تا یک دقیقه آرامش دارم و بیکارم یکهو یک چیزی از کف پایم راه می افتد و می رسد تا گلویم و تمام تنم داغ می شود و انگار همو مجبورم می کند که یک کاری بکنم.سرهمین بختک لعنتی است که مثلا هیچ جا چند دقیقه بیشتر بند نمی شوم یا ازوقتی روزنامه بودم مخم را برای تیلیت کردن به کمتر کسی چند دقیقه بیشتر می دهم یا همان بهتر که کنکور قبول نشوم که حال سرکلاس نشستن را ندارم دیگر.
امروز یک ساعت بیکار بودم یک مطلبی برای بلاگم نوشتم از پشت پرده عاشقانه یک اسطوره نامیرای ورزشی که اطلاعاتش به دستم رسیده بود.بچه ها می گفتند خیلی صدا می کند.دودل بودم بگذارم اینجا یا نه.با مو سپید کرده ای که خیلی خیلی قبولش دارم مشورت کردم و نگذاشتم.(اصولا من مشورت می گیرم اما همه می گویند اخرش کار خودت را می کنی)...ولی این مورد با بقیه کاملا فرق داشت.
حالا نشسته ام پای نت و دارم و به مطلبی که نشد تو بخوانی فکر می کنم.حرص می خورم .چایی ام را هورت می کشم.انگشت هایم را یکی یکی می شکنم .تق و توق صدا می دهد...انگار خستگی ام در می رود....
نظرات (343)
يادم باشد كه روز و روزگار خوش است
وتنها دل ما دل نيست
يادم باشد جواب كينه را با كمتر از مهر و جواب
دو رنگي را با كمتر از صداقت ندهم
يادم باشد بايد در برابر فريادها سكوت كنم
و براي سياهي ها نور بپاشم
يادم باشد از چشمه
درسِِ خروش بگيرم
و از آسمان درسِ پـاك زيستن
يادم باشد سنگ خيلي تنهاست
يادم باشد
بايد با سنگ هم لطيف رفتار كنم مبادا دل تنگش بشكند
يادم باشد......!
(زندگی همینه دیگه... نه؟)
ارسال شده توسط عاطفه | November 5, 2007 10:52 PM
ارسال شده در November 5, 2007 22:52
سلام
همین الان دیدم آپ کردی
بعدا میام کامنت می ذارم داداشی
ارسال شده توسط ~**~سونیا~**~ | November 5, 2007 10:58 PM
ارسال شده در November 5, 2007 22:58
سلام
شما ديگه چرا
شايد شما هم مثل همه افرادي كه من جديداً ديده ام به اين نتيجه رسيديد كه بقدر كافي زندگي كرده ايد؟
اينطورست؟
نميدانم از چيست شايد تاثيرات هواست و يا بخاطر جو است كه اين روزها هم بي حوصله و كم طاقتند ديگه همه چيز براي هيچكس معنا نداره
ارسال شده توسط elham | November 5, 2007 11:09 PM
ارسال شده در November 5, 2007 23:09
هرگز دلم براي كم و بيش غم نداشت
آري نداشت كه غم كم و بيش نداشت
ارسال شده توسط زينب | November 6, 2007 12:08 AM
ارسال شده در November 6, 2007 00:08
پير كه بشي دستات خواهد لرزيد و ياد اين موقع خواهي افتاد و پشمان از اينكه اي كاش انگشتانم را نشكانده بودم!
ارسال شده توسط زينب | November 6, 2007 12:15 AM
ارسال شده در November 6, 2007 00:15
سلام آقاي نجف زاده . نمي دونم اون مطلبي كه ميخواستيد بنويسيد مال كي بود ولي خوب كاري كرديد كه ننوشتيد چون مطمثن باشيد يه روزي يه كسي يه جايي يه مطلب اين چنيني از يه اسطوره ي خبر پيدا ميكنه و ميخواد تو وبلاگش بنويسه و مشورت مي كنه و...
ارسال شده توسط مهسا | November 6, 2007 12:21 AM
ارسال شده در November 6, 2007 00:21
سلام آقای نجف زاده خوبید؟ اون روز تو ماه عسل گفتید دوست دارم با خانم تختی مصاحبه کنم مثل اینکه بالاخره موفق شدید
حالا الان اومدید اینو بگید که دل مارو آب کنید؟ما هم داریم حرص می خوریم که ببینیم مطلب چی بوده..کاشکی می شد .فعلا خداحافظ
ارسال شده توسط مهسا | November 6, 2007 12:29 AM
ارسال شده در November 6, 2007 00:29
هوووووووووووم
خب گاهي آدم مجبوره خود سانسوري كنه واسه حفظ ِ بعضي چيزا .
هر چند كه به نظرم كارت ِ يه جور ، ديگران سانسوري بود تا خود سانسوري
ارسال شده توسط نيلوفر | November 6, 2007 12:35 AM
ارسال شده در November 6, 2007 00:35
سلام کامران جان
نمی گویم کامران خان مثل این روزهای شهرمان که همدیگر را با خان صدا می کنند و یادشان رفته خان یعنی چه ؟
انگار گم کرده ای خد را در این طوفان که یادت رفته آرامشی هم هست و تو در آرامش آرامش نداری .
چه بگویم از این سریال فوتبال و پشت صحنه آن که همه چیز را می تواند از این رو به آن رو کند .
پس چه بهتر که نگفتی که شاید می گفتی زیر و رو می کرد زندگیش را .
یا حق
ارسال شده توسط مدیر سایت 30gh.com | November 6, 2007 1:08 AM
ارسال شده در November 6, 2007 01:08
تق تق انگشتان با آن كه كار درستي نيست ، نتيجه ي خوبي مي دهد در جهت رفع خستگي!
ارسال شده توسط خط خطي | November 6, 2007 1:15 AM
ارسال شده در November 6, 2007 01:15
سلام به خبرنگار محبوبم
"به اندیشیدن خطر مکن روزگار غریبی است نازنین"
ارسال شده توسط پرنیان | November 6, 2007 1:38 AM
ارسال شده در November 6, 2007 01:38
سلام. الان خوبی ؟؟
لابد میدونی که به خاطر همین اخلاق خاصته که دلهای خیلی ها را پایبند خودت کرده ای !؟
در این روزگار ،کمیابند آدمهایی که لحظه ای به احساس دیگران هم فکر کنند. بی تعارف گفتم
ارسال شده توسط سهراب | November 6, 2007 2:54 AM
ارسال شده در November 6, 2007 02:54
سلام آقاي نجف زاده
فكر كنم اولين كسي ام كه واسه اين پستتون كامنت مي ذارم. فكر مي كنم چون معمولا واسه كسي دو سه دقيقه بيشتر وقت نمي ذارين ،به وب من سر نمي زنيد چون بالاخره تا صفحه باز بشه خودش دو سه دقيقه طول مي كشه...من كه سعي مي كنم فكر ديگه اي نكنم...بگذريم..واقعا خسته نباشيد..اميدوارم يه روزي برسه كه چايي هاتون درست و حسابي بهتون بچسبه...موفق باشيد...
ارسال شده توسط الهه | November 6, 2007 3:57 AM
ارسال شده در November 6, 2007 03:57
salam agha kamran ...vaghaaan ba gozareshat hal mikonam .nemidonam chetori va za koja in hame matabo dar miyari vali ino midonam ke karet doroste . see you
ارسال شده توسط majid | November 6, 2007 6:54 AM
ارسال شده در November 6, 2007 06:54
.......... تصویرپردازی مستلزم برهم زدن قواعد بازیه ، باید ساختار و معیار بازی امروز رو بدونیم و بتونیم این رو بر هم بزینم
............. بیست و چند سال از انقلاب ما نمی گذره زمینه ای که به وجود آمده که ما اصلاً جرآت بکنیم سناریوهای غربی رو نقد بکنیم و بهشون بگیم تصویرپردازی القایی و اون وقت درصدد این بربیایم که بر مبنای بصیرت تصویری رو ایجاد بکنیم همه
این مستلزم تلاش اهل حقه که توی عالم بتونند منتشر بشند و تصاویری که خودشون دارند معارفی که دارند رو توی عالم منتشر کنند و کم کم حلقه هایی که به قول حضرت امام هسته های مقاومت در دنیا رو شکل بدن این هسته های مقاومت شکل بگیره و سطح بلوغ جامعه بشری افزایش پیدا کنه تا کم کم تا به این سطح برسیم که بتونیم دنیا رو قانع کنیم حداقل کشورهایی که هم فکر خودمون هستند رو ......
با« تصویرپردازی از آینده و تدارک فکری » به روزیم سری بزنید
در صورت تمایل بر و بچه های اصفهان رو هم لینک کنید
یاحق
ارسال شده توسط شبیخونی ها | November 6, 2007 8:11 AM
ارسال شده در November 6, 2007 08:11
كامران عزيز !
اين مرامت كه دلها را جذب كرده.
ارسال شده توسط خراساني | November 6, 2007 8:20 AM
ارسال شده در November 6, 2007 08:20
کاش میذاشتی..........
همون یک دقیقه آرامش هم خودش کلی حرفه......
باید از جاده بپرسم که چرا میرقصد
مست موسیقی گامی شده باشد شاید !
ارسال شده توسط فاطمه قهری - محکم | November 6, 2007 9:04 AM
ارسال شده در November 6, 2007 09:04
باورم نمی شه که کامران نجف زاده همون خبرنگاری که تلویزیون نشونش می ده انقدر صاف وساده باشه و مطلب های وبلاگش انقدر روان و قشنگ نوشته شده باشن که...اصلا باورم نمی شه که یکی مشهور باشه اما اینجوری باشه!
از قلمتون خیلی خوشم اومد...خیلی!
ارسال شده توسط پرنیان | November 6, 2007 9:27 AM
ارسال شده در November 6, 2007 09:27
سلام.خوبید؟ حیف شد مطلب رو نذاشتید.اینجوریم که میگید آدم میخواد از فضولی بترکه.
میدونید این روزا در مورد این وبلاگ طلفکی نامهربون شدید؟
راستی ....تق و توق شکستن انگشتان خطرناکه.
منتظر هرازچندگاه نوشته ای میمونیم.
موفق ترین باشی.
ارسال شده توسط تینا | November 6, 2007 10:12 AM
ارسال شده در November 6, 2007 10:12
سلام
ما یادداشت های این مرد خبرنگار را می خواهیم.
ارسال شده توسط payizaneh | November 6, 2007 10:16 AM
ارسال شده در November 6, 2007 10:16
سلام
شما بنویسین ... ما قول می دیم نخونده بگیریم
ارسال شده توسط الهه شرقی | November 6, 2007 10:19 AM
ارسال شده در November 6, 2007 10:19
سلام.خوشم می یاد که دقیقا می دونید که چه مطلبی رو چه جوری بیان کنید.از این حیث ، رودست ندارید.فوق العاده است...
گاهی اوقات موقع چیدن پازل یک تکه رو خالی میگذارید و اطرافش رو میچینید و اونوقت تمام توجه آدم به اون قسمت خالی جلب میشه...اینم یک نوعشه...تازه این بیشتر غوغا میکنه.مطمئن باشید که الان خیلی ها که این مطلب رو میخونند ، بدون اینکه اهمیت خاصی قائل باشند برای اینکه بدونند اون اسطوره کی بوده و ...خود قضیه براشون پر رنگه.آقای خبرنگار زدی به هدف...مثل همیشه.راستی من تا حالا فکر می کردم اسطوره رو یک جور دیگه می نویسند، اما انگار اشتباه فکر می کردم...
ارسال شده توسط بهجت توجه | November 6, 2007 10:49 AM
ارسال شده در November 6, 2007 10:49
سلام اوه آيا بو مياد !آيا سياست !آيا من چي ميگم !....
خوب بابا مطلبو رو مي گذاشتي ما لوت نمي ديم بابا قول مي دم باور كن ...
حالا من هم يه جورائي آپ كردم
منتظرتون باشم جناب نجف زاده ي ....لا اله الا الله
والا چي بگم
.....
ارسال شده توسط فرشته اميني | November 6, 2007 11:07 AM
ارسال شده در November 6, 2007 11:07
جناب کامران در نقطه ای از این کره خاکی زندگی می کنیم که همیشه محکوم به خور سانسوری هستیم حتی در این عصر ارتباطات :-/
موفق باشید .
ارسال شده توسط طلا | November 6, 2007 11:23 AM
ارسال شده در November 6, 2007 11:23
عجب پس برای ما هم سانسور میکنی ....
انگشت هات رو نشکن از نظر علمی کار درستی نیست باعث لرزه دست ها میشه .بعدا چه جوری می خوای برگه ها رو دستت بگیری و خبر بخونی.
ارسال شده توسط ***مریم/دل نوشته*** | November 6, 2007 11:25 AM
ارسال شده در November 6, 2007 11:25
سلام ادمو كنجكاو مي كني بعد تو خماري مي ذاري خب اگه نمي خواستي بگي چرا اين كارو كردي....باتوجه به يادداشت قبلي:كاش ارامش و بي خيالي تو را ما هم تو كنكور داشته باشيم:دي
ارسال شده توسط تبسم | November 6, 2007 12:55 PM
ارسال شده در November 6, 2007 12:55
سلام جناب نجف زاده
به نظر من انگشت هاتون رو نشکنید این کار برای انگشتان و نیروی پنجه کاملا ضرر داره...
از نظر علمی هم ثابت شده...
ارسال شده توسط مهدی رنجبر | November 6, 2007 12:59 PM
ارسال شده در November 6, 2007 12:59
سلام آقای نجف زاده
خیلی ممنون که به وبلاگم اومدی. به خدا منم می دونم که نمی رسی و خیلی سرت شلوغه . حالا که می بینم خودتم مجبوری خودتو سانسور کنی فهمیدم که نباید به خاطر سانسور کردن کامنت های خودم ناراحت می شدم . چون شاید نوشته های من برای تو دردسر درست کند و من اصلا راضی به این امر نیستم ولی در عوض یه خواهشی دارم . می دونم که نمی رسی ولی خواهش می کنم هر چند وقت یک بار به وبلاگم بیا و خیلی کوتاه مثل این بار برام بنویس . من به همین هم دل خوشم .
اگه ناراحتتون کردم ببخشید .
هنوز که نظری از کسی اینجا نوشته نشده . امیدوارم من اولیش باشم .
به امید موفقیت روزافزون شما
خدانگهدار
راستی گفتم که دیگه کامنت نمی ذارم ولی می دونین دلم نمیاد چون که گفتی همه کامنتا رو می خونی پس برای همین هم که شده برات کامنت می ذارم .
ارسال شده توسط شکوفه | November 6, 2007 1:11 PM
ارسال شده در November 6, 2007 13:11
منو یاد پستهایی از وبلاگم انداختین که هرگز از حالت ثبت موقت خارج نشدند...
ارسال شده توسط محمد پورعبداله فرشبافی | November 6, 2007 1:28 PM
ارسال شده در November 6, 2007 13:28
سلام
خوبی ؟
چقدر دلم هوای این وبلاگ و نوشته هاش رو کرده بو ....
شما که به ما سر نمیزنی خیلی بی معرفتی ....خودمون رو کشتیم .....
اشکال نداره ، سرت شلوغه ....وقت کردی بیا ...
اگه شد برامون دعا کن منم مثه شما یک دقیقه ارامش ندارم ......
التماس دعا . سلام برسونین
ارسال شده توسط آوا | November 6, 2007 2:05 PM
ارسال شده در November 6, 2007 14:05
سلام.کاش میذاشتینش یا نه شاید همون بهتر که نذاشتین.یعنی ممکن بود باعث دردسر بشه؟!!! راستی لطفا دیگه انگشتاتونو نشکنید.من به این کار خیلی حساسم!حتی داشتم مطلبتونو میخوندم مورمورم میشد! همیشه موفق باشی عمو کامران گلم!
ارسال شده توسط آتنا | November 6, 2007 2:08 PM
ارسال شده در November 6, 2007 14:08
سلام.
داشتم فکر می کردم همیشه که نباید چیزی باشد برای نوشتن...........
راستش من همیشه اول هرر غازی از خودم می پرسم چرا؟ یا مثلا که چی؟ و بعد اگر جوابش می خواند با اصول اولیه ی زندگیم به آن آغاز معنا می بخشم.....
شما هم می توانید بپرسید همین سوال را از خودتان قبل از فکر کردن به فکرهای آدم بزرگ ها !
راستی بد نیست گزارشی هم بگیرید از رنگ زرد :
خیلی وقت ها، بعضی حرف ها خیلی مهم هستند اما مهم تر از آن این است که بدانی حرف های مهمت را کجا بزنی. مثلا گر در یک وبلاگ از وضعیت آسفالت جاده ها ( ! ) شکایت کنی و یا حتی آن ها را خیلی منطقی نقد کنی، چه اهمیتی دارد؟ مطمئن باش حتی آبدارچی وزارت راه و ترابری هم نوشته ات را نمی خواند. پس به جای غرغر کردن بی تاثیر می توانی نامه ات را برای وزیر بفرستی!
اما موضوعی که من می خواهم درباره اش حرف بزنم ( مجله های زرد ) به کسانی هم که این وبلاگ را می خوانند ریط دارد: تا کسی این مجله ها را نخواند، کسی هم آن ها را چاپ نمی کند.
با دیدن عکس بزرگ شده ی « __ » روی جلد مجله حالم گرفته شد. عناوینی که کنار عکس نوشته شده بود بیشتر از همه حالگیر بود:
1ـ یک طوطی به آدم تبدیل می شود!
2ـ فلان هنرپیشه در فلان کشور کارهای بد بد می کند!
3ـ فال اصل هندی ( بخت شما چگونه رقم می خورد؟)
4ـ آقای« _» به هنرپیشه ی زن سریال« _» به خاطر ازدواج با مرد مورد علاقه اش تبریک گفت.
این مجله ها به ده قسمت تقسیم می شوند:
1ـ فال ( هندی ـ چینی ـ حافظ ـ اینترنتی ـ عاشقانه و ....) که معلوم نیست از مغز معیوب چه کسی منشا می گیرد.( با عرض معذرت.)
__ اگر به طالع بینی معتقدید، می توانید از کتاب های معتبری که محققان این علم می نویسند استفاده کنید.
2ـ خبر های راست و دروغ ( خودکشی رئیس اداره ی .. ،پسری که شکل دختر شد ، خری که ماء ماء می کند و...)
__مطمئن باشید روزنامه های معتبر، رادیو و تلویزیون و حتی سایت های خبری معتبر تمامی اخبار ی را که بدان نیازمندید در بر می گیرند.
3 ـ مصاحبه ( مسئولین این مجلات همیشه به خوانندگانشان وعده ی مصاحبه با بازیگران به اصطلاح مشهور را می دهند ولی معمولا با بازیگرانی مصاحبه می کنند که خواننده ی بیچاره حتی اسمشان را هم نشنیده است.)
__اگر خیلی به خواندن مصاحبه با ورزشکاران، خوانندگان و بازیگران علاقه مندید، می توانید مصاحبه هایی را که در روزنامه های معتبر و یا مجلات تخصصی چاپ می شوند بخوانید. مصاحبه هایی که به جای پرسیدن میزان سسی که آن شخص با پیتزایش می خورد،برداشت او را از نقشش سوال می کند.
4 ـ چاپ یک پوستر جداگانه در یک صفحه به صورت رنگی و دادن اطلاعیه ی زیر:
( خوانندگان گرامی، در صورت در خواست پوستر ورزشکاران، خوانندگان و بازیگران (بالیوود ـ هالیوود ـ ایرانی ) موردی علاقه شان می توانند با پرداخت « __ » تومان به حساب بانکی « __ » و ارسال فیش بانکی و نام پوستر آن را دریافت دارند.)
5 ـ درد و دل و نامه های خوانندگان به این مجله ها ( شکست در عشق را چگونه جبران کنم؟ ـ چگونه لاغر شوم؟ ـ چگونه با بازیگر مورد علاقه ام صحبت کنم؟ و .... ) وقتی سوال های خوانندگان این طوری باشد ، وای به حال جواب های آن ها!
__چرا سوال هایی را که برایتان پیش می آید از کسانی که برای جواب دادن به آن ها تخصص دارند نمی پرسید
6 ـ خبرهای مثلا هنری و فضولی در زندگی ورزشکاران، خوانندگان و بازیگران( راست و دروغ این خبرها را خدا می داند.) چند نمونه از این خبرها: ( آقای « __ » به تازگی برای بازی در فیلم « __ » موهایش را بلند می کند. بچه ی دوم محبوبترین ( تا تعریف ما از این کلمه چه باشد؟) بازیگر زن تلویزیون به دنیا آمد.__دانستن خبر ازدواج و یا مسافرت آدمی که حتی یک بار ندیده اید، چه دردی را از اجتماع هزار تکه تان دوا می کند؟
7 ـ تا دلت بخواهد جدول ( رمز _ کلمات متقاطع و....)
8 _ حدوداً تعداد زیادی از صفحات این مجله ها به تبلیغ چسب و کمربند لاغری، عمل جراحی گونه و بینی و.... اختصاص می یابد. تا به حال چند بار از دهان پزشکان متخصص شنیده اید که این چیزها تاثیرگذار و بی خطرند ؟
خوانندگان این مجله ها اکثرا قشر 13 تا 30 ساله هستند. سنی که بهترین زمان برای پیدا کردن جواب سوال های مهم زندگی و فراگیری علم است.....
این افراد فکر شان را که می شود آن را با کلی مسائل خوب دیگر پر کرد، با خواندن این مجله ها خسته می کنند. پولشان را که می توانند با آن بهترین چیزها را بخرند به سطل آشغال می ریزند. وقتشان را که می توانند در آن بهترین کارهای ممکن را انجام دهند می سوزانند.
نتیجه گیری: تنها سود این مجله ها که دولت هم بی خیالشان است و جلوی انتشارشان را نمی گیرد، پول درآوردن برای تهیه کنندگان آن هاست، که خدا می داند حلال است یا حرام!
ارسال شده توسط الف لام میم | November 6, 2007 3:11 PM
ارسال شده در November 6, 2007 15:11
سلام
اصلا نفهميدم چي نوشتي
چي نوشتي؟
واضح تر بنويس بابا.
اگه به منهم دوباره سر بزني بد نيست ها.
آپه آپه آپم.خيلي آپم.
منتظرم.
ارسال شده توسط حنانه | November 6, 2007 3:20 PM
ارسال شده در November 6, 2007 15:20
سلام.و به نام خالق زيبايي
دقيقا عين مني.چه تفاهمي اخه اين چه دعايي كه ميكني اگه بري دانشگاه حالت خيلبي بهترميشه.افرين به تو كه اهل مشورت كردن هستي .منم به اين فكر ميكنم كه اين مطلب چي بود؟انقدر حرص نخور موهات سفيد ميشه!خستگيتم با يه چاي داغ از بيبن ببر .درضمن انگشتانت اسيب ميبيند كمتر انها را بشكن .روز تعطيل خوش بگذره.من تو و خانواده عزيزت را به تنها خالق زيباييه ميسپارم.
در پناه حق شاد و سرزنده باشي.
از دوست داران وطرفداران واقعي شما خبرنگار پرتلاش وبا انرزي
ارسال شده توسط محمدي | November 6, 2007 3:37 PM
ارسال شده در November 6, 2007 15:37
آقای نجف زاده سلام
آقا من هنوز جواب سئوالمو نگرفتم میشه بگید تا کی باید صبر کنم؟
ارسال شده توسط نادری | November 6, 2007 4:20 PM
ارسال شده در November 6, 2007 16:20
سلام آقاي نجف زاده اين مطلب من م يتواند براي شما كه دل در گرو ادبيات داريد سوزه خبر باشد
به روز شدم :قرار بود قیصر امین پور چهره ماندگار سال شود !
ارسال شده توسط مهدي علاقبند | November 6, 2007 4:45 PM
ارسال شده در November 6, 2007 16:45
تو اگر در طپش باغ خدا را دیدی ...
همتی کن و بگو...
ماهی ها حوضشان بی اب است
ارسال شده توسط سارا | November 6, 2007 4:55 PM
ارسال شده در November 6, 2007 16:55
سلام
گاهي آدم گير ميكنه قاطي ي عالم بايد نبايد.....
خودشو گم ميبينه توي ي عالمه طرح و نقشه واجب اما غير عملي بعد ميشينه هي به خودش لعنت ميفرسته كه چرا نميشه چرا نميتونم ........نه! آخه چرا ؟؟؟؟
براتون آروزي آگاهي شناخت ومعرفت دارم.
بدرود
ارسال شده توسط ندا قائم فرد | November 6, 2007 5:27 PM
ارسال شده در November 6, 2007 17:27
سلام آقاي نجف زاده
همان بهتر كه ننوشتيد!
شايد خيلي ها تحمل شكستن اسطوره هاشان را نداشته باشند...با شكستن اسطوره ها اين ماها هستبم كه مي شكنيم و خودمون رو سرزنش مي كنيم كه چه ساده لوح بوديم.
همان بهتر كه ننوشتيد آقاي نجف زاده!
بگذاريد مردم به اسطوره هاشان خوش باشند!
البته شايد موضوع ان طور كه فكر مي كنم نباشد!واسطوره اي نشكند.
موفق باشيد
ارسال شده توسط ثمين | November 6, 2007 5:47 PM
ارسال شده در November 6, 2007 17:47
اول:سلام
دوم:مشورت کردن خیلی کار خوبیست.مخصوصا اینکه در تصمیم گیریها نظر مشاور را هم لحاظ کنیم!درست مثل ایندفعه شما!
سوم:هر وقت قرار نیست چیزی را بدانم پیش خودم میگویم:"یعنی من تا آخر عمر نمیفهمم اون چی بوده؟!!!"همین فکر مثل همان بختکی که به جان شما افتاد روی سرم هوار میشود!!
چهارم:من همیشه کامنتهامو با زبون عامیانه خودم مینویسم.مثل همین چهارمی.اما نمیدونم این بار چرا انقدر تاثیر پذیر شدم از نوشته های شما.!!
پنجم:یک چیزی را میخواستم بگویم......نه!بگذریم!مهم نبود!
ششم:شاد باشید.یا علی.
ارسال شده توسط نگین | November 6, 2007 5:53 PM
ارسال شده در November 6, 2007 17:53
سلام
من هم اینجا چشمانم از فرط خستگی می سوزد. و حرص می خورم از مطلبی که نشد بخوانم.
مهرتان پایدار
ارسال شده توسط worship | November 6, 2007 5:57 PM
ارسال شده در November 6, 2007 17:57
سلام
ببخشيد ها ولي حالا كه مشورت كرده بوديد و نمي خواستيد بذاريد اينجا چرا گفتيد كه مارا هم كنجكاو كنيد؟
خدانگهدار
ارسال شده توسط پريا | November 6, 2007 5:58 PM
ارسال شده در November 6, 2007 17:58
سلام آقا كامران . كار دنيا را مي بيند تا چند وقت پيش كه من بيكار بودم و دم به دقيقه به سايتتون مي اومدم مي ديدم كه به روز نيست و بايد كلي منتظر مي شديم تا بالاخره آپ شيد اما حالا كه ما ديگه بيكار نيستيم شماييد كه دم به دقيقه آپ مي شيد . خلاصه كلام اينكه چه خبر شده كه ما از اون بي اطلاعيم . دوم اينكه سعي كنيد كه ديگه دستتون تق و توق نكنه و گرنه در پيري دچار رعشه مي شيد . در ضمن از اين به بعد كه مي آ يم براي گذاشتن كامنت اول يك جمله قشنگ براتون مي نويسم به شرط اينكه شما اولين جمله قشنگ را براي من ميل كنيد . به خانواده سلام برسونيد.
ارسال شده توسط طيبه ميرلوحي | November 6, 2007 6:21 PM
ارسال شده در November 6, 2007 18:21
نشکن آقا، نشکن!!!
خب خستگی خودت در میره ولی اعصاب ما رو میریزی به هم! خب چه کاریه؟!
حالا خودمونیما! خوب آدما رو میذاری تو خماری! خب یا هیچی نگو، یا اگه میگی تا آخرش بگو! بهتر نیست؟ نه، خداییش بهتر نیست؟ خوشت میاد بقیه هم باهات همین کارو بکنن؟!! (;
یا علی
ارسال شده توسط یه بنده ی خدا | November 6, 2007 6:28 PM
ارسال شده در November 6, 2007 18:28
Salam ....
ye moghe ye sher gofte budam alan yade un oftadam ..
khalvat ke mikoni man o in shere kaghazi ..
hey miravad nemiravad o pare mishavad....
ya hagh
ارسال شده توسط amene | November 6, 2007 7:11 PM
ارسال شده در November 6, 2007 19:11
سلام آقای خبرنگار
تا حالا فقط یه سر به وبلاگت می زدم و پستاتو می خوندم، ولی امروز حسش اومد یه کامنت برات بذارم
دیدم هیچکی برا این مطلبت کامنت نذاشته گفتم یه وقت سرخورده نشی که از دیروز تا حالا کسی برات چیزی ننوشته!! (تو هم وبلاگت کم مشتری!!)
این خیلی اخلاقه بدیه که بگی یه چیزی می خواستم بگم ولی نمی گم!!
می خوای دل ما رو بسوزونی
بگو دیگه...!
چی می خواستی بگی؟!
کی هست حالا؟
بگو خودم میرم با آقای موسپید حرف می زنم نظرشو عوض می کنم
تو مطلبو بذار، اقای مو سپید با من!!
ای ول خوشم اومد ازت! داری در مورد اسطوره ورزشی مطلبو می نویسی ؟!!
کلا بچه باحالی هستی باهات خیلی حال می کنم
خوب حرف می زنی، همه جوره
راستی شعرم می گی. کجا می تونم شعراتو بخونم؟!
یادم رفت بگم نظر موافق من کاملا مساعده
موافقت دارنده سایت (تویی دیگه؟!-گفتم که بچه با حالی هستی، دفعه اولی ما رو تحویل بگیر بلکم مشتری بشیم!!- ما هم بچه باحالیم، من نمی گما بچه ها میگن!!) هم ایشاا... مساعده
ارسال شده توسط !!?$% | November 6, 2007 7:15 PM
ارسال شده در November 6, 2007 19:15
خوب حتماً صلاح نبوده که ما بخونیم! ولی انگشتای دستتون رو اون جوری نشکنین که در زمان کهنسالی مشکل ساز می شه، این از نظر پزشکی ثابت شده.
ایام به کام.
ارسال شده توسط بیدقرمز | November 6, 2007 7:24 PM
ارسال شده در November 6, 2007 19:24
خوب عالیه دیگه
یه چیزی چرا همش ادامه مطلب گذاشتین؟؟؟؟؟؟
ارسال شده توسط فائزه | November 6, 2007 7:35 PM
ارسال شده در November 6, 2007 19:35
سلام آقا کامران
پخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخ
خوبی ؟
امروز این قدر خوشحالم ، برای همین گفتم دوباره بیام و کامنت بذارم .
خوب دیگه مزاحمتون نشم .
خدانگهدار
پخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخ
ارسال شده توسط شکوفه | November 6, 2007 8:07 PM
ارسال شده در November 6, 2007 20:07
همیشه نترس باش
ارسال شده توسط حسن ابوئی مهریزی | November 6, 2007 8:33 PM
ارسال شده در November 6, 2007 20:33
سلام آقا کامرا امید وارم که خوب باشی و خوب کلنگ بزنی
1- از این که نظرم در مورد کنکور رو نزدی ممنون
2- از اینکه به وبلاگم سر نزدی بازم ممنون
3- از اینکه هیچ نزری توی وبلاگم از طرف شما نبود خیلی خیلی ممنون
4- بابت گزارشهای زیبات که دیگه من کم آوردم باید سوت بزنم
5- .......
6- به وبلاگم یه سری بزن
ممنون
ارسال شده توسط علی (یک خبرنگار) | November 6, 2007 8:34 PM
ارسال شده در November 6, 2007 20:34
سلام آقای نجف زاده
پس کی به وبلاگ من سر می زنید و نظر می دهید؟به قول معروف در خانه ی ما رونق اگر نیست صفا هست.هر چند به صفای شما نمی رسه.چائی رو دم گذاشتم و منتظرم ها...!
ارسال شده توسط دختر دانشجو | November 6, 2007 9:11 PM
ارسال شده در November 6, 2007 21:11
خیلی نامردی!! تو که نمی خوای بنویسی خب نگو که آدم دلش نخواد (حالا نمی شه ایندفعه هم بگی؟!!)
ارسال شده توسط negar | November 6, 2007 9:39 PM
ارسال شده در November 6, 2007 21:39
اون پشت يرده رو، روو كن حال كنيم!
نكته: آدم خوب نيس چاييش رو هورت بكشه!
ارسال شده توسط يك انسان معمولي | November 6, 2007 9:57 PM
ارسال شده در November 6, 2007 21:57
سلام
آقا ی نجف زاده اگر این اتفاق افتاده حتما قسمت بوده مطمئن باش.
من فکر کنم تا اون موقع ای که من موهام مثل دندونام سفید بشه باید پای کامپیوتر بشینم و کانکت بشمو از شما خواهش کنم که تو رو به خدا بخش عکس این سایت راه بندازید!
راستی درگذشت آقای امین پور به شما تسلیت میگم.
و ناگهان چقدر زود دیر میشود تا نگاه میکنی وقت رفتن است.
مراقب خودتون و خانموتون و کیان گل هم باشید.
خداحافظ
ارسال شده توسط زهرا | November 6, 2007 9:58 PM
ارسال شده در November 6, 2007 21:58
زیبا نوشتید اعصاب خوردتون رو .تصویرتون اومد جلوی چشمام..... .نکنید اینکارو خود سانسوری نکنید .....امابعضی وقتها لازمه.....
منتظر حضور و نظرتون هستم......
ارسال شده توسط طیبه پاکدل | November 6, 2007 10:06 PM
ارسال شده در November 6, 2007 22:06
salam
khob mesle inke akharesh kare khodetoono kardid.
movafagh bashid.
ارسال شده توسط zahra | November 6, 2007 10:23 PM
ارسال شده در November 6, 2007 22:23
یعنی بعد این همه مدت اومدی راجع به چیزی که (می تونستی بنویسی اما ننوشتی)حرف می زنی؟؟؟!!!
خوب معلومه که باید حرص بخوری!!!
ولی حرص نخور یه گزارش تصویری توپ ازش بگیر که عصبانیت همه بخوابه...
ارسال شده توسط marYam | November 6, 2007 10:28 PM
ارسال شده در November 6, 2007 22:28
سلام
من بار دوم که نظر میدم . اقای نجف زاده بی نهایت کارتون عالیه . فقط همینو می تونم بگم در ضمن خیلی خیلی مواظب خودتون باشید چون ما که یه کامران نجف زاده بیشتر تو این دنیا نداریم .
ارسال شده توسط سمانه | November 6, 2007 10:43 PM
ارسال شده در November 6, 2007 22:43
ایاپشت پرده عاشقانه ان اسطوره مشکلی در ذهن دوستدارانش ایحاد نمی کرد ؟اگر نمی کرد اشتباه کردی که به حرف به قول خودت ان موسفید کرده گوش دادی واگر ایجاد می کرد خوب شد گوش کردی .اسطوره ها ونوشتن در باره انها قواعد خاص خودش را دارد اگر اینگونه نبود اسطوره ای هم تابحال نمی ماند
ارسال شده توسط خواننده وبلاگ | November 6, 2007 10:47 PM
ارسال شده در November 6, 2007 22:47
سلام
از تنوعی که در اجرا دارید خوشم میآد.
موفق باشید.
به خاطر شما بیستوسی رو مبینم.
موفق باشید
ارسال شده توسط زکریا عارف نژاد | November 6, 2007 11:31 PM
ارسال شده در November 6, 2007 23:31
سلام آقاي داداش كامران.
چه عجب بالاخره آپ كرديد.
مشورت خيلي خوبه. ولي اكثر ما هم مثل شما بعد از مشورت، بازم كاري كه ميخواستيم بكنيم رو انجام ميديم!
بابت مطلبي كه ميخواستيد بنويسيد و ننوشتيد، اصلا ناراحت نباشيد و حرص نخوريد.
بهترين كار در اون لحظه، همون بوده كه انجام داديد. پس حتما درست اين بوده كه اون مطلب رو نذاريد.
(بگذريم از اينكه هممون از فضولي داريم ميميريم و ميخواهيم بدونيم كه اون مطلب چي بوده!!!!!)
ارسال شده توسط موسوي | November 7, 2007 12:22 AM
ارسال شده در November 7, 2007 00:22
aghaye najafade kalame binazir va shivaye shoma ra tahsin mikonam.khoshhal mishavam be man email befrestid.
ارسال شده توسط sanaz | November 7, 2007 1:17 AM
ارسال شده در November 7, 2007 01:17
مثل همیشه سلام!
ممنون که ملت رو در انتظار این مطلب گذاشتید!
حال گیری خوبی بود، دستتون درد نکنه!
مثل همیشه نایب الزیاره شماهستم پیش امام رضا...
شاد و خندون و سلامت باشید!
روز و روزگارتون خوش!
تا بعد...
ارسال شده توسط نفیسه | November 7, 2007 1:33 AM
ارسال شده در November 7, 2007 01:33
به نام ارام دلها
سلام جناب نجف زاده/ خدا قوت
دفعه قبل كه اسممو اشتباهي نوسته بوديد/هيچ/ حرفامو چرا سانسور كردي ؟/يه ضرب المثل قديمي مي گه زبان سرخ سر سبز را مي دهد به باد/ حكايت شماست
بعضي چيزا بهتره كه هيچ وقت عنوان نشه/ چون عنوان شدنش بيشتر از اينكه منفعت داشته باشه ضرر داره/
مخصوصا اگر طرف اسطوره ي ورزشي باشه/اون وقت او طرفداراي بيچاره ي نگون بخت هست كه بيشترين اسيبو ميبينن /چون در اون لحظه به همه چيزو همه ادما شك پيدا مي كنن/ اون طرف زياد بهش بر نمي خوره چون اگر براش مهم بود كاري نمي كرد كه بخواد صداش در بياد/ كسي اين حرفارو داره به شما ميزنه كه خودش اين مسئله رو تجربه كرده/
ارسال شده توسط الهام | November 7, 2007 1:39 AM
ارسال شده در November 7, 2007 01:39
salam mr khoobi ghorboone sheklelet beram ke hame chit ba baghiye fargh mikone
kolan karet doroste ye joorayi shabihe ahmadi nejadi ba ham e fargh mikoni kelisheei nisi
ارسال شده توسط jolbaaaaaaaak | November 7, 2007 1:52 AM
ارسال شده در November 7, 2007 01:52
سلام جناب نجف زاده
باعث افتخار كه يكي از اولين نظراتم
هر چند كه زياد متوجه نشدم چي نوشتين!!!
اگه خدا بخواد قبولم مي شي هر اتفاقي يه نعمته چه ببينيم چه نه!!!نتيجه رو خواهد داشت كه خدا برامون خواسته و خدا هميشه خوب مي خواد
البته اساعه ادب نباشه شما خودت استاد مايي!!!
در پناه حق
ارسال شده توسط بهارنارنج | November 7, 2007 8:01 AM
ارسال شده در November 7, 2007 08:01
سلام آقاي نجف زاده!نميدونم چرا اين چندوقته احساس ميكنم حالتون زياد خوب نيست!چرا اينقدر غصه ي كارشناسي ارشد را ميخوريد مگه اين همه كه كارشناسي ارشد گرفتن كجاي دنيارو گرفتن؟ميدونم تو دنياي امروز خيلي مهمه ولي غصه خوردن براي فرصت از دست رفته هم فايده اي نداره!به خدا توكل كنيد كه خودش هميشه بهترين حالت ممكن رو براي هركس پيش مياره!و هميشه يادتون باشه حتي اگر هيچكس تودنيا درد شمارو نفهمه هميشه يه نفر هست كه از همه براي بنده اش دلسوز تره و به فكرشماست ومن الله التوفيق
ارسال شده توسط سيده زهرا مطهري كيا | November 7, 2007 8:28 AM
ارسال شده در November 7, 2007 08:28
حالا چرا وقتی حرص می خورین انگشتاتون رو می شکنین؟
این کار خیلی ضرر داره ها!!!!!!!!!!
دچار آرتروز مفاصل نشین خیلیه
حالا نمی شه دانشگاه قبول بشید با استادها صحبت کنین سر کلاس حاضر نشین؟!
بعدش هم که کارشناسی ارشد که زیاد کلاس ندارن
ترم یک و دو حداکثر دو روز در هفته
بعد هم دیگه همش می شه پایان نامه و کار روی اون!
ارسال شده توسط جمانه | November 7, 2007 9:05 AM
ارسال شده در November 7, 2007 09:05
سلام
تازه با بلاگتون آشنا شدم یعنی از وقتی توی برنامه احسان علیخانی گفتید که بلاگ دارید تو فکرش بودم ادرسش رو پیدا کنم اما تا حالا دنبالش نگشتم بهر حال خوشحالم که نوشته هاتونو میخونم و یه قدردانی که حداقل شما مثل بقیه یادتون نرفته فاجعه پانزده آذر سال گذشته رو.درسته که گذشتن ما از کنار این حوادث ساده است ولی من می بینم و زندگی میکنم با غزلٍ بقایی که هنوز نام پدر برای او مقدس ترین نامهاست و هنوز قهرمان داستانهای غزل کوچک واژه پدر است و گاهی از آسمون و از پرواز متنفر میشه قبل از این همیشه اون برای هواپیماهایی که از بالای سقف خونشون رد میشدن دست تکون میداد اما حالا...
ارسال شده توسط الهام | November 7, 2007 9:15 AM
ارسال شده در November 7, 2007 09:15
سلام
اين دفعه داغ داغ خوندمتون!
الان منم دارم فکر می کنم چی رو قرار بوده بخونم.ولی زیاد گیر نمی دم چون آخرین بار چیزی رو خواستم بفهمم که بعد از فهمیدنش کلی پشیمون شدم.عین همون کسی که می خواست زبون حیوانات رو یاد بگیره!شاید اگر اونی رو نوشته بودید که می خواستید،همچین وضعی پیش می اومد!
تا الان چنج بار چیزای مختلف رو نوشتم و پاک کردم!شاید یه موسپید کرده ای تو دلمه که نذاشت بنویسمشون.اصلا بگذریم
موفقتر از الان موفقتون باشید
ارسال شده توسط aashena | November 7, 2007 9:32 AM
ارسال شده در November 7, 2007 09:32
تو اگر در تپش باغ خدا را دیدی...........
ارسال شده توسط سارا | November 7, 2007 9:35 AM
ارسال شده در November 7, 2007 09:35
سلام آقا کامران
قصه چیه ؟ کنکور رو تو هم اثرات منفی گذاشته ؟
رئیس دانشگاه اکسفورد پسر دایی عمویی مامان بزرگ خاله کوچیکه ی منه!! می خوای سفارشت رو بکنم!!
بابا یه خورده اکتیو و فعال باش حتما چشت زدن یادم باشه برات اسپند دود کنم
یه مسافرتی برو یه استراحتی به مغزت بده از بزرگترها به شما نصیحت خواه پند گیر خواه ملال!!
ارسال شده توسط zahra | November 7, 2007 10:07 AM
ارسال شده در November 7, 2007 10:07
سلام
چرا خودسانسوري ؟
شايد من منظور نوشته تون رو متوجه نشدم ولي مطلبي رو كه نداشتيد , در مورد خودتون نبود كه اسمش رو خودسانسوري گذاشتيد .
ارسال شده توسط سپيدار | November 7, 2007 10:44 AM
ارسال شده در November 7, 2007 10:44
سلام
اصلا کار درستی نکردید .این پستی که اینجا نوشته اید یعنی " دلتون بسوزه من یه چیزایی می دونم که به شما هم نمی گم "
این کارها را نکنید ، لطفا .
ارسال شده توسط نگاه | November 7, 2007 11:30 AM
ارسال شده در November 7, 2007 11:30
امام صادق(ع) می فرمایند: كسيكه پرده از اسرار ديگری برداشت، رازهای پنهانی او آشكار شود.
سلام آقا کامران . خسته نباشی
به نظرم خوب کاری کردی نزاشتی مطلب رو . هر چند خیلی کنجکاو شدیم بدونیم قضیه چی بوده.. ولی خوب آدم ندونه بهتره.
اتفاقا منم همیشه مشورت میکنم. ولی در آخر بهم میگن تو که کاره خودتو میکنی پس چرا نظر مارو میخوای.
هر چند همه میدونیم شکستن و بصدا درآوردن انگشت خیلی بده و ضرر داره ولی اکثرا اینکارو انجام میدیم. ولی خب شما اینکارو نکن.
ارسال شده توسط کيميا | November 7, 2007 12:04 PM
ارسال شده در November 7, 2007 12:04
سلام. آقای نجف زاده وقتی یک آمریکایی یا اسرائیلی میاد یک کار ناشایستی انجام می ده بوق و کرنا می کنیم ولی وقتی یک ایرانی یا چند ایرانی و افغانی گوسفند صفت به دختری به صورتی فجیح تجاوز می کنند و دل هزاران نفر را به درد میارن هیچی در تلوزیون پخش نمی شه شاید اینا دوست ما هستند؟ بابا این جا سرزمین اسلامیه. اصلا منظورم شما نبودید آقای نجف زاده ولی منظورم خیلی ها بودند از شما لاقل انتظار همچین خبری رو به صورت برجسته داشتیم
ارسال شده توسط hesam | November 7, 2007 12:37 PM
ارسال شده در November 7, 2007 12:37
بسم الله...
سلام...
وقتی حوصله ی هیچکاری رو نداشته باشی چیکار میکنی؟
ارسال شده توسط وب نوشت | November 7, 2007 1:44 PM
ارسال شده در November 7, 2007 13:44
سلام.چند وقتیه وقت نکردم کامنت برات بذارم.ماشا الله بازار کامنت گذاری برای سایتت داغه.چشم حسود کور.
ارسال شده توسط مطهره | November 7, 2007 2:02 PM
ارسال شده در November 7, 2007 14:02
دلمون رو آب انداختی همینم نمی ذاشتی راحت تر بودیم .حالا آدم پیش خودش چه فکرا نمی کنه!!!!!!!!!!!!!!!!
ارسال شده توسط یسنا | November 7, 2007 2:34 PM
ارسال شده در November 7, 2007 14:34
حتما من باید این مهندس اتاق بغلی رو براتون قربونی کنم که حرف زدنتون بیاد.......صورتک نیش باز.......درمورد اون تیتر فوری هم می خواستم یک کم اطلاعات بیشتر بدید .من میخوام تیترتون بالای صفحه وبلاگم بالای نوشته هام باشه نه تو جای لینک دوستام ...باید چیکار کنم ؟
ارسال شده توسط مژگان | November 7, 2007 2:51 PM
ارسال شده در November 7, 2007 14:51
salam aghaye najaf zade mesle inke kasi nemitoone dar moorede in matlab nazari bede inja khalvat tarin jayee bood ke fekr kardam mitoonin in matlab ro bekhoonid faghat mikhastam begam khanevadeye ma kheili az shoma khoshesh miad makhsoosan baba man ino midoonam kheiliha too in donya khabarnegar mishan ama kamtar kasi peyda mishe ke khalaghiat be kharj mide va khodesh ro ye joore khas moarefi mikone hanooz ham vaghti az tv khabare tasviri pakhsh mishe baba donbale mardi migarde ke asheghe doorbin bood
ارسال شده توسط secret | November 7, 2007 3:40 PM
ارسال شده در November 7, 2007 15:40
سلام
ببين الن دوباره خوندم و متوجه شدم.
شما كه نمي خواستيد اين خبر را بخونيم پس چرا داريد ميگيد.
مي خوايد ما رو بچزونيد؟
اي بابا شما هم؟...!
نظرتون رو راجع به امين پور نگفتيد؟
راستي يه چيز ديگه فكر مي كنم كه بيماري عصبي گرفته باشي. اينها علايم بيماري عصبي: هورت كشيدن چايي، با دست ور رفتن و با آن صدا در آوردن.و هزاران چيز ديگه.
منتظرم.
مثل دفعه هاي قبل.
ديگه هم از اين به بعد خودسانسوري نكنيد.
و براي مشورت هم بد نيست بيايد با هوادارانتون كه تو وبتون پرند مشورت كنيد.
درست نمي گم؟
خدا نگهدار
ارسال شده توسط حنانه | November 7, 2007 4:39 PM
ارسال شده در November 7, 2007 16:39
چرا من هر شب هر شب میام نت ببینم آپ کردی یا نه!که جزئ اولین نظرا باشم، بعدش کارتم تموم شه یه روز فقط یه روز بعد بیام ببینم آپ کردی با 80 تا نظر هان؟!
به هر حال...!
خوندم و از مطلبی که گداشتی(نذاشتی) ممنون!
راستی نگفتی من سوالامو از چه طریق بپرسم یا...
(...یا میگی برو بابا بیکاری!وقت من بیشتر از اهمیت دادن به این جور نظراس!)
به هر حال...!
خدا نگهدار!
ارسال شده توسط نجمه | November 7, 2007 4:43 PM
ارسال شده در November 7, 2007 16:43
salam.
ارسال شده توسط hamide | November 7, 2007 5:57 PM
ارسال شده در November 7, 2007 17:57
سلام آقای نجف زاده!
احوال شما؟!
فضولی بد دردیه! من الان دق می کنم که! کاش مشورت نمی کردید...!
یه مطلب جالب هست فکر کنم بد نباشه بگم! من که از خبرنگاری سر در نمیارم اما فکر کنم بهش می گن سوژه!
توی منطقه 17تهران یه مدرسه ای هست که معروفه به: "تبعیدگاه معلما" |دبستان دخترانه امت!!!|
یعنی اینکه هر معلمی که از رده خارج می شه رو می فرستن تو این مدرسه!فقط کافیه یه امتحان جمله سازی از معلماش گرفته بشه تا بفهمید من چی می گم! اردیبهشت ماه می خواستم بیام یه عکس بذارم واستون که یه نوشته بود! یه معلم واسه شاگردش از این خاطره های آخر سال نوشته بود! نوشته انقدر غلط های فاحش داشت که هر آدمی می فهمید! اما بنا به یه دلیل خاص پشیمون شدم! اما الان دیگه این مدرسه غیر قابل تحمل شده! آخرش چی بشه نمی دونم! گفتم شاید به دردتون بخوره! حالا این سوژه هست یا من فکر کردم سوژه س؟!
یه مورد دیگه هم هست که بد نیست بگم! شیر سهمیه بچه ها توی این مدرسه پخش نمی شه! حالا نمی دونم اصن به خود مسئولین مدرسه می دن شیرو یا نه اما در کل پخش نمی شه! وقتیم که پخش می شه توی یه پلاستیکه که بچه ها نود درصدشون موقع خوردن می ریزن! اگه قراره این شیر ها پخش بشه چرا اینجوری؟ چرا از همین شیرای پاکتی و سه گوش که توی مناطق بالاتر می دن اینجا هم نمی دن؟!
خب دیگه حرفام تموم شد! می بینید؟ وقتی شما حرف نمی زنید ما یه کم پررو می شیم!(البته من!!!)
کنکورتونم امیدوارم قبول بشید که مجبور باشید برید سر کلاس بشینید!
با اجازه...!
خدانگهدار!
ارسال شده توسط پیشی کوچولو | November 7, 2007 6:13 PM
ارسال شده در November 7, 2007 18:13
حتما به صلاحمون بوده به قول او مو سپيدي كه باهاش مشورت كردي.پس حرص نخور
ارسال شده توسط آزاده | November 7, 2007 6:38 PM
ارسال شده در November 7, 2007 18:38
به به
سلام علیکم آقای خبرنگار
مرسی
مشتری شدم به شدت
اصلا فکر نمی کردم که دفعه اول کامنتمو بذاری، آخه کلی گله شکایت دیدم مبنی بر اینکه آقا چرا ما هر چی می نویسیم ما رو تحویل نمی گیری و کامنتایه ما رو نمی ذاری!! خودتم که گفتی نظر موافق دارنده سایت، گفتی صبور باشیم!! گفتم حالا باید شب و روز بشینم و از خدا صبر عیوب طلب کنم!!
چه جوریاس؟!
اونا خالی بستن یا تو خیلی ما رو تحویل گرفتی؟!!!
در هر صورت خیلی حال کردم بات
میگم من الکی از کسی خوشم نمی آد
خوشم اومد همچی بچه اهله دلی هستی
راستی من دوست دارم تو رو آقای خبرنگار صدا کنم
من می گم اگه جناب انتظامی آقای بازیگره پس تو هم از نظر ما آقای خبرنگاری!!
خوبه؟!
دیگه ما رو مرام کش کردی، گفتم یه کم تحویلت بگیرم!
بازم میام
خوشم اومد
نگفتی شعراتو کجا بخونم؟!
اگه از بین طرفدارای محترم آقای خبرنگار کسی می دونه که کجا می تونم شعراشو بخونم بگه، چون خودش فکر نکنم جواب بده!!
همه شعراشو می خواما
از همون اولیه که فکر کنم تو 8 سالگی گفته بود!
که اگه اشتباه نکنم هومن تو شعرش حضور فعال داشت!
ارسال شده توسط !!?$%(ساداکو) | November 7, 2007 7:02 PM
ارسال شده در November 7, 2007 19:02
سلام.احوالات چاقه؟خوشحالی روبه راهه؟
انشالا که باشه...
مادر ترزا می گه...مهربونی رو از طریق صورت.چشماتون و لبخندتون و گرمیه سلامتون نشون بدین.باید یه لبخند شاد داشته باشید.عواطف و احساساتتونو نشون بدین.خدا بخشنده و مهربونه..بهترین هدیه ای که بهت داده لبخندیه که باهاش می تونی دل چند نفر دیگرو شاد کنی...
ارسال شده توسط ساجده | November 7, 2007 7:08 PM
ارسال شده در November 7, 2007 19:08
1 ًچارهً سرکلاس ننشستنتون، دانشگاه پیام نوره، بی خود خودتونو ازدرس خوندن معاف نکنین.
2 بی خود خستگیتونو با تق و توق در نکنین خبرو بذارین.شما خودتونو سانسور کنین ما امیدمون به کی باشه؟؟
موفق باشید.
ارسال شده توسط آ.حسن پور | November 7, 2007 7:29 PM
ارسال شده در November 7, 2007 19:29
سلام. آخ چند روز نیومده بودم این جا داشتم خفه میشدم. اصلا چند وقته خبر خونم کم شده.... کم تر میبینم.... اومدم این جا یکم حالم جا اومد.الان این خبرو گفتی ما رو کنجکاو کنی ؟؟؟؟
راستی منم همیشه بد جوری انگشتامو میشکنم .مخصوصا سر جلسه ی امتحان... همه ساکت... میرم رواعصابشون. خوب دیگه بای
ارسال شده توسط نیوشا | November 7, 2007 7:36 PM
ارسال شده در November 7, 2007 19:36
كامران! تو كه با اين شور وحرارت و با اون لحن عجيب و غريبت دستهاي پشت پرده كارتونها و فيلمهاي هاليوودي رو افشا ميكني
تا به حال به اين قضيه فكر كردي كه چرا توي فيلمها وسريالهايي كه همين صداوسيما ميسازه هرچه آدم بدوكثيف و جنايتكاره و....
...اسمش كامران و كامبيزو داريوش و كوروش و....است و درحالي كه آدمهاي درست وخوب اسمهاي عربي مثل يوسف و مصطفي و
محمدو حسن و.... دارند؟
چه دستي توي كاره كه مي خواد من و توي ايراني رو بدترين آدمها نشون بده؟
به صفحه حوادث روزنامه ها رجوع كني مي بيني كه قضيه كاملا برعكسه وهمه جنايتكاران ومتجاوزان و خفاشان اسم عربي دارند.
من كه با يك اسم ايراني واقعا در كشور خودم ايران احساس غربت و بيگانگي مي كنم از تو كه خبر ندارم شايد تو ايراني نباشي و
دردي احساس نكني.
اگر ايراني باشي از اسمت با افتخار دفاع مي كني .......
ما كه دستمان به جايي بند نيست ببينيم تو چه مي كني؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
ارسال شده توسط آرش | November 7, 2007 9:13 PM
ارسال شده در November 7, 2007 21:13
شوکولاتو بد اومدی!
ارسال شده توسط نجمه | November 7, 2007 9:26 PM
ارسال شده در November 7, 2007 21:26
سلام. کارت دعوت به گونه ای تازه در 5 سطر با سه نادرستی!
نشانی وب سایت را ببین.
تا بعد
ارسال شده توسط شکوهی | November 7, 2007 10:19 PM
ارسال شده در November 7, 2007 22:19
سلام. زبان گفتاری با نوشتاری کاملا واگردان دارد. اگر هر جور که می خواهید سخن بگویید سخن دیگری است اما نباید زبان فارسی را به از روی نادانی به باد فنا بدهید. در وبلاگتان شیوه نوشتاری را رعایت کنید.
نکته دیگر این که کمی کتابهای زبان فارسی را به خوانید تا افعال این زبان را به درستی رعایت کنید. برای نمونه آیا می دانید که تفاوت فعل است با می باشد در چیست؟
نکته سوم. جمله بندی پس از این پیام را درست بنویسید. جملات نوشته شده فعل ندارد و ...
هرآینه می دانم که نمایش نمی دهید اما مهم نیست. مهم این است که شما این مطالب را رعایت کنید.
تا بعد
ارسال شده توسط مریم | November 7, 2007 10:25 PM
ارسال شده در November 7, 2007 22:25
سلام
اگه یه روز شاد بودی
آروم بخند ، تا غم بیدار نشه
اگه یه روز غمگین شدی
آروم گریه کن تا شادی نا امید نشه
سایه ات سنگین شده به وبلاگ هیچکی سر نمیزنی
لابد کارت دعوت میخوای.............نه
شنیدم از لامرد تو بیست و سی خبر گفتی
بالاخره یکی پیدا شد از شهر ما خبر بگه
ازت ممنون
نگفتی منو میبخشی یا نه
به خدا بگو ، وجدانم ناراحته
موفق و پیروز باشی
یا حق
ارسال شده توسط مسافر تنها | November 7, 2007 10:55 PM
ارسال شده در November 7, 2007 22:55
مو سپید کرده ها معمولا محتاط و محافظه کارن. ویژگیهایی که اگه شما رو هم به اونها می شناختن شاید امروز کامران نجف زاده نبودید
ارسال شده توسط دژاوو | November 7, 2007 11:26 PM
ارسال شده در November 7, 2007 23:26
نمي دونم چي شد سر در اوردم از اينجا....فكر كردم دست كم از سايت اندي و كامران و هومن شايد بهتر باشد...كه آخر سر بعد از گشت و گذار حسابي و فضولي فراوان به اين نتيجه رسيدم خوب شد يه فوق ديپلم خبرنگاري بيشتر نگرفتم و رفتم سراغ ويلون و ورزش!!اوضاع الان خوب است يعني فكر مي كنم از اوضاع شما بهتر باشد از غلت زدن دراين دنيايه كثيف بيزارم...يعني راستش حوصله وجدان خودمو ندارم.تو چي؟انگار خوب با هم كنار مياييد...راستي ببخش نشد قربان صدقه تان برم ..شما كامنت بدون ابراز علاقه و دوستي هم اينجا داريد؟؟
ارسال شده توسط niki | November 7, 2007 11:43 PM
ارسال شده در November 7, 2007 23:43
زندگی سراشیبی تند لحظه هاست.اهای مسافر گر توشه ات کافی و دلت قرص است قدم در این راه بگذار که آسمان تاب زمینیان در بند زمین را ندارد.دل به اعداد خوش مدار و اگر لحظه ای هرچند کوچک بر احساسات پاک مردم این دیار می نگری باور دار که زندگی آنقدر زیباست که نه کلمه و نه احساس ذره ای توان توصیف آن را ندارد و بیاموز از استاد سخن که عشق در آغاز کلمه بود و آن کلمه از آن خدا بود و عشق لازمه ی زندگیست
خدایا به من بیاموز عاشقانه آموختن زندگی را.شاداب باشید.والسلام
ارسال شده توسط دل نوا | November 7, 2007 11:53 PM
ارسال شده در November 7, 2007 23:53
سلام کامران خان نجف زاده گان
هوس کردم برات یک فال حافظ بگیرم
بفرما
به هر نیتی که خودت کردی گرفتم
درخت دوستی بنشان که کام دل به بار آرد
نهال دشمنی برکن که رنج بیشمار آرد
چو مهمان خراباتی به عزت باش با رندان
که دردسر کشی جانا گرت مستی خمار ارد
شب صحبت غنیمت دان که بعد از روزگار ما
بسی گردش کند گردون بسی لیل و نهار آرد
خدا را چو دل ریشم قراری بست با زلفت
بفرما لعل نوشین را که حالش با قرار آرد
در این باغ ارخدا خواهد دگر پیرانه سر حافظ
نشیند بر لب جوئی و سوری در کنار آرد
چاکریم کامی خان
ارسال شده توسط دریا | November 8, 2007 12:11 AM
ارسال شده در November 8, 2007 00:11
سلام آقا كامران
يه ديالوگ خيلي جالب تو پدر خوانده هست كه ميگه
"پول اسلحه ست و سياست يعني كه بدوني كي ماشه رو بكشي "
ببينم تو پولدار كه نيستي ، هستي ؟به قول همون پدرخوانده ميخوام يه پيشنهاد بهت بدم كه نتوني ردش كني !بهتره حالا كه اينجوري شدي سياست به خرج بدي ومدتي غيبت بزنه .ميدونم فيلمسازي رو دوست داري مثلا يه فيلم كوتاه .چند روزپيش يه ايده جالب براي يه فيلم كوتاه مستند خوندم :در باره كسي كه به يه نفر بدهكاره وميخواد از طرف مهلت بگيره .آخر سر هم فيلمساز براي كمك، دوربينش رو ميفروشه وتا آخرين لحظه كه داره دوربين رو ميفروشه هنوز دوربين روشنه وداره فيلم ميگيره وبعد فيلم رو در مياره! خسته نباشي!
ارسال شده توسط محسن | November 8, 2007 1:04 AM
ارسال شده در November 8, 2007 01:04
سلام
لحن عجیبتون ( یه چیز جالب اینه که هم میشه باهاتون خودمونی شد هم نشد) بازم برام جذابه و ... برای من همیشه همون آقای کامران نجف زاده هستین که داشت گریه می کرد چندم کدوم ماه کدوم سال بود همون c130 رو میگم که هرکول بالاخره از جاذبه شکست خورد یا جاذبه از پرواز بعضیا و سریع یاد حاج احمد کاظمی می افتم ربطی نداشت جز نزدیکی اتفاق اما ... چرا کمتر به این مسئله پرداختین مثلا سلسله بیوگرافی سرداران به سبک جدید خیلی جالبه ها
ارسال شده توسط waffen ss | November 8, 2007 2:40 AM
ارسال شده در November 8, 2007 02:40
سلام. یه سوال داشتم. لطفا بگین راسته که شما تو یکی از مدارس استعدادهای درخشان(تیزهوشان) تحصیل کردید؟
ارسال شده توسط امین | November 8, 2007 7:25 AM
ارسال شده در November 8, 2007 07:25
migam ehyanan age ab ham khordi begooha!akhe in chi bood!!!l
ارسال شده توسط poone | November 8, 2007 7:45 AM
ارسال شده در November 8, 2007 07:45
شکوه وتقوا وشکفتگی وزیبایی شورانگیز طلوع خورشید راباید از دوردید اگرنزدیکش رویم ازدستش داده ایم!لطافت زیبای گل در زیرانگشت های تشریح می پژمرد!آه که عقل این ها را نمی فهمد.
ارسال شده توسط setayesh | November 8, 2007 8:03 AM
ارسال شده در November 8, 2007 08:03
سلام...نمی دونم چرا پیامای منو تایید نمی کنید...شایدم اصلا به کلی نمی رسه!!!اما باشه من باز هم مثل همیشه نظرمو می گم:معمولا من تا چند روز قبل از آپ کردن وبم مطلبو می نویسم...بعد فرداش تغییرش می دم...و تقریبا تا روز به روز کردن وب چیزی از اون متن اولیه باقی نمی مونه و مجبور می شم همونجا تو اینترنت یه چییز کوتاه بنویسم و تمام...به این نتیجه رسیدم آدم وقتی یه چیزی به ذهنش می رسه بهتره همون موقع بنویسه...البته شوخی می کنم(دو نقطه دی)
راستی شاید کم کم خبر نگار بشم...خبرنگاری سخته نه؟
ارسال شده توسط کوثر حاجی مولانا | November 8, 2007 9:02 AM
ارسال شده در November 8, 2007 09:02
سلام خیلیا تو تمام عمرشون این احساس رو مدام با خودشون دارند شاید حتی دقیقه ای هم اونا رو راحت نذاره باید کاری کرد یعنی باید خود شخص کاری بکنه تا از دست این جور افکار راحت بشه
در مورد انگشتات نکن این کار رو چند سال دیگه همشون کج میشن و مفاصلشون باد می کنه و اونوقت کاری نمی تونی بکنی نه واسه ی انگشتات و نه برای این مردم که این همه دوست دارن پس نکن این کار رو
ارسال شده توسط azad | November 8, 2007 10:16 AM
ارسال شده در November 8, 2007 10:16
درود جناب نجف زاده . از اینکه در 20/30 سعی دارید ادای یک ژورنالیست را درآورید دیدنیست . حتا دیدنی تر از حرکات .اما کمی انصاف ، معرفت و دید باز هم بد نیست . واقعا شما بعنوان یک انسان ، اینگونه در جامعه زندگی میکنی که بجای ارائه یک خبر ساختگی تازه به تفسیرش هم میپردازی... بد نیست گه گاهی معنی خبرنگار و روزنامه نگار را از خودت بپرسی .
ارسال شده توسط بی نشان | November 8, 2007 10:25 AM
ارسال شده در November 8, 2007 10:25
سلام .
خیلی عالی بود.
کی میشه من اولین نفر باشم که نظر میده؟؟؟؟؟؟؟؟؟
ارسال شده توسط سید حمزه | November 8, 2007 11:17 AM
ارسال شده در November 8, 2007 11:17
به روزم با فردا قراره بمیری
فک کن فردا قراره بمیری چی کار می کنی
منتظرم بد فرم
بیا این بار
همه اومدن اما تو ...داره کم کم دلم ازت می گیره هااااااااااااااااااا
ارسال شده توسط شیما | November 8, 2007 12:08 PM
ارسال شده در November 8, 2007 12:08
سلام
خوبید آقای نجف زاذه
خسته نباشید امیدوارم همیشه سلامت و خوش در کنار خونوادتون پایدار باشید
در ضمن کار خوبی کردید که مطلبو نوشتید حتما صلاح نبوده
پایدار باشید
مواظب خودتون باشید
راستی چرا کسایی که بهتون توهین می کنند رو باز تو سایتتون می ذاریدآدم دلش می گیره
یا علی
ارسال شده توسط سیده معصومه | November 8, 2007 12:27 PM
ارسال شده در November 8, 2007 12:27
سلام...
واقعا من بد شانسم ها درست 3-4 ساعت بعد اینکه من اینجا اومدم تو آپ کردی...اینم از خوش شانسی مونه دیگه...
پس اینکه خبر نگارا همیشه هر چیزی رو میخوان سوژه بکنن زیاد دور از ذهن نیست ببین تو زیاد یه جا بند نشی مشکلی نداره اما مواظب باش همچین یهو خسته و داغونت نکنه ها وگرنه سخت میشود جبرانش....
تموم زندگی آدما که فقط کارشون نیست خودشون سلامتیشون و خونواده شون هم خیلی مهمه....مواظب باش اینا رو در خلال کارت فراموش نکنی...
حالا اون مطلب هم نزدی بهتر کم درد سر داری؟ یکی دیگه میخواست بهش اضافه بشه ما که تقریبا یه ساله داریم میام اینجا فقط تو مهمی برامون نه مطلبایی که امکان داره مثه بمب اتم صدا کنه ...تو روخدا یکم بیشتر به فکر خودت باش خوب؟
راستی آخر هفته هم بهت خوش بگذره....
خدا تو را حافظ
ارسال شده توسط یاسمن | November 8, 2007 1:04 PM
ارسال شده در November 8, 2007 13:04
این شد دومین کامنتم،برای قبلی خطا داد.
انگار وارد کردن ایمیل اجباریه!
می خواستم بگم نوشته هات هم مثل گزارشهات ساده،خودمونی ، زیبا و قابل تامله.
ثابت قدم باشی
ارسال شده توسط اعظم.ک. | November 8, 2007 1:19 PM
ارسال شده در November 8, 2007 13:19
سلام
اگر افتخار بديد و تشريف بياوريد
خوشحال مي شوم .
ارسال شده توسط محمد علي شفيعي | November 8, 2007 3:54 PM
ارسال شده در November 8, 2007 15:54
سلام کامران نجف زاده عزیز
ِیه مصاحبه مجازی از قول شما نوشتم
بخونیدش
[گل][گل][گل]
شما به يه جشن تولد دعوت دارین
کادو یادتون نره
يه سبد نقد خوشگل
دیر نکنین...
ارسال شده توسط مرد خاکستری | November 8, 2007 5:44 PM
ارسال شده در November 8, 2007 17:44
سلام ... این روزها، بعد فوت دکتر امین پور، یکی می گفت الان بری تو سایت این خبرنگار ها خودشون رو خفه کردن با هزار تا عکس و خاطرهء در حقیقت نداشته با او ... خدا رو شکر که اینجا هنوز خودشه ... تو خانهء هنرمندان حالم داشت به هم می خورد از دروغ های اشک آلود ... خدایش بیامرزد ... شما خوبید آقای نجف زاده؟ ... کنکور به سلامت ...
ارسال شده توسط یکتا | November 8, 2007 6:17 PM
ارسال شده در November 8, 2007 18:17
یه سوژه داغ داغ داغ داغ داغ
آقای نجف زاده e_mail می زنم وقتی کامل شد .
باتشکر کاترین
ارسال شده توسط katrin | November 8, 2007 7:24 PM
ارسال شده در November 8, 2007 19:24
یه سوژه داغ داغ داغ داغ داغ
آقای نجف زاده e_mail می زنم وقتی کامل شد .
باتشکر کاترین
ارسال شده توسط katrin | November 8, 2007 7:27 PM
ارسال شده در November 8, 2007 19:27
سلام امید وارم خوب باشین...
خیلی وقته که نیومدم اینجا ...
شما هم خودسانسوری نکنید و خبر سانسوری هم....
راستی یه خبر های هست که می خواستم به شما بدم
اگه افتخار دادین که بهتون برسونم ایمیلتون رو بهم
بدین. s_askary67@yahoo.com
در سایه حق ..... بدرود
ارسال شده توسط samaneh | November 8, 2007 7:40 PM
ارسال شده در November 8, 2007 19:40
سلام آقاي نجف زاده...
من اين روزها به قراري از دست اين خود سانسوري و ديگر سانسوري شاكيم كه...
داشتم فكرمي كردم شما براي انتقاد از مسئولين و از ما بهتران(!)چقدر اذيت مي شيد؟؟...ماكه هنوز نتونستيم با اين مميزي هاي بي معني جامعه ي كوچيك خودتون كنار بيايم چه برسه به قواعد و خط قرمزهاي روزنامه نگاري و گزارشگري در يك كشور!!
بالاخره يه روز ماهم بزرگ مي شيم و بااين بازي ها كنار ميايم!
واي كه چه دل پري دارم من!!
موفق باشيد
خذايتان سپاس
ارسال شده توسط Fatemeh_YB | November 8, 2007 8:17 PM
ارسال شده در November 8, 2007 20:17
امشب یه انرژی خاصی داشتی
خیلی خوبه..خوشحال شدیم
سلام برسون
یاعلی
ارسال شده توسط فاطمه قهری - محکم | November 8, 2007 8:59 PM
ارسال شده در November 8, 2007 20:59
يه شب تو خواب ديدم , كه توي آسمون , توي دستهاي تو شدم رنگين كمون ...هفت رنگ آشنا منم در ياد تو , اگه باشي تو با من, منم فرياد تو ،طلوع كن تو اي خورشيد طلايي , از پشت ابرها قلبمو صدا كن . . .
.
سلام ، امیدوارم حالتون خوب باشه راستی چی می خواستید بنویسید !!!!!
این که واستون نوشتم اول کامنتم به طور خلاصه وبلاگ من رو توصیف می کنه ، من منتظرتون هستم که شما هم یک رنگ جدیدی رو با یه کامنت به وبلاگ من اضافه کنید ، جواب سلام واجبه ، می دونم که اینو می دونید پس من که هر بار می آم و واسه هر آپ جدید به شما سلامی می دم شما نمی خواین یکبار هم که شده به این سلام من جواب بدید !
ارسال شده توسط زهره ( ....:: صورتی ::....) | November 8, 2007 9:11 PM
ارسال شده در November 8, 2007 21:11
سلام.با خودم عهدکردم دیگه رووبت نیامچون کامنت های منو تائید نمی کنی.ولی نتونستم نیام.اومدم بگم خسته نباشی.فقط همین
ارسال شده توسط ناصر | November 8, 2007 9:28 PM
ارسال شده در November 8, 2007 21:28
سلام
خوبي داداش کامران؟؟؟
بازم که کامنتمو تاييد نکردي!!!(گريه)مگه چي نوشتم؟!
خدا تو را حافظ
ارسال شده توسط ~**~سونیا~**~ | November 8, 2007 9:46 PM
ارسال شده در November 8, 2007 21:46
درود بر شما
آقای نجف زاده امیدوارام لااقل امسال توی دانشگاه قبول نشی!
نه باور کن اشتباه ننوشتم قبول نشی!
چون دیدن برنامه خبری بیست و 30 بدون شما لطفی نداره
می دونم مشغله شغلی زیادی داری برای همین میگم.
برات آرزو میکنم چراغی باشی فرا روی دیدگان مردم تا راه را از چاه تشخیص بدن. با روشنگری ویژه شما، افکار مردم را از مسائل و ناهنجارهای اجتماع آگاه بسازی
همواره سازنده و پرتلاش باشی
بدرود تا هزاران درود.
ارسال شده توسط mohsen_films | November 8, 2007 10:11 PM
ارسال شده در November 8, 2007 22:11
نجف زاده جان الان داشتم با دید یک کتاب به یادداشتهات نگاه می کردم . به نظرم یادداشتهایی از مدل همین که بالا هست یک جورایی داستانک است . اما می شود طرح هم باشد برای داستانی بلند تر. حالا اگر خیلی تنبلی ات می آید که رویش کار کنی تا بشود داستان که من می دانم تنبلی ات هم می آید . حداقل آنهایی که یکدست هست را ردیف کن مثلا آموزش خبرنگاری که یک بار نوشته بودی را لابلای اینها اگر بیاوری بد جوری می زند بیرون اگر مثل همون تلخه نارنج حسی ها را جدا کنی و بعد مثل کتاب پیامبر و دیوانه جبران خلیل جبران یک تیتر کوچک برای بعضی فصل ها انتخاب کنی و بالای هر بخش بزنی یک . دو . سه . چهار و غیره . اینطوری یک فرم یکدستی هم پیدا میکند .البته این در آن واحد به نظرم رسید . و البته اگر موافقی . اگر نه که ......همین هم خوب است . هر طور که دوست داری اما به هر حال بی صبرانه منتظرش هستم.
ارسال شده توسط ناشناس | November 8, 2007 10:32 PM
ارسال شده در November 8, 2007 22:32
mesle inke nazare hich kas babe tabeetoon nist jalebe adami ke khas bashe tabee khasi ham dare
ارسال شده توسط secret | November 8, 2007 11:51 PM
ارسال شده در November 8, 2007 23:51
یا ندانستی چه گفتم و شاید هم نخواستی که بفهمی. فی الحال که توفیری نیست میان ان و این.شاید مغلطه ی ما خاکیان این روزگار تنها یک بازی است و ما نیز ... . خیالی نیست که گوش فلک نیز از حرف پر است و از عمل خالی.آمدم دیروز تا ببینم چه در چنته داری و آمدم امروز بر پشیمانی عمل دیروز شاید به خیال انکه می توان فاصله حرف را تا عمل کمی تقلیل داد. اما حیف که بر اشتباهی بودم سخت.شاد باشی دوست عزیز و ماندگار اما به یاد دار که شهرت امروز را شاید فردایی دیگر حتی فرزندانت نیز به خاطر نیاورند
ارسال شده توسط دل نوا | November 8, 2007 11:56 PM
ارسال شده در November 8, 2007 23:56
سلام
اولا شما چرا این قدر دیر به دیر اپ میکنی (فکر میکنم یکی از پر بیننده ترین وبلاگ ها رو داری و این از نظراتی که میزارن کاما مشخصه، خوب نیست این قدر معطل بمونن! )
دوما از احاظ روانشناسی چایی هورت کشیدن و انگشت شکستن اصلا کار درستی نیست . (باور کن)
سوماخوب نیست یک ملت رو تو اب نمک بخوابونی ، اگه میخوای بگی بگو وگر نه اصلا ازش حرف نزن.
ارزو میکنم از اینی که هستین موفق تر بشین
bye
ارسال شده توسط Angelina | November 9, 2007 8:46 AM
ارسال شده در November 9, 2007 08:46
گمشو
ارسال شده توسط تنها | November 9, 2007 8:57 AM
ارسال شده در November 9, 2007 08:57
سلام داداشي كامران !! چطوري؟
ببخشيد دير نظر ميدم سه روزي بود نت نيومده بودم !! ميبينم كه آپ كردي!! ممنون داداشي!!
يادم مياد يه بار ديگه هم از خودسانسوري توي اين بلاگ حرف زدي!!
ميدوني اگه آدم عاشق نباشه تك تك لحظه هاش با سانسورهاي آزار دهنده پر ميشه!!
يادم افتاد به نوشته ي خوشگل خودت ...عاشق اگر باشي...يهويي دلم هواشو كرد!!
هيچي ديگه ...فعلا...شاد و خوشحال باشيد!!
مراقب خودت هم باش!!
ارسال شده توسط سارا نصيريان | November 9, 2007 9:38 AM
ارسال شده در November 9, 2007 09:38
سلام
همیشه از یک چیز تعجب می کنم این که خبرنگاران چجوری اینجوری هستن ؟ !!
یعنی چجوری از همه چیز تو همه جا با خبر می شند ؟
همیشه هم خدا رو شکر کردم که خبرنگار نیستم !! می دونی چرا ؟
چون اون وقت مجبور بودم از همه چیز تو همه جا با خبر باشم ومن اصلا حوصله این همه اطلاعات و ... رو ندارم .... !!!
الانم خوشحالم که شما اون مطلبی رو که میخواستی بگی رو نگفتی ، چون براش باید وقت میذاشتم و بهش فکر میکردم ، تو این دوره ی کم وقتی !!
کامران جان اگر نفهمیدی چی گفتم نگران نباش چون چیز مهمی رو از دست ندادی
ارسال شده توسط شاهین | November 9, 2007 11:25 AM
ارسال شده در November 9, 2007 11:25
سلام آقاي نجف زاده
وب سايتتون درعين سادگي بسيار زيبا است. دوست داشتم من هم مي توانستم وبلاگم را اين طوري طراحي کنم.
همچنين قلم و بيان زيبايي داريد. ميدانم وقت نمي کنيد ولي دوست داشتم سري هم به من بزنيد و راهنماييم کنيد. متشکرم
ارسال شده توسط داود | November 9, 2007 11:46 AM
ارسال شده در November 9, 2007 11:46
کامی جون بابا کمی استراحت!!!
ارسال شده توسط یوسف | November 9, 2007 12:50 PM
ارسال شده در November 9, 2007 12:50
در این زمانه حتی راهها هم ادامه خود را رها می کنند چه برسد به مایی که با همین گامهای بی تشویق در چارمیخ این حصارکهنه ، برای شکستن حوصله ها قلم می خراشیم ..
چه سخت است خواستن و رفتن در دنیایـی که هیچ کس و هیچ چیز و هیچگاهش برای آنهایی ست که خیلـی مرده اند !!
ارسال شده توسط مریم قرایی | November 9, 2007 1:11 PM
ارسال شده در November 9, 2007 13:11
سلام...
نمیخوام این کلمه رو بکار ببرم ولی چون خیلی ناراحتم میگم که خیلی بیمعرفتی. این همه من میام اینجا و نظر میذارم اما شما یه بلاگ من سر نمیزنی. امیدوارم هر جا هستی موفق باشی...
دوستدار همیشگی شما مریم گلیییی از اهواز...
ارسال شده توسط مریم گلییییی | November 9, 2007 1:38 PM
ارسال شده در November 9, 2007 13:38
قایق کاغذی من
قایق کاغذی تو....!
ارسال شده توسط مهشید نیکروش | November 9, 2007 2:13 PM
ارسال شده در November 9, 2007 14:13
سلام اقاي نجف زاده.همين جوري دارم ميچرخمو رابه را نظرميدم.نميدونم به درد ميخوره نميخوره.خوبه كه مشورت گرفتي اما يه مساله مهم هست اينكه چيزي كه شما رو از بقيه همكاراتون متمايز و برجسته تر كرده اينه كه شما چيزي ميگين كه بقيه نميگن انگشت رو موضوعي ميذارين كه كمتر به ذهن بقيه ميرسه.نميدونم اون مطلب چي بوده اما انشاءالله كه كارتون درست بوده.شاداب باشين خودتونو گزارشاتون مثل هميشه.
ارسال شده توسط زهرا | November 9, 2007 3:25 PM
ارسال شده در November 9, 2007 15:25
سلام.آقاي نجف زاده خسته ناشي واقعا خوبي.من عاشقانه دوستت دارم.اخبار كه ميدي حال ميكنم.به ما هم سر بزن.سجاد كريم نژاد از ماكو
ارسال شده توسط سجاد | November 9, 2007 3:26 PM
ارسال شده در November 9, 2007 15:26
سلام داداش كامران
نمي دونم چرا ما رو تاييد نمي كني...نمي دونم مطلبت راجع به كدوم اسطوره بود...نمي دونم چرا هر چقدر منت ميكشم يه سر به وبلاگم نميزني...
راستي چرا به زائرين سوريه اجازه نمي دهند كه از مزار دكتر شريعتي ديدن كنند؟؟؟؟؟؟؟آثار شريعتي كه ديگر لهو و لعب ندارد......
يه چيزي رو ميدونستيد؟بهترين گزارشتون هموني بود كه دو سال پيش سالگرد دكتر شريعتي پخش شد...گزارشي كه با اين همه درخواست هرگز تكرارش پخش نشد....
ارسال شده توسط آتش بس | November 9, 2007 3:45 PM
ارسال شده در November 9, 2007 15:45
چرا؟
ارسال شده توسط مائده دومی | November 9, 2007 7:58 PM
ارسال شده در November 9, 2007 19:58
سلام آقای نجف زاده
می خواستم یه شهری رو بهتون معرفی کنم . مطمئن هستم که حتی نمی دونید که کجاست ! مسجد سلیمان
یکی از شهرهای استان خوزستان که اولین چاه نفت خاور میانه توش حفر شده . اولین راه آهن ایران در شهر ما بود . اولین فرود گاه ایران در اون بود اولین بیمارستان نفت دراون بود .وخیلی اولینهای دیگه ولی حالا چی . دیگه نهخبری از راه آهن ، نه فردگاه نیست . حتی ما یه بیمارستان دوروست و حسابی نداریم . باور می کنید ما 8 ساله که سینما نداریم بعد شما تو خبراتون می گید که فلان شهر پنج ماه که سینما نداره
8 سال کجا 5 ماه کجا خودتون قضاوت کنید
ما بلند ترین سد خاکی ایران و داریم ولی هنوز آب 24 ساعته نداریم . ما نفت دایم ما گاز داریم ولی وقتی خودمون احتیاج داریم اینارو هم نداریم ما از زیر خونهامون نفت میاد بی رون باور می کنید ولی........
حالا میدونید چرا یادمون اومده این حرفا رو بزنیم ؟ چرا اینقدر بهمون فشار امده ؟ ما یه پل داریم که راه زمینی ما به ایذه وهفتکل . اون پل ریخت همین دیروز .بیش از دو ساله که دارن مگن آقا این پل فرسودست دیگه نباید ماشین ازش رد شه باید پل تعویض بشه ولی برای هیچکس اهمیت نداشت .
دیروز یه ماشین که باره ماسه داشت از روی پل عبور می کرد که با پل میفتن پایین . اگه سرنشینهای اون ماشین طوریشون میشد کی می خواست جواب بده
حالا یه چیزه جالب می دونید اخبار چی گفت : قدیمی ترین پل ایران در مسجد سلیمان فرو ریخت همین
واقعا واقعا نباید دلیلش گفته بشه . نمی دونم می خونید یا نه اگه می خونید یه انتظار از شما و دوستانتون دارم اگه خبری رو میدین درست و کامل بدین وگرنه اگه ندین بهتره
ممنونم از توجهتون ( البته اگه خونده باشین)
جمعی از دوستاران m.i.s
ارسال شده توسط m | November 9, 2007 10:40 PM
ارسال شده در November 9, 2007 22:40
سلام...آپم...خوشحال می شم سری بزنید..
ارسال شده توسط کوثر حاجی مولانا | November 9, 2007 11:26 PM
ارسال شده در November 9, 2007 23:26
اسطوره نامیرای ورزشی نمی تونه ستاره های کاغذی ورزشی باشه. باید اسطوره باشه.مثل تختی!
ارسال شده توسط محبوبه | November 10, 2007 8:34 AM
ارسال شده در November 10, 2007 08:34
سلام آقای نجف زاده این اولین کامنتیه که دارم براتون میذارم . لیست آخرین نوشته هاتون همیشه تو بلاگم هست و همیشه می خونم ، خسته نباشید ولی مطمئنین با شکستن انگشتاتون خستگیتون در میره ؟!!
ما به این سانسورها عادت داریم توی این قرن 21 هم باید شاهد اینگونه سانسورها باشیم البته متاسفانه یا خوشبختانه !!!
ارسال شده توسط فاطمه | November 10, 2007 10:26 AM
ارسال شده در November 10, 2007 10:26
سلام جناب نجف زاده
سانسور! ای کاش حداقل شما که مدعی جسارتید این طور نبودید ...نه به خاطر این پست...ای کاش کسی پیدا میشد جسارت گفتن گفتنی ها-هر چند از نظر بقیه نگفتنیه -رو داشته باش...کاش
ارسال شده توسط یه دانشجوی عاصی | November 10, 2007 11:31 AM
ارسال شده در November 10, 2007 11:31
سلام آقای نجف زاده.
شب قبل موقع خواب با خودم در مورد آینده فکر میکردم و اینکه آینده ما را با خود تا کجا پیش خواهد برد؟تصمیمی گرفتم میخواستم از کسی در موردش سوال کنم اما دیدم شاید شما بتونین جواب منو بدین.
اگر دختری به سن من(25سال)قصد رفتن به کشورهای جنگ زده مثل عراق یا فلسطین برای کمک به نیروهای مسلمان را داشته باشه اولا امکان چنین کاری هست؟ثانیا چطور میتونه اقدام به این کار کنه؟با توجه به اینکه خودش قادر به رفتن به یک کشور خارجی از نظر مالی نیست.
ارسال شده توسط tasnim | November 10, 2007 11:32 AM
ارسال شده در November 10, 2007 11:32
آنچه هستی و دوست داری باش بدان که در دنیا کسی مانند تو وجود ندارد!
ارسال شده توسط یاسمن | November 10, 2007 1:13 PM
ارسال شده در November 10, 2007 13:13
سلام
میگم خوش به حالت که با شکستن انگشت خستگی تون در میره...
ارسال شده توسط پریا | November 10, 2007 1:18 PM
ارسال شده در November 10, 2007 13:18
به نام خدا
سلام
لطفاً ايميل خود را چك كنيد تا حقتان ضايع نشود.
اگر بعداً مدعي شوي و حتي بهمن كشاورز را هم بياوري، بنده مسئول نيستم.
چون عقاب بلابيان صورت نخواهد گرفت.
از ما گفتن.....
در ضمن انگشتاتو اون جوري نكن.........ويييييييي!
ارسال شده توسط صاحبدل بيدل | November 10, 2007 2:04 PM
ارسال شده در November 10, 2007 14:04
سلام داداشي
من تا حالا با صد تا اسم مختلف برات نظر دادم...روم هم كم نميشه...هي هرچي ميگم داداشي...قربونت يه سري به ما بزن...گوش نميدي كه...من هم كه دلم نمياد نيام...چيكار كنيم بدجور خرابتيم....اشكالي نداره ما هم يه روزي مشهور ميشيم...شايد كامران نجف زاده نشيم ولي...
شما راه شريعتي رو داري ميري ما هم راه صادق هدايت...اين دو راه خيلي به هم نزديكند و گاها" تو يه مسيرند...پس همسفر با ما به از اين باش كه با خلق جهاني...
"پيش از آنكه بينديشي تا چه بگويي...بينديش كه چه ميگويم..."
تو را من چشم در راهم....
راستي نميدونم چرا تازگيا نظرا همون بار اول ارسال نميشه؟........
ارسال شده توسط آتش بس | November 10, 2007 2:23 PM
ارسال شده در November 10, 2007 14:23
کامران اینجا چقدر خوب و دوست داشتنیه.کامران بیست و سی چقدر نفرت انگیزه! دوست دارم فکر کنم کامران واقعی اونیه که اینجا می نویسه! همین جوره؟ بگو !بگو همین طوره!
یا حق!
ارسال شده توسط حسین | November 10, 2007 3:02 PM
ارسال شده در November 10, 2007 15:02
شما یکی از انسانهای بسیار شریف و محترمی هستیکه ازخوندن مطالب نوشته شده توسط شما لذت میبرم نوع نگاهتون به مسائل ودنیا ,لفظی که دارین همهو همه بسیار زیباست خوشحالم که شناختمتون در ضمن شما در 20:30 بینظیرید(اینها تعریف نیست واقعیته)
ارسال شده توسط shkhc | November 10, 2007 4:33 PM
ارسال شده در November 10, 2007 16:33
سلام آقای خبرنگار ! کاش مطلبی رو که گفتین می ذاشتین راستی فک نکنی بی معرفت شدم ! درگیر درس و مشقم . دیروز رفتم زیارت خیلی پیش امام رضا دعاتون کردم . خیلیییییییییی دوستون دارم .فعلا...
ارسال شده توسط فرزانه | November 10, 2007 5:06 PM
ارسال شده در November 10, 2007 17:06
درود!
كار به مراتب!!! خوبي نيست ،كه ديگران رو بزاري توي خماري! مخصوصا وقتي يه مسئله،خوراك آدم باشه!
حس مي كنم خيلي وقته كامران نجف زاده ي سابق نيستين!
كاش اشتباه كنم!نه؟
ارسال شده توسط روسو | November 10, 2007 5:25 PM
ارسال شده در November 10, 2007 17:25
اين باز اطلاعات منو به خاطر نداره!
كي با هوش مي شه پس؟
اميدي هست؟
ارسال شده توسط روسو | November 10, 2007 5:27 PM
ارسال شده در November 10, 2007 17:27
سلام آقا کامران نجف زاده .خداییش از شما انتظار نداشتم(البته با اون جسارتی وشجاعتی که ازتون میبینم).راستی شما اون مطلب توی مجله ی ..... خوندی.در باره ی فیلم معروف و البته مشکل داره (چشمان کاملا بسته) .میخوام نظرتونو بدونم .اگه خواستی من شماره مجلرو بهت میدم .به امید جامعه ی بدون سانسور .یا حق
ارسال شده توسط مجید | November 10, 2007 6:25 PM
ارسال شده در November 10, 2007 18:25
سلام
من دانشجوی رشته ارتباطاتم.رتبه 400 کنکورو عاشق ارتباطات
یه کلبه خرابه ایی داریم.ادرسش هم بالا نوشتم ولی بازم مینویسمinjapolisnist.blogfa.com
من بچه کاشانم.شهر عشق-محض اطلاع گفتم
به وبلاگ فقیر فقرا هم سر بزن کامران عزیز
به امید بازدید شما از وبلاگ من
امیر
ارسال شده توسط امیرحسین تمنایی | November 10, 2007 6:27 PM
ارسال شده در November 10, 2007 18:27
حس می کنم روزگاری که می آمدم اینجا و مدام موج مثبت میدادم تمام شد ه . و به همه دوستدارانت باید بگویم که نجف زاده فردی است که تا زمانی که موجهاتان مثبت است حوصله دارد . شاید چون مثل یک بچه که اسباب بازیهای رنگی اش و جقجقه اش را می خواهد است . شاید چون از شما فقط انتظار شادی دارد و ملق بازی . روحش هنوز کودک است . روحش گاهی البته با رنج ها عجین می شود اما رنجی که خودش کشیده باشد . با بیگانگی ها بیگانه است.
حس می کنم موج های مثبتم ته کشیده و در غربت بی موجی .........گیر کرده ام. اما شاید هم موج های مثبت نجف زاده تمام شده است ............شاید خودت هم دیگر برای ما موج نمی فرستی ..........انگیزه هامان را تقویت نمی کنی که هیچ تحلیلمان هم می بری گاهی . چرا .....تو کیستی ؟
ارسال شده توسط دوست نجف زاده | November 10, 2007 6:47 PM
ارسال شده در November 10, 2007 18:47
لنگه نداري
خيلي باحالي!!!!!!!!!!!!!!
ارسال شده توسط عليرضا | November 10, 2007 8:53 PM
ارسال شده در November 10, 2007 20:53
درود!
اول اينكه گمان نمي كردم جوابي بدهي. و اين خودش نشان مي دهد كمي تا قسمتي در داوريم نسبت به تو اشتباه كردم. خب آن متن مكنونات دلي بود مملو از درد. آرشم توهين و هتاكي نبود كه البته گمان هم نمي كنم چنين كرده باشم.
راستي معلم سخت گيري هستي! من هم مي دانم خبرگزاري را چگونه مي نويسند! اما در نوشتن شتابان گاهي از آن اشتباهات پيش مي آيد. مهم اصل متن بود كه رسيد! الان هم دارم در يك كافي نت با يك صفحه كليد درب و داغون مي نويسم. اگر اشتباهي ديدي نگذار به پاي بيسوادي ما!
- اجرايت خيلي دوست دارم. مانند بعضي ها ربات وار اجرا نمي كني. رو متن مسلطي و خوب مي تواني با تغيير آهنگ صدا حس خود را منتقل كني به تماشاگر. چنئ وقتي تحريمت كرده بودم اما حالا آشتي!
راستي كنكور چي داده بودي؟
ارسال شده توسط علي شيرازي | November 10, 2007 9:27 PM
ارسال شده در November 10, 2007 21:27
تمام اطلسی هاباتوباشد پناه بی کسی هاباتوباشد
تمام لحظه های خوب یک عمر به جز دلواپسی ها باتوباشد
حتی شعرای تکراری رو هم با صدای تو شنیدن قشنگه...
ارسال شده توسط marYam | November 10, 2007 9:56 PM
ارسال شده در November 10, 2007 21:56
خدا رو شکر که خستگیتون در رفت! همیشه سرحال باشید انشاا...! اگه مطلب رو میگذاشتید تعجب میکردم!
ارسال شده توسط مرجان | November 10, 2007 10:19 PM
ارسال شده در November 10, 2007 22:19
سلام بابایی
خوبی بابا.......
یه استاد داریم کم سن و سال است همشه به همه می گه بابایی چه بزرگتر از خودش باشن چه کوچیک تر
چون شما من رو یاداستادم میندازی گفتم بهتون بگم بابایی امیدوارم خوشتون بیاد
یادت باش اولین نفر من بهتون گفتم بابایی نشه قضیه ی داداشی...................
باباییه گل
ارسال شده توسط farzane | November 10, 2007 10:48 PM
ارسال شده در November 10, 2007 22:48
به نام او كه آسمان را آبي آفريد...
سلام آقاي خبر نگار
خسته نباشيد.
نمي دونم نوشته ي قبليم ارسال شد يا نه...اما شانس رو كرده و امشب فرصت بيشتري دارم.
توي اون هم گفتم توي اين هم مي گم:شما شبيه عزيز ترين كس زندگيه من هستيد...اون نه تنها ظاهراصدايي و تيپي شبيه شماست بلكه روحياتش هم مثل شماست.
من اجازه ندارم او را ببينم..و هر باركه شما را مي بينم...اشك در چشمانم حلقه مي زند وبراي اينكه كسي نداند به او فكرمي كنم ...اشكهايم را پنهان مي كنم...اگر وقتي بود حتما برايتان مي نويسم...
من وب گرد يا هر اصطلاحي كه شما به كار مي برين نيستم..من...فقط امشب با ديدنتون به اين فكر افتادم كه مي تونم از شما كمك بگيرم...آخه شما خيلي شبيه اونيد...
"درمورد مطلب..."
خب خيلي عاليه كه حتي براي آپ كردن هم مشورت مي كنيد...
بعضي وقتا آدم با چنان ذوقي مي خواد كاري بكنه...اما وقتي از ديدگاه ديگران به اون نيگا مي كنه ...مي بينه ..فكرش خيلي مسخره بوده...
برداشت من كه اين بود.
ارسال شده توسط samaneh | November 10, 2007 11:56 PM
ارسال شده در November 10, 2007 23:56
سلام آقاي نجف زاده خسته نباشيد. اميددارم مثل هميشه موفق و سرحال شاهد حضورتان باشيم
هيچوقت برنامه شمارا در روز سقوط هواپيماي خبرنگاران فراموش نمي كنم
موفق باشيد
ارسال شده توسط اوختاي | November 11, 2007 12:06 AM
ارسال شده در November 11, 2007 00:06
همین رو میخواستم مطمئن شم دوست عزیز .سانسور چیزی نیست جز عدم ادراک اون چیزی که نوشته میشه ،خونده میشهو یا بیان میشه.سانسور یعنی نخواستن دیدن یک واقعیت .سانسور یعنی پرده ای روی زیباییهایی که چشم کوته بین ما نمیتونه تحملشون کنه.ممنونم دوست عزیز که کامنت دیروزم رو تایید نکردی.باور کن بدنبال مهر تایید برای حرفهام نمیگشتم تنها میخواستم بدونم حرف و عمل و اینهمه فاصله.خدایا شکرت
ارسال شده توسط دل نوا | November 11, 2007 1:06 AM
ارسال شده در November 11, 2007 01:06
یعنی آدم چقدر میتونه بچه مثبت باشه؟!
چرا دل میسوزونی؟...پس چرا این پست رو گذاشتین؟
.
ببخشید سلام!غریبه نیستم
ارسال شده توسط حبیبه | November 11, 2007 1:21 AM
ارسال شده در November 11, 2007 01:21
به نام خدا
سلام
خسته نباشی
وقت کردید شاید از اولین پست این وبلاگ خوشتون بیاد.
خداحافظ ، یاعلی
http://www.naghneh.ir
ارسال شده توسط شیرانی | November 11, 2007 1:53 AM
ارسال شده در November 11, 2007 01:53
وقتی قراره شمام سانسور کنی دیگه این نجف زاده نجف زاده کردن های ما به چه دردی میخوره؟
ما نجف زاده رو چرا دوست داریم؟
چرا همیشه هواشو داریم؟
تا حالا به این فکر کردی؟
متفاوت بودنشو
نترس بودنشو
منفعت طلب نبودنش
با ننوشتن بعضی چیزا نذار فکر کنم که شما هم به فکر مصلحت خویشی که اصلا بهت نمیاد
ارسال شده توسط سحر | November 11, 2007 2:43 AM
ارسال شده در November 11, 2007 02:43
خدای اطلسی ها با تو باشد آقای خبرنگار
ارسال شده توسط سحر | November 11, 2007 2:45 AM
ارسال شده در November 11, 2007 02:45
ماجرای مرحوم تختی نبوده؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
خب خونت آباد ننوشتی چرا دله مارو می سوزونی؟
حس فضولی تحریک کنی لذت می بری؟
اما تختی بود!نه؟؟؟
آره می دونستم
ارسال شده توسط شادی | November 11, 2007 2:46 AM
ارسال شده در November 11, 2007 02:46
zandagi barg bodan dar masir bad nist
amthan rishahast risha ham hargz asir bad nist
zandagi chon pichakist antahayash mirsad pish khoda
ارسال شده توسط shakofeh | November 11, 2007 8:17 AM
ارسال شده در November 11, 2007 08:17
وقتی تو نیستی، نه هست های من چونان که باید اند، و نه بایدها! مثل همیشه ، آخر حرف ام ؛ و حرف آخرم را با بغض می خورم ! عمریست، لبخندهای لاغر خود را در دل ذخیره می کنم . تا باشد ، برای روز مبادا ! اما ... در صفحه های تقویم ، روزی به نام مبادا نیست ! آن روز ، هر چه باشد ، روزی ست شبیه دیروز روزی شبیه فردا ؛ روزی درست مثل همین روزهای ما ! و اما چه کسی می داند ؟!... شاید امروز نیز ، روز مبادا باشد
ارسال شده توسط سارا | November 11, 2007 9:39 AM
ارسال شده در November 11, 2007 09:39
جای حرفهای من پر شده است!!!!!
شعری نیست، باران همه را گفته وقتی بی غرور و مکث بر همه بارید
ارسال شده توسط pantea | November 11, 2007 10:01 AM
ارسال شده در November 11, 2007 10:01
سلام آقا کامران
مرغ دلم راهی قم می شود
در حرم امن تو گم می شود
عمّه سادات سلام عليک
روح عبادات سلام عليک
پیشاپیش میلاد خانم فاطمه معصومه(س) رو تبریک میگم.
.
به همین مناسبت... به روزم. میاین دیگه..!![گل][گل]
ارسال شده توسط کيميا | November 11, 2007 12:16 PM
ارسال شده در November 11, 2007 12:16
سلام
خسته نباشید
اولش تبریک واسه اینکه بیست و سی بین خبرا اول شده(جام جم نوشته بود)
دوم:یه تبریکم به خودم میگم که تو اولین مرحله آزمایش روز زیبای!14 مرداد!با اینکه هیچی نخونده بودم همه عمومیا رو بالای 80 (+یه دونه 100)زدم و اختصاصیامم نه به خوبی اونا ولی خوب دادم.اونقدرام سخت نبود.
سوم :شعری که دیشب خوندید خیلی دوست دارم.چرا شو نمی دونم اما هر وقت می خونمش این یکی هم میاد تو ذهنم:
سر سبزترین بهار تقدیم تو باد
آواز خوش هزار تقدیم تو باد
گویند که لحظه ایست روییدن عشق
آن لحظه هزار بار تقدیم تو باد
ارسال شده توسط aashena | November 11, 2007 1:38 PM
ارسال شده در November 11, 2007 13:38
سلام چه جالب ...من هم به يه ادم خيلي اعتقاد دارم اما اون مي گه كه تو اخر كار خودت را مي كني
ارسال شده توسط H.Mousavi | November 11, 2007 3:48 PM
ارسال شده در November 11, 2007 15:48
سلام شعر دیشبت خیلی به دلم نشست.
نمایشگاه مطبوئات نمی ری؟دارم سوژه بهت میدم....تو که از هیچی یه گزارش با حال در میاری،اونجاکه اتفاقا برای کار فضای خوبیه.ولی خدائیش به خاطر اینکه امسال با نمایشگاه کتاب نیست ،خیلی سوت وکوره....
راستی یه چیزی:از اینکه بعضیا میان اینجا smsهای موبایلشونو برات خالی می کنن چه حسی داری؟؟!
حق نگهدارت.
ارسال شده توسط ناشناس | November 11, 2007 5:32 PM
ارسال شده در November 11, 2007 17:32
بسم الله الرحمن الرحیم
سلام
می توانید مطلب جدید آرمان شهر را با نام "ناز هم بر دل من اندازه دارد" را بخوانید.
یا علی .
ارسال شده توسط محمد مهدی ابراهیمی نصر | November 11, 2007 6:39 PM
ارسال شده در November 11, 2007 18:39
سلام كامران جان.من كاري به خود سانسوري و اين حرفها ندارم.دغدغه الان من پر كردن شكم خود و خانواده است. در اين زمستاني كه مي آيد چگونه با اين وضعيت مالي پيش خانواده رو سفيد باشم. آيا مي توانم در جواب بچه ي سه ساله اي كه بهانه همه چيز را مي گيرد بگويم پرداخت حقوق سه ماه به تعويق افتاده است.يا اينكه شكر توليدي به فروش نمي رود. يا تجار شكر زيادي وارد كرده اند و ... .حرف براي گفتن زياد است. اينها بهانه اي بود شايد شما را ترغيب به تهيه گزارشي در اين مورد نمايد........
يكي از كارگران زحمت كش شركت كشت و صنعت كارون شوشتر.
ارسال شده توسط شهولي | November 11, 2007 7:21 PM
ارسال شده در November 11, 2007 19:21
سلام عالی بود
خسته نباشید
ارسال شده توسط تندیس ماه | November 11, 2007 8:05 PM
ارسال شده در November 11, 2007 20:05
سلام علیکم
امیدوارم حالتون خوب باشد آقای نجف زاده بنده اگه به جای شما بودم این چند دقیقه وبلاگ نویسی رو می گذاشتم برای مردم !
آخه می دونی چرا ؟ خدا خیلی وقتها برای بعضی آدمای خاص یک موقعیت خاصی ایجاد می کند که صداشون بیشتر از سایر مردم به گوش همه می رسه و الان شما از جمله همون افراد هستید در جامعه ما دردها زیادند و سوژه ها هم همچنین
...
بقیه اش رو خودت بخوان
التماس دعا
ارسال شده توسط گل یاس | November 11, 2007 8:09 PM
ارسال شده در November 11, 2007 20:09
salam sadegh choobak be javana ro ta dame akher be kar o kar o kar davat mikone!omidvaram harchi kheire bara shoma va khoonevadatoon pish biiad!dar panahe khoda!roozgar khosh
ارسال شده توسط mannamanam37 | November 11, 2007 9:00 PM
ارسال شده در November 11, 2007 21:00
اينكه خيلي بد شد!!!منظورم سانسور همان مطلبي است كه اينجا جا نشد تا ما بخوانيمش...يك جورايي انگار حريص تر شدم براي خواندنش...
ارسال شده توسط ستايش | November 11, 2007 11:17 PM
ارسال شده در November 11, 2007 23:17
سلام...
خوبي؟
ديشب تو 20:30 يه شعر خوندي....
خداي اطلسي ها با تو باشد....
يادم رفت بنويسم...
هر چي فكر كردم يادم نيومد...
اگر ممكنه بزار تو بلاگت...
خوش باشي
يادت نره!
ارسال شده توسط هاجر | November 11, 2007 11:40 PM
ارسال شده در November 11, 2007 23:40
چقدرزودديرميشودتاچشم بهم بزني وقت رفتن است گفتم يادي ازقيصرباشد شما هم نظرتونو دربارش بنويسيد.
ارسال شده توسط sahar | November 12, 2007 8:59 AM
ارسال شده در November 12, 2007 08:59
آقای نجف زاده سلام
خیلی تلاش کردم که آدرس وبلاگتون رو پیدا کردم
موفق باشید.
ارسال شده توسط حسین | November 12, 2007 11:31 AM
ارسال شده در November 12, 2007 11:31
خیلی وقت دنبال ارتباط با شما بودیم...واقعا کاراتون جالیه...ولی می دانید کشورمان ایران خیلی بزرگه و تنها راز موفقیت یک خبرنگار پوشش همه واقعیات و فرهنگها و نقاط مختلف است ....با اندیشه تان ما یاری نمایید...
سلام گرم ما را از عسلویه دیار دریا،کوه ،آتش و مظلومیت پذیرا باشید.خیلی دوست داریم میزبانتان باشیم.
ارسال شده توسط اندیشه ورز برنا | November 12, 2007 11:38 AM
ارسال شده در November 12, 2007 11:38
سلام
میگم شما کارتون جوریه که باید یه مقدار هم ازه فقه و اصول اعتقادی هم یر رشته داشته باشی ها
البته اکر مسلمان باشی که هستی ان شااااااااء الله
میدونی چرا چونکه با دادن به قول خودت اطلاعات افراد سر شناسی که به دستت میرسه خوب میتونی کون و یکون کنی (البته به لحاظ عرض وآ برو میگم )به هرحال ...................
ارسال شده توسط امید | November 12, 2007 11:39 AM
ارسال شده در November 12, 2007 11:39
کامنت قبلیمو به اسم یه دانشجوی عاصی اشتباهی به اسم فاطمه نمایش دادید...قضاوت با بقیه...و به امید نمایش داده شدن
ویژه های 20:30
دقت کردین این روزا 20:30 چه با مزه ست؟ این جدیدترین شیوه ی طنزه که با اخبار آدم رو می خندونن! فکر کن...
امروز فلانی ویژه های جالبی جور کرده...
اختلافات و مشکلات اصلاح طلبان روز به روز وخیم تر می شود و شکافهای عمیقی هی بروز می کنند...گویا دیروز کروبی در خانه به همسرش گفته ما اصلآ و ابدآ به ائتلاف نمی رسیم و وضعمان خیلی خراب می باشد و همسرش هم در جواب گفته بله ما اصلاح طبان خیلی داغون می باشیم و اصلآ از اولش هم تخریب بودیم...(از همون طرفای 76 اینا) در مقابل تندرویان و افراطیون دوم خردادی ها (با یه لحن نجف زاده ای) که هیچ گاه به فکر مردم نبوده اند و بسیار بد می باشند به کروبی گفتند تو خودت بدی ... این اختلافات در حالی بروز کرده است که اصلاح طلبان دوم خردادی (بازم با لحن نجف زاده ای-tفک کنم با شماست) همواره بد بوده و هستند و خواهند بود...
در مقابل فلانی عضو ستاد ائتلاف یکپارچه و شدیدآ متحد و کارآمد و خوب اصولگرایان گفته ما تا حالا هر کی بوده با خودمون متحد کردیم و انقدر ائتلاف کرده و یکپارچه و متحد هستیم که موندیم چی کار کنیم!حتی درخواست کردیم که اصلاح طلبا هم زیر چتر ما بیان از بس که یکپارچه و متحدیم. فلانی که عضو ستاد ائتلاف یکپارچه و شدیدآ متحد و کارآمد و خوب اصولگرایان هست گفته همه می دونن ما چقدر خوب بودیم و هستیم و در عین حال خیلی خیلی متحد هستیم و هر کی گفته ما 2 یا 3 لیست می دیم چرت گفته چون ما از بس متحد و یکپارچه ایم که 1 لیست میدیم و شایدم واسه رو کم کمی 0 لیست بدیم...این در حالی است که اصولگرایان همون ها هستند که خوبن و باید بهشون رأی داد...!
خبد دیگه اینکه فلانی عضو ستاد بدبخت و بیچاره و متفرق اصلاح طلبان گفته اصلاح طلبان احتمالآ با 60 ، 70 لیست وارد انتخابات می شوند از بس که ما با هم ختلاف نظر داریم و بد بختیم...با چنین شرایطی احتمالآ اصلاح طلبان نمی تونند مجلس رو اداره کنن و چه بهتر که همه به ائتلاف یکپارچه و شدیدآ متحد و کارآمد و خوب اصولگرایان رأی بدیم
و یه خبر آخر که خیلی خنده داره...فلانی عضو ستاد بدبخت و بیچاره و متفرق اصلاح طلبان در اظهاراتی مضحک گفته صدا و سیما سیاست بی طرفی رو خوب رعایت نمی کنه و فقط یه کمی مغرضانه عمل می کنه...ما از طرف 20:30 به ایشون گوشزرد می کنیم که مرتیکه ی [...] و [...] تو خودت بی طرف نیستی [...] مگه نمی بینی ما چقدر بی طرفانه خبر می گیم [...] ها [...] ؟
اصلاح طلب بی همه چیز مگه تو همونی نیستی که 8 سال مردم رو بدبخت کردی ! دیگه از این حرفا نمی زنیا....فهمیدی [...] ؟ در عین حال ما ایشان را می بخشیم وقول می دهیم که همچنان سیست بی طرفانه و چند صدایی رسانه ی ملی را ادامه دهیم...!
بدون سانسور!
ارسال شده توسط همون دانشجوی عاصی | November 12, 2007 12:17 PM
ارسال شده در November 12, 2007 12:17
سلام....
خسته نباشی...
اومدیم تا که بدونی به یادت بودیم و فراموشت نکردیم....
پس خدا تو را حافظ
ارسال شده توسط یاسمن | November 12, 2007 12:57 PM
ارسال شده در November 12, 2007 12:57
به نام خالق فصول سلام .خوبي؟كم پيدايي.فكنم سوژه خوب و محشري گيرت نيومده.ديگه داشتم خفه مي شدم اخه 2روز نيومدم بهت سر بزننم.ديگه كم كم داشتم از دست مي رفتنم. يه مهموني دعوتت مي كنم. جشن تسنيم 26 ابان ساعت 17 تالار بزرگ كشور به دوستاي خبرنگارتم بگو شايد دوست داشته باشن وبرن ..راستي خيلي خيلي ببخشيدا ميشه يه بار ديگه جمله ي زيباي اخر 20:30 كه شنبه 19ابان خوندي دوباره تكرار كني اخه من نتونستم بنويسمش.خيلي خيلي زيبا وبه قول ما جونا رمانتيك . باي باي كامران عزيز
ارسال شده توسط نرگس محمدي | November 12, 2007 1:29 PM
ارسال شده در November 12, 2007 13:29
سلام داداشي
من به روزم....مثل هميشه&&& تو رو خدا يه سري بزن...راه دوري نميره...(ديشب خوابت رو ديدم...)
"گاه زخمي كه به پا داشته ام...زير و بم هاي زمين را به من آموخته است..."
ارسال شده توسط آتش بس | November 12, 2007 2:33 PM
ارسال شده در November 12, 2007 14:33
سلام آقاي نجف زاده من براي اولين بار ميخوام ازتون يه خواهشي كنم. حميد سوريان رو كه مي شناسي؟ همون كشتي گير معروف....
قراره فيلا بهترين كشتي گير جهان رو انتخاب كنند از ايران فقط آقاي سوريان كانديد شده رقباش هم روسي اند. روس ها دارند تند تند راي مي دن ولي ايرانيا نمي دونند كه بايد راي داد تا 4 آذر هم بيشتر وقت نيست.خواهش ميكنم مطلب اين دفعه بلاگتون در اين مورد باشه. از همه بخواهيد بهش راي بدن .اگه شما بگيد خيلي ها اين كار رو ميكنند.حيفه كه دوباره جريان رضازاده پيش بياد.حيفه كه قهرمانان ايراني راي نيارن. بايد به اين سايت برن و به soryan reihanpour راي بدن...
www.wrestrus.ru/article.asp?id=1941
ارسال شده توسط يه طرفدار پر و پا قرص | November 12, 2007 3:48 PM
ارسال شده در November 12, 2007 15:48
khaste na bashid
sharmande font farsi nadaram.
ارسال شده توسط سارا | November 12, 2007 7:21 PM
ارسال شده در November 12, 2007 19:21
سلام آقاي نجف زاده
نمي دونم چرا نظرات منو ثبت نمي كنيد به خدا چيزي نگفتم كه ...
كاش لااقل همين يكي ثبت شه
عالي بود شما يه مرد نوستالزيك هستيد
ارسال شده توسط afsun | November 12, 2007 8:29 PM
ارسال شده در November 12, 2007 20:29
راستی می خواستم بگم عکس بچگی هامو گذاشتم تو وب....
خواسید شوک بهتون وارد شه و بترسد بیایید ببینید....!
ارسال شده توسط ـــ*پائیـــــز*ـــــ | November 12, 2007 9:48 PM
ارسال شده در November 12, 2007 21:48
سلام
خوبی؟
امشب یکم صدات گرفته بود. بازم سرما خوردی داداشی؟!
راستی تازگیا ویژه ها رو قشنگ تر و جالب تر از همیشه می خونی.
خدا تو را حافظ
ارسال شده توسط ~**~سونیا~**~ | November 12, 2007 10:44 PM
ارسال شده در November 12, 2007 22:44
با سلام
امروز بیست و سی خبر انحلال شورای اسلامی شهر کرمانشاه رو اعلام کرد که به دلیل عدم انتخاب شهردار منحل شد اما من سوالم اینه که چرا وقتی شورا که یک نهاد مردمیه و تخلف میکنه اینقدر زود برخورد میشه و اطلاع رسانی اما وقتی که استاندار یا سایر مسوولین تخلف میکنند آب از آب تکون نمیخوره نمونش عدم صدور حکم شهردار شهر آبیک استان قزوینه که بعد از گذشت پنج ماه از معرفی شهردار توسط شورای شهر استاندار بدون ذکر حتی یک دلیل قانونی از صذور حکم شهردار امتناع میکنه برای اطلاعات بیشتر به وبلاگم مراجعه فرمایید
ارسال شده توسط مهدی اکبری | November 13, 2007 12:13 AM
ارسال شده در November 13, 2007 00:13
درود!گفته اي كه شاعري . چرا يك وبلاگ تخصصي شعر نمي سازي ؟ من لينكت كردم ميون شاعرها با علم به اين كه داشتن لينكدوني براي بعضي ها افته ... راستي اين وبلاگ هاي ادبي و ارتباط شاعرها با هم هم سوژه ي خوبيه ها !
ارسال شده توسط محسن رضوي | November 13, 2007 2:13 AM
ارسال شده در November 13, 2007 02:13
شاعران غروب نمی کنند
اما
تو روزی
می میری
مرگ !
ارسال شده توسط vahid | November 13, 2007 6:06 AM
ارسال شده در November 13, 2007 06:06
راستی حالا اگه علاوه بر زیباترین حرفتون بگین که قشنگترین حرف دنیا هم چیه که دیگه عالی میشه
ممنونم
در پناه حق
ارسال شده توسط رها | November 13, 2007 6:24 AM
ارسال شده در November 13, 2007 06:24
بنام خدا
سلام
امیدوارم روز خوبی داشته باشید
همین درضمن انگشتاتونم نشکونید بااینکه خودم هم گاهی این کارو میکنم ولی شمانکنید
درپناه حق
ارسال شده توسط غريب | November 13, 2007 7:28 AM
ارسال شده در November 13, 2007 07:28
ببخشيد از طرف آقاي غريب اشنا براتون يه كامنت از وبلاگشو گذاشتم بنام نخل ها تا ايشون رو هم تو غم خود سانسوري اهل رسانه شريك كنم.
البته اگه هزارتا از اينها رو هم تو رسانه ها داد بزنيد هيچ صدايي ازش در نمي آيد.
كاخ نشين(فقير) چه خبر دارد از كوخ نشين(ثروتمند)!
http://minaeefar.parsiblog.com/294191.htm
ارسال شده توسط مهم نيست | November 13, 2007 10:11 AM
ارسال شده در November 13, 2007 10:11
ولی من هنوز خسته ام .خسته ام از اینکه اینقدر چشم هایم را به مانیتور دوختم و تک تک نقطه ها را تفکیک کردم وباز به هم چسباندم تاحروف را و بعد هم کلمات را بخوانم ....شاید معنی جمله ها را بفهمم .دست هایم خسته اند از این همه صبر و این همه کلیک که وب باز شود......ولی من حرص نمی خورم آخر از پی این همه نیامدن هایم ......وشاید نرسیدن هایم ......و حتما انتظار دست هایم ....یک عالمه نقطه ((نقطه چین)) هست برای خواندن...........
ارسال شده توسط منا | November 13, 2007 1:48 PM
ارسال شده در November 13, 2007 13:48
سلام
چرا از قيصر امين پور شاعر اصلاح طلب مطلبي ننوشتيد؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
ارسال شده توسط nnnnnnnnnnnnnnnnnnnnn | November 13, 2007 2:48 PM
ارسال شده در November 13, 2007 14:48
سلام
دیگه حالم از این اخبار 20:30به هم میخوره.واقعا خودتون خسته نشدید. فضاحت رو تابلو کردید.فکر می کنید مردم تا این حد احمق هستند؟هرچی دلتان میخواد به هم می بافید وتا می تونید از احمدی نژاد و اطرافیانش تعریف و تمجید می کنید و در عوض به سایر احزاب توهین. قراره چی به شما برسه؟ این رسم خبرنگاری نیست . کمی هم به اخلاق حرفه ای خودتون پایبند باشید. خوب می دونید که کروبی خاتمی و هاشمی پایه های نظام هستند. اینقدر سعی نکنید پایه های نظام رو متزلزل کنید.چون دشمن با ضربه از درون خیلی خوشحال میشه وسوئ استفاده می کنه.پس ارزش نداره به خاطر گرایش های حزبی و با گزارش های به ظاهر جذاب خودتون رو مطرح کنید و نظام رو خدشه دار. خون شهدا بیشتر از اینها ارزش داره. من خودم برادر شهید هستم ومی فهمم که خانواده هاشون چی می کشن. حالا اگه ادعا می کنی اهل سانسور نیستی این کامنت رو بزار روی سایت!!!
ارسال شده توسط خوش باور | November 13, 2007 5:57 PM
ارسال شده در November 13, 2007 17:57
ما حرف دل بهار را مي فهميم
معناي بلند دار را مي فهميم
از پنبه ي گوشمان صدا مي گذرد
فرق عمل وشعار را مي فهميم
سلام
ديدم آدم با ذوقي هستيد براتون شعر گذاشتم
ارسال شده توسط raha | November 13, 2007 9:11 PM
ارسال شده در November 13, 2007 21:11
سلام داداش کامران. گزارشت عالی بود. ولی حیف شد نتونستم ضبط کنم.کاش تو اخبار شبانگاهی نشون بده.ولی یه جاهاش یادمه:
* نمایشگاه مطبوعات، جایش را عوض کرده اند درست....
* میکروفون سالن حالش خوب نبود.گاهی اسم یکی رو ده بار اعلام می کرد و گاهی هم انگار نه انگار شاهی اومده و شاهی رفته.
*همیشه همین بوده که روز نامه نگارها عاشق پوست کندن و پوست کنده شدن بودند.
ارسال شده توسط ~**~سونیا~**~ | November 13, 2007 9:17 PM
ارسال شده در November 13, 2007 21:17
به نام او كه كامران نجف زاده را خبر نگار آفريد!
خسته نباشيد.
من همون دختركي هستم كه سادگيه نگاه شما رو باور كرد... وقتي گفتي خداي اطلسي ها با تو باشد...وقتي تمام عمر به جز بي كسي ها رو برام از ته قلبت خواستي...حالا لحظه هايي كه شايد فقط تو تنها كسي باشي كه بتواني كمكم كني..
اين ربطي به كارتون ...سوژه هاتون و...نداره اين يه درخواست شخصيه..شما اگه كامران نجف زاده هم نبود..هر جايي كه مي شناختمتان ...مي خواستم كه كمكم كنيد...آخه ...شما عينه عينه اونيد...
"امروز باورم نشد كه متني كه با عجله تايپ كردم...اينجا باشه...چون به نظر خودم مزخرف مي اومد...اما خيلي خوشحالم...و ممنون...مي دونم كه مي خونيدشون...كلمه به كلمه شو!
اما بيشتر از اون منتظر نوشته هاي جديدتون هستم..."
ارسال شده توسط Samaneh | November 13, 2007 10:10 PM
ارسال شده در November 13, 2007 22:10
جهان کوچک من از تو زیباست
ارسال شده توسط سحر | November 14, 2007 12:00 AM
ارسال شده در November 14, 2007 00:00
سلام. خوبی ؟
حرفهایی که آخر گزارشت گفتی خیلی دلنشین بود.اینکه آدم کارش را این همه دوست داشته باشه خیلی ارزش داره.
ارسال شده توسط سهراب | November 14, 2007 6:13 AM
ارسال شده در November 14, 2007 06:13
سلام
خوبي
ميتونم حدس بزنم از كي مي خواستي بنويسي ...
توي برنامه ... هم گفته بودي كه يكي از كارهايي هست كه مي خواي يه روزي انجام بدي ...
يه دنيا گفتني نا گفته راجع به اين اسطوره هست كه بالاخره يه روزي، يه كسي به همه ميگه ...
عجله نكن!
هنوز فرصت داري ...
فعلا
ارسال شده توسط آرماگدون | November 14, 2007 6:46 AM
ارسال شده در November 14, 2007 06:46
سلام خبر نگار
گفتم فقط یه عرض ادبی کرده باشم حالا ایشالا دانشگاه قبول شی حوصله کلاس رفتن خودش میاد.
موفق باشی.
التماس دعا
ارسال شده توسط مسافر کوچولو | November 14, 2007 8:40 AM
ارسال شده در November 14, 2007 08:40
از این زمانه زشت سکوت بی فریاد خوشم نمی آید
و این ترانه تحرک رکود بی بنباد خوشم نمی آید
زنور کور که نکوبیده طاق سینه ظلمت
دودست او به پشتش گره به هم افتاد خوشم نمی آید
از آن خیال خوش اندیش فقط که می خندد
به عشوه فریب سیاهی غضب نداد ای داد خوشم نمی آید
ز او که دید که آنجا فجور می رقصد
به غبغب اینکه نبوده ام شدشاد خوشم نمی آید
و گفت با خودش الحمد، من نبودم شکر
و منفجر نشد از غم ای خدا بیداد خوشم نمی آید
دگر زغم کاسه صبرم می شود لبریز
من از زمانه پست سکوت و استبداد خوشم نمی آید
نمی خواهند که گویم ولیک میگویم
اگر زمانه بگوید کز این ارتداد خوشم نمی آید
شهید به پاخواست، فتاد ،تا که برخیزم
زپایمالی خونش به دست هر شیاد خوشم نمی آید
با تشکر از شما
موفق باشید و همیشه پراز سکوت و فریاد
نفست حق
یاعلی
رضا...
ارسال شده توسط رضا | November 14, 2007 9:57 AM
ارسال شده در November 14, 2007 09:57
به نام خدا
سلام آقای نجف زاده
شما یکی از بهترین خبرنگاران تلوزیون هستید که مطالب جالبی رو سوژه خودتون قرار می دهید.
حالا من به شما یک سوژه پیشنهاد میکنم.
لطفا در مورد کسانیکه اقدام به خودکشی میکنند
یه گذارش بگیرید.
اگه قصد این کارو داشتید به من خبر بدید.
فعلا
ارسال شده توسط majid | November 14, 2007 10:22 AM
ارسال شده در November 14, 2007 10:22
واااااای!
ما شاالله چقدرکامنت داری ....2 ساعت طول میکشه تا صفحه نظر خواهی رو باز بشه!
اومدم اینجا تا خوابمو برات تعریف کنم :
خواب دیدم تو یه خیابون داشتم میرفتم و از کنار تو رد شدم که داشتی گزارش میگرفتی .وقت غروب بود .چه غروب زیبایی!یه درخت اونجا بود نمیدونم چرا سرمو گذاشتم به درخت و زار زار زدم زیر گریه !
بعد دیدم تو اومدی با رضا صادقی ...فکر کن !چه ربطی داشت ؟؟؟
اومدین و سوال و جواب که چرا گریه میکنی !و دلداری دادن ...
همین ...نمیدونستم چرا گریه میکردم ؟!!!
عجیب بود نه ...!
مسخره نکنیا !
و یه چیز دیگه :
بعضی گزارشاتو وقتی شروع میکنی انگار داری شعر نو میخونی !
و این کارت اینقدر روح نوازه که نگو !من که وقتی گزارشاتو شروع میکنی میرم تو حس!
ارسال شده توسط زهرا | November 14, 2007 11:39 AM
ارسال شده در November 14, 2007 11:39
سلام
احوالات خبرنگار محبوب ما چطوره در سلامتی کامل به سر می برید ؟
گزارش دیشبتون رو دیدم خیلی حال کردم یه جور مچ گیری بود دیگه خیلی باحال بود ( گزارش از نمایشگاه مطبوعات رو می گم)
راستی این روح شما خونه ی ما رو از کجا میشناسه شبها میاد سراغمون... تو خواب دیدم اومدین خونمون کلی حال کردم شام مهمون ما بودید یادمه ازتون پرسیدم عبدالمحمد رو از کجا پیدا کردین شما کلی خندیدین ...
امیدوارم که خواب من به حقیقت بپیونده
وقتی آقای احمدی نژاد میان زنجان بیان حتما حتما ما دربست در خدمتیم قدم بر چشمان ما می گذارید بزرگواری می کنید منت بر سر ما می گذارید ...
یادتون نره ها منتظریم
خدا تورو حافظ
ارسال شده توسط zahra | November 14, 2007 11:40 AM
ارسال شده در November 14, 2007 11:40
ببين آقا كامران انگاري گزارشات تصويريتون از حرفاي وبلاگيتون جذابتره. انگار يه جورايي تو مطلب نويسي كم آوردين.
شما ديگه چرا ؟ خبر نگاري گفتن!
اگر ناراحت شدي ببخشيد .خوب ناراحت ميشيم ببينيم توقعات ما رو پاسخگو نيستيد ديگه
از شما تو وبلاگ نويسي انتظار بيشتري داريم...
ارسال شده توسط ؟ | November 14, 2007 11:53 AM
ارسال شده در November 14, 2007 11:53
سلام آقای نجف زاده عزیز
اومدم نتایج سنجش رو ببینم طبق معمول سر زدم.
با اینکه اصلا واسش آماده نشده بودم رتبم شده 2327!خیلی خوشحالم.حتما تو اصل کاری هم همین جوریه.ایشالا
اومدم بگم یه عالمه همش دعاتون می کنم که نتیجه آزمون شما هم اونقدر عالی باشه که فکرشم نکنید و وقتی دیدینش فقط بتونید بگید خدایا شکر
مختصر نویسیم هم پیشرفت کرده!
موفق باشید و سلامت
ارسال شده توسط aashena | November 14, 2007 11:58 AM
ارسال شده در November 14, 2007 11:58
سلام آقای نجف زاده !
من مثل بقیه داداش صداتون نمی کنم و دوست ندارم این کارو بکنم چون به شدت براتون احترام قائلم . بیشتر از اونچه که فکرش رو بکنید.
آقای نجف زاده اینبار می خوام مضاعف بهتون تبریک بگم بابت حس قشنگ اینجا ... من هر بار که ذهنم خیلی مشغوله و دست و دلم می لرزه واسه نوشتن ولی هیچ چیز از قلم به روی کاغذ نمیاد یه سر به شما میزنم چون شما خوب بهانه های کوچک زندکی رو لمس می کنید ... امیدوارم همیشه جووندل بمونین !
ارسال شده توسط رعنا شمس | November 14, 2007 12:25 PM
ارسال شده در November 14, 2007 12:25
سلام، اگر آزاده ای، اگر به دنبال حقیقتی که تحمیل میشه نمیری، اگر همنطوری که بقیه دوست دارن و میخوان و به صلاح تو میدونن فکر نمیکنی و برای خودت ارزش و شخصیت قائلی، اگر منطق داری، بیا که اینجا در قسمت نظرات بد جوری کتک کاریه، شما هم لا اقل قضاوتی کن...
ارسال شده توسط رهگذر | November 14, 2007 12:51 PM
ارسال شده در November 14, 2007 12:51
سلام البته نمي دونم مي تونم بگم كامران جان يا نه ولي مي گم .آقا كامران مطلبي كه ننوشتي خيلي جالب بود چون بعضي وقتها حرفهاي نگفته و كاغذهاي سفيد مطالبي رو به آدما مي گن كه شايد يك كتاب نتونه به اون اندازه چيزي رو توضيح بده.به عنوان يك دانشجوي ارشد يعضي وقتها خيلي خودمو سرزنش مي كنم وتوي بعضي كلاسا ما هم مجبوريم خود سانسوري كنيم واسه نمره معدل حرفاي استادو تاييد مي كنيم البته اين موقع فشار زيادي به آدم مي ياد ولي كاريش نمي شه كرد بعضي وقتها هزينه فايده كار دست عقايد آدم مي ده ولي ايكاش .....بي خيال .راستي توي نظر قبلي نظر من با نظر يكي ديگه جابجا شده بود.اينم خودش يه جور سانسوره ولي از نوع سهويش.ممنونم به اميد ديدار
ارسال شده توسط مظفري | November 14, 2007 1:37 PM
ارسال شده در November 14, 2007 13:37
درورد برشما
ای بابا زیاد سخت نگیرید . ما ها معمولن از همون بدو تولد با مساله " خود سانسورس " متولد می شویم .وجود مساله " بیب " در گفتارها و شنیدارهای ماها آنقدر زیاد شده که کمک خودمون هم تبدیل به "بیب " شدیم.
_______________________________
پیروز و سرافرازباشید
ارسال شده توسط مریم عزلتی | November 14, 2007 2:17 PM
ارسال شده در November 14, 2007 14:17
سلام . با هزار شوق وذوق از صبح ساعت 5 از خواب بلند شدم كه موقع اختتام جشنواره مطبوعات انجا باشم و شما را ببينم و لي از شانس بدم بهم گفتند كه بايد برم يك جا و خبر بگيرم .
حدوداي ساعت 4 بعد از ظهر بود كه خودم رو به كانون پرورش فكري رسوندم ولي بازم ديدم شانس با من يار نيست چون دم در هيچ كسي رو راه نمي دادند. نااميد نااميد شدم پناه بر خدا كارت خبرنگاري مو در اوردم و رفتم به سرباز جلوي در نشان دادم بعد از چند دقيقه اي رام دادن تو . مطمئن بودم كه حتما مي بينمتون چون توي اين جشنواره به اين بزرگي محال بود خبرنگار به اين ماهي حضور نداشته باشه .
خلاصه بعد از بازرسي كيف و اين جور چيزها رفتم به سالن همايش ها . ولي تا هرجا كه چشممم كار مي كرد گشتم اما نبوديد .جشنواره به اون بزرگي اصلا بدون وجود شما صفا نداشت .
نشستم تا آخر همايش تا بلكه آخر در راهرو باز جلوي جناب دكتر رو و بگيريد و سوال پرسيد ولي باز از شانس بدم آنجا هم نبويد.
خلاصه اصلا مزه نداد چون شما نبوديد.
وقتي آمدم خونه پنج دقيق از 20:30 گذشته بود نشستم و وقتي به ويژه ها رسيد بازم نااميد شدم كه شما نبوديد.
اين دفعه رو اوردم به اخبار 21 و نشستم و گزارشتونو ديدم. خيلي قشنگ بود. خيلي حسرت خوردم كه چرا موقعي كه شما انجا بوديد نديدمتون.
در هر حال شايد قسمت نبود و باز شايد يه موقع بهتر ببينمتون.
خداحافظ
ارسال شده توسط مهشيد رضايي نوري | November 14, 2007 2:52 PM
ارسال شده در November 14, 2007 14:52
سلام
خوبيد ؟
آقا من يه چيزي بگم جشن تسنيم راديو جوان اختتاميش روز شنبه 26 آبان .تالار وزارت كشور هستش ....من و خواهرم به تهران مي آئيم ...ميشه من شما را ببينم ...(اين نظر خصوصيه)
همين
؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟خوب حالا چرا اونجوري نگاه مي كني !
ارسال شده توسط فرشته اميني | November 14, 2007 4:24 PM
ارسال شده در November 14, 2007 16:24
هنوز بوی آتیش توی مشاممه
سلام مرد خبرنگار!
برات خبر آوردم . یه خبر بی خبر! یه خبر سوت و کور. یه خبر سوخته . یه خبر ...
اینجا پاکدشته. از این جا تا مکانی به اسم پارچین فقط 20 دقیقه راهه.
دیروز هر طرف می رفتی هیاهو بود. یه خبر گنگ . شاید شایعه ست ! یه خبر سوخته . یه خبر سوزاننده.
امروز تو مدرسه هیاهو بود ...
چی شده ؟ موشک ؟ خودی ؟ ضد هوایی ؟ 390 نفر ؟ سوخت ؟؟؟؟!!!
آره یه خبر بی خبر.
یه خبر سوت و کور.
یه خبر سوخته.
هنوز معلوم نیست چند صد نفر سوختن و آتیش گرفتن. هنوز معلوم نیست بوی خاکستر و ضخم های این درد تا کی قراره رو وجود خانواده ها بمونه.!!!
هنوز چهره ی شهر از دور سیاهه . هنوز صدای شیون هست . بهت هست . دلنگرانی هست.
هنوز بی خبرم از دوستم ، همراهم ، هم نفسم که ساکن پارچین بود!
تا کی ! تا کجا !
شاید دوباره باید تمام دلنگرونیت رو پشت لبخند مصنوعی پنهان کنی و اطمینان داشته باشی که همه چیز امن و امانه .
چرا باید نگران بود وقتی مهم ترین خبرهای خبرگزاری های مملکتت امثال : ایرانی ایران بخر و نتایج نظرسنجی های میزان لبخند و .. است ؟؟؟!!
باز هم صبوری می کنیم . چشم می بندیم به اونچه که انسان با دست خودش به سر خودش میاره .
باز هم صبوری می کنیم و فقط به تحقق تصور جهانی پر از لبخند و انسانیت و آزادی و آتش بس دل می بندیم .
ارسال شده توسط سارا | November 14, 2007 5:00 PM
ارسال شده در November 14, 2007 17:00
از همان روزی که دست حضرت قابیل گشت آلوده به خون هابیل
از همان روزی که صدر پیغامآوران باریتعالی، زهر تلخ دشمنی در خونشان جوشید
آدمیت مرده بود گرچه آدم زنده بود
از همان روز که یوسف را برادرها به چاه انداختند
از همان روزی که با شلاق و خون دیوار چین را ساختند
آدمیت مرده بود گرچه آدم زنده بود
بعدها دنیا پراز آدم شد و این آسیاب هی گشت و گشت
قرنها از مرگ انسان هم گذشت، ای دریغا آدمیت برنگشت.
صحبت از پاکی و مروّت ابلهي است
صحبت از عيسي و موسي و محمد نابجاست، قرن قرن ……..
من كه از پژمردن يك شاخه گل، از فغان يك قناري در قفس
از نگاه ساكت يك كودك بيمار، حتي قاتلي بردار،
اشك در چشمم و بغضم در گلوست، ونه در اين ايام زهر، زهر دارم در سبوست
مرگ او را از كجا باور كنم، صحبت از پژمردن يك برگ نيست،
واي ….. ! جنگل را بيابان ميكنند.
دست خونآلوده خويش را در پيش خلق پنهان ميكنند.
هيچ حيواني به حيواني نميدارد روا، آنچه اين نامردمان با جان انسان ميكنند.
صحبت از پژمردن يك برگ نيست، فرض كن مرگ قناري در قفس هم مرگ نيست ، فرض كن يك شاخه گل هم در جهان هرگز نرست، فرض كن جنگل بيابان است از روز نخست
در كويري سوت و كور، در ميان مردمي با اين مصيبتها صبور
صحبت از مرگمحبت مرگعشق، گفتگو از مرگ انسانيت است
گفتگو از مرگ انسانيت است !
ارسال شده توسط سارا | November 14, 2007 5:08 PM
ارسال شده در November 14, 2007 17:08
وااای دیدی چی شد؟اول شعرو اشتباه نوشته بودم!!حالا درستش میکنم:
خدای اطلسی هاباتوباشد پناه بی کسی هاباتوباشد
تمام لحظه های خوب یک عمر به جزدلواپسی هاباتوباشد
ارسال شده توسط marYam | November 14, 2007 6:25 PM
ارسال شده در November 14, 2007 18:25
سلام
گاهی اوقات به خودم شک می کنم... می گویم نکند تو همانی باشی که همه می گویند دستش با فلانی تو یه کاسه است و ثمره کارش رو نمی خوره و عضو فلان حزب و مغروره و ... با خودم کلنجار میرم که نکند این آدمی که من او را برای خودم کرده ام الگوی آینده ام این چیزی که می گوید نباشد! نکند که باز هم اشتباه کرده ام... این یکی هم مثل بقیه تظاهر می کنه... مثل فلان مجری که ابرو بر میداره و میاد جلو دوربین درباره ظاهر جوونای امروزی حرف می زنه باشه...
بعضی ها میگن با لحنش خیلی می خواد جلب توجه بکنه...
و این حرف ها....
اما خوشبختانه باطن تو باظاهرت یکی است.
اول ها که وبلاگت را پیدا کردم فکر می کردم تو رئیس جمهوری و یه طومار برایت غم و غصه و شکایت سیاسی می کردم بعد دیدم که این نجف زاده بیچاره باید هزار تا کامنت را بخواند و برای هر کدام غصه بخورد و برای هر کدام احساس مسئولیت بکند و شب خوابش نبرد و ... و... و...
گفتم آخر خبرنگاری که فقط برای مردم خوب است و خیلی هم دارد که برایش توی دولت بدوزند چه می تواند بکند جز به فکر فرو رفتن. این کامران خان بیچاره که الان یه بچه دارد که هنوز یه سالش نشده چرا باید فکر این چیزها باشد...
با خودم عهد بستم که برایت کامنت نگذارم. و بگذارم همون کامران نجف زاده برایم باشی...
یاحق داداشی...
ارسال شده توسط مائده دومی | November 14, 2007 7:20 PM
ارسال شده در November 14, 2007 19:20
.
.یاد یه شعری افتادم...دقیقا یادم نیست...ولی یه چیزی تو این مایه ها بود:
خواستم شعری از "فروغ" بنویسم
دیدم که چاپ نمی کنید...
گفتم بنویسم:دروغ،
بلکه چاپ کنید...
حکایت ما و شما هم همینه....
ارسال شده توسط اتاق آبی | November 15, 2007 1:19 AM
ارسال شده در November 15, 2007 01:19
سلام
پست ایندفعه خودم درباره زیباترین حرف خودمه
شمام بیاین بگین دیگه زیباترین حرفتون چیه
زیباترین حرف خودتون نه حرفی که شنیدین
حالا خواستین هر جفتشو بگین
ممنون
فعلا والسلام
ارسال شده توسط رها | November 15, 2007 2:01 AM
ارسال شده در November 15, 2007 02:01
سلام،
کاری به تق و توق انگشتاتون، با اینکه پشت گردنم تیر کشید ندارم، کاری به مطلب نانوشته تون هم ندارم (بر فرض هم که داشته باشم!!!) ولی ممنون می شم "و" اضافه ی خط نهم رو پاک کنید!
ارسال شده توسط ~سحر~ | November 15, 2007 4:03 AM
ارسال شده در November 15, 2007 04:03
سلام کامران کوچولو...
چه خفر خوفی ؟
یادم میاد که به همه جا سر میزدی اما هنوز به کلبه ی من سر نزدی ؟
درب ورودی یادت نره کفشاتو در بیاری چون تازه جارو کردم و قالبش رو عوض کردم
من برای جشن تسنیم میام تهران و خیلی دوست دارم از نزدیک ببینمت
علی علی
ارسال شده توسط دست نوشته های پسرک 18 ساله که داره میره توی نوزده | November 15, 2007 4:53 AM
ارسال شده در November 15, 2007 04:53
هنرنمايي معاون وزير!!!
حذف پاداش 176 ساعت دورههاي ضمن خدمت و پاداش مناطق محروم
و كاهش ۱۰ درصدي مبلغ حقالتدريس معلمان!
http://kaviresarbedar.blogfa.com
*** محمود احمدينژاد، دو سال پيش و در زمان تبليغات انتخاباتي، گفته بود، مردم بايد نوسان تغيير قيمت نفت را در زندگي خود احساس كنند. آقاي احمدي نژاد ما معلمان كه هم احساس كرديم هم مشاهده !!! بس است ديگر!
ارسال شده توسط رضا | November 15, 2007 6:45 AM
ارسال شده در November 15, 2007 06:45
سلام
مي خواستم نمايشگاه مطبوعات رانقد كنم:
خوبي
1-مستقل شدن
2-فضايي راكه اختصاص داده بودن.
بدي:
1-ذرروزآخركه جمعيت زيادي براي بازديد آمده بودن بعدازظهر سالن1 بسته بود.
2-خيليدوست داشتم شماراببينم كه شد.
پيشنهاد:
امسال كه نمايشگاه راجداكردن تاببينن استقبال مردم راوديدن چقدردردل مردم جادارن بهتره مثل سالهاي گذشته اين نمايشگاه با نمايشگاه كتاب همراه باشد.
*باتشكرازشما به خاطر گزارش روزآخر نمايشگاه*
ارسال شده توسط مريم | November 15, 2007 10:34 AM
ارسال شده در November 15, 2007 10:34
سلام خوشحالم میتونم براتون نظر بدم تنها پل ارتباطی من با افرادی مثل شما
مهم نیست کی هستم چون مطمئنم اصلا براتون مهم نیست تازه اگه بگم هم شاید اصلا به نوشته نگاه نکنین فقط همین که زیر همون آسمونی زندگی میکنم که بقیه میبیننش ولی هیچ وقت در بین هیچکی آدم حساب نشدم نه تنها من بلکه همه دور و بری هام همه کسایی که مثل من به دنیا اومدن اشتباه فکر نکن نه خلافم نه مریضم نه هرچیز بدی که فکر کنی سالم و عادی مثله همه شاید مثله شما اما بی هویت و ...
بازم سر میزنم
ارسال شده توسط شاید یه بنده خدا | November 15, 2007 11:37 AM
ارسال شده در November 15, 2007 11:37
سلام!
چند وقتي است كه وقتي شب جمعهها بيست و سي مي آييد خبري از آن جملههاي هميشه قشنگ و ماندگارتان نيست....
ارسال شده توسط مسافر | November 15, 2007 5:15 PM
ارسال شده در November 15, 2007 17:15
سلام
دیشب یه خواب توپ دیدم...بعد از چند وقت که خواب ندیده بودم..خانومت رو هم دیدم چقد مهربونه....کیان هم خود خودبود...کاش وقت داشتم تعریف میکردم اماتیو کافی نت که نمیشه....فعلا
تایید نشه
ارسال شده توسط فاطمه قهری - محکم | November 15, 2007 7:25 PM
ارسال شده در November 15, 2007 19:25
طبق قضیه لیلی و مجنون بود با اون کوزهه ...چرا ظرف مرا بشکست لیلی...همون...(( لطفاهر کس که نظر رو نصفه میخونه برداشت بد نکنه))
من به این نتیجه رسیدم که شما نظرات رو خوندید . چون نظر من رو عمومی نکردید .مهم اینه که خوندید .وخیلی هم مهمه.بازم میگم که(( نمی گم نظرم رو عمومی کنید))ولی تو رو خدا بگید مگه نظر من چش بود .متن به اون قشنگی ...حتما زشت بوده .خوب لا اقل بگید اشکالش چی بوده من یه چیز یاد بگیرم .به خدا مثل علامت سوال شدم .تو کفم بگید دیگه.
میبینم که یه نفر دیگه هم با اسم منا نظر میده.همونی که گفته چرا از قیصرننوشنید.خوب من اون نیستم من همونیم که نظرم رو عمومی نکردید میخواستم بدونم چرا؟چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
الان اون بالا رو اسمم یه کلیک ناقابل کنید جمعا یک دقیقه هم نظر دادن طول نمیکشه دستتون درد نکنه
ارسال شده توسط منا | November 15, 2007 8:07 PM
ارسال شده در November 15, 2007 20:07
با سلام و خسته نباشيد به مجري توانگر براي اجراي جالب و پر مخاطب اخبار 20:30
لطفا از جناب آقاي شاهرودي رياست محترمه ي قوه ي قضاييه بپرسيد:(چرا مهريه ي رني را كه 30-35 سال پيش ازدواج كرده به روز ميدهند مثلا"200 هزار تومان آن سالها را 20 مليون تومان امروز حساب ميكنند" اما فردي كه خانه اي را با خون جگر و قبول محنت و رنج ساخته و به دليل مشكلات مالي مجبور ميشود خانه را پيش فروش كند و نصف قيمت پيش فروش را دريافت كرده و نصف بقيه كه قرار بود بعد از سند پرداخت شود.باقيمانده را به روز حساب نميكنند؟
مثلا"4 مليون تومان 10 سال قبل كه چه كارهايي ميشد با آن كرد امروز همان 4 مليون تومان به چه دردي ميخورد؟آن هم با اين گراني قيمت ها؟ مشكل سند هم به خاطر شهرداري بود كه در زماني حكمي داد ولي بعد از 2 ماه حكم قبلي خود را رد كرد.خواهشمندم مشكل را به آقاي شاهرودي بگوييد تا ايشان با دادن قانون جديد اين مشكل را براي هميشه حل كنند تا ديگر حق مظلومي پايمال نشود.
چناچه سوالي داشتيد با اي ميل زير با ما در ارتباط باشيد:
sami560560@yahoo.com
ارسال شده توسط ali reza | November 15, 2007 9:57 PM
ارسال شده در November 15, 2007 21:57
سلام كامران خان نجفي
نمايشگاه مطبوعات خدمت رسيديم.
به هر جهت. گفتيم عرض سلام و ادبي كرده باشيم .خسته نباشيدي گفته باشيم.
ارسال شده توسط آمنه فرخي | November 15, 2007 10:05 PM
ارسال شده در November 15, 2007 22:05
سلام
پشت مدرسه ما خانه ایی بود به روزم .....
ارسال شده توسط سرباز معلم جنوبی | November 15, 2007 11:00 PM
ارسال شده در November 15, 2007 23:00
خیلی خوبی می دونستی؟
ارسال شده توسط یکی از همین آدما | November 15, 2007 11:08 PM
ارسال شده در November 15, 2007 23:08
وقتی که نامت
بر وزن شعرم نشست
چشمانت قافيهی غزلم شد
تا من
از فراخوانی واژهها
در پريشانی گيسوانت
حيران بمانم!!
ارسال شده توسط aylar | November 16, 2007 12:21 AM
ارسال شده در November 16, 2007 00:21
بگین کیه؟ فقط اسم ببرین خواهش میکنم یا برام ایمیل کنین... من باید بدونم چی شنیدین این به خواهشه
اگه میگم اسم ببرین واسه اینه که خودم درگیر یه همچین رابطه ای هستم..... "قهرمان سه دوره جهان"
ارسال شده توسط عسل | November 16, 2007 1:27 AM
ارسال شده در November 16, 2007 01:27
اگر انسان صادقي باشيد چندين دوست دروغين و تعدادي دشمن واقعي پيدا خواهيد كرد. با اين وجود صادق باشيد.
ارسال شده توسط امير | November 16, 2007 9:48 AM
ارسال شده در November 16, 2007 09:48
سلام اقاي نجف زاده . چه قدر هيجانيه برا يه آدم مشهور كامنت گذاشتن . واقعا شهرت چه جور چيزيه ؟ به نظر من بايد خوب باشه . لذت بخشه.به شرطي كه آدم مثل شما باشه از اين رو به اون رو نشه. البته نمي خوام هندونه بدم زير بغلتون ولي واقعا شبايي كه شما تو 20:30 هستين صفاش بيشتره. فعلا.
ارسال شده توسط فائزه | November 16, 2007 10:53 AM
ارسال شده در November 16, 2007 10:53
یعنی مثلا حرف هایی هست برای نگفتن !!!!
ارسال شده توسط دومان | November 16, 2007 2:56 PM
ارسال شده در November 16, 2007 14:56
سلام
خوب برای اکثر آدم ها این ایده های ناگهانی فقط وقتی به ذهنشون می زنه که اونقدر کار دارند که نمی دونن کدومو اول انجام بدن، به هیچ کدوم هم علاقه ندارند؛ اینجاست که ایده های بکری به ذهنشون می زنه که در نطفه خفه می شن.
چقدر خوبه که برای شما این ایده ها در وقت بیکاری به ذهنتون می زنه!
ارسال شده توسط مریم | November 16, 2007 4:24 PM
ارسال شده در November 16, 2007 16:24
آشنایان ره عشق دراین بحر عمیق
غرقه گشتندونگشتند به آب آلوده
همین
یاعلی
ارسال شده توسط طلبه ای که میگفت مرسی ! | November 16, 2007 5:17 PM
ارسال شده در November 16, 2007 17:17
اصلا وقت مي كند اين همه نوشته را بخواند آقاي گرفتار؟پس براي چه مي نويسيم؟
ارسال شده توسط سميرا | November 16, 2007 5:19 PM
ارسال شده در November 16, 2007 17:19
ديدم كسي از قيصر امين پور حرفي نزده گفتم بيام وبنويسم سالها حجم قفس را شناختيم بس است...... بيا به تجربه در آسمان پر بزنيم.....
اگرچه نيت خوبيست زيسن اما ........
بيا كه دست به تصميم بهتري بزنيم ....
يكي ديگم رفت وتازه بعد رفتنش كتاباش ناياب شد...
ارسال شده توسط MARYAM | November 16, 2007 6:38 PM
ارسال شده در November 16, 2007 18:38
سلام خوبيد؟!......كاش اينجا هم يك ليوان چاي بود.....خسته ام انگاري!
سلام برسونيد!.....آپم منتظرتون مياين ديگه؟!....بهار[گل](براي ديدن صفحه به روز شده ctrl+F5 را بزنيد!)
ارسال شده توسط بهار | November 16, 2007 7:10 PM
ارسال شده در November 16, 2007 19:10
مردم هشدار!
که زیبایی زندگانی است،آن زمان که پرده گشاید و چهره بر نماید...لکن زندگی شمایید و حجاب،خود شمایید...
زیبایی قامت بلند ابدیت است،نگران منتهای خویش در زلال آینه...اما صراحت آینه شمایید و نهایت جاودانه شمایید...
«جبران خلیل جبران»
ارسال شده توسط روی حباب | November 16, 2007 9:34 PM
ارسال شده در November 16, 2007 21:34
سر می کنم بدون تو این روزها مدام
با خانه های جدول و با روزنامه هام
هر روز،نامه های تو را دوره می کنم
در لابلای درس و کتابی که ناتمام...
...می ماند و مرا به قبولی نمی برد
و نامه ی هزارم من:خوب من ســلام!!!
...آخرین بیتش که حرف دلم با شماست اینه:
این نامه ها به دست تو هرگز نمی رسند
وچکه چکه می چکــد از لای دست هام...
ارسال شده توسط اتاق آبی | November 17, 2007 1:39 AM
ارسال شده در November 17, 2007 01:39
کجایی؟ نیستی! با ما نیستی این روزا!
ارسال شده توسط کاکتوس | November 17, 2007 2:39 AM
ارسال شده در November 17, 2007 02:39
نمی گویم فراموشم نکن
اما
گاهی به یاد آور رفیقی را
که می دانی تو را
از دل نخواهد برد
خود سانسوری حتی تو زندگی روز مره هم اتفاق می افته بی خیال دنیا!
ارسال شده توسط نفیسه | November 17, 2007 7:49 AM
ارسال شده در November 17, 2007 07:49
سلام ما خيلي شما رو دوست داريم
به ما هم سر بزنيد
ارسال شده توسط حسين | November 17, 2007 10:15 AM
ارسال شده در November 17, 2007 10:15
سلام
گزارشتون دریاره نمايشگاه مطبوعات فوق العاده بود.
ارسال شده توسط ح_ف | November 17, 2007 11:13 AM
ارسال شده در November 17, 2007 11:13
توجه توجه توجه توجه توجه توجه توجه
توجه توجه توجه توجه توجه توجه توجه
توجه توجه توجه توجه توجه توجه توجه
با سلام اقا کامران نجف زاده
من یکی از کارمندان محیط زیست هستم و به اططلاع شما برسونم الان یک هفته است محیط زیست در خاموشی کمل به سر میبرد به دلیل اینکه کیوسک اصلی برق و کابلهای انجا را به ارزش بالای 60 میلیون تومان دزدیده اند من چون شماره ای از شما نداشتم مجبور شدم که در اینجا بنویسم انشاا... شما بیا و ببین که چه خبره ؟ و البته خبرهای داغ دیگه هم هست که باید بیای ببینی
منتظرت هستم
ارسال شده توسط hossien | November 17, 2007 12:48 PM
ارسال شده در November 17, 2007 12:48
سلام...
کار ما شاید این است که میان گل نیلوفر و قرن پی آواز حقیقت برویم...
خدا تو را حافظ
ارسال شده توسط یاسمن | November 17, 2007 1:19 PM
ارسال شده در November 17, 2007 13:19
سلام
من به روزم ..... باعث شادماني و شعف است اگر منت بگذاري و قدوم مبارك بر سر وبلاگ ما بنهي و ما را از نظرات خود بهره مند سازي.....
خواهش مي كنم بياييد...ولو به زور....
ارسال شده توسط آتـش بس | November 17, 2007 2:39 PM
ارسال شده در November 17, 2007 14:39
سلام..خسته نباشید
واقعیتهای عسلویه با عنوان« حق ؟ توقع ؟ زیاده خواهی؟ظلم یا مظلومیت........ و همچنان سکوت عدالت» بخوانید...
اگه وقت داشتین یه اندیشه ای بدهید.
به روزیم شما بهروز باشید..
ارسال شده توسط اندیشه ورز برنا | November 17, 2007 3:35 PM
ارسال شده در November 17, 2007 15:35
از باغ می برند چراغانیت کنند / تا کاج جشن های زمستانیت کنند
پوشانده اند صبح تو را ابرهای تار / با این بهانه که بارانیت کنند
یوسف ! به اینرها شدن از چاه دل مبند / این بار میبرند که زندانیت کنند
ای گل گمان نکن به شب جشن میروی / شاید به خاک مرده ای ارزانیت کنند
یک نقطه بیش رحیم و رجیم نیست / از نقطه ای بترس که شیطانیت کنند
آب طلب نکرده همیشه مراد نیست / گاهی بهانه ای است که قربانیت کنند
ارسال شده توسط maryam | November 17, 2007 4:44 PM
ارسال شده در November 17, 2007 16:44
سلام
از درد روزگار رو به کامنت گذاشتن برای کامران نجف زاده کرده ام
نمی دانم از انتقاد بیشتر خوشت می آید یا تعریف و تمجید. خودم هم نمی دانم برای چه برایت کامن می گذارم ولی خوشحال میشم بیشتر باهات آشنا بشم.
ارسال شده توسط رضا | November 17, 2007 7:22 PM
ارسال شده در November 17, 2007 19:22
سلام .من منتقد شما هستم چون گزارش های شما واقعا جهت دار است.
ارسال شده توسط ali | November 18, 2007 12:44 AM
ارسال شده در November 18, 2007 00:44
با سلام و عرض احترام خدمت شما دوست بزرگوار
بدينوسيله از جنابعالي دعوت مي گردد تا درجلسه نقد وبلاگ ها ، كه هر هفته يكشنبه ها از ساعت 17 لغايت 19 در آدرس ذيل برگزار مي گردد حضور بهم رسانيد . پيشاپيش ازحضور سبز و صميمي شما تشكر و قدر داني مي شود .
آدرس : خيابان سيد جمال الدين اسد آبادي ( يوسف آباد ) - خيابان 21 - پارک شفق - فرهنگسراي دانشجو - سراي کتاب
اين هفته : (يكشنبه 27/8/86 ) نقد وبــلاگ « درخت بي سايه »
http://derakhtebisayeh.persianblog.ir
با تقديم احترام _ روابط عمومي
ارسال شده توسط روابط عمومی | November 18, 2007 12:47 AM
ارسال شده در November 18, 2007 00:47
سلام
ممنونم از جمله قشنگی که امشب تو 20:30 گفتی: "صدها نفر برای باریدن باران دعا کردند، غافل از آنکه خدا با کودکیست که چکمه هایش سوراخ است"
ارسال شده توسط جوات | November 18, 2007 2:08 AM
ارسال شده در November 18, 2007 02:08
سلام...خوبين شما؟...اين لينك را ببين..كار جديد بهاييت است..در مورد ارتباط بهاييت و اسرائيل...گفتم شايد خوشت بياد
http://www.bahairants.com/full-movie-bahais-in-my-backyard-382.html
ببين مي توني چيزي از توش در بياري...شايدم تكراري باشه..
تا بعد
ارسال شده توسط asra | November 18, 2007 8:24 AM
ارسال شده در November 18, 2007 08:24
سلام
زندگي فرصت بس کوتاهيست...تا بدانيم که مرگ... آخرين نقطه پرواز پرستو ها نيست...مرگ هم حادثه است...مثل افتادن برگ که بدانيم پس از خواب زمستاني خاک... نفس سبز بهاري جاريست
گاهی وقتا سانسور اصلا بد نیست .نمیدونم شما چی رو سانسور کردید ولی حدس میزنم بجا و به موقع بوده چون اکثر خبرهایی رو که خیلی از همکارای دیگه تون سانسور میکنند از گزارشهای داغ شما با خبر میشم .
راستی خیلی خوشحالم که بالاخره یه بار بعد از مشورت کار به حرف طرف شورتون گوش دادید ( چشمک )
موفق باشید
ارسال شده توسط رویا | November 18, 2007 11:49 AM
ارسال شده در November 18, 2007 11:49
سلام خبرنگار...
خسته نباشی...
میدونی بعضی وقتها به تو و جسارتت بدوجوری حسودیم میشه...
منم عاشق نوشتنم ولی خیلی جاها از ترسم... خودم حرفهای دلم و سانسور میکنم ...
مبادا که دلی بشکنه!!!......
موفق باشی خبرنگار موفق....
ارسال شده توسط سپیده رضوی | November 18, 2007 3:19 PM
ارسال شده در November 18, 2007 15:19
سلام جناب ..
من یکی از طرفدارای پرو پا قرصت بودم
دقت کن ..
بودم ولی الان نمیدونم چرا ازت بدم مییاد خیلی ..
نه واستا .. دلیلشو میدونم ....
برو فکر کن ببین چی کار کردی...
مطمئنم که من اولین کسی بودم که اولین گزارشتو بین این همه آدم جورواجور دیدم ...
ولی دیگه نمیخوام ببینمت ...
راستی برو یه تشکر اساسی از خدا به خاطر صدات بکن ... اولین بار جذب صدات شدم ... به خدا بگو هیچ وقت صداتو ازت نگیره چون نصف بیشتر طرفدارات میپرن . مطمئن باش .. مهم نیست تایید میکنی یا نه و.. ولی این حرفا رو باید بهت میگفتم ...
برو فکر کن و دقت ...
ارسال شده توسط یکی هست دیگه ... | November 18, 2007 4:24 PM
ارسال شده در November 18, 2007 16:24
صد ها نفر برای بارش باران دعا کردند غافل از این که خدا با کودکیست که چکمه هایش سوراخ است...
کلی با این حسن ختام 20.30 دیشب حال کردم.
التماس دعا
ارسال شده توسط مسافر کوچولو | November 18, 2007 4:43 PM
ارسال شده در November 18, 2007 16:43
سلام خیلی وقته اپ دیت نشدی.کجایی؟لباس زرده بهت میاد.!!
ارسال شده توسط مطهره | November 18, 2007 4:54 PM
ارسال شده در November 18, 2007 16:54
نیستی آقا؟
ارسال شده توسط سحر | November 18, 2007 5:25 PM
ارسال شده در November 18, 2007 17:25
سلام
خوبی؟؟؟؟
قراره آقای احمدی نژاد چهارشنبه بیاد اردبیل.شما نمیای؟ اگه بیای حتما میام استقبالتون.
دیرز اون جمله ای که آخر 20:30 گفتی عالی بود.
راستی اگه خواستی بیای لباس زمستونی بپوش.اخه اینجا هوا خییییلی سرده.
ارسال شده توسط ~**~سونیا~**~ | November 18, 2007 5:59 PM
ارسال شده در November 18, 2007 17:59
سلام كامران جان، ببخشيد سلام اقاي نجف زاده،، من يه دانشجوي دوره كارداني ترم اخر رشته تاسيسات تهويه هستم خب حالا اينا چه ربطي داره.. الان ميگم: هفته پيش سوار اتوبوس بودم كه راديو اخبار مي گفت: «اقاي احمدي نژاد در جمع دانشجويان صنعتي.. فرمودند دولت هميشه پشتيبان توسعه دانشگاهها ورشد ونمو علم همراه با صنعت ميباشد و....» اين يه طرف قضيه كه تا اينجاشو هر كي گوش كنه خوشحال ميشه؛ اما اون طرفش: رشته ما در كشور تا پارسال يعني سال 1385 توي دوتا شهر پذيرش داشت اصفهان وتهرران كه سه روز مونده به كنكور وقتي دفترچه شماره دو اومد ديديم كه تهران و كارشناسي تعطيل اصفهان هم فقط 30 نفر شبانه نميدونم اصل مطلب رو خوب ادا كردم يا نه! البته خب چند تا مشكل ديگه كه نظام مهندسي مدرك دانشگاه سراسري رو قبول نداره و مدرك دانشگاه ازاد رو قبول ميكنه و... به كنار جالب اينجاست كه با ترمي 900000 تومن دانشگاه ازاد اصلا تا سيسات نميخوني كه مدرك مهندسي تاسيسات ميدن نميدونم اصلا خوندي يا نه ولي من كه نوشتم اگه ميتوي راهنماييم كن اين نامه بدون پي گيري و بدون جواب رو به كجا بايد بدم؟
ارسال شده توسط پسر شرقي | November 18, 2007 7:04 PM
ارسال شده در November 18, 2007 19:04
آقای نجف زاده سلام
من یک نوجوان از یکی از روستاهای استان اصفهان و از اطراف کاشان می باشم فقط از شما می خواهم تا به وبلاگ من م یه سری بزنید قربانت
میثم میرزایی جوینانی
ارسال شده توسط میثم | November 18, 2007 8:21 PM
ارسال شده در November 18, 2007 20:21
جمله های معمولی رو انقدر قشنگ می خونی که آدم لذت می بره............
دلمون برات تنگ شده بابا!کجایی پس؟؟!
ارسال شده توسط marYam | November 18, 2007 9:57 PM
ارسال شده در November 18, 2007 21:57
من از تازه کارهای حرفه وبلاگ نویسی
هستم میشه نظرتونو راجع به وبلاگم بگید
http://daffodil313.blagfa.com
عنوانشم اینه:حرفهایی برای نگفتن
ارسال شده توسط ساناز | November 18, 2007 11:45 PM
ارسال شده در November 18, 2007 23:45
سلام
داداشي خيلي شعر قشنگي بود فكر كردم وبلاگتونو آپ كرديد ...واقعا زيبا بود حالا از خودتون بود يا...؟
از اينكه به ياد ما هم هستيد واقعا ممنونم
راستي شما توي جشن تسنيم نبوديد
منتظر بودم كه گزارشي از شما ببينم
ولي...
آره خوب!!!
همين
ارسال شده توسط فرشته اميني | November 19, 2007 11:43 AM
ارسال شده در November 19, 2007 11:43
سلام...خوبی اینوکه نوشتم به نظرم قشنگ بود گفتم برای تو هم بنویسمش...
هر لحظه گنجی است,گنجتان را مفت از دست ندهید. باز به خاطر بیاورید که زمان به خاطر هیچ کس منتظر نمی ماند
هر صبح به هر کسی در بانک زمانش ۸۶۴۰۰ثانیه اعتبار ریخته میشه و ما هم اونو خیلی ساده خرج میکنیم...
تنها ارزش وقت برای..
1) ارزش یک سال رو دانش آموزی که مردود شده میدونه...
2)ارزش یک ماه رو مادری که یه بچه ی نارس به دنیا آورده میدونه....
3)ارزش یک هفته رو سردبیریک هفته نامه میدونه.....
4)ارزش یک ساعت رو عاشقی که انتظاز معشوقش رو میکشه میدونه ....
5)ارزش یک دقیقه رو کسی که از قطار جامونده ....
6) و ارزش یک پانیه رو آن که از تصادفی مرگبار جان سالم بدر برده رو میدونه....
خدا تو را حافظ...
ارسال شده توسط یاسمن | November 19, 2007 1:04 PM
ارسال شده در November 19, 2007 13:04
سلام به آقا کامران گل
راستش بنده شخصا به شما ارادت دارم و هر شب بیست و سی و تماشا می کنم ولی جدیدا خودت بهتر میدونی یه جورایی برنامتون بد شدهراحت بگم بد شده انگار از خط اصلی خودتون منحرف شدید . با همه این احوال بازم شما رو دوست داریم
موفق باشید
ارسال شده توسط soleiman bahrami | November 19, 2007 1:51 PM
ارسال شده در November 19, 2007 13:51
مطمئنید که حالا به نتیجه رسیدید یا اینکه هنوز متفکرید ؟ به حرف اون بزرگ گوش کردید یا بازم کار خودتونو کردید؟؟؟؟؟؟؟؟؟
ارسال شده توسط نسيم | November 19, 2007 2:39 PM
ارسال شده در November 19, 2007 14:39
سلام
امیدوارم که حالتون خوب باشه.
شاید برم . اگه برم دلم خیلی برات تنگ میشه .
حس می کنم بهت نزدیک نیستم .
مثل اونوقتا که دلم می خواست بشینم توی مترو و ...
حالا احساس می کنم هر لحظه که می گذره به سفر نزدیک می شم... به رفتن ... .
حتی اگه برم دلم همین جاست .
دوست دارم نظرتونو بدونم و راحت برم ... .
یا علی
ارسال شده توسط سیما | November 19, 2007 3:10 PM
ارسال شده در November 19, 2007 15:10
- آسمان نیز ازآن توست ، آنگاه که تو آن را طلب کنی
- حجم كامنت ها آنقدر زياد است كه هربار از ارسال نظر پشيمان ميشوم
- هميشه برايتان آرزوي موفقيت ميكنم
- ثابت كرديد كه اين اسطوره ناميراي ورزشي برايتان خيلي عزيز است
ارسال شده توسط سارا.ب | November 19, 2007 3:15 PM
ارسال شده در November 19, 2007 15:15
سلام کامران جان خسته نباشی.یه سوال کوچولو داشتم.اقای خاتمی 30ابان میان مشهد.نمیدونی علتش چیه؟
ارسال شده توسط ناصر | November 19, 2007 3:41 PM
ارسال شده در November 19, 2007 15:41
تندیس صامت یک قاصدک به روز است
ارسال شده توسط tandise maah | November 19, 2007 7:41 PM
ارسال شده در November 19, 2007 19:41
ااا دیدی چی شد؟ برایت در پست 23 مرداد نظر گذاشتم. ببخشید من فکر می کردم دختر داری. {سیمیلی شرمندگی}. امتحان موفق باشی. گرچه احتمالا کامنت من برای پست بیات شده بوده. ولی خوب لینک به لینک یک وبلاگ را کشف کردن همین است دیگر. (خنده دار اینه که نمی دانم اصلا از کجا اینجا اومدم. آخر بقیه صفحه ها را بستم و نشستم برایتان کامنت گذاشتن!!!!) نابغه ای ام در نوع خودم!
-----------
راستی به خاطر شما هم شده این بار وقتی مامانم داشت بیست و سی می دید (فکر کنم اخبار تلویزون را از من بیشتر دوست دارد D: ) قول می دهم بد و بد و بیراه نگویم و موهایم را نکنم.
اگر خیلی خودمونی نوشتم بگذارید به حساب بی عقلی!!!
ارسال شده توسط آسیا | November 19, 2007 8:32 PM
ارسال شده در November 19, 2007 20:32
بسم الله النور
هميشه اينو گوشه بالاي سمت راست تخته مي نويسم و بعد درسم رو شروع مي كنم اما عاشق اين جملة توام "به نام آرام دلها" چون يه آبجي دارم كه اسمش آرامه و من مثل همه داداشاي اين سرزمين مخلص آبجي كوچيكه ام.
امشب خيلي اتفاقي از جايي كه فكرش رو نمي كردم آدرس وب سايت شما رو پيدا كردم وهمينكه چشمم به عكس خوش تيپت افتاد انگار دوستي قديمي رو از دور مي بينم خوشحال شدم.و وقتي كه جملة معروفت رو ديدم كه ديگه قند تو دلم آب شد. فقط خواستم عرض ادبي كرده باشم زياده عرضي نيست عزت زياد.
سر به زير و ساكت و بي دست و پا مي رفت دل
يك نظر روي تو را ديد و حواسش پرت شد.
ارسال شده توسط محمدرضا راستگرداني | November 20, 2007 12:42 AM
ارسال شده در November 20, 2007 00:42
سلام
خوب هستید یه سوژه درجه یک یک دارم
جدی میگم یه سری به وبلاگ من به نشانی
www.jurnals.blogfa.com بزن فقط می تونم خبر آتیش سوزی در یک سینما را بهت بگم
اینکه کجا است و علت چیه را خودت در وبم ببین
تا درودی دیگر بدرود
ارسال شده توسط روزبه | November 20, 2007 1:26 AM
ارسال شده در November 20, 2007 01:26
سلام
آقاي نجف زاده خيلي وقته اينجا حرف تازه اي نيست نكنه تمام خودت رو سانسور كردي... بگذريم... براي حرف ديگه اي اومدم... اول اينكه چقدر جمله هاي قشنگ شنيدن وسط اخبار جدي رو دوست دارم... اينم قشنگه:من از دوست داشتن تنها يك ليوان آب خنك در گرماي تابستان مي خواستم!
و اما بعد... من شاكيم... من و خيلي خيلي آدم ديگه... همه اونايي كه به اميد داشتن يه اتومبيل خوب و مناسب از اسفند پارسال هزينه كردن و چشم به راه لوگان نشستن... درست خوندين "لوگان.تندر.ال 90" هزار تا اسم داره اما نيست كه نيست... كلافه ايم... احساس مي كنيم دستمون انداختن... كاش انقدر جوانمرد بودن كه اقلا بگن متاسفيم!... اما هركس يه جور توجيه مي كنه... هر كس يه وعده ميده... حالا هم كار به جايي رسيده كه اعلام مي كنن بياين تبديل كنين به E0 تا 20 روزه تحويل بديم!!!... ديگه كسي اعتماد نمي كنه... همه ميگن مي خوان E0 بدن كه بعدا E2 و E1 رو گرون كنن... حالا چرا اينا رو اينجا ميگم... دلم مي خواد يه گزارش مفصل از 20:30 در اين باره بشنوم... يه سوال جواب تميز... يه چيزي كه تهش ديگه وعده و وعيد الكي نباشه... يعني ميشه؟
اگه مي خواين بيشتر درددل بشنوين يه سري به اينجا بزنين... لطفا...
http://www.tondar90.blogfa.com/
ارسال شده توسط مريم | November 20, 2007 8:19 AM
ارسال شده در November 20, 2007 08:19
سلام آقای نجف زاده.
می تونید بگید که یه مهندس کشاورزی مثل خودتون که عاشق کارای خبرنگاریه و پارتی هم نداره،شهرستانیه والان در نقطه صفر قرار داره چکار کنه؟
ارسال شده توسط مختار | November 20, 2007 11:16 AM
ارسال شده در November 20, 2007 11:16
سلام آقای نجف زاده
من از یه شهر خیلی خیلی دور این کامنت رو میذارم و این اولین باره که نظر می دم البته می یام و نوشته هاتون رو می خونم همین دو روز پیش وبلاگم رو باز کردم منم دل نوشته های خودم رو می نویسم خوشحال میشم بیاین و نظر بدین چون می خوام نویسنده بشم به امید اون روز اگه تو وبلاگتون هم قرار ندادین مهم نیست فقط اگه بیاین خیلی خوشحال می شم همواره موفق و پیروز باشین....
ارسال شده توسط ونوس | November 20, 2007 11:50 AM
ارسال شده در November 20, 2007 11:50
زود سر بزن بگو اگه ماله تو نیست پاکش کنم نمی خوام اذیت شی خوب ...نظر رو می گم
دلم برات تنگ شده راستی بنویس دیگه .
ارسال شده توسط شیما | November 20, 2007 12:07 PM
ارسال شده در November 20, 2007 12:07
چكمه هاي سوراخ يك كودك آفتابي ترين دلها را باراني مي كندو به باراني ترين دلهاپرتو آفتاب را نويد مي دهد.
ارسال شده توسط ... | November 20, 2007 12:08 PM
ارسال شده در November 20, 2007 12:08
سلام.یه خواهش دارم لطفا با آقا مصاحبه کنید.خواهش میکنم. دیگرتورامیان غزل گم نمی کنم تادارمت نگاه به مردم نمی کنم تقدیم به رهبر عزیزم. راستی دیگه خود سانسوری بسه.
ارسال شده توسط آدمیزاد | November 20, 2007 12:17 PM
ارسال شده در November 20, 2007 12:17
سلام
خیلیه که آدم بین این همه خبرنگار اینقدر محبوب باشه.
ببین کجای کارت درسته داداش کامران
راستی ما یه دختر داریم 9 ماهشه. ما خیلی دوست داریم که دختر عزیزمون عروس شما بشه البته اگر پسرهای آینده نشانی از پدرشون داشته باشن
از طرف خانواده بیست نفریمون که همیشه منطر گزارشهای قشنگ و پرمحتواتون هستن می گیم:
((دوست داریم))
از طرف
سیما و فرزین و البته نوژین 9 ماهه
ارسال شده توسط سیما و فرزین | November 20, 2007 3:02 PM
ارسال شده در November 20, 2007 15:02
به نام خدا
سلام
مي گم هر وقت حالت بد بود يا خواستي انگشتتو بشكني پست ننويس....
موفق باشي
ارسال شده توسط صاحبدل بيدل | November 20, 2007 3:11 PM
ارسال شده در November 20, 2007 15:11
با سلام آقای نجف زاده خیلی خوشحالم که پل ارتباطی با شما را پیدا کردم
سعی میکنم وقت شما را نگیرم و سریع اصل مطلب را می گویم . مااز شما کمک می خواهم که صدایمان را به رئیس جمهور و دولتمندانمان برسانیم ،از شما خواهان یاری هستیم امیدوارم با انعکاس صدای ما به ما لطفی کنید فراموش نشدنی . متشکرم
ما 50نفر هستیم که حدود سه ماه(از 5/3/86) در پست شهید قندی کرمانشاه -طرح کارت سوخت بصورت کارمزد شرکت داشتیم که بعد از گذشت چندین ماه هنوز هیچ حق الزحمه ای دریافت نکرده ایم . در آبان ماه آقای محبی رئیس کل پست به کرمانشاه آمدند که به ایشان عرض شکایت نمودیم و ایشان گفتند که تا 24 ساعت دیگر حقوق خود را کامل دریافت می کنید((در ابتدا با ما شیفتی 4000 تومان توافق کردند که ما چون دو شیفت بودیم روزی 8000 تومان می شد)) که الان حدود چندین هفته می گذرد و هیچ اتفاقی نیافتاده.
امروز|27/8/86| که مراجعه کردیم به پست گفتند هنوز پولی به حساب ریخته نشده !!!!!!
واقعا" خسته شده ایم الان هم می خواهند با نام کسر هزینه های اضافه حق الزحمه مارا کامل ندهند .
مااز شما خواهان یاری و دادستانی هستم چرا که مسئولین پست کرمانشاه می خواهند حق مارا پایمال کنند و این مسئله تنها مربوط به ما نیست بلکه از گذشته تا به اکنون حق خیلی ها پایمال شده و چون قشر ضعیف بودند صدایشان به هیچ کجا نرسیده .
آقای نجف زاده شما خیلی کارها برای خیلی ها مانند ماانجام داده اید . از شما می خواهیم هرطور که می دانید به ما کمک کنید
ارسال شده توسط ش | November 20, 2007 4:08 PM
ارسال شده در November 20, 2007 16:08
خسته نباشي دادا!
به زودي در «عقل سرخ»
پيشنهاد پوتين به ايران چه بود؟
ارسال شده توسط مهدي محمدي | November 20, 2007 5:51 PM
ارسال شده در November 20, 2007 17:51
اینجا فقط سکوت بود ....من تنهای تنها بودم ولی تو با من بودی وقتی که تنها بودم ...اینجا فقط نگاهی بود که سرد بود ....من ولی تنها بودم اما باز تو را داشتم وقتی که تنها بودم....من زندگی را می دیدم ...آره من بودم ...من بودم...تنها من بودم ...تنهای تنها...اینجا ثانیه ایی از انتظار بود که سکوت سرد نگاهت را انتظار می کشید برای لحظه های تنهایی تا تو در کنارش باشی تا تنها نماند....فقط همین!
براي زندگي بايد چقدر تنها بود ؟براي زندگي بايد چقدر آه در سينه داشت؟
آيا براي يك زندگي آهي در سينه كافي نيست؟
آقا اين مطلب جديد وبلاگمه ولي ثبت نميشه
يه نظر خشك و خالي هم بدي من خوشحال ميشم
آره خوب
ارسال شده توسط فرشته اميني | November 20, 2007 8:50 PM
ارسال شده در November 20, 2007 20:50
«قلم و رنگ در اختیار شماست. بهشت را نقاشی کنید وبعد وارد آن شوید.»
ارسال شده توسط سید امیر نژادحمزه | November 20, 2007 9:05 PM
ارسال شده در November 20, 2007 21:05
دوست عزيزم كامران نجف زاده سلام اميدوارم حالت خوب باشد تمامي گزارش هاي جناب عالي رو ديدم اما اينو هم بدون كه هميشه از شهر هاي بزرگ گزارش تهيه مي كني و مشكلات اونا رو مطرح مي كني يه موضوعي رو مي گم كه اميد وارم با ايميلم در ميون بزاري در شهرستان سلماس دهكده اي هست كه 7000 سال قبل از مسيح قدمت داره و اگر هم بخواي ميتوني تو وبلاگ من عكس اونو ببيني خواهشم از شما اينه كه من براي شما عكس مي فرستم تا شما خبري رو از اون تهيه كنيد با سپاس
ارسال شده توسط علي اسماعيلي | November 20, 2007 10:55 PM
ارسال شده در November 20, 2007 22:55
سلام آقاي نجف زاده
امكان داره اين خبر رو پيگيري كنيد ؟ صداي ما كه به جايي نمي رسه ! قضيه در مورد قطع درختان شهرستان املش (از شهرهاي گيلان) جهت پرداخت بدهي معوقه كارمندان هست ! اين هم لينك خبر :
http://gilannews.ir/191.html
ممنون ميشم
ميثم طاعتي - رشت
ارسال شده توسط ميثم | November 20, 2007 11:01 PM
ارسال شده در November 20, 2007 23:01
هنگامي که در زندگي،سختي و درد فرا ميرسد..به خاطر بياور که نمي تواني امواج را متوقف کني...اما ميتواني موج سواري را بياموزي
ارسال شده توسط جمانه | November 21, 2007 12:17 AM
ارسال شده در November 21, 2007 00:17
تو را به جاي همه ي كساني كه نشناخته ام دوست مي دارم
تو را به جاي همه ي روزگاراني كه نمي زيسته ام دوست مي دارم
براي خاطر عطر گستره ي بي كران و براي خاطر عطر نان گرم
براي خاطر بر في كه آب مي شود;براي خاطر نخستين گل
براي خاطر جانوران پاكي كه آدمي نمي رماندشان
تو را براي خاطر دوست داشتن دوست مي دارم
تو را به جاي همه ي كساني كه نشناخته ام دوست مي دارم
جز تو كه مرا منعكس تواند كرد؟ من خود;خويشتن را بس اندك مي بينم.
بي تو جز گستره اي بي كرانه نمي بينم
ميان گذشته و امروز.
از جدار آينه ي خويش گذشتن نتوانستم
مي بايست تا زندگي را لغت به لغت فرا گيرم
راست از آن گونه كه لغت به لغت از يادش مي برند
تو را دوست مي دارم براي خاطر فرزانگيت كه از آن من نيست
تو را براي خاطر سلامت
به رغم همهي آن چيزها كه به جز وهمي نيست دوست مي دارم
براي خاطر اين قلب جاوداني كه بازش نمي دارم
تو مي پنداري كه شكي;حال آنكه به جز دليلي نيستي
تو همان آفتاب بزرگي كه در سر من بالا مي رود
بدان هنگام كه از خويشتن در اطمينانم.
پل الوار
ارسال شده توسط اتاق آبی | November 21, 2007 1:27 AM
ارسال شده در November 21, 2007 01:27
سلام
خیلی خوشحال می شم اقا کامران بهم سر بزنی
با یه مظلب جنجالی به روزم
مثل اقا کامران!
اما ما به پای شما نمی رسم
اولین باری که شما رو توی تلوزیون دیدم باید اعتراف کنم که فکر می کردم شما آدم بسیار مغروری هستی اما وقتی بیشتر با شما آشنا شدم زود به اشتباه خود پی بردم
ما رو حلال کن اما نمی گم بخاطر چی!!!!!!!!!!!
منتظرت هستم
ارسال شده توسط بچه جنوب | November 21, 2007 2:20 AM
ارسال شده در November 21, 2007 02:20
سلام باز هم میگویم که خسته نباشید
دوشنبه میزگردی به اصطلاح میز گرد در دانشگاه ما با حضور اعلمی برگزار شد . عنوان این میزگرد سانسور شدید در صدا وسیما بود که البته در این میزگرد فقط اعلمی صحبت کرد و اصلا ایشان اجازه ندادند من از ده دقیقه وقتم استفاده کنم.طوری که 7 بار میان حرفهای من پریده ونمیگذاشت حقایق را بیان کنم.اعلمی جو سالن را نیز کاملا به نفع خودش تغییر داده بود.
ارسال شده توسط محمد رضا | November 21, 2007 2:35 AM
ارسال شده در November 21, 2007 02:35
سلام
داداشي چرا اينقدر اين همكاراتون توي 20:30 گاف مي دهند مخصوصا خانم.... بابا بهشون بگيد
همش توي اخبار خوندن مثل كسي مي مونند كه داره مي دوه بابا مگه مسابقه دو ماراتونه والا....
تازه همش ميگن آقاي فلاني گفت و گفت (فك كن)
وا
نه ببين وا
والا ...
ما وقتي كه ايشون توي اخبار مي آيند همه خانواده مي گويند واي دوباره ...
نمي خوام توهين كنم ...
لطفا تذكر بدهيد (البته بازم ميگم من قصد توهين نداشتم من فقط خواستم رك بگم)
همين
ارسال شده توسط فرشته اميني | November 21, 2007 10:12 AM
ارسال شده در November 21, 2007 10:12
سلام دوباره منم
نمیدونم یادتون هست یا نه که من خیلی اصرار داشتم و دارم که در مورد نادر ابراهیمی گزارشی تهیه کنید کتاب بر جاده های آبی سرخ دوباره چاپ شده البته فقط 5 جلد اول آن . نمیگم کل کتاب را فقط مقدمه ی کتاب را نگاهی بیندازید (اگر در چاپ جدید سانسوری صورت نگرفته باشد فقط خواندن مقدمه اش شاید برایتان کافی باشد تا بفهمید چرا من اصرار به این کار دارم)
در پناه حق
یا علی
ارسال شده توسط maryam | November 21, 2007 10:25 AM
ارسال شده در November 21, 2007 10:25
سلام . ای کاش این دخترایی که نظر دادن تورو از ما نگیرن آقا خیلی توپی!!!
مواظب خودت باش یکی عاشق صدات شده یکی عاشق قیافت یکی عاشق ... پس کی عاشق خودت شده . من آقا من !!!
دوست دارم چون همه دوست دارن!!!
یه سری به ما بزن . منتظر پیامهاتم می دونم که منو میشناسی.
ارسال شده توسط یک احسان | November 21, 2007 12:05 PM
ارسال شده در November 21, 2007 12:05
به نام خدا
سلام
ميلاد آقا امام رضا(ع) بر شما مبارك آقا كامران.
موفق باشيد.
جواب ميل رو هم بديد.
ممنون
ارسال شده توسط صاحبدل بيدل | November 21, 2007 12:15 PM
ارسال شده در November 21, 2007 12:15
سلام
بعد از یه هفته بالاخره اومدم سمت کامپیوتر!
فقط می خوام بگم چند روز بیشتر به سالروز دوستای گلتون نمونده.پارسال که فقط شما یادشون بودید.یادم نمیره که حتی تو سالروزشونم آقای رشید پور موقع اجرای شب شیشه ای نارنجی پوشیده بود!اینا رو گفتم که بگم امسالم چشم امیدمون به شماست که حداقل تو سالروز پروازشون یه احترامی بهشون گذاشته شه
اینم یه شعر که فکر کنم به دردتون بخوره:
دستی که ورق می زند این خاطره ها را
باید بنویسد غم جان کندن ما را
ماندیم و شما بال گشودید از این شهر
رفتید به جایی که ببینید خدا را
منتظر گزارش قشنگتون هستم
ارسال شده توسط aashena | November 21, 2007 12:40 PM
ارسال شده در November 21, 2007 12:40
بِسْمِ اللهِ رَبِ الْمَظلوُمينْ
مجری محترم ، توانای برنامه خبر بیست و سی شبکه دوم سیما
جناب آقاي نجف زاده عزیز با سلام و ادب و عرض خسته نباشيد
حقیر محمود خدري 27 ساله ، اهل و ساكن بندر گناوه از توابع استان بوشهر ، به نمايندگي از مغازهداران مظلوم پاساژهاي بهروزي ( ولي عصر ـ غدير ـ ميلاد ـ ايران ) شهرستان گناوه ، با توجه به مكاتبات بي ثمري كه تاكنون با مسئولين اجرايي و متوليان امور قضايي شهرستان داشته ايم عرايضي از روي درد و دغدغه و ظلم ستيزي داشته كه لازم دانستم با تأسي به مولايم علي و رهبر معظم انقلاب ، از روي درماندگي و بيكسي به شما روي آورده و از شما دادخواهي مي نمايم و جفاهايي را كه مالكان با همكاري كارشناسان دادگستري بر ما مغازهداران اين پاساژها آورده اند را طي اين رنجنامه بعرضتان برسانم تا شما نيز در جريان ظلم مضاعف كارشناسان و بي توجهي هاي مسئولين دادگستري شهرستان نسبت به مشكلات ما مغازه داران مظلوم قرار گرفته و در صورت امکان ، در آن رسانه ملی که در بسیاری موارد بیشتر از متولیان امر مشکل گشای معضلات اجتماعی بوده ، منعکس نمایید . چنانچه از قرائت این رنجنامه از اینجانب دلگیر شدید به بزرگواری خود جسارت حقير را خواهید بخشید ، انشاالله كه اجرتان نزد خداوند سبحان محفوظ خواهد بود .
کامران عزیز ، بر اساس عرف معمول در كشور ، خريدار با پرداخت مبلغي معادل 5 الي 6 برابر بيشتر از ارزش عرصه و اعيان در قبال منافع تجاري ( سرقفلي ) به مالك ، مالك سرقفلي و منافع تجاري ملك مي گردد . با توجه به مالكيت منافع ( سرقفلي ) كه به خريدار تعلق مي گيرد مبلغ بسيار ناچيزي هم به عنوان اجاره بهاي ماهيانه سرقفلي به مالك عرصه و اعيان پرداخته مي شود تا آنجا كه در شهرهاي بزرگ ، براي مغازه اي 80 متري كه سرقفلي آن چهار ميليارد ريال ارزش داشته و در بهترين نقطة تجاري نيز واقع است اجاره بهاي ماهيانة سرقفلي از يكصد و پنجاه هزار ريال تجاوز نمي كند . حال وجدان كدام انسان با خدايي قبول ميكند كه اجاره بهاي ماهيانة سرقفلي يكباب مغازة ١2 متري و كمدرآمد در يك شهر نود هزار نفري مانند گناوه ، ١۰ برابر و ۲٠ برابر بيشتر از يك مغازه تجاري ۸۰ متري با ارزش ۴٠٠ ميليوني و درآمد ميلياردي در پايتخت 8 ميليون نفري ما باشد ؟؟؟ با مقايسة اجارة ماهيانة سرقفلي در گناوه و ديگر شهرها اين سئوال پيش مي آيد كه آيا مالكان پاساژهاي ديگر شهرها آگاهي كافي را ندارند يا مالكان اين پاساژها با سودجوئي و حرص مال ، قصد سوء استفاده دارند ؟
جناب آقاي نجف زاده ! مالکان سودجو و ظالم پاساژهای یاد شده به درآمد و منفعت ناشي از اجاره پاساژهای بیشمار خود قانع نگرديده و در عملی شگفت انگیز اقدام به تصرف و تبديل پلکان پاساژهاي وليعصر و غدير خم به مغازه و فروش مغازه هاي فوق نمود . متعاقب آن و با افزايش درآمد مغازه ها ، راه پله هاي پاساژهاي ميلاد و ايران را نيز تبديل به مغازه نمود و اين راه پله ها را نيز به شكل استيجاري واگذار نمود . طي ماههاي گذشته نيز در اقدامي بي سابقه و بدون هيچگونه مجوزي يك چشمه سرويس بهداشتي متعلق به مغازه هاي فوق را به مغازه تبديل نموده و به شخصي ديگر اجاره داده است .
جناب آقاي نجف زاده ! گناوه شهريست با هفتاد هزار نفر جمعيت كه بسياري نوجوان ، جوان ، ميانسال و كهنسال اين شهر بطور متناوب به كسب و كار و امرار معاش در اين پاساژها مشغولند . اما در صورت زياده خواهي مالكان اين پاساژها و عدم تمكين مغازه داران از اجابت خواستة آنها و تعطيلي مغازه ها و پاساژهاي ذكر شده ، جوانان و نوجوانان شاغل در اين پاساژها سراغ چه كاري خواهند رفت و چه راهي در پيش خواهند گرفت ؟ تحصيل در دانشگاههاي اين شهر !!! تشكيل زندگي !!! كار در شركتها و شهركهاي صنعتي اين شهر !!! و يا اشتغال در كارخانه هاي خصوصي و دولتي اين شهر !!! خير . هيچ نوع فرصت شغلي و هيچكدام از امكانات فوق براي اين اقشار مهيا نيست . در صورت تعطيلي پاساژهاي فوق بر اثر زياده طلبي و سودجوئي مالكان ، جوانان و نوجوانان اين شهر از روي ناچاري به سرقت ، اعتياد و بسياري كارهاي خلاف شرع و عرف ديگر روي خواهند آورد .
آقاي نجف زاده ، دولت خدمتگذار ، هر سال توسط بانك مركزي نرخ تورم را اعلام و در اختيار مردم قرار ميدهد . آيا اعلام نرخ تورم توسط دولت امريست بيهوده يـا براي افـزايش اطلاعات عمومي مردم و يا براي حل معضلات اقتصادي معيشتي از اين قبيل ؟؟؟ چرا بوشهر ، شيراز ، اهواز و هيچكدام از شهرهاي ديگر كشور اين معضل را ندارند ؟ آيا معناي تعديل اين است ؟ آيا تعديل يعني ١۰۰۰ درصد افزايش ؟ آيا تعديل يعني افزايش طبق ميل مالك ؟ اگر تعديل اين است پس عدل مان چه شد ، عدالتمان كجا رفت ؟؟؟
مجری محترم ! فاش ميگويم و به كرات نيز خواهم گفت ، توجه به درد دل مردم ، كرامات انساني و دغدغه و دل نگراني وضعيت همنوعان توسط مسئولين امريست غريب و كمرنگ شده و ما نيز به اين جو مأنوس شده ، ايمان آورده و اعتراضي نداريم اما اين وضع مي بايست تا كي ادامه داشته باشد ؟؟؟ از رياست جمهوري ، قوة قضائيه ، نظارت پيگيري قوه قضائیه ، مجلس شوراي اسلامي ، دادستاني كل كشور ، سازمان بازرسي كل كشور ، تعزيرات حكومتي ، نمايندة شهر و استان در مجلس شوراي اسلامي ، نمايندة ولي فقيه در استان ، دادگستري كل استان ، استانداري ، شهرداري ، فرمانداري ، شوراي اسلامي شهر ، ادارة بازرگاني ، ادارة دارايي ، ادارة اطلاعات ، امام جمعة شهرستان ، فرماندهي انتظامي شهرستان و ... طلب كمك و استمداد نموده كه متأسفانه به غير از فرمانده انتظامي سابق و فرماندار اسبق شهرستان ( به واسطه طرح در شوراي تامين شهرستان ) هيچ يك از نهادهاي فوق هيچگونه كمكي به ما ننمودند و اكنون اين مشكل براي ما به يك معضل تبديل شده است .
جناب آقاي نجف زاده ، سعی وافر نمودیم که این مشکل را از طریق تجمعات ، نوشتن طومار و مراجعه به مسئولین ، انعکاس در مطبوعات محلی و سراسری و حتی گزارش تلویزیونی سیمای استانی مرکز بوشهر به سمع و نظر مسئولانِ به ظاهر دلسوز برسانیم اما گوش شنوایی پیدا نشد و درعملکرد یکطرفه دادگستری شهرستان هیچ تغییری حاصل نشد و هیچ توفیقی نیز عایدمان نگردید . گرچه عدم توجه مدیران اجرایی و مسئولین قضايي به مشکلات ، دردها و آلام مردم از اساسی ترین دلایل ناامیدی و دلسردی مردم از این نظام اسلامی و سیستم حکومتی خواهد بود ، اما متاسفانه باز هم شاهد عملکرد ضعیف و بعضا مغرضانه و خلاف با توصیه های اکید رهبر معظم انقلاب ، توسط برخی از مسئولین هستیم اما در پایان و در سال اتحاد ملی و انسجام اسلامی ، از عملکرد یکطرفه برخی قضات دادگستری و کارشناسان خبره دادگستری گناوه و کلیه مسئولین ذیربط ، به ساحت مقدس امام زمان ( عج ) و رهبر معظم انقلاب شكوه می بریم و عاجزانه و ملتمسانه از حضرتعالي تقاضا داريم بوسیله انعکاس این مشکل در آن رسانه ، ما را در دستيابي به حقوق قانونيمان ياري نمائيد .
اَلَّهُمَ اِنَّك تَعلَم اِنَّهُ لَمْ يَكُن الَّذي كانَ مِنّا مُنافِسه في سُلْطانَ و لاَلتماسَ شَيِء مِنْ فُضوُل الْحُطام وَ لكن لَنَرد الْمَعالم مِن دينِكْ وَ نَظهَر اْلاِصْلاح في بِلادِكَ وَ يامِنَ الْمَظْلوُموُنَ مِنْ عِبادِك .
-- با تشكر و دعای خیر --
محمود خدري به نمايندگي مغازه داران پاساژهاي بهروزي
شهرستان بندرگناوه استان بوشهر
ارسال شده توسط محمود خدری | November 21, 2007 12:47 PM
ارسال شده در November 21, 2007 12:47
سلام دوست عزيزم
خوب هستيد؟
بايد به عرضتون برسونم که وبلاگ بسيار زيبايی داريد
منت ميگذاريد اگر از کلبه حقيرانه من هم ديدن کنيد
ببخشيد که مزاحم شدم
-
وقتی برگهای پاییز رو زیر پات له میکنی به یاد داشته باش که روزی نفس به تو هدیه میکردند
-
براتون بهترين ها رو از خدا آرزو ميکنم
يا علی
ارسال شده توسط محمد صادق | November 21, 2007 12:57 PM
ارسال شده در November 21, 2007 12:57
فرخنده میلاد با سعادت امام رضا(ع)بر شما مبارک********
ارسال شده توسط مهدیا | November 21, 2007 1:03 PM
ارسال شده در November 21, 2007 13:03
سلام
واستون آرزوی موفقیت دارم.
آسمون دلتون آبی ، سرتون سبزو لبت خندون
ارسال شده توسط رویا | November 21, 2007 3:43 PM
ارسال شده در November 21, 2007 15:43
سلام
چرا به روز نمیکنی؟
ارسال شده توسط pegah | November 21, 2007 5:13 PM
ارسال شده در November 21, 2007 17:13
سلام
كامران عزيز
اخيرا20:30 گاف هاي زيادي مي ده آخريش هم همين عدم انحلال شوراي شهر كرمانشاه ... بابا شما هم كه خوابيد .. شوراي شهر كرمانشاه منحل شد.. رفت...
كجاي كاري بابا
ارسال شده توسط دوست | November 21, 2007 5:59 PM
ارسال شده در November 21, 2007 17:59
سلام
عیدت مبارک
ارسال شده توسط فاطمه قهری - محکم | November 21, 2007 7:11 PM
ارسال شده در November 21, 2007 19:11
سلام.
مردم از شما اتظار دارن اون چیزایی که نمیشنون رو بشنون
بعد شما
اون چیزی که خودت میخوای بگی رو نمیگی
واقعاٌ که ...
ارسال شده توسط ممد | November 21, 2007 8:14 PM
ارسال شده در November 21, 2007 20:14
سلام خوبین؟ خسته نباشین...
میلاد با سعادت هشتمین اختر تابناک امامت و ولایت حضرت امام رضا(علیه السلام) مبارک
التماس دعا...یاعلی
ارسال شده توسط فاطمه | November 21, 2007 9:07 PM
ارسال شده در November 21, 2007 21:07
سلام.ببخشید شما این همه نظر رو میخونین؟جواب هم میدین؟
ارسال شده توسط زهرا | November 21, 2007 9:15 PM
ارسال شده در November 21, 2007 21:15
سلام
تو دل یه مزرعه - یه کلاغ روسیاه
هوایی شده بره - پابوس امام رضا
اما هی فکر می کنه - اون جدای کفتراست
آخه من کجا برم - یه کلاغ که روسیاست
من که تو سیاهی ها - از همه رو سیاه ترم
میون اون کبوترات - با چه روی بپرم
تو همین فکرا بودش - کلاغ عاشقونه
یه دلش می گفت برو - یه دلش میگفت نرو
که یهو صدایی گفت - تو نترس و راهی شو
به سیاهی فکر نکن - تو یه زائری برو
میلاد انام رضا رو بهت تبریک میگم
موفق باشی
یا حق
ارسال شده توسط مسافر تنها | November 21, 2007 11:59 PM
ارسال شده در November 21, 2007 23:59
تو هم كويري باش...اما كوير نه از جنس كوير...!
بلكه كويري از جنس وجود خالقت ، بي انتها...
با وسعتي به شكوه و عظمت درگاهش...
كوير منتظر قدوم سبزت مي ماند...!
در پناه حق
ارسال شده توسط كوير! | November 22, 2007 1:47 AM
ارسال شده در November 22, 2007 01:47
. . سلام. . . . .*. . . . . . . ** *
. . . . .. . . . . .*** . . * . . *****
. .عيدتون . . . . .** . . **. . . . .*
. . . . . . . . . . ***.*. . *. . . . .*
. . .مبارک . . . .****. . . .** . . . ******
. . . . . . . . . ***** . . . . . .**.*. . . . . **
. . . . . . . . .*****. . . . . **. . . . . . *.**
. . . . . . . .*****. . . . . .*. . . . . . *
. . . . . . . .******. . . . .*. . . . . *
. . . . . . . .******* . . .*. . . . .*
. . . . . . . . .*********. . . . . *
. . . . . . . . . .******* . ***
*******. . . . . . . . .**
.*******. . . . . . . . *
. ******. . . . . . . . * *
. .***. . *. . . . . . .**
. . . . . . .*. . . . . *
. . . . .****.*. . . .*
. . . *******. .*. .*
. . .*******. . . *.
. . .*****. . . . *
. . .**. . . . . .*
. . .*. . . . . . **.*
. . . . . . . . . **
. . . . . . . . .*
. . . . . . . . .*
. . . . . . . . .*
. . . . . . . . *
. . . . . . . . *
. . . . . .وبلاگ ضامن آهو به روزه... به حرمت امام رضا(ع) کيميا رو ببخش داداش کامران..بيا وبلاگم برام کامنت بزار من امروز از شما عيدی ميخوام.. از امام رضا خواستم که شما رو امروز بياره وبلاگم[گریه]
ارسال شده توسط کيميا | November 22, 2007 8:32 AM
ارسال شده در November 22, 2007 08:32
می دونم از دستم ناراحتی ولی نمی دونم چرا اما عیدت مبارک داداشم
دیدم همه جا بر در دیوار حریمت
جایی ننوشته که گهنکار نیاید!!!!
ارسال شده توسط آبجی سمیه | November 22, 2007 9:56 AM
ارسال شده در November 22, 2007 09:56
سلام.همیشه دنبال گزارشای شما هستم واز اونا لذت می برم چون یه جورایی تکند.
اما یه گله داشتم چرا از این طرحی های بدبخت بیچاره گزارش تهیه نمی کنید اصلا میدونید کارمند طرحی یعنی چی.یعنی دوسال کار کردن وبعد با احترام بیرون انداختن .بیشترم تو رشته های علوم پزشکی وپیرا پزشکی هست. من خودم لیسانس روانشناسی بالینیم با هزار امیددارم توبهزیستی یکی از شهرای استان گیلان کار میکنم چندماه دیگه طرحم تموم میشه وبه جمع بیکارای محترم علاف میپیوندم بااینکه نیروی کار تو این استان کم ولی از استخداموحتی قرارداد خبری نیست طرحی میگیرن میدونی یعنی چی؟شب وروزمون داره با دلهره میگذره شاید باورتون نشه که اداره مارو 5تا طرحی میچرخونن بالیسانس روانشناسی یکی تایپ میکنه شماره میزنه یکی حسابدار یکی مسئول بیمه ومشاوره ست یکی مددکار یکی مسئول مهد هر دوسالم عوض میشیم.بعضی وقتاهم بدون اضافه کاری تا 10شب داریم سند مالی اماده میکنیم. ببخشید زیاد حرف زدم دلم پره کاش یکم رسیدگی بودبه وضع طرحیها خواهش میکنم برا تهیه گزارش مطالب منو پیگیری کنیدبا ذوقی که در شما هست مطمینم چیز جالبی در میاد. اگه هم احساس کردی بدردت نمیخوره بیخیال همینکه با یکی درد دل کردم کافیه.مرسی
ارسال شده توسط م-ع | November 22, 2007 12:52 PM
ارسال شده در November 22, 2007 12:52
سلام
نمی دونم چطوری می تونم از شما تشکر کنم پستی نوشته ام و تقدیم شما کرده ام..برگ سبزی است تحفه ی درویش..من همواره منتظرتان خواهم بود..اگر بیائید من توانایی نوشتن خواهم یافت و اگر نه مانند پرنده ای بال شکسته تنها خواهم نالید.
حق یارتان
ارسال شده توسط دختر دانشجو | November 22, 2007 1:08 PM
ارسال شده در November 22, 2007 13:08
سلام...
خوبی؟
کجایی تو داری باز تنبل بازی درمیاری؟
آپ کن دیگه مردیم...
نکنه مثل من سر ما خوردی؟
بهر حال ایشالا سلامت باشی و خدا تو را حافظ...
جمعه خوش بگذره...
ارسال شده توسط یاسمن | November 22, 2007 1:16 PM
ارسال شده در November 22, 2007 13:16
اقای نجف زاده سلام::::::
ارسال شده توسط شهرزاد | November 22, 2007 1:36 PM
ارسال شده در November 22, 2007 13:36
چرا هیچ وقت نظرامو نمی ذاری
بی خیال ما که بازم دوست داریم!
هر چه هستی باش
اما کاش
نه جز اینم آرزویی نیست
هرچه هستی باش اما باش
استاد قیصر امین پور
ارسال شده توسط نفیسه | November 27, 2007 2:42 AM
ارسال شده در November 27, 2007 02:42
ياد اين بيت افتادم.
داد اگر داد من، ناله اگر ناله توست
آنچه به جاي نرسد فرياد است
آخه چرا از شما يكي ديگه خودسانسوري بعيده آدم به اين ركي كه سوالي كه داره بي پرده و هر حرفي دوست رك و پوست كنده از رئيس جمهور گرفته تا بقالي سر كوچه ميپرسه و ميزنه.
خودسانسوري!!!!!
واي واي واي
تو رو خدا شما ديگه اخبار سانسور نكنيد كه ديگه اگه شمابكنيد كي داد مارو از اين وزير و وكيل بگيره.
آخه از فوتباليست مملكت تا رفتگر محله ، از احمدي نژاد گرفته تا همون دختري واسش كمك خواسته بودي بعد از خدا (البته هميشه اول و آخر خداست) چشم اميدشون به شما خبرنگار هاي رك و بي پرده گوست.
راستي مصاحبه با وزير علوم در مورد تكميل ظرفيت كارشناسي ناپيوسته يادت نره ما هر شب چشممون به اخبار خصوصا 20:30 از ما گفتن بود ان شاالله از شما پرسيدن سوال هاي بي پرده و بدونسانسور از وزير
هميشه قلم فرسا و سخنور و پرسشگر خوبي باشي.
اگر شد جواب اين همه ميل كه بهت زدم لااقل يك دونشو بده.
هميشه آماده به يادگيري و همكاري بودم و هستم.
قلمم خودم بزنم به تخته بعد نيست .
در هر مناسبتي اشعار و دست نوشته هامو برات مي فرستم. اميدوارم به كارت بياد. بيشتر تو مايه هاي مذهبي.
التماس دعا
ارسال شده توسط نگار | December 3, 2007 7:57 AM
ارسال شده در December 3, 2007 07:57
احسنت 20:30
خوب وزیر اموزش و پرورش را کله پا کردید
تا وزیر باشد و بگوید در مدارس غیر انتفاعی دانش اموزان مومن ترند و مدارس دولتی ......
ارسال شده توسط علی | December 3, 2007 11:27 AM
ارسال شده در December 3, 2007 11:27
اااااااااا...زشتهههه...چرا انگشت هاي بيچاره رو تق و توق مي شكنيييي؟؟اون وقت سر پيري همشون ميرن رو ويبره.خوب نيستااااااااااا
ارسال شده توسط سحر | December 5, 2007 11:20 PM
ارسال شده در December 5, 2007 23:20
سلام خدمت جناب آقای نجف زاده.خسته نباشی.بابا ترکوندی دیگه دمت گرم.ببین اگه وقت کردی به وبلاگ من یه سر بزن و نظر بدی حتما" منتظرم.یه سوال داشتم ازت.اگه این کامنت رو دیدین خواهشا" حتما" یه سر به وبلاگم بزنین.التماس دعا.یا حق
www.NeVeRhOOD7.BLoGFa.CoM*********==<
www.NeVeRhOOD7.BLoGFa.CoM*********==<
www.NeVeRhOOD7.BLoGFa.CoM*********==<
www.NeVeRhOOD7.BLoGFa.CoM*********==<
www.NeVeRhOOD7.BLoGFa.CoM*********==<
www.NeVeRhOOD7.BLoGFa.CoM*********==<
www.NeVeRhOOD7.BLoGFa.CoM*********==<
www.NeVeRhOOD7.BLoGFa.CoM*********==<
www.NeVeRhOOD7.BLoGFa.CoM*********==<
www.NeVeRhOOD7.BLoGFa.CoM*********==<
www.NeVeRhOOD7.BLoGFa.CoM*********==<
www.NeVeRhOOD7.BLoGFa.CoM*********==<
www.NeVeRhOOD7.BLoGFa.CoM*********==<
www.NeVeRhOOD7.BLoGFa.CoM*********==<
www.NeVeRhOOD7.BLoGFa.CoM*********==<
www.NeVeRhOOD7.BLoGFa.CoM*********==<
www.NeVeRhOOD7.BLoGFa.CoM*********==<
www.NeVeRhOOD7.BLoGFa.CoM*********==<
www.NeVeRhOOD7.BLoGFa.CoM*********==<
www.NeVeRhOOD7.BLoGFa.CoM*********==<
www.NeVeRhOOD7.BLoGFa.CoM*********==<
www.NeVeRhOOD7.BLoGFa.CoM*********==<
www.NeVeRhOOD7.BLoGFa.CoM*********==<
www.NeVeRhOOD7.BLoGFa.CoM*********==<
www.NeVeRhOOD7.BLoGFa.CoM*********==<
www.NeVeRhOOD7.BLoGFa.CoM*********==<
www.NeVeRhOOD7.BLoGFa.CoM*********==<
www.NeVeRhOOD7.BLoGFa.CoM*********==<
www.NeVeRhOOD7.BLoGFa.CoM*********==<
www.NeVeRhOOD7.BLoGFa.CoM*********==<
www.NeVeRhOOD7.BLoGFa.CoM*********==<
www.NeVeRhOOD7.BLoGFa.CoM*********==<
www.NeVeRhOOD7.BLoGFa.CoM*********==<
www.NeVeRhOOD7.BLoGFa.CoM*********==<
www.NeVeRhOOD7.BLoGFa.CoM*********==<
www.NeVeRhOOD7.BLoGFa.CoM*********==<
www.NeVeRhOOD7.BLoGFa.CoM*********==<
www.NeVeRhOOD7.BLoGFa.CoM*********==<
www.NeVeRhOOD7.BLoGFa.CoM*********==<
www.NeVeRhOOD7.BLoGFa.CoM*********==<
www.NeVeRhOOD7.BLoGFa.CoM*********==<
www.NeVeRhOOD7.BLoGFa.CoM*********==<
www.NeVeRhOOD7.BLoGFa.CoM*********==<
www.NeVeRhOOD7.BLoGFa.CoM*********==<
www.NeVeRhOOD7.BLoGFa.CoM*********==<
www.NeVeRhOOD7.BLoGFa.CoM*********==<
www.NeVeRhOOD7.BLoGFa.CoM*********==<
www.NeVeRhOOD7.BLoGFa.CoM*********==<
www.NeVeRhOOD7.BLoGFa.CoM*********==<
www.NeVeRhOOD7.BLoGFa.CoM*********==<
www.NeVeRhOOD7.BLoGFa.CoM*********==<
www.NeVeRhOOD7.BLoGFa.CoM*********==<
www.NeVeRhOOD7.BLoGFa.CoM*********==<
www.NeVeRhOOD7.BLoGFa.CoM*********==<
www.NeVeRhOOD7.BLoGFa.CoM*********==<
www.NeVeRhOOD7.BLoGFa.CoM*********==<
www.NeVeRhOOD7.BLoGFa.CoM*********==<
www.NeVeRhOOD7.BLoGFa.CoM*********==<
www.NeVeRhOOD7.BLoGFa.CoM*********==<
www.NeVeRhOOD7.BLoGFa.CoM*********==<
www.NeVeRhOOD7.BLoGFa.CoM*********==<
www.NeVeRhOOD7.BLoGFa.CoM*********==<
www.NeVeRhOOD7.BLoGFa.CoM*********==<
www.NeVeRhOOD7.BLoGFa.CoM*********==<
www.NeVeRhOOD7.BLoGFa.CoM*********==<
www.NeVeRhOOD7.BLoGFa.CoM*********==<
www.NeVeRhOOD7.BLoGFa.CoM*********==<
www.NeVeRhOOD7.BLoGFa.CoM*********==<
www.NeVeRhOOD7.BLoGFa.CoM*********==<
www.NeVeRhOOD7.BLoGFa.CoM*********==<
www.NeVeRhOOD7.BLoGFa.CoM*********==<
www.NeVeRhOOD7.BLoGFa.CoM*********==<
www.NeVeRhOOD7.BLoGFa.CoM*********==<
www.NeVeRhOOD7.BLoGFa.CoM*********==<
www.NeVeRhOOD7.BLoGFa.CoM*********==<
www.NeVeRhOOD7.BLoGFa.CoM*********==<
www.NeVeRhOOD7.BLoGFa.CoM*********==<
www.NeVeRhOOD7.BLoGFa.CoM*********==<
www.NeVeRhOOD7.BLoGFa.CoM*********==<
www.NeVeRhOOD7.BLoGFa.CoM*********==<
www.NeVeRhOOD7.BLoGFa.CoM*********==<
www.NeVeRhOOD7.BLoGFa.CoM*********==<
www.NeVeRhOOD7.BLoGFa.CoM*********==<
www.NeVeRhOOD7.BLoGFa.CoM*********==<
www.NeVeRhOOD7.BLoGFa.CoM*********==<
www.NeVeRhOOD7.BLoGFa.CoM*********==<
www.NeVeRhOOD7.BLoGFa.CoM*********==<
www.NeVeRhOOD7.BLoGFa.CoM*********==<
www.NeVeRhOOD7.BLoGFa.CoM*********==<
www.NeVeRhOOD7.BLoGFa.CoM*********==<
www.NeVeRhOOD7.BLoGFa.CoM*********==<
www.NeVeRhOOD7.BLoGFa.CoM*********==<
www.NeVeRhOOD7.BLoGFa.CoM*********==<
www.NeVeRhOOD7.BLoGFa.CoM*********==<
www.NeVeRhOOD7.BLoGFa.CoM*********==<
www.NeVeRhOOD7.BLoGFa.CoM*********==<
www.NeVeRhOOD7.BLoGFa.CoM*********==<
www.NeVeRhOOD7.BLoGFa.CoM*********==<
www.NeVeRhOOD7.BLoGFa.CoM*********==<
www.NeVeRhOOD7.BLoGFa.CoM*********==<
www.NeVeRhOOD7.BLoGFa.CoM*********==<
www.NeVeRhOOD7.BLoGFa.CoM*********==<
www.NeVeRhOOD7.BLoGFa.CoM*********==<
www.NeVeRhOOD7.BLoGFa.CoM*********==<
www.NeVeRhOOD7.BLoGFa.CoM*********==<
www.NeVeRhOOD7.BLoGFa.CoM*********==<
www.NeVeRhOOD7.BLoGFa.CoM*********==<
www.NeVeRhOOD7.BLoGFa.CoM*********==<
www.NeVeRhOOD7.BLoGFa.CoM*********==<
www.NeVeRhOOD7.BLoGFa.CoM*********==<
www.NeVeRhOOD7.BLoGFa.CoM*********==<
www.NeVeRhOOD7.BLoGFa.CoM*********==<
www.NeVeRhOOD7.BLoGFa.CoM*********==<
www.NeVeRhOOD7.BLoGFa.CoM*********==<
www.NeVeRhOOD7.BLoGFa.CoM*********==<
www.NeVeRhOOD7.BLoGFa.CoM*********==<
www.NeVeRhOOD7.BLoGFa.CoM*********==<
www.NeVeRhOOD7.BLoGFa.CoM*********==<
www.NeVeRhOOD7.BLoGFa.CoM*********==<
www.NeVeRhOOD7.BLoGFa.CoM*********==<
www.NeVeRhOOD7.BLoGFa.CoM*********==<
www.NeVeRhOOD7.BLoGFa.CoM*********==<
www.NeVeRhOOD7.BLoGFa.CoM*********==<
www.NeVeRhOOD7.BLoGFa.CoM*********==<
www.NeVeRhOOD7.BLoGFa.CoM*********==<
www.NeVeRhOOD7.BLoGFa.CoM*********==<
www.NeVeRhOOD7.BLoGFa.CoM*********==<
www.NeVeRhOOD7.BLoGFa.CoM*********==<
www.NeVeRhOOD7.BLoGFa.CoM*********==<
ارسال شده توسط maxjeyjey | December 20, 2007 10:25 AM
ارسال شده در December 20, 2007 10:25
کاش خستگی هایمان فقط با هورت کشیدن چای و کمی عصبانیت و تق و توق کردن انگشتهایمان از تن خسته ی خسته ی خستمان می رفت....پر می کشید به آسمانی که هیچ راهی به زمین ندارد...
ارسال شده توسط سونا ابراهیمی | January 16, 2008 1:58 PM
ارسال شده در January 16, 2008 13:58
yekom.jeddan surpriz shodam ke inhame nazaro mikhoonid!hatta javab midin! kam avardam!
ارسال شده توسط foroozande | January 22, 2008 9:31 PM
ارسال شده در January 22, 2008 21:31
تو گشت وگذار بودم که به این صفحه ات رسیدم یه چیزی می خواستم بهت بگم ولی تا بخواد این صفحه پر بشه و برسه به قسمت انتهای این همه پیام راستیتش پشیمون شدم.فقط دلم به حالتون می سوزه خیلی زیاد فقط به خاطر این که خیلی چیزا رو می بینید و می شنوید ولی مجبورید دم نزنید . راستش شاید دیگه بهتون سر نزنم و اصلا این جا نیام چون من اصلا صبر لازم رو ندارم.همیشه آرزوی موفقیت برای شما وخانوادتون می کنم.
ارسال شده توسط احسان | January 25, 2008 6:54 PM
ارسال شده در January 25, 2008 18:54
سلام داش كامران
خدا قوت
اين جور كه معلومه تو هم مينالي!!!
باي
ارسال شده توسط hell boy | February 26, 2008 3:11 PM
ارسال شده در February 26, 2008 15:11