سرميز بلند شم همه خانواده بودن و نتونستم همون موقع بيام. بعد از غذا هم که مامان جان گير داده بود امروز نوبت تو که ظرفا رو بشوری هرچقد التماسش کردم فايده نداشت. آخ که چقد بدم مياد از اين ظرف شستن. زمزمه شعر سهراب آرومم کرد اون لحظه.... با بسم الله وارد نت شدم وقتی اسمتون رو ديدم باور کنين قلبم يک لحظه ايستاد به معنای واقعی. اصلا باورم نميشد يه شوک بزرگ بود. باور کردنش سخت بود يعنی اومده بود داداش کامرانم بخاطر امام رضا(ع) بخشيده بود منو امام رضا(ع) ضمانتم کرده بود باورم نميشد تمام پهنای صورتم خيس اشک بود مهربونی ضامن آهو رو با تمام وجودم حسم کردم ميخواستم همون موقع بيام کلی باهاتون حرف بزنم ازتون تشکر کنم ولی اين بغض شش ماهه امانم نميداد بايد اول ميرفتم پيش ضامن آهو به اندازه تمام چشم انتظاری ها گريه کردم و باهاش حرف زدم کلی برات دعا کردم داداش. خدا رو به حرمت امام رضا(ع) قسم دادم که شما رو به تمام آرزوها و خواسته هات برسونه..
داداش کامران ممنونم شما خيلی خوبی آقايی کردی بزرگی کردی داداشم يک دنيا ممنونم که به حرمت آقا امام رضا(ع) بخشيدی کيميا رو ممنونم ازتون. هيچوقت محبتتون رو فراموش نميکنم. ببخشيد اونروز وقتی اومدم واستون کامنت بزارم حالم خيلی بد بود بدجوری شوکه شده بودم با وجوديکه خيلی دوست داشتم باهات حرف بزنم و تمام نگفته های اين مدت رو بهتون بگم نتونستم ادامه بدم. الان هم زياد خوب نيستم ديگه نمی تونم ادامه بدم ببخش که اذيت شدی. دلم ميخواد بيای وبم برام حرف بزنی داداش...
بازم ممنون و متشکرم داداش کامران.
فاصله بين دو باران را سکوت ناودان پر می کند
ضامن آهو پشت و پناهت
فعلا......[گل]
ارسال شده توسط کيميا | November 24, 2007 9:56 AM
ارسال شده در November 24, 2007 09:56
سلام
و باز باران با ترانه ای که درد را ، فقر را ،تنهایی و عشق را با قطره قطره هایش می سراید .
وقتی باران میبارد ،زیر سقف آسمان میایستم و مشتهایم را پر میکنم از قطراتی که در دیاری نزدیک مردمانش برای آن نماز باران میخوانند و احساس میکنم اینهمه قطرات خوشبختی را به کدامین دریا پیوند زنم .
موفق باشید متن زیبایی بود و با خودش یه دنیا حرف داشت خدا همیشه به فکر کودکانی است که کفششون سوراخه ولی شاید یه فرصتی داده تا شاید ما هم به فکر بیفتیم. شایدم :
فرشته ای که وکیل است بر خزائن باد
چه غم خورد که بمیرد چراغ پیرزنی
بدرود
منتظر حضورتون هستم
ارسال شده توسط رویا | November 24, 2007 10:08 AM
ارسال شده در November 24, 2007 10:08
اسمت را خط می زنم،
اما فراموش نمیکنم که روزی
بر لوح پر خط قلبم
عاشقانه نوشتی: عشق
و سیاه سرخ شد،
سیاه سپید شد
و سیاه آبی شد
و باز سرخ شد
و آسمان رنگ خدا شد،
رنگ قلب من،
رنگ روی تو
و رنگ لاجرم زیبای عشق
وخدا رنگ آسمان شد
رنگ باران،رنگ نور
رنگ زیبای حیات.
***
اسمت را خط میزنم نازنین،
اما از یاد نمی برم
که زمانی
عشق تلألویی داشت به سان خورشید،
به کرم وجود تو.
***
وخدا کم رنگ شد،
خدا رنگ باخت،
زمانی که اسمت را خط زدم
زمانی که اسمت را خط زدم و به جای آن نوشتم:"رویا"
نوشتم:" وهم،خیال،باران،غم،هجران،مرگ "
…مرگ،مرگ،مرگ…
***
و تو باز زنده شدی ،از میان خطوط ممتد
از میان غم و باران و هجران و مرگ
و خدا پر رنگ شد،خورشید تابید
وعشق زنده شد.
وخدا رنگ حیات را دارد
و خدا نوری دارد،عشقی دارد
و خدا نوری دارد
وخدا عشقی دارد و عشقی دارد و عشقی دارد…
یه سری هم به کلبه ی ویران ما بزن
ارسال شده توسط mina | November 24, 2007 11:26 AM
ارسال شده در November 24, 2007 11:26
سلام.....نمیدونم چرا وقتی بااجازه ی شما کامنت های دیگه ی دوستان روخوندم همه حسی پاک واغشته با اشکهای پاکشون داشتن مثل خودمن.وهرکسی یادغمی اوفتادوخیلی ها هم که بی غمی عادتشونه خندیدوتشکرکردندورفتند.
یاد خیلی چیزهااوفتادم ....ومنم.....
این پستتون عالی بود.
عالی
میدونید به نظرم اگر شما خبرنگارخوبی شدیدفقط فقط وفقط به این دلیل بود که ازرنج لایه های پنهان اجتماعمون خبرداربودیدودرک کرده بودید.
اقای نجف زاده،تویه مملک ما درددان زیاده ولی....یکی بیادمرحمی بیاره....ولی نه اینقدر دیر که بشه نوشداروبعدمرگ سهراب.
اقای نجف زاده واقها بابت این پست ازتون ممنونم.خیلی زیاد
ارسال شده توسط لیلاوزینی | November 24, 2007 11:29 AM
ارسال شده در November 24, 2007 11:29
salam
man taze ashna shodam ba weblogeton, jaleb bod, movafagh bashin
ارسال شده توسط shahla | November 24, 2007 11:56 AM
ارسال شده در November 24, 2007 11:56
به نام خداي باران
سلام.
چند عنصر اساسي زندگي ادبي تو را يافتم:
گربه
باران
افراد سالخورده
راديو
و......
تلخه نارنج هم در همين مسير است....نه؟(نگو نه)!
از آن دفتر شعري كه براي اميركيان مي خواني برايمان بنويس نيز هم!!!!
همواره هواي دلت باراني باد.....
يا حق
ارسال شده توسط صاحبدل بيدل | November 24, 2007 12:20 PM
ارسال شده در November 24, 2007 12:20
salam kamran .mamnoon ke in sheera ro neveshti.kheyli ghashange.khodet gofti? age are bazam benvis.rasti gofte budi ye ketab neveshti ,esmesh chie?az koja mishe peydash kard?arshad mikhooni?
ارسال شده توسط motahare | November 24, 2007 12:50 PM
ارسال شده در November 24, 2007 12:50
سلام و عرض ادب خدمت استاد عزيز
توفيق داشتم يك جلسه در كلاس درس تهيه يك گزارش خوب تلويزيوني در مركز آموزش شما را زيارت كنم.
خيلي به خبر نگاري علاقمند شدم و آرزوي موفقيت دارم براي شما و اميدوارم باز شما رو زيارت كنم.
به بلاگم سر بزنيد خيلي خوشحال ميشم و افتخار ميكنم.سبز و سفيد و آسموني باشيد.
ارسال شده توسط حامدتاجيك | November 24, 2007 1:02 PM
ارسال شده در November 24, 2007 13:02
سلام عمو.بارون که میاد گریه م می گیره.آخه یاد اون روز بارونی می افتم که بابام به خاطر بیماریش نمی تونست تکون بخوره.می دونی چرا چون گناهش این بود که رفته بود جنگ و هنوز تو بدنش ترکش بود و بدنش تحمل سرما نداشت.اما کسی براش ارزش قائل نبود. و نیست.بارون که میاد یاد گریه های خودم می افتم و میگم آخه خداجون چی می شد اگه بابای من سالم بود.
بارون که میاد.......بگذریم از این حکایت تلخ.
این جمله واسه شماست:
یادت باشه تو معادله زندگی گذشته هیچ گاه برابر آینده نیست.
موفق باشی عمو.
ارسال شده توسط ستاره | November 24, 2007 1:20 PM
ارسال شده در November 24, 2007 13:20
سلام
من خیلی بارون رو دوست دارم و عاشق قدم زدن زیر بارون هستم اون هم به تنهایی
هر وقت که مدرسه هستم و بارون شروع به ریختن میکنه خوشحال میشم از اینکه میتونم راه برگشت تا خونرو ، خودم ، تنها ، برم . اما بر خلاف همیشه بابام همون روز میاد دنبالم !!!
و تنها مسافتی که من می تونم پیاده برم از دم در مدرسه تا ماشینه ، بعدشم که میرسیم خونه و مستقیم می ریم تو پارکینگ ...
بعد میگن چرا بچه های ما عقده ای میشن گاهی وقتا با خودم فکر میکنم وقتی که بزرگ شدم اون قدر زیر بارون راه میرم که جبران تمام این سالها در بیاد.
فکر کن زیر نم نم بارون هم جون بدی ...وای ی ی ی ی ... چه حالی میده ( اخرش فیلم هندی شد )
ارسال شده توسط angelina | November 24, 2007 2:13 PM
ارسال شده در November 24, 2007 14:13
قشنگ بود ولی انگار یه کم با نوشته های قبلی تون فرق می کردیه جور از هم گسیختگی یا شاید یه اجبار پنهان(البته به نظر من) منتظر نوشته های بعدی تون هستم. موفق باشید.
ارسال شده توسط هستی | November 24, 2007 3:12 PM
ارسال شده در November 24, 2007 15:12
سلام
هر چي فكرشو مي كنم
هيشكي مثل تو نميشه
خوش به حالت
همين
ارسال شده توسط فرشته اميني | November 24, 2007 4:23 PM
ارسال شده در November 24, 2007 16:23
ببین من به خاطر همین جمله ی صدها نفر....اون شب یه سکته ناقص زدم....فقط بدون که مامان من که اصلا با این چیزا میونه ای نداره،تحت تاثیر این جمله قرار گرفت.
ارسال شده توسط ناشناس | November 24, 2007 4:25 PM
ارسال شده در November 24, 2007 16:25
سلامی به گرمای خبرهای داغ داداش کامرانم:
2 ماهه نیومده بودم ....دلم براتون (نوشته ها)تنگ شده بود.کنجکاو بودم که چی نوشتید که حالا اومدم و مثل همیشه عالی نوشتید.بازم ای ول و دستتون درد نکنه .
ما که راستش نبودیم به خاظر این بود که به سلامتی دانشگاه قبول شدیم و رفتیم پی درس ومشق.
اونم دانشگاه سمیه نجف آباد اصفهان .
راستش یه سوالی داشتم اشکالی نداره من هم زیر گروه شما باشم .توی این شهر اینقدر خبر های داغ وجود داره که نگید و نپرسید...
نمونه اش خود دانشگاه و قواعد بی مزه اش.
اگر دوست داشتین که سرگروه من باشین لطف کنید به این i.d برام off بذارین.
merc
fadaie shoma va neveshte hatoon
movafagh bashin
by
setareh_aif2004
ارسال شده توسط ستاره بانو | November 24, 2007 4:33 PM
ارسال شده در November 24, 2007 16:33
سلام آقای نجف زاده
ای بابا این بار دیگه نظرم نیست
میشه علتشو برام بگی
تو وبلاگم یا برام آف بزار
هر چی بگی ناراحت نمیشم ولی حقیقتو بهم بگو
مرسی
موفق باشی
یا حق
ارسال شده توسط مسافر تنها | November 24, 2007 4:38 PM
ارسال شده در November 24, 2007 16:38
به ياد الله
سلام.خوبي؟دلم خيلي خيلي برات تنگ شده بود اخه يه هفته بود نتونستم بهت سر بزنم.
فاصله بين دو باران را سكوت ناودان پر مي كند.منم الان دارم اشك ميريزم.مامانم وبابام رفتن تهران فردا مي خوان برن مكه.مي گن به طور اختصاصي برات دعا كنن.يه ماه تنهايي خيلي سخته!راستي اين بارون چه كارهاكه نمي كند.مرا با خود به خدا وزيباييهاي طبيعت ميكشاند.توهم مثل من دلت گرفته؟در ضمن اين نوششتتون يه جورايي به دلم نشست.مي خوام بگم كارتون حرف نداره .بهتر بگم شما يه ادم واقعا نوستالزيك هستيد.
شمارا به خداي منان مي سپارم و دنيايي رنگين را برايتان ارزو مي كنم.از عاشقان واقعي كار شما. از ته قلبم براتون دعا مي كنم البته زير باران.
زير باران بايد رفت
جور ديگر بايد ديد
اميدوارم منو ببخشي به خاطر نوشته هاي بي سر و تهم
.خداحافظ مرد باراني
ارسال شده توسط نرگس محمدي | November 24, 2007 5:19 PM
ارسال شده در November 24, 2007 17:19
سلام داداش کامران..
بارون رو خیلی دوست دارم عاشق زیر بارون قدم زدنم بدون چتر.. صداش یه آرامش خاصی داره روح آدم رو تسکین میده.. بوی باران بوی خاک من میمیرم براش. خوش بحالتون که تو شهر شما بارون میاد.. دریغ از یک قطره بارون در بندرعباس آسمان اینجا قصد باریدن نداره. اینجا هنوز هوا گرمه و کولرها روشن. من دلم بارون میخواد. هرساله اینجا دعای باران خونده میشه و بعد از کلی التماس آسمان بالاخره بغضش میترکه و زمین رو از قطرات اشکش پر میکنه. دلم برای صدای باران خیلی تنگ شده....
جمله آخر نوشته تون خیلی دلنشین بود.
مواظب خودتون باشین
ضامن آهو پشت و پناهت
خدا همين نزديکی هاست...... به روزم. خوشحال ميشم اگه بياين
ارسال شده توسط کيميا | November 24, 2007 6:30 PM
ارسال شده در November 24, 2007 18:30
سلام.
تو متن قبلیت که هم خودتو سانسور کردی هم ما رو.
من یه دانشجوی فلسفه ام که فعلا 23 سالمه.یه مدتی از نوع گزارش و کاراتون خوشم میومد.اما متاسفانه کارای امثال شما یه ایراد اساسی داره.راستش به دوره ی سنی من برنامه ی نیم رخ قد میده.از همون ابتدای آغاز این برنامه تا الان که ضاهرش و مثلا عوض کرده.
متاسفم که اینو بگم اما انگار شما هم پرورش یافته ی اون تفکرین.نوع نوشته ها و حرف زدن ها و بیان مطالبتون قلید اوناست.حال آدم به هم می خوره.بابا یه ایده ی جدید ارائه بدید.
.................................
یه بلاگ تو 360 دارم.ولی یه بلاگ جدید باز کردم.ادرسشو میدم.خواستید تشریف بیارید.خوشحال میشم
ارسال شده توسط زهرا | November 24, 2007 7:11 PM
ارسال شده در November 24, 2007 19:11
سلام
جالب بود و آموزده
جاري باشيد
يا حق
ارسال شده توسط علي اكبري(آج) | November 24, 2007 7:27 PM
ارسال شده در November 24, 2007 19:27
آقای نجف زاده
یک خواهش ازت دارام. یک گزارش از این دانشجوهای پودمانی تهیه کن تا شاید یکی دلش سوخت و فکری برای امتحان جامعشون کرد.
من درسم تموم شده یعنی 73واحد کاردانی مو پاس کردم حالا تو این آشفته بازار کار یه کار پیدا کردم ولی کو مدرک فوق دیپلم باید صبر کنم تا پنج ماه دیگه تا امتحان جامع رو بدم
حالا تو بگو باران که می بارد...
ارسال شده توسط مرتضی | November 24, 2007 7:37 PM
ارسال شده در November 24, 2007 19:37
سلام ... خوبی آقای نجف زاده
آخرش رو که خوندم به نظرم تکراری اومد ...اما بعد بادم اومد از خودت شنیده بودم ...
زیبا و مثل همیشه خوندنی ...
شاد و موفق باشی دوست خوبم
ارسال شده توسط علی | November 24, 2007 7:41 PM
ارسال شده در November 24, 2007 19:41
سلام
باران واقعا زیباست... اما از نظر ماها که غم سقف نداریم، یا به قول شما کفش هامون سوراخ نیست!
همیشه بارونو دوست دارم ، یادمه سالی که سیل اومده بود ،
البته توی شهر ما زیاد جدی نبود اما شهر های دیگه!!!!
پاییز بود ، دلم هوس بارون کرده بود ،هوا هم ابری بود ، شب بود !
یاد اونایی افتادم که یکی دو ماه پیش خونشونو سیل برده بود و توی چادر زندگی می کردن، گریه ام گرفت و دعامو پس گرفتم!
اون جمله ی شما رو که توی 20:30 گفتین دوست دارم!!!
"همه برای باریدن باران دعا کردنند، غافل از اینکه خدا با کودکیست که کفش هایش سوراخ است!!"
ارسال شده توسط سیما | November 24, 2007 8:31 PM
ارسال شده در November 24, 2007 20:31
نمي دانم اگر باران نمي آمد ، آدم بزرگ ها كي و كجا فرصت پيدا مي كردند ، گريه كنند؟!
شايد خدا غير از آن بچه كه چكمه هاي پاره دارد ، هنوز هم هواي آدم بزرگ ها را داشته باشد..
ارسال شده توسط خط خطي نويس | November 24, 2007 9:25 PM
ارسال شده در November 24, 2007 21:25
كامران نجف زاده ! بدان و آگاه باش كه تاريخ تورا بخاطر تهمت ها و دروغهايي كه گفتي لعنت خواهد كرد ...
ارسال شده توسط بنده خدا | November 24, 2007 10:10 PM
ارسال شده در November 24, 2007 22:10
ُسلام
میگم داداشی بیا وبلاگم ببین چه خوابی برات دیدم...
میگم نکنه می خوای بری عراق؟
یه وقت نری؟
تو خوابم یه تفنگ همش دنبالت بود....
ارسال شده توسط مائده دومی | November 24, 2007 10:20 PM
ارسال شده در November 24, 2007 22:20
سلام آقا کامران. چطوری ؟
حل نشدن مساله سقف سالن اجلاس بعداز این همه سال هم حکایتی شده برای خودش .جای پطرس خالی !
ارسال شده توسط سهراب | November 25, 2007 6:17 AM
ارسال شده در November 25, 2007 06:17
اگر دل دليل است:
سراپا اگر زرد و پژمرده ايم
ولى دل به پائيز نسپرده ايم
چو گلدان خالى لب پنجره
پر از خاطرات ترک خورده ايم
اگر داغ دل بود، ما ديده ايم
اگر خون دل بود، ما خورده ايم
اگر دل دليل است، آورده ايم
اگر داغ شرط است، ما برده ايم
اگر دشنه دشمنان، گردنيم
اگر خنجر دوستان، گرده ايم
گواهى بخواهيد، اينک گواه
همين زخم هايى که نشمرده ايم!
دلى سر بلند و سرى سر به زير
از اين دست عمرى به سر برده ايم
ارسال شده توسط کيميا | November 25, 2007 7:28 AM
ارسال شده در November 25, 2007 07:28
يادم رفت بگم كه سهميه خانواده شهدا چه ميشود؟
ارسال شده توسط mojgan | November 25, 2007 8:17 AM
ارسال شده در November 25, 2007 08:17
دلم تنگ است.... باور کن !!!
از بيداد آدم ها
از اين کوچ و از اين جاده
از اين رفتن ها و رفتن ها
دلم تنگ است.... باور کن !!!
و می خواهم که بگريزم
و چون يک مرغ زيبا در شب مرگم به چنگ موج آويزم
دلم تنگ است.... باور کن !!!
ارسال شده توسط کيميا | November 25, 2007 11:22 AM
ارسال شده در November 25, 2007 11:22
سلام
نمي دونم پس چرا وقتي هوا سرد ميشه خدايادش مي ره يه پسر بچه تو سرما داره كفش واكس مي زنه من نمونش رو همين ديشب ديدم
ارسال شده توسط مريم | November 25, 2007 11:44 AM
ارسال شده در November 25, 2007 11:44
سلام آقای نجف زاده
مثل همیشه زیبا بود.
بهتون به خاطره قلم قشنگی که دارید تبریک میگم.
(هزاران نفر برای باران دعا کردند غافل از اینکه خدا با پسرکی است که چکمه هایش سوراخ است)
متن بالارو گذاشتم چون رنگش، رنگ نوشته های شما بود زیبا و پر معنی.
سلامت و سربلند باشید......
التماس دعا
یاحق
ارسال شده توسط دیگه چه خبر؟ | November 25, 2007 11:52 AM
ارسال شده در November 25, 2007 11:52
ازدرخت شاخه در آفاق ابر،
برگ هاي ترد باران ريخته !
بوي لطف بيشه زاران بهشت،
با هواي صبحدم آميخته !
***
نرم و چابك، روح آب،
مي كند پرواز همراه نسيم .
نغمه پردازان باران مي زنند،
گرم و شيرين هر زمان چنگي به سيم !
***
سيم هر ساز از ثريا تا زمين .
خيزد از هر پرده آوازي حزين .
هر كه با آواز اين ساز آشنا،
مي كند در جويبار جان شنا !
***
دلرباي آب، شاد و شرمناك،
عشقبازي مي كند با جان خاك !
خاك خشك تشنه دريا پرست،
زير بازي هاي باران مست مست !
اين رود از هوش و آن آيد به هوش،
شاخه دست افشان و ريشه باده نوش
(از فریدون مشیری)
ارسال شده توسط دیگه چه خبر؟ | November 25, 2007 11:54 AM
ارسال شده در November 25, 2007 11:54
HEZARAN DEHGHAN BARAYE BARIDAN BARAN MIGERYAND AMA KHODA BE FEKRE KOODAKIST KE ZIRE KAFSHHAYASH SOORAKH AST
ارسال شده توسط SECRET | November 25, 2007 12:12 PM
ارسال شده در November 25, 2007 12:12
با مطلبی با عنوان ياد گذشته به روزم این مطلب مال دوست عزیزمون خانم دارابی هستش
مطالبتون عالیه
÷یشنهاد دیدن یه وبلاگ رو به دوستان میدم امیدوارم واسه یکبار هم که شده سری به این وبلاگ بزنن
http://bazaregoftegoo.blogfa.com/
ارسال شده توسط مهدی | November 25, 2007 12:36 PM
ارسال شده در November 25, 2007 12:36
سلام نجف نازه حالت چه طوره بابا ايول كفمون بريد با اين گزارشاي جذابت دوستت دارم داداشي
ارسال شده توسط نرگس حسيني | November 25, 2007 1:32 PM
ارسال شده در November 25, 2007 13:32
باران که می بارد نه شعری می خوانم
نه هراسی دارم نه چیزی برای از یاد بردن ...
نه حتی سوراخ کفش هایم را به یاد می آورم.
باران برای من یعنی راهی از روی جاده ی بی عبور
که تنها رهگذرش منم و این باران ...
راهی به هیچ کجا ...
...
به یاد یار و دیار آنچنان بگریم زار
که از جهان ره و رسم سفر بر اندازم
خوشحالم از اینکه هستید.
همین ...
ارسال شده توسط سیما | November 25, 2007 1:57 PM
ارسال شده در November 25, 2007 13:57
سلام
خوبی ؟خوشی؟ در سلامتی کامل به سر می بری هو؟؟
امرو مدرسمون تعطیله.برف می باره.
خدا تو را حافظ
ارسال شده توسط ~**~سونیا~**~ | November 25, 2007 2:56 PM
ارسال شده در November 25, 2007 14:56
سلام آقای نجف زاده
باران از آسمان به زمین میخورد ولی
از ارزش و طراوت آن کم نمی شود
***************
چتر هارا باید بست
زیر باران باید رفت
فکر را خاطره را زیر باران باید برد
با همه مردم شهر زیر باران باید رفت
ارسال شده توسط samaneh | November 25, 2007 3:47 PM
ارسال شده در November 25, 2007 15:47
سلام!...خوبين؟!
به جون خودم يه چيزي شده كه ديگه وبلاگ من نمياين!
ارسال شده توسط بهار | November 25, 2007 3:48 PM
ارسال شده در November 25, 2007 15:48
و باز هم دغدغه های نا تموم
ارسال شده توسط سحر | November 25, 2007 4:05 PM
ارسال شده در November 25, 2007 16:05
سلام
اسم بارون که میاد یاد حمید مصدق می افتم:
وای باران باران
شیشه پنجره را باران شست
از دل من اما
چه کسی نقش تو را خواهد شست...
من عاشق بارونم.البته اگه مثل امروز یه عالمه تگرگ نخوره تو سر و کلم بیشتر دوسش دارم
یه چیز مثل خوره افتاده تو کلم.دیروز که شنیدمش با همه غرورم جلو یه آقا!اشکم دراومد.فقط یه "چرا"ی خیلی گنده داره چشمک می زنه
نمی دونم خبرش به شما هم رسیده یا نه.نفر 35 کنکور تجربی امسالو میگم.برنامه ریزمون می گفت که اونقدر زحمت کشیده بود و اونقدر خوشحال بود که پاداش زحمتاشو گرفته که حد نداره.فقط هم دندانپزشکی دوست داشته وتو انتخاب رشته دندان تهران رو زده.و وقتی که دیده با رتبه 35 اسمش نیست...حتما شما بهتر خبر دارید.خودشو از بالای ساختمون پرت کرده پایین و بعد از دو هفته تو کما بودن فوت شده
یکی از کارشناسای محترم سنجش که امروز تشریف آورده بود واسه سخنرانی فقط یه اشاره کوچیک بهش کرد که به نظر من مملو از تمسخر و کنایه بود.
آفرین بر این سیستم آموزشی!!!
ارسال شده توسط aashena | November 25, 2007 4:47 PM
ارسال شده در November 25, 2007 16:47
جملات كوتاهي كه آخر خبر ميگي هميشه به دلم ميشينه...سبز باشي
ارسال شده توسط سميرا | November 25, 2007 6:22 PM
ارسال شده در November 25, 2007 18:22
سلام راستش من عاشق بارونم .ولی امروز که داشت بارون می اومد یاد نوشته ی شما افتادم شاید خیلی ها بارون رو دوست ندارند. ولی من دوست دارم زیر بارون خیس بشم. و همیشه وقتی بارون میاد شعر حمید مصدق رو میخونم...
وای باران باران
شیشه ی پنجره را باران شست
از دل من اما
چه کسی نقش تو را خواهد شست
تازگی کم کار شدین ها....
وقت کردین به وبم هم سری بزنید
منتظرم
ارسال شده توسط نیوشا | November 25, 2007 6:46 PM
ارسال شده در November 25, 2007 18:46
باران برای من و تو یاداور روزهای خوشی است که بازو در بازو در خیابان های خیس قدم می زدیم و دانه های باران غرق بوسه مان می کردند
اما غافل از اینکه دو قدم انطرف تر در گوشه ای از شهر کودکی غرق در اشک های خود است چراکه باران سقف او را به یغما برده
می شود پدیده ای به این لطافت و شقاوت؟
در پناه حق
یا علی
ارسال شده توسط maryam | November 25, 2007 6:52 PM
ارسال شده در November 25, 2007 18:52
آؤه دیگه بعضی ها شانس دارن شما میرین وبشون همه که مثل ما نیستن.
ارسال شده توسط نیوشا | November 25, 2007 6:56 PM
ارسال شده در November 25, 2007 18:56
تو بوی سیب می دهی ، وقتی که باران خورده است
دل را فریب می دهی ، دل را نگاهت برده است
گشتم به دنبالت تمام کوچه ها را یک به یک
گفتند : بیهوده مگرد ، او زیر باران مرده است...
از اینکه لحظاتی بارانی لحظات باران زده تان بودم ، لذت بردم، آقای خبرنگار.
همیشه موفق باشی.
ارسال شده توسط بهجت توجه | November 25, 2007 9:58 PM
ارسال شده در November 25, 2007 21:58
سلام
باید به فکر باشیم همه
...
!
َ
ارسال شده توسط روزنه | November 25, 2007 10:12 PM
ارسال شده در November 25, 2007 22:12
وای بارون.
اینجا هم داره برف میباره.
زمستون رو دوست دارم، خیلی زیاد.
ارسال شده توسط هادی نجاتی | November 25, 2007 10:48 PM
ارسال شده در November 25, 2007 22:48
آقای نجف زاده سلام
امروز 4 آذر و بخش ویژه های 20:30 امشب با شما بود فکر کنم یه کم صداتون گرفته بود این روزا هوا سرده مواظب باشید. توی مجله موفقیت یه چیزی خوندم که خیلی جالب بود گفتم برای شما هم بنویسم:
این هشت تا لیوان توی روز مصرف کن:
لیوان اول(صبح بعد از بیدار شدن از خواب) :خداوندا سپاس تو را که بار دیگر طلوع خورشیدی را هدیه دادی قول میدهم امروز هر کجا که بروم مهری برسانم حتی با لبخندی،به من کمک کن امروز را به شاهکاری بی همتا تبدیل کنم.
لیوان دوم(حدودا ده صبح): افتخار میکنم که امروز پاک ترین ادم روی زمین هستم.
لیوان سوم ( حدودا دوازده بعد از ظهر): من نظر کرده ی خداوند هستم.
لیوان چهارم ( بعد از نهار): خداوندا تو را سپاس به خاطر برکاتی که به من بخشیدی خزانه ی غیبتت را به روی من و خانواده ام بگشای.
لیوان پنچم(ساعت چار عصر):عشق الهی هم اکنون من را ثروتمند و توانگر میسازد.
لیوان ششم(ساعت شش عصر): به هر سو که مینگرم موفقیت به من لبخند میزند.
لیوان هفتم(قبل از شام): من هر روز از هر جهت بهتر و بهتر میشوم.
لیوان هشتم( قبل از خواب): خداوندا سپاس تو را که روزی دیگر را به من هدیه دادی، کشور عزیزم ایران را در پناه خودت حفظ کن،صلح را در جهانت حاکم فرما و خود و خانواه ام را به تو می سپارم ای مهربان ترین مهربانان ؛ پرودگارا خوابی آرام را به من هدیه بده که من عاشق تو هستم.
مراقب خودتون و کیان و خانومتون باشید از طرف من کیانو ببوسید خوانگهدار
ارسال شده توسط زهرا | November 25, 2007 11:44 PM
ارسال شده در November 25, 2007 23:44
خب که چی؟
ارسال شده توسط میترا | November 26, 2007 1:10 AM
ارسال شده در November 26, 2007 01:10
سلام آقاي بي معرفت
كاش مرام و معرفت هم مثله بارون رو سر همه ميريخت...اونوقت داش كامي ما هم بامعرفت ميشد و اينهمه دعوت ما رو قبول ميكرد...
ارسال شده توسط آتش بس | November 26, 2007 10:26 AM
ارسال شده در November 26, 2007 10:26
در به در هميشگي/ كولي صدساله منم
خاك تمام جاده هاست/ جامه ي كهنه ي تنم
هزار راه رفته ام/هزار زخم خورده ام
تا تو مرا زنده كني/هزار بار مرده ام
ارسال شده توسط آتش بس | November 26, 2007 10:28 AM
ارسال شده در November 26, 2007 10:28
تنها به تماشای چه ای؟
بالا گل یک روزه نور.
پایین،تاریکی باد.
بیهوده مپای،شب از شاخه نخواهد ریخت
و دریچهً خدا روشن نیست.
تو خواهی ماند و هراس بزرگ.
ستون نگاه و پیچک غم.
بیهوده مپای.
برخیز که وهم گلی،زمین را شب کرد.
راهی شو که گردش ماهی،شیار اندوهی در پی خود نهاد.
زنجره را بشنو،چه جهان غمناک است،وخدایی نیست،
وخدایی هست،وخدایی...
بی گاه است،ببوی وبرو،
وچهرهً زیبایی در خواب دگر ببین.
_________________________________
سلام
مطلب قشنگی بود مثل همیشه.
حالا دیگه دلم نمیاد که برای باریدن بارون دعا کنم.
موفق باشید.
ارسال شده توسط آ.حسن پور | November 26, 2007 12:23 PM
ارسال شده در November 26, 2007 12:23
سلام چقدر زیبا بود...مرسی
عالی مینویسی..خیلی زیبا و پراحساس و تند مثل باران...
به وبلاگ منم سری بزن...
ارسال شده توسط وحید | November 26, 2007 4:10 PM
ارسال شده در November 26, 2007 16:10
سلام
یه فیلمی بود چند سال پیش سینما یک نشون داد همون بچه های اسمان خودمون بود ولی ورژن ژاپنیش البته با یه کم تغییر.
هیچ وقت صحنه ی آخر اون فیلمو یادم نمیره:
خواهرو برادر دارند با کفشای نوشون می دوند تا به خونه برن ولی یهو وسط راه وای میسن. دوربین صورت اونارو نشون میده که با یه حالت گنگ و عجیبی به هم نیگا میکنن انگار کلی سوال تو ذهنشونه. دوربین از روی چهرشون میچرخه و میچرخه تا منظره ی جلوشون رو نشون میده.
یه زمین پر از گل و لای.
خیلی جالبه اونا هر روز اون مسیرو میرفتن ولی یه بارم متوجه گل و شل اونجا نشده بودن اما حالا که کفشاشون نو شده تازه فهمیدن.
ارسال شده توسط B | November 27, 2007 1:55 AM
ارسال شده در November 27, 2007 01:55
آقای نجف زاده سلام خسته نباشید بدون تعارف بگم همانطور که عادل فردوسی یور با نوع خاص گزارشگریش تحول بزرگی در عرصه گزارشگری بوجود اورد شما هم با شیوه جالب خودتون تحولی بزرگ در عرصه خبرنگاری بوجود اوردی باور کن به خدا قسم اگه هر شب مردم لحظه شماری می کنند برای دیدن اخبار8:30 فقط به خاطر گزارش های بسیار جالب و تقریبا فیلتر نشده شما هست فقط 1 خواهش کوچک لطفا در مورد کارتهای سوخت المثنی موتور سیکلت ها هم گزارش تهیه کنید باور کنید 5 ماه هست اقدام کردم ولی اداره یست میگه هنوز 1 دانه کارت سوخت موتور سیکلت در کشور توزیع نشده باور کنید خرج خانواده او از همین راه بدست می آورم دیگر به تنگ امدم از بس از این و آن قرض گرفتم یا آزاد خریدم من هر شب در 8:30 منتظر این گزارش شما می نشینم مرا ببخشید
ارسال شده توسط م . هراتی | November 27, 2007 3:01 AM
ارسال شده در November 27, 2007 03:01
سلام
گزارشاتونو كه پخش ميكنن جلو تلويزيون سيخ ميشم
به نظر من چيزهايي كه از فكرتون به قلمتون منتقل ميشه خيلي قشنگتر از چيزهايي كه از فكرتون به زبونتون منتقل ميشه
تازه به نظر من خدا با همون قطره ي اول بارون كه باريد
حواسش به كفش سوراخ او بچه بوده شايد بارون ميباره كه ماها به ياد كفش هاي سوراخ باشيم
چشم هارا بايد شست.....جور ديگر بايد ديد
ارسال شده توسط گمنام | November 28, 2007 3:56 PM
ارسال شده در November 28, 2007 15:56
باران که میبارد تو می آی
باران گل باران نیلوفر
باران مهر ماهو آیینه
باران شعرو شبنمو شبدر
باران که میبارد تو در راهی
از دشت شب تا باغ بیداری
از عطرعشقو آشتی لب ریز
با ابرو آهو آسمان جاری
غم میگریزد غصه میسوزد
شب میگدازد سایه میمیرد
تا عطر آهنگ تو میرقصد
تا شعر باران تو میمیرد
تا شعر باران تو میمیرد
از لحظه های تشنه دیدار
تاروزهای با تو بارانی
غم میکشد ماراو میبینی
دل میکشد ماراتو میدانی
دل میکشد ماراتو میدانی
((آهنگ احسان خاجه امیری آلبوم سلام آخر))
ارسال شده توسط فرهاد(M.J.T) | November 28, 2007 4:53 PM
ارسال شده در November 28, 2007 16:53
سلام
گزارشت از كوره اجر پزي فوق العاده بود.
ارسال شده توسط reza | November 28, 2007 11:41 PM
ارسال شده در November 28, 2007 23:41
سلام آقای نجف زاده
خسته نباشید.
ما که دستمون به آقای رییس جمهور و وزیر نفت و آقای نعمت زاده نمی رسه . ولی اگه شما صداتون به ایشون رسید تو رو به خدا بگید هنوز مخزن گاز همه ماشینایه دو گانه سوزو ندادن ها . یه وقت سهمیه ها رو کم نکنن بیچاره میشیم . دیگه نمی تونم برم مدرسه ودرس بچه های روستایی عقب می مونه ها.ممنون
ارسال شده توسط داود | November 29, 2007 3:14 AM
ارسال شده در November 29, 2007 03:14
باشه اشکال نداره این دفعه هم PM منو نذار اما بدون که واقعا مغرور شدی شاید .... نمیدونم اما اون روز که تو POMPE BENZINدیدمت سلام هم دادم اما خیلی سرد و از دماغ فیل افتاده برخورد کردی و با اون ورنا گاز دادی و رفتی و نفهمیدی که دل یکی از هوادارات رو شکوندی.
ارسال شده توسط سارا | November 29, 2007 7:59 PM
ارسال شده در November 29, 2007 19:59
باران باريد زيرا خدا چشمان منتظر پيرمرد كشاورز را ديد.منتظر و نگران از نان ماه هاي بيكاري.و اميدوار به لطف او براي اتمام اين نگراني.و بعد..خدا كفشهاي سوراخ كودكي را ديد كه امتحان داشت.اين عدالت است در ديدن...
ارسال شده توسط دختر باراني | November 30, 2007 1:09 AM
ارسال شده در November 30, 2007 01:09
سلام...
تنها میتونم بگم که خیلی محشر..
هیچ نظری نمیدم تا از ارزشش کم نشه..
باز باران..
ارسال شده توسط رافیکـــ | November 30, 2007 11:48 AM
ارسال شده در November 30, 2007 11:48
سلام بابایی جونم
بابایی تند تند آپ کن دلمون برات تنگ میشه
راستی بابایی چند وقته گزارش هات مثل شب های بارونی سرد شده
ولی باز هر شب با عشق نگاهشون میکنیم
چاکر بابایی گل
ارسال شده توسط فرزانه | November 30, 2007 7:31 PM
ارسال شده در November 30, 2007 19:31
نميدونم چرا امسال كه سال كنكورمه اينقدر دل نازك شدم به اندك چيزي گريه ام ميگيره حتي با تماشاي يك فيلمايي عشقولانه خيلي جلوي خودمو گرفتم كه ديگه با خوندن اين متن گريه نكنم نميدونم چرا اقاي احمدي نژاد وخيلي ار ادمها دلشون واسه جووناي فلسطيني ميسوزه و يا حتي واسه عراقي . به نقل يكي از بچه ها به جووناي عراقي وام ميدن پس جوونناي ايروني چي؟؟؟ اصلا از اين بگذريم چرا رهبر با دانشجو ها ي نخبه جلسه ميزاره اما هيچ كسي به فكر دانش اموز ها نيست ما ها كه عضوي از اين جامعه حساب نميشيم مخصوصا ما دختر ها قبولي پزشكي رو 60 به 40 مكنن به نفع پسرا كه چي جامعه احتياج به پزشك مرد داره بعد اسم دولت رو ميزارن عدالت محور مثل اينكه دو خط قران نخوندن كه مرد زن باهم برابرن
يه نگاه به كتب درسي نميكنن اعصاب بچه هاي پيش دانشگاهي رو نميبينن
به نقل معلم شيمي ما كتاب ما كپي كتاب هاي خارجي كه اساتيد دانشگاه دادن دانشجوهاشون ترجمه كردن بهد ما توي مدرسه ميخونيم
ارسال شده توسط ليلا | December 1, 2007 10:17 PM
ارسال شده در December 1, 2007 22:17
کامران اولین بار تو اختتامیه نمایشگاه مطبوعات دیدمت ! آقای داوودی به چراغ های روی سن اعتراض کرده بود ! ردیف جلوت نشسته بودم !
یادمه باهات عکس گرفتم ! دانشجو ام و خبرای دنیا بخصوص ایرانو هر روز چک میکنم ! سعی میکنم تمام روایت های مختلف از خبر ها رو بشنوم از سایت های مختلف
طبیعتا کسی که خبر به نفعش یا به ضررش باشه تو خبر دست میبره !
ارسال شده توسط tika | December 2, 2007 4:17 PM
ارسال شده در December 2, 2007 16:17
روزی که خدای نکرده انقلابی یا جنگی بشه اونایی که زیاد تو چشمن مث تو همه چیزشونو باخته میبینن . پس یا در میرن : به کجا ...؟ یا بمب میبندن و منفجر میشن که در هر سه حالت فحش و نفرین مردم باهاشونه ،آهان حالت سوم هم این بود که در مقابل اونایی که دلشون پره مث وقتی که خلخالی با دل پر اومد با مخالفاش چه کرد و فقط یک خلخالی بود و یکی برای همهء اونایی که مث تو فکر میکردن کافیه . پس به دیواری تکیه نده که ما رو به جنگ و نا رضایتی مردم میکشونه ...
ارسال شده توسط کار زبان سرخ ، میهن سبز دهد بر باد. | December 3, 2007 3:09 AM
ارسال شده در December 3, 2007 03:09
سلام
اقای نجف زاده
انشا اله همیشه موفق باشید و دنباله رو یاران رسانه ای شهید تان
ای کاش باران ببارد دا رد پای آنان که بی رامه رفتند پاک شود میدانی چرا؟
برای اینکه کسی در بیراهه قدم برندارد و هرگز در ارن راه قدم نگذرد
کاش همیشه باران بیاد تا شعر تری و یا دل نوشته ای این چنین به دنیا عرضه شود فقط به خاطر خدا
موفق و منصور باشید
ارسال شده توسط سادات علوی | December 3, 2007 3:29 AM
ارسال شده در December 3, 2007 03:29
كلاس اول خوانديم :
آن مرد در باران آمد ... اكنون مي دانيم تا آن مرد نيايد باران نخواهد آمد ...
سلام .... همكار عزيز !!!
فوق العاده بود و عالي ...
هميشه موفق باشيد .
التماس دعاي خير ... يا حق !
ارسال شده توسط سوته دل ... | December 3, 2007 3:12 PM
ارسال شده در December 3, 2007 15:12
سلام جناب ،
ای کاش یه گزارش از بچه های روستای درودزن مرودشت ( از توابع شیراز ) که تو آتش سوزی بخاری غیر استاندارد کلاسشون، همه دست و صورتشان آب شده و به هم چسبیده می گرفتی ، شاید تو این مملکت یکی بتونه یه کاری براشون بکنه ...
شاید هم هیچ اتفاقی نیفته اما لااقل شاید چند ناله و.. باعث بشه یه اتفاقهایی زودتر تو این مملکت بیفته ! کی میدونه ؟
ارسال شده توسط ناشناس | December 4, 2007 3:38 PM
ارسال شده در December 4, 2007 15:38
سلام آقاي نجف زاده
كاش امروز هم باران بيايد
دلم گرفته
بهترين موقعي است كه آدم مي تواند گريه كند و خودش را خالي كند
كاش امروز باران بيايد
دلم گرفته
ارسال شده توسط ستاره ميرزايي | December 5, 2007 3:12 PM
ارسال شده در December 5, 2007 15:12
عالی بود .
کاش بارون می اومد ... و کفش اون کودک نو می شد ...
ارسال شده توسط شیرین | December 5, 2007 3:29 PM
ارسال شده در December 5, 2007 15:29
سلام
من که هرچی بارون ببینم دوباره دلم غش میره واسه نم نم بارون! کامران جان آخ اگه بارون بزنه!
خسته نباشی. حسابی تروکوندی ها
به وبلاگ من سری بزن. مقبول افتاد لینک بده، من که دادم.
ارسال شده توسط محمدرضا خالقی زاده | December 5, 2007 7:57 PM
ارسال شده در December 5, 2007 19:57
سلام بار دومه که میام و کامنت میذارم.کارتون و قلمتون رو خیلی دوست دارم.شما واقعآ یه انسان خاص هستین.بهتون تبریک میگم.امثال شما خیلی کم پیدا میشن
ارسال شده توسط حدیث میلانی | December 6, 2007 1:11 AM
ارسال شده در December 6, 2007 01:11
باران كه مي بارد تو در راهي
باران گل باران نيلوفر
باران مهر و ماه و آينه
باران شعرو شبدر و شبنم
سلام آقاي نجف زاده.
در روز سالگرد سانحه سقوط هواپيماي c130 خيلي دلم گرفته بود و وقتي گزارش واحد مركزي رو از تلويزيون ديدم كه همه در بهشت زهرا بودند خيلي حسرت خوردم. كاشكي يكي بهم مي گفت و صيح روز پنج شنبه خودمو به بهشت زهرا مي رسوندم. ولي حيف شد كه نشد!
ولي خيلي نامرديه كه آنها را از ياد ببريم البته هر خبرنگاري چه خبرنگار روزنامه و چه خبرگزاري و چه خبرنگاراي مجله هاي داخلي با غيرت خبرنگاريشون هيچ وقت اونا رو از ياد نمي برند( از بچه هاي شهيد ايرنا وايسنا و هم شهري گرفته تا خبرنگاراي شبكه خبرو واحد مركزي كه در سانحه با عشق به كارشان از ميان ما رفتند ولي يادشان در قلبهاي ما زنده است)
روحشان شاد و يادشان گرامي (بايد بگويم هميشه به يادشان هستم )
حالا بگذريم .ما هم بايد به امام رضا كه قربونش برم و بقيه ائمه قسمتون بديم تا برامون ايميل بفرستين!
خداييش اگه به كساني كه دوست دارن ايميل بدين، بدين خيلي خوشحال مي شن انگار كه دنيا رو بهشون دادن. من كه خودم اين طوريم ولي بقيه رو نمي دونم.
آقاي نجف زاده با اينكه خودم خبرنگار خبرگزاري هستم ولي دوست دارم در كلاسهاي خبرنگاريتون شركت كنم حتي براي يك جلسه و يا يك دقيقه!
(
ارسال شده توسط reporter | December 8, 2007 1:39 PM
ارسال شده در December 8, 2007 13:39
salam agha manam mikham manam khodayeh atlasiha ba to bashad.... ro mikham vaseh manam befrestesh
arash_habibi_20@yahoo.com
mer30
ارسال شده توسط arash | December 9, 2007 8:45 PM
ارسال شده در December 9, 2007 20:45
و اوست آن خدایی که بعد از این که کاملا ناامید شده اید، باران را نازل می کند و رحمتش را می گستراند.
سوره شوری، آیه 28
www.bilijacks.persianblog.ir
www.bilijacks2000.persianblog.ir
ارسال شده توسط میلاد قزللو | December 12, 2007 12:31 AM
ارسال شده در December 12, 2007 00:31
salam aghaye najafzade omidvam haleton khob bashe man monika hastam va taghriban yek mahe dige 18 salam mishe man kheili gozareshhaye shoma ro dost daram male shoma ba hame fargh dare kheili ssadeo ghashang mese inke shoma adame kheili ehsasatiii hastid baraxe baghiyeye khabarnegara be har hal az inke ozve site shoma shodam khoshhalam bishtar az in mozaheme shoma nemisham khodahafezzzzzzzzzz
ارسال شده توسط monika | December 12, 2007 6:08 PM
ارسال شده در December 12, 2007 18:08
mesle hamishe jaleb bud.avalin barame ke nazar midam vase site e shoma!
ارسال شده توسط ladan | December 13, 2007 1:19 PM
ارسال شده در December 13, 2007 13:19
عالیه!ما که تو کف مطالب شماییم.اما تو این بین خدا به فکر کودکی هم هست که خیلی وقته که کفشاشو نشسته و منتظر بارونه!!!من شما رو مثل داداشام دوست دارم و امیدوارم یه روز پسرتون بتونه یکی مثل شما بشه
ارسال شده توسط صدف | December 13, 2007 4:16 PM
ارسال شده در December 13, 2007 16:16
مثل همیشه عالی بود
ارسال شده توسط قاسم صانعی | December 23, 2007 1:38 PM
ارسال شده در December 23, 2007 13:38
عالی بود اقای خبر نگار ممنون زودتر آپ کنید بابا
یادت نره ....
از ما هم حمایت کن دمت گرم رو خبرنگار حرفه ای با با ای ول
ارسال شده توسط عماد | December 25, 2007 5:33 PM
ارسال شده در December 25, 2007 17:33
اگر يادتان بود و باران گرفت...
دعايي به حال بيابان كنيد
ارسال شده توسط سكينه | December 26, 2007 3:58 PM
ارسال شده در December 26, 2007 15:58
شبی از شبها تو به من گفتی كه شب باش: من كه شب بودم و شب هستم و شب خواهم بود...
به امیدی كه تو فانوس شب من باشی!
سلام ...
ارسال شده توسط sara | December 30, 2007 9:45 PM
ارسال شده در December 30, 2007 21:45
سلام
خوش به حالتون
به هر حال بارون دارین
امسال بوشهر خیلی کم بارون اومده
ارسال شده توسط سارا | January 8, 2008 11:58 AM
ارسال شده در January 8, 2008 11:58
سلام من اولین باره که دارم این یادداشتارو می خونم.دلم میخواد همیشه نظرمو واستون بفرستم .موفق باشید.
ارسال شده توسط الهه | January 23, 2008 11:20 AM
ارسال شده در January 23, 2008 11:20
salam agaha kamran gol vaghe an zendegi haminjorieh ey kash ma ha ham sobh baad az ye shab barouni pamishodim neghahemonbe zendegie ye pare bod na kafsh haye pareh سلام آقا کامران گل واقعا زندگی همینجوری ای کاش ما ها هم صبح بعد از یه شبه بارونی پامیشدیم نگاههمون به زندگی پاره بود نه کفش پاره بیرون از متن « زندگی فرصت لمس لحظه هاست *********** لحظه هایی که می آد و می گذره » اقا کامران قصه شو نخور ماها هممون یا یه روز اونجوری می شیم یا اون لحظه ی تلخ رو حس کردیم ........................................
ارسال شده توسط مهران فردپور | January 29, 2008 10:03 AM
ارسال شده در January 29, 2008 10:03
باران که می بارد تو می آیی
بارانِ گل ، بارانِ نیلوفر
باران ِمهر و ماه و آئینه
بارانِ شعر و شبنم و شبدر
باران که می بارد تو در راهی
از دشتِ شب تا باغِ ِ بیداری
از عطر عشق و آشتی لبریز
با ابر و آب و آسمان جاری
غم می گریزد ، غصه می سوزد
شب می گدازد ،سایه می میرد
تا عطرِ آهنگِ تو می رقصد.....
تا شعر باران تو می گیرد........
تا شعر باران تو می گیرد.
از لحضه های تشنه ی بیدار
تا روزهای بی تو بارانی
غم می کُشد ما را و می بینی
دل می کِشد ما را تو می دا نی.....
دل می کِشد ما را تو می دا نی
باران که می بارد تو می آیی
بارانِ گل ، بارانِ نیلوفر
باران ِمهر و ماه و آئینه
بارانِ شعر و شبنم و شبدر
باران که می بارد تو در راهی
از دشتِ شب تا باغِ ِ بیداری
از عطر عشق و آشتی لبریز.....
با ابر و آب و آسمان جاری
از لحضه های تشنه ی بیدار
تا روزهای بی تو بارانی
غم می کُشد ما را و می بینی
دل می کِشد ما را تو می دا نی.....
دل می کِشد ما را تو می دا نی
دل می کِشد ما را تو می دا .....نی
ارسال شده توسط مهران فردپور | March 3, 2008 4:07 PM
ارسال شده در March 3, 2008 16:07
سلام. خوبی؟
میدونی چیه داداش جون؟ راستش......... راستش منم یه روز زیره بارون گریه کردم....
پدر عاشقی بسوزه حاج اقا!
ارسال شده توسط اسمانی(ایرانیم) | March 8, 2008 11:56 PM
ارسال شده در March 8, 2008 23:56
خدا تازه به فكر كودكي افتاد كه فردا امتحان داشت و كفش هايش سوراخ بود...
...!!!!یعنی تو اون شب بارونی خدا به فکر اون کودک نبود...!!؟؟؟
ارسال شده توسط غریبه | March 14, 2008 5:44 PM
ارسال شده در March 14, 2008 17:44
سلام آقای نجف زاده امیدوارم حالت خوب باشه سال نو ت هم مبارک من به گزارش های قشنگتون خیلی علاقه دارم اولین بارکه به سایتتون اومدم صدای بارون خیلی قشنگه به آدم احساس آرامش می ده میگن موقعه ای که داره بارون میات سعی کن دعاکن وحاجتت رواز خدای یگانه بی نیاز بخواه چون موقعه بارون دعا اجابت می شه من هم موقعه ای که بارون میات دعا میکنم شما وخونوادتون وهمکارانتون همیشه موفق وسلامت باشید یاعلی مدد کریم حزبه از اهواز
ارسال شده توسط کریم حزبه | April 10, 2008 11:28 AM
ارسال شده در April 10, 2008 11:28
خیلی خوب بود موفق باشید ...
ارسال شده توسط محیا | May 18, 2008 6:59 PM
ارسال شده در May 18, 2008 18:59
khoda, na baraye khorshid & na baraye zamin balke baraye gol haiy ke barayeman mi ferestad,cheshm be rahe pasokh ast
tagor
ارسال شده توسط zahra | January 3, 2009 11:25 PM
ارسال شده در January 3, 2009 23:25
سلام آقا کامران ما که شما رو تو تلویزیون می بینیم ولی شما مارو نمی بینین پس فکر کنم بتونم انتقاد کنم راستش زیادی کلاس میذاری فکر نمی کنی بیای پایین تر بهتر باشه؟؟ من فکر می کنم خیلی فکر می کنی جنتلمنی ولی باور کن نیستی!! ببخشید که عین صیغه ی بلعت شد...
ارسال شده توسط فاخته | October 13, 2009 2:47 AM
ارسال شده در October 13, 2009 02:47