1-سلام .این که الان می خواهم بنویسم اولین داستان اولین کتابیه که نوشتم والان خودمم فقط یک جلدازش دارم .
2-دوباره دعوایشان شده بود.مرداصلاحرف نمی زد.زن می گفت:"آخه نمی گی من چطوربایدخرج خونه رودربیارم؟ببین دستام رو.ببین عروست شده نظافتچی خونه همسایه ها".
مردجواب نداد.زن چادرش راکشیدجلوتر.دوباره زیرچشمی به اطراف نگاه کرد.کسی نبود.جری ترشد.گفت:"این هم ازشازده بزرگت که می گفتی درسخونه .آقادوتاتجدیدآورده تازه می گه همه معلم خصوصی دارن منم می خوام ."
مردساکت بود.زن خندیدوگفت:"یه خبرخوب هم دارم .برای نرگس خواستگار پیداشده .کاش بودی ومی دیدی ..."
وبعد یک قطره اشک ازچشمهایش جداشد.جوی باریکی روی صورتش کشیدو یواشکی افتادروی سنگ قبر....
نظرات (272)
سلام ...قشنگ اما غمگين ...چرا؟!
ارسال شده توسط ح .موسوي | September 28, 2006 5:28 PM
ارسال شده در September 28, 2006 17:28
اول! اول! اولین پیغام را من گذاشتم! اولش فکر کردم زن رفته به ملاقات مرد در زندان. لطیف بود لذت بردم.
ارسال شده توسط هری هالر | September 28, 2006 5:34 PM
ارسال شده در September 28, 2006 17:34
سلام
اول بابت این همه گزارش از سفر به شما خسته نباشید میگم،امیدوارم خاطرات بد رو زودتر فراموش کنید.
و....چه جالب که من اولین نظر دهنده هستم!!!
این کتاب در چه تاریخی نوشته شده ؟هنوز هم موجوده؟
متشکرم
ارسال شده توسط سیما | September 28, 2006 6:08 PM
ارسال شده در September 28, 2006 18:08
sallam
khoshhalam ke dobare neveshtid
man faghat dastan talkh narenjeton ro khondam....ghashange
ارسال شده توسط nafas | September 28, 2006 7:29 PM
ارسال شده در September 28, 2006 19:29
Hi, kindly write it up in complete form, Rgrds. Sajad
ارسال شده توسط Sajad | September 28, 2006 7:57 PM
ارسال شده در September 28, 2006 19:57
فقط می خوام بگم بغض گلومو گرفت....
همیشه یه جوره دیگه می نوسید و حرف می زنید!
فقط می خوام بگم شما بزرگی خدا رو تو چشمای آدما جست و جو می کنید!
هر چند قبلا هم گفته بودم...
ارسال شده توسط MahTab | September 28, 2006 8:09 PM
ارسال شده در September 28, 2006 20:09
سنگ قبر؟!!!
ارسال شده توسط من | September 28, 2006 8:38 PM
ارسال شده در September 28, 2006 20:38
سلام امیدوارم حالتون خوب باشه
خوشحال از این که اولین نظر این پست رو من می دم
منتظرم تا کتابنت به بازار بیاد
یه کم هم به سایتت برس چند تا عکس هم بزلری جالب میشه
من دیوانه گزارش شما هستم
موفق باشید
ارسال شده توسط __ ALI __ | September 28, 2006 8:55 PM
ارسال شده در September 28, 2006 20:55
سلام
پارسال کلی بعد از این در و اون در زدن کتابتونو پیدا کردم اول این که دست خطتتون خیلی قشنگه ! و دیگه اینکه چند تا از داستان ها فوق العاده بود.
همین!
شاد باشید و پر نشاط
ارسال شده توسط هدی | September 28, 2006 9:47 PM
ارسال شده در September 28, 2006 21:47
nemidoonam aragh chikar mikonid ama movazebe khodetoon bashid...
ارسال شده توسط Rasoul Namazi | September 28, 2006 11:28 PM
ارسال شده در September 28, 2006 23:28
ینی من اول شدم ؟!
ارسال شده توسط بید مجنون | September 28, 2006 11:55 PM
ارسال شده در September 28, 2006 23:55
باید بگم من فوق العاده از خبرهاتون خوشم میاد .
اصلا من خبر نمیدیدم . از وقتی بیست و سی ُ شما اجرا می کنید و یا توی قسمت ویژه ها کار انجام میدین پر و پا قرص بیننده شدم ...
شاد باشی نجف زاده عزیز .
ارسال شده توسط بید مجنون | September 28, 2006 11:57 PM
ارسال شده در September 28, 2006 23:57
سلام خبرنگار موفق (البته به نظر من)
خبرايي كه تو مي فرستي يه جور ديگه است با همه فرق داره من اينجوري احساس مي كنم حتي اگه تو عراق باشي حتي اگه خبرت درباره مرگ و قتل و كشتار مردم باشه.
اگه هنوز توو عراقي سلام ما رو به كربلا بفرست اين كار رو برام بكن.
ممنون و موفق باشي
ارسال شده توسط مجتبي - ط-ر | September 29, 2006 1:48 AM
ارسال شده در September 29, 2006 01:48
سلام ... خب آخه کتابتون رو نمی شه پیدا کرد، دل می سوزونین؟! ... آخه درسته؟ آخه خدا رو خوش می آد؟!آخه یعنی انصافه این؟! ... شوخی کردم ... خوبین خودتون؟! ... داستان خوبی بود یا شاید اگه همین اندازه است داستانک خوبی ... نه شاید خیلی غافلگیرکننده که لازمه اصلی هم نیست... زنده باشید آقا
ارسال شده توسط یکتا | September 29, 2006 4:59 AM
ارسال شده در September 29, 2006 04:59
salam gozareshatoon kheili doost dashtanie.rasti ye chi begam hasoodim mishe shoma pesara too in joor chiza kheili latifid
ارسال شده توسط farzane | September 29, 2006 7:23 AM
ارسال شده در September 29, 2006 07:23
سلام.من مشابه اين مطلبو يه جا ديگه هم خوندم. ولي يادم نيست كجا.
ارسال شده توسط شادي | September 29, 2006 8:53 AM
ارسال شده در September 29, 2006 08:53
سلام
خوب شد که نوشتی اما بد موقع بود .منتظرت بودم
اول بگم مو به تنم سیخ شد
دوم بگم کاش نمی خوندم چون همسایمون فوت کرده دیشب هنوزم جنازه ایی نیاوردن که براش سنگ قبری بیارن
بنده خدا الان صدای ضجه زاری از خونشون بلنده و بدتر از اون اینکه اون دوتا پسر بچه کوچیک داشت
برزگشون 4 ساله و کوچیکه 5/1 صدای گریه اش که می یاد فکر می کنی چی می شه
کاش با سنگ قبر شروع نمی کردی
خودت و هر کی این مطلب و می خونه برای خانوادش از خدا طلب صبر کنه
یه چیزی دیگه هنوز پدر و مادر و خواهراشم خبر ندارن
مسافرتن دارن میان براشون دعا کنی
ببخش ناراحتت کردم
ارسال شده توسط saghi | September 29, 2006 9:23 AM
ارسال شده در September 29, 2006 09:23
بازم سلام من خیلی متاسفم که فکر کردم اولین نظردهنده هستم ، و فکر میکنم خیلی ها هم با من موافق باشن.
خوشحال میشیم از این به بعد هر روز یا یه روز در میون برامون مطلب بنویسید.
ممنون!
ارسال شده توسط سیما | September 29, 2006 10:44 AM
ارسال شده در September 29, 2006 10:44
سلام !
قشنگ بود ولي يه كم غمگين!
موفق باشيد
ارسال شده توسط مسافر | September 29, 2006 11:18 AM
ارسال شده در September 29, 2006 11:18
وقت هایی هست که مونست یه سنگ میشه و زندگیت یه خاطره !
بعد میشینی پای اون سنگه و هی میگی و می گی و می گی تا سبک میشی ...دوقطره اشک هم روی تموم خطوط ِ رنگ و رو رفتش جا می ذاری به بهونه ی یادگاری !
اتفاقا من از کتاب تلخه نارنجت این قسمت و خیلی دوست دارم .یه جورایی آدمو غافلگیر می کنه .یه جورایی انگاری یه تلنگر می زنه به دلت که کجای کاری ؟ زندگی یعنی همین !
یه جورایی میشه بادل... اشک ِ اون خانمه رو لمس کرد .آخه تجربش خیلی آشناست !
"... کاش بودی و می دیدی ! "
نوشتت و توی کتابت که می خوندم بوی سادگی ِ نون و ریحان و پنیر می داد اینجا هم ...سهرابی می نویسی ...خبر داری ؟؟؟؟
ارسال شده توسط نیلوفر ایرانی | September 29, 2006 11:50 AM
ارسال شده در September 29, 2006 11:50
فقط می خوام بگم بغض گلومو گرفت....
همیشه یه جوره دیگه می نوسید و حرف می زنید!
فقط می خوام بگم شما بزرگی خدا رو تو چشمای آدما جست و جو می کنید!
هر چند قبلا هم گفته بودم...
ارسال شده توسط MahTab | September 29, 2006 12:17 PM
ارسال شده در September 29, 2006 12:17
تکرار روی حرف نزدن مرد خوب در آمده بود
ارسال شده توسط sarabi | September 29, 2006 1:23 PM
ارسال شده در September 29, 2006 13:23
سلام
وقتی تنها باشی انقدر به تلخی لحظاتت عادت می کنی که سایه حضور همراهی که نیست و باید باشد باورت می شود.
این لحظات را زیاد چشیده ام...اما داستان تلخه نارنج را بیشتر دو ست دارم.
ارسال شده توسط سهراب | September 29, 2006 3:01 PM
ارسال شده در September 29, 2006 15:01
تا خوندم مرد اصلا حرف نمی زد نمی دونم چرا فهمیدم مرده ... دلم ریخت ... خوشگل بود ... سلام
ارسال شده توسط مینو | September 29, 2006 3:57 PM
ارسال شده در September 29, 2006 15:57
geryam gereft
kheyli bahal bood
man ta hala chand bar baratoon peygham gozashtam aslan nemidoonam be shoma mirese ya na
omidvaram berese
merci
reyhaneh az mashhad
ارسال شده توسط reyhaneh | September 29, 2006 4:16 PM
ارسال شده در September 29, 2006 16:16
جالب بود.
ارسال شده توسط محمد | September 29, 2006 8:25 PM
ارسال شده در September 29, 2006 20:25
هنوز برایم تازگی دارد
خانه جدیدم را می گویم
تا به حال این چنین تنها نبوده ام
بدون کسی که در کنارم باشد
ولی سراسر از چنین نیازی هستم
که بتوانم تنهاییم را پر کنم
بی فایده است
خودم هستم و خودم
باید عادت کنم که این چنین
مدت های طولانی به سر برم
اینجا اگر مهمان برایم بیاید
نمی توانم به درون راهش دهم
چند لحظه ای می ماند پشت در خانه ام
و باز می رود ...
می رود و با تنهاییم تنهایم می گذارد
خانه ام کوچک است
گاه روشن و گاه تاریک
روشنایی اش وابسته به خودم است و تاریکی اش هم همینطور
مانند گهواره ای برای یک کودک
زندگیم در اینجا در چند متر خلاصه می شود
ولی نه ...
عظمتش بی نهایت است
ای مهمان !
از در خانه من اگر عبور کردی
لحظه ای درنگ کن
و به سلامی یادم کن که محتاجم
کاش بگویی :
خدا رحمتت کند !
ارسال شده توسط مداد سفید | September 29, 2006 8:44 PM
ارسال شده در September 29, 2006 20:44
جز تو هیچ میزبان مهربان
نان و گل به میهمان نمی دهد
ارسال شده توسط راحیل | September 29, 2006 11:20 PM
ارسال شده در September 29, 2006 23:20
چند ويژگي نجف زاده ........از شلوغ كاري خوشش مي آد......همش دوست داره به قول خودش بتركونه......اصلا يه وقتايي من فكر مي كنم كه تو هنگ كاشت مين بوده .
دوم.....در نوشتن نريشن گزارش همونقدر زرنگه كه در نوشتن كتاب و داستان خب شايدم به اين خاطره كه كتاب و اين جور چيزا نمي تركونه. و اونقدر تنبل خانه كه در كتابشو باز كرده منت بر سر ما نهاده بنوشته......مي گين نه . ببينين اين سايتو كي اپديت مي كنه
سوم ......به اين ظاهر مهربان مظلوم نگاه نكنين يه ظالم كامله . خودش هم مي دونه بعدا مي گم چرا.
چهارم.......
هر كاري دوست داشته باشه مي كنه. يه عشقيه به تمام معنا.
با دشمنات دوست مي شه با دوستات دشمن مي شه .
يه انسان كاملا آزاد.
پنجم.........اين آش شله قلمكار متاسفانه اسمش كامران نجف زاده است كه متاسفانه به طرز خفني دوستش داريم. باي باي.
ارسال شده توسط دلاوري | September 30, 2006 12:38 AM
ارسال شده در September 30, 2006 00:38
اصلاح مي شود...در نوشتن نريشن همونقدر زرنگه كه در نوشتن كتاب تنبل.....
اينم اضافه كنين .....با با يكي واسه اين نجف زاده ترقه بخره . بتركونه شايد سبك بشه .مملكتو نريزه به هم.
ارسال شده توسط ناشناس | September 30, 2006 12:43 AM
ارسال شده در September 30, 2006 00:43
در مورد اون نمایشگاه عکس برلین هم که مثل اینکه شما بر پا کردید بگین و عکسخاش رو توی وبلاگتون قرار بدید .
در مورد این سوالاتی که من و بقیه می پرسیم یک پست ویژه قرار بدید و مورد به مورد(بی زحمت)پاسخگو باشید .
ارسال شده توسط فاطمه قهری | September 30, 2006 5:19 AM
ارسال شده در September 30, 2006 05:19
بد و بیراه بارم نکنید آدرس وبلاگ هام رو مینویسم بیاین دیگه سر بزنید و نظر بدید.
1-mohkam.blogfa.com
2-hazratebaran.blogfa.com
ارسال شده توسط فاطمه قهری | September 30, 2006 5:28 AM
ارسال شده در September 30, 2006 05:28
سلام نماز روزه هاتون قبول درگاه حق
مرد خبرنگار سانسور كن دلمون خوش بود اينجا از سانسور خبري نيست چرا من هر چي بيشتر نظر ميدم كمتر اينجا نشون داده ميشه
ارسال شده توسط پريسا | September 30, 2006 5:43 AM
ارسال شده در September 30, 2006 05:43
سلام
لطفا جواب منو در مورد اين كه عكس هم در سايتت بزار بگو
آخه نمايي سايت جالب تر ميشه
ارسال شده توسط __ALI__ | September 30, 2006 7:21 AM
ارسال شده در September 30, 2006 07:21
سلام
خوب بلدین دل بسوزونین من که مردم از بس دنبال کتابتون گشتم تمام کتاب فروشی های مشهد را گشتم اما از همه شون دست خالی بیرون اومدیم.......!
در ضمن داستانتون مثل گزارش یک نکته از هزارانتون خیلی زیبا و بغض الود بود.
ارسال شده توسط عاطفه | September 30, 2006 10:54 AM
ارسال شده در September 30, 2006 10:54
به نام آرام دلها
سلام
غیر منتظره و غافلگیر کننده بود . این کتابتو از کجا بیاریم؟؟؟
راستی کربلایی برامون دعا کن . تو که رفتی و حرم عشق شیعیان رو زیارت کردی، تو که به علمدار بی دست و ساقی تشنه لب سلام دادی برامون دعا کن. اگه دعا نکنی معلومه که خیلی بی انصافی ، شاید هم مثل من حواس پرت....
در هر حال هر جور که باشی ما طرفدار ثابتت هستیم.
ارسال شده توسط بنده خدا | September 30, 2006 12:57 PM
ارسال شده در September 30, 2006 12:57
salam
omidvaram khob bashid.rastesh omidvaram shomareye mobaleton ro avaz nakarde bashid va SMS haye man be daste shoma berese. zende bashid. ya ali
ارسال شده توسط مرتضی | September 30, 2006 2:09 PM
ارسال شده در September 30, 2006 14:09
نمدونم چرا بیشتر نظر دهندگان دخترها هستند !شما میدونید چرا؟چون بیکارند......!
ارسال شده توسط مازیار | September 30, 2006 2:10 PM
ارسال شده در September 30, 2006 14:10
سلام .اول از همه مبارک است . شنيده بودم شما وبلاگي داريد اما آدرسش را نمي دانستم.
ارسال شده توسط عصر رسانه | September 30, 2006 2:39 PM
ارسال شده در September 30, 2006 14:39
در ضمن عصر رسانه به روز شد : «دبیر خبر» عضو ناشناخته عرصه خبر!
ارسال شده توسط عصر رسانه | September 30, 2006 2:40 PM
ارسال شده در September 30, 2006 14:40
بابا تو ديگه كي هستي به خدا منو كه ديوونه ي همين نوشته هات و گزارش هات كردي . نمي دوني چقدر دوست دارم . من كه خيلي دنبال كتابت گشتم باز خوبه خودت نوشتي . خدا كنه زود تر بنويسي. از دستتو كه معلوم نيست كجاي خبر ها مي اي و ما رو اين جوري به گريه مي ندازي و قربونت برم
ارسال شده توسط علي | September 30, 2006 3:36 PM
ارسال شده در September 30, 2006 15:36
سلام. رسیدن به خیر.زیات قبول.نماز روزه هاتونم قبول.همین دیشب بود به همسرم می گفتم سبک شما تو گزارش شده الگو برای خبرنگارها.حالا همه دوست دارن مثل شما گزارش بدن یا خبر بخونن.همسر من هم یک جورهایی همکار شماست. دبیر خبره.شما رو هم زیاد می بینه تو ناهار خوری سازمان(البته قبل از ماه رمضون).براتون آرزوی موفیقت می کنم.
ارسال شده توسط معلمی از بهشت | September 30, 2006 5:15 PM
ارسال شده در September 30, 2006 17:15
توجه کرده بودی که چقدرحق به جانب خبرهای دروغ را هم قالب می کنی؟( البته بی انصافی نباشد..فقط گاهی اوقات اینطور است!)
ارسال شده توسط میلاد | September 30, 2006 7:31 PM
ارسال شده در September 30, 2006 19:31
یا ستّار
حرف از مرگ شد ... یاد عزیزی افتادم که نور بود اما چشمهای بی نورمان نشناختش : ابوافضل سپهر ...
نمی دانم شاید هم چون صحبت از قبر شد ، مرا یاد شعر" سنگ قبر شکسته " انداخت ... یاد شاعرش(سپهر ) افتادم ...
نگویید تکراری ست ، چون میدانم نیست ... قطعه شهدا رفته اید ؟ من شاید 1بار رفته باشم ... سنگ قبر بی نام و نشان دیده اید ؟ ( من دلش را نداشتم ببینم !) اما شعری که گفتم مرحوم سپهر( متوفی1383) در مورد مادری می نویسد که شهیدی گمنام دارد و هر جمعه کنار سنگ قبری که شکسته و مال یک شهید گمنام است مینشید و درد و دل میکند ... آخر شعر ( نگو تکراری ست /چون می دانم نیست) تو ، نه آن مادر شهید ... میفهمی سنگ قبر مال شهید خودش بوده ...
تو اگر به این می گویی تکراری ... بگو ، من قبول نمیکنم ! عشق تکراری نیست ...
صحبت از درد فراق شد ... صحبت از درد و دل شد ... نمی دانم چرااا یاد سنگ قبر .... :
(شعرش طولانی ست / مجال نوشتن نیست ... اما اگر از نظرت خون و شهادت تکراری نسیت ... برو کتابفروشی بگو "دفتر آبی/نوشته :ابوافضل سپر" شاید گیرش آوردی ...)
راستی از همه چیز گفتم یادم رفت بگویم : آقای نجف زاده دست مریزاد ! موفق باشید.
التماس دعا
یا علی !
ارسال شده توسط فطرس | September 30, 2006 8:04 PM
ارسال شده در September 30, 2006 20:04
سلام آقاي نجف زاده.نمي دونم چرا ولي متن هاي غمگين رو خيلي دوست ندارم اما آپديت جالبي بود.
امشبم 20 و 30 رو خيلي عالي اجرا كرديد.اما خب حداقل به من كه همكارتونم جواب بديد ديگه...
متشكرم و خداحافظ
ارسال شده توسط زهراناظمی | September 30, 2006 9:24 PM
ارسال شده در September 30, 2006 21:24
به نام خدا...سلام...نماز و روزه هاتون قبول...دیگه عادت کردم ،وقتی می خواهم نوشته جدیدتون را شروع کنم و بخوانم خودم را آماده می کنم...هرچند این بار هم آخرش جا خوردم...حالا دیگه چند ماهی میشه که وقتی اسم قبر میاد ناخودآگاه فقط یاد یک نفر می افتم که هیچ وقت باورم نخواهد شد که رفته و توی آن چند وجب جا،جاشده !!!...بگذریم...داستانک فوق العاده ای بود...مثل خیلی از دوستان من هم مشتاقم خواننده کتاب شما باشم...راستی!ازدیدن آدرس ایمیلتون فهمیدم که نه،مثل اینکه انگیزه پایداری توی نت را هنوز دارید!!...البته ..اگر آقای دلاوری نگفته بودن که"......به اين ظاهر مهربان مظلوم نگاه نكنين يه ظالم كامله ..."،شاید ما هم برای در ارتباط بودن باهاتون انگیزه بیشتری پیدا می کردیم!!!...(لازمه رفع ابهام اینه که عکسش از طرف شما ثابت بشه!)...خوش باشین و موفق...التماس دعا
ارسال شده توسط فاطمه | October 1, 2006 12:00 AM
ارسال شده در October 1, 2006 00:00
سخن از ماندن نيست
من و تو رهگذريم
راه طولاني و پرپيچ و خم است
همه بايد برويم تا افق هاي وسيع
تا آنجا که محبت پيداست
ارسال شده توسط meti | October 1, 2006 8:37 AM
ارسال شده در October 1, 2006 08:37
خيلي حرف دارم ولي حيف كه از گفتنشون عاجزم.
خوشحالم كه مينويسي .
منتظرتيم. يا حق.
ارسال شده توسط meti | October 1, 2006 8:39 AM
ارسال شده در October 1, 2006 08:39
سلام ... دوباره ...
عبادات قبول . ممنونم که دوباره پیامم رو تایید کردید و گذاشتید توی سایت.
نمی دونم چرا بعضی ها عادت دارن از هر کس و هر چیز عیب و ایراد بگیرن . فکر کنم دلیلش اینه که دچار تمارض یا تعارض هستند . شاید هم می خوان دیگران (شما) رو تخریب کنند که البته نخواهند توانست . ما طرفدارتون هستیم و خواهیم بود(تا الان که هنوز ایرادی از شما ندیده ایم و تازه ، بی عیب فقط یکی است و آن خداست )
دوست دارم اینو به بعضی دوستای خودم (در سنین 18 تا 20 ساله و دانشجوهای سال اولی و ترجیحا رشته حقوق ) بگم:
گوهر خود را مزن بر سنگ هر ناقابلی
صبر کن پیدا شود گوهر شناس قابلی
ارسال شده توسط اعتماد به نفس | October 1, 2006 11:00 AM
ارسال شده در October 1, 2006 11:00
سلام
خواستم بگم از دستتون دلخورم
درسته برای شما موردی نیست که یکی از هوادارانتون رو از دست بدین ولی من شما رو تو کارم الگو قرار داده بودم
ولی حالا...
ارسال شده توسط ستاره دریایی | October 1, 2006 11:23 AM
ارسال شده در October 1, 2006 11:23
سلام چه عجب بلاخره اومدین
خیلی قشنگ بود کامران یه خواهش
نمی خوام همین اول کاری قسم بخورم. به جونت وبه جون عزیزات جون خودم هم که برات عزیز نیست قسم بخورم بهش ولی تو رو به کوه های شمرون قسم بگو شماره ی انتشاراتی که کتابت رو داره چی تو رو به برج میلاد قسم به من هم سر بزن.
داستان حرف نداشت .
تا حالا خیلی از این ادما رو دیدم برای مثال خودم.
ارسال شده توسط شیما | October 1, 2006 12:58 PM
ارسال شده در October 1, 2006 12:58
kojae ke mehdi mord!
ارسال شده توسط sadegh | October 1, 2006 1:12 PM
ارسال شده در October 1, 2006 13:12
سلام...
از این که می بینم هر یکماه به یکماه زحمت به خودتون می دید و می نویسید واقعا" شگفت زده می شم...
همیشه فکر می کردم خبرنگارها آدم های با مسئولیتی هستند...
از این که می بینم آقای دلاوری (که همکار شماست) وقت گذاشته و اومده به سایتتون سرزده و حتی جای شما با طرفداراتون حرف زده واقعا" براتون متاسف می شم...شما حتی به خودتون زحمت نمی دین با طرفداراتون رابطه ی صمیمی تری داشته باشید و یا حتی یه چند کلمه براشون تو وبلاگاشون بنویسید
خسته نباشی مرد خبرنگار
ارسال شده توسط کامران | October 1, 2006 6:24 PM
ارسال شده در October 1, 2006 18:24
سلام
خسته نباشی...
چی بگم والا
آخه میدونی چیه؟
اون کامران نجف زاده ای که توی تلویزیونه، خیلی باحال تره.
سوژه هاش جذابتره، نمیدونم اما میدونم که اینجا زیاد حال و هوای نجف زاده رو نداره.
تازه! مثل اینکه نجف زاده وبلاگی اصلا آداب وبلاگی سرش نمیشه.
موفق باشید
یاعلی
ارسال شده توسط سعید محمدی | October 1, 2006 7:41 PM
ارسال شده در October 1, 2006 19:41
سلام اقای نجف زاده
قشنگ بود
راستی یه تشکر بابت نیومدنتون به وبلاگم بهتون بدهکارم!!!!!!!
منتظر موندیم ولی شما نیومدید
اگه دوست داشتید بهمون سربزنید بچه های بدی نیستیم اینو مطمئن باشید
ارسال شده توسط مریم | October 1, 2006 10:30 PM
ارسال شده در October 1, 2006 22:30
سلام ...
ازجنوبی ترین نقطه کشور .....
با حال بود ... لذت بردم.......
اگه میشه یه نظر تو وبلاگم بذار
ارسال شده توسط حمید | October 1, 2006 11:23 PM
ارسال شده در October 1, 2006 23:23
این پست رو دوست داشتم... مثل پست های قبل!
ارسال شده توسط یه 62 یی | October 2, 2006 12:42 AM
ارسال شده در October 2, 2006 00:42
اول ازهمه خسته نباشیدمیگم وخوشحالم که سالم و سلامت از سفر برگشتید.
من طرفداربروباقرص که چه عرض کنم!کشته مرده ی گزارشهاونوشته های شماهستم وخوشحالم که قصدداریدبازهم بنویسید.به نظرمن بازهم غمگین بنویسید.فکرمی کنم تاثیرگذارتره!
اصلااغراق نیست که بگم من همه ی اخبارها روفقط به امیدشنیدن صدای آرامش بخش وگزارشهای خاص وتاثیرگذارشمامی بینم.
روزتولدعلی(ع)که ازنجف گزارش دادیدمن زارزارگریه کردم چون اونقدرخوب و بااحساس توصیف کردیدکه لحظه ای عظمت اونجارو باتمام وجودم لمس کردم ودوست داشتم که اونجا باشم.دعاکنیدکه قسمت همه ی عاشقابشه...
یا علی
ارسال شده توسط چه فرقی میکنه! | October 2, 2006 1:07 AM
ارسال شده در October 2, 2006 01:07
سلام
میگم حتما برای سالگرد شهادت دوستانتون هم برنامه ی ویژه ایی دارید و حتما مثل همیشه گزارش قشنگی رو میبینیم.
در ضمن چرا با مجله ی خانوده ی سبز مصاحبه نمی کنید،خب البته شاید دوست ندارید و دیگه اینکه ببخشید من اینقدر براتون پیام می ذارم.
امیدوارم دیگه تا یه هفته نتونم براتون پیام بذارم تا شما یه نفس راحت بکشید.
در پناه حق
ارسال شده توسط فاطمه قهری | October 2, 2006 6:09 AM
ارسال شده در October 2, 2006 06:09
سلام نمازو روزه و خلاصه همه عبادت هاتون قبول...
واقعا" زیبا بود ...بعد از خوندنش کلی فکر کردم...
یاد یه نقاشی که توی یه کتاب دیدم افتادم...توی اون یه پنجره ی باز بود کنار این پنجره هم یه صندلی و از بالا تا پایین دیوار محاسبات ریاضی بود
بعد از کلی نگاه کردن تازه متوجه آخر اون محاسبات شدم به صفر ختم شده بود
اون موقع فکر کردم فردی که این رو کشیده باید خودکشی کرده باشه به زیر نویس که نگاه کردم دقیقا"نوشته شده بود که نقاش این اثر بعد از رسم آن خودکشی کرده است
لطفا" اسم کتابتون رو هم ذکر کنید...
در صورت امکان یه گزارش از برنامه های رادیویی پر مخاطب هفت شنبه
(رادیو جوان) اگر ممکن هست تهییه کنید...
ارسال شده توسط ستاره | October 2, 2006 6:38 AM
ارسال شده در October 2, 2006 06:38
سلام ،
كلي حرف داشتم ، داستانت را خوندم همه يادم رفت فقط اين كه فوق العاده اي
ارسال شده توسط yasamin | October 2, 2006 7:41 AM
ارسال شده در October 2, 2006 07:41
مردخبرنگار : سلام ، نه خسته
خواهر كوچكتر گفت : اين خونه ديگه به درد نمي خوره، تمام حياط را ماشين هامون گرفته ، بايد به زحمت از بينشون رد بشيم و بريم داخل خونه ..
برادر اول گفت : باهات موافقم ، تو فكرم توي همين زميني كه ديروز معامله كردم بدم يه خونه بسازند يه طوري كه نماي ساختمون از بيرون گرد باشه ..
برادر دوم گفت : زمين تو به درد نمي خوره ،زمين من خوبه كه از وسطش رود آب ميگذره، رود را مياندازيم وسط ساختمون، اين جوري هر وقت، توي هر فصلي كه دلمون بخواد، مي تونيم كنار رود آب بنشينيم و پدر برامون شاهنامه بخونه و مادر فال حافظ بگيره ..
خواهر بزرگتر گفت: هر كجا كه مي خوايد بسازيد، بسازيد، فقط يادتون باشه كه استبل اسب ها را بزرگتر بسازيد، چون اسبا دارند زياد مي شند ..
صداي ضبط چند تا ماشين بلند شد، بچه ها بسته هاي آدامس و فالشون را برداشتند و به طرف ماشين ها دويدند با كلي التماس چندتا آدامس و فال فروختند وقتي دوباره بالاسر خونه ي ماسه ايشون برگشتند، ديدند موج، اون را خراب كرده همگي نشستند و يه فاتحه براي پدر و مادر زير آوار ماندشون خوندند و دوباره به طرف ماشين ها رفتند ..
ارسال شده توسط baby | October 2, 2006 8:04 AM
ارسال شده در October 2, 2006 08:04
سلام
چقدر تلخه که از تلخه نارنج گفتی ولی مشخصاتش رو نگفتی و اسم انتشاراتیش راهم نگفتی!!!...!!! تا ما هم مثل تو یک جلد ازش داشته باشیم...
ارسال شده توسط /....... | October 2, 2006 1:34 PM
ارسال شده در October 2, 2006 13:34
به نام آرام دلها
سلام
عبادات مقبول حضرت حق
آقا کامران محترم خسته نشید اینقدر زود به زود آپ می کنید!!!!
دوباره می پرسم .....کتابتو از کجا بخریم؟؟؟؟ کدوم انتشارات؟؟؟؟؟؟التماس دعا
ارسال شده توسط نمکدون | October 2, 2006 1:44 PM
ارسال شده در October 2, 2006 13:44
سلام
واقعا فکر نمی کردم بنویسید خیلی خوشحالم .داستانتون غمگین بود ولی به نظر من فوق العاده بود . دوست دارم باز هم بنویسید بیش از حد دوست دارم کتاباتونو داشته باشم ولی متاسفانه اسم هیچ کدوم رو نمی دونم .
ما هر شب راس ساعت 20:30 جلوی تلویزیون منتظر شما هستیم
با ارزوی موفقیت شما
ارسال شده توسط المیرا | October 2, 2006 5:32 PM
ارسال شده در October 2, 2006 17:32
سلام
نماز و روزه هاتون قبول.
قشنگ بود .(داری فعال می شیااااا)
موفق و پیروز باشید.
ارسال شده توسط آرمینه | October 3, 2006 12:18 AM
ارسال شده در October 3, 2006 00:18
سلام
ببین می دونی چیه من خودم اصلاآآ تو تایپ کردن فارسی سریع نیستم ولی.......به خاطر تو هر وقت کامنت گذاشتم فارسی بوده البته منتی روش نیست چون با علاقه این کارو کردم و به این امید که اگه فارسی تایپ کنم می خونی یا لااقل زود تر می خونی
می دونی چیه این پست خودته ببین------------->4-همه کامنت هارومیخونم .اگه بدونین چه کیفی میده توغربت باشی ببینی به فکرتن
چهارشنبه ۸ شهریور ۸۵
به نظر من تو اینا رو نمی خونی می دونی چرا اینجا همه ازت سوال می کنن و می خوان که لااقل تو پست بعدی یه کمی به سوالشون اشاره شه ولی تو هر باری که میای یه پست بی ربط میذاری
بابا لااقل جواب من و بده
خوشحال باش که اینقدر طرفدار داری
ارسال شده توسط elika | October 3, 2006 12:34 AM
ارسال شده در October 3, 2006 00:34
اول از حافظ :
از دست غیبت تو شکایت نمی کنم
تا نیست غیبتی ، نبود لذت حضور !
وبعد اینکه از « شما » خیلی تعجب کردم ... وفات جناب مولانا را یادتان بود ، تولد ایشان را خیر ؟!
حاشیه : بغضی که توی سوغات چند دقیقه ای شما از قونیه بود ، هنوز توی گلوی من هست !
ارسال شده توسط صائمه | October 3, 2006 12:47 AM
ارسال شده در October 3, 2006 00:47
سلام
این هنوز اولشه هنوز یه روز نگذشته دارم براتون پیغام میذارم چه برسه به یک هفته.
دیشب اصلاً فکر نمی کردم که شما مجری باشید،دختر همسایمون اومده بود خونمون تا باهاش کمی ریاضی کار کنم از همون اول بهش گفتم که ساعت 20:20باید گود بای کنه تا من به کارهام برسم(یعنی اخبار بیست سی رو ببینم).
امّا از اون جایی که ساعت نزدیک 20:30بود ایشون هم قصد رفتن نداشتن و من هم که نمی تونستم چیزی بگم چون هر چی باشه مهمون حبیب خداست واحترامش واجب.
اومدم شبکه دو رو گرفتم دو دقیقه از اخبار گذشته بود دیدم دارید اجرا میکنید حالا یه پام توی اون اتاق بود ویه پام توی این اتاق ، جدا از اینکه اخبار رو خوب گوش ندادم.
وقتی دیدم کت پوشیدید خیلی خوشحال شدم و گفتم پس به نظرات اهمیت میدید.
زیاد شنیده ودیده بودم که میگفتن کامران نجف ز اده کلاس میذاره مصاحبه نمیکنه ،به نظرات طرفداراش اهمیت نمیده ،خیلی خودش رو میگیره ،اما هیچ کدوم از اینها با خصوصیات شما سازگار نیست،الکی یه چیزی میگن که یه چیزی گفته باشن(در ضمن کتتون خیلی بهتون می اومد).
***********************************خارج از گود
دبیر آمارمون گفته باید پروژه ایی رو که به عنوان تحقیق انتخاب میکنید ،موضوعش جدید باشه ،من هم تصمیم دارم با دوستام در مورد خبرنگاری یه تحقیق آماری ارائه بدیم.حالا اگر انجام دادیم نتایجش رو هم براتون میگم.
***********************************یک نوشته
من این متن رو خیلی دوست دارم وتوی وبلاگم نوشتم وحالا برای شما مینویسم:
___________________
به نام او که هستی میدهد و عشق می آفریند
در وسعت بزرگ دل
تنهایی را نمی توان با این دلدارهای چند رنگ درمان کرد
این دل دلداری دگر میخواهد
این خانه برای دیگران بزرگ است
اگر تمامی عشق های دنیا را یک جا به ما بسپارند
بازهم سرزمین دل ما،سرزمین گسترده ی وجود ما خالی است
دل آدمی بزرگتر از دنیا است
و این راز تنهایی اوست
در بهار وقتی درختان غرق در شکوفه را میبینیم،برای یکبار از خود بپرسیم
به راستی ، چندین بهار بر من گذشته است وهنوز رویشی نداشته ام
****************************وبلاگ
به وبلاگهای من همدوست داشتید سری بزنید
ارسال شده توسط ناشناس | October 3, 2006 4:48 AM
ارسال شده در October 3, 2006 04:48
سلام آقای نجف زاده
به طور خیلی اتفاقی وبلاگ شما را یافتم.
راستش همیشه وقتی گزارشی از شما قراره پخش بشه، یه جور دیگه پای تلویزیون میخ کوب می شم. ادبیات شما را خیلی دوست دارم.
اگه ممکنه از کتابتون بیشتر بگید.
در ضمن آدرس انتشاراتش را هم اگه دارید ممنون می شم...
خیلی دوست دارم یه روزی بتونم به سادگی و زیبایی شما بنویسم.
امیدوارم موفق باشید
بهروز باشید و ماندگار
ارسال شده توسط میترا | October 3, 2006 9:41 AM
ارسال شده در October 3, 2006 09:41
سلام امیدوارم بخونید
در اخبار سراغ وزیر علوم برید و ازش بپرسید که چرا شهریه دانشجویان علمی کاربردی که پدرشان فرهنگی بوده است و 50درصد تخفیف میگرفتند اکنون اعمال نمیشود و هزاران دانشجو شهریه شان در دولت عدالت محور دوبرابر شده است . امیدوارم که به خاطر قشر ضعیف فرهنگیان هم که شده این کار را بکنید . ممنونم
ارسال شده توسط سجاد | October 3, 2006 11:54 AM
ارسال شده در October 3, 2006 11:54
SALAM mr.n.zade
in kheyli namardiye ke be vebloge man sar nazanin
har chand ke midunam omran sar nemizani
chon shoma v amsale shoma faghat baladin joloye mardom film bazi konin
etefaghan khub bazi mikoni
behet tabrik migam
G0O0O0OD LUCK DEAR ME
ارسال شده توسط HuTaN | October 3, 2006 12:57 PM
ارسال شده در October 3, 2006 12:57
كاش هميشه براي نوشتن قلم تو عميق ترين جوهر را به صفحات هديه كند
تا وقتي نام تو را مي بينيم هيچگاه در برگهاي ذهنمان سكوت نقش نبندد
كاش آنسان كه خبر از مهر مي دهي مهرگان شب هاي ما در آوين نگاه تو نيز
مشحون از نگار رنگهايي باشد كه عطر مريم را هديه به كاغذها كند
و روزي بيايد كه ببينيم آن كاغذها را هميشه با جان و دل خوانده ايم
و به ياد داريم
كاش بدانيم نوشته ها را بايد با عشق بخوانيم و با عشق به خاطر سپاريم
كاش ارزش لحظات را بدانيم
نه اين كه بعد از غروب ستاره ياد آسمان كنيم
و از شب طلوع اختران طلب كنيم
من تو را هرگز ندانستم
اما از خود پرسيدم تو را
تنها مي توانم بگويم روشن باشد به سوي تو راه
و باشد با تو ايزد يكتا و باشد با تو خدا
نگين بختياري و پانته آ بهادري
بدورد... اما نه براي هميشه
ارسال شده توسط NEGIN | October 3, 2006 6:37 PM
ارسال شده در October 3, 2006 18:37
سلام!
اول اومدم بگم که خیلی خوبه با اين همه مشغله،وبلاگتون رو هم مي گردونيد!
دوم اينكه...نظرتون دربارهي اين چيه؟
http://kooleposhti.parsiblog.com/85498.htm
ارسال شده توسط مسافر | October 3, 2006 9:25 PM
ارسال شده در October 3, 2006 21:25
سلام
چند روز پیش سر کلاس داشتم مبحث اتم ومولکول را درس می دادم و در اوج سخنرانی ام ـ برای مقایسه اندازه اتم ـ مورچه را مثال زدم که با همه کوچکی اش از میلیونها اتم تشکیل شده .همان موقع یکی ازبچه ها گفت اجازه ..مورچه قلب هم داره؟ گفتم نه نداره وبااین جواب صدای همه شان بلند شد که پس مورچه چطوری زنده می مونه ؟ و به جای قلب چی داره و...قبل از اینکه بخواهم مورچه را تشریح کنم همان اولی با خونسردی و
تا سف گفت پس مورچه نمی تو نه عاشق بشه.؟
یکدفعه تمام کلاس شروع کردند به ابراز مخالفت وموافقت و شاهد اوردن از کارتون هایی که دیده بودند وکتابهای دا ستان و......
خلاصه دیدم فاتحه اتم خوانده است و باید کاری بکنم . گفتم پروانه هم قلب نداره.ایا پروانه نمیتونه عاشق بشه؟ همه شان تائید کردند که
می تونه ...دیگر مشکل عاشق شدن حل شده بود وبرگشتیم به درس خودمان.
واقعا بچه های امروز کجا سیر می کنند؟...
اما راستی ..اتم ها هم که قلب ندارند...
ارسال شده توسط سهراب | October 4, 2006 2:04 AM
ارسال شده در October 4, 2006 02:04
سلام آقای مهندس
ماشاءالله چشم نخورید چقدر فعالید توی یه سایت خوندم که طراح جلد کتاب هم هستید.
بعد اینکه علاوه بر مدرک مهندسی ، مثل اینکه لیسانس روزنامه نگاری هم هستید،به عکاسی هم که علاقه دارید(بعد میگن برای جوونا کار پیدا نمی شه،باید بگن علاقه پیدا نمیشه،وگرنه این همه کار)نویسندگی و روزنامه نگاری و خبرنگاری و گویندگی و..........خدا زیاد کنه.
ارسال شده توسط فاطمه قهری | October 4, 2006 4:16 AM
ارسال شده در October 4, 2006 04:16
بابا حالا ما يه چيزي گفتيم ....اينقدرها هم آدم بدي نيست.
ارسال شده توسط دلاوری | October 4, 2006 4:55 AM
ارسال شده در October 4, 2006 04:55
سلام...
خوب بود...كجا مي شه كتابتون رو پيدا كرد؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟
ارسال شده توسط ورودي 84 | October 4, 2006 6:33 AM
ارسال شده در October 4, 2006 06:33
آقای نجف زاده
باز هم سلام
راستش انتظار نداشتم به این زودی نظرات را تایید کنید. ولی خیلی خوشحالم...
چند وقتی که به دلیل مشکلات کاری نتونستم 20:30 را ببینم ولی دلم خیلی برای خبرهای جنجالی شما تنگ شده.
راستش دیشب در جمع خانواده در مورد وب سایت شما صحبت کردم. توی اون جمع هر کسی خواست تا مشکلاتش را برای شما بگم تا شاید فرجی بشه...
ولی دیدم اگه بخوام مشکلات همه را بگم اون وقت دنیای بی مشکل که صفایی نداره...
ولی یه مشکل خیلی نظر من را جلب کرد. اگه دوست داشتید روش کار کنید...
من ساکن قم هستم. توی این قم ما یه خیابون داریم به نام صفائیه...
توی این صفائیه سی تا کوچه داریم و هر کوچه هم به طول عمر این خیابون...
توی هر یک از این کوچه ها چندین و چند مؤسسه دولتی و خصوصی و نیمه دولتی و نیمه خصوصی داریم... و توی هر کدوم از این مؤسسات تعدادی از جوانان این شهر مشغول کار...
با یک حساب سر انگشتی می شه حساب کرد که تقریبا ده هزار جوان قمی در این مؤسسات مشغول کار هستن.
همه این مقدمه ها برای این بود که مشکل را بگم. و اما مشکل...
این مؤسسات که مثل قارچ همه جای قم به ویژه خیابان صفائیه وجود دارند، تنها چیزی که مهم نیست حق کارمند و...
یعنی جوان های قمی بعد از دو یا حتی سه سال بدون این که حتی بیمه بشوند و حتی حقوق درخور داشته باشند به علت مشکلات مالی مؤسسه باید غزل خداحافظی با این شغل را بخونن.
نمی دونم کاری از دست شما بر می یاد. یا اصلا علاقه ای به این جور موضوع ها دارید یا نه؟ نمی دونم می تونید با تهیه یک گزارش از این وضعیت کمکی هر چند کوچک به تغییر وضع موجود بدید یا نه و هزاران نمی دونم دیگه...
یه خواهش دارم اگه علاقه مند به این موضوع بودید و اگر فرصت این کار را داشتید با ایمیل من یا با وبلاگم با من تماس بگیرید. ولی اگر علاقه ای به این موضوع نداشتید این نظر را پاک کنید. باز هم ممنون
بهروز باشید و ماندگار
التماس دعا
ارسال شده توسط میترا | October 4, 2006 9:25 AM
ارسال شده در October 4, 2006 09:25
باهاتون قهرم
می دونید
کاش سرتون شلوغ نبود حس می کردید که ستاره دیگه براتون پیغام نمی زاره
راستی اومدید ایران ولی از پانا گزارش نگرفید راستی اگه هم گرفتید به من میشه اطلاع بدید تا ببینم
فعلا
ارسال شده توسط ستاره | October 4, 2006 9:55 AM
ارسال شده در October 4, 2006 09:55
اول اینکه مثل همیشه آدم پاشو می ذاره اینجا از خوندن کامنتات ذوق زده می شه و پیش خودش می گه : اشکال نداره ...حالا این مرد خبرنگار که اسم وبلاگشم عوض شده و مثلا کم و بیش روزانه شده تا سر ِ ماهارو شیره بماله و بگه :" بله !!! منم می نویسم ! حالا روزانه نشد ...کم و بیش روزانه می نویسم !!!!! " ننویسه هم اصلا خیالی نیست ...در عوض طرفداراش ماشالله هزار ماشالله کم نمیارن ...از زمین و زمان براش می نویسن ...تا جایی که "تلخه نارنج " توشون گم میشه !بعضیها هم مثل خودم دلشون خوشه به آپ بعدی که مثلا این آقای خبرنگار بیاد و دو کلمه دیگه بنویسه و یه هویی شونصد تا کامنت براش بذارن و تازه از کامنت ِ اول هم ازش بپرسن : پس کی دوباره می نویسی ؟؟؟؟؟ ببخشید ! آخه حواسمون نیست که این مرد خبرنگار حسابی سرش شلوغه ! حالا این وسط با این همه خستگی یه چای داغ و یه خسته نباشید ِ حسابی ...می چسبه ! پس : خسته نباشی مرد خبرنگار ...
دوم اینکه مثل همیشه آفتاب خونت مثل آفتاب وسط ِ زمستون تنبله ...حالاحالاها سرک نمی کشه بیرون تادلمون گرم شه !!! اینم اشکال نداره ...ماها صبرمون زیاده ...روی ایوبم کم می کنیم !سرت که خلوت شد بنویس تا دوباره هوای دلمون آفتابی شه !!
سومم اینکه : بیست و سی بدون کامران نجف زاده دیگه بیست و سی نیست که !!!! هست ؟؟؟؟؟
ارسال شده توسط نیلوفر ایرانی | October 4, 2006 11:23 AM
ارسال شده در October 4, 2006 11:23
سلام
منتظر نوشته هاي ديگه ايي بودم . لطفا اسم كتاب دومتون رو هم بنويسيد .
من متاسفانه از تمدن دور افتادم و تلويزيون در دسترسم نيست .لطف كنيد ما رو از نوشته هاتون محروم نكنيد. تا بعد
ارسال شده توسط ندا | October 4, 2006 2:30 PM
ارسال شده در October 4, 2006 14:30
اول...سلام
دوم...شش ماه منهای شش روزگی وبلاگتون مبارک باشه...انشاالله که تا یکسالگیش این تاتی کردنها جواب میده و خیلی خوب راه میفته
سوم...زیارت قبول!
چهارم...خسته نباشید ،خدا قوت
پنجم...خوشحالم که تنور هنوز نسبتا داغه و خیلی دیر نرسیدم!!
ششم...میگم ممکنه تو داستان دوم همین کتاب اولتون یا داستان اول جلد دوم درباره دل اون سنگ و سنگ اون یکی دل !هم بنویسید؟!
هفتم...مثل بقیه !
هشتم...در پناه حق/همیشه...پیروز باشید و پایدار
ارسال شده توسط ستایش | October 4, 2006 11:33 PM
ارسال شده در October 4, 2006 23:33
سلام
**********************یک نظر بیست وسی ای:
دکور برنامه 20:30تکراری شده،یه طرح دیگه بزارید.
***********************
در پناه حق
ارسال شده توسط فاطمه قهری | October 5, 2006 6:19 AM
ارسال شده در October 5, 2006 06:19
حالا نمي شد اين زن مثه همه زنهاي اينجور نوشته ها چادري نباشه؟!( بقيش باحال بود ولي)
ارسال شده توسط roya | October 5, 2006 12:15 PM
ارسال شده در October 5, 2006 12:15
سلام
خسته نباشید
در هوای دوست
من در هوای دوست گذشتم ز جان خویش
دل از وطن بریدم و از خاندان خویش
در شهر خویش بود مرا دوستان بسی
کردم جدا هوای تو از دوستان خویش
من داشتم به گلشن خود اشیانه ای
اواره کرد عشق توام ز اشیانه خویش
می داشتم گمان که تو با من وفا کنی
ورنه برون نمی شدم از بوستان خویش
اینم شعری از امام
موفق باشید
ارسال شده توسط ساجده | October 5, 2006 1:09 PM
ارسال شده در October 5, 2006 13:09
سلام اقای نجف زاده
امیدوارم که حالت خوب باشه.
متن باحالی بود چون درد همه مرد توش بود.
منتظر متن های بعدی شما هستیم.
ارسال شده توسط محمد رضا | October 5, 2006 1:14 PM
ارسال شده در October 5, 2006 13:14
سلام آقای خبرنگار ! عاشق ادبیات که از شدت علاقه به ادبیات مهندس شدی! داستان های شما به لطافت دوران نوجوانی اند...اما منو ارضا نمیکنه من یه دنیای دیگه میخوام دنیایی که این قدر تکراری نباشه ممنون
ارسال شده توسط fatemeh | October 5, 2006 8:48 PM
ارسال شده در October 5, 2006 20:48
سلام آقای نجف زاده چرا اینقدر دیر به دیر قلم رنجه میکنین؟
ارسال شده توسط م.ع | October 5, 2006 10:29 PM
ارسال شده در October 5, 2006 22:29
سلام اقاي نجف زاده نوشتتون جالب بود و غمگين اما حقيقت محض يك قشر از جامعه!!خوشحالم نوشته هاتون بوي مطالب كشك بعضي كتابا رو نداد ،ميخوام بگم شما كه توي گزارشاتون از خيلي جاها و خيلي چيزا ميگيد چرا چرا يه بارم نيومديد با همون لحن جذابتون از يه فاجعه بگيد ؟چرا خيلي اتفاقاتو گزارش داديد و ملتو صدا كرديد اهاي ملت چرا ساكتيد !و چرا با اون لحني كه وقتي ميخواد يه غم يه حادثه دردناكو بگه اشك تو چشه همه حلقه ميزنه يه بار نيومديد از يه حادثه توي استانمون بگيد!؟بزاريد اول خودمو معرفي كنم من حكيمه دانشجوي سال 4 روانشناسي هستم يه جايي زندگي ميكنم كه شايد هر كي بشنوه اولين چيزي كه به ذهنش مياد قاچاق و مواد مخدره اما درسته كه اينا هست نميگم نيست اما مردمش كاري به اينا نداره همون طور كه توي تهران و شهراي بزرگ اكس و خيلي چيزاي بدتر رواج داره ولي نماد همهنيست اينجام همينطور!اما اينجا يه امنيت خوب يه دولت با فكر ميخواد كهنميدونم چرا خوابن اينجا استاندارش اقا و دلسوز اما دولتمون غافل و بي فكر !اون فاجعهاي كه ميخوام بگم فاجعه تاسوكي هست نميدونم شنيديد يا نه اما بريد يه كم در موردش در بياريد و بعد مظظلوميت يه استانو بدونيد!يه عده ادم توي راه به دست اشرار كشته ميشن و يه عدم گرئگان اما ملت خاموش بود صدا و سيما حرفي نزد و جالب اينكه از اون لحظه به جاي امنيت بيشتر ادم ربايي هر روز بيشتر شد1!!!اقا نجف زاده شما بوديد چيكار ميكرديد؟؟؟؟؟؟
ارسال شده توسط حكيمه | October 5, 2006 11:00 PM
ارسال شده در October 5, 2006 23:00
جویند همه هلال و من ابرویت
گیرند همه روزه و من گیسویت
از جمله ی این دوازده ماه تمام
یک ماه مبارک است و آن هم رویت
ارسال شده توسط م.ع | October 5, 2006 11:34 PM
ارسال شده در October 5, 2006 23:34
سلام کربلایی
قبول باشه خوشحالم دیدم تو دنیای مجازی هم حضور داری دادا
راستی خیلی 20:30 نیگا نمیکنم اوایل بیشتر ولی حالا نه چون کمتر از یه بازی فوتبال 90 دقیقه ای اعصابمو خورد نمیکنه !
ولی کارت خوبه امیدوارم کارتو با بقیه مقایسه نکنی و با خودت بسنجی و استعداد های خودت.
داستانکتم خوشگل بود هرچند میشد یه ذره دیگه احساسی ترش کنی
برات ارزوی موفقیت میکنم یا علی
ارسال شده توسط امین | October 6, 2006 12:58 AM
ارسال شده در October 6, 2006 00:58
به نام یگانه
صدای بال ملائک ز دور می اید
مسافری مگر از شهر نور می اید
****
سلام ای دلنشین ترین مهمان زمین.
در این سکوت مبهم شب از پس فاصله ای به اندازه یک نامه بی جواب به نزدت امده ام تا چند لحظه در هوای حضور تو نفس بکشم.
می دانم که وجودت از خورشید روشنتر است اما نمی فهمم چرا شب ها به تو نزدیکترم .انقدر نزدیک که می توانم سر بلند کنم وبگویم دلتنگم .برای امدنت دلتنگم. سفرت طولانی شده و چشم هایم از جستجوی پیچ وخم جاده ها خسته است .
از تو خسته نیستم . هیچ کس از تو وانتظار برای تو خسته نمی شود اما درد تنهایی انقدر جانم را ازرده که تمام حرفهایم بوی گلایه می دهد.از غربت گلایه دارم .از تو گلایه دارم.به خاطر همه بال های شکسته و قدهای خمیده .به خاطر همه چشم های غبار الود و اشک های خشکیده .از تو گلایه دارم .
اخر تو صاحبخانه ای و ما همه مهمان توایم .چطور با تو ودر حضور تو این همه غریب وبی کس مانده ایم ؟
گلایه هایم را ببخش ولی از ناله های کودکان واز ارزوهای پوسیده واز اشکهای مادران به خاک نشسته به تنگ امده ام.از ناتوانی خودم شرمنده ام وغصه هایم را برای تو می نویسم.
شنیده ام وقتی می ایی که یارانی پاک داشته باشی ولی ای قاصد رهایی تو خود بهتر می دانی که خیلی وقت است پیمانه ظلم لبریز شده واین دایره رنج وگناه هر روز تکرار می شود.پس بیا .اگر می شود حالا بیا.حتی تنها بیا.
می دانم که در تقدیر همه اجداد تو حقیقت تنهایی موج می زند.می دانم که غم غربت نوح ومظلومیت ابراهیم بر دوش توست.می دانم که تو داغ ناله های زهرا وگریه های علی را بر دل داری .می دانم که تو از همه غریب تری اما بیا.
بیا تا عطر نرگس مشام همه دنیا راپر کند.بیا تا خورشید دوباره مهربان شود و دلهای پر گلایه ارزو کردن را یاد بگیرند.
بیا ای پیک سحر که صبح دیر کرده است و شب امان ما را بریده.
بیا که بی قرار تو هستیم.
(عطائی)
ارسال شده توسط سهراب | October 6, 2006 2:45 AM
ارسال شده در October 6, 2006 02:45
سلام
این مدعِان در طلبش بی خبرانند
کان را که خبر شد، خبری باز نیامد
ارسال شده توسط فاطمه قهری | October 6, 2006 6:25 AM
ارسال شده در October 6, 2006 06:25
سلام ... اون آخر آخر کامنتشونو آقای دلاوری بدجور راست گفته بودن ... خوبین؟! ...
ارسال شده توسط یکتا | October 6, 2006 12:36 PM
ارسال شده در October 6, 2006 12:36
نماز روزه هاتون قبول.من از حالا عید فطرو تبریک میگم.
عید است ودلم خانه ی ویرانه بیا
این خانه تکاندیم ز بیگانه بیا
یک ماه تمام میهمانت بودیم
یک روز به مهمانی این خانه بیا
ارسال شده توسط مرجان | October 6, 2006 3:40 PM
ارسال شده در October 6, 2006 15:40
سلام اقاي نجف زاده ميشه كمي واضحتر؟؟
ارسال شده توسط حكيمه | October 7, 2006 7:47 AM
ارسال شده در October 7, 2006 07:47
به نام آرام دلها
سلام عبادات قبول
خیلی ننر و لوس هستید . خوب از مهربونی ما حسن استفاده می کنید.خسته نشید اینقدر تند تند آپ می کنید.
یه نکته مهم: کتی که دوشنبه پوشیده بودید اصلا جالب نبود(در واقع از این بدتر نمی شد) تیپ غیر رسمی بدون کت خیلی بهتون میاد .
پاینده و با معرفت باشید.............
التماس دعا
ارسال شده توسط نمکدون | October 7, 2006 2:05 PM
ارسال شده در October 7, 2006 14:05
اگر می شه از داستان های دیگه این کتاب هم بنویسید.
برای تهیه کتاب باید سراغ کدوم انتشاراتی بریم؟
ارسال شده توسط هستی | October 7, 2006 4:51 PM
ارسال شده در October 7, 2006 16:51
میگما اسم وبلاگتو عوض کن بذار "یادداشتهای طرفداران یک مرد خبرنگار"!!!
نظر مثبتت چیه!؟!؟!؟
ارسال شده توسط sa_fateme | October 7, 2006 6:05 PM
ارسال شده در October 7, 2006 18:05
جناب آقاي نجف زاده
سلام
شما كه اينقدر زيبا مينويسيد ‘ دوست دارم مطالبي هم از مهربانترين ‘ زيباترين‘ كاملترين ‘ جذاب ترين‘ با وفاترين ‘ دلسوز ترين ‘ تو دل برو ترين انسان روي زمين بنويسي همان كه به سوشيانس‘يهوو‘ گل نرگس‘ يوسف زهرا‘ خورشيد پنهان ‘ اباصالح المهدي و . . . ميشناسيمش!
ارسال شده توسط محمد | October 8, 2006 8:55 AM
ارسال شده در October 8, 2006 08:55
چرا بی پاسخ؟؟؟
ارسال شده توسط mitra | October 8, 2006 11:29 AM
ارسال شده در October 8, 2006 11:29
پس کی میاید.؟ دلمون تنگ شده اخه!
ارسال شده توسط farzane | October 8, 2006 10:15 PM
ارسال شده در October 8, 2006 22:15
رفتین دوباره تا کامنتا به 200 برسه برگردین؟ :(
ارسال شده توسط یه 62 یی | October 9, 2006 12:23 AM
ارسال شده در October 9, 2006 00:23
سلام
لطفا یه آدرس زیر نویس اخبار 20:30بگین قرار بدند برای ارسال نامه
ارسال شده توسط فاطمه قهری | October 9, 2006 5:12 AM
ارسال شده در October 9, 2006 05:12
salam//nemidoonestam ketab ham darin // dastanetoon kheyli gashang bood
ارسال شده توسط fateme | October 9, 2006 11:47 AM
ارسال شده در October 9, 2006 11:47
به نام ارام دلها
سلام
کم کم دارم به معرفت و به اهمیتی که برامون قائلی شک می کنم.
اگه اینقدر سرت شلوغه یه نفر رو استخدام کن کامنت ها رو بخونه.
ارسال شده توسط نمکدون | October 9, 2006 2:35 PM
ارسال شده در October 9, 2006 14:35
سلام تو ام واسه خودت خوشحالی اینقدر فعال ی تو گزارشا!
ببین ویژه های ظریف مریف و خوش طعمت یه طرف . قبول . خط آزاد به قول خودت ورزشکارانه هم یه طرف . قبول اصلا 20:30 که باتو می چسبه .
اما..... دلیل نمی شه که دیگه نری سراغ اون گزارشای شیک و پر ملات و جمع و جورت!!!! میشه؟؟؟....
IIIIIIII یک اخطار کمکاری! IIIIIIIIII
خدا حافظت.
ارسال شده توسط .............. | October 9, 2006 4:26 PM
ارسال شده در October 9, 2006 16:26
چگونه مي شود به آن كسي كه مي رود اين سان
صبور سنگين سرگردان
فرمان ايست داد
چگونه مي شود به مرد گفت كه او مرده است
او هيچ گاه زنده نبوده است.
همينطوري الكي از اين شعره خوشم مي اد.....ربطي به اقاي نجف زاده نداره .
اينطوري به نظر مي اد بايد اسم اين وبلاگ رو بذاريم يادداشتهاي كامنت نويسان دلخور.
ارسال شده توسط ناشناس | October 9, 2006 6:32 PM
ارسال شده در October 9, 2006 18:32
شماروجون بچه ای که نمی دونم دارید یانه؟!بگید کتابتون رو ازکجامی شه گیرآورد؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
ارسال شده توسط چه فزقی می کنه! | October 9, 2006 9:21 PM
ارسال شده در October 9, 2006 21:21
بچه ها بیاید روی آقای نجف زاده رو کم کنبم تا این کامنتا زودتر به 200 برسههههه
ارسال شده توسط MahTab | October 9, 2006 10:48 PM
ارسال شده در October 9, 2006 22:48
باید بشه دویست و .....
ارسال شده توسط MahTab | October 9, 2006 10:51 PM
ارسال شده در October 9, 2006 22:51
به نام آرام دلها
سلام
خوشم میاد که از من بدتر ، روت کم نمی شه . اینقدر که ملت پیام گذاشتند و اینقدر که جواب ندادی دیگه دارم احساس می کنم که ما ها رو سر کار گذاشتی . بزنم به تخته انتقاد پذیر هم که هستی و .........
جدی گفته بودم که یه نفر رو استخدام کن کامنت ها رو بخونه.
یا حق ............تابعد............
ارسال شده توسط نمکدون | October 10, 2006 10:10 AM
ارسال شده در October 10, 2006 10:10
115!!!!
ارسال شده توسط MahTab | October 10, 2006 1:31 PM
ارسال شده در October 10, 2006 13:31
سلام / اتفاقي فهميدم شما هم اهل نوشتني و وبلاگ / تبريك ميگم / به خاطر همه چيز / هم به خاطر خوبيها و توانمنديهات / و هم به خاطر اين وبلاگ قشنگ و پر طرفدار / خواستم ببينم و بگذرم چون ديدم همه هرچي لازمه نوشتن / حتي بعضي ها زيادي هم نوشتن / اما ديدم به قدر حقي كه در اين گذر به گردنمه بايد يه چيزي بگم / كارمران عزيز / توي اين چرخه دنيا كم پيش مياد خداي مهربون به كسي توي سن و سال تو اينقدر فرصت بده براي كار خوب كردن و حرف خوب زدن / خوش به حالت كه اينقدر خدا بهت اطمينان كرده كه اين فرصت و داري / اما دوست من مواظب باش / همونطوري كه تا الان مواظبي ...
ياعلي
ارسال شده توسط غلامرضا | October 10, 2006 5:26 PM
ارسال شده در October 10, 2006 17:26
آقای نجف زاده ...یادداشتهای کم و بیش ماهانه تون ÷یش کش ...لااقل تو "درباره ی خودم" چیزی بنویسید...
واقعا" همه رو از خودتون ناامید کردید مرد خبرنگار...
یه کم از آقای مازیار ناظمی یاد بگیرید....فکر کنم ایشون سرشون از شما شلوغ تره...تازه استاد دانشگاه هم هستند...اما حداقلش هر روز up میکنند
ارسال شده توسط کامران | October 10, 2006 8:09 PM
ارسال شده در October 10, 2006 20:09
سلام ممنون لذت بردیم هنرمند .اگه تونستی (البته خواهش بی جا )در مورد داستانهای کوتاه منم نظر بدید به هر حال تجربه دارید کمکی میشه
مرسی.
ارسال شده توسط tayebe | October 10, 2006 10:28 PM
ارسال شده در October 10, 2006 22:28
http://www.closefreind.blogfa.com/
خوشحال میشم کمک کنید برای ارتقای سطح نویسندگان.
ارسال شده توسط tayebe | October 10, 2006 10:53 PM
ارسال شده در October 10, 2006 22:53
اقا کامران تو رو خدا تحول رو برای این همکاراتون معنی کنید.
حالم داره از این اخبار ساعت 22 شبکه سه به هم میخوره.
کم کم داره تبدیل میشه به برنامه خانواده.با اون طرح های مسخرشون جمعه
شبا شورشو در اوردن.
اگه تونستید که خوب ,ولی اگه نشد بهشون بگید از نیکبخت واحدی و محمد رضا
گلزارم گزارش بگیرن که دیگه سفرمون کامل بشه!
ارسال شده توسط vahid | October 10, 2006 11:29 PM
ارسال شده در October 10, 2006 23:29
سلام خبرنگار آينده . قرار بود برام يه هديه از کربلا بياري . مي دونم يادت رفته . ولي هيچ وقت آمار عملکرد بهمن ماهت رو شش ماه زودتر نده .
ارسال شده توسط کريمخاني | October 11, 2006 8:59 AM
ارسال شده در October 11, 2006 08:59
سلام
راستی شما استقلالید یا پرسپولیس
ارسال شده توسط ستاره | October 11, 2006 12:47 PM
ارسال شده در October 11, 2006 12:47
120 !
ارسال شده توسط انجمن گردانندگان و نظر دهندگان سایت آقای نجف زاده- MahTab | October 11, 2006 12:59 PM
ارسال شده در October 11, 2006 12:59
يادم مي افته به اون روزايي كه نجف زاده وبلاگ نداشت ببين چه خوبه . ببين چه همه دوست دارن شما بنويسين....ببين كه از بين اون همه صدا و تصوير/ مردم تشخيص دادن كه اصل و اساس گزارشهاي زيباتون از كجا آب مي خوره ....حالا نوبت پنجره هاست.....خودت مي دوني بايد مدونش كني . بايد همشونو رو ي كاغذ بياري....حسين دوربيني رو ......دندونهاي مصنوعي رو ....اون سربازه ....اون پليسا....خوابگاهاي دانشجوها رو/ نجف زاده كجايي تو را چه مي شود ..............زود بيا . باي باي.
ارسال شده توسط ناشناس | October 11, 2006 6:34 PM
ارسال شده در October 11, 2006 18:34
سلام
بازم ننوشتی
طاعاتت قبول باشه
در آینه خندیدی مارا تو صدا کردی
از شاخه تنهایی ما را تو رها کردی
ساقی
ارسال شده توسط saghi | October 11, 2006 8:30 PM
ارسال شده در October 11, 2006 20:30
SALAMO ALAYKOM
?KEIF HAL
MAN 2 COFFE NETE KHABGAHAM
AZ IN SHAHR BADAM MIAAAAAAAAAAAAAAAAAAAAAAAAD
........
SAR MIKONAM
.............
hamishe be yadetim FRATELLO......... sempre
Pass auf dich auf
ارسال شده توسط Zika SHevchenko | October 11, 2006 8:58 PM
ارسال شده در October 11, 2006 20:58
سلام و تبریک
الان خیلی اتفاقی سایت شما رو دیدم .
بر عکس بقیه من زیاد تو نوشتن موفق نیستم ولی باید بگم ایران به وجود خبرنگاری مثل شما افتخار می کنه!
خوشحالم که هنوز هم آدمای خوبی مثل شما وجود دارن.
ارسال شده توسط raeeka | October 11, 2006 10:38 PM
ارسال شده در October 11, 2006 22:38
سلام تا صاحبدلان داره بیخیال بیست و سی
ساقی
ارسال شده توسط ساقی | October 12, 2006 8:40 AM
ارسال شده در October 12, 2006 08:40
سلام
یادداشت های شما هم شده کم و بیش ماهانه نه روزانه جملتونو تصحیح کنید
همه گزارشهاتونو می بینم همش قشنگه کتاب تلخه نارنج تو شیراز گیر نمیاد
من فقط اسم این یکی رو بلد بودم . اگه میشه در همین یادداشتهای کم وبیش ماهانه داستاناتونو بنویسید
با ارزوی موفقیت
ارسال شده توسط المیرا | October 12, 2006 9:47 AM
ارسال شده در October 12, 2006 09:47
http://www.cloob.com/club.php?id=38994#&postlist&
كلوب ويژه ي خبرنگار حرفه اي ايران ( كامران نجف زاده ) .. كسي كه به طور عجيبي دوستش داريم
خوشحال ميشيم اگر عضو اين كلوب بشيد ...
ارسال شده توسط مهرداد رادان | October 12, 2006 10:06 AM
ارسال شده در October 12, 2006 10:06
دلمون تنگ شد... بیاین دیگه... :(
ارسال شده توسط یه 62 یی | October 12, 2006 1:13 PM
ارسال شده در October 12, 2006 13:13
kheiki mamnoon jomlat ghashang bood.bye
ارسال شده توسط yek nafar | October 12, 2006 2:30 PM
ارسال شده در October 12, 2006 14:30
... دوست دارم دوست های خوبی باشیم :)
ارسال شده توسط کرم دندون | October 12, 2006 10:35 PM
ارسال شده در October 12, 2006 22:35
... ارزوی سر بلندی و موفقیت همراه با صدق گفتار و رفتار برایتان دارم ...
ارسال شده توسط امید محدث | October 13, 2006 3:31 PM
ارسال شده در October 13, 2006 15:31
آقای خبر نگار تا عین دویست نفر از شما انتشاراتیه کتابتونو نپرسن شما افتخار نمیدید جواب بدید؟!اگه انقدر سرتون شلوغه که ماهی یه بار آپ می شید یه نفرو استخدام کنید این کارای خرده ریز و بی اهمیتو انجام بده!خوبه ها!اشتغال زایی هم کردید!
بابا خیلی بی انصافید!این همه آدم رو دلتنگ گذاشتید!
ارسال شده توسط سما | October 13, 2006 11:53 PM
ارسال شده در October 13, 2006 23:53
سلام ...طاعتتون قبول .
...همین
ارسال شده توسط H.Mousavi | October 14, 2006 11:52 AM
ارسال شده در October 14, 2006 11:52
سلام قبول حق باشه طاعات هممون خيلي با حال بود يه ايست برا سرعت فوق 1000... يا علي
ارسال شده توسط nasim khanoom | October 14, 2006 12:38 PM
ارسال شده در October 14, 2006 12:38
ماه به ماه تو وبلاگی . خب معلومه اینجا 2 یا 3 هزارتا ن ولی رو آنتن خب بحث میلیونهاست ! حق داری روزی 7 یا 8 دیقه وقت نکنی بیای یه حال نوشتاری به ما بدی؟ حق داری .
ارسال شده توسط ای بابا چه فرقی میکنه | October 14, 2006 1:58 PM
ارسال شده در October 14, 2006 13:58
سلام خیلی دیر به دیر می نویسی.گزارشهات خیلی جالبند.موفق باشی.
ارسال شده توسط یک نفر | October 14, 2006 3:27 PM
ارسال شده در October 14, 2006 15:27
سلام. از سوشيانس به اينجا رسيدم. نوشته ها رو كمابيش خوندم و اونهايي هم كه نخوندم..... بعدا........ لذت بردم.......... فعلا.....
ارسال شده توسط setayeshgar | October 14, 2006 6:49 PM
ارسال شده در October 14, 2006 18:49
سلام
عالی بود
باید بگم حرف نداشت
دیگه چیزی ندارم بگم
بازم میام
موفق باشید
تا بعد
ارسال شده توسط تا.........شقایق | October 14, 2006 7:39 PM
ارسال شده در October 14, 2006 19:39
سلام.خوبین؟
اولین باره میام اینجا ولی مطمئنا مشتری دائمی می شم.
داستانتونم عالی بود.ولی ما که عادت کردیم آقای نجف زاده همیشه بهترین باشن.
اسم کتابتون رو نگفتین.می شه بگین.
موفق باشین.
خدا نگهدار
پ.ن:با اجازه لینکتون می کنم
ارسال شده توسط مریم | October 14, 2006 9:15 PM
ارسال شده در October 14, 2006 21:15
مث هميشه به د ل نشست! مث هميشه يه نواي اند وه داشت!!! ممنون از گوگل عزيزم كه امشب اين وبلاگ رو واسم سرچ كرد !!! ضمنا گزار ش نفر آخر كنكور جالب بود !!!بدرووووووود
ارسال شده توسط atena | October 14, 2006 9:37 PM
ارسال شده در October 14, 2006 21:37
سلام
اگه هنوزم تو نجف هستيد براي ما هم دعا كنيد
بينهايت قشنگ و متأثر كننده بود قلم توانايي داريد براتون آرزوي سلامتي دارم.راستي منم يه وبلاگ دارم البته به زيبايي وبلاگ شما نيست ولي خوشحال مي شم اگه وقت كرديد و دوست داشتيد به منم يه سري بزنيد و نظر بديد.
موفق باشيد http://sookoteaiineha.persianblog.com/
ارسال شده توسط nazee | October 14, 2006 9:48 PM
ارسال شده در October 14, 2006 21:48
و خداوند گفت .......همانا كه من .در دلهاي شكسته هستم.
شب قدر
گاهي به آسمان نگاه كن.
ارسال شده توسط ناشناس | October 15, 2006 12:03 AM
ارسال شده در October 15, 2006 00:03
سلام كامران خان زيبا بود ... همه چيز توش بود هم غم هم سوز هم اشك هم ايهام هم تخيل .......
اما مي دونستي همه ما به نوعي توي تخيل زندگي مي كنيم...
شادزي
ارسال شده توسط تيام | October 15, 2006 1:33 AM
ارسال شده در October 15, 2006 01:33
سلام آقای نجف زاده گزارشتون عالیه
ارسال شده توسط سونیا | October 15, 2006 1:03 PM
ارسال شده در October 15, 2006 13:03
ماشالاااااااااااااااااااااااا هنوز آپدیت نکردین؟
.
ارسال شده توسط مرجان | October 15, 2006 1:33 PM
ارسال شده در October 15, 2006 13:33
پرنده ها همه زمستان به سمت جنوب پر می کشند
اما این پرنده ی عجیب به سمت شمال پرواز می کند
همین طور بال میزند نوکش به هم می خورد تلیک تلیک
سرش را از زور سرما بالا و پایین می برد
می گوید: نه! خیال نکنید برف و سرما و باد و بوران را دوست دارم!
نه! اما گاهی وقتها بد نیست
تنها پرنده ی شهر باشی.
گمونم از شل سیلور استاینه.
ارسال شده توسط مرجان | October 15, 2006 1:50 PM
ارسال شده در October 15, 2006 13:50
سلام عبادات قبول ما رو هم دعا كنيد
ارسال شده توسط حكيمه | October 15, 2006 9:13 PM
ارسال شده در October 15, 2006 21:13
ركورد خوبي است: هر ماه يك پست!
در لينك بلاگم به شما نوشته ام:
وبلاگ كامران نجف زاده؛ همان خبرنگار مشهور و محبوب سيما و البته پركار، در دنياي مجازي كه اينطور نيست!
ارسال شده توسط امضا محفوظ | October 15, 2006 11:18 PM
ارسال شده در October 15, 2006 23:18
حوصله ام سر رفت . 200
ارسال شده توسط ناشناس | October 16, 2006 12:13 AM
ارسال شده در October 16, 2006 00:13
سلام . از دیدن سایتتون خوشحال شدم. یه سرم به ما بزنی خوشحال می شم.
التماس دعا.
ارسال شده توسط ریحانه | October 16, 2006 12:49 AM
ارسال شده در October 16, 2006 00:49
سلام.
زيبا، مبهم و غمگين...
با اجازه لينكتون اضافه شد.
موفق تر باشيد.
ارسال شده توسط محدثه خسروي | October 16, 2006 7:24 AM
ارسال شده در October 16, 2006 07:24
به نام آرام دلها
سلام عبادات قبول به خصوص در شبهای قدر التماس دعا
یه پیشنهاد............هر چند که به خوندن و عملی کردنش امیدی نیست.........
به جای اینکه از نفر آخر کنکور گزارش بگیرید بیاین دانشکده ما(دانشکده حقوق دانشگاه پردیس قم) از رتبه 91 رشته انسانی( که نابیناست ) گزارش بگیرید .حتما تاثیر گذار خواهد بود.
یا حق
ارسال شده توسط نمکدون | October 16, 2006 10:39 AM
ارسال شده در October 16, 2006 10:39
به نام آرام دلها
سلام
این روزها اشکهای یواشکی دور و برمون زیاد ریخته می شه..... بیچارگی همراه همیشگی بعضی ها شده و به جاش بعضی ها اصلا انگار بویی از انسانیت نبردن...........
خیلی از مسئولان بی مسئولیت هم خودشونو زدن به اون راه و مردم رو احمق فرض کردن............
و تنها امید ما به رسیدن هر چه زودتر تنها عادل و تنها منجی است..........کاش که زودتر بیاید و به دروغ هایی که حالمان را به هم می زند پایان دهد........
راستی مرد خبرنگار، نکند تو از مسئولیت خطیرت کوتاه بیایی؟؟؟!!!
ارسال شده توسط با معرفت | October 16, 2006 10:53 AM
ارسال شده در October 16, 2006 10:53
سلام
اولين بار است باد مرا بدين جا كشانده جالب است و اميدوارم واقعا اينها نوشته هاي آقاي نجف زاده باشد
به اميد موفقيت
ارسال شده توسط yaser | October 16, 2006 1:16 PM
ارسال شده در October 16, 2006 13:16
سلام.
داستانتون مثل همه گزارشهاتون قشنگ بود.
معلومه قلم خیلی خوبی دارین.تبریک می گم.امیدوارم همیشه موفق باشید.
طاعات قبول
التماس دعا
ارسال شده توسط sama | October 16, 2006 1:32 PM
ارسال شده در October 16, 2006 13:32
سلام ...............
سلامي به وسعت همه دنيا ....... هر جا هستين شاد و پيروز و سلامت باشين .. خوشحالم بعد از اين همه مدت تونستم وبلاگ شما رو بخونم .... اصلا از اينكه دارم با شما حرف ميزنم كلي خوشحالم .... از گزارشها و خبرهاتون خيلي خوشم مياد . ......كارتون واقعا عاليه ......... از طرف همه ما نائب الزياره باشين .. سلام سبز ما رو به مولاي متقيان اميرالمومنين علي ابن ابيطالب (ع) ، ابا عبدالله الحسين سالار شهيدان ، امام موسي كاظم (ع)، امام حسن عسكري (ع) و امام جواد (ع) و قمر بني هاشم آقا ابوالفضل العباس (ع) برسونين درضمن طاعات و عباداتتون هم قبول درگاه حق . ..........حق نگهدار
ارسال شده توسط سپيده | October 16, 2006 1:38 PM
ارسال شده در October 16, 2006 13:38
سلام مطلباتون قشنگ بود همه مثل خبرهاتون زیبا ودلنشین
یادتونه اومده بودید سامان پل زمانخان را یادتونه از گزارشی که گرفته بودین خیلی خوشم اومد نمی دونید مردم سامان چقدر ذوق کردن وقتی شما تو اون خبر روی پل زمانخان دیدند همه جا حرف شما بود ولی حیف که چه زود از یاد رفتیم
ارسال شده توسط حمیده _سامان | October 16, 2006 3:00 PM
ارسال شده در October 16, 2006 15:00
سلام...این اولین داستان کتابتون قشنگ ولی غمناک بود... درضمن دلم نمیاد به خاطر گزارشهای خیلی قشنگی که تهیه می کنید و منو یه کم به اخبار علاقمند کرده ازتون تشکر نکنم...خسته نباشید و ممنون....
ارسال شده توسط aida | October 16, 2006 3:26 PM
ارسال شده در October 16, 2006 15:26
سلام كامران نجف زاده عزيز
دوستت دارم رفيق تا بعد...
ارسال شده توسط امير سنجوري | October 16, 2006 3:29 PM
ارسال شده در October 16, 2006 15:29
سلام.هیجان زده شدم از این همه نظر!!
راستی چرا "مرد" خبر نگار!!
موفق باشی که خوب می دانم و می دانند که هستی.سر بزن گاهی اگر شد!
ارسال شده توسط امید جهانشاهی | October 16, 2006 3:49 PM
ارسال شده در October 16, 2006 15:49
سلام به بهترين خبرنگار ايران خسته نباشيد.
خيلي دوست دارم نظر شما رو در مورد نوشته هام بدونم تا شما منو راهنمايي كنيد و اگه مشكلي دارن كه مطمئنم دارن با راهنمايي شما بر طرف كنم. مي دونم شما اونقدر مشغله داريد كه فرصت اينن طوركارها رو نداريد .
ارسال شده توسط nazee | October 16, 2006 4:45 PM
ارسال شده در October 16, 2006 16:45
از دیدن وبلاگتون هیجان زده شدم آقای نجف زاده!!
:)
ارسال شده توسط نوشین17 | October 16, 2006 8:13 PM
ارسال شده در October 16, 2006 20:13
افسوس که دریا با این همه آب
رودخانه با این همه آب
حتی تنگ بلور هم با این همه آب
نمی گذارند ببینیم که
ماهی ها چگونه می گریند ؟! . . .
" بیژن نجدی "
ارسال شده توسط فرشته | October 17, 2006 5:46 AM
ارسال شده در October 17, 2006 05:46
سلام
طاعات و عباداتتون قبول
ا ز اینکه یه چند وقتی براتون کامنت نگذاشته بودم حتما خوشحال شدید
امیدوارم همیشه موفق باشید
به وبلاگ من هم سر بزنید
در پناه حق
ارسال شده توسط فاطمه قهری | October 17, 2006 7:53 AM
ارسال شده در October 17, 2006 07:53
کامران ترکوندی ها با این همه پیغامی که برات گذاشتن
ارسال شده توسط آدم | October 17, 2006 9:07 AM
ارسال شده در October 17, 2006 09:07
سلام
مثل همیشه پرمغز و روان
خسته نباشید
ارسال شده توسط شقایق | October 17, 2006 2:06 PM
ارسال شده در October 17, 2006 14:06
سلام خوبيد؟من كه مردم و زنده شدم تا يك پلي براي ارتباط پيدا كنم اين همه احساس پنهان شده رو كجا داشتي و داري بابا هر خبري كه توش باشيد مي بينم بابت اين همه احساس پاك به هموطنامون ممنونم و دعا ميكنم هميشه به آرزوهات برسي و غمگين نبينمت . من هم يكي از بچه هاي شمال ايرانم و براي موفقيت بيشتر همه مردم دعا ميكنم خيلي داداشيييي.برا ما هم دعا كن.
ارسال شده توسط roya | October 17, 2006 2:26 PM
ارسال شده در October 17, 2006 14:26
سلام...نوشته هایت هم مانند گزارشاتت خوش ساخت و زیبا است
ارسال شده توسط alirezamirkhani | October 17, 2006 3:10 PM
ارسال شده در October 17, 2006 15:10
سلام
تا حالا چند تا پيام گذاشتم. قبل از اينكه افراد زيادي بدونن شما كتاب هم مينويسيد من پرسيده بودم اسم اون انتشاراتي چيه.نگفتيد. حالا كه اين همه ميدونن و مي پرسن چرا نميگيد؟؟
آقاي نجف زاده رفيق باحال به آقاي دلاوري ميگن كه نظر ميده.
راستي جديداٌ آني جمله هاتونو حفظ ميشم. مثلا اين آخريه "امشب فرشتگان براي مشايعت علي از عرش به فرش مي آيند.پس اشك چشمانت را به گوشه چارقد آنها سنجاق كن و با علي بفرست."
خانمها آقايان چرا بيشتر نمي نويسيد تا آمار به 230 به بالا برسه؟ نذر آقاي نجف زاده رو سريعتر اجابت كنيد.
بعد تازه اقاي نجف زاده شما كه قبلا جبهه خودتونو در هيچ زمينه اي مشخص نميكرديد.چي شد اين بار با ليدر پرسپوليس مصاحبه كرديد؟؟!!!!
اين طوري نصف طرفدارهاي استقلاليتون پرررررررر!
البته هركسي بخواد به خاطر اين موضوع ديگه طرفدار شما نباشد ديوانه اي بيش نيست.باباااااا پرسپوليسي ايول
راستي يك پيشنهاد يك مصاحبه با همكارتون فرشيد منافي در راديو داشته باشيد. يه خورده ناشناس مونده البته فقط يه خورده .اين گزارش به قول خودتون ميتركونه!!!!
فعلا براي امروز بسه زيادي سرتونو درد آوردم.موفق باشيد.
ارسال شده توسط شهريار | October 17, 2006 3:23 PM
ارسال شده در October 17, 2006 15:23
گاهي وقتا خيلي لجم ميگيره از خيلي چيزها... مثلا اينكه بعضي گزارشگر ها مي خوان از سبك آقاي نجف زاده تقليد كنن.تا زماني كه آقاي نجف زاده نبود همه گزارش ها خشك كسل كننده و ... حالا همه براي من اوستا شدن يكي نيست بهشون بگه آخه چرا مي خواين مثل ديگران باشيد؟؟ خوب شما هم ايده داشته باشيد..از يه چيز ديگه هم لجم ميگيره اينكه آقاي نجف زاده دير مينويسند يا نمينويسند يا جواب نظرات و سوال هايي كه خيلي ها كردند رو نميدهند...
ارسال شده توسط دوست دار دريايي | October 17, 2006 3:42 PM
ارسال شده در October 17, 2006 15:42
سایت خوب و جونداری دارین آقای نجف زاده علاقتون یه داستان نویسی و ادبیات هم از نحوه گزارش گیریتان پیدا است پر حرارت موفق تر باشین
ارسال شده توسط sahar | October 17, 2006 5:43 PM
ارسال شده در October 17, 2006 17:43
سلام
طاعاتت قبول ما رو که دعا کردی راستی خیلی دلم می خواد برم کربلا برام دعا کن و هر کسی که اینو می خونه
داداش برام دعا کن
ارسال شده توسط saghi | October 17, 2006 6:35 PM
ارسال شده در October 17, 2006 18:35
در صميميت سيال فضا .
خش خشي مي شنوي
كودكي مي بيني .
رفته از كاج بلندي بالا .......
نجف زاده خيلي وقته يه گزارشي كه آدم دلش مي خواد نساخته .
اما هنوز همه مي آن و توي اين وبلاگ يادداشت مي نويسن.
يه وقتايي دلم مي خواد بهش بگم......
خبرنگار گمشده من كجاست. ؟
ارسال شده توسط ناشناس | October 17, 2006 9:34 PM
ارسال شده در October 17, 2006 21:34
چون دست هزار زخمی در خشم سرخ خویش
آن خاک زیر و رو شده را می گریستند
آرامگاه واژه پوچی است
وقتی که رفتگان
در تنگنای خاک هم آسوده نیستند
ساقی
ارسال شده توسط saghi | October 17, 2006 11:05 PM
ارسال شده در October 17, 2006 23:05
اول اینکه سلام. طاعات و عباداتتون قبول باشه. دوم: می خواستم نظرات مردمو بخونم ولی اونقدر زیاد بود که از رو رفتم. سوم: آقا این شهرت چه کارا که با آدم نمی کنه. براتون دعا می کنم.
ارسال شده توسط napeida | October 18, 2006 1:13 AM
ارسال شده در October 18, 2006 01:13
من بر خلاف عشاقي كه در بالا نظر دادن، نه از خودت خوشم مياد، نه از نوشتههات.از خودت خوشم نمياد چون هر وقت هر جا با هر سمتي ظاهر ميشي سرتاپا غروري و خيلي اصرار داري بقيه رو ريز ببيني و يه سري صفات اخلاقي از اين دست... از نوشتنت خوشم نمياد چون خودم يه جورايي اهل قلمم و فرق قلم خوب و قلم بد رو از هم ميفهمم. در ضمن كتاب چاپ كردن هم فقط سرمايه ميخواد اينو خيليا ميدونن...
در مورد وبلاگ نوشتنت و توجهي كه به طرفدارات ميكني هم چيزي ندارم بگم جز اينكه پيشنهاد ميكنم براي يادگيري هم كه شده يه سر به وبلاگ رئيس جمهور بزني...كسي كه از همه ما مشغله بيشتري داره ولي سر وعدهاي كه با ساخت وبلاگ به مردمش داده مونده...(حالا براي بقيه مشغله رو بهونه كن...)
به هر حال مشغله زياد يا هر بهونه ديگهاي، اثبات همون ويژگي اخلاقيت كه اول گفتم
اينهمه انتقاد كردم يك ويژگي مثبت رو هم بگم: بيست و سي با همه تيمش به خاطر متفاوت بودنش قابل تحسينه و همچنين گزارشهاي تو...
به اميد سازنده بودن انتقاداتم
ارسال شده توسط منتقد | October 18, 2006 2:21 AM
ارسال شده در October 18, 2006 02:21
سلام-این حرفه ی خبرنگاری با اینکه شاید نتونی خیلی از غمها رو برای مردم بازگو کنی یا نتونی تحملشون کنی اما یه شیرینی هایی داره مگه نه؟(البته خیلی زیاده این شیرینی ها مواظب باشید دیابت نگیرید)
خوش به حالتون که همه مسوولین رو ازنزدیک میبینین مگه نه؟)
ارسال شده توسط فاطمه قهری | October 18, 2006 5:45 AM
ارسال شده در October 18, 2006 05:45
salam. man kheyli lezat bordam. khoshhalam ke ba webe shoma ashna shodam. khoshhal misham be sar zamine man sari bezanid. shomakheyli doost dashtani hastid. felan babay
ارسال شده توسط zanboorekachal | October 18, 2006 3:00 PM
ارسال شده در October 18, 2006 15:00
سلام
متشکرم
و باز هم این قلم روان را تحسین میکنم
به امید رسیدن به همه آرزوهای سبزتان
"دلم گرفته از این روزها دلم تنگ است
میان ما و رسیدن هزار فرسنگ است..."
ارسال شده توسط شقایق | October 18, 2006 4:09 PM
ارسال شده در October 18, 2006 16:09
در خانه ی ما ز خوردنی چیزی نیست
ای روزه برو ورنه تو را خواهم خورد
-------------------------------------------
خیلی خوشحال شدم که به وبلاگت اومدم اگر خواستی بیا و منو چوب کاری کن
--------------------------------------------------------------------------------------------------
یا علی
ارسال شده توسط majid salehi | October 18, 2006 4:59 PM
ارسال شده در October 18, 2006 16:59
قبول باشه
در شبهای قدر به یاد ما هم بودی یا نه؟
منکه تو نجف وقتی داشیم روی پشت بام حرم حضرت علی (ع) عکاسی میکردم به یاد همه دوستان بودم.
به من هم سر بزن.
http://www.picnews.blogfa.com/
ارسال شده توسط amir hesami | October 18, 2006 5:01 PM
ارسال شده در October 18, 2006 17:01
موفق باشی!خیلی دوست داریم.شما طریقه نوین خبرنگاری رو توایران راه انداختی.
ارسال شده توسط مهدی اسماعیل پور | October 19, 2006 5:49 AM
ارسال شده در October 19, 2006 05:49
هر وقت اينجا مي آم با يه نكته جالب روبرو مي شم. اما يه چيزي رو خيلي وقته دوست دارم بگم.
تو اين همه پيغام همه يا خيليا .....به خاطر شهرت يه خبرنگار دارن بهش تبريك مي گن. نمي دونم .شايد ته دل خيليا كه اينا رو مي نويسن. يه جورايي يه تحسين . يا يه رشك با شه .يه تعجب يا حتي يه تبريك ساده .
آدماي مشهور ديگه رو نمي دونم كه چطوري اين پروسه رو طي مي كنن. مي گن مثلا تو سينما . بعضي بازيگرا پول مي دن مي آن. مثلا گلزار و شنيدم با پول اومده . يا خيلياي ديگه.
خيليا هم حسابي زحمت مي كشن كه معروف بشن. شايدم بالاخره زحمتاشون به نتيجه مي رسن. اما در مورد نجف زاده مي دونم كه اين يه اتفاق بود . همين. نه زحمتي نه پولي. نه بدو بدويي.
يه اتفاق كه البته من اسمشو نمي ذارم شهرت. چون اصلا به شهرت اعتقادي ندارم . فكر مي كنم هممون بايد از اين اشتباه بياييم بيرون اين برادر خوب ما كه به قول شاعر لحن آب و زمين را چه خوب مي فهمد . مشهور نيست. محبوبيت داره و خوشحالم كه اين يكي رو ديگه با پول نمي شه خريد .
يه مثلي هست كه مي گه .....اگه مي خواي نويسنده خوبي باشي . اول از همه بايد آدم خوبي باشه .و من انگار . شك ندارم.
ارسال شده توسط ناشناس | October 19, 2006 12:26 PM
ارسال شده در October 19, 2006 12:26
سلام
من به افطاری دانشجویان همراه با رهبری دعوت شده بودم. اما نتوانستم بروم. چه قدر قشنگ برام تصویر کردین. گزارشی خوب و کامل و جذاب مثل همیشه!
ارسال شده توسط زیبا | October 19, 2006 2:01 PM
ارسال شده در October 19, 2006 14:01
سلام.
ملت ایران و بینندگان این سایت
روز قدس امسال کلی حساس تر از همیشه س
یادتون نره...........don default
impressed everybody who is a person, WE ARE ALL HUMAN.......... it isnot a emotional problem only.......... human rights is a legend.......... we sometimes cry but our tears aren't useful.......... we know the story and their own mistakes, but ENOUGH.......... participate in the demonstration on friday.......... it doesnot suffice ,but this little action is better than silence , so DONT DEFAULT please.......... if u wanna relieve yourself, if u wanna defend all oppresseds all over the world, if u like peace, if u dislike contemp.......go and set fire those disgusting flags. GO _______ http://passenger.iblog.com/post/497/1544 / LET'S GO
ارسال شده توسط زیکا شوچنکو | October 19, 2006 2:49 PM
ارسال شده در October 19, 2006 14:49
یا صاحب الزمان
تو را طبیب دل بیماران می نامند
پس کجایی که قلب زخمی مسلمانان خونین است؟
ارسال شده توسط سهراب | October 19, 2006 4:13 PM
ارسال شده در October 19, 2006 16:13
be nazar man saret dard mikone vase in gozaresha. akhe fekreshoo mikoni? bazam be man sar bezan akhe man yeki az tarafdaraye too00petam. ejaze nemidam kasi dar moredet harf bezane. khob man sareto dard avordam. montazeret hastam. rasti man az zanboor kheyli mitarsam vase hamin esme webam zanbooooore. babay
ارسال شده توسط zanboorekachal | October 19, 2006 10:12 PM
ارسال شده در October 19, 2006 22:12
اوه متاسفانه یک چیزهایی ننوشتم همش پرید دوباره باید بنویسم اینم از عاقبت کپی نکردن
کامران چرا بروز نمیکنی باور کن هم بچه ها هم من همونطور که گزارشهاتو دوست دارمی منتظر نوشتهات هستیم پس یک وقتی واسه بروز کردن بذار
راستی افهمی رو نمیدونم میشناسی یا نه میگفت با شما دوسته میگفتش شما یک رمان دارید راسته اسم رمانت چیه؟
ارسال شده توسط sara | October 19, 2006 11:53 PM
ارسال شده در October 19, 2006 23:53
هوالشهید
سلام
خسته نباشید
طاعات و عبادات قبول
ای ول ... سایتتون جلبه اما روزنوشت فکر نکنم معناش اینی باشه که اینجا می بینیم ها!
کتاب اول چه حسی داره؟ ان شاالله حس کتاب هزارم رو هم تجربه کنین.
موفق باشید
یاحق
ارسال شده توسط یاکریم | October 20, 2006 12:02 AM
ارسال شده در October 20, 2006 00:02
همه فهمیدن شما منتظرین کامنتا به دویست برسه بعد آپ کنین :دی
عزممونو جزم کنیم تا دویست بشن؟
کاش میدونستین دلمون براتون تنگ میشه :(
ارسال شده توسط یه 62 یی | October 20, 2006 12:16 AM
ارسال شده در October 20, 2006 00:16
سلام
میشه تو وبلاگم بیایی و بعد اشکالهایم رو بگیری اصلا نمیخوام بگی خوبه بگو بده اشکالت اینه اون کارو بکن اینکارو بکن شاید به حرفت گوش دادم
ارسال شده توسط sara | October 20, 2006 1:02 AM
ارسال شده در October 20, 2006 01:02
سلام....
سوژه داستان خیلی تکراری شده...این مدلی زیاد خوندم...
خودمونیم چشم نخوری ماهی،سالی یه بار دستی به کیبورد میبری وآپی میکنی واین خیل منتظر رو از چشم انتظاری در میاری ها....
بابت اجرای خوب وگزارشها وخبرهای فوق العادتون واقعا بهتون تبریک میگم،...
ازوقتی شما گزارشاتون گرفت همه گزراشگرها واخبارگوها حالت چهره،لحن صدا وخلاصه همه چیزشون رو ازشما کپی گرفتن،و واقعا هم نچسب هستن....
خودتو عشقه رفیق...
موفق باشی
ارسال شده توسط گارسیا | October 20, 2006 6:00 AM
ارسال شده در October 20, 2006 06:00
سلام آقاي نجف زاده بي وفا كه حتي يه سر نزديد...بابا ما با هم همكاريم...
اما خب مي دونم كه شما سرتون شلوغه و درك مي كنم..
چون اين مدت خيلي اذيت شدم....دنبال خبر بودن و خبرنگاري كار سختيه...
اميدوارم موفق باشيد و خداحافظ
ارسال شده توسط زهراناظمي | October 20, 2006 1:56 PM
ارسال شده در October 20, 2006 13:56
سلام آقاي نجف زاده ..خسته نباشيد..
طاعات و عباداتتون قبول...
اميدوارم هميشه شاد باشيد...
خدانگهدار
ارسال شده توسط زهراناظمی | October 20, 2006 4:28 PM
ارسال شده در October 20, 2006 16:28
194!! 6 ta dige monde Mr.najaf zade
ارسال شده توسط MahTab | October 20, 2006 7:47 PM
ارسال شده در October 20, 2006 19:47
سلام. ..
نماز و روزه هاتون قبول ....
دیگه کم کم باید عید رو تبریک بگیم..
قبلا برای این پست نظر گذاشته بودم ولی فکر کنم ارسال نشده ...
ماشاالله هواداراتونم اونقدر زیادن که نمی تونم دنبال نظرم بگردم .....
میدونم خواهش زیادیه ولی دوست دارم لاگم رو ببینید ...
آخه من دانشجوی علوم ارتباطات هستم ...
مهرت پایدار
سارا
28/مهر/85
ارسال شده توسط سطرهای پنهانی | October 20, 2006 9:24 PM
ارسال شده در October 20, 2006 21:24
سلام ... دلم تنگ خواندن و شنیدنتان بود که نیستید حضرت خبرنگار ... نیستید ... همین ...
ارسال شده توسط یکتا | October 20, 2006 11:16 PM
ارسال شده در October 20, 2006 23:16
کاش آخرش اینطوری نبود. اوایلش جذبم کرد اما آخرش توی ذوقم خورد. یه جورایی تکراری بود. رقت خواننده رو میخوای جلب کنی؟
اوه.... خوشبهحالت. چقدر کامنت داری:)
ارسال شده توسط زيتون | October 21, 2006 1:34 AM
ارسال شده در October 21, 2006 01:34
به نام آرام دلها
سلام
می بینم که سانسور تو کارت نیست (البته در مورد من) و امیدوارم این به معنی بی اهمیتی نسبت به نظرات نباشه.
اگه دوست داری کم کم واسه عید خودتو آماده کن که آپ کنی ............ هر چند که چشمم آب نمی خوره...............
یا حق
ارسال شده توسط با معرفت | October 21, 2006 1:56 PM
ارسال شده در October 21, 2006 13:56
سلام ببخشید یه سوال !
شما چقدر زیاد آپ دیت میکنین ؟ موندم چه جوری وقت داری .
پیش خودمون باشه .. یکم سیاست داشته باش . بابا یه کم با کلاس باش هرروز که نمیشه با ما بیای صحبت کنی؟ یه آدم مشهور و صدالبته محبوب باید کلاس داشته باشه. دیگه زمونه احترام گذاشتن و خوش قول بودن به سر اومده!
بگم چه کار کنی ؟ هر 3یا 4 ماه یک بار بیا یک نیم وجب چیزی بنویس بهت قول میدم 200 تا 200 تا برات کامنت بذارن!!!
از انجمن منتقدین وبلاگ
ارسال شده توسط !.......................... | October 21, 2006 3:35 PM
ارسال شده در October 21, 2006 15:35
چه انتظار عظیمی نشسته در دل ما
همیشه منتظریمو کسی نمی آ ید ...
ارسال شده توسط ترانه ی تنهایی | October 21, 2006 4:23 PM
ارسال شده در October 21, 2006 16:23
آقای نجف زاده اگه وقت ندارید آپ کنید به یکی بسپارید بیاد و براتون آپ کنه
بای با ی
ارسال شده توسط مهتاب | October 21, 2006 8:15 PM
ارسال شده در October 21, 2006 20:15
سلام آقا کامران
تلخه نارنج رو کم و بیش همه ش رو خوندم
داستان اولش انقدر بهم تاثیر گذاشت که نتیجه ش شد این غزل:
یک چادر سیاه یک راه آشنا ****تنهاست می رود هر هفته جمعه ها
درد دل و غم یک عمر بی کسی****آخر تو گوش کن ای مرد با خدا
غیرت نمی کشی این است زندگی****اهل و عیال خود وا داده تا کجا
زخم زبان زدن از مردم سیاه****می ریزد این دلم از ترس افترا
میدان زندگی تخریب می کند****گویی شکسته ام در چنگ انحنا
ساکت نشسته ای حرفی نمی زنی****باشد حساب ما با صاحب سزا
********
یک بغض کهنه و اشکی به گونه اش****یک سنگ قبری و یک مرد بی صدا
اگه نظری داشتی منت برما گذاشتی
فعلا خدا عاقبتمون رو بخیر کنه تا بعد
ارسال شده توسط سجاد نظری | October 22, 2006 1:25 AM
ارسال شده در October 22, 2006 01:25
سلام.جالب بود.امیدوارم برنامه های تلویزیونیتان بهتر و هتر هم بشود.شاد باشید
ارسال شده توسط سفرنامه دور دنیا | October 22, 2006 10:16 AM
ارسال شده در October 22, 2006 10:16
سلام از شما ممنونيم
ارسال شده توسط فائزه | October 22, 2006 12:09 PM
ارسال شده در October 22, 2006 12:09
سلام . چرا نمی نویسی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
ارسال شده توسط Ghadeer Nabizade | October 22, 2006 12:57 PM
ارسال شده در October 22, 2006 12:57
سلام
صمیمانه سپاسگزارم امیدوارم شما در گسترش فرهنگ موفق و پیروز باشید.
ارسال شده توسط محمد امامی | October 22, 2006 1:19 PM
ارسال شده در October 22, 2006 13:19
عالی!مثل تمام گزارشهاتون به ما هم سری بزنید.
ارسال شده توسط لیلی | October 22, 2006 3:04 PM
ارسال شده در October 22, 2006 15:04
سلام
داستان قشنگی بود.
فکر می کنم این داستانهای کوتاه توی این دوره و زمونه که فکر آدما زیادی مشغوله ، خیلی به درد می خورن.
موفق باشین.
ارسال شده توسط farnaz | October 22, 2006 4:47 PM
ارسال شده در October 22, 2006 16:47
چشمامون چپ شد به خدا...............
ارسال شده توسط ناشناس | October 22, 2006 5:17 PM
ارسال شده در October 22, 2006 17:17
با جون مادرتون بنويسيد. تازه شده 206تا... مگه نميدونيد تا دويست و خرده اي نشه نمينويسه؟؟؟ با مال خودم شد 207 تا.يكي هم يكيه. بابا بنويسيييييييييد.
آقاي نجف زاده ديگه داريد اعصاب منو به هم ميريزيد. بابا جون 2 خط فقط 2خط بنويس قال قضيه رو بكن...
ارسال شده توسط شهريار | October 22, 2006 7:15 PM
ارسال شده در October 22, 2006 19:15
کامنت ها به دویست هم رسیده اند
ما همچنان در انتظار نوشتن نشسته ایم
************
گزارشاتون خیلی خیلی زیباست
پیشاپیش عید فطر را به شما تبریک می گویم
موفق باشید مثل همیشه
در پناه حق
ارسال شده توسط ناشناس | October 22, 2006 8:00 PM
ارسال شده در October 22, 2006 20:00
سلام
چقدر دپرس بودین از اینکه نتونسته بودید خون بدید جریان چی بود؟
خدا قبول کنه
ارسال شده توسط فاطمه قهری | October 22, 2006 10:55 PM
ارسال شده در October 22, 2006 22:55
سلام موفق باشين و تندرست....
ارسال شده توسط فائزه | October 22, 2006 11:00 PM
ارسال شده در October 22, 2006 23:00
سلام خبرنگار عزیز:عیدت مبارک
ارسال شده توسط H.Mousavi | October 23, 2006 5:54 AM
ارسال شده در October 23, 2006 05:54
سلام آقاي نجف زاده گل
اولا خيلي لذت ميبرم از گزارشات
دوما اسم كتابتم ميگي تو وبلاگت دوست دارم بخونمش
شادزي
ارسال شده توسط sara | November 1, 2006 1:38 PM
ارسال شده در November 1, 2006 13:38
سلام.اميدوارم حال شما وهمه دوستداراتون خوب باشه.از داستانتون خوشم اومد.شما رو هم دوست دارم به خاطر شجاعتتون..خيلي دلم ميخواد يكي پيدا بشه منو با دنياي نجف زاده بيشتر آشنا كنه. ممنونم
ارسال شده توسط فائزه | November 4, 2006 12:55 AM
ارسال شده در November 4, 2006 00:55
ای ول..خیلی توپ بود............
ولی چه خنک گفتین گل...............
خواهرم از بس بلند گفت بیا بیا نجف زاده مهمونامون از جا پریدن.......خیلی سه بود.........خیلی قشنگ بود......بابا استعداد های نهفته رو زود زود شکوفا کنید...
امشب باز توی دور بودین.هم اجرا هم گزارش...خشته نباشید
راستی استقلالی اید یا پرسپولیسی؟
من که استقلالی ام دپرس شدم(الکی)
در پناه حق
ارسال شده توسط فاطمه قهری | November 4, 2006 10:31 PM
ارسال شده در November 4, 2006 22:31
سلام.چطوري عزيزم اگه ميشه از بيوگرافي كارت برامون بنويس و بگو چجوري خبرنگار شدي؟ ايا دوست داري شغلتو؟ ممنونم خداحافظ
ارسال شده توسط مطهره | November 5, 2006 11:22 AM
ارسال شده در November 5, 2006 11:22
از این جور صحنه ها زیاد دیدم. این جور وقتا آدم امید داره که یه دعا از اون دنیا تمام مشکلاتش رو حل کنه. ولی سخت تر وقتیه که دوتا کبوتر چشم تو چشم هم مجبور بشن بشینن و خرابی آشیون و پرریختن جوجه هاشون رو تماشا کنن...
ارسال شده توسط شاهد | November 5, 2006 11:24 AM
ارسال شده در November 5, 2006 11:24
سلام
مثل همه خبراتون، ساده اما جذاب و گویای حقیقت.
موفق باشید و سلامت.
ارسال شده توسط زهرا | November 5, 2006 1:37 PM
ارسال شده در November 5, 2006 13:37
به نام آرام دلها
سلام
فقط می خوام بگم خیلی ضد حالی...............
ارسال شده توسط بامعرفت | November 6, 2006 2:54 PM
ارسال شده در November 6, 2006 14:54
سلام
قشنگ بود من نمی دونستم کتاب هم داری دوست دارم بیشتر از کتابهایی که نوشتی بدونم.
ارسال شده توسط pardis | November 8, 2006 11:28 AM
ارسال شده در November 8, 2006 11:28
واقعا از معدود خبرنگارانی هستید که در کارتون بسیار خبره اید.
----------------
آوای خیال - http://www.avayekhial.com
ارسال شده توسط محمد جاوید | November 10, 2006 7:23 AM
ارسال شده در November 10, 2006 07:23
سلام آقا كامران
كتابتون از كدوم انتشاراته؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
به اميد اينكه بخونيمش....
ارسال شده توسط مائده | November 11, 2006 6:44 PM
ارسال شده در November 11, 2006 18:44
kheyli bi ensaf man khodkhahi
ارسال شده توسط mahnaz | November 12, 2006 6:30 PM
ارسال شده در November 12, 2006 18:30
سلام
قبلا هم براتون پيام گذاشته بودم دلم مي خواهد بيشتر در مورد كتاباتون بدانم راستي من يك وبلاگ نويسم اگر دوست داريد سري به آن بزنيد( اگر وقتتان اجازه مي دهد) منتظرم
دلم مي خواهد يك چيزي بهتون بگم ولي مي گذارم وقتي بيشتر با هم آشنا شديم
فعلا خدانگهدار
ارسال شده توسط pardis | November 12, 2006 8:12 PM
ارسال شده در November 12, 2006 20:12
سلام خبرنگار خوب كشور عزيز ايران
خيلي برام جالب بود كه خبرنگار مردمي هم يه همچين وبي داره
اون موقع كه اومده بودي شهركرد كه از سفر احمدي نژاد گزارش بدي .........خيلي دلم ميخواست از نزديك ببينمت اما نشد....ما هم يه وبلاگي داريم گرچه به وب شما نميرسه اما خوب بدك نيست .برام يه ميل بزن خوشحال ميشم هر چند ميدونم كه سر ت شلوغه و وقت نداري...........ببخشيد اگه خودموني حرف زدم ولي به زبون خودت گفتم كه تو اخبار 20:30ميگي
يا حق وخدانگهدار
ارسال شده توسط جواد بابايي دهكردي | November 17, 2006 9:07 PM
ارسال شده در November 17, 2006 21:07
خیلی خوب و زیباو لطیف و ..................... بود . امیدوارم هرچه زودتر بتونم این کتاب را بخرم .
ارسال شده توسط pardis | November 19, 2006 9:32 PM
ارسال شده در November 19, 2006 21:32
آقاي نجف زاده...
سلام و واقعا خسته نباشيد....
شما از معدود خبرنگارايي هستين كه واقعا خبراهاشون به دل آدم ميشينه.....
اميدوارم در باقي امور زندگيتون هم موفق باشيد...
كاش در مورد كتابهاتون اطلاعات بيشتري در اختيار خواننده هاي وبلاگتون قرار بدين...
با اجازه لينك وبلاگتون رو توي وبلاگم ميزارم...
خوشحال ميشم سري هم به كلبه درويشي من بزنيد و نظر و انتقادتون رو برام بنويسيد....
يا حق....
ارسال شده توسط ازاده | November 27, 2006 2:50 PM
ارسال شده در November 27, 2006 14:50
سلام اقاي نجف زاده خسته نباشيد
اميدوارم كه هميشه در هر كجا هستين زير سايه پروردگار والطاف پدر و مادرت باشي. از اعتماد به نفس شما و اراده وپشتكار شما خيلي خوشم ميآيد اميدوارم كه در هر كجا هستين موفق و پيروز باشين دست علي هم يارتون.
و اميدوارم كه توكل به خداوند را هم هيچ وقت فراموش نكني.
ارسال شده توسط zahra | November 28, 2006 10:42 AM
ارسال شده در November 28, 2006 10:42
آقای نجف زاده به خاطر گزارش های جالب از شما و دیگر همکاران شما تشکر میکنم
من یک دانش آموز وبلاگ نویس هستم اگر وقت کردید به وبلاگ من سر بزنید
گزارشی هم در باره وبلاگنویسها و اینترنت بیازید
منتظر شما تو بلاگ
ضمنا دوستون داریم
ارسال شده توسط احمد | November 28, 2006 11:22 AM
ارسال شده در November 28, 2006 11:22
خیلی باحالی
خبرنگارایی مثل شما کم گیر میان
ارسال شده توسط hossein | November 28, 2006 2:17 PM
ارسال شده در November 28, 2006 14:17
خیلی قشنگ بود.بازم از داستانهای خودت بنویس
ارسال شده توسط حمید | November 29, 2006 2:45 PM
ارسال شده در November 29, 2006 14:45
سلام با این که بعد از این همه مدت تازه نظر میدم یه جورایی فکر می کنم دیگه کسی نمی خوونه اما جدا خیلی لطیف بود و خیلی به دل می نشست لحن اون زن حکایت از بد بختی هاییه که کشیده و آدمایی که اینجوری نباشن کم پیدا میشن اگر دستم رسد بر چرخ گردون/از او پرسم که این چون است و آن چون و دلم از این می گیره نذونسته ادعای درک کردن می کنن..........
ارسال شده توسط ترنم باران | November 30, 2006 6:51 PM
ارسال شده در November 30, 2006 18:51
سلام آقاي نجف زاده خيلي خوشحالم كه وبلاگ شما را پيدا كردم
گزارش هاتون عاليه . اميدوارم هميشه موفق باشيد
ارسال شده توسط ستاره پنج پر | December 1, 2006 6:12 PM
ارسال شده در December 1, 2006 18:12
سلام چطور میشه با یه مرده دعوا کرد اخه اولش گفتیدبازباهم دعواشون شده بود
ارسال شده توسط موژان | December 7, 2006 1:21 PM
ارسال شده در December 7, 2006 13:21
یعنی تو قبرستون با هم دعوامیکردن یا اون آقا سنگ تراش بوده؟؟؟؟؟؟؟؟؟/
ارسال شده توسط به کسی مربوط نیست من کی هستم | December 7, 2006 1:23 PM
ارسال شده در December 7, 2006 13:23
www.mehrabbeigi.blogfa.com
سلام
من محراب بیگی هستم
اگه دوست داری یه سر به من بزن چون یکی دو تا داستان مثل داستان تو نوشتم.
برام خیلی جالب بود که این داستان ها شبیه هم هستند.
www.mehrabbeigi.blogfa.com
از بلاگت خوشم اومد شاد و موفق باشی
اگه دوست داری بیا لینک هم دیگه بذاریم
نکته جالب تر اینکه من سالهاست روی نقوش سنگ قبر های ایرانی تحقیق می کنم.
ارسال شده توسط محراب | December 9, 2006 4:36 PM
ارسال شده در December 9, 2006 16:36
ای کاش همه ی آدمای دنیا مثه شما بودن جناب نجف زاده. حسود نیستم ولی
بهتون حسودیم میشه ...............به این همه احساسات ومهربونی.
ارسال شده توسط من | December 19, 2006 3:40 PM
ارسال شده در December 19, 2006 15:40
گفتم که کاش همه ی آدمای دنیا مثل شما بودن بعدش هم گفتم حسود نیستم ولی به شما حسودیم می شه به این همه احساسات ومهربونی
ارسال شده توسط من | December 19, 2006 3:46 PM
ارسال شده در December 19, 2006 15:46
بسم رب الشهدا
سلام آقای نجف زاده .
وبلاگ جالبی دارید. خسته نباشید.
در مورد داستان کوتاهِکوتاهی که نوشته بودید بگم اگه کتابتون با همچین داستان جالبی شروع بشه پس آخرش حرف نداره . داستانتون به من که چسبید.
مخصوصا توی این هوای سرد که قطره های اشک هم قبل از رسیدن به زمین یخ میزنن.
یا علی
ارسال شده توسط عدالتجو | December 23, 2006 9:32 PM
ارسال شده در December 23, 2006 21:32
به نام خدايي كه انسان را آزاد و آزاده و عدالت دوست آفريد.
سلام و صلوات خداوند بر انسان هاي آزاده و عدالتخواه دنيا
با عرض سلام خدمت جناب آقاي كامران نجف زاده عزيز؛
ما جمعي هستيم متشكل از نزديك يك هزار نفر جوانان دانشجو، دانش آموز ، بسيجيان، فرهنگيان، طلاب علوم اسلامي، خانواده هاي شهدا، در شهرستان هاي شهرضا، سميرم، كاشان، تهران و اصفهان و منطقه پادنا كه در قالب هيئتي به نام ياران مهدي(جلسه اباصالح المهدي) شهرستان شهرضا يازده سال بود كه به فعاليت هاي فرهنگي، علمي، مذهبي و انقلابي ماقدام كرده بوديم و اين فعاليت و حركت الهي ما كه هدفي جز نشر معارف قرآني، انسان سازي و ادامه راه امام، مقام رهبري و شهدا نداشته و ندارد، با رهنمودها، هدايت ها و مباحث علمي، اخلاقي و قرآني معلّمي فرزانه و استادي گرانقدر، اهل جبهه و همرزم شهدا، و معتقد به آرمان هاي انقلاب و مقام ولايت به نام استاد سيد داوود موسوي شكل گرفته است و در طول اين مدت بارها مورد تحسين و تأئيد بسياري از علماي بزرگوار و مسئولين قرار گرفته، تا جايي كه صدها نفر از علاقه مندان به علوم الهي از اقشار مختلف و از اطراف و اكناف ايران پهناور، همه هفته گرد هم آمده و در قالب جلسه اباصالح المهدي(هيئت ياران مهدي) (عجل الله تعالي فرجه الشريف) شهرضا از مباحث ايشان استفاده مي نمودند، اما متأسفانه همين شور و اشتياق و ازدياد جمعيت و ارائه مباحث تطبيقي علوم جديد با مباني قرآني و اسلامي از يك سو و كوتاه فكري و كينه توزي برخي افراد متحجر، مغرض و حسود كه دست به توطئه چيني زده و با دروغ و تهمت و فريب، سعي در تخريب شخصيت ايشان نزد افراد مؤثر دارند از سوي ديگر، منجر به صدور حكمي ناعادلانه، غيابي و بدون محكمه و قاضي و بدور از هرگونه دليل و مدرك توسط برخي از مسئولين وقت شهرستان شهرضا گرديده است كه اين عمل باعث تشويش اذهان عمومي و جوسازي هاي منفي عليه شخصيت ايشان و اعضاي هيئت مذكور گرديده است، تا جايي كه حتي براي اين گروه جوان مومن و ولايي و انقلابي شوراي تأمين شهر تشكيل شده و تصويب كرده اند كه ما از هرگونه فعاليت فرهنگي، تجمع قانوني و حتي مكاتبه و نامه نگاري به مسئولان ذيربط نيز محروم هستيم و ....
اينك درخواست اين جوانان مومن و انقلابي و خانواده هاي ايشان از جنابعالي كه سابقه درخشاني در به تصوير كشيدن و انتشار فرياد دادخواهي مظلومان و شجاعت در اين زمينه داريد، اين است كه براي حل و فصل اين جريان، كه نزديك چند ماه است انديشه و انرژي و زمان همه ما را صرف نموده است، اقدام نمائيد و شخصاً (يا يكي از همكارانتان) در سفر ي به استان اصفهان و شهر ما اين موضوع را پيگيري نمائيد تا فرياد دادخواهي اين جمع مظلوم به گوش مسئولين و افراد آزاده اي كه دغدغه اي جز دين خدا و برقراري عدالت و هدايت جوانان ندارند برسد و براي ما مشخص شود كه ما براي احقاق حق خود بايد به كدام مرجع قانوني و رسمي و يا غير رسمي رجوع نمائيم و با اين اقدام و قبول زحمت شما، انديشه و نيروي بالقوه صدها جوان مستعد و متعهد اين هيئت براي حفظ و گسترش دين خدا و تحقق آرمان هاي امام ، مقام رهبري و شهدا و آباداني ايران عزيز، همچون گذشته هدايت شود. در پايان از پيشگاه خداوند متعال توفيق روز افزون شما براي خدمت به مردم را آرزو داريم.
جمعي از جوانان مظلوم شهرستان شهرضا
آدرس: استان اصفهان- شهرستان شهرضا- خيابان انقلاب اسلامي- مسجد خواجه خضر عليه السلام
ارسال شده توسط جمعي از جوانان مظلوم | December 25, 2006 12:44 AM
ارسال شده در December 25, 2006 00:44
آقا كامران عزيز سلام ، خسته نباشد
داستانتون جالب بود ولي نسبت به خبرنگاري و خبرهاتون جديد و جذاب نبود.
ارسال شده توسط hamed | December 26, 2006 1:04 AM
ارسال شده در December 26, 2006 01:04
آقاي نجف زاده ...
سلام خسته نباشيد ....
من مطالب جنجالي شما رو بيشتر ميپسندم ، اين داستانهاتون من رو راضي نميكنه ...
ارسال شده توسط hamed | December 27, 2006 1:05 AM
ارسال شده در December 27, 2006 01:05
باسلام
لطفا" در رابطه با واگذاري بخشي از شركت نفت به بخش خصوصي گزارش تهيه كنيد. به نظر شما اين مسئله با ملي شدن صنعت نفت منافات ندارد؟
ارسال شده توسط امجد كامگار | January 6, 2007 10:37 PM
ارسال شده در January 6, 2007 22:37
سلام, یه سوال دارم:چرا صداوسیما سقوط طیاره ای که حامل بچه های ارتش بود و یکی دو ماه قبل اتفاق افتاد را مثل مواد مشابه نشون ندادو دنبالش را نگرفت و به دو سه تا خبر بسنده کرد؟........یه انتقاد هم داشتم اینکه اگه میشه از لباسهای رسمی تری استفاده کنین یا حداقل رنگ لباسهاتونو جوری انتخاب کنین که به هم بیاد و اگه ممکنه دیگه جلوی دوربین ژاکت مشکیه را نپوشید!البته این نظر شخصی منه ومن قصد جسارت ندارم.ازتون خیلیخیلی ممنونم به خاطر گزارشهای بی نظیرتون......موفق باشید,یا حق
ارسال شده توسط sepide | January 13, 2007 3:44 AM
ارسال شده در January 13, 2007 03:44
سلام آقای نجف زاده .بهتون تبریک می گم. شما تو کارتون فوق العاده هستین...اما کامل نه. من از بیننده های همیشگی کارهای شما هستم.اما ازتون دلخورم. یه خبرنگار نباید به مرزهای جغرافیایی که توسط آدمها تعیین شده محدود بشه که شما شدین...براتون توضیح می دم که دقیقآ منظورم چیه... تا بعد
یه حق!
ارسال شده توسط صالحه | January 15, 2007 2:28 PM
ارسال شده در January 15, 2007 14:28
سلام:خيلي زيبا بود .من اولين باريه كه به بلاگ شما ميام خيلي جالب بود مطمينا بلاگتون بازديد كننده زيادي داره مثل گزارشهاتون كه بيننده زياد ي داره من از بينندهاي تقريبا هميشگي كارهاي شما هستم.اميدوارم هميشه سلامت و موفق باشيد
ارسال شده توسط فهيمه | January 17, 2007 2:55 PM
ارسال شده در January 17, 2007 14:55
سلام.خیلی قشنگ بود .مثل داستان های کوتاه " رولد دال " که آخر غیر منتظره ای دارند.موفق باشین.
یا هو.
ارسال شده توسط مهسا | January 18, 2007 1:48 AM
ارسال شده در January 18, 2007 01:48
سلام
یه پیشنهاد دارم
اگه ممکنه محافظه کاری بیش از حد رو از گزارشاتون حذف کنین.
امروزه خبر نگارای جسور موفق تر هستن.
موفق باشی.
ارسال شده توسط ایرانی | January 25, 2007 12:41 PM
ارسال شده در January 25, 2007 12:41
سلام ....
من از عبور ثانیه ها خرد میشوم ....
از حمل این جنازه ی هشیار خسته ام.........
اگه همشو خواستی دارم بهم بگو...............خدا حافظ نجفی.......کی_پکس
ارسال شده توسط k_pax | January 26, 2007 5:02 PM
ارسال شده در January 26, 2007 17:02
سلام
چرا اين قدر كم مي نويسيد؟
غافلگير كننده بود و واقعي
ارسال شده توسط پلوتون | January 31, 2007 11:14 AM
ارسال شده در January 31, 2007 11:14
سلام.
دعوت شده اید به تماشای رقص مهتاب .
در ضمن : داستان کوتاه قشنگی بود .
ارسال شده توسط امیرمحمد اعتمادی | February 12, 2007 6:35 PM
ارسال شده در February 12, 2007 18:35
سلام.
داستانتونو گذاشتم تو وبلاگم!
من میخوا ایران رو بسازم! ببین چیها که نمیکنم! کمکم میکنی؟ بهتر بگم:همراهیم میکنی؟
ارسال شده توسط k.y.m | March 2, 2007 2:20 PM
ارسال شده در March 2, 2007 14:20
آقا شاهد باشین.ما خواستیم ایران رو بسازیم کسی نیومد کمک.افتخارش میمونه واسه خودمون.این جوون 15 ساله تنهاست توی این مسیر!
ارسال شده توسط k.y.m | March 3, 2007 9:21 PM
ارسال شده در March 3, 2007 21:21
برای چند دقیقه مرا به فکر انداخت.
ارسال شده توسط بابای محیا کوچولو | March 4, 2007 3:38 PM
ارسال شده در March 4, 2007 15:38
فضای بیرون را فتح کردیم اما نه فضای درون را اتم را شکافتیم امانه تعصب خود را هم قشنگ می نویسی هم گزارشات قشنگه فقط یه کم خشک اجرا می کنی
ارسال شده توسط faezeh | March 13, 2007 12:59 AM
ارسال شده در March 13, 2007 00:59
تا ماه رفته و برگشته ایم اما قادر نیستیم برای ملاقات همسایه جدیدمان ازیک سوی خیابان به ان سوبرویم *** راستی سال نوی شما مبارک براتون یه سال ÷ر بار و خوب کاری ارزو میکنم ***انشا ا... گزارشهای جالب تر راستی یادم رفت بگم اجرات خیلی خشکه
ارسال شده توسط faezeh | March 14, 2007 12:54 AM
ارسال شده در March 14, 2007 00:54
سلام
خسته نباشی
به قول احمد - یکی از اونایی که کامنت گذاشته - خیلی باحالی .
ما با شما تو دانشگاه کاشان آشنا شدیم و البته اون چند ساعت خیلی خیلی کم بود . دوست دارم این دفعه یه راست بیای دانشکده خودمون ( هنر و معماری یثربی - کاشان ) . بچه های ما خیلی باحال ترن . قول میدم خیلی بیشتر بهت خوش بگذره . البته باید یه کم عجله کنی چون ما 83 ای ها 2 ترم دیگه درسمون تموم میشه و به امید خدا از اونجا راحت میشیم .
دوست دارم باهات بیشتر آشنا بشم و بیشتر از اون دوست دارم هر چی زودتر کتابتو بخونم . ولی تا الان که گیرم نیومده .
پیشاپیش نوروز رو بهت تبریک میگم و امیدوارم هر جاکه هستی سلامت وموفق باشی .
ارسال شده توسط تهرانی های مقیم کاشان | March 15, 2007 7:38 AM
ارسال شده در March 15, 2007 07:38
نثر قشنگی داری اقای خبر نگار بهت تبریک میگم دوست دارم زودتر کتابتو بخونم
ارسال شده توسط فائزه | March 22, 2007 10:35 PM
ارسال شده در March 22, 2007 22:35
salam emrooz az taraf madrese be moze ebrat raftim kheli vahshatnak bod divoone konande khodaroshokr ke ma dar on zaman nabodim va hame chiz tamom shod ama hala khodamro be in afrad madeon midonam aghe be ongha narafti hatman sari bezan
ارسال شده توسط elham | April 12, 2007 9:18 PM
ارسال شده در April 12, 2007 21:18
mage shoma ketab ham darid?mishe bishtar dar morede ketab hatun sohbat konid?
ارسال شده توسط arash kamangir | May 12, 2007 3:15 PM
ارسال شده در May 12, 2007 15:15
doost dram ketabeto dashte basham
ارسال شده توسط pardis | June 19, 2007 3:48 PM
ارسال شده در June 19, 2007 15:48
kamran jan darbar resht daryahi va ma darya delan bego ghorbonat
ارسال شده توسط hossein nemati | July 8, 2007 10:35 PM
ارسال شده در July 8, 2007 22:35
سلام
مثل گزارشات، غافل گير كننده بود، مرسي، راستي چرا گزارش( چرا اينقدر زود دير ميشه ) قابل دسترسي نيست؟ تو هم بععععععله؟؟؟
ارسال شده توسط علي اكبرزاده | July 8, 2007 11:39 PM
ارسال شده در July 8, 2007 23:39
تو خفته ای دل آرامم ...بخواب.من بیدارم
و کودکانت را÷رستارم.
می گن سنگ احساس نداره.ولی هر وقت سنگ قبرشو نوازش می کنم....آروم می شم.
دوستتون دارم.موفق باشین.
ارسال شده توسط گیتی | July 10, 2007 8:09 PM
ارسال شده در July 10, 2007 20:09
سلام
ای کاش می فهمیدیم این واقعیت هایی که در قالب داستان خودشون و نشون می دن، داستان نیستن واقعیاتی هستن که ماها فکر میکنیم فقط یه قصه است تا ما بخونیم و باهاش سرگرم بشیم.
ای کاش بفهمیم زندگی آدما سرگرمی نیست
ارسال شده توسط ghurbaghe mobarez | May 23, 2009 4:00 PM
ارسال شده در May 23, 2009 16:00
سلام
آقا کامران یه خواهش!به جای اینکه نظرات یه نفر راnبار بذارید، اول از همه یکی بذارید بعد برید دور دوم.لطفاً
سلامت باشید.
ارسال شده توسط ghurbage mobarez | May 25, 2009 10:49 AM
ارسال شده در May 25, 2009 10:49
به خدا وقتی خوندمش یاد اولین داستان کوتاه خودم افتادم که در مورد بهنام نوشته بودم . بهنام سال آخر دبیرستان توی جاده پرید و من سالهاست حسرت دیدنش رو دارم آخه با هم قهر بودیم. توی زمین فوتبال رفاقتمون رو به هم زدیم شهریور بود همیشه از شهریور نفرت داشتم.چند روز نشد که بهنام رفت و من موندم با یه بغل تنهایی. نمی دونم چرا این ها رو برای شما نوشتم! شاید فضای وبتون این جسارت رو به آدم می ده که راحت تر بنویسه.
ای کاش زود تر نوشته هاتون رو خونده بودم تا راحت تر می نوشتم این رو هم مدیون«قزوه»م...
ارسال شده توسط رضا | January 8, 2010 3:00 AM
ارسال شده در January 8, 2010 03:00