سلام. امشب خوابش نمی آید.دلش به شدت برای پدر و مادرش تنگ شده...و به چیز های عجیبی فکر می کند.مثلا اینکه شهرت خوب است یابد؟! اگر بگوید بد دروغ گفته و اگر بگوید خیلی خوب هم راستش را نگفته است.
حالا که چهارنفرمی شناسنش دیگر باید خیلی مراقب خودش باشد...باید سهم زیادی از راحتی های طبیعی اش را هم حتی قربانی کند.زیر ذره بین دیگران نفس بکشد.سعی کند در بیست و چند سالگی به مرز پختگی چلچلی برسد. حتی گاهی اشکهایش را هم در کوره پزخانه های سیاست از دست بدهد.
سرش شلوغ شود. ممکن است اولویت هایش را گم کند.اطرافش یک عالمه هستند ولی وقتی نگاه می کند هیچکدام نیستند.به همان اندازه که لبخند و شادی یک دخترک کلاس اولی وقتی دفترچه نقاشی اش را امضا می کندلذت دارد همانطور هم وقتی شب کلافه از سرکار برمی گردد ودم در خانه غریبه ای می بیندش و می گوید هروقت می ایی کانال را عوض می کنم یا تندتند سیگار می کشم و حرص می خورم عذاب اور است.
عذاب آور است برای اویی که با گره های عاطفی یکبار سر اینکه چرا بچه های بیکار محل مورچه هارا می کشند با آنها درگیر شده و کتک مفصلی هم خورده است.برای او که هربار وسط بازی شیشه همسایه با توپ می شکست داوطلبانه خودش را معرفی می کرد و می دید بقیه پشتش نیستند و حتی یکبار با تمام عیدی هایش خسارت شیشه شکسته را داد که اینها مستاجرند دل شکستن عذاب اور است.
حالا به اندازه آدم هایی که سرسلامتش را می خواهند ادمهایی هم هستند که می خواهند سر به تنش نباشد.
این ها هزینه و جاذبه ایست که خودش خواسته .خودش خواسته که میلیون ها سلیقه وراندازش کنند و هرکدامشان با ترازوی ذهنی خودشان او را با خواسته هایشان بسنجند.
هرروز خودش خودش را روی میز تشریح دراز می کند.خودش را ورق می زند و فقط از خدا می خواهدبه او ظرفیتی عطا کند که حالا اگر دریایی هم نیست لااقل یک استکان کمرباریک نباشد.
دیده چطور بعضی از فوتبالیست هامثلا تا پیر می شوند یا دمده می شوند گوشه ای با خاطراتشان کز می کنند و سیاه می شوند.پس نباید به جذابیت های این جعبه جادویی و شغلش یکوقت دل ببندد که وقتی این روزها تمام شد تب کند و باید به فکر حال کودک درونش باشد که سرماخورده و ظرفیتش را برای تحمل برخوردها و حرف و حدیث ها بالا ببرد.
یک ضرب المثل انگلیسی می گوید آدم ها کلی زور می زنندکه مشهور بشوند...وقتی مشهور می شوند عینک دودی می زنند که کسی آنها را نشناسد!
او که الان دارد می نویسد نه همیشه عینک دودی می زند و نه همیشه نمی زند....
نظرات (128)
سلام
نگیید که از اول به اینها فکر نکرده بودید
شاید این حد از شهرت در این سن و سال کمی از ذهن دور باشد ولی تنها غیر ممکن غیر ممکن است
پس شد
اونی که باید می شد حالا یک کم زود یا دیر چه فرقی داره؟
مهم نوع نگاه و هدفی که داری، که اگر داری نگذار بهش بی اعتقاد بشیم
اون سایه ها همیشه هستند هر جور که واقعیت رو بگی همیشه یک گروه سایه می شن ولی بعضی وقتا بعضی سایه ها ترس ندارن ولی هستن ولی اونایی که ترس دارن باید زودی چراغ رو روشن کرد یا یک خورشید پیدا کنی که دم به دمت بده و هر وقت خواستی طلوع کنه تا سایه ها از حالت ترسناک خارج بشن
پس راه حل هوشمندانه اش اینه که یا همیشه چراغ قوه ات با خودت باشه (که همیشه امکان پذیر نیست) یا خورشید داشته باشی (که خیلی بعیده) ولی یک راه سومی هست کرور کرور آدمای دل پاک که هر کدوم یک شمع با کور سو نوری دارن که وقتی کنار هم میان از خورشید هم نورشون بیشتر می شه
به نظر می رسه با راه حل سوم حتی اگه صاحب سایه ها هم پیداش بشه باکی نیست!!!
خیلی حرف زدم
موفق باشی
ارسال شده توسط عطیه | October 25, 2007 12:42 AM
ارسال شده در October 25, 2007 00:42
سلام آقاي نجف زاده!بعداز اينكه پيشنهادمصاحبه ام را رد كرديد نميدانستم چه بگويم! نميدانم شايد هر كس ديگري هم جاي شما بود همين كار را ميكرد!ولي واقعا جا خوردم اصلا توقع نداشتم فكر ميكردم لاقل شما دركم ميكنيد!ولي مثل اينكه توي اين دنياي بزرگ هركس فقط به فكر خودشه!هركس خواسته يا ناخواسته داره به يه نحوي جلوي پيشرفتم رو ميگيره شمام روش!ولي هنوزم هم جزو يكي از الگوهاي من خواهيد بود!بعضيا ميگن بخاطر شهرت اين اواخرتون عوض شديد!هنوزم منتظر جواب آخرتون مي مونم!راستي مطالبم درمورد گل ختمي به دردتون خورد؟اميدوارم هركجا كه هستيد موفق باشيد!
ارسال شده توسط سيده زهرامطهري كيا | October 25, 2007 1:57 AM
ارسال شده در October 25, 2007 01:57
بر دل نشست دلنامه ساده شما ......... موفق باشید :)
ارسال شده توسط مامان | October 25, 2007 2:08 AM
ارسال شده در October 25, 2007 02:08
سلام ساعت سه نیمه شب است . الله بختکی امدم اینجا دیدم چه کرده ای مخصوصا شروعش که امشب خوابش نمی اید را که دیدم.........اول فکر کردم کیان بیخوابت کرده .............بعد دیدم که خودت هنوز کوچولویی و نی نی ما هستی . نجفی جان .....غصه نخور . غم هایت را سخت می شود درک کرد . اما همینکه موقع شهرت هم می فهمیشان و حسشان می کنی یعنی صد سر و گردن از جاه طلبها و ادمهای کم عمقی که دور و برت هستند و می شناسیمشان بالاتری . دلم هم کباب شد برای وقتی که توب را زدی من یکی حداقل بشتت هستم . بقیه را نمی دانم . قربانت و به سلامت.......
ارسال شده توسط ناشناس | October 25, 2007 4:12 AM
ارسال شده در October 25, 2007 04:12
میفهمم
.
.
ولی فکر نمیکنی همه ی این سختی ها رو میشه با بعضی چیزای کوچیک نا دیده گرفت؟
به همون یه عده ای که این نفس بیست و چند ساله رو می بنن و دوسش دارن؟ براش ارزش قائلن
هر چند تعدادشون کم باشه ولی هستن
براش وقت میزارن
زیر ذره بین خودشون نقدش میکنن و اونجور که میخوان از فیلتر خودشون می کشنش بیرون
.
.
تحمل کن عزیز
تحمل کن
.
.
بالاخره این روزای بالا بودن و برتر بودن یک پرتاب بزرگ رو به پایین رو هم به همراه داره
تقصیر منو شما نیست..!
به این میگن جبر.
ارسال شده توسط سحر | October 25, 2007 4:54 AM
ارسال شده در October 25, 2007 04:54
سلام
خوب هستید؟؟؟
مهم نیست که همیشه بتونی حرف اول رو بزنی و تو همه رو مجذوب کنی
مهم اینه که وقتی تو در یاد میای همیشه برای اونایی که عزیز بودی همیشه عزیز بشی
رمز موفقیت توکل به خداست که خدارو شکر خودت پیدا کردی
شاد و پیروز باشی
ارسال شده توسط lمریم | October 25, 2007 8:56 AM
ارسال شده در October 25, 2007 08:56
سلام آقای نجف زاده ، نمی دانم چرا اما احساس می کنم داری پا در منطقه خطر میذاری
موفق باشی و استوار..........
ارسال شده توسط صبا | October 25, 2007 9:09 AM
ارسال شده در October 25, 2007 09:09
سلام آقای کامران نجف زاده
می دونم شاید فرصت نکنید و برام کامنت نزارید اما من همیشه کامنت براتون میزرام و خوشحال میشم که گاهی اون دور دورا هم تشریف بیارین : در کلبه ما رونق اگر نیست صفا هست... من هم یه جایی همین نزدیکی ها ساکنم...
مثل همیشه زیبا بود...
ارسال شده توسط ثریا قنبری | October 25, 2007 10:00 AM
ارسال شده در October 25, 2007 10:00
سلام آقا کامران. خوبين؟ خوندم هم قشنگ نوشته بودی هم غمگين. بايد برم دوباره بخونم يکم هضمش سنگين بود....
راستی منم همين الان يه پست جديد گذاشتم ميدونم که قابل نميدونی..... همينجوری گفتم.
فعلا....
ارسال شده توسط کيميا | October 25, 2007 10:57 AM
ارسال شده در October 25, 2007 10:57
سلام سلام سلام
نميدونم چرا وقتي نوشته هاي ايندفعه شمارا خوندم ته دلم احساس ناراحتي كردم . چه جوري بگم ترس از دست دادن چيزي يا كسي !!!!!!
خدا كنه احساس من غلط باشه .........
اميدوارم هميشه توكلت به خدا باشه و هميشه و در همه حال خدا پشت و پناهت باشه
يا علي
ارسال شده توسط sahar | October 25, 2007 10:58 AM
ارسال شده در October 25, 2007 10:58
سلام
اين قانون دنياست كه هميشه دقيقا" تو اون لحظه اي كه نياز داري همه پشتت باشن مي بيني كسي نيست...
به نظر من اين رو خدا تو ذات آدما گذاشته تا همه ما بدونيم كه تو سخت ترين شرايط فقط خدا رو داريم...
شما هم اينقدر خودتونو تشريح نكنيد چون به قول دكتر شريعتي عزيز: لطافت گل نيز در زير انگشتان تشريح مي پژمرد...
ارسال شده توسط Atash Bas | October 25, 2007 11:07 AM
ارسال شده در October 25, 2007 11:07
سلام آقای نجف زاده !
خواستم بگم کامران..راستش یکم خجالت کشیدم ... جون دفعه اوله که میام و کامنت میذارم نبایست زیادی خودمونی بشم.
یه چیز دیگه هم خواستم بگم زندگی اینه که :یکم عینک دودی بزنی اماهمیشه نزنی .
یکم شیشه بشکنی اما هر توپی رو نشوتی....!
راستی بابام از بچه گی یادم داده بود که وقتی یکی رو میبینی که آدم خوبیه یا کارای خوبی میکنه ازش تشکر کنم.ازت تشکر میکنم.
ارسال شده توسط مستر میم | October 25, 2007 11:11 AM
ارسال شده در October 25, 2007 11:11
سلام
راستش امروز خيلي سرحال بودم ولي با خوندن نوشتت يه جورايي دلم گرفت از اين دنيا.
اومده بودم يه سوزه بهت بدم ولي نميدونم با اين دل پري كه داري اصلا نوشته منو ميخوني يا نه ولي من دوست دارم تو زودتر از همه اين سوزه رو پيدا كني.
توي اين شهر شلوغ يه گوشه ايي توي يه مغازه تابلو فروشي يه مرد مهربوني هست كه اراده زيادي داره اون روي يه تخت چرخ دار دمر ميخوابه ونقاشي ميكشه ولي چه نقاشي هايي...
به نظر من كه با سوزه هاي ديگت همخوني داره و ميتوني يه گزارش جالب در بياري.
اينم آدرسش :خيابان دزاشيب گالري ولي عصر.
ارسال شده توسط فرزند ماه | October 25, 2007 11:13 AM
ارسال شده در October 25, 2007 11:13
سلام
یه بار دیگم اینو بهت گفته بودم:
علامه جعفری: ارزش و عظمت تکلیف بالاتر از آنست که به رضایت وجدان فروخته شود،
کامران، درسته که سخته،
ولی تو مسئولی...
مسئول...
ما رم دعا کن..
ارسال شده توسط حسنک | October 25, 2007 11:15 AM
ارسال شده در October 25, 2007 11:15
سلام.جالب بود و كمي تاثيرگذار واقعا چرا بعضي از ما ادمها شهرت را دوست داريم و براي رسيدن به ان از خيلي چيزها مي گذريم!محبوبيت لذت بخشتر از مشهور بودن است .شايد بعضي از مخلوقات خدا(ما انسانهاي ضعيف)بعد از مشهورشدن خيلي از چيزهاي خود را فراموش كنيم واين اصلن خوب نيست وگاهي هم به ضررما تمام مي شود.حال و هواي منو با اين مطلب زيبات عوض كردي و منو بيشتر به ياد خدا انداختي البته اين نظر منه.راستي ديگه مارو منتظر نمي ذاري زودبه زود مطالب جديد و البته زيباو به يادموندنيتو مي نويسي .اميدوارم خداي مهربون از دست هممون بلاخص اويني كه دربارش نوشتي راضي وخشنود باشه .امروز روز خوشحالي من بودبه دو دليل:
1)در برنامه مردم ايران سلام حميدرضا حامي رو اورده بودن ومن از ذوقش تلوزيونو خيلي زياد كردم.
2)يه مطلب تازه تو وبلاگ ديدم.
اول منو ببخش كه هميشه وقتتو مي گيرم با اين نوشته هاي طولاني و بي سرو تهم و دوم برات ارزوييه دنياي زيباوپر از گلهاي رنگين را از خداي متعال خواستارم.در اخر
خدايا اين مسافر ما دير كرده او را برسان.
ارسال شده توسط نرگس محمدي | October 25, 2007 11:24 AM
ارسال شده در October 25, 2007 11:24
سلام
دوست عزيز با اجازه شما آدرس سایت شما را در وبلاگم گذاشتم اميدوارم يه سري به اين تازه كار بزنيد و از نظراتتون ما را بهره مند كنيد
ارسال شده توسط علی | October 25, 2007 12:45 PM
ارسال شده در October 25, 2007 12:45
سلام آقا کامران
میدونی چند وقته مرتب روزی چند بار به سایتت سر میزنم؟؟
همیشه دلم میخواست اواین نظر رو بدم نمی دونم شاید اینبار اولی باشم...
این متنت مثله همه سادگیهای خودت دل چسب بود ....
این نه تنها داستان تو بلکه داستان خود ماست
خود ما مردم...ولی چه زیبا بیانش کردی
مثل همیشه دوست داریم و پشتتیم اما نه مثل بچه همسایه هاتون وقت شیشه شکستن
تا آخرش باهاتیم
هرچند نمیشناسیمون
ولی ملتیم که میخوایمت
سید حسام ناظمی- کرمان
ارسال شده توسط سید حسام | October 25, 2007 12:45 PM
ارسال شده در October 25, 2007 12:45
سلام
خيلي قشنگ بود يه جورايي دل گير بود نمي دونم. ولي هميشه بگو و بدان ((اگر تنهاي تنها شوم باز هم خدا هست.))التماس دعا
ارسال شده توسط تبسم | October 25, 2007 12:59 PM
ارسال شده در October 25, 2007 12:59
چطوري داداش کامران
نبينم يه گوشه اي کز کردي و داري گريه مي کني !!
ما که خيالمون راحته مثل شماها مشهور نيستيم
ارسال شده توسط مهدي | October 25, 2007 3:04 PM
ارسال شده در October 25, 2007 15:04
سلام
چي شدههههههههههههههههه؟
تو كه اهل اين حرفا نبودي...البته بهت صد در صد حق مي دم....
بگو تا حالت بهتر بشه....ما مي فهميم تو را
قرآن بخوان تا آرام شوي برادر
يا حق
ارسال شده توسط صاحبدل بيدل | October 25, 2007 3:26 PM
ارسال شده در October 25, 2007 15:26
دوباره سلام.
براي بار دوم كه مطلب وهمچنين نظراتو خواندم خيلي نخيلي دلم گرفت .بغض گلويم را گرفته ولي توانايي گريه كردن ندارم وبه قول ترانه سراي محبوب(اهورا ايمان)
دلم گرفت اي همنفس/پرم شكست تو اين قفس
تو اين غبار تو اين سكوت/چه بي صدا نفس نفس
امروز بار چهارم شايد پنجمي كه به اينجا سر ميزنم ولي الحمد الله مامانم چيزي بهم نگفت.(حالا يه وقت فكر نكني بيكارم كه هي بهت سر مي زنم نه!از سراشتياقه)همين الان يادم افتاد امشب كه مهممونيم نمي تونم 20:30ببينم و از اجراي زيباي تو لذت ببرم.
يه سوال:چرانظراتو بعد از كلي انتظار مي ذاري؟ راستي اگه ادرس بدم مياي شهرمون از اون گزارشاي نابت بگيري؟حالا من ادرس ميدم ميل با خودت .در ضمن ما از مهموناي گلي مثل تو خيلي خوب پذيرايي مي كنيم.
خيلي خيلي دوست دارم.كسي كه هيچگاه گزارشاي زيبا و صداي ارومتو فراموش نمي كند.از لطفت بابت خواندن دل نوشته هام ممنون.باي باي دوست خوب من
ارسال شده توسط محمدي | October 25, 2007 3:28 PM
ارسال شده در October 25, 2007 15:28
و من شايد هيچ گاه به شهرت نرسم .
چون هرگز عينك دودي نخواهم زد .
از همه را يك رنگ ديدن سخت بيزارم .
ارسال شده توسط Eternal! | October 25, 2007 3:28 PM
ارسال شده در October 25, 2007 15:28
یک جورایی جواب سوال های من در پست قبلی بود.
حالا دیگر به حال شما غبطه نمی خورم. چه سخت است زندگی شما.
با این شلوغی که گفتید هوا از کجا می آورید برای نفس کشیدن؟
یاد یکی از صحبتهای دکتر شریعتی افتادم(بی اختیار):
هر کسی را نه بدان گونه که هست احساسش می کنند، بدان گونه که احساسش می کنند هست.
ارسال شده توسط worship | October 25, 2007 3:54 PM
ارسال شده در October 25, 2007 15:54
اما گاهي عينك افتابي ،حتي اگر مشهور هم نباشي لازمست
ارسال شده توسط آزاده | October 25, 2007 3:56 PM
ارسال شده در October 25, 2007 15:56
salam
jaleb bud
dar morede khode khode kamrane najaf zade
une ke ba khabare 20:30 umad tu khuneye hameye ma
va
ma ham ghabulehs kardim
chera ke:
anche az del bar ayad lajaram bar del neshinad
ارسال شده توسط mamad | October 25, 2007 4:00 PM
ارسال شده در October 25, 2007 16:00
آدم نوستالژیکی هستی(یه جای این واژه چی میشه گفت؟!). حس و حالت رو خیلی ها درک می کنند. اون غم همیشگی. اون چشم های همیشه پر. یه دنیا احساس پشت اون چشمات هست که نمی تونی زیاد بریزی بیرون. غریب افتادی تو این دنیا. تو هم از نیستان دور افتادی عزیز برادر...
کامران نجف زاده, مردم زیادی هستن که از ته دل دوست دارن. معلم گزارشت یادت هست؟ توی احساسات تو یه چیزی هست که زبون مشترک دل همه ما آدم هاست. قابل بیان نیست ولی دلها بدون واسطه درکش می کنن.
یه چیز دیگه. تو هم ازین آدم هایی هستی که فکر می کنن این که میگن:"مرد که گریه نمیکنه" یه دروغ بزرگه؟ :)
خدایا این کامران ما رو مواظبش باش.
علی-23-مشهد
ارسال شده توسط علی | October 25, 2007 4:25 PM
ارسال شده در October 25, 2007 16:25
وقتی این متن رو خوندم یاد یکی از کامنت های آخرین نوشته اون سرباز معلم افتادم که نوشته بود "خودمونیما ولی کلی معروف شدی یااا" فکر میکنی واقعا عبدالمحمد بعد از خوندن اون کامنت باید چه احساسی داشته باشه؟
راستی اون "او" شبا ساعت 10:55 سعی میکنه بخوابه؟من اونشب اونساعت تازه از خواب بلند شدم!!؟
ارسال شده توسط payizaneh | October 25, 2007 4:34 PM
ارسال شده در October 25, 2007 16:34
آقای نجف زاده سلامی چند باره.گر چه درکت میکنم که هزاران گونه سخن میشنوی ومیخوانی.واز اینکه خوابت نمی برد شرمنده ام نه من بل تمام کسانیکه خاطرت را می آزارند. آنها که تمام مطالبات نا محقق از حکومت و دولت و رسانه ملی را از تو طلب می کنند. من شرمنده ام که تو را شهرت و محبوبیت به همان اندازه فرا گرفته که نفرت و انزجار.اما تو اگر دردی در سینه داشته باشی در لفافه و به ترفندی بر زبان می رانی گاه می توانی حرف دل در قالب گزارش بگویی.تو اگر نا راستی ببینی در گوش یکی از آن هزاران مسولی که می بینی می توانی نجوا کنی.اما من و هزاران چو من هزاران شب با هزاران درد نهفته از خویش و مرز و بوم خویش خواب بر دیدگان نمی بینیم کدامین مسول بر پرسشهای بیشمارمان پاسخ می گوید؟کدامین سوز جگر میتوانیم فریاد زنیم که ندای التیام بخشی جوابش باشد؟در این دیار خردمان و شعورمان چنان به استهزاء می گیرند که گاه آه درونمان به گوش فلک می رسد اما به گوش مسولین و سیاستمداران نه!برادر من تورا بیست وچند سالگی پختگی چلچلگی طلب می کند و مارا بیست و چند سالگی صدای مرگ و ندای عزرائیل.اگر فریاد برآریم نق می زنیم و اگر سکوت کنیم نجابت به خرج می دهیم. تو اگر زیر ذره بین من وامثال من وامثال خودت هستی روح خویش به آّب نقد دیگران تطهیر می کنی و تو اگر سهم زیادی از راحت خویش قربانی می کنی من و مردم سرزمین من راحت که نه حقوق مصرح خویش در پای راحت دیگران قربانی میکنیم.برادرم عینک دودی بزن ولی آرزوی یک نسل چو من که همسال توییم در پای مطامع دیگران قربانی نکن فریاد تظلم خواهیمان تبدیل به تحلیلهای آبکی و تمجید نا مبارک و توجیه رفتار منتظران صرف تمجید نکن.گمان نمی برم توقع زیادی باشد از کسیکه ندای آزادگی سر میدهد ومحبوب خیل جوانان این مرز و بوم است که کلامش نه از برای تعریف و تمجید بل از برای صداقتش دوست میدارند.
سخن بسیاراست ولی...
من چه گویم که تو را نازکی طبع لطیف
تا به حدی است که آهسته دعا نتوان کرد
اگرم به تیغ سانسور می سپاری سزاست که لا اقل به پاسخی که دندانم بریزد مهمانم کنی.
یا علی
ارسال شده توسط امید | October 25, 2007 4:59 PM
ارسال شده در October 25, 2007 16:59
زندگي همه ي آدمها٬ تيره و روشن دارد...حالا گيرم براي او كمي كنتراستش بيشتر باشد!
ارسال شده توسط سحر حكمت | October 25, 2007 5:08 PM
ارسال شده در October 25, 2007 17:08
سلام! خوبيد؟
1. اومدم واسه گزارش كالو تشكر كنم؛ ديدم آپ كردين!....ببخشيد دير شد! خودم تازه الان گزارش رو ديدم؛عاليييييييييي بود!....پيش دانشگاهي و هزار درد بي درمان!
2. شهرت؟!...يك وقت هايي خوب، يك وقت هايي بد!....همين!
3.سلام برسونيد.....بهار!D:
ارسال شده توسط بهار | October 25, 2007 6:31 PM
ارسال شده در October 25, 2007 18:31
سلام
بهتره راجع به اين تحقيق كني آقاي نجف زاده
موضوع بدي نيست
خيلي از مردم رو آگاه مي كنه
توي يك وبلاگ خوندم كه:
پشت پرده اسفناک توليد نايلونهاي مشكي
نایلونهای مشکی که برای استفاده شهروندان در اختیار آن ها قرار می گیرد، کاملا" غیر بهداشتی و سرطان زا است. کارگران مشغول به کار در مراکز تولید اینگونه نایلون ها مبتلا به انواع بیماری های ریوی، عصبی، پوستی و سرطان های رایج هستند.
این نایلون های مشکی ترکیبی از خون خشک شده، نایلون های اجساد سردخانه ها، لباس های به جا مانده از اجساد تصادف ها و انواع زبالههای کثیف است.
یک سرپرست این کارگاههای تولیدی نلیلون مشکی گفت : متأسفانه هم خودم مبتلا به سرطان شده ام و هم تمام کارگرهای من مبتلا به انواع بیماریها شده اند.
این سرپرست مرکز تولید نایلون های مشکی خاطرنشان کرد: من به طور کامل تولید این نایلون ها را کنار گذاشته ام و فکر می کنم بیماری سرطانم جریمه این عمل خلافم بوده است.
وي گفت: پس از مدت چند سال كار مداوم براي توليد اين نايلون ها اكنون 2 تا 3 بار در روز خون بالا مي آورم و خود را در چنگال مرگ مي بينم.
وي در پایان با اشاره به اعلام وزارت بهداشت مبني بر غير بهداشتي بودن اين نايلونها، گفت: با اين وجود تا امروز هيچ گونه نظارت جدي از سوي وزارت بهداشت براي جلوگيري از توليد و توزيع اين نوع مواد خطرناك صورت نگرفته است ، اما امیدوارم وزارت بهداشت به طور جدی این مسئله را پیگیری کرده و بساط آن را جمع کند.
پيگيري مي كنيد ديگه؟
خداحافظ
ارسال شده توسط سپهر.م | October 25, 2007 6:50 PM
ارسال شده در October 25, 2007 18:50
سلام آقا کامران.. صبح چون عجله ای خوندم خوب متوجه نشدم ولی الان با خوندن حرفاتون بغضم گرفته. نبينم دلت گرفته باشه داداش من. آره حق داری مشهور بودن زياد هم خوب نيست ولی ميدونی چيه اونايی پشتشون خالی ميشه که مردم باعث شهرتشون شدن ولی از همين مردم فرارين و عينک ميزنن تا شناخته نشن. ولی آدمهای مشهور بزرگی هم داشتيم مثل مرحوم تختی و .... که هرگز فراموش نشدن و هميشه ازشون به خوبی ياد ميشه چون هميشه با مردم، برای مردم و در کنار مردم زندگی می کردن.
مطمئن باش شما آدم بزرگی هستی مردم دوست دارن چون از حقوقشون با گزارشای قشنگت دفاع ميکنی. ميدونی اتفاقا وقتی گزارش روستای کالو تموم شد به پدر جونم چی گفتم. گفتم کار کامران سخت تر شد چون حالا همه توقع دارن بره تو شهرها و روستاهاشون و از مشکلات اونا گزارش تهيه کنه. شما با گزارشات اميد دل مردمی. پس مطمئن باش پشت شما رو خالی نمی کنن. حتی اگه بازنشسته هم بشی و از دنيای خبرنگاری کنار بری همين مردم از شما بخوبی ياد ميکنن و اين خيلی ارزشمنده.../
غصه نخور داداش من! خواهرت که نمرده خودم پشتت هستم. نبودم؟؟؟؟؟؟ هر چند ديگه تحويلمون نميگيری ولی من گذاشتم به حساب اينکه سرت شلوغه و وقت نمی کنی به همه سر بزنی ولی هميشه روزی شونصد بار اومدم وبلاگت حالا يه مدتی کمتر کامنت ميزارم دليلشم اينه که ميخواستم يکم از دستم راحت باشی و نفس بکشی...
توکل کن بخدا. می دونی که يک امتحان الهيست. اميدوارم هميشه موفق و پاينده و سرافراز باشی.
ببخشيد خيلی پرت و پلا گفتم. برم تا نينداختيم بيرون...
ساقی کوثر هميشه پشت و پناهت
ارسال شده توسط کيميا | October 25, 2007 6:50 PM
ارسال شده در October 25, 2007 18:50
سلام آقاي نجف زاده
من هم موافقم. شهرت يه جوريه كه...
با استعفاي لاريجاني استراتزي ما عوض نمي شه.
ارسال شده توسط فاطمه | October 25, 2007 7:27 PM
ارسال شده در October 25, 2007 19:27
شکيبايي و زمانداري... هر چيز به وقتش خواهد آمد. زندگي را نميشود تعجيل کرد. زندگي طبق ِ برنامه هايي که بسياري از مردم دلشان ميخواهد پيش نميرود. ما بايد هر چه را که در وقتش به ما ميدهند بپذيريم و بيشتر نخواهيم. اما زندگي ابدي است. و ما هرگز نميميريم. ما در واقع هرگز متولد نشدهايم. ما فقط از مراحل ِ مختلف ميگذريم. پاياني نيست. انسانها ابعادِ بسيار دارند.
زمان در درسهايي است که ياد ميگيريم...
ارسال شده توسط اتاق آبی | October 25, 2007 7:56 PM
ارسال شده در October 25, 2007 19:56
سلام. خسته نباشي. با يه آپ خبري به روزم ! گزينه ها رو اشتباه نزني فقط !!!
ارسال شده توسط حميد محمدي | October 25, 2007 7:56 PM
ارسال شده در October 25, 2007 19:56
يه چند وقت اينقدر آپ نمي كني كه آدم دلش برا يه خط از نوشته هات پر ميكشه!! يه چند و قت هم اينقدر آپ ميكني كه آدم بازم دلش برا يه خط از نوشته هات پر ميكشه!! جالب بودا!!
يادم رفت سلام كنم!! سلام...
از دستت عصباني ام10000000ساعت نشستم يه نظر نوشتم برات ارسال كردم اما تو هيچ كدوم از نظرا رو تاييد نكردي!! تازه نظر قبلي ها رو پاك كرده بودي!! من برم ...كه از دستت حسابي عصباني شدم كامران خان!!
ارسال شده توسط سارا نصيريان | October 25, 2007 7:57 PM
ارسال شده در October 25, 2007 19:57
سلام
هنوز نخوندم ولی فکر کنم دلتون خیلی پر بوده که این همه نوشتین.
ارسال شده توسط رستملو | October 25, 2007 8:18 PM
ارسال شده در October 25, 2007 20:18
salam
man bishtare yaddashthayetan ra khandam vali avalin bare ke baraton nazar migzaram
eshkali nadare hame bazi vaghta ba khab moshkel peyda mikonand makhsosan ke khaste tar bashi
be har hal beheton tosie mikonam dar in mavaghe dep zade nashin albate omidvaram ke jesarat nakarde basham chon kochiktar az in harfam ....
vali dostane bepazirid
man hamishe be shoma eradate khasi daram chon harfe dele in melato kheili shafaf migin ke kheiliha larze be taneshon miyofte ke goshe cheshmi hata negaheshon be shoma biofte(aghayono migam
mamnooooooon va khoda negahdar
ارسال شده توسط roya | October 25, 2007 8:31 PM
ارسال شده در October 25, 2007 20:31
سلام خوبید؟
من همیشه میام و نوشته های شما رو می خونم واقعا خیلی قشنگن
ولی یه خواهش اگه می شه برای یه دفعه هم که شده پیش منم بیایین وبلاگم تازه راه افتاده پس مطلب زیادی نداره اما به نظر من همونی هم که داره شاید به چشم یکی قشنگ بیاد
من یه نظر سنجی هم تو وبلاگم دارم اما تا حالا 2 نفر نظر دادن خوشحال می شم شما هم بیایید و نظر بدید البته من می دونم سرتون شلوغه و وقت ندارید
به هر حال من منتظر نظر شما می مونم
بای
ارسال شده توسط پریسا | October 25, 2007 8:49 PM
ارسال شده در October 25, 2007 20:49
+++++++++>-------------------------------
مدل تیزهوشانی نوشتم برای یه تیزهوش....
ارسال شده توسط رستملو | October 25, 2007 8:54 PM
ارسال شده در October 25, 2007 20:54
اینم تقدیم به بهترین خبرنگار (البته اگه زشت بود بمنچه از خودم گفتم)
آسمان هست ولی دل من آبی نیست
این زمین هست ولی دل من خاکی نیست
همه هستند ولی دل من تنهایست
دل من کنج قفس
یک دل بیمار است
...
بقیه اش زیاد جالب نبود نیست اعتماد به نفس ندارم
ببین از اون لحاظ
خوشم میاد که می فهمی
همین
شاعر ناکام:ف.امینی
ارسال شده توسط فرشته امینی | October 25, 2007 9:05 PM
ارسال شده در October 25, 2007 21:05
با نام او
سلام...
اول از همه بايد بگم واقعا ممنونم كه كمك كرديد واقعا باور كنم واسه تون مهمه...اين باور يعني اعتماد و اطمينان صد در صد...ممنونم...خيلي خوشحالم كرديد...
و "نوشته هاي من" براي "نوشته اي او"...
اون معروفه...مشهوره...اينا دردسر دارن براش ولي
اگه اون نبود
كسي نميديد و نميشنيد آرزوهاي بچه ها رو...
اگه اون نبود
كسي نميتونست به اين قشنگي با كلمات بازي كنه
كه بي عدالتي ها رو نشون بده...
كه يه حرفايي رو به يه زبون ديگه به گوش بعضيا برسونه...بعضيا كه واسه شون خيلي گرون تموم ميشه...
خيليا چشم اميدشون به اونه...
كه اون يه روز مشكل اونارو هم به گوش ديگرون برسونه...
من ميدونم سخته واسه ش "اين مرد"
ولي اگه بدونه خيليا هستن كه واقعا دوسش دارن و واسه ش احترام قائلن،حتما يه خورده از خستگي ها و دلتنگياش كم ميشه...
گاهي وقتا آدم با چيزايي كه ميبينه و حس ميكنه نفس كشيدن هم براش سخت ميشه ولي به عشق چيزا و كسايي كه دوسشون داره بايد بجنگه...
شغلش طوريه كه يه كوچولو مردم اين اجازه رو به خودشون ميدن كه يه وقتايي يه انتظارايي ازش داشته باشن...شايدم بهتره بگم خودش يه جوريه...يعني يه جورايي با بقيه فرق داره...يه مرد واقعيه...يه جوريه كه همه روش يه حساب ديگه وا ميكنن...
شايد چون متفاوته خيليا دوسِش ندارن ولي خيلي بيشترن كساييكه دوسِش دارن...
بيشتراونايي كه عينك ميزنن و خودنويس و كاغذ آماده توي جيبشون دارن،بعضيا دوسشون دارن بقيه هم احساسي نسبت بهشون ندارن!!!
ولي تا بوده همين بوده كه وقتي يه نفر معروف يا قاطي بازي سياست شده،يا دشمن داره يا دوست!(يكي از اين دو تا)
لازم نيست حتما سياستمدار بزرگي باشه...فقط كافيه " يك دستي بر آتش" داشته باشه!!
و يه چيز ديگه
اگه اون پير هم بشه واسه ما دمده نميشه...
كسايي دمده ميشن كه فقط شهرت رو واسه عكس و امضا و پول ميخوان ولي من ميدونم اون اينجوري نيست!
اون كاري كرده كه مردم حسابي باورش كردن...
به خاطر مردم تحمل خبرنگار...!!!
حرف زياده...
براتون بهترينهارو آرزو ميكنم چون لايق بهترينها هستيد...
ارسال شده توسط ستاره | October 25, 2007 9:10 PM
ارسال شده در October 25, 2007 21:10
سلام
خوبی داداش کامران؟ امشب بیست و سی عالی بود.راستی چرا دیگه پنج شنبه ها از اون جمله های قشنگ نمی گی؟دلم تنگ شده ...
اگه خواستی یکی از اینا رو هفته دیگه بگو(البته به جمله های قشنگ شما نمی رسه)اگه بگی خوشحال میشم.
*مولای من
دوست دارم دو چشمم را بدهم و دو ستاره بگیرم تا سنگ فرش جاده ای باشند که تو از آن می گذری و به فردا می رسی.
*کاش می دانستی انتظار آمدنت چه مجازات سختی است شاید دیگر چشم به راهم نمی گذاشتی.
*و من در طلوع گل یاسی، پشت انگشت های تو بیدار خواهم شد.(اینو یه بار خودت گفتی!)
*صبورترین کلمه(انتظار)است. منتظرش باش ...
ارسال شده توسط ~**~سونیا~**~ | October 25, 2007 9:21 PM
ارسال شده در October 25, 2007 21:21
بهش سلام برسون و بگو که خیلی دوستش داریم؛هممون.
ارسال شده توسط سعیده | October 25, 2007 9:46 PM
ارسال شده در October 25, 2007 21:46
سلام
راستش من بیش از آنکه بخواهم در مورد وبلاگ شما نظر بدهم میخواستم موضوعی را با شما در میان بگذارم که قطعا در حوزه اطلاع رسانی بسیار با اهمیت است
البته نمی خوام این مطلب رو همه ببینند ولی آقای نجف زاده نزدیک به یکسال و نیم پیش شما موضوع وبلاگ دادستان اصفهان را در 830 طر ح کردید نمی دونم یادتون هست یا نه
ولی همان موضوع سنتی در کشور ما یعنی حسادت و بی تدبیری موجب شد این وبلاگ که به اوج رسیده بود بدلیل اینکه مسئولین دادگستری خودشان سایت زدند و دیگر تحمل داشتن یک رقیب قدر در حوزه اطلاع رسانی را نداشتند درخواست کنند که ببندنش و این اتفاق به راحتی افتاد
سایت دادستان اصفهان بطور متوسط روزانه بیش از 10000 نفر بیننده داشت و ماه گذشته ، یعنی در شهریور ماه رقم بازدید کنندگان آن به 400000 نفر رسید،
در این محیط اطلاع رسانی و از طریق امکانات پیش بینی شده در آن مردم می توانستند به سادگی با دادستان خود ارتباط برقرار کرده ، درد دل هایشان را بیان و یا گلایه کنند و از این مسیر ساده مشکلاتشان را در حوزه دادسرای عمومی و انقلاب مطرح سازند
این سایت از طریق sms و سیستم مسنجر یاهو نیز به ارائه خدمات مختلفی از جمله مشاوره خانواده و حقوقی می پرداخت و شهروندان برای گرفتن وقت ملاقات مردمی در روزهای چهارشنبه با وی، نیازمند حضور نبودند بلکه ارسال یک پیام کوتاه کافی بود تا زمان و محل ملاقات مشخص، و به متقاضی ابلاغ گردد
ضمن آنکه با این امکانات به توصیه آیت الله شاهرودی نیز عمل شده بود و درب اتاق دادستان اصفهان به صورت شبانه روزی برای شنیدن نقطه نظرات مردم باز گردید
برابر اطلاعات دریافتی تمامی این تلاشها با ناچیز ترین امکانات وبودجه ای کمتر ازنیمی ازحقوق یک کارگر ساده درماه انجام می پذیرفت
این در حالی بود که بسیاری از دست اندرکاران امر اطلاع رسانی ، تصور میکردند ارائه خدمات مذکور با بکارگیری پرسنل قابل توجهی صورت می پذیرد و با توجه به مجموعه کارهای انجام شده این انتظار نیز امری قابل قبول بود، در حالیکه واقعیت موضوع چیزی خلاف این نظریه بود
عجیب آنکه علیرغم تاکیدات رئیس محترم دستگاه قضایی کشور مبنی بر باز شدن درب اتاقها و استفاده از امکانات اینترنتی برای ارتباط با مردم و تاکید مقامات کشور بر ایجاد شهرهای مجازی برای کاهش رفت و آمد مردم و این نظر که تمامی مسئولین در شهرها باید دارای سایت و محیط اطلاع رسانی و مرجع ارتباط با شهروندان باشند
درب اولین اتاق اینترنتی در حوزه دادسرای اصفهان بنا به دلایل نامعلومی بسته شد تا از این پس مخاطبان نتوانند دیگر به سهولت با مدعی العموم تماس بگیرند
ارسال شده توسط فائق | October 25, 2007 10:27 PM
ارسال شده در October 25, 2007 22:27
سلام.راست میگی ولی اقا کامران ما خیلی کمتر عینک دودی میزنه....
امروز کارتم رو گرفتم و اساسا همکار شدیم .حتما یه سر بزن مرد خبرنگار .منتظرم...
راستی اون واقعا با تو صحبت کرده؟؟
ارسال شده توسط ***مریم/دل نوشته*** | October 25, 2007 10:31 PM
ارسال شده در October 25, 2007 22:31
به نام آرام دل ها...
سلام.
خیلی دلم گرفت؛یا بهتر بگم گریه ام گرفت.دیدم امشب تو بیست و سی یه جورایی ناراحتید ها؛آلان که اومدم و اینو خوندم دیگه مطمین مطمین شدم.
آخه چرا؟آخه چرااینقدر ناراحتید؟
فقط می خواستم بهتون بگم که در این جور مواقع یک لحظه یاد آدم هایی بیفتید که شب و روذ دعاتون می کنند پس با وجود این دیگه چرا ناراحتید؟
مگه خودتون نگفتید که:خدایا من مومنم به این که هر که دلش هوایی تو شود؛هوایش را داری.پس اگه مومنی به این که خدا همیشه هواتونو داره پس نباید نگران چیزی باشید.
این جمله هم خودتون گفتید که(البته از قول دکتر شریعتی):اگر تنها ترین تنها شوم بازهم خدا هست,او جانشین تمام نداشتن هاست.
این جمله هم خودتون برای آقای امامی نوشته بودید یادتونه؟:در عبور از روزهای سخت,این آدم های سختند که می مانند,نه روزهای سخت...
ولی بدونید شما قبل از این که مشهور باشید محبوب هستید و یادتون باشه که همیشه کلی از آدما هستند که براتون دعا می کنند.مثل من و امثال من که مطمینم اصلا کم نیست.
به خودت و خدای خودت ایمان بیاور,چون مطمینم که شما می تونید.می تونید,می تونید.همییییین(ببخشید یه کم کتابی شد)
راستی گزارشتانو(مدرسه و کاپیتان)واقعا حرف نداشت.
یا علی...
خدا تو را حافظ مرد مهربان...
ارسال شده توسط ***زهرا***پرواز تا مثبت بی نهایت*** | October 25, 2007 11:54 PM
ارسال شده در October 25, 2007 23:54
سلام
نمیتونم تشخیص بدم که گلایتون به حقه یا نه.
ولی با اون عده ای که از شما خوششونم نمیاد موافق نیستم..
در هر صورت شما در قبال مردم مسئولیت بزرگی دارین .
به امید روزی که دموکراسی و ازادی بیان به معنای واقعی در جامعه ی ما برقرار بشه و مردم بتونند با نجف زاده ی واقعی اشنا بشن.
ارسال شده توسط مهزاد | October 25, 2007 11:59 PM
ارسال شده در October 25, 2007 23:59
سلام؛
آنگاه که دوست داری همواره کسی به یادت باشد،به یاد من باش،
که من همیشه به یاد توام.
(بقره، آیه 152)
ارسال شده توسط neda | October 26, 2007 12:05 AM
ارسال شده در October 26, 2007 00:05
زیاد که میشود ، شهرت را میگویم؛وقت نداری تا به کامنتهای بلاگر های دیگر در یک اقدام متبادلانه ی ! روتین جواب دهی....
آنوقت بعضی ها فکر میکنند خودت را گرفته ای...
اما بعضی ها میدانند جواب دادن به این همه لطف ! که گاهی باندازه گرفتن امضا سخیف هستند؛واقعا سخت است.
زیاد که میشود سخت است ؛ شهرت را میگویم و کامنت را....
ارسال شده توسط محمد پورعبداله فرشبافی(آرتاوریژ) | October 26, 2007 12:06 AM
ارسال شده در October 26, 2007 00:06
سلام کامران جان
چه دل پری داری!توی نوشته های قبلیت صدات بیشتر پس زمینه بود ولی این یکی ااااااای بعضی جاهاش نمیشد با صدای خودت بخونم!! همش دارم فکر میکنم مگه چی شده؟نمیفهمم!!!
موفق،پیروز،کایاب باشی
ارسال شده توسط bermoda | October 26, 2007 1:26 AM
ارسال شده در October 26, 2007 01:26
یا سلام!
...
جالب بود...شنیدن حرفهای دل!
و انتقال احساس جالب تر!
کاش موقعیت ها نمی گذاشت آدم ها گم شوند!... تا هر از گاهی مجبور شن بگردن دنبال خودشون... اونی که بودن!
ارسال شده توسط بی خیال بابا! | October 26, 2007 2:05 AM
ارسال شده در October 26, 2007 02:05
سلام کامران عزیزم یه چند وقتی بود دنبال وبلاگت میگشتم.آخرین گزارشی که از تو دیدم گزارش سخنرای احمدی نژاد داخل دانشگاه تظاهرات دانشجویان معترض بود. من یه جورایی ازت خوشم میاد و الان هم به خاطر همین دوست داشتن خواستم بگم مطمئن باش مردم اینقدر زرنگن که فرق کسی رو که راست میگه با اونی که داره واقعیت رو کتمان کنه خوب تشخیص بدن.خودت هم خوب میدونی تو اون گزارش خیلی چیزا رو دروغ جلوه دادی.بعد از گزارشت با چند نفری که صحبت کردم نظرشون درباره ت خیلی عوض شده بود چون اونا از ماجرا با خبر بودن.از اینکه دهها تن نبودن بلکه صدها تن بودن اینکه دانشجوهای داخل سالن سخنرانی از دانشگاهای امام صادق و امام حسین بودن نه دانشگاه تهران از اینکه اونا هم میخخواستن مثل دانشجویای کلمبیا اچازه حضور در سخنرانی احمدی نژاد رو داشته باشنو.....حیف نیست کامران نجف زاده خودش رو وارد سیاست بکنه تا مجبور بشه این جوری دروغگو بشه.ملت نجف زاده رو با گزارشای جالبش دوست دارن نه با این... مردم نجف زاد هرو به خاطر غرور خاص خود دوست دارن اونا گزارشایی مثل مرده شور خونه و... امثال این گزارشا دوست دارن...بیا دست از این قبیل گزارشو بردار بزار تا هنوز دوست ت داشته باشیم.زیاد مثل قبل
ارسال شده توسط saeed | October 26, 2007 3:29 AM
ارسال شده در October 26, 2007 03:29
سلام . چطوری ؟
کتاب جاذبه و دافعه شهید مطهری را خونده ای؟ حتی آدمی با رفتار و عدالت حضرت علی ع هم دافعه دارد البته برای بعضی ها! فقط آدمهای خنثی و بی خاصیت هستند که می تونند همه را راضی نگه دارند. برو خدا را شکر کن که اصلا بی اثر و خنثی نیستی. خداحافظ مرد لحظه ها !
ارسال شده توسط سهراب | October 26, 2007 6:34 AM
ارسال شده در October 26, 2007 06:34
سلام مرد خبرنگار...
چي شده كه ديگه يادي از آريايي ها نمي كنين؟
ارسال شده توسط haleh | October 26, 2007 6:57 AM
ارسال شده در October 26, 2007 06:57
درد و دلتان بود نه؟چقدر قشنگ و بعضي جاهايش هم غمگين بود... .بهترين دعا را براي خودتان كرديد.ظرفيت.مي گويند دريا باش كه اگر كسي سنگي درونت پرت كرد موج بر نداري....حكايت شماست.دريا نباشيد.شما ديگر بايداقيانوس باشيد.خيليها حتا تمامي بار سنگشان را در شما خالي مي كنند.براي خودشان و شما جيره گذاشتهاند كه هر روز يك تنوع داشته باشيند و باشيد.خيلي هم بد نيست.گاهي اوقات سنگهاي خوبشان را هم از روي حواس پرتيشان مي اندازند.اگر بگرديد حتماً چيزهاي خوبي از تويش پيدا مي كنيد.
اقيانوس كه باشيد يك حسن دارد و شايد يك عيب. بايد آبتان از يك جا سرچشمه گرفته شده باشد و آنجا راهم نبايد هيچ وقت فراموش كنيد.
آن عيبش هم اين است كه چند تا رود ممكن است آبشان را از شما بگيرند.حواستان پرت نشود وهمان منبع اصلي هميشه يادتان باشد،آن عيب هم عين حسن مي شود.
همه جا بهترين بوديد و ديديم كه سعي كرديد بهترين چيزها را هم به ما نشان دهيد.ولي در يك جا...
خيلي وقت است كه در دلم ماندهو خواستهام كه بپرسم
آن روزي كه برنامه ماه عسل دعوت داشتيد،مي شد جزو بهتريت مهمانها باشيد،اما....
اون روز مثل اينكه اصلاً حالتون جا نبود.وگرنه مي شد يك برنامه عالي از آن روز در آورد.دلم سوخت كه خيلي از حرفها آنجا زده نشد.
عادتمان داديد كه هميشه شما را وقتي ببينيم كه حالتان خوب است.خيلي برايمان عجيب است وقتي شما را ببينيم كه... .بگذريم.
زياده جسارت شد...
هميشه موفق باشيد
ارسال شده توسط sadr | October 26, 2007 7:43 AM
ارسال شده در October 26, 2007 07:43
سلام
نمی دانم در این جور مواقع چی بگم, دلداریت بدم که غصه نخور یا سر کوفت بزنم که خودت خواستی اما من بهت می گم که هیچ وقت خنده رو فراموش نکن به قول یه بنده خدا که می گه اگه نگیم نخندیم پیاز می شیم می گندیم
ارسال شده توسط نگار | October 26, 2007 9:21 AM
ارسال شده در October 26, 2007 09:21
سلام
اینم یه بدی دیگه کنکور!
باعث شده دو تا آ÷تونو داغ داغ نخونم.اون موقع ها همه نظرا رم تا ته می خوندم اما...
مثل همیشه قشنگ و عالی نوشته بودید
یه تبریک جانانه هم به اهالی روستا و هم به شما که اگر نبودید مسئولین حالا حالا ها یادشون نمی افتاد بچه هایی هستند که آرزوهای بزرگو دستنیافتنیشون با یه اشاره اونا محقق میشه
یه جاشو باهاتون موافق نیستم!مطمئنم و بهم ثابت شده جماعتی که به شوق دیدنتون می شینن پای تلویزیون ایران خیــــــــــــــــــــلی بیشتر از اونایین که دوستتون ندارن.و بازم میگم بهم ثابت شده تو برخوردام که کسی نیست که نخواد سر به تنتون باشه!
منم واستون دعا می کنم که همیشه مثل الان خوب خوب خوب باقی بمونید.ونه مثل بعضی ها چند وقت بعد غرور بیاد سراغتون و بشید عین اون جناب استاد!
ونه مثل همسایه بالایی ما بعد از یه عمر خندوندن مردم و کارای طنزی که عمر زیادی هم از دمده شدنش نمی گذره.تو میانسالی هنوز اجاره نشین باشید و حتی نصف هم محلی ها هم نشناسنتون!
امیدوارم روز به روز موفقتر شید و خدام هیچوقت تنهاتون نذاره.هرچند که می دونم نمیذاره.
طبق معمول زیاد حرف زدم شرمنده
در پناه حق
ارسال شده توسط aashena | October 26, 2007 10:31 AM
ارسال شده در October 26, 2007 10:31
بزنم یا نزنم !!!!
ارسال شده توسط دومان | October 26, 2007 11:04 AM
ارسال شده در October 26, 2007 11:04
سلام
فکر کنم درد مشترکی داریم با این تفاوت که تو از شهرت می نالی و من از ... حا لا بماند از چی می نالم. یه چند هفته ی هست که می خوام باهات دردو دل کنم یا جرات نمی کنم یا اگه هم جرات پیدا کنم وقت نمی کنم.
راستش می دونم سرت شلوغ اما به احترام این وقتی که واست گذاشتمو دارم حرف دلم رو واست تایپ می کنم ازت می خوام تا آخر نوشته هامو بخونی که می دونم می خونی من هم قول میدم مختصر و مفید بنویسم.
می خوام با هات دردو دل کنم اما دردو دل من سیاسیه می دونم حرف سیاسی رو نباید به کسی بگم چون ممکنه آدم تو دردسر بیفته باید به کسی بگی که راز داره. می خوام حرفام بین خودمو خودت بمونه که می دونم می مونه.
راستش شاکی ام از این مردم و دلم می سوزه واسه رئیس جمهور مردمیمون. من نه فا میلشم نه از دوستانو وابستگانشم.
چرا مردمی که شما اونا رو به فهیم بودن می شناسید,دارن انصافشون روهم مثل چیزای دیگه شون از دست می دن
بابا یه کی نیست بگه که طرح سهمیه بندی بنزین تو دوره رئیس جمهوری قبلی هم بوده از شانس آقای احمدی نژاد تو دوره ی ایشون تصویب و اجرا شد حرفی از مسکن و بانک نمی زنم چون طو لانی می شه اما اگه خواستی دلیلاش رو بعدا برات می گم(البته از نظر بنده ی حقیر)
می دونی بارهاو بارها به خودم می گم که ما مردم لیاقت داشتن رئیس جمهور مردمی رو نداریم, رئیس جمهوری که مشکل مردم رو با چشمو گوشای خودش ببینه وبشنوه .اول از ایران شروع کنه ,کار مردمش رو حل کنه.
مثل بعضیها نبوده و نیست که به بهانه ی گفتگوی تمدن ها بره سفر به دور دنیا رو شروع کنه
می دونی لیاقت ما همون که رئیس جمهورمون خاتمی باشه ما رو چه به داشتنه رجائی و احمدی نژاد
من نه با خاتمی لجم نه باهاش پدر کشتگی دارم اما مطمئنم اون دنیای که همه می گن هست و من هم می گم هست باید جوابمو بده من که ازش نمی گذرم
به خاطره این که رای بیاره گفت آزادی که رای هم اورد وقتی که آزادی گفت شاید فکرش رو نمی کردمردمه ما جو گیر شن بعد که دید اوضاع افتضاح شده واسه اینکه از سر خودش واکنه گفت منظوره من از آزادی بی بندو باری نبود(حالا خودت مملکت رو ببین که چه جوری شده با هر طرحی که پیاده کنند هم نمی تونند جلودارشون باشن .از طرح امنیت بگیر تا اخلاقی
واسم خیلی سخته که حتی عزیزترین کسانم هم رنگ عوض کنند و هم رنگ جماعت بشن و به قول خودشون روشنفکرشن
خیلی سخته مریض بشی بخوای بری دکتر هیچ کس همراهیت نکنه چرا جرمه من چیه چون نمی خوام هویتم رو از دست بدم چون کلاسشون رو می برم پایین واسشون افت داره با من راه بیان قدم بزنندتو همین تهرونه خودمون دیگه یه چادری پیدا نمی کنی نمی دونم شاید طرفای ما نیست
من دوست ندارم مانتوی بشم نمی گم اونا که مانتو می پوشن بدن اما باور کن کدوماشون یه مانتوی سنگین می پوشن من که با چادرم این همه سختمه وای به حاله این که مانتوی بشم
تو خونه که مضحکه ی خاص وعامم باور کن تو حجاب هم خیلی وسواسی نیستم یه چادر ملی .خلاصه تو جامعه جا برای من نیست واسه همین ترجیح میدم تو خونه باشم وقتی هم که دانشگاه دارم عزا می گیرم. من نمی دونم شما جزو کدوم دسته آدمهاید اونایی که هنوز یادشون هست که مسلمانیم یا نه.
اینجوری که پیش بره بهتره بگیم جمهوری ایران اسلامیش رو خودمون برداریم سنگین تره
خوب حالا شما بگو اگه احمدی نزاد هم کار اشتباهی کرده باشه آیا نسبت به کار خاتمی قابل قیاس هست
خوش حال می شم دلداریم بدیbandey_haghir@yahoo.com
ارسال شده توسط محدثه | October 26, 2007 11:05 AM
ارسال شده در October 26, 2007 11:05
سلام آقاکامران نمیدونم که شهرت خوبه یا بد فقط اینو میدونم که شما و گزارشاتو خیلی دوست دارم...... همین !
ارسال شده توسط فرزانه | October 26, 2007 11:05 AM
ارسال شده در October 26, 2007 11:05
شهرت هم مثل بچه است.بودو نبودش می سوزاندت.مامان می گویند:«بچه لباس آتشی است.اگر تنت باشد می سوزی اگر هم تنت نباشد لخت و عوری!» شهرت همان لباس آتشی است.سرت سلامت.
ارسال شده توسط معلمی از بهشت | October 26, 2007 11:27 AM
ارسال شده در October 26, 2007 11:27
دلداریت بدهم که اینها مگر درد است که تو داری؟ اصلا تو که نباید درد داشته باشی،، تو تهنا فقط باید به درد مردم دردبکشی نه به درد خودت اینها را بگویم خوب است ؟؟؟؟؟؟؟!!!!این آدم ها البته به اصتلاح آدم ها خیال کرده اند تو خدای استقامت وصبری؟؟؟؟؟؟نیستی به خدا تو را همان درد هایی دردت می دهند که مرا،که ما را،خدانصیب نکند یک وقت هایی دوچار دوگانگی غریبی می شوم که جایه توضیح ندارد !!!ما آدم هایه عجیبی هستیم امروز تو را آنقدر بالا می بریم که آسمان!!!آنوقت فردایی می شود که شاید باید رویه خاکی، جایی پیدایت کنیم !!!چه رسمی داری ای دوره زمونه...گیر هم که می کنیم می رویم سراغ این زمانه ی بخت برگشته که تو کردی ،تو کردی!!!
ارسال شده توسط شیما | October 26, 2007 12:12 PM
ارسال شده در October 26, 2007 12:12
زندگی کردن توی این دنیا انقدر سخت و غم انگیزه که بعضی وقتا واقعا آدمو بی تاب میکنه. مگه یادت رفته آقای نجف زاده خدا آدم رو به زمین به دنیا تبعید کرد...اما انقدر خدا مهربونه انقدر عاشق این موجودای دوپاشه که به اش نعمت فراموشی رو داده...همینه که میتونیم مصیبتا رو تاب بیاریم...شما که به من حس های دوست داشتنی آسمونی میدی ...لطفا آنتن ات را سمت خراب آباد دنیا نچرخان!
حبیبه.19.غم انگیز
ارسال شده توسط حبیبه | October 26, 2007 12:47 PM
ارسال شده در October 26, 2007 12:47
کامران خان نجف زده
فکر میکنم دلت گرفته
جالبه این همه دوست حداقل تو نت داری اما باز هم دلت گرفته
خدا ر وشکر هنوز دلت پاکی رو داره
نکنه یک روز اسیر بشی
اوشو میگوید :
شکوفا شو
درها و پنجره های خود را از هم بگشا
بگذار باد و باران و آفتاب به درون آیند
بگذار مردم بر تو وارد شوند
و تو نیز بر آنها مهمان شوی
این تنها راه است تا از راز شگفت انگیز
زندگی آگاه شوی
کامران خان نجف زاده داداش خوبم این همه دوست نتی داری بدون اینکه در خونه هاشون رو بزنی هر شب مهمون اونها هستی
سربلند باشی کامران خان
دریا
ارسال شده توسط دریا | October 26, 2007 1:24 PM
ارسال شده در October 26, 2007 13:24
سلام چه تصادف جالبی
کامران نجف زاده بشینه پشت یه عینک دودی آخرین مدل
آخره سوژه بازی میشه ها
فقط یواش تر چون حاده لغزنده است
بای تا های
ارسال شده توسط مسعود عسکری | October 26, 2007 1:32 PM
ارسال شده در October 26, 2007 13:32
سلام آقاي نجف زاده
اميدوارم تو تمام مراحل زندگي موفق باشيد و البته تا همين الانشم موفق بوديد . براي ما كنكوري ها هم دعا كنيد . در مورد كنكور ، كلاس هاي كنكور ، هزينه ها ، و خلاصه چيزاي كنكوري اگه امكانش هست يه گزارش تهيه كنيد
يا علي
التماس دعا
باي
ارسال شده توسط علي (كنكوري) | October 26, 2007 1:45 PM
ارسال شده در October 26, 2007 13:45
سلام آقاي نجف زاده....
مي خواستم به عنوان يه دوست باهاتون هم دردي كنم...چند بار حرف هامو نوشتم...اما بعد پشيمون شدم...حس كردم خيلي سطحي و بچه گانست...گفتم پس حالا كه مثل بقيه قلم خوبي ندارم، مي تونم براتون دعا كنم...آمــــين...
.
.
.
.
.
امشب مي خوام با کلمات تو رو نقاشي کنم حواست به عبور ثانيه ها هست؟!!لحظه ها بوي باران مي دهند.واژه ها رو به هم مي ريزم و اين را به آن و آن را به اين مي چسبانم تا آخر اين صفحه از مهربونيات مي نويسم...
ارسال شده توسط هاجر | October 26, 2007 2:43 PM
ارسال شده در October 26, 2007 14:43
سلام آقاي نجف زاده
حالتون چطوره؟ امير كيان عزيز خوبه؟ خانواده خوبن؟
مي دونم كه منظورتون از اين چيزايي كه نوشتين خودتونين ولي خيلي هاي ديگه هم هستن كه مثل شماند ، اصلا اين از خصوصيات شهرته، شهرت چيز خيلي خوبيه ولي بدون محبوبيت اصلا فايده نداره . و شما برگ برنده رو دارين و اون اينه كه اول محبوبيت رو بدست آوردين و بعد شهرت رو . نمي خوام هندونه زير بغلتون بذارم واقعا دارم عين واقعيت رو مي گم . فقط تنها چيزي كه بايد مواظبش باشين اينه كه محبوبيت و شهرتتون دست خوش غرور نشه كه مطمئنم نخواهد شد . بله هميشه كساني هستند كه تحمل ديدن موفقيت هاي روز افزون ديگران و شهرت فزاينده ي آنها را ندارند ولي شما نبايد در برابر تعداد محدود اونا كم بيارين و پا پس بكشين . شما در برابر اقليت مخالفاتون ، كوه عظيمي از طرفدارانتون رو دارين كه هر روز و هر شب منتظر يه موفقيت و پيروزي جديد از شما هستند . اگر آمار واقعي طرفدارانتون رو مي دونستين از دست اين اندك افراد تنگ نظر ، سرخورده و ناراحت نمي شدين .
كساني هستن مثل من و امثال من كه براي از دست دادن يك گزارش يا يك مصاحبه شما كه از تلويزيون پخش ميشه از ته دل افسوس مي خورن ، كساني كه هميشه با ديدن گزارش هاي شما و تصوير شما و حتي شنيدن صداي شما به وجد ميان . و هميشه شما رو و سليقه تون رو و نگاهتون رو تحسين مي كنن. كساني كه كه با گريه ي شما در غم از دست دادن همكارانتون در سقوط هواپيما گريه مي كنن و كساني كه با ترس و اضطراب شما در اثر خرابي هواپيما در هوا ، مو به تنشون راست ميشه و با اينكه مي دونن گزارش زنده نيست و قاعدتاً شما بايد سالم باشين باز هم با ترس تا آخرش رو مي بينن كه چي شد ؟ هواپيما سقوط كرد يا نه؟ و كساني كه با شادي شما در موقعيت هاي مختلف و خنديدنتون ، مي خندند
و خيلي از مثال هاي ديگه . پس ببينين تعداد كساني كه سرسلامتي شما را مي خواهند به مراتب بيشتر از كساني است مي خواهند سر به تنتون نباشه .
من تازه امروز فهميدم كه فقط من نيستم كه از شما انتظار دارم برام كامنت بذارين و بعد با خودم گفتم : خوب اگه كامران نجف زاده بخواد براي همه ي كساني كه ازش مي خوان به وبلاگشون بره كامنت بذاره خوب پس تمام روز بايد سر كامپيوتر باشه ، پس كي برامون گزارش تهيه كنه ؟ پس ما ديگه كي ببينيمش؟
و بعد فهميدم كه چقدر توقع ما انسانها بالاست . و شهرت چه درد سر بزرگي براي انسانهاي مشهور است اما مطمئن باشين ، اگه همه ي طرفدارانتون رو هم از دست بدين و عمر كاريتون هم روزي به پايان برسه من هيچ وقت شما رو فراموش نمي كنم و هميشه طرفدارتون خواهم بود و هميشه آرزومند آرزوهاي سبزتان.
با آرزوي موفقيت و سربلندي هم براي شما و هم براي خانواده ي محترمتان .
خدانگهدار.
ارسال شده توسط شكوفه | October 26, 2007 4:06 PM
ارسال شده در October 26, 2007 16:06
سلام اون وقت من الان چی بگم؟من دیگه همینجوری ازقول آدمای مشهورچیزنمینویسم.مخصوصا درمورد شما باور کنید.
بگم یه دغدغهتون هم اضافه شه؟ آدمای محبوب مثل شما جدای ازحرفا و کارایی که میکنید وقتی حتی سکوت هم میکنید به خاطرهرچی، بازم محکوم میشید.چون ناخواسته ازتون انتظارمیره. آره اینا همش درده .و خوش به حال اونی که این درد ها رو میفهمه. و این خیلی خوبه که شما نه عینک دودی میزنید نه همیشه میزنید.
ارسال شده توسط افسون | October 26, 2007 4:15 PM
ارسال شده در October 26, 2007 16:15
سلام كامران من خيلي دوست دارم هنرمند عالي بشم ولي مشهور شدن رو اصلا دوست ندارم.آخه مي ترسم غروري گريبانم رو بگيره كه هرگز نتونم از اون رهايي پيداكنم.
ارسال شده توسط فاطمه | October 26, 2007 4:26 PM
ارسال شده در October 26, 2007 16:26
ديشب بود فكر كنم!كه شما داشتيد اخبار مي گفتيد و من به مادرم گفتم :خوش به حالش!
گفتم خوش به حالش كه توانسه در عين جواني به اين جا برسد!و در كارش موفق باشد!آقاي نجف زاده هميشه به حرف دلت گوش كن!به حرف ديگران گوش نكن!
موفق باشي!
ارسال شده توسط سنا | October 26, 2007 5:16 PM
ارسال شده در October 26, 2007 17:16
سلام آقای نجف زاده . خوبید؟ می دونم که اگه خیلی روفرم بودید از این حرفا نمی زدید. آقای نجف زاده بعضی موقع ها آدم باید یه طور دیگه خودشو دلداری بده می دونید این حرفایی که بعضیا می زنن حالا فرق نداره خوب یا بد در مورد همس .فکر کنید تمام کسایی که شما رو می شناسن دانش آموز باشن .اونم تو یه مدرسه .دیدید موقعی که یه زرنگ بینشون پیدا می شه چطوری نصف بچه ها براش حرف در میارن؟همین طوری هم نصف دیگه دوسش دارن و براش ارزش قائلن .اگه اون شاگرد زرنگ که همیشه هم برا درسش زحمت کشیده بخواد حرفای بقیه رو مد نظر بده ترجیح می ده تنبل بشه که با همه دوست باشه. که همه دوسش داشته باشن...و اینجاس که اون آدم سقوط کرده .هدفشو یادش رفته .مگه غیر از اینه که همه دانش آموزای اون مدرسه برا دادن امتحان نهایی تلاش می کنن؟ ویا غیر از اینه که همه دوست دارن نمره ی خوبی بگیرن؟ این هدف اصلی نیست ؟
آقای نجف زاده اینو بدونید که اگه قرار بود همه یکسان فکر کنن وقدرت عقل یکسان داشته باشن یاهمه از اون امتحان رد می شن یا اینکه با بهترین نمره قبول می شن .پس دیگه ارزش زندگی چی بود؟این همه آدم میان تو وبتون نظر می دن فکر می کنید اگه یه جا به مشکل برخوردید هیچ کدومشون کمکتون نمی کنه؟ به فرض محالم که اینطوری باشه ....یه چیزو مطمئنم یادتون نمی ره اونم اینکه...مدیر مدرسه هیچ وقت شما رو از یاد نمی بره هر اتفاقیم که بیفته بازم دوستون داره و آرزوش اینه که شما تو امتحان قبول بشید.
من تک تک احساسایی رو که شما در موردش حرف زدید لمس کردم .از ته دلم ولی هیچ وقت هیچ کی باور نکرد .الان خیلی باتجربم با این سن کم شاید به اندازه ی آدم 40 ساله تجربه های تلخ داشته باشم به خاطر همین برا همه سنگ صبور بودم ولی نوبت خودم که رسید....همیشه شاکر باشید که کسایی هستن که از ته قلب دوستون دارن.
خیلی وقتا این طوری می شه همین الان اگه مطلب وبمو بخونید می بینید که منم در مورد یه آدمی با بقیه طرز فکرم فرق بکنه...می خوام همین الان براتون فال حافظ بگیرم...صبر کنید...
باورم نمی شه بخونیدش:
عاشق دردکش
زاهدظاهرپرست از حال ما آگاه نیست
در حق ما هر چه گوید جای هیچ اکراه نیست
در طریقت هرچه پیش سالک آید خیر است و
در صراط مستقیم ای دل کسی گمراه نیست
تا چه بازی رخ نماید بیدقی خواهیم راند
عرصه ی شطرنج رندان را مجال شاه نیست
چیست این سقف بلند ساده بسیارنقش
زین معما هیچ دانا در جهان آگاه نیست
این چه استغناست یا رب وین چه قادر حکمتست
کاین همه زخم نهان است و مجال آه نیست
صاحب دیوان ما گویی نمی داند حساب
کاندرین طغرانشان حسبه الله نیست
هر که خواهد گو بیا وهرچه خواهد گو بگو
کبر و ناز و حاجت و دربان بدین درگاه نیست
بر در میخانه رفتن کار یک رنگان بود
خودفروشان را بکوی می فروشان راه نیست
هر چه هست از قامت ناساز بی اندام ماست
ورنه تشریف تو بر بالای کس کوتاه نیست
بنده پیر خراباتم که لطفش دائم است
ورنه لطف شیخ وزاهدگاه هست و گاه نیست
حافظ ار بر صدر ننشیندز عالی مبشریست ( اینجاشو درست نتونستم بخونم)
عاشق دردی کش اندر بند مال و جاه نیست
-----------------------------------------------
حالا مفهومشو خیلی جالب تره من که واقعا از خوندنش جا خوردم حدود یه صفخه ای می شه این ویژگی صاحب فال و وظایف صاحب فال و راه گشا که من چون می دونم شما ماشالا خودتون تو فهمیدن اینا استادید فقط راه گشاشو می گم:
تا 40 شب قبل از خواب سوره های مسبحات یعنی حدید حشر صف جمعه تغابن رو بخونید واگه خسته بودید یا حوصله نداشتید فقط حشر .
بازم اگه احیانا مفهومشو خواستید بگید براتون می نویسم.
امیدوارم تونسته باشم حرف مفیدی بزنم.
امیرکیانو ببوسید از طرف ما. خدا همیشه نگهدارتون باشه
ارسال شده توسط مهسا | October 26, 2007 5:17 PM
ارسال شده در October 26, 2007 17:17
سلام شما یه محبوبه ی مشهور هستین خدا هم اونایی که بنده هاش دوسش دارن دوست داره ... البته خیلی باید مراقب رفتارتون باشین چون زیر ذره بین دوست ودشمن قرار دارین.موفق باشین ... اگر تنهاترین تنها شوی باز خدا هست.
ارسال شده توسط آدمیزاد | October 26, 2007 6:13 PM
ارسال شده در October 26, 2007 18:13
سلام
هر چیزی همیشه یه هزینه ای داره ، وباید برای بدست آوردن یک چیز ، چیز دیگری را از دست داد تا بتوان بهش رسید
ولی میشه سعی کنیم که خودمون رو غرق نکنیم
و با توکل به خدا هم میشه
وقتی کارمون در راستای راضی نگه داشتن خدا و خلق باشه مطمئن باشین به اینجا نمی رسیم که مجبور بشیم عینک دودی بزنیم
ارسال شده توسط دومان | October 26, 2007 7:34 PM
ارسال شده در October 26, 2007 19:34
شهرت بر خلاف اوج معنی سقوط می ده!!!...کاش همه اینو می دونستن!!
ارسال شده توسط یوسف | October 26, 2007 9:15 PM
ارسال شده در October 26, 2007 21:15
دم وقتی سریع می نویسد یا سریع تایپ میکند.....آن قدر سریع که خطوط زایده ی ساعت ها اشک و یا ساعت ها فکرش فرار نکنند..............بد تر می شود انگار. گاهی لازم است حرف هایی را به زبان نیاورد که مبادا حرف هایش مبتذل شوند که به قول دکتر ..........حرف هایی هم هست برای نگفتن...........چهقدر احساس لذت بخشی است این که کسی و یا کسانی دقیقا بفهمند تمامی آن خطوط نانوشته را.
تولدشه.................اگه بیاید واقعا خوشحال می شم.
ارسال شده توسط الف لام میم | October 26, 2007 9:57 PM
ارسال شده در October 26, 2007 21:57
پسر حالم ازت به هم میخوره!! از ته دل میگم
ارسال شده توسط dead | October 26, 2007 11:03 PM
ارسال شده در October 26, 2007 23:03
سلام اش کشک خالتونه بخورین هم پاتونه نخورین هم پاتونه
ارسال شده توسط فروغ | October 26, 2007 11:06 PM
ارسال شده در October 26, 2007 23:06
الان که دارم این کامنت رو میذارم از خوندنه مطلبت اشک توی چشمم جمع شده و درست نمی تونم حروف رو ببینم دلم خیلی برای کودک درونتون سوخت و دلم برای دلتون تنگ شد.
ولی با تمام این اوصاف بهتون تبریک میگم که هنوز به فکرش هستید(کودک درونتونو میگم)
و یه تبریک دیگه برای موفقیت های پی در پی
به لطف حق همیشه سربلند باشید
انشالا
ارسال شده توسط مولود | October 27, 2007 12:08 AM
ارسال شده در October 27, 2007 00:08
سلام بهترین خبرنگار تلوزیون خسته ما...
اگه شهرت خوب بود هیچ وقت هیچ کس حسرتشو نمی خورد.
آخه هر وقت به چیزای بد فکر میکنم تازه میفهمم چقدر طرفدار دارن...
حالا ببین خدا چی مکشه از دست ما!!!
ارسال شده توسط الهام وحدت | October 27, 2007 12:10 AM
ارسال شده در October 27, 2007 00:10
به قول خودتون به نام آرام دل ها
سلام...امیدوارم همیشه دلتون آرام باشه به یاد همون آرام دلها...
برادر عزیزم،
نمی دونم فیلم راز رو دیدین یا نه،شبکه 4 چند بار دادتش،منم خودم ضبطش کردم و ده ها بار دیدم...راجع به قانون عجیبیه که زندگی منو زیرورو کرد...بهش میگن قانون جاذبه!منظور اینه که توی زندگی هر چیزی که برامون پیش میاد خودمون جذبش کردیم...تمام اتفاقات،حتی برخوردای دیگرون،خواسته هامون،آرزوهامون...همه چی...
فقط مهم اینه که به چی فکر می کنیم...قدرت لایتناهی کائنات به اون پاسخ میده...شاید خیلی ها از این موضوع ناآگاه باشن و با افکار منفی که دارن دچار مشکل بشن...
برادرخوبم،
می دونم که شما بهتر از من میدونین ولی خواهش من اینه که بیشتر مواظب خودتون وافکارتون باشین...شما خیلی خوبین،خیلی.پس به خوبی ها فکر کنید...به اون چیزی که واقعا دوست دارید بهش برسید...به اون انسان موفقی که تصمیم های بزرگی داره...با تصمیم هاتون هم جهت شین...از مسائلی وکسانی که آزارتون میدن بی توجه بگذرین...به کامران نجف زاده ای فکر کنید که میلیون ها خواهر و برادر داره که قلبشون واسش می تپه...به آینده فکر کنید...به برنامه هاتون...به پیشرفت...یادتونه می گفتین می خوام مستندساز بشم؟ پس به اون مستند ساز موفقی فکر کنید که نبض زندگی رو تو دستاش گرفته و مثل همیشه تو دل مردمه...به خدایی فکر کنید که همیشه هواتونو داشته...بهش توکل کنیدوشکر گذارش باشید...
خواهر کوچیکتونو ببخشید که این جسارتو به خودش داد تا به شما این حرفا رو بزنه...آخه دوست داره شما همیشه شاد و پرانرژی باشین...
راستی می خواستم فیلم رازو براتون بفرستم اما خوشبختانه این هفته یکشنبه ساعت 20:40از شبکه 4برنامه سینما ماوراء پخش میشه،اگه تونستین ببینید...
خدا همیشه پشت و پناهتون
یا علی
ارسال شده توسط اتاق آبی | October 27, 2007 12:44 AM
ارسال شده در October 27, 2007 00:44
سلام موفق باشی شاد و سر زنده
دوست ندارم ازمون دور شین اما حسس میکنم اون کودک درون با این متن داره تلاش برای رجعت به سادگی گذشته رو میکنه این متن هم ترس داشت هم امید ترس اینکه تو دلت به دلت عینک دودی بزنی امید تلاش به این که اگه عینک زدی میخوای برش داری هر جور راحتی ما بی عینک دوست داریم و بی عینک همیشه موندگار میمونی حتی اگر خیلی از این بیست و چند سالگی گذشته باشه اون وجدان بیدار خواهد توانست هر انچه را که کودک درونش فریاد میزند را بیابد حتی با قفل های رمزدار بزززززززززززرگگ و حتی خیلی بزرگ
بغض دارمان نکن گذشته ات را به اثبات رساندهای که ارزشش را داری برای اینده مان اینده همگیمان بز اثبات کن که نمره 20 حق تلاش 20 است نه ارزوی 20
ارسال شده توسط زینب | October 27, 2007 1:05 AM
ارسال شده در October 27, 2007 01:05
آب سبو ميدرخشد
و آب دريا تيره است
حقيقت كوچك سخناني دارد كه روشن است و
حقيقت بزرگ خاموشي بزرگ دارد .
(رابيندرانات تاگور )
مطلبتون و كه خوندم نميدونم چر ياد اين شعر افتادم .
براتون آرزوي آگاهي شناخت و معرفت دارم
ارسال شده توسط ندا قائم فرد | October 27, 2007 7:04 AM
ارسال شده در October 27, 2007 07:04
سلام مطمئنم شما عینک دودی هم بزنید همه می شناسنتون !
راستی آقای امیرعلی عسگری از خبرنگارای باشگاه خبرنگاران جوان خیلی به شما شباهت دارن , کارشونم یه جورایی پیروی از استاده! فکر کنم آینده ی درخشانی داشته باشند.
ارسال شده توسط فرشته | October 27, 2007 8:21 AM
ارسال شده در October 27, 2007 08:21
سلام آقاي نجف زاده عزيز
درسته كه شهرت اذيت كننده اس اين برا هر كسي كه به كارش علاقمند باشه اتفاق مي افته فقط طيف آدم هايي كه آدم رو مي شناسن متفاوته . برا شما قدرت جعبه جادو اين رو خيلي بزرگ تر و دردرسر ساز البته كرده
ولي شما كه آدمي نيستين كه دست از كار مورد علاقه تون بردارين لذت زندكي آدمي به كارهايي هست كه دوست داره انجام بده!!!
ارسال شده توسط مينا | October 27, 2007 8:32 AM
ارسال شده در October 27, 2007 08:32
فانوس دریایی مواظب باش گره ی اشتباه ندی که خیلی ها تا وسط این دریای سیاه و پر موج با تو اومدن مواظب باش قایق ها و کرجی هاشون به گل نشینه.
در پناه حق
یا علی
ارسال شده توسط maryam | October 27, 2007 8:44 AM
ارسال شده در October 27, 2007 08:44
سلام
بعد از خوندن نوشتتون چند لحظه به صفحه خيره شدم واقعا" نميدونم چي بايد بنويسم انگار با مسحور نوشتتون شدم و دارم فكر ميكنم كه يه خبرنگار چرا بايد ايييييييييييييين همه دغدغه فكري داشته باشه
براتون دعا ميكنم كه هميشه موفق و عاقبت به خير باشيد
امير كيان رو ببوسيد و سلام برسونيد
تابعد
ارسال شده توسط سميه صومعه | October 27, 2007 8:54 AM
ارسال شده در October 27, 2007 08:54
خواهي كه سخت و سست جهان بر تو بگذرد
بگذر زعهد سست و سخنهاي سخت خويش
از خدا مي خواهم هميشه براي خدا، براي خانواده ات ،براي مردم باشي و تمام نشوي ....................
ارسال شده توسط محمد علي شفيعي | October 27, 2007 8:59 AM
ارسال شده در October 27, 2007 08:59
خودش را ورق می زند و فقط از خدا می خواهد...
خیلی خوب بود ...دقیقاکلنجار هایی بود.کل کل هایی بود.فکر هایی بود . که من با خودم میکنم...ولی من اصلا مشهور نیستم .هر آدم عاقلی یه جایی تو یه سنی به دور از مشهور بودن یا نبودن به این بلا دچار هیشه ....باور کن ...تو درگیر نظرات و نگاه های یک ملت هستی و یکی به سن و سال من در گیر نظر ها و نگاه های همکلاسی هاش.
ارسال شده توسط منا | October 27, 2007 9:08 AM
ارسال شده در October 27, 2007 09:08
سلام .
اميدوارم حالتون بهتر شده باشه .
مهم نيست كه ديگران درباره شما و امثال شما چه نظري دارند .
مهم اينه كه تا هدفتون كمك و ياري به قشر ضعيف و بيان دردهاي جامعه است , پس مطمئن باشيد خدا با شماست.
(ان تنصروا الله ينصركم و يثبت اقدامكم)
ارسال شده توسط saghili | October 27, 2007 9:28 AM
ارسال شده در October 27, 2007 09:28
سلام...
نوشتهات در كمال سادگي و به راحتي يه ليوان آب خوردن به دل نشست. با اين نوشته به ما فهموندي كه بيشتر به خودمون فكر كنيم و به كودك درونمون بيشتر توجه كنيم. اميدوارم هر كجا كه هستي موفق باشي. راستش من باباي خودمو كه گزارشگر راديو و تلوزيون بود ميبينم و ميفهمم كه چقدر شهرت باعث عذاب اونه. الان كه ديگه به راديو و تلوزيون نميره باز هم مورد محبت ديگرانه و ديگران ميخوان كه اون به تلوزيون برگرده. اميدوارم هر كجا كه هستي موفق باشي... طرفدار هميشگي شما مريم گليييي...
ارسال شده توسط مريم گليييي | October 27, 2007 9:41 AM
ارسال شده در October 27, 2007 09:41
سلام
چرا اینقدر غمنیکناک نوشتی ... دلم واستون سوخت حسابی ... اصلا کباب شد ... دیگه دلی واسم نمونده باقی شو بنویسم ... خوش به حالم که معروف نیستم ...این رو هم بدونید که شما معروف هستید ولی بیشتر از اون محبوب هستید...
خدا تو رو حافظ...
ارسال شده توسط zahra | October 27, 2007 10:36 AM
ارسال شده در October 27, 2007 10:36
سلام خبر نگار محبوب دلم خیلی گرفت وقتی گفتی دلت واسه پدر مادرت تنگ شده...
این یعنی الان خیلی تنهایی.از شهرتت برای کمک به درد دل مردم استفاده کن مردمی که دوست دارن و از همه مهمتر بهت اعتماد دارن.
التماس دعا
ارسال شده توسط مسافر کوچولو | October 27, 2007 10:49 AM
ارسال شده در October 27, 2007 10:49
سلام چطوري برادر؟
مثل اين كه فيلم آتش بس روت تاثير گذاشته؟
كمتر فكر كن
فعلا در ابتداش هستي زياد به خودت نگير.
باشه .
خداحافظ برادر
ارسال شده توسط ستاره ميرزايي | October 27, 2007 11:10 AM
ارسال شده در October 27, 2007 11:10
سلام
هر كسي در هر شغل و حرفه اي فراز و نشيبهايي دارد....پستي و بلنديهايي كه شيبشان بسته به موقعيت آنها تند يا كند ميشود.ولي به نظرم براي اينكه آدمي يك وقت توي يكي دوره ي خاص از زندگيش جا نماند و هميشه جاري باشد تا بوي ماندگي نگيرد بايد خودش باشد...تحت هر شرايطي در هر زمان و مكاني اگر منه واقعي خود را دريابيم نه شيريني لبخند دوستان دلمان را مي زند و نه تلخي نگاه مثلا دشمنان و مخالفان شيشه ي احساسمان را درهم مي شكند. آنوقت اول و وسط و آخر باشيم فرقي ندارد چرا كه همواره با خود همراه بوديم و اين خود واقعي آنقدر شفاف است كه غبار زمان قدرت كدر نمودنش را نخواهد داشت.
ارسال شده توسط ستايش | October 27, 2007 11:10 AM
ارسال شده در October 27, 2007 11:10
آقای نجف زاده عزیز ؛
باور کنید که در این زمانه همیشه ما مقصریم - چه خوب چه بد چه زشت - آنهم در میان قدیسانی که طلب حقارتشان را از ما شرخری می کنند .
" یا باید محو بود یا رسوا !"
روزگار پر از حفره هایی که از هرچه از خود تهی می شویم پر نمی شوند درست مثل گم شدن درچهارراهی شلوغ و فکر کردن به اینکه آیا دستت در دستی بود یا نه !!؟
فقط باید عادت کنی و منتظر باشی تا شب شود و بگویی : شــب بخیــر آدمها ...
ارسال شده توسط مریم قرایی | October 27, 2007 11:23 AM
ارسال شده در October 27, 2007 11:23
سلام کامران
سر اون قضیه روستای اطراف ما . اصلا کوتاه نمیام . باید بهش توجه کنی و جواب من رو بدی . الکی که نیست کلی براش نقشه کشیدم.
اگه تو جواب ندی میرم سراغ رقبات مطمئن باش حالگیری میشه ها اون وقت ؟؟؟
من منتظر هستم توی وبلاگم جوابم رو بدی . البته اگه یه خورده وجدانت به وسیله این سنگ پا تحریک شد !!!.
ارسال شده توسط احمد تاجبخش | October 27, 2007 12:01 PM
ارسال شده در October 27, 2007 12:01
سلامی دوباره
کامنت من اشتباهی به اسم خانم صبا اومده نمی دونم چرا.
منتظر حضور شما در یک خوشه از پروین هستم.
جالبه که با وجود این همه مشغله اینقدر خوب به وبلاگتون می رسید
ارسال شده توسط ثریا قنبری | October 27, 2007 12:01 PM
ارسال شده در October 27, 2007 12:01
آقاي نجف زاده واقعا فكر مي كني مشهور شده اي.ولي من فكر ميكنم شما با استفاده از رانت تا اينجا اومده اي و اينو بدون گذرائي و در ذهن ها نمي موني .مي دوني چرا؟ چون داري زير زيركي و با زرنگ بازي چيزائي رو كه ازت خواستن به صورت غير مستقيم به خورد مردم مي دي.افكار جناحي بعضي رو تبليغ مي كني.شايد چند روزي نزد عوام و نه خواص محبوب باشي ولي اينو بدون زمان روزگار در مورد افراد بيرحم قضاوت مي كنه.در موردش فكر كن.خيلي چيزا مي خواستم بگم ولي راستش ترسيدم..
ارسال شده توسط مسعود | October 27, 2007 12:02 PM
ارسال شده در October 27, 2007 12:02
سلام
آقای نجف زاده من هنوز هم جواب ایمیلمو نگرفتم اگه خاطرتون نیست بگید دوباره براتون بفرستم.
ارسال شده توسط نادری | October 27, 2007 12:29 PM
ارسال شده در October 27, 2007 12:29
هلن كلر مي گويد:'’ هنگامي كه دري از خوشبختي به روي ما بسته ميشود ، دري ديگر باز مي شود ولي ما اغلب چنان به دربسته چشم مي دوزيم كه درهاي باز را نمي بينيم
ارسال شده توسط امپراتور | October 27, 2007 12:54 PM
ارسال شده در October 27, 2007 12:54
سلام کامران جان خوبی؟ نبینم ناراحت باشی.....
ببین تو چرا نیمه ی خالی لیوانو میبینی....تو با این همه طرفدار چرا به تک و توک آدمایی که ازت خوششون نمیاد به هر دلیل بی خودی توچه میکنی؟
اصلا برات مهم نباشه ما تا همیشه پشت هستیم اینو مطمئن باش......
"اگرتنها ترین تنهایان شوم باز هم خدا هست او جانشیین تمام نداشته های من است"
اینو که خوب میدونی نه؟
ارسال شده توسط یاسمن | October 27, 2007 1:19 PM
ارسال شده در October 27, 2007 13:19
سلام برادر.من دانشجوي پرديس قم دانشگاه تهران هستم ميخوام يه سر بياي اينجا يه گزارش تهيه كني .حرفاي دل ما رو هم بشنوي.ببينم بازم اينجوري غريبي مي كني يا نه.ميل منم كه داري.منتظرت هستم
ارسال شده توسط محمد | October 27, 2007 2:09 PM
ارسال شده در October 27, 2007 14:09
سلام!
روز و روزگارتون خوش!
قبل از هر چیز آرزوی سلامتی برای شما و همسر و امیرکیان کوچولو دارم!
متن قشنگی بود!
مطمئنم آدمی که تو این سن به این موفقیت و محبوبیت بزرگ رسیده ،آدم با ظرفیت و پخته ایه و هیچ کدوم از اونایی که گفتین ، مشکلی تو کارش به وجود نمی یاره و به قول معروف باعث نمی شه جو بگیرتش..........
اگه میخواست جوگیر باشه ، همون اول خودشو نشون میداد و اینجوری محبوب نمی شد!
مطمئنم که موندگار هستین بین مردم ، پس نگران نباشین!
براتون آرزوی موفقیت دارم!
مثل همیشه نایب الزیاره شما و خانواده محترمتون پیش امام رضا هستم..........
پایدار باشید!
تا بعد!!!
ارسال شده توسط نفیسه | October 27, 2007 2:32 PM
ارسال شده در October 27, 2007 14:32
sallam ..
az man nakhain ke khodamo moarefii konam..!
amma agar donballe ye kabare khob migardinn... ye sar be daneshgahe azade esslami vahedde JASB bezanid, daneshgahi ke vaghe shode dar rosstaye khode aghaye doktor jassbi...
biaid va bebinid ke daneshjooohaye in daneshgah chetor dars mikhonan va zendegi mikonan..
biaid bebinid ke daneshjooyan be badtarin sheklle momken edameye tahsiil midannn…
omidvaram shoma khabar negaran betoonid komaki be daneshjooyane in daneshgah bekonid...
rassti axhaeii az vaziate bade in daneshgah daram agar khasstin behem begin baratoon befresstam...
mamnonamm
ارسال شده توسط .... | October 27, 2007 2:44 PM
ارسال شده در October 27, 2007 14:44
كامران هيچ مي دوني دلمو ريش ريش كردي؟
بيخيال !! مي خواستم بگم منتظر يه مناسبتم كه وبلاگ طرفداريتو راه بندازم مطلبا آمدس به همراه چند تا عكس !! بعدا لينكم كن يا لينكت مي كنم!!
بيشتر مراقب خودت باش!! نگرانم كردي!!
ارسال شده توسط سارا نصيريان | October 27, 2007 3:35 PM
ارسال شده در October 27, 2007 15:35
سلام و هزاران سلام درود و هزاران درود.....
"بگذاريد و بگذريد ببينيد و دل نبنديد چشم بيندازيد و دل نبازيد كه دير يا زود بايد گذاشت و گذشت"...( اشك تو چشام حلقه زد) آقاي نجف زاده هميشه اونطوري باشين و انطوري زندگي كنين كه خدا دلش مي خواد شما مسيول وظيفه اين نه نتيجه!!!
ارسال شده توسط mahsa | October 27, 2007 4:01 PM
ارسال شده در October 27, 2007 16:01
سلام بر او
اميدوارم هميشه بهترين ودوست داشتني ترين گزارشگر ايران كه هميشه گزارشهاش عالي از اب در مي ايند خوب باشد.
اين يكي نوشته اش هم مثل بقيه ي نوشته هاش زيبا ودل چسب بود ولي بعد از خواندنش احساس عجيبي به من دست داد.
يعني اين قدر حالش گرفته است.
بايد بهش ياد اوري كنم اون چيزيكه بهش دست يافته محبوبيت نه مشهوريت.و اون چه با عينك دودي وچه بدون عينك دودي،هميشه محبوب همه باقي خواهد ماند حتي اگر به سن پيري رسيد .
توكل يادش نره
ارسال شده توسط angelina | October 27, 2007 4:03 PM
ارسال شده در October 27, 2007 16:03
از ان نترسيد كه زندگيتان تمام شود ازان بترسيد كه هرگز اغاز نشود.....
اقاي نجف زاده شما شماتو كارتون حرف نداريد بي نظيريد.شك نكنيد.
اميدوارم هميشه موفق و سربلند باشيد
ارسال شده توسط الهه | October 27, 2007 4:19 PM
ارسال شده در October 27, 2007 16:19
سلام داداش کامران. خوبی؟
با وجودیکه می دونستم تاییدم نمی کنی ولی بازم دنبال کامنتم گشتم. نبود، کمی دلم ترک برداشت ولی عیبی نداره.. چیزه بدی که نگفتم تمام حرفم این بود که داداش من غصه نخور همیشه هواتو داریم و تنهات نمی زاریم. دیگه نبینم از چیزی غصه بخوری. مگه ما مرده باشیم که تو تنها بمونی....
خیلی بزرگی کامران که کامنت مخالفینی که به اندازه ی انگشتان یک دست هم نمی رسن رو تایید می کنی.
مواظب خودت باش.
ارسال شده توسط کيميا | October 27, 2007 5:58 PM
ارسال شده در October 27, 2007 17:58
براي هزارمين بار سلام خبرنگار محبوب
دل نوشته غم انگيزتو براي بابام خواندم اونم مثل من دلش خيلي گرفت.چقدر سخته ادم مامان و باباي عزيز و دوست داشتنيشو انقدر نبينه كه كودك درونشم دلتنگيشو بفهمه! با وجود اينكه امروز پر انرزي رفتم دانشگاه وبرگشتم حالا كه دارم براي بارچهارم دل نوشتتو مي خوانم اشك از چشمانم سرازير شده. پس اميدت به خدا كجاس؟ خدا هيچكسوازدرگاه خودش نا اميد نمي كنه.پنج شنبه با هزارمشكل اخبارو ديدم يكم صدات گرفته بود سرما خوردي؟يا هنوز تو گلوت بغضه؟اميدوارم امشب 20:30خيلي خيلي سرحال باشي برات از ته ته اعماق وجودم دعا مي كنم امير كيان عزيزو ببوس و به خام محترمت حتما از قول من سلام برسون.يكي ازطرفداري هميشگيت و دوست دار گزارشاي زيبا و به ياد موندنيت
ارسال شده توسط محمدي | October 27, 2007 5:59 PM
ارسال شده در October 27, 2007 17:59
چه ساده با گريستن خويش زاده مي شويم و چه ساده با گريستن ديگران از دنيا مي رويم و ميان اين دو سادگي معمايي ميسازيم به نام زندگي
ارسال شده توسط جمانه | October 27, 2007 10:34 PM
ارسال شده در October 27, 2007 22:34
سلام آقا كامران...
به كلبه حقير و ناچيز ما سر نميزني ديگه؟ دلم براي نوشتههات تنگيده بود. گفتم بيام يكبار ديگه مطلبت رو بخونم. به منم سر بزن. خوشحال ميشم. اميدوارم موفق باشي... دوستدار هميشگي تو مريم گلييي از اهواز...
ارسال شده توسط مريم گليييي | October 28, 2007 1:34 PM
ارسال شده در October 28, 2007 13:34
سلام
تو وبلاگتون که میام.....بذار خودمونی بشم مثل خودت . زیاد نمی خوام کتابی بنویسم. آخه تو به خاطر خودمونی بودنت بچه معروف شدی.
داشتم می گفتم . تو وبلاگت که میام خیلی برام جالبه . اولش خودت با یه حس عجیب و قشنگ یه چیزایی نوشتی که هر وقت می خونمشون تو ذهنم صداتم می ذارم روش. یادم به قیافت می افته که تو تلویزیون می بینم . خلاصه با قوه تخیلم حس می کنم خودت داری برام می خو نیشون. خیلی حال می کنم با لحن حرف زدنت. جدی می گم. تعریف بیخودی نمی کنم. بعد می رسیم به نظرات مردم که اونم آخرشه . یکی شکایت می کنه. یکی گله. یکی پیشنهاد می ده. یکی هم با تعریف کردنش بهت حال میده.
راستی یه چیزی اصلا بهت نمیاد اسمت کامران باشه. جدی میگم. بهت میاد اسمت علی یا محمد باشه. نمی دونم چرا؟ اما این حس را بهت دارم. حالا کسانی که اسمشون کامرانه بدشون نیاد ها! من فقط گفتم بهت نمیاد کامران باشی. اتفاقا اسم کامران خیلی قشنگه تازه ایرانی هم هست.ما چاکر هر چی کامران هم هستیم.
یه پیشنهاد کاری هم دارم:
تهیه گزارش از زندگی یک گزارشگر. می تونی برای گزارشگرش هم از خودت استفاده کنی. از این راحت تر و در عین حال سخت تر نمیشه. البته راستشو بگیا.
البته نگی بچه پررو زندگی خصوصی مردم به تو چه!
اصلا میل خودته. به من چه.
یه جمله هم که خیلی خوشم اومده و اصلا هیچ ربطی هم به حرفام نداره همین جور الکی می نویسم. شاید یکی خوشش اومد.
جمله اینه: تو یه لحظه می شه به 30 سال پیش رفت اما تو یه لحظه حتی نمیشه به یک ساعت دیگه رفت.
زیاد حرف زدم. ببخشید. به امید دیدار. یه بچه شهرستانی.
ارسال شده توسط آرش | October 28, 2007 11:55 PM
ارسال شده در October 28, 2007 23:55
منم که شهره ی شهرم....
حواسمون باشه چیزایی که یه خاطرشون پا پیش گذاشتیم ومشهور شدیم رو زیر پاهامون له نکنیم
ارسال شده توسط وفا | October 29, 2007 2:33 PM
ارسال شده در October 29, 2007 14:33
سلام آقای نجف زاده
اولین باره که به وبلاگتون سر می زنم.خیلی از صراحت حرفهاتون و البته فرمی که برای بیان این صراحت انتخاب می کنید ، چه در کارهای خبری و چه اینجا خوشم می یاد.شما توانایی هاتون را به مردم و مخاطبین ثابت کردین و حالا من به عنوان یکی از همین مردم و به نمایندگی از کسانی که ( حداقل کسانی که اطراف من هستند و می شناسم) تلاش شما را تحسین برانگیز می دونند ، از شما تشکر می کنم.مطمئن باشید این شما یا امثال شما نیستند که باید عینک دودی بزنند بلکه کسانی که تمایلی به دیدن شما ندارند باید عینک دودی هاشون رو دم دست بذارن...موفق باشیدآقای خبرنگار
، هرروز بیشتر از روز قبل و همیشه ی ایام به کام.
ارسال شده توسط بهجت توجه | October 29, 2007 10:28 PM
ارسال شده در October 29, 2007 22:28
سلام
اولش نفهمیدم چی به چیه ولی اخرش فهمیدم .
کاش همه ادمهاچه اونا که مشهورن چه اونا که نیستن میتونستن اینجوری فکر کنن.
ارسال شده توسط لاریسا | October 30, 2007 2:42 AM
ارسال شده در October 30, 2007 02:42
سلام
بايد اعتراف بكنم كه سياست روي شماهم تاثير گذاشته خواسته يا ناخواسته ديگه شماچرا؟؟ شما كه شايد دستي به قلم داريد ومدعي هستيد وقتي در قسمت ارسال نظر با جمله (موافقت دارنده سايت براي نمايش نظر شما لازم است )رويه رو شدم متعجب گشتم .باز جاي شكرش باقي است كه در آخر نوشته ايد(از صبر شما متشكريم). پيس به نوعي قبول داريد كه در مقابل رويدادهاي روزمره كه خارج از كنترل ما هستند هيچ راهي جز صبر نيست .راستي يادتان هست وقتي دوستتان زمين خورد دستش را گرفتيد كه بلند شود يا وقتي تو اوج نيستي فقط با اشكاش خلوت كرده بود يك تلفن زديد كه احساس تنهايي نكنه يا وقتي روي يك پل هوائي دختركي كه روي بساتش تكاليفش را انجام ميده و نگاهش به اطرافه آيا به خودتون گفتيد چرا و دستشونو گرفتيد كه از نامرديهاي زمونه چه در دوران كودكي چه در حال دادسخن ميديد .پس از ماست كه بر ماست قبول كنيد كه شماهم بارها پا روي دل خيلي ها گذاشتيد مگه نشنيديد كه دنيا دار مكافاته .
زياد سخنراني كردم ولي اينا روبه خودم گفتم تا شايد از اين به بعد بيشتر ماقب باشم .
با بهترين آرزوها ي سبزو جوان
ارسال شده توسط شيما | October 31, 2007 1:41 PM
ارسال شده در October 31, 2007 13:41
به نام خدا
سلام
خیلی وقت نیست مشتری وبلاگ شما هستم ،اما همین الانش هم یه جورایی معتاد شدم؛گرچه خیلی وقته که بیننده گزارش هاتونم.نمی دونم چرا این بار دلم گرفت،شاید هم شکست؛شاید هم دلم برای شما سوخت؛یا حتی برای خودم.یه جور همزاد پنداری شاید!!!نمیدونم چرا متوجه نشدم دارید از خودتون حرف میزنید،همش منتظر بودم اسم کسی که ازش حرف میزنید رو بخوانم.خیلی تحت تاثیر قرار گرفتم؛فقط میتونم بگم مثل همیشه عالی بود.
همیشه سربلند باشید برادر خوبم
ارسال شده توسط بی نام | November 2, 2007 11:39 AM
ارسال شده در November 2, 2007 11:39
به نام خدا سلام آقای نجف زاده از دیدن وبلاگتون خیلی خوشحالم امید وارم همواره موفق باشید چه در عرصه اینترنت و و چه گزارش و خبرنگاری انشا الله
من یه پسر 24 ساله از یزد هستم نمی خام در مورد نوشته هاتون نظر بدم
می خام در مورد خودتون چیزی بگم یه جور انتقاد شخصیه
تو صفحه تلوزیون که ظاهر میشین خیلی چهر هخشک و نا امیدی دارید چرا مخصوصا توی پخش و گفتن خبرهای خوب خوشحال کننده زیاد نمی تونید به بیننده انتفال بدین می خواستم یه خورده خشروتر ظاهر بشین شرمنده بازم ممنون واسه اخبار نو جدیدی و کلاسیک با تشکر از تمام دوستان شما که کمکتون می کنند خداگهدار به شهر ما هم بیا خوشحال میشیم از یزد هم یه برنامه درست کنی
ارسال شده توسط قیامت بهشت جهنم | November 3, 2007 12:22 AM
ارسال شده در November 3, 2007 00:22
salam aghaie najafzadeie aziz
man hamishe miam weblagetoono koli lezat mibaram
kheili az tarze neveshtanetoon khosham miad
ama khodam aslan estedade neveshtan nadaram
ba in aghaie balaii ham aslan movafegh nistam
shoma aslan khoshk nistin magar inke jadidan be jedi boodan began khoshk boodan.
movafagh bashin
ارسال شده توسط mani khanoom | November 11, 2007 9:56 PM
ارسال شده در November 11, 2007 21:56
خيلي محشري آقاي نجف زاده!
ارسال شده توسط اسوه | November 12, 2007 9:35 AM
ارسال شده در November 12, 2007 09:35
به نام آرام دلها
سلام آقای نجف زاده
راستشو بخواید وقتی وب لاگتونو گشتم از یه چیزی تعجب کردم که از کارتون یا اینطوریی بگم چیزی در باره کارتون پیدا نکردم من یه خبر نگار 17 ساله تو محلی (البته فعلا)هستم دوست داشتم تو بلاگتون یه آموزشی نکته بالا خره یه چیزای جدیدی یاد بگیرم ولی نه انگار شما نمی خواید آینده چند تا مثل خودتون ساخته شن و ...
فرید مظاهری
بازم ممنون از گذارشای
جنترمنتون البته منظورم نحوه گذارش کردنتونه.
ارسال شده توسط farrid | November 15, 2007 11:21 PM
ارسال شده در November 15, 2007 23:21
آدما اگر مشهور میشن و مهمتر موندگار میشن به خاطر قابلیت هاشونه.. از نظر من تواناییهای شما قابل تحسینه
ارسال شده توسط الهام | November 20, 2007 12:06 PM
ارسال شده در November 20, 2007 12:06
اقا کامران
ilove you
به شدت
(راستی وبلاگم هک شده)
ارسال شده توسط عدنان | November 26, 2007 12:30 PM
ارسال شده در November 26, 2007 12:30
سلام به خبرنگار مهربون
امروز خیلی اتفاقی وبلاگتونو پیدا کردم.چند تا از نوشته های قبلیتونو خوندم.انگار از شهرت ناراحت بودید.
غرض از مزاحمت می خواستم بگم خدا بهتون خیلی نعمت ها داده که خیلیا در حسرت اون توانایی ها هستن
اعتماد به نفس توپ قدرت بیان عالی قلب مهربون ونوشته های با احساستونکه باعث شده خیلی ادمای غریبهنه واسه خود شیرینی که از روی علاقه براتون دعا کنن.
همین که دعای خیر مردم پشت سر ادم باشه خیلیه.از انتقادو نظرای ناراحت کننده دلگیر نشو.کارت درسته. امشب به امی خدا می خوام براتون دعای توسل بخونم به نیت حل مشکلاتتون.
سایه پدرو مادر همیشه بالای سرتون
سایه خودتونم همیشه بالای سر همسرو پسر گلتون باشه
التماس دعای شدید
ارسال شده توسط shima | December 28, 2007 10:22 PM
ارسال شده در December 28, 2007 22:22
SALAM
YE TARHE JALEB DARAM BARAT
BORO BE SHAHRHAYE MARZI VA BA HAMNAM HAYE AGHAYE RAYIS JOMHOOR GAPO GOFTI DASHTE BASH ..BEPORS AZ VAZIATESHOON RAZIAN? AZ ZENDEGISHOON BEPORS VA... KHODET BEHTAR BALADI CHI BEPORSI FAGHAT AGAR TARHAM BARAT JALEB BOOD BEHEM BEGOO TA TARHAYE BAADIRO ROO KONAM... DOOSET DARAM
REZA
ارسال شده توسط رضا | January 22, 2008 4:24 PM
ارسال شده در January 22, 2008 16:24