تا گفت آمپول مي نويسم ...به التماس افتادم که نه!من کپسول مي خورم.
گفت کپسول مثل آمپول نيست...گير دادم که من فقط کپسول مي خورم.
الان سه روز ه دارم کپسول مي خورم حالم بهتر نشده.
خوابيدم خونه.فکرکنم کمبود خواب تمام يکسال گذشته رو برطرف کردم.هرکي پرسيد:" پس چرا آمپول برات ننوشت ؟" يه قيافه حق به جانبي گرفتم و گفتم :" ننوشت ديگه!من که توتشخيصش نمي تونم دخالت کنم.مي تونم؟"
وقتي بچه بودم خداخدا مي کردم دکتر ننويسه آمپول.اما وقتي هم که مي نوشت از ترس نگاه چپ چپ بابا جرات نمي کردم بگم من آمپول نمي خوام.
وقتي به خانم دکتر www.drmirseyedi.persianblog.irمي گفتم آمپول ننويس زير چشمي به اطرافم نگاه کردم.
کپ کردم.انگار بابا داشت نگام مي کرد.
نظرات (255)
سلام
خدا شفا بده.
خوب الآن بهتره یادتون باشه چی نوشتین تا یکی دو سال بعد که کیان گفت آمپول نمی خوام بهش چپ جپ نگاه نکنین.
ارسال شده توسط رستملو | September 10, 2007 11:42 AM
ارسال شده در September 10, 2007 11:42
آخی . پس مریض شدین..... زیاد نمیام نظر بدم. الان دیدم گفتین مریض شدین گفتم بیام براتون ارزوی سلامتی کنم. باز خوبه شما کپسول میتونین بخورین. من نه تنها از امپول فراریم که قرص و کپسولم نمیتونم بخورم. همیشه همه بهم میخندن
امیدوارم زود خوب بشین
ارسال شده توسط نیوشا | September 10, 2007 11:50 AM
ارسال شده در September 10, 2007 11:50
خواستم نظر بدم اما نمی دونم چی بگم!
ارسال شده توسط roya | September 10, 2007 11:54 AM
ارسال شده در September 10, 2007 11:54
اتفاقا من هیشه از امپول استقبال کرده ام.خاطرات جالبی هم ازش دارم.
راستی شما همیشه یکی در میان کامنت ها را تائید می کنید.
ارسال شده توسط افراخته | September 10, 2007 12:02 PM
ارسال شده در September 10, 2007 12:02
يلام كامران .ظهرت بخير .بابا خدا بد نده. راستي راستي مريض شدي؟اقا بهتر باشيد.رفع كسالت بشه انشاالله.اين تلويزيون بدون تو معنا نداره .من به اميد گزارشاي تو تي وي رو روشن مي كنم.منم اين روزا حالم خوب نيست البته بيماري من روانيه.پشيموني و حسرت و ترس از اينده و... .راه درماني كه نداره. داره؟نمي دونم چي كار كنم؟تو راه چاره اي نداري؟محتاج دعاتم.بد جوري محتاج دعاتم.
يك شعري هست مي گه :امروز كسي محرم اسرار كسي نيست من تجربه كردم كه كسي ياد كسي نيست...
واقعا راست گفته.همه ازم ميخون دعاشون كنم و مي كنم.ولي كسي به فكر من نيست.
ارسال شده توسط مطهره | September 10, 2007 12:03 PM
ارسال شده در September 10, 2007 12:03
به به!! داداشي ما بالاخره آپ كردن!! چه عجب؟!!
خدا بد نده!!...مراقب خودتون باشين...!!
پس از آمپول ميترسين!! الان حدود نيم ساعتي هست كه دارم از دستت مي خندم!!
ولي يه اعترافي هم بايد بكنم...من هم بد جوري مي ترسم...دفه ي قبل داداش 7ساله ي من حاضر شد آمپولش رو قبل از من بزنه...!! بابا از خود گذشتگي!!
يه سوالي هم دارم .شما كيان رو كجا نشون دادين ؟!! كه من نديدم!!توي كامنت ها يه چيزايي گفته بودن!! تو رو خدا جواب بدين...باشه؟!!
فعلا...
بيشتر هم مراقب خودتون باشين...!!
ارسال شده توسط سارا نصيريان | September 10, 2007 12:07 PM
ارسال شده در September 10, 2007 12:07
سلام
یادم نیست،ولی فکر کنم اولین نظری هست که دارم برای خبرنگار ثانیه ها می فرستم.خانم میرسیدی دکتر بچه های مرکز خبره نه؟!
چه جراتی داشتین که تونستین تو این سن و سال به دکترتون اونم از نوع همکار مثل بچه کوچولوها بگین من آمپول نمی خوام!!اگه امیر کیان هم مثل شما رفتار کنه شما مثل یه پدر دلسوز بهش چپ چپ نگاه نمی کنین؟!به حر حال ...
منم مثل بقیه دوستان تاکید می کنم که عکس های امیر کیان رو توی گالری عکس بذارین خواهشا!!
منم خبرنگارم اما نمی دونم چرا نمی تونم خودمو باور کنم آخه یه جوریه خبرگزاری دانش آموزی(پانا)رو که معرفی می کنم همه فکر می کنن تفریحی یه خبر الکی!! می نویسم بعدم که تو سایت اصلی رفت کلی مثل بچه ها خوشحال می شم!
نمی دونم کامران نجف زاده از کجا شروع کرده ولی دوست دارم منم یه کامران نجف زادة!!! بشم.
فقط امیدوارم.
همین!!
ارسال شده توسط سحر | September 10, 2007 12:14 PM
ارسال شده در September 10, 2007 12:14
با سلام
درسته! ولی دردناک ترین لحظه وقتیه که دم در مطب با مامان و بابا قرار و مدار بگذاری که آمپول بزن نیستی و آنها هم خیالت را راحت کنندوبعد هم که میری توی مطب با ایما و اشاره بدون اینکه بفهمی یکی که هیچی چندتا آمپول بنویسند!!
ولی یه سوال:
((جدی چرا تاثیر آمپول بیشتر از قرصه؟))
ارسال شده توسط safa mosafa | September 10, 2007 1:14 PM
ارسال شده در September 10, 2007 13:14
سلام
این روزها شدید داری به کودکی فلاش بک میزنی!
گزارش کارتونیتو دیدم.سراپا نوستالژی بود.
دوست داشتم شخصیتهای لیزری و اهنی کارتونهای امروز رو هم به چالش میکشیدی.
.....
ارسال شده توسط محمد پورعبداله فرشبافی | September 10, 2007 1:17 PM
ارسال شده در September 10, 2007 13:17
ترسو
ارسال شده توسط morteza | September 10, 2007 1:19 PM
ارسال شده در September 10, 2007 13:19
الهیییییییی!!!!!!!عمو کامران گلم!آخه آمپول که ترس نداره! ایشالا زود زود زود خوب بشی
ارسال شده توسط آتنا | September 10, 2007 1:30 PM
ارسال شده در September 10, 2007 13:30
منم همیشه با آنپول جات مشکل داشتم درد نداشت اما ... اما خیلی درد داشت ...
داداش من ادبیات دهمون قبول شدم البته تو دانشگاه
ارسال شده توسط شیما | September 10, 2007 2:01 PM
ارسال شده در September 10, 2007 14:01
ایول بابا...
فکر می کردم فقط خودم با آمپول مشکل دارم...
سه نقطه...
ارسال شده توسط IQ | September 10, 2007 2:10 PM
ارسال شده در September 10, 2007 14:10
سلام
کاش ما ادم ها هنگام هر عملی زیر چشمی به اطرافمون نگاه می کردیم شاید خدایی را که فراموش کردیم به یادآوریم!
(راستی چرا بیشتر آقایون علی رغم این همه ادعای شجاعت از آمپول می ترسن؟؟!!!)
راستی آقا کامران فرصتی شد ما رو هم دعا کنید. یا علی
ارسال شده توسط فاطمه | September 10, 2007 2:12 PM
ارسال شده در September 10, 2007 14:12
خدايش اين دردناكترين حس مشترك دنياست!!!!!!!!!!
اميدوارم زودتر خوب بشين.
ارسال شده توسط ميم دات ميم | September 10, 2007 2:44 PM
ارسال شده در September 10, 2007 14:44
دوباره سلام...
اومدم بگم که منم این چند روزه اصلا وقت نکردم اخبار ببینم...برا همین نفهمیدم اصلا این چند روزه گزارشی داشتید؟؟؟شایدم این چند روزه رو به قول خودتون خواب بودید و ...
ارسال شده توسط کوثر حاجی مولانا | September 10, 2007 2:45 PM
ارسال شده در September 10, 2007 14:45
ghalebe in site khub nist har che zudtar avazesh kon merci:)
ارسال شده توسط افشين | September 10, 2007 3:05 PM
ارسال شده در September 10, 2007 15:05
سلام
از اينکه بخيل نيستيد و هواي همکارتون رو داريد خوشحالم
با ارزوي موفقيت روز افزون شما
ارسال شده توسط محمد | September 10, 2007 3:20 PM
ارسال شده در September 10, 2007 15:20
salam agha kamran didam peidat nist va dele man koli deltanget shode khoda bad nade
ارسال شده توسط hamide | September 10, 2007 3:38 PM
ارسال شده در September 10, 2007 15:38
آخه پسر خوب چرا رو حرف دکتر حرف میزنی؟
کی می خوای بزرگ شی؟
;-)
ارسال شده توسط فاطیما | September 10, 2007 3:51 PM
ارسال شده در September 10, 2007 15:51
سلام
خوشحالمز نه از اين كه مريض شديد، بلكه براي اين كه توي نوشتة اين دفعه با وجود درد آمبول، يه سرزندگي اي هم وجود داشت.
راستي دوبار بهتون ايميل زده ام ولي يه بار هم جوابي دريافت نكردم. منتظر بمونم يا نه؟؟؟
باي
ارسال شده توسط جلالوندي | September 10, 2007 4:20 PM
ارسال شده در September 10, 2007 16:20
سلام البته با 2 تا کمپوت آناناس
منم این درد مشترک رو دارم .
ارسال شده توسط parshiyan | September 10, 2007 5:49 PM
ارسال شده در September 10, 2007 17:49
انگار همونجا بود ؟
آدمها گاهی اوقات چیزی رو می بینن که دوست دارن بشه و هیچوقت نمی شه .
یه آمپول باید می زدی .
ارسال شده توسط سپنتا | September 10, 2007 6:12 PM
ارسال شده در September 10, 2007 18:12
سلام داداشی...
ناراحتم که به من سر نزدی.من خیلی وقته که منتظرتم...امیدوارم زود خوب بشی...اگه اومدی مطلبی به نام (یک سال گذشت) رو بخون...قربانت.امین
ارسال شده توسط محمد امین | September 10, 2007 6:12 PM
ارسال شده در September 10, 2007 18:12
دارید میرید عقب .
چیزی جا گذاشتین لای کودکی تون؟
اگرچه ، همه یه چیزی جا می ذارن...
ارسال شده توسط سپنتا | September 10, 2007 6:15 PM
ارسال شده در September 10, 2007 18:15
سلام اقا کامران. امید وارم زود زود خوب بشی.
این امپول زدن درد مشترک اغلب ماست.فقط خوبه من وقتی میرم دکتر مامانم هست که بگه لطفا براش امپول ننویسید.
راستی به بانو بگین مواظب کیان گل وگلابمون باشه .یه وقت بچه مریض نشه.(الهی قربونش برم)
ارسال شده توسط ***maryam*** | September 10, 2007 6:24 PM
ارسال شده در September 10, 2007 18:24
برا ی آنکه یک سنگ فسیل شود
قرنها باید بیایند و بروند
دریا ها باید پر و خالی بشوند
آبشارها باید بلند و کوتاه بشوند
حتی ممکن است مردم دنیا هم بارها عوض شوند...
هی!
گول سنگها را نخوری!
گول خوشبختی سنگها را نخوری!
برای فسیل شدن تو
یک خستگی کافی است.
احسان رضایی
ارسال شده توسط مهشید نیکروش | September 10, 2007 6:31 PM
ارسال شده در September 10, 2007 18:31
:-) مرد گنده اونم با اين همه شهرت و محبوبيت از آمپول مي ترسه!
خداييش خيلي خنده دار بود!
انشاا.. هميشه سلامت باشيد!
ولي يه لحظه هم به اون بنده خداهايي فكر كنيد كه روزي 1000 بار مجبورند به تنشون سوزن بزنند!
ارسال شده توسط سنا | September 10, 2007 7:00 PM
ارسال شده در September 10, 2007 19:00
مثل هميشه بي نظير.
بعضي اوقات براي دگرگون كردن محتوا بايد قالب شكني كرد.
ارسال شده توسط ندا قائم فرد | September 10, 2007 7:05 PM
ارسال شده در September 10, 2007 19:05
سلام آقاي نجف زاده
من بچه كه بودم كسي نمي دونست بلد نيستم قرص و كپسول بخورم يه بار حالم خيلي بد بود آمپول نخواستم دكتر كپسول داد گفت اگه حالش خيلي بد شد 2تا بخورد منم دور از چشم مامان قرص و كپسول ها رو دور مي ريختم تا اينكه عزراييل اومد سراغم بردنم بيمارستان گفتن تشخيص اشتباه بود و معلوم كردن معده ي من به كپسولهاي نخورده حساس بوده اينجانب 2شب مهمان بيمارستان بودم و ديگه مامانم به هيچ دكتري اجازه ي نوشتن كپسول براي من ونميده و بايد از من با آمپول پذيرايي بشه حالا با گذشت سالها كسي از ماجراي كپسول اطلاع ندارد.
خودم كردم خودم كردم كه لعنت بر خودم باد
اميدوارم خيلي زود خوب بشين و هميشه سلامت باشيد.
ياحق
ارسال شده توسط ديگه چه خبر؟ | September 10, 2007 7:19 PM
ارسال شده در September 10, 2007 19:19
salam aghaye khabar negar
man fekr mikardam khabarnegara az chizi nemitarsan chon shoghleshon eijab mikone ke natars bashan nago eshtebah mikardam omidvaram zodtar haleton behtar beshe
ارسال شده توسط saba | September 10, 2007 7:45 PM
ارسال شده در September 10, 2007 19:45
سلام
مي گم چرا بيست و سي نيستي ... خب مي ذاشتي يه آمپول مي نوشت زودتر حالت خوب مي شد ... فوقش خرجش يه جيغ بنفش بود ديگه ... با آرزوي سلامتي باي...
ارسال شده توسط zahra | September 10, 2007 7:51 PM
ارسال شده در September 10, 2007 19:51
سلام
اميدوارم هرچه زودتر حالتان بهترشود.
من برعكس شمااز كودكي از آمپول نمي ترسيدم ولي حالا كه 19 سالمه كپسول را ترجيح ميدهم.
ارسال شده توسط مريم | September 10, 2007 8:16 PM
ارسال شده در September 10, 2007 20:16
جناب نجف زاده کاش کمی زودتر این پست رو می نوشتید تا من و برادرم هر روز برای دیدن اخبار 20:30 ، یا اخبار شبانگاهی لحظه شماری نکنیم.
ولی ان شاءلله که همیشه سلامت باشین شما که نباشین این اخبارها هر کاری کنند مورد پسند ما جوانان قرار نمی گیرند.
سلامت باشید به امید خدا و سایه ی خبرهای جالب توجهتون بر سر اخبارها و ما.
در ضمن جناب بد نیست بار دیگر به من هم سر بزنین به خدا من هم از طرفدارنتون هستم گرچه به قول فروغ فرخزاد:هیچ صیادی در جوی حقیری که به گدالی می ریزد مرواریدی صید نخواهد کرد.
شما هم همان صیاد ولی شاید شما با معرفت تر از آن باشید به هر حال قدم شما روی چشم بنده ولی اگر امدید با ان نگارش زیبا و رسا و دوست داشتنی که هیچ تفاوتی با گزاش هایتان ندارد نظری هم به رسم بنده نوازی بدهید .
ارسال شده توسط سارا | September 10, 2007 8:17 PM
ارسال شده در September 10, 2007 20:17
سلام آقای خبرنگار.خدا بد نده ؟!
دیدم آپ کردین رسما کف کردم ! چه عجب از این ورا ؟!
راستش ما کلاس اولی ها هم یدونه واکسن ناقابل داریم !
کاش می شد جای واکسن کپسول خورد..!!
می ترسم من... !
*************************************
امیدوارم زود زود خوب شید.
در پناه حق !
ارسال شده توسط سعیده | September 10, 2007 8:20 PM
ارسال شده در September 10, 2007 20:20
سلام
تو این یکی دیگه نیستم. من که اصلا حال و حوصله قرص و مرص خودنو ندارم. وقتی می رم دکتر خدا خدا می کنم که دکتر بگه آمپول می زنی یا نه؟ از خدا خواسته می گم : آره می زنم.
در هر صورت خدا شفاتون بده.
راستی خوش می گذره که از هر دوتا آف یکی رو می فرستین اینجا و یکی رو زیر آبی در میکنین؟
مواظب باشید امیرکیان از شما نگیره هااااااااااا.
خوش باشید و موفق
ارسال شده توسط هانیه | September 10, 2007 8:54 PM
ارسال شده در September 10, 2007 20:54
سلام
سلام
واااااااااااااااااااااااااااااااای
مردم
ببخشید
خوبی؟
خوشی؟
سلامتی؟
میبینم که این روزا همه درگیر یه حسند!
چه باحال
میخواستم بعد از این همه ساااااااااااااال دوری (واسه من عین هزاران سال بود) بیام درباره ی همین حرف بزنم.
الان همه رو شبیه کپسول میبینم
این 10 روزی که نبودم شدیــــــــــــــــــــــدا با این ویرووس های ...بووووووووووووووووووق... در حال جنگ بودم
نامردا بلایی به روزگارم آوردن که...
رفتم دکتر هررررررررررررر چی سوال میکرد مامانم نمیذاشت این دهن من واسه یک ثانیه باز بشه!
هر چی درد و مرض نداشتم هم به جونم انداخت...
دکتره میگفت گلوت درد میکنه؟
هنوز حرفش تموم نشده
مامانم: آره شب تااااااااااااااااا صبح فقط داره سرفه میکنه تب داره سرش درد میکنه چشماش سیاهی میره...
هر چی میخواستم حرف بزنم مگه میذاشت!
اینقدر گفت و گفت و گفت و گفت .........
که ...
حالا هی میگفت دکتره هی مینوشت
یه صفحه دو صفحه سه صفحه
خلاصه خلاص شدم
رفتیم دوا ها رو بگیریم دیدم اون آقاهه که اونجا وایستاده انگار رفته خرید
(عین این خانوما که زنبیل میگیرن دستشون میرن بازار هر چی میبینن 4 5 جفت میریزن توش...)
4 تا بسته قرص 6 تا بسته کپسول منم عین خیالم نبود
بعد یه هو دیدم دشمن خونی و جونی منو انداخت تو پلاستیکه داد دستم!!!!!!
وای خدا
اون قیافه شو که دیدم دستام یخید
از بچگی با اون خرطوم درازش مشکل داشتم
اه اه
من و آمپول!!!
هرگز...
عمرا...
ابدا...
عین بچه ی آدم در کمال بی خیالی رفتم بیرون
مامانم داشت آسمون رو می آورد پایین ولی کو گوش شنوا
دوباره رفت که دکتره عوضش کنه
اونم گفت میخواد گلوش خوب شه راهش همینه
منم که صد سال سیاه زیر بار زور نمیرم
ولی بعد خوردن این همه قرص و کپسول و شربت هنوز گلوم خوب نشده!!!
بیخیل
ولی پدرم دراومد
از همه رنگ و همه شکل و همه مدل بهم داد
صورتی
زرد
نارنجی
من نمیدونم واقعا اینا فقط واسه سرماخوردگی بود؟!!
الان دنیایی حرف دارم ولی اکانت ندارم
مواظب باش کیان من سرما نخوره ها
فعلا...
ارسال شده توسط ماجده | September 10, 2007 9:08 PM
ارسال شده در September 10, 2007 21:08
salam man be shoma chand ta mail zadam vali javab nadashtam vali omidvaram behtar beshid.
bermooda
ارسال شده توسط bermooda | September 10, 2007 10:45 PM
ارسال شده در September 10, 2007 22:45
انگار!
ارسال شده توسط کاکتوس | September 10, 2007 10:57 PM
ارسال شده در September 10, 2007 22:57
سلام
بلا بدور
میگم چندوقته کم پیدائین پس بی علت نبوده
همین امروز به دوستم گفتم :من آمپولو به قرص وکپسول ترجیح میدم
یه آآآآآآآآآآخخخخخخخخ میگی و فرداش روپایی
امیدوارم همیشه سالم باشید.
ارسال شده توسط مریم شاهرودی | September 10, 2007 11:22 PM
ارسال شده در September 10, 2007 23:22
سلام آقای نجف زاده
امیدوارم حالتون خوب شده باشه و خوب بمونه!
من خیلی اتفاقی تو وب یکی از بچه ها لینک سایت شما رو دیدم از خوشحالی داشتم بال در می آوردم!!
فقط خواستم بگم خیلی خوشحالم که از این به بعد می تونم مطالبتون رو از اینجا بخونم.
راستی اجازه هست لینک سایتتون رو تو وبلاگم بذارم؟
سربلند باشید
آبان
ارسال شده توسط آبان | September 10, 2007 11:46 PM
ارسال شده در September 10, 2007 23:46
سلام
خدا بد نده.اصلا فکر نمی کردم شما هم اینطور باشین.حالا چه ربطی به تلافی داره؟؟
بهتر باشین
ارسال شده توسط سمانه | September 11, 2007 12:15 AM
ارسال شده در September 11, 2007 00:15
آخی مریض شدی ؟من اصلا احساستو درک نمی کنم چون روزی 4بار آمپول می زنم وتازه خیلی هم خوشحالم!!!تازه اینکه چیزی نیست 9سالم که بود 2 روز در عالم بین زمین و هوا تو icu مهمان بودم مامانم می گفت تو این دو روز کلی از اون امپولایی که اسمش یادم نیست و وقتی به یکی می زدن بخش میرفت رو هوا در بدن بنده تزریق شده به لطف خدا بنده بیهوش بودم و هیچ...تازه همین یکی دو سال پیش زمستون سرماخوردگی خفنجی گرفتمو دکترم 20تا امپول برام نوشت،روزی 2تا.لپ کلام اینکه داداش از امپول نترس من که 15سالمه خداییش نمیترسم.ایشالله که خوب شی.کیانو مریض نکنیا که کلامون میره تو هم یه چند روزی تحمل کنو اونو نبوس .ok؟
ارسال شده توسط mina | September 11, 2007 12:41 AM
ارسال شده در September 11, 2007 00:41
اي بچه شيطون باز چشم بابا رو دور ديدي؟!
ارسال شده توسط شاهد | September 11, 2007 12:45 AM
ارسال شده در September 11, 2007 00:45
آقای نجف زاده:
یکبار دیگه براتون کامنتی گذاشته بودم که گلایه کرده بودم که چرا به داد هنرمندامون نمیرسید و گزارشی از زندگی آنها در سرای سالمندان تهیه کنید (خانم مهری مهرنیا)
این بار میخوام بگم آقای نجف زاده یه سوزه داغ ....
اینکه زندگی و موزه آثار یکی از دانشمندان و پدر فیزیک ایران داره مصادره میشه ، یک میلیارد تومن نیاز هست تا بانک رفاه اونو از مصادره در بیاره اگر دلسوز این وطن هستی کاری بکن تا اون خونه،اون موزه آثار استاد،که نتیجه هفت دهه تلاش او برای این مرزو بوم واین مملکته مصادره نشه(البته کار اطلاع رسانی)،وتعداد زیادی پژوهشگر که در اونجا هستند و تحقیق می کنند پراکنده می شن .
آقای نجف زاده من گفتم در مقابل این مردم مسئول هستی
مسئول هستی در مقابل مملکت مسئول هستی ووووووو
ارسال شده توسط زهرا | September 11, 2007 12:49 AM
ارسال شده در September 11, 2007 00:49
سلام
بیماری جسمی بهتر از بیماری روحیه. خوشحالیم که دیگه دپرس نیستید
ارسال شده توسط سنا و هدی | September 11, 2007 1:10 AM
ارسال شده در September 11, 2007 01:10
تو رو خدا نگاه کن...یه آمپول که اینقدر دنگ و فنگ نداره...شما هم کودکی داشتین ها!!!!
ارسال شده توسط asra` | September 11, 2007 1:12 AM
ارسال شده در September 11, 2007 01:12
آقای نجف زاده مثل اینکه من فراموش کردم که بگویم منظورم :پروفسور حسابی (پدر فیزیک ایران)بود که منزلشان در آستانه مصادره است
ارسال شده توسط زهرا | September 11, 2007 2:12 AM
ارسال شده در September 11, 2007 02:12
شما كه نميخوميد واسه چي بنويسم!!!!
ارسال شده توسط محبوبه قديمي | September 11, 2007 4:05 AM
ارسال شده در September 11, 2007 04:05
به نام آرام دل ها....
سلام آقای نجف زاده.حالتون خوبه؟
وووووااااای ی ی خدا بد نده چی شده؟همون من هی میگم چراتو اخبار اینقدر کم پیداییدنگو سرماخوردید.وای تو رو خدا مواظب باشید امیر کیان گلم سرما نخوره ها...
یاعلی...
خدا تو را حافظ........
ارسال شده توسط ***زهرا***پرواز تا مثبت بی نهایت*** | September 11, 2007 6:46 AM
ارسال شده در September 11, 2007 06:46
به به!منم پارسال ماه رمضون همین بازی رو در آوردم بعد به جای یه روز مجبور شدم 1 هفته روزه نگیرم!!!
ارسال شده توسط غریبه نیست | September 11, 2007 6:58 AM
ارسال شده در September 11, 2007 06:58
سلام
ای داداشی
پس میری پیش خانوم میرسیدی
می گفتم دیشب چرا امران نمیاد...
نگران بودم
ایشالا خوب بشی
من آم
با تراژدی جلالا
متظرم
بیای ها...
فعلا...
ارسال شده توسط مائده | September 11, 2007 7:52 AM
ارسال شده در September 11, 2007 07:52
سلام...
آخی سرما خوردی؟ایشالا زود زود خوب بشی پس اینچند روز به همین خاطر ندیدیمت....عیب نداره استراحت کن
که بهتر شی در ضمن اگه آمپول میزدی 48 ساعت بیشتر مریض نبودی زود خوب میشدی ها؟!
اما اشکال نداره من جای تو جبران میکنم آخه من هر وقت دکتر میرم فقط منتظرم بنویسه آمپول اگرم ننویسه خودم میگم حتی یه بار دکتر دعوام کرد گفت خانوم تو نسخه نوشتن دخالت نکن شما آمپول لازم نداری چه اصراریه؟!
راستی مواظب باش امیر کیان مریض نشه چون خوب شدنش خیلی اذیته!
خوب ایشالا زود خوب بشی خدا تو را حافظ.......
ارسال شده توسط یاسمن | September 11, 2007 8:17 AM
ارسال شده در September 11, 2007 08:17
دروووووود!
اين آمپول انگار معضل مشترك نوع بشره!
گفته بودم هر وقت مطلب هاتونو مي خونم صداتون زير صداي متنه؟گمونم گفته بودم!
اين بار نبود! چرا؟ جدا چرا؟
ارسال شده توسط روسو | September 11, 2007 8:49 AM
ارسال شده در September 11, 2007 08:49
salam aghaye najafzadeh
khobi
kheyli khob sohbat mikonid
kami bishtar baramoon benevisid
by
ارسال شده توسط ap | September 11, 2007 10:33 AM
ارسال شده در September 11, 2007 10:33
سلام
خدا بد نده...
ادم فکر می کنه بعضی ها (یکی مثل شما) هیچ وقت مریض نمی شن...
مراقب کیان باشید دلتون میاد امپول بزنه...
همیشه سالم باشید...
المیرا
ارسال شده توسط المیرا | September 11, 2007 10:36 AM
ارسال شده در September 11, 2007 10:36
salam
azizam sozan ke tars nadare
faghat yekam misoze.
omidvaram harche zoooooood tar haleton khob beshe
ارسال شده توسط alireza.p | September 11, 2007 10:56 AM
ارسال شده در September 11, 2007 10:56
سلام
چه خوش گفت يك روز داروفروش
شفا بايدت داروي تلخ نوش
كه در اينجا منظور از داروي تلخ همان آمپول است .
ولي انصافا آمپول زدن ترس داره .
انشاءالله كه زودتر خوب بشيد.
ارسال شده توسط سپيدار | September 11, 2007 11:10 AM
ارسال شده در September 11, 2007 11:10
با سلام
امیدوام حالتون بهتر بشه .من ازدوستداران گزارشهای شما هستم،اما می خواستم نظرمو درباره ی گزارشاتون بگم .من احساس میکنم تازگی ها کمی گزارشاتون افت کرده ،شاید بهتر بود به جای سوالهای احساساتی که از آقای احمدی نژاد پرسیدیدچه در مصاحبه مطبوعاتی و چه در مصاحبه اختصاصی تون با ایشون پرسیدید چند تا سوال اساسی و درست و حسابی شایدم جنجالی که درودل مردمه رو می پرسیدید .بهتر بود.
راستی میتونم بپرسم شما چند سالتونه جالبه معمولا معروفه که خانما سنشون رو نمیگن اما شما هم در مصاحبه ای که برنامه تازه ها با شما داشت سنتون رونگفتین چرا ؟ راستی ماجرای این داداشی داداشی گفتن مراجعین به سایت چیه ؟
ارسال شده توسط يسنا يعقوبي | September 11, 2007 11:36 AM
ارسال شده در September 11, 2007 11:36
سلام اقای نجف زاده
خدا بد نده ایشالا بهتر باشین حالا این مریض شدن شما یه حسن داشت اون هم اینکه یه بهونه شدن واسه یه مطلب تازه نوشتن ایشالا دفعه بعد ساام و سر حال باشید
یا حق
ارسال شده توسط مسافر کوچولو | September 11, 2007 11:57 AM
ارسال شده در September 11, 2007 11:57
از شما بعیده از امپول بترسیدااا :)
راستی یه سوال که فکر کنم تاریخ مصرفشم گذشته! :
چرا تو اون مصاحبه ای که با آقای رییس جمهور داشتین سوالاتتون نپخته بود؟ نمیگم خوب نبود و روش کار نشده بودا.نه.دستتونم درد نکنه.اما انتظار بیشتری میرفت
راستی امیدوارم زودتر خدا شفا بده...
ارسال شده توسط بهشته | September 11, 2007 1:21 PM
ارسال شده در September 11, 2007 13:21
سلام
منم مثل شما امپول دوست نداشتم . بخصوص بچه که بودم..
یه دفعه که مریض شدم و باید از ترس بابام امپول می زدم از بابام خواستم برام یه بزغاله بخره تا منم امپول بزنم . بابام خرید . منم امپول زدم.
حالا هر وقت می خوام برم امپول بزنم اول عکس اون بزغاله رو (که هنوز نگه داشتم) نگاه می کنم بعد میرم امپول می زنم.
شما هم باید یه همچه کارایی می کردی
تا بعد....
ارسال شده توسط الهام | September 11, 2007 1:58 PM
ارسال شده در September 11, 2007 13:58
سلام خدا بد نده
ايشا اله كه حالتون هرچه زودتر خوب بشه
ارسال شده توسط سميه | September 11, 2007 2:00 PM
ارسال شده در September 11, 2007 14:00
تو نوشتن مطالب طنز هم موفق میشی....
ارسال شده توسط فاطمه قهری - محکم | September 11, 2007 2:16 PM
ارسال شده در September 11, 2007 14:16
salam
nemidoonam SHAYAD shoma ham ba ye mariz dast dadido mariz shodid
shayad behtar bashe ke mesle hitler ba kasi dast nadido ye joori be dastaye digaran ham negah nakonid ke chiya ro az mardom kaf mirano tooye dahane khodeshoon mizaran
rasti begoo chikar kardi inghadr webloget binande dare man ke aslan kasi weblogamo nemibine shayad oonam mikhad kasi nabinadesh
ارسال شده توسط hitler | September 11, 2007 3:18 PM
ارسال شده در September 11, 2007 15:18
salam aghaye khabar negar man chan dafe nazar gozashtam ama be esme shakhse digei to nazarat omade alan mariz shodin ghablan ke khob bodin oon moghe chera?
ارسال شده توسط saba | September 11, 2007 4:15 PM
ارسال شده در September 11, 2007 16:15
سلام
1-اینکه 3 روزه، من حاظرم 2 هفته بخوابم ولی آمپول نزنم.
2-به نظرم آمپول زیاد تاثیری تو مدت سرماخوردگی نداره،باید دورش رو بگذرونه.
3-خیلی مواظب کیان باشید،سرماخوردگیه بچه سخته.
فعلا
ارسال شده توسط پریا | September 11, 2007 5:14 PM
ارسال شده در September 11, 2007 17:14
سلام
*******
كاش مي شد اين دنياي مريض رو هم به جاي آمپول براش كپسول تجويض كرد
اما.....حيف...........
اميدوارم هر چه زودتر خوب خوب بشين آقاي خبرنگار
ارسال شده توسط اكرم | September 11, 2007 6:04 PM
ارسال شده در September 11, 2007 18:04
بچه ها به پنج دليل دوست داشتني اند: 1_گريه مي كنند چون گريه كليد بهشته. 2_قهركه مي كنند زود آشتي مي كنند چون كينه ندارند. 3_چيزي كه مي سازند زود خراب مي كنند چون به دنيا دلبستگي ندارند. 4_با خاك بازي مي كنند چون تكبر ندارند. 5_خوراكي كه دارند زود مي خورند و براي فردا نگه نمي دارند چون آرزوهاي دراز ندارند
ارسال شده توسط آدميزاد | September 11, 2007 6:17 PM
ارسال شده در September 11, 2007 18:17
سلام
من امروز توی روزنامه جام جم مطلب ماجرای تونل سفارت انگلیس رو دیدم خیلی متاسف شدم
چون اگر قرار بود این مطالب توی رسانه ها باشه خوب چرا وبلاگ زدید
بهتره این مطالب توی خود وبلاگ باشه تا با بقیه ی گذارشاتون فرق کنه باید استثنایی باشه
با تشکر
ارسال شده توسط باد صبا | September 11, 2007 6:21 PM
ارسال شده در September 11, 2007 18:21
سلام
در هر حال التماس دعا ...
حالا چرا ایمیل و ادرس لازم است ؟
ارسال شده توسط روزنه | September 11, 2007 6:32 PM
ارسال شده در September 11, 2007 18:32
اقاي نجف زاده من براتون با تمام وجود دعا ميكنم
اميدوارم خوب بشين ...
فقط...سوال من يادتون نره...شما علي رضا رو ميشناسين يا نه...باور كنين شما با اين جواب زندگي منو عوض ميكنين ....خواهش ميكنم جواب منو بدين ...
ارسال شده توسط شادي | September 11, 2007 6:36 PM
ارسال شده در September 11, 2007 18:36
سلام آقای نجف زاده
امیدوارم که حالتون بهتر شده باشه. راستشو بخوای من از گزارشهای شما خیلی خوشم میاد چون بیشتر آنها به دل همه میشینه، شیوه جدیدیدی هم دارید که مخاطبان دوست دارند. ولی از خود شما زیاد خوشم نمیاد. چون خیلی احمدی نژادی هستید و توی گزارشاتون که مربوط به رئیس چمهور میشه خیلی در مورد خوبیهای (نداشته)ایشون بزرگنمایی میکنید. تو سفرهای استانی الکی به مرم القاء میکنید که احمدی نژاد محبوبه. در صورتی که محبوبیت خاتمی خیلی بیشتر از اینها بود و شما برعکس جلوه میدادید و نقاط ضعف دولت خاتمی رو بزرگنمایی می کردید.
خواهشاً کمی (فقط کمی) هم منصف باشید.
ارسال شده توسط سعید | September 11, 2007 6:38 PM
ارسال شده در September 11, 2007 18:38
سلام خوبی داداش گلم .
بلا به دور ازت . ایشاالله همیشه سلامت باشی .
مواظب باش کیان سرما نخوره .
به امید اینکه دوباره ببینیمت
مواظب خودت باش خیلیییییییییییی .
دوست دارم.
ارسال شده توسط رزا | September 11, 2007 6:44 PM
ارسال شده در September 11, 2007 18:44
دستهايم را براي دعا بالا ميبرم
بي آنكه بدانم اين دعا است كه دستهايم را بالا ميبرد
اميدوارم هرچه زودتر سلامتيتان را بدست بياوريد
چون خبر و گزارش بدون شما يعني هيچ.
در پناه خالق نيلوفرهاي شكيبا باشيد.
ارسال شده توسط سلوي | September 11, 2007 6:56 PM
ارسال شده در September 11, 2007 18:56
شايد تو دلتون مسخرم كنين ...ولي من به شما حسوديم ميشه....شما واقعا شخصيت محبوبي هستين ....خيلي جالبه من هيچ كسي رو نديدم كه از شما و اجراي عالي و تاثير گذارتون ناراضي باشه ....واقعا فوق العاده اين اقاي نجف زاده ....به نظر من امروز روز شانس منه ...من امروز خيلي خيلي اتفاقي اينجا رو پيدا كردم خيلي وقت بود ميخواستم بهتون بگم توي كارتون واقعا استاد هستين ....
موفق باشين
ارسال شده توسط شادي | September 11, 2007 7:00 PM
ارسال شده در September 11, 2007 19:00
سلام آقای نجف زاده
من تازه عضو وبلاگتون شدم راستش چند روزه که آدرس وبلاگتونو پیدا کردم ایران که بودم همیشه گزارشاتونو می دیدم اما در حال حاضر ایران نیستم ولی خوشحالم که میتونم از طریق وبلاگتون با شما در ارتباط باشم
ارسال شده توسط mina | September 11, 2007 7:34 PM
ارسال شده در September 11, 2007 19:34
سلام دوباره
خيلي خوشحالم بااينكه چند بار برات مطلب فرستادم ولي سرانجام يكي راتاييد كردي.*با آرزوي بهبودي*
ارسال شده توسط مريم | September 11, 2007 8:17 PM
ارسال شده در September 11, 2007 20:17
سلام! خدا بد نده آقاي خبرنگار!
اگه بگم درك ميكنم دروغ نگفتم. هميشه از آمپول فراري، مامان جان ميگن تو يه قبرستونه قرصي(دور از جون شما!)D:....طفلي دكتري كه من پيشش ميرم ديگه عادت كرده اصلا حرف آمپول رو پيش نمياره!ولي همون كپسول ها رو بخوريد و خوب هم بخوابيد!....انشاالله زودي خوب مي شيد....آپم با خاطرات مكه!....دوست داشتين بيان!....سلام برسونيد....بهار
ارسال شده توسط بهار | September 11, 2007 8:36 PM
ارسال شده در September 11, 2007 20:36
salam..omidvaram zoodtar behbodi hasel beshe doost va mojriye doost dashtaniye man..ya ali
ارسال شده توسط ali.hadian | September 11, 2007 8:51 PM
ارسال شده در September 11, 2007 20:51
اول سلام
بعد امیدوارم حالتون خوب بشه
ودر آخر هم درکتون می کنم چون منم مثل شمام!!!!!
ارسال شده توسط ss | September 11, 2007 9:41 PM
ارسال شده در September 11, 2007 21:41
salam aghaye najaf zadeh
khoda bad nade
ارسال شده توسط kimia | September 12, 2007 12:41 AM
ارسال شده در September 12, 2007 00:41
سلام
امید که بهبود یابید
ولی باید فلک بشبد
تا خوب بشید
ارتباطش به خودم ربط دارد
یا حق
ارسال شده توسط علی علی اکبری(آج ) | September 12, 2007 7:17 AM
ارسال شده در September 12, 2007 07:17
سلام
من باورم نمی شه که به وبلاگ شما راه پیدا کرده باشم وبراتون نظر گذاشتم
اما فقط اینو می گم که گزارشگر مورد علاقه من شما اید و تمام گزارش هاتون رو به دقت گوش میدم
اما در رابطه با وبلاگتون باید بگم که وبلاگ خوبی داریئ ومطالب خوندنی در وبلاگتون هست و من بعد از خوندن همه ی مطالب نظر گذاشتم...خلاصه عالی بود
خیلی خوشحال میشم که به وبلاگ من هم سر بزنید
بی صبرانه منتظرم
خدانگهدار
ارسال شده توسط راحله | September 12, 2007 7:43 AM
ارسال شده در September 12, 2007 07:43
بازم سلام
خواستم بگم به خدا آمپول درد نداره
من گاهی اوقات که می بینم دارم سرما می خورم و وقت ندارم برم دکتر یا هنوز مشکلم جدی نشده پدرم رو می فرستم که بره برام آمپول بگیره و برام می زنه و فوری خوب می شم
تو رو خدا مواظب خودتون باشید من یکی اصلا دوست ندارم شما مریض باشید آخه تلویزیون بدون حضورتون لطفی نداره...
بی صبرانه منتظرم که بیاید
ارسال شده توسط راحله | September 12, 2007 8:29 AM
ارسال شده در September 12, 2007 08:29
سلام آقای خبرنگار
من ی آماری گرفتم از کسایی که روی مطالب درج شده توسط شما نظر دادن
78 درصد خانم، 22 درصد آقا
تحلیل شما از این آمار چیه؟
البته ما فقط نظرات تأیید شده رو می بینیم ولی فکر می کنم آمار کل نظرات هم همین باشه.
ارسال شده توسط محسن | September 12, 2007 8:37 AM
ارسال شده در September 12, 2007 08:37
اول سلام
انشاالله هرچه زودتر بهبود حاصل می شود آقای خبرنگار گرچه ظاهرا الان بهتری. می خواستم بگم من کاملا برعکس تو همیشه وقتی دکتر کپسول می نوشت می گفتم نه من حالم به هم می خورد آمپول بده و همیشه هم دکتر تعجب می کرد.کوچولوتو از طرف من ببوس البته وقتی کاملا خوب شدی نه الان.
ارسال شده توسط محبوبه | September 12, 2007 8:43 AM
ارسال شده در September 12, 2007 08:43
ديشب تو 20:30 عالي بودي ...
ارسال شده توسط شادي | September 12, 2007 9:13 AM
ارسال شده در September 12, 2007 09:13
hala to gofti ampul ma bebinimet hei yade ampul mioftim.... dar zemn inja behtar shode ha
ارسال شده توسط Homa dokht | September 12, 2007 9:23 AM
ارسال شده در September 12, 2007 09:23
اعوذ بالله من الشیطان الرجیم و النفس الاماره...
بسم الله الرحمن الرحیم...
یا((الله))(ج)...یا ائمة الهدی(ع)...
اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم و النصر فان حزب الله هم الغالبون فان حزب الله هم المفلحون...
السلام علیکم و رحمة الله و برکاته...
راستی یه چیز دیگه اخوی...میدونم که بچه شیعه هستی و عشق ولایت و دین پس مراقب باش دلت نلرزه ازین دنیای مجازی که بی نهایت جور آدم ظاهر الصلاح به اصطلاح مومن توش هستن ولی عفت و حیا رو با یه تانکر آب قورت دادن...از دختر و پسر...کامنت هایی که ملت مومن و مومنه باست گذاشتن رو نیگا کردم اشک تو چشام جمع شد...حیای نوشتاری در حد باشگاه های افغانستان...ولی ادعا اندازه سری A یا همان کالچیو ایتالیا...
مراقب باش...بعضی از گناها هستش که بهش جهل داریم...مراقب باش مراقب باش مراقب باش...
اگر نبود تجربه 10 ساله بنده در دنیای مجازی هیچ وقت بت نمیگفتم...
نزار کسی از نامحرم بهت بگه تو...که چه برسه صمیمی شه و فعل مفرد در قبالت استفاده کنه...اگر شده جلوشو بگیر...دعات میکنم...
یا حق با حق تا حق...
ارسال شده توسط LoverGod14Loversand | September 12, 2007 9:23 AM
ارسال شده در September 12, 2007 09:23
سلام
خدا بد نده
کلی ذوق کردم آدرس وبلاگتونو پیدا کردم حیف شد که مریضین
من عاشق اون گزادشای نابتون هستم
اصلا واسه اونا 20:30 می بینم
وقت داشتین به وبم سر بزنین
ارسال شده توسط مهتا | September 12, 2007 9:24 AM
ارسال شده در September 12, 2007 09:24
سلام
آقاي نجف زاده شما ميدونين دواي دلتنگي و حسرت و نا اميدي چيه؟باور كنين اگه آمپول داشته باشه من حرفي ندارم.بيماري جسمي هزار بار بهتر از بيماري روحي است.
براتون آرزوي سلامتي ميكنم.
خدافس
ارسال شده توسط آزاده | September 12, 2007 9:56 AM
ارسال شده در September 12, 2007 09:56
سلام
می خواستم بعد از بوقی بالاخره برای یه نوشته نظر بدم ،دیدم نوشتی (اگر پیش از این نظری ارسال نکرده اید، موافقت دارنده سایت برای نمایش نظر شما لازم می باشد. تا آن زمان، نظر شما نمایش داده نمی شود. از صبر شما متشکریم.)
بی خیال شدم ,ولی باید بگم اصلا انتظار دیدن جمله بالا را از شما دیگه نداشتم
راستی امیدوارو از مدل مریضی من نگرفته باشی که در این صورت 15 روز افتادی
راستی یادم رفت بگم که چشماتو ببند امپولو بزن تا ....
می خواستم نظر ندما؟
ارسال شده توسط سینا | September 12, 2007 10:06 AM
ارسال شده در September 12, 2007 10:06
میدونی کامران با آن گزارش کارتونهات درست هیچی واسه گفتن نداشتتی ( نجف زاده روزی که هیچی نداشت ) اما خیلی کیف کردم. من همیشه عاشق این کارتونها بودم. فقط همینه، الفی، بلفی، ممل و... یادت رفت
امیدوارم زود خوب بشی
ارسال شده توسط میثم | September 12, 2007 10:19 AM
ارسال شده در September 12, 2007 10:19
وبلاگم را به مناسبت شروع ماه رمضان به روز کردم خوشحال می شم سری بزنید...
گزارش دیروزتون رو دیدم...جدا آدم گاهی وقتا باید از نذری هم بترسه...عجب دنیاییه
ارسال شده توسط کوثر حاجی مولانا | September 12, 2007 10:29 AM
ارسال شده در September 12, 2007 10:29
بسم رب شهدا
سلام
خوب دیگه آقای خبرنگار....
حکما باید میزدید..
البته انشالله زود خوب بشید....
یه عاااااااالمه دعا...
کربلایی باشید....
ارسال شده توسط م.ر | September 12, 2007 11:24 AM
ارسال شده در September 12, 2007 11:24
يه حقيقتي رو برات ميخوام بگم خوب گوش كن . يه كم لوس مي نويسي ولي مواظب خودت باش موش نخوردت
حالا تا 3 مي شمارم برو نظر بعدي رو بخون
123
123
123
123
123
ارسال شده توسط هليسا | September 12, 2007 12:15 PM
ارسال شده در September 12, 2007 12:15
مثل همیشه عالی بود.موفق باشی
ارسال شده توسط hadis | September 12, 2007 12:40 PM
ارسال شده در September 12, 2007 12:40
سلام کامران جان....بهتری؟
باور کن دیشب که خبر ویژه داشتی قیافه ات داد میزد
مریضی ایشالا زود خوب بشی فقط اومدم عیادت همین!
خوب خدا تو را حافظ...
ارسال شده توسط یاسمن | September 12, 2007 12:53 PM
ارسال شده در September 12, 2007 12:53
آقای نجف زاده . شهرت وسیله خوبیه که دست بنده های خدا رو بگیری و ببری بالا نه اینکه یه مطلب راجع به آمپول بنویسی و همه رو سر کار بذاری . میدونم شاید این ترفندته اما فیلم هم حدی داره . حالا که دوستت دارند خودتو فراموش کن . بالا ترها رو ببین . خواهر کوچیک شما
ارسال شده توسط یه بنده خدا | September 12, 2007 1:02 PM
ارسال شده در September 12, 2007 13:02
سلام آقا کامران . 20:30 رو به عشق شما میبینم . خداوکیلی تهشی .
منم بچه که بودم یادمه یه بار که رو تخت بیمارستان بودم تا دکتر جان آمپول رو نثار ما کنند همچین جیم زدم که دکتره انگشت به دهن موند . بعدشم من بدو کی ندو . خیلی دوست دارم فقط یه بار به وبم سر بزنی ونظر بدی . فکر نکم بیای ( آخه ما شانسمون اساسی کچله شما هم وقتت راه نمیده )
ارسال شده توسط محمد | September 12, 2007 1:43 PM
ارسال شده در September 12, 2007 13:43
آقاي نجفزاده سلام.
خيلي جالبه،كلي خندم گرفت وقتي ديدم شمايي كه هميشه دنبال ماجرا هستيد،اين بار ماجرا اومده سراغ شما،راست گفتن كه:گهي پشت بر زين گهي زين به پشت...
راستي بايد بگم اصلا جاي تعجب نداره كه شما از آمپول ميترسين در حاليكه من حتي از قرص دكترم وحشت دارم...
هميشه موفق باشين،يا علي.
ارسال شده توسط مونا | September 12, 2007 1:47 PM
ارسال شده در September 12, 2007 13:47
من واستون ارزوي سلامتي دارم و موفقيت. اميدوارم هميشه با طراوت به فكر فردايي بهتر باشيد. گزارش هاتون هم خيلي جالبه و.....
ارسال شده توسط امنه | September 12, 2007 1:51 PM
ارسال شده در September 12, 2007 13:51
خوب شما به دکتر گفتی ننویس من چند سال پیش دکتر برام امپول نوشت خجالت کشیدم بگم ننویس وقتی رفتم بزنم تا بنده خدایی که امپول میزد امپول و فروکرد من هم نامردی نکردم با پا زدم تو سرش
ارسال شده توسط محمدرضا | September 12, 2007 2:09 PM
ارسال شده در September 12, 2007 14:09
سلام برادر !
همیشه غیبتت میکردم !
بی هوا خودتو اینجا دیدم گفتم اینبار تو چشات بگم !
میدونی این ژست خبر گفتنت منو کشته مخصوصا وقتی چشمات را تنگ می کنی و آنها را به کمک می طلبی تا با زوری بیشتر از خود خبر فشار بیاری به خلق الله تا باور کنند ظاهرایا توصیه ایست یا واگیردار چون آن دوست عینکیتم هر چند به خوش تیپی تو نیست اما هر چه زور داره میندازه تو نگاه دلبرانش ...
خوش باشی
ارسال شده توسط مهرداد | September 12, 2007 3:04 PM
ارسال شده در September 12, 2007 15:04
سلام جناب نجف زاده
خیلی خوشحال شدم که امروز اتفاقی سایتتون رو پیدا کردم.
شما از معدود خبرنگاران جوان و پر طرفدار تلویزیون هستین
بهتون تبریک میگم و امیدوارم سالهای سال شما رو در تلویزیون ببینیم
موفق باشید.
امیدوارم تا الان کسالتتون هم رفع شده باشه.
التماس دعا
ارسال شده توسط Ensan | September 12, 2007 3:30 PM
ارسال شده در September 12, 2007 15:30
راستی ماه رمضان هم از راه رسید....
آپم...اگه دلتون خواست بیایید از ماه رمضون واسم بنویسید....
شما هم باید آپ کنید....
.
.
"" پرنده ای که روی تنگ ماهی نشسته بود به ماهی گفت:پرواز کن سقف قفست خراب شده است.....! ""
ارسال شده توسط ـــ*پائیــــــــز*ـــ | September 12, 2007 3:30 PM
ارسال شده در September 12, 2007 15:30
سلام نمی دونم چرا بعضی از آدم ها از آمپول می ترسن... هنوز دلیلش رو نمی دونم.... راستی ماه مهر داره می رسه... ویژه ای چیزی ندارید... خیلی ها دوست دارن همشاگردی سلام رو دوباره بشنوند... اگه متنش رو خواستین توی وبلاگم نوشتم ...
manma.blolgfa.com
با آرزوی سلامتی برای شما و همه بیماران و تبریک به مناسبت فرارسیدن ماه رحت...
موفق باشید
ارسال شده توسط محدث | September 12, 2007 4:38 PM
ارسال شده در September 12, 2007 16:38
dar oboor az kooche haaye koodaki , khandeh haayam ra gom kardam . ghaafel az in ke , digar az aan kooche nakhaaham gozasht ... merc
ارسال شده توسط marmar | September 12, 2007 5:15 PM
ارسال شده در September 12, 2007 17:15
سلام اقای نجف زاده
منم به درد شما گرفتارم.
سرما خوردم ولی آمپول نمی زنم.دفعه قبل که امپول زدم حالم بد شد و دیگه با چپ چپ بابا مامان هم زی بار نمیرم.
ایشا الله زودتر خوب بشی
ارسال شده توسط sepideh | September 12, 2007 5:21 PM
ارسال شده در September 12, 2007 17:21
سلام. از بچگي خيلي دوست داشتم بشم يكي مثل كامران نجف زاده.
خوشبختانه حداقل يه خصوصيتم (ترس خوفناكم از آمپول) مثل شماست!
ارسال شده توسط سه سانتي | September 12, 2007 6:31 PM
ارسال شده در September 12, 2007 18:31
سلام خدمت شما مرد خدا وبسیار زحمت کش . همیشه وقتی از کلای و درس و دانشگاه میام خونه به امید این میام که بازم گزارشای شمارو ببینم.اخه شما از چه جنسی هستین؟همه دوستون دارن کوچیک و. بزرگ . خدا پشت و پناهتون
ارسال شده توسط کویر تشنه | September 12, 2007 8:16 PM
ارسال شده در September 12, 2007 20:16
آمین ... !
ارسال شده توسط سعیده | September 12, 2007 9:19 PM
ارسال شده در September 12, 2007 21:19
وای دارم از شدت ذوق زدگی میمیرم گزارش اخبار شبانگاهی 20 بود وایییییییییی چقدر احساس .مثل همیشه عالی بود من الان جو زده ام احساس نرمالیه بعد از گزارشای شما تا کار دست خودم ندادم برم . بای
ارسال شده توسط mina | September 12, 2007 10:18 PM
ارسال شده در September 12, 2007 22:18
سلام
خدا بد نده
می دونید چیه من هم از آمپول می ترسم یه بار هم یه همین دلیل از بابام کتک خوردم
تنها باری که پدرم کتکم زد همین یه بار بود
بچه بودم نمی خواستم آمپول بزنم ولی دکتر بهم آمپول داده بود اول گفتم پیش پرستارای خانم می رم بعد وقتی رفتم اونجا شروع کردم به گریه گفتم نه برم آقایون بزنن دوباره وقتی رفتم پیش اونا گفتم نه می رم پیش خانما چند بار این کار و کردم تا این که پدرم عصبانی شد آمپول و گرفت از وسط شکوند بعد یکی زد تو گوشم و گفت نه تو آمپول نمی خوای بریم خونه...
هنوزم که هنوزه این خاطره از یادم نمی ره
شما مراقب باشید به خاطر آمپول کیان عزیز و نزنید
ارسال شده توسط aylar | September 12, 2007 11:03 PM
ارسال شده در September 12, 2007 23:03
رهروان سپیده دمان و بامدادانیم
رهروان خورشیدها و سحرگاهانیم .
نه از شب مان پروایی است
نه از روزگاران غمزده و
نه از ظلمات
ما را که رهروان خورشید ها و سحر گاهانیم.
/ ؟ /
ارسال شده توسط آغاز فصل سرد | September 12, 2007 11:07 PM
ارسال شده در September 12, 2007 23:07
یادمه بچه که بودم اگه به شوخی هم یه دروغی می گفتم وقتی یادم میومد که روزه هستم ، چارستون بدنم میلرزید که نکنه روزه م باطل بشه .حتی اگه یه موقع تکلیفام رو نمی نوشتم به خودم اجازه نمی دادم که به دروغ مثل سابق بهونه تراشی کنم. و معلمام هم این نکته رو درک می کردن و مطمئن بودن که من توی ماه رمضون دروغ نمیگم. وقتی هم ماه رمضون تموم میشد بنا به عادتی که کرده بودم دیگه دروغ نمی گفتم. ولی الان...
(یه وبلاگ آماتوری دارم که خوشحال میشم بهش سر بزنید.حق نگهدارتون)
ارسال شده توسط سید محمد عباس نیا | September 13, 2007 12:09 AM
ارسال شده در September 13, 2007 00:09
سلام اقاي نجف زاده.
من از اهواز . پايتخت نفتي ايران واستون ايميل مي زنم. مي خوام اگه براتون ممكنه شما رو به خوزستان دعوت كنم تا ان روي سكه اين استان و البته شهر اهواز رو بهتون نشون بدم.شهري كه نفت ايران رو تامين ميكنه و حتي حاضر نيستن فاضلابش رو هم درست كنن. اگه ممكنه يه سري به اينجا بزنين. اين يه دعوت رسميه. منتظرتون هستيم
ارسال شده توسط شاهد | September 13, 2007 12:45 AM
ارسال شده در September 13, 2007 00:45
چیزی که باعث میشه مردم جذب شما بشن صداقت شماست.وقتی حرف میزنین نحوهءبیانتون ونقطه نظرتون باعث میشه مردم با شما احساس نزدیکی کنن.
براتون آرزوی سلامتی میکنم
ارسال شده توسط محمود | September 13, 2007 1:13 AM
ارسال شده در September 13, 2007 01:13
سلام
با آرزوي سلامت و بهبودي براي شما .
وبلاگ قشنگي داريد. و خوشحالم كه امشب به طور اتفاقي وبلاگ شما رو ديدم .
به من هم سر بزنيد خوشحال مي شم . خدانگهدارتان
ارسال شده توسط مرجان | September 13, 2007 1:13 AM
ارسال شده در September 13, 2007 01:13
به وبلاگ من هم یه سری بزنید
ارسال شده توسط حامد | September 13, 2007 1:40 AM
ارسال شده در September 13, 2007 01:40
سلام به شما
همین ...
ارسال شده توسط امین | September 13, 2007 1:45 AM
ارسال شده در September 13, 2007 01:45
فكر كنم توي آبان بود كه شنيدم هواپيماي خبرنگاراافتاده. تا خونه اشك ريختم. توي ترافيك نزديك آزادي اسير شدم و چه روزي بود. بعدش شنيدم شما هم تو اون هواپيما بوديد!! دوستم كه مي دونست چقدر از گويندگي شما بيزارم برام پيام فرستاده بود و تبريك گفته بود! اما من خوشحال نشدم. دلم مي سوخت خيلي.به ياد آخرين داستان كتاب شرق بنفشه كه آقاي شهريار مندني پور نوشته افتادم و اين باعث شد بيشتر دلم بسوزه! اون كتاب رو خوندين؟ اگه نخوندين حتما بخونين داستان يه مجري تلويزيونه مثل شما. البته اگه چند سال بگذره و باز هم همين باشين بيشتر به اون شبيه مي شين كه شك ندارم همينم مي شه!!
تصور مي كردم شما هم اون تو بودين تا چند روز بعد از اون حادثه شما رو توي تلويزيون ديدم و براي اولين بار از ديدنتون خوشحال شدم گيرم كه اين خوشحالي با شنيدن چند جمله از شما سريع به همون نفرين قديمي تبديل شد!!دوست داشتم يه جوري بهتون بگم هستن آدمايي كه از اين شيوه حرف زدنتون متنفرن و ارجاعتون مي دم به كتاب مندني پور تا بدونين منظورم از اين جور حرف زدن چيه!!! و باز هم مي گم با اينكه تو اون هواپيما نبودين دلم براتون مي سوزه!!
ارسال شده توسط باران | September 13, 2007 1:52 AM
ارسال شده در September 13, 2007 01:52
سلام
امیدوارم هرچه سریعتر رفع کسالت بشه
....
ایام به کام
ارسال شده توسط به سوی سیمرغ | September 13, 2007 2:10 AM
ارسال شده در September 13, 2007 02:10
(رمضان که می آید دلهای ما ، بوی یاس می دهد.آخر این روزها، خدا با تمام مهربانیش به ما نگاه می کند و از نگاه او، وجود ما دوباره جوانه می زند و دلهایمان از شوق گرمای حضورش، شکوفه می دهد ، هر فصلی که می خواهد باشد .
با او همیشه ، زود بهار می شود .)
سلام و التماس دعا مرد مومن!
ارسال شده توسط سهراب | September 13, 2007 4:03 AM
ارسال شده در September 13, 2007 04:03
به نام آرام دل ها...
سلام.حلول ماه مبارک رمضان رو بهتون تبریک میگم.
گزارش دیشبتون عالی بود
التماس دعا...
خدایا...خدایا من مومنم که به اینکه هر که دلش هواییه تو شود هوایش را داری...
یا علی...
ارسال شده توسط ***زهرا***پرواز تا مثبت بی نهایت*** | September 13, 2007 8:17 AM
ارسال شده در September 13, 2007 08:17
بامزه بود ...
کاش دوباره روزی بیاد که سرت شلوغ نباشه ...
ارسال شده توسط H.Mousavi | September 13, 2007 8:41 AM
ارسال شده در September 13, 2007 08:41
سلام ...چطوری؟بهتر شدی؟
گزارش دیشبت بیشتر از اینکه من رو ببره به حال و هوای رمضون منو برد به حال و هوای وبلاگت تقریبا اونایی که گفتی رو پارسال توی وبت نوشته بودی
یادمه که چقدرهم دیر آپ کردی آپ کردنت بعدیت 27 آذر بود اونم تن تن با طعم یلدا!میبینی که چقدر زوددیر میشه!
ای وای مثلا اومدم پیشاپیش حلول ماه رمضان رو بهت تبریک بگم....ایشالا در پناه قران سالم باشی و من سال بعد رمضان هنوز عضوی از وبت باشم...آخه تا سه نشه بازی نشه!
خوب مواظب خودت باش....فردا احتمالا نیام
پس خدا تو را حافظ.....
ارسال شده توسط یاسمن | September 13, 2007 8:46 AM
ارسال شده در September 13, 2007 08:46
آخیششششششششش
داشتم دق می کردم به خدا
چند روزی بود وبتون باز نمی شد
الانم که دلیل نبودنتون تو تلویزیونو فهمیدم
به خدا دلم خیلی تنگ شده بود
خدا رو شکر که درست شد
امید وارم هر چه زود تر از اولتونم بهتر شید!و ما روی گلتونو ببینیم
ماه رمضان هم آمد.مبارکتون باشه
تو این چند وقت هی می خواستم بگم منتظر ترکوندتنون واسه ماه رمضونیم ولی مثل اینکه نمی شه
دوستون دارم
ارسال شده توسط aashena | September 13, 2007 8:50 AM
ارسال شده در September 13, 2007 08:50
سلام آقای نجف زاده عزیز !
مریضی به دور ، پیگیر باشید که ویروسی نباشه که اذیت کنه ، فکر می کنم شما هفتمین نفری هستید که دیدم این چند روز سرماخوردگی دارن .
ارسال شده توسط سارا | September 13, 2007 10:42 AM
ارسال شده در September 13, 2007 10:42
با سلام
از شما که به عنوان خبر نگار به عراق رفتید بعیده آقای نجف زاده.
یا حق
ارسال شده توسط talashsabz | September 13, 2007 10:50 AM
ارسال شده در September 13, 2007 10:50
aval salam
manam mesle hame arezoo mikonam zoodtar khoob beshid
na,sooetafahom nashe,khob ke hastid
slamatye kamel dashte bashid
ba ejaze
ارسال شده توسط ghazal | September 13, 2007 11:27 AM
ارسال شده در September 13, 2007 11:27
بچه هاي فراموش شده
مقاله اي كه در وبلاگ من مي توني ببيني .
http://www.vitreen.blogfa.com
ارسال شده توسط مسعود | September 13, 2007 11:40 AM
ارسال شده در September 13, 2007 11:40
اون از گزارشتون درباره كارتونهايي كه ماها اون موقع ها مي ديديم... اينم از آمپول زدنتون... گمونم اگه به جاي حنا دختري در مزرعه يا مثلا مدرسه موشها،نينجاها را مي ديديدم شايد الان انقدر از آمپول نمي ترسيديم!.. نه؟(خودم مي دونم نه)
ارسال شده توسط مريم | September 13, 2007 11:53 AM
ارسال شده در September 13, 2007 11:53
یا امان الخائفین...
ساحل بودن را چه سود،وقتي به تماشاي غرق شدن دريا نشسته اي؟
ارسال شده توسط وصال | September 13, 2007 12:09 PM
ارسال شده در September 13, 2007 12:09
با عرض سلام خدمت آقای نجف زاده منم که کوچیک بودم خیلی از آمپول می ترسیدم یه روز که خیلی هم حالم بد بود دکتر به من گفت فقط با آمپول خوب میشی منم اسرار داشتم که نزنم تا این که بعد از دکتر رفتیم خونه ی عموم که عمو جان گفت اگه آمپول بزنی یک هدیه ی خوب از من داری که من به خاطر هدیه قول دادم آمپول رو بزنم و عمو گفتن بیا همین الان با هم بریم که بزنی اخرم آمپول رو زدم و یک جا کلیدی جایزه گرفتم راستی به وبلاگم سر بزنید البته ببخشید توهم فانتزی زدم
ارسال شده توسط زینب | September 13, 2007 12:39 PM
ارسال شده در September 13, 2007 12:39
سلام خدمت شما اقای نجف زاده
خوب من تازه به سایت شما اومدم
و قطعاً باید منتظر بمونم
پس نظر دادن الان هیچ فایده ای نداره
چون ممکنه موافقت شما طول بکشه و نظر من در مورد
لاگ قدیمی شه
خوشحال میشم هم همیشه بهتون سر بزنم و هم اگه شما خواستید سری به ما بزنید
با تشکر
Bis Bald
ارسال شده توسط اشکان | September 13, 2007 12:54 PM
ارسال شده در September 13, 2007 12:54
سلام آقاي نجف زاده
اميدوار حالتون بهتر شده باشه .
امروز سر كلاس چند بار سرفه كرديد . بالاخره سرما خوردگيه ديگه
از كلاس فوق العاده پر محتواي سوژه يابي هم كه برگزار كرديد كمال تشكر را دارم .
اميدوارم من هم يك روز يك خبرنگار خوب در حد سازمان بشم .
موفق و موئد باشيد
نماز و روزه هم قبول حق
ارسال شده توسط امير هوشنگ چرخگر | September 13, 2007 12:55 PM
ارسال شده در September 13, 2007 12:55
الان که دقت کردم متوجه یه چیزی شدم
چرا من همیشه اینقدر تابلو میزنم؟!!!
ارسال شده توسط ماجده | September 13, 2007 1:34 PM
ارسال شده در September 13, 2007 13:34
خدایا کمکان کن در راهروی تنگ و فانی این دیار درگیر حصار ها نشویم و روح هامان را به هر نازک خیالی گره مزنیم که بهای روحمان با توست و بهشت تو . خدایا کمکمان کن که آوای کسی جز تو همواره مارا مدهوش نکند که دل بی توان و روح مشتاق است...
یا علی
ارسال شده توسط مائده | September 13, 2007 2:11 PM
ارسال شده در September 13, 2007 14:11
تو هم كويري باش...اما كوير نه از جنس كوير...!
بلكه كويري از جنس وجود خالقت ، بي انتها...
با وسعتي به شكوه و عظمت درگاهش...
كوير منتظر قدوم سبزت مي ماند...!
در پناه حق
-----------
ارسال شده توسط كوير! | September 13, 2007 2:54 PM
ارسال شده در September 13, 2007 14:54
0.best 360 ever
1.نمیدونم چه حسی داره کلی تا آدم با آمپول دم در منتظر آدم باشن.
2.منم کپسول رو ترجیح میدم. نمیترسم. نمیخوام فرداش بتونم عکس آمپول زدنمو تو گوگل پیدا کنم.
3.نگید فقط خبرنگارید. من که میدونم همه چی دست شماس. میشه سهمیه بندی رو بیخیال شید ؟
ارسال شده توسط راننده تاکسی | September 13, 2007 5:41 PM
ارسال شده در September 13, 2007 17:41
منم از امپول ميترسم
ارسال شده توسط هستي | September 13, 2007 5:47 PM
ارسال شده در September 13, 2007 17:47
سلام کامران عزیز
در این روز عزیز یعنی روز اول از ماهی که مهمان خدا هستیم البته بهتر بگم یک روز از تعداد کل روزهای عمرمون چون ما همیشه مهمان او هستیم از خدا می خام که هر چه سریعتر بهبودی حاصل بشه . چند بار سعی کردم نظر بدم ولی نشد . خوشحال میشم بهم سر بزنی حتی درحد یک سلام .
موفق باشی
ارسال شده توسط محمد مهدی | September 13, 2007 6:01 PM
ارسال شده در September 13, 2007 18:01
مثل هميم....امسال رفتم دكتر تا وارد شدم گفتم آقاي دكتر من اول ميگم :آمپول ننويس!
ارسال شده توسط ميم نقطه | September 13, 2007 6:25 PM
ارسال شده در September 13, 2007 18:25
سلام جناب نجف زاده
حلول ماه مبارك را تبريك مي گم
التماس دعاي فراوان
ارسال شده توسط محمد علي شفيعي | September 13, 2007 7:32 PM
ارسال شده در September 13, 2007 19:32
مخلصيما..!!
ارسال شده توسط وروجك | September 13, 2007 7:33 PM
ارسال شده در September 13, 2007 19:33
سلام
1-چند وقته که شما نیستین چند وقته که من هم بیست و سی نمی بینم.
2- حالا خیلی از خبرنگاران و مجریان سیما سعی می کنند از سبک نجف زاده ای استفاده کنند اما خب هیچ کس شما نمی شه
3- هنوز نتونستم افطاری بخورم(افطار کردم ولی افطاتری نخوردم) جون نشستم پای نت و تلفن تا ببینم دانشجویانم چی کار کردند
4- تا حالا 5 نفرشون قبول شدن خب برای دانشگاه ما که تو دانشگاه های تیپ 3 هم ته لیسته خیلی عالیه
5- راستی حالتون بهتر شد یا می خواین برین آمپول بزنین
6- نماز و روزه تون قبول
یا حق
ارسال شده توسط محدث | September 13, 2007 7:59 PM
ارسال شده در September 13, 2007 19:59
مراقبات و اعمال ماه مبارك رمضان
از اميرالمؤمنين علي(ع) روايت شده كه نگوييد:«رمضان»زيرا شما نمي دانيد رمضان
چيست؟و هركه چنين بگويد بايد با صدقه دادن و روزه گرفتن كفّاره دهد، به جاي«رمضان» همانگونه كه خداوند فرموده بگوييد:«ماه رمضان».
این مطلب ادامه دارد.
منتظر نظرتون هستم.
[گل]
ارسال شده توسط alireza | September 13, 2007 9:03 PM
ارسال شده در September 13, 2007 21:03
سلام
امیدوارم هر چه زودتر خوبه خوب شید.
ارسال شده توسط ÷ریوش | September 14, 2007 12:01 AM
ارسال شده در September 14, 2007 00:01
بعید می دونم نگاه چپ چپ پدرتون هم تاثیری می گذاشت .از کجا معلوم اگه آمپول هم براتون تجویز می شد زودتر خوب می شدید!!آخه این داروها اعم از آمپول و غیر آمپول یه جورایی ناخالصی زیاد دارن!
ارسال شده توسط ستایش | September 14, 2007 12:52 AM
ارسال شده در September 14, 2007 00:52
امروز شبنمي بودم
كه چكيدم بر روي علف
جاده نفس نفس مي زد
از افق به دنبالم بود
صخره ها چه هوسناك مرا مي خواهند
مغرب جان مي كند ؛ مي ميرد
گياه نارنجي خورشيد در دلم مي رويد
بيدارم ، بيدارم
زمزمه هاي شب پژمرد
رقص پريان دلم پايان يافت
كاش اينجا نچكيده بودم ...
ارسال شده توسط sahar | September 14, 2007 1:02 AM
ارسال شده در September 14, 2007 01:02
سلام
به فکر خودت باش اگه نیستی بی خیال به فکر ما باش اگه بی خیال اینم شدی دیگه خدایی نمی تونی بی خیال کیان شی
میتونی!!!
ارسال شده توسط روشین | September 14, 2007 4:07 AM
ارسال شده در September 14, 2007 04:07
سلام
جواب سلام واجبه جوابشو تو وبلاگم بده خیلی خوشحال میشم
نظر ما رو که نذاشتی ولی به ما سر بزن
موفق و سالمو سلامت باشی
ارسال شده توسط زینب | September 14, 2007 6:03 AM
ارسال شده در September 14, 2007 06:03
سومين دوره كنگره سراسري ادبي - فرهنگي دفاع مقدس " رها" آبان ماه امسال با رويكرد محتوا گرايي در شعر دفاع مقدس در دو بخش دانشجويي وغير دانشجويي برگزار مي گردد.
موضوعات اين دوره:
*فرهنگ خاكريز،خاكريز فرهنگ
*دفاع مقدس،اسلام آمريكايي و عرفان منهاي مبارزه
*دفاع مقدس، جبهه مقاومت جهاني وبيداري اسلامي
*جنگ 8 ساله جنگ 33 روزه
*دفاع مقدس دولتي، دفاع مقدس مردمي
*يادگاران
*پنجشنبه هاي بي پنجره
*و.....
جهت ارسال آثار به سايت rahafestival.ir مراجعه فرماييد.
در صورت امكان لوگوي سايت را در وبلاگ خود قرار دهيد
ارسال شده توسط raha | September 14, 2007 10:59 AM
ارسال شده در September 14, 2007 10:59
سلام آقاي نجف زاده.. خيلي خوشحالم كه تونستم يه جاي ديگه بجز بيست و سي ببينمتون و از اون جالبتر كه يك شخصيت نامي دست نوشته هاشو ميزاره تو وب ...
راستي ميتونم لينكتون كنم؟
ارسال شده توسط فروغ | September 14, 2007 11:09 AM
ارسال شده در September 14, 2007 11:09
سلام،
من دیری نیست که با سایت شما آشنا شدم اگرچه مدت هاست که از زحمات شما در امر خبر رسانی بهرهمندم.
واقیت این است که از این نوشته شما سر در نیاوردم.دلیل من این است که مطمئن هستم بی جهت چنین چیزی را ننوشته اید.
شاید بتوان گفت مقصود شما این است که با اصرار هم می توان بر خلاف مصالح و منافع عمل کرد و نتیجتا دیرتر به منزل رسید.
ارسال شده توسط پکر | September 14, 2007 11:20 AM
ارسال شده در September 14, 2007 11:20
سلام،
من دیری نیست که با سایت شما آشنا شدم اگرچه مدت هاست که از زحمات شما در امر خبر رسانی بهرهمندم.
واقیت این است که از این نوشته شما سر در نیاوردم.دلیل من این است که مطمئن هستم بی جهت چنین چیزی را ننوشته اید.
شاید بتوان گفت مقصود شما این است که با اصرار هم می توان بر خلاف مصالح و منافع عمل کرد و نتیجتا دیرتر به منزل رسید.
ارسال شده توسط پکر | September 14, 2007 11:20 AM
ارسال شده در September 14, 2007 11:20
سلام
دیشب بالاخره دیدمتون از 5 شنبه قبل ندیده بودمتنو
خدا رو شکر که خوب شدید
اینم یه شعر
از ستاره ها بادبادک ساختم
یا از بادبادک ها ستاره
نمی دانم!
چشمان تو پر از بادبادک و ستاره بود
دوستون دارم
ارسال شده توسط aashena | September 14, 2007 11:58 AM
ارسال شده در September 14, 2007 11:58
سلام!.....هنوز كه غصه اين آمپوله رو مي خوريد!D:
بهتر شدين؟!......فقط اومدم ماه مبارك رو تبريك بگم و التماس دعا بخوام!...همين!
پ.ن1: كيان جون روزهاشو كامل ميگيره ديگه!D:
پ.ن2: سلام برسونيد....بهار
ارسال شده توسط بهار | September 14, 2007 12:07 PM
ارسال شده در September 14, 2007 12:07
سلام آقا کامران عزیز…
نماز و روزه هاتون قبول….
گزارشتون چند شب پیش خیلی قشنگ بود…..
راستی یه سوژه(هر چند مهم نیست)….دیگه نزدیک شروع مدرسه هاست…گفتم به بهونه ی گزارش گرفتن از ماه مهر و ماه مدرسه ها برید سراغ معلم کلاس اولتون (فک کنم خانم میرضا قاسمی بودن)و با ایشون هم مصاحبه کنید….
یه سوژه ی دیگه ای هم که تو سرمه این بود که برید یه کاغذ بردارید تو خیابون و به مردم بگید چند خط واسه خدا بنویسن….(فک می کنم قبلا" تو این مایه ها گرفته بودید ولی شک داشتم..)
همیشه موفق و سالم باشید….
دوستدار همیشگیتون…پائیز
ارسال شده توسط ـــ*پائیــــــــز*ـــ | September 14, 2007 12:55 PM
ارسال شده در September 14, 2007 12:55
یادت باشد تو دریا هستی و دنیا چیزی نیست جز ذره های شن در ساحل زندگیت
ارسال شده توسط soroor | September 14, 2007 1:13 PM
ارسال شده در September 14, 2007 13:13
سلام
نمیدونستم توی اینترنت میتونم پیداتون كنم. دیروز اتفاقی از روی مطلبی كه یكی از دوستان در وبلاگش گذاشته بود ( عاشقانه بخوان ) لینك شدم به اینجا. تا به حال كلی از مطالبت رو خوندم. همهی مطالب صاف و صمیمی هستند از آن جنس كه چیزی برای پنهان كردن ندارند و در لفافه حرف نمیزنند و به قولی آدم را نمیپیچانند. از آن جنس كه وقتی سطر اول را خواندی باید تا آخرش بری. اكراه بردار هم نیست.
امروز لینك سایتت رو گذاشتم توی Favorites اینترنت اكسپلوررم كه دیگه دسترسی به اون برام راحتتر باشه.
سبز باشید
علیرضا صیاد
www.valakh.persianblog.ir
ارسال شده توسط علیرضا صیاد | September 14, 2007 2:16 PM
ارسال شده در September 14, 2007 14:16
دل شکستن خیلی کار اسونیه خیلی ....باروم نمی شه همیشه خودمو توجیح می کنم که شما کار دارین ....ولی در هر صورت دل شکستن هنر نیسن جناب نجف زاده...
ارسال شده توسط راشین | September 14, 2007 2:37 PM
ارسال شده در September 14, 2007 14:37
درود بر خبرنگار توانمند آقای نجفی
یک گزارش از تمدن ایرانی؟! در این زمانه بی هویتی و ...
با موضوع: فرهنگ غربی یا عربی ....یا 15 هزارساله ایرانی؟!
بسیار زیباست شما به عنوان یک خبرنگار ایرانی بودن خود را ثابت کنید.
سپاس از میهن پرستان خاک مهد تمدن
خسته نباشید
ارسال شده توسط Y.N | September 14, 2007 3:25 PM
ارسال شده در September 14, 2007 15:25
سلام اقاي نجف زاده
حاله شما كه خوبه؟
راستش من امسال علوم ارتباطات دانشگاه ازاد تهران قبول شدم
خيلي تلاش كردم كه بهش برسم
والانم خيلي خوشحالم
در حد خودم خبر نگاره خوبيم
وارزو دارم بهتر از اين بشم
خيلي خوشحال مي شم به منم سر بزنيد
با اجازتون
لينكتونم مي كنم
فعلا
ارسال شده توسط ستاره كوچكولو | September 14, 2007 3:28 PM
ارسال شده در September 14, 2007 15:28
سلام آقاي نجف زادهء عزيز
اي كاش با آمپول همهء دردها خوب ميشد.قبول دارم كه البته آمپول رو وقتي اعضاي خونوادم ميزنن منم يه حس بدي پيدا مي كنم يه حس مثل خوردن ليمو ترش اونم نا به هنگام ولي وقتي به خودم ميزنن صدام در نمياد نمي دونم چرا ؟ شايد براي اينكه بگم من شجاعم. بچه هم كه بودم گريه نمي كردم و اون موقع آمپول زنه بهم مي گفت آفرين و بهم لبخند مي زد اما من ازش انتظار يه هديه مثل شكلات داشتم. ولي انتظارم بي نتيجه بود.
ارسال شده توسط بماند | September 14, 2007 3:31 PM
ارسال شده در September 14, 2007 15:31
باز دوباره سلام
نه ، نمی گویم تمام معنی خود را به تو
و نمی گویم کتاب لحظه هایم معنی تکرار تنهایی ام است
و تو
چیزی مپرس از اینکه شب هایم چرا اینقدر سرد و تیره است
مپرس از انتهای قلبی یخ زده
که من هرگز نخواهم گفت در آنجا چه باقی مانده است
باز دوباره سلام
گرچه در اوج خداحافظی ام
باز دوباره سلام
بهار تازه نزدیک است و فردا رویش لبخند ماست
چرا با تو نباید خنده را تفسیر دیگر کرد ؟
چرا باید میانه را به دل تنگی سپرد ؟
یا باید برای حرف های تازه دنبال بهانه گشت ؟
چرا بی اعتنا باید به احساس تر باران
خیال جاده ها را کشت
و تنها گفت از بی رحمی پایان ؟
من از یک چیز می ترسم
از اینکه در ته فرسودگی هایی که می پوسند
دچار ازدحام خاطراتی کهنه
هجوم لشگر (( من چه ساده بودم )) ها شویم
یا
از اینکه بگویی یا بگویم از میان حرف هامان ابتدایی نیست
تنها هرچه می گوییم از سمت نهایت ها ست
باز دوباره سلام
زمان وقتی برای گفتن بسیار در دل های من یا تو
زمین جایی برای ما شدن ها نیست
بیا تنها فقط تنهایی ات را باز گو
( کمی آهسته تر تا خوب دریابم )
که تقسیم میان ما فقط از جنس تنهایی ست
بهار تازه نزدیک است
کمی باور فقط باید
غرور سنگ پابرجا ست
ولی یک کوشش آبی توان دارد که قلب سنگ بشکافد
زمین خشک محتاج است
ابر بی منت ولی باران برایش هدیه می آرد
کمی باور فقط باید
برای این همه بارش
برای مستی از پرواز در اوج سپیدی ها
گوش کن
هر جا سلامی ساده ای از جنس تنهایی ست
چشم بگشا
هر کجا یک سفره گسترده در او نان و پنیر و مهربانی است
صبر کن
هر جا که باشی آسمان میعادگاه چشم های بی شماری
جستجو کن
هر کجا هر چهره ای معنای حسی جاودانی است
کمی باور فقط باید
کمی باور...
ارسال شده توسط ليلا | September 14, 2007 5:03 PM
ارسال شده در September 14, 2007 17:03
سلام آقای نجف زاده.توی یه پستتون میخوندم که نوشته بودیدبرای پسرتون که اگر یه روز کارتون رو ول کنید به خاطر اون بوده،اینکه بیمار شدیدوتوی خونه موندیدبانیه خیر شدتاچندروزی بتونید یه دل سیر با خانواده تون باشیدو....امیدوارم همیشه در نهایت صحت وسلامت در کنار خانواده تون باشیدنه بیماروبی حال.
موفق باشیدوسلامت وخوشبخت در کنار خانواده
ارسال شده توسط لیلا وزینی | September 14, 2007 5:33 PM
ارسال شده در September 14, 2007 17:33
سلام!
من برعکس شکا همیشه اصرار میکنم که آمپول بنویسند....راستی ماه مبارک رمضان بر شما مبارک باد
ارسال شده توسط حسین جعفریان | September 14, 2007 5:51 PM
ارسال شده در September 14, 2007 17:51
حالا فکر کن خدای ناکرده کوچولو ناخوش شده باشه و اتفاقا تشخصی دکتر هم آمپول باشه. آن وقت ببین این یکی کامران نجف زاده پسر چه میکند.
ارسال شده توسط ازگمی | September 14, 2007 7:21 PM
ارسال شده در September 14, 2007 19:21
ببین این ویروس با آمپول هم از بین می ره. استراحت هم لازم نداره! یعنی هر چقدر هم استراحت کنی چیزی عوض نمی شه. چیز گرم و داغ بخور مثل سوپ داغ. چائی داغ و ... . این ویروس فقط با این ها میمیره. یا با آمپول آنتی بیوتیک قوی. البته سیلی داغ پدر هم چیز خوبیه برای پسری که ریش و سبیل در آورده و هنوز از آمپول می ترسد!
ارسال شده توسط ازگمی | September 14, 2007 7:27 PM
ارسال شده در September 14, 2007 19:27
سلام. آقاي نجف زاده خيلي چرت مي نويسي! البته ببخشيدها!!! مزخرف ترين اجراي تلويزيوني كه تو عمرم ديدم اجراي شما توي 20:30 هستش!!!
ارسال شده توسط ali sabzimorad | September 15, 2007 7:52 AM
ارسال شده در September 15, 2007 07:52
salam Ghaye khabar negar
khoobin??na mesle inke
khob ramezan mobarak
ارسال شده توسط رویا | September 15, 2007 8:46 AM
ارسال شده در September 15, 2007 08:46
سلام....!
چطوری...؟
بازم ماه رمضون مبارک...اومدم یه حال و احوال بپرسم!
زندگانی هنر بافتن پارچه زیبایی ست
زندگانی دوختن شادی هاست
و به تن کردن پیراهن گلدار امید !
زندگانی هنر ساختن پنجره بر بیداری ست
زندگانی هنر یافتن روزنه در تاریکی ست
زندگانی آری ، به همین باریکی ست در همین نزدیکی ست
!
همین....
خوب سر به وبلاگا نمیزنی؟ ماکه عادت کردیم....
خوب خدا تو را حافظ
ارسال شده توسط یاسمن | September 15, 2007 8:53 AM
ارسال شده در September 15, 2007 08:53
سلام چه عجب بالاخره شماهم استراحت به خودتون دیدید ان شاالله زودتر خوب بشید یا حق
ارسال شده توسط ارغوان | September 15, 2007 11:26 AM
ارسال شده در September 15, 2007 11:26
شلام
شلام
شلاااااااااااااااااااااااااام
فکر کنم طرفای میلاد امام زمان بود یه برنامه پخش شد من ندیدم الان داشتم نگاه میکردم
هنوز به اون قسمتی که میخواستم نرسیده گفتم یه سر بیام این طرفا.
امروز بیست و چهارمه!
3 روز دیگه باید بریم مدرسه!
وای کی حال داره؟
نمیخواااااااااااااااااااااااااااااام
امسال تهنای تهنام!
همه ی دوستام رفتن تجربی من ریاضیم هیش کی رو ندارم!
همه به امید دوستاشون میرن مدرسه من امسال به امید کی برم؟؟؟
همه ی حال سر کلاس نشستن به اینه که بشینی جلو تو چش معلم وقتی داره حرف میزنه با دوستات خاطره مهمونی دیروز رو تعریف کنی...
اون فیلمی که پریشب پخش شد رو نقد کنی...
جریان سریال های در حال پخش رو بگی...
معلم که بهت حرف زد وسط درسش پارازیت بندازی
اخی
دلم واسه مدرسه تنگ شده ها!
ولی امسال حال نمیده
آدم خونه باید درس بخونه مدرسه بره واسه خوش گذرونی و خنده و بودن با رفیق رفقا!!!
همه ی هم کلاسی های امسال من انگار از بدو تولد یه چسپ دو قلو به پیشونی شون زدن بعد هزار تا کتاب تست چسپوندن بهش...
من چی باید بکشم این چند سال خدا میدونه...
شاید هم کمال همنشین در ما هم اثر کرد شدیم بچه .... خون!!!
آخه زندگی که همش کتاب نمیشه
امسال بر خلاف هر سال زیاد میل مدرسه رفتن ندارم
آخه چی میشد منم با دوستام بودم؟
باز این چند سال که صبح تا غروب مدرسه ایم...
منم دیگه نمیتونم سال به سال کانکت شم!
فقط خواهشا دیر به دیر آپ کن بعد چند سال اومدیم اینجا چشمامون درنیاد!!!
خب؟
احتمالا آخرین روز هم یه سر میزنم و دیگه
اگر بار گران بودیم رفتیم...
کاری نداری؟
مواظب امیر کوچولو باش
فعلا...
ارسال شده توسط ماجده | September 15, 2007 12:04 PM
ارسال شده در September 15, 2007 12:04
سلام
داداش كامي چه دعايي در حق من كردي كه من دو روز بود نمي تونستم از جام پاشم باور كن كامنت قبلي يه شوخي كوچولو بود ... راستي باز تو تونستي بخوابي ولي من حتي نمي تونستم دراز بكشم... به هر حال نمي دونم الان خوبي يا نه ولي به اميد خوب شدنت ... راستي چرا كامنتها رو پاك كردي؟!!!!!!
ارسال شده توسط zahra | September 15, 2007 12:10 PM
ارسال شده در September 15, 2007 12:10
شما بعد از تقاضای خواسته خود از خدا چگونه رفتار می کنید ؟
انسان از تقاضای خیر خسته نمی شود و چون بدی به او برسد مایوس ونا امید می شود .
(سوره فصلت آیه 49)
هر گاه نعمتی به آدمی عطا کنیم روی بگرداند ومتکبرانه از حق دور شود و اگر شری به او برسد دعا و تقاضایش افزون می شود.
(سوره فصلت آیه 51)
Man (the disbeliever) does not get tired of asking good (things from Allah ); but if an evil touches him ,then he gives up all hope and is lost in despair .
(Quran Fussilat 49)
And when we show favour to man , he withdraws and turns away ; but when evil touches him , then he has recourse to long supplications.
(Quran Fussilat 51)
ارسال شده توسط پیام آشنا | September 15, 2007 1:03 PM
ارسال شده در September 15, 2007 13:03
سلام
منم وقتی بچه تر از الانم بودم مثل شما از آمپول میترسیدم ولی تا میخواستم به دکتر بگم که آمپول ننویسه مامانم پیش قدم میشدن و به آقای دکتر عرض میکردن که حتما واسه دخترم آمپول تجویز کنین تا زودتر حالش خوب بشه ولی اینجا من یه نفاوتی با شما داشتم اونم اینه که اون لحظه بر عکس شما من چپ چپ به مامانم نگاه میکردم ! البته الان که یه کم بزرگتر شدم خیلی مواظب خودم هستم تا مریض نشم و کارم به دکتر و آمپول نکشه !
ارسال شده توسط رویا | September 15, 2007 2:04 PM
ارسال شده در September 15, 2007 14:04
كاش براي اين دردها مرا صد بار با آمپولي ميزدند تا بخوابم گوشه اي و هيچ نفهمم.
درد اين آمپولهاي زندگي دردي نيست ترسش ديگر ترسي نيست. نيست...
ديگر درد براي ما انگار همان صبحانه و ناهار و شام...
چه بگويم...
ارسال شده توسط كيوان كيهانيپور | September 15, 2007 3:17 PM
ارسال شده در September 15, 2007 15:17
سلام
نماز و روزه ات قبول داداش کامران.
خدا تو را حافظ
ارسال شده توسط ~**~سونیا~**~ | September 15, 2007 5:13 PM
ارسال شده در September 15, 2007 17:13
بسمه الله سلام خوبی ان شا الله .؟ خدا رو شکر الان تقریبا یه ربع دیگه تا اذونه ته انرژیم که بود گفتم بیام یه حال و احوالی .. چه خبر ؟ خونواده خوبن ؟..راستی به یاد ما جوون ترا هستی یا نه ؟.. سر نمازات ..سر سفره افطار ..سز سفره سحر ..ما رو دعا کن ان شالله همه عاقبت بخیر شیم .از امپول نترس ..مرد که نمی ترسه.. داروهاتو سر وقت بخور دوباره بیا پیشم ببینمت.. dr ehsan منتظرم .خدا نگهدار.
ارسال شده توسط احسان | September 15, 2007 5:50 PM
ارسال شده در September 15, 2007 17:50
سلام آقای نجف زاده من در سایت شما در بخش ژنریک عضوشدم ومطلبی دادم به نام اعصاب ندارد ولی هیچ چی ازاین بخش متوجه نمیشم میشه راهنمایی ایم کنید؟
ممنونم ازتون .
ارسال شده توسط لیلا وزینی | September 15, 2007 5:58 PM
ارسال شده در September 15, 2007 17:58
سلام
من فقط می خواستم بگم شما برای من تعبیر این شعرین:
به سرزمینِ من نقّاشی هست
که تمامِ درماندهگان دوستش میدارند...
و دوستش میدارند تمامِ خیابانخوابها ،
تمامِ خاکسترنشینان ،
و تمامِ آوارهگانی
که به عمرِ خویش یک پردهی او را نیز به چشم ندیدهاند
امّا سکوتشان رَدای نعره پوشیده در ضیافتِ آن پردهها !
نقّاشی که از سپیدیِ بومها آینه میسازد
و هر کس را رخصتِ آن هست
که به آینههایش
تنهاییِ عظیمِ انسان را به تماشا بنشیند !
با عشقها وُ
آرزوها وُ
آرمانهایش،
با زخمها وُ
دردها وُ
دروغهایش،
با سرخوشیها وُ
ستمگَریها وُ
ستمبَریهایش!
ارسال شده توسط عاطفه | September 15, 2007 6:40 PM
ارسال شده در September 15, 2007 18:40
سلام
اینجا کلی تناقض به چشم میخوره
خودتون ببینید: تعداد پست ها: ٣٣ ، اولین نوشته فروردین ٨٥، آخرین نوشته شهریور ٨٦، توضیح وبلاگ: يادداشتهاي کم و بيش روزانه ...
یاد یه نشریه ی دانشکده مون افتادم که روی جلدش نوشته بود: ماهنامه دانشجوی ثبات ، سال پنجم، شماره ی پانزدهم!D:
شما از نظر من خبرنگار خوبی بودین، الان وبلاگ نویس خوبی هم شدین! موفق باشید
ارسال شده توسط فاطمه | September 15, 2007 7:44 PM
ارسال شده در September 15, 2007 19:44
به امید سلامتی....
ارسال شده توسط حسابدار جوان | September 15, 2007 8:47 PM
ارسال شده در September 15, 2007 20:47
الحق که در تهیه ی گزارش یه دونه ای
گزارش سی تیر خیلی جالب بود
موفق باشی
ارسال شده توسط حمید | September 15, 2007 11:19 PM
ارسال شده در September 15, 2007 23:19
اشكال نداره ... اگه شما هم تو 3 هفته 15تا امپول مي زدي ترست از امپول مي ريخت. چه 18 سالت باشه چه 30 سال چه صد سال.خود به خود مي ريخت.(ولي اگه امپول مي زدي حتما خوب مي شدي. شك نكن)
ارسال شده توسط mersad | September 15, 2007 11:23 PM
ارسال شده در September 15, 2007 23:23
گزارش تکراری؟..آقای نجف زاده! برادر من ...خب خسته ای روزه برده شما رو...بشین خونه...گزارش تکراری چرا پخش میکنی؟
ارسال شده توسط asra | September 15, 2007 11:42 PM
ارسال شده در September 15, 2007 23:42
وای امپول!!!!!!!
یک ماه و نیم یک روز در میان 2 تا نوشجان کردم
خدا برای گرگ بیابان هم نیاره
ارسال شده توسط عقیق | September 16, 2007 12:10 AM
ارسال شده در September 16, 2007 00:10
سلام جناب نجف زاده
سایتتون رو خیلی اتفاقی پیدا کردم.جالبه.آدم اول خیال می کنه این متن یکی از گزارشهاتون بوده.لحنش همون لحنه.در ضمن اخیراً یک گزارشی داشتید درباره کارتونهای کودکی که خیلی لذت بخش و نوستالژیک بود.از جانب همه هم نسل هامون متشکرم.امیدوارم هرچه زودتر کسالت برطرف بشه.راستی آدرس سایت رو می گیرید که سر بزنید دیگه نه؟/// با آرزوی سلامتی و موفقیت.
ارسال شده توسط کتایون | September 16, 2007 1:37 AM
ارسال شده در September 16, 2007 01:37
سلام آقا کامران
الآن دیگه باید بهتر شده باشی
دیشب گزارشت درباره ی ادیان رو از اخبار 20 دیدم
خودتم که توی 20:30 مجری بودی
پس حالت خوب شده
اگه بیای و یه سری به وبلاگ من بزنی شرمندمون میکنی
منم خیلی نوشتن رو دوست دارم
می خوام شما بیای و نظرت رو بگی
منتظرتما
راستی تو این ماه رمضونی با قلب پاکت برام دعا کن
ارسال شده توسط بهزاد | September 16, 2007 3:12 AM
ارسال شده در September 16, 2007 03:12
سلام
خوبی داداش کامران؟؟؟
بیداری الان؟؟ بفرما سحری!!. نماز و روزه ات قبول.
ارسال شده توسط ~**~سونیا~**~ | September 16, 2007 4:16 AM
ارسال شده در September 16, 2007 04:16
سلام
این همه داستان سر هم کردید که بگویی خانم دکتر وبلاگ دارند؟
ارسال شده توسط محمد | September 16, 2007 4:23 AM
ارسال شده در September 16, 2007 04:23
سلام اقای نجف زاده
امیدوارم که به زودی زود حالتون بهتر بشه.
نرید پیش کیان و بوسش کنیدا خدایی نکرده مریض میشه.
امشب ارزو هاتو روی باله فرشته ها بذار و تا رسیدنشون به آسمون دعا کن...
صدای اجابت که به دلت رسید ما رو فراموش نکن.
ماه مبارک رمضان مبارک .
ارسال شده توسط سارا | September 16, 2007 4:55 AM
ارسال شده در September 16, 2007 04:55
سلام برادر...
واقعا هنوز ميترسي؟!
چند روز پيش براي شركت در يك تحقيق پزشكي سوراخ سوراخ شدم... كاش ميشد جاي تو وخيلي از دوستانم كه از آمپول ميترسند، آمپول بزنم...
راستي اينهمه كامنت رو ميرسي بخوني؟؟؟!!!
شاد زي
ارسال شده توسط ميثم رشيدي مهرآبادي | September 16, 2007 6:42 AM
ارسال شده در September 16, 2007 06:42
سلام!واقعا باید جلوی سلام نوشت کامران نجف زاده؟ باورم نمیشه!از من به شما نصیحت این نوشته رو تو وبلاگتون نزارین.چون رسماحرف خاصی ندارم.
فقط... قبل از ورود اتفاقیم به اینجا تو یه سایت مذهبی بودم.تو هر صفحه ش شاید بیشتر از صدتا مطلب داشث.مفیدومتنوع وجدید.ولی شاید باورتون نشه اون همه صفحه اون همه مطلب حتی یه نظر هم نداشت!به اخلاصش نافرم غبطه خوردم...
برعکس اینجا که برای یه اس ام اس 270تا نظر میدن
یه پیشنهاد براتون دارم نمیگم همیشه و همه وقت
اما تو این ماه رمضونی شهرت تون و نذر اخلاص کنید
چیزی که گیرتون میاد...معجزه ست!
یه حقیره سرا پا تقصیر
بازم میام !
ارسال شده توسط مرصاد | September 16, 2007 7:17 AM
ارسال شده در September 16, 2007 07:17
سلام....
چطوری...؟
اومدم سلامی عرض کنم و حال و احوالی بپرسم تا بدونی به یادت بودم....!راستی گزارش دیشبت مثه همیشه فوق العاده بود....!
خوب خدا تورا حافظ...
ارسال شده توسط یاسمن | September 16, 2007 10:13 AM
ارسال شده در September 16, 2007 10:13
گزارشات يكم بوي نااميدي ميده. نه اينكه جالب نيست نه.نه باباخوبه. يكم happyness اش رو بيشتر كن.
راستي طرق تو مشهده.
ارسال شده توسط تورنادو طرقي | September 16, 2007 10:15 AM
ارسال شده در September 16, 2007 10:15
ای بابا !اول سلام یعنی
هنوز که زمستون و پاییز نیومده شما به استقبال رفتین؟
من اینقدر کوچولو بودم امپول خوردم که ... .
ولی الان از دوران ابتدایی تا الان به این شیرینی زمستونی (شایدم زیر کولری)دعوت نشدم!امیدوارمزود خوب بشین
ارسال شده توسط فر | September 16, 2007 10:37 AM
ارسال شده در September 16, 2007 10:37
سلام ... بالاخره یک روز این کم محلی شما را تلافی می کنم آقا کامران ! حالا یه چیزی ازتون خواستم چرا جواب ندادین...
ارسال شده توسط پریسا | September 16, 2007 10:55 AM
ارسال شده در September 16, 2007 10:55
khoshhalam az inke 2bare tooye 20:30 mibinamet , haletam ke dige ishalla khoob shode , khodaro bi nahayat bar shokret .
ارسال شده توسط marmar | September 16, 2007 12:18 PM
ارسال شده در September 16, 2007 12:18
سلام اقا کامران...دیشب که 20:30حال خوب بود شکر خدا..قرص اثر کرده
سالهاست که میشناسمت ...
از اون وقت که تو ممدرسه مهربونی مشق می نوشتی و مشق هات میشد سرمششق من....
از همون روزها شدی داداش بزرگه من...
روزی که تو قاب جادویی دیدمت یه جیغ سبز!! کشیدم
چون میدیدم دانشگاه قبول شدی...
تنها گزارش های تو میتونه روح فراری من رو به لطافت و سکون برسونه...
من مدت هاست که از خودم بریدم... وای چرا این ها رو به شما میگم...شاید یه حس دور اشنایی...
بی خیال...
راستی امیر کیان قند و تپل خیلی شبیه خودتونه خدا حفظش کنه..حس میکنم از اون روز که بابا شدیت
کودکیتون داره جلو چشمتون بالا پایین میپره... اینها رو باید ایمیل میکردم...بیشتر مراقب خودتون باشید..
میدونم پرروییه و وقتشم ندارید ولی این همکلاسی قدیمی منتظر جواب میمونه....
ارسال شده توسط ناشناس | September 16, 2007 12:26 PM
ارسال شده در September 16, 2007 12:26
سلام
راستش میخوام یه نظر بدم من داشتم مطالب قبلیتونو میخوندم یه جوایی حس کردم تو انجا راحتتر بودین با اونیی که میان تو وبلاگتون خاکی تر بودین نه که الان نباشینا ( نه همین که انجا مینوشتین که از نظری که برام میذارین خوشحال میشم ) اازتون خوشم میاد نه از اون خوش اومدنای اونور خط قرمز از این که صداقت و راستی تو چشاتون داد میزنه
اگه با لحن بدی این نظرو گفتم منو ببخشید دیشب هی باخودم فکر کردم که چه جوری این نظرو براتون بذارم اما صبح که پاشدم داغون بودم خلاصه اگه این انتقاد و بد گفتم ناراحت نشین
حسی بود که بهم دست داد حس کردم اینکه تو اون مطالب ها با مخاطبتون نزدیک تر بودین
برام دعا کنین
یه چیز دیگه, تو نوشتهاتون یه حسی به ادم دست میده که انگار از روزای پاک کودکیتون زیاد فاصله نگرفتین خوش به حالتون (این تعارف ندونین واقعا گفتم )
بازم میگم یادتون نره برام دعا کنین
اگر دیدین این حس اشتباه بوده بذارین به حساب حال خرابم خودتونو درگیرش نگنین
(اگه وقت کردین به وبلاگ منم یه سر بزنین خوش حال میشم نظرتونو راحت بگین مث خودم )
مرسی
ارسال شده توسط ناشناس | September 16, 2007 12:39 PM
ارسال شده در September 16, 2007 12:39
ye chizy ro mikham behet begam baram ham mohem nist chapesh koni faghad befahm ke mardom mifahman cheghadr chaplosio moghrez
marde hesabi fekr mikoni age to in donya khob khodeto ja kardy pish khoda ham ja baz mikoni 20 :30 ham be ... keshide shode eslah talaba ro zire soal mibarin baraye matame shakhsiton kheyli kheyli azaton badam miad
age harfi darid be weblogam nazar bedid ta shayad age man eshtebah mikonam ke nemikonam tobe konam vali az khoda betars
ارسال شده توسط dashti | September 16, 2007 1:19 PM
ارسال شده در September 16, 2007 13:19
سلام
منم از آمپول خیلی می ترسم.آخرین بار فقط یادمه یه واکسن زدم. قبل و بعدشم هیچی.
راجع به خودتون هم بخوام نظری بدم می تونم بگم خلاق ترین خبرنگار با ایده های نو.
نماز و روزه هاتون قبول!
ارسال شده توسط شیما | September 16, 2007 6:06 PM
ارسال شده در September 16, 2007 18:06
سلام آقا كامران
من رو هم در درد خودتون شريك بدونيد!
چون حدود15 سال هست كه پني سيلين نزدم
و الان كه 25 ساله هستم هر موقع ميرم دكتر ميگم حساسيت دارم و هزار كلك ديگه..
ضمنا چاره كار فقط قرقره آب ولرم با كمي نمكه و بس.
انشاالله زودتر خوب بشيد
ضمنا يك موضوع هست كه بعدا خدمتتون ميگم
راجع به مجاور شدن شما در شهر مشهده..
ارسال شده توسط مهدي | September 16, 2007 9:50 PM
ارسال شده در September 16, 2007 21:50
ازت منتفرم کامران نجف زاده
ارسال شده توسط بماند | September 16, 2007 10:33 PM
ارسال شده در September 16, 2007 22:33
من به روزم با سهم مورچه ها .....بیاید دیگه ...هی مینویسین دوست دارین همه نظر ها رو بخونین ...به وبلاگ همه سر بزنید خوب بیاید دیگه.....مُردم .....بیاید تا تلف نشدم .....شما دارید یکی از نوابغ این کشور رو بی خیالی طی میکنید ها .......این آخرش رو از آخر حساب کنید .
ارسال شده توسط منا | September 16, 2007 10:55 PM
ارسال شده در September 16, 2007 22:55
هلا يهودي سرگردان!
عنان قافله بر گردان
به جز تو سوده نخواهد شد
كسي در آن سوي درها نيست؟
...ويا براي تو در وا نيست؟
...
ملال بي پروبالي را
سوال خانه ي خالي را
دوباره سوي كه خواهي برد؟
برآستان كه خواهي مرد؟
...
اگرچه خانه ي ما ديگر
به روي من نگشايد در
هنوز كودكي ام آنجاست
زن عروسكي ام آنجاست
اتاق كوچك آن خانه
غريبوارو خموشانه
اگرچه ساكت دلتنگي ست
هنوز پنجره اش رنگي است
...
دلم مسافر خواب آلود
در آن اتاق خيال اندود
چو روح كهنه ي سرگردان
هنوز مي پلكد حيران
_ به جست و جوي كسي شايد
كه از كنار تو مي آيد _
...
ميان من و دلم آري
دري ست بسته و ديواري
...
عنان قافله بر گردان
دلا! يهودي سرگردان!
ارسال شده توسط زمهرير | September 16, 2007 11:30 PM
ارسال شده در September 16, 2007 23:30
هر وقت دلی رو شکستی روی دیوار یک میخ بزن و وقتی دلش رو بدست آوردی میخ را از روی دیوار بردار
اما بدون جای میخ روی دیوار می ماند
ارسال شده توسط aylar | September 17, 2007 12:09 AM
ارسال شده در September 17, 2007 00:09
salam
khobin khoda bad nade.albate ke dade vali omidvaram zode zode khob beshin.kash tamame bimariha jesmi bod age bimariton (khodaye nakarde) rohi baod bazam baraye eltiamesh ampol nemizadin. ghorbane shoma akhar nafahmidim chi hastin mohandes khabarnegar...
vali khobo khosh bashin
dostdare hamishegiton sara
ارسال شده توسط hedvig | September 17, 2007 12:26 AM
ارسال شده در September 17, 2007 00:26
والا چی بگم؟ شجاعتر از این حرفا به نظر میاید. ولی نقطه مشترکی داریم از این نظر. نماز و روزه تونم قبول برادر.
ارسال شده توسط رهاورد | September 17, 2007 12:41 AM
ارسال شده در September 17, 2007 00:41
یـــا هــــو
سلام
صدای پای ربنا آرام در گوشم طنین انداز می شود انگار در همین نزدیکیست کمی آنطرف تر در همسایگی مهتاب
ناز نگاه مهتاب بوسه باران میکند نگاه های میهمانان عشق را
یا علی
التماس دعا
ارسال شده توسط mahta | September 17, 2007 12:59 AM
ارسال شده در September 17, 2007 00:59
سلام
با آرزوي سلامت و بهبودي براي شما .
وبلاگ قشنگي داريد. و خوشحالم كه امشب به طور اتفاقي وبلاگ شما رو ديدم .
به من هم سر بزنيد خوشحال مي شم . خدانگهدارتان))
اميدوارم كه خوب خوب شده باشيد
طاعات و عباداتتون قبول خدايار و نگه دارتون
ارسال شده توسط مرجان | September 17, 2007 1:58 AM
ارسال شده در September 17, 2007 01:58
هوممم ... آقای خبرنگاری که بچه درونش سرما خورده است!!!
ارسال شده توسط سوسن جعفری | September 17, 2007 6:46 AM
ارسال شده در September 17, 2007 06:46
سلام
من نمي فهمم چرا زماني كه جشني در مورد سينما برپاست و ما گزارش اونو ميبينيم اثري از خانمهاي هنرمند ديده نميشه ، البته مي دونم كه حضور دارند ولي با روشهاي خيلي غير حرفه اي سانسور ميشن! آخه صدا و سيما كه اينقدر در زمينه سانسور حرفه اي عمل ميكنه ( مثلا فيلم آقا و خانم اسميت كه به روشهاي متعددي كلا عوض شد) چرا درمورد اين جشنها هم ابتكار به خرج نميده ميتونست مثلا از رنگ كردن جلو روسري يا شطرنجي كردن يا زوم استفاده كنه!
ارسال شده توسط الهام | September 17, 2007 8:19 AM
ارسال شده در September 17, 2007 08:19
سلام....
مرا خانه ای نیست در خورد دوست
وگر هست از یمن تشریف اوست...
بگو پا نهد دوست تا سر نهیم
ز خاک رهش بر سر افسر نهیم
در این خانه هر کس که پا مینهد
قدم بر سر چشم ما می نهد....
میای حالا....؟
ارسال شده توسط یاسمن | September 17, 2007 10:15 AM
ارسال شده در September 17, 2007 10:15
سلام حاجي كامران.چطوري؟نماز روزه هاقبول.كجايي؟داش كامران چه رمضوني شد امسال !روز اولش نصفه كاره بود!جالبه.خدا به خير گردونه عيد فطرشو.ولي ما كه روز اول روزه گرفتيم.البته اول به نيت قضا بعد به نيت روز اول.!!!اينم يكي ديگر از مشكلات جامعه ما كه هر سال باهاش روبرو ميشيم.نمي دونم پس اين تقويم اين وسط چي كارست؟كشكه.!!بهر حال.راستي داشي يك متن در مورد اين ماه همچين عارفانه بنويس.تو كه استعدادشو داري.يك ديوانم از خودت بيرون بده.كارت مي گيره ها.
انقدرما به وبلاگت سر مي زنيم .تو هم يك سري به وبلاگ ما بزن.لا اقل يك نظر بده دپرس شدم.البته مطلباش زياد اپ ديت نيست.ولي جالبه.عاشق جهانگرديم.دعام كن جور شه برم سفر دور دنيا.
ارسال شده توسط مطهره | September 17, 2007 11:43 AM
ارسال شده در September 17, 2007 11:43
خدا همه مريضها رو شفا بده.ان شاالله گوشه چشمي هم به من داشته باشه. برام دعا كنيد.
ارسال شده توسط رايين | September 17, 2007 11:51 AM
ارسال شده در September 17, 2007 11:51
سلام
آقاي نجف زاده از خواب برخيز يك نگاهي به دور برت بكن آخه برادر من اينهمه دولت داد همايت از كشاورز را سر ميدهد ببين قيمت كودهاي گشاورزي چند برابر شده افزايش 150%داشته تازه اگر از انبارها بياد بيرون همه اش به خاطر اعلام دولت در مورد آزاد كردن قيمت كودهاي شيميايي ميباشد. آخه برادر من چرا ؟ من كشاورز چطوري كشاورزي كنم بگو به من
ارسال شده توسط اكبرسلطاني | September 17, 2007 12:07 PM
ارسال شده در September 17, 2007 12:07
سلام با معرفت
خدا وکیلی چند روزه موقع افطار و نماز جلو نظرمی
با مرام!
خیلی آقایی...
التماس دعا
یا حق
ارسال شده توسط عارفه | September 17, 2007 12:18 PM
ارسال شده در September 17, 2007 12:18
آها... آقای نجف زاده یه وقت نکنه بخاطر همین آمپولا یه وقت خدای نکرده... چیز... زبونم لال...
ایشاا... که حالتون بهتره.
ارسال شده توسط میلاد خان | September 17, 2007 5:38 PM
ارسال شده در September 17, 2007 17:38
بازم که منم ...این دفعه نه از سوژه دادن خبری هست .نه از ایمیل ...نه از این که بگم به وبم سر بزن ...ولی((به وبم سربزن )).....
مطلب ((شاید رها کنم)) بود .......یادت باشه وقتی کیان بزرگ شد بهش نگی به خاطر تو .....الان هم اشتباه بود که گفتی((خوب گوش کن )).....
یه موقع دیدی وقتی بزرگ شد یه جای قلبش مثل یه جایی شبیه قلب من یه جور بدی شد .شاید دلش برات بسوزه......و .........مثل من خودش رو سرزنش کنه .......وبگه ...به خاطر من بود ...که بابا...و خودش رو نبخشه....
این دفعه شما((اینجا را با لحن آرام ومهربان بخوانید))
قشنگ گوش کنید
ببین شما به خاطر کیان این کار رو نمیکنی به خاطر خودت این کار رو میکنی .به خاطر اینکه بابای خوبی باشی ........به کیانم همین روبگو .شاید مثل من هی قصه ناک نباشه...........وقتی بزرگ شد.
دوست داشتنت رو یه جور دیگه به کیان ثابت کن .......
ارسال شده توسط منا | September 17, 2007 6:18 PM
ارسال شده در September 17, 2007 18:18
سلام كامران جان
دلم خيلي برات تنگ شده
اين دو سه هفته اي يك روز هم نشده كه از فكر مطلب تونل سفارتت بيرون بيام .
دعام كن ......
ارسال شده توسط تقي دژاكام | September 17, 2007 7:35 PM
ارسال شده در September 17, 2007 19:35
من يه بار خفن از بابام کتک خوردم چون کپسول نمي خوردم و گريه مي کردم پيش دکتر که برام آمپول بنويس کپسول تو گلوم گير مي کنه نمي تونم بخورمش خفه ميشم مي ميرم! بابا هم اول به خاطر اينکه تو کار دکتر فضولي کرده بودم دوم به خاطر اينکه با وسوسه و خواهش و تمنا و التماس حاضر نشده بودم کپسول رو به آمپول ترجيح بدم چنان نواخته بود که هر موقع يادم مياد لپام سرخ ميشه مي سوزه!
کاش بودي ميومدي جا عوض ها!
ارسال شده توسط من | September 17, 2007 8:48 PM
ارسال شده در September 17, 2007 20:48
سلام...
آقای نجف زاده الحمد الله که خوبید پس چرا آپ نمی کنید؟؟؟
ارسال شده توسط کوثر حاجی مولانا | September 17, 2007 8:48 PM
ارسال شده در September 17, 2007 20:48
این ادامه ی طومار قبلیمه راجع به((شاید رها کردم....)) یادم رفت بنویسم....
این بیت یکی از بیت های شعر دوستمه
((فکر کنید امیر کیان داره براتون میخونه))
هر چند دل از تمام دنیا سیر است
بابا دلم از نگاهتان دلگیر است
البته مصراع اولش روزیاد جدی نگیرید .تاکید رو مصراع دومه.......
حالا این رو من براتون میخونم در باره سر نزدنتون به وبم......
هر چند دل از تمام دنیا سیر است
آقا دلم از نگاهتان دلگیر است
تاکید روی هر دو مصراع است .خیلی هم زیاد است . تاکید رو میگم ها.......
دستمم درد نکنه بابت عکس هایی که براتون میل زدم ...خواهش میکنم....... قابل شمارونداره...نه بابا این چه حرفیه ...اینجوری نگید تورو خدا.... چه زحمتی...... کاری نکردم که....
ارسال شده توسط منا | September 18, 2007 3:01 AM
ارسال شده در September 18, 2007 03:01
سلام
طاعات و عباداتتون قبول باشه.
ان شاءلله هرچی از خدا بخواین بهتون بده.
التماس دعا....منتشر آپتون هستم.
ارسال شده توسط Betty | September 18, 2007 3:06 AM
ارسال شده در September 18, 2007 03:06
شرمنده....گفتم یه چیزی یادم رفته ها....
من برعکس شما...هیچ وقت از امپول نترسیدم....ولی از سرم چرا....ولی هیچ میدونین تو کشورهای توسعه یافته اصلا برای بیماریهای عادی امپول نمی نویسن....یه قرص میدن میگن برو خونه بگیر بخواب
خوب دیگه خداحافظ
ارسال شده توسط Betty | September 18, 2007 3:14 AM
ارسال شده در September 18, 2007 03:14
نظر من کوش....
ارسال شده توسط آبجی سمیه | September 18, 2007 7:50 AM
ارسال شده در September 18, 2007 07:50
سلام
الان اميدوارم كه حالت خوب شده باشه از آخرين پستت خيلي وقته گذشته زبونم لال نكنه هنوز مريضيد ... يه خبري بده ما رو از نگراني در بيار باشه ... باي
ارسال شده توسط zahra | September 18, 2007 10:25 AM
ارسال شده در September 18, 2007 10:25
کاش همه ی دردهای دنیا مثل درد آمپول کوتاه وزودگذر بود.....
تازه به دکتر می شه گفت که آمپول نده اما روزگار هر چی رو که خودش می خواد به آدم می ده،حالا خواه باب میلت باشه یا نه........
ارسال شده توسط زهل | September 18, 2007 11:27 AM
ارسال شده در September 18, 2007 11:27
سلام
پستت رو به هر كي تونستم فرستادم اميدوارم مشكل اون خونواده هم حل شه
ارسال شده توسط zahra | September 18, 2007 12:30 PM
ارسال شده در September 18, 2007 12:30
سلام. خوبی؟آره! نگاه بابا. میدونم چی میگی.
ارسال شده توسط احسان | September 19, 2007 5:07 AM
ارسال شده در September 19, 2007 05:07
سلام
راستي پيام ديروزت رو تو وبم گذاشتم تا شايد كمكي كنن به هر كي هم مي تونستم و بلد بودم ايميل زدم ...مشكل حل شد ؟خواهشا يه جوري با گزارشي پستي چيزي به منم اطلاع بده باي
ارسال شده توسط zahra | September 19, 2007 12:37 PM
ارسال شده در September 19, 2007 12:37
سلام آقا خبرنگاره
من بر عكس شما اصلا از آمپول نمي ترسم
هر وقت هم مي رم دكتر دوست دارم برام فقط آمپول بنويسن
مخصوصا آمپول كزاز و 3 تا هپاتيت ها
ولي ان شا الله كه زود خوب بشيد
ارسال شده توسط معصومه جعفري | September 19, 2007 1:02 PM
ارسال شده در September 19, 2007 13:02
سلام
الان دیگه حتما خوب شدی .....ببینم نجف زاده کوچک رو که مبتلا نکردی ...هان .......
خوب یه ماهه که مخوام بیام وبلاگتون . ولی باز نمی شد.....خوشحال میشم به منم یه سر بزنی .....فعلا زیاد آپ نمی کنم ......ولی شما بیاین ......نظرم بدید بد نیست .......
فعلا .
راستی یه جسارت ...یه سوژه یه عکس هایی رو دیدم یادم نیست رو کدوم وب راجع به بچه های کرایه ای که دست یه پسر بچه کوچولو رو گذاشته بودن تا وانت از روش رد بشه .قیافه بچه همچی رو واضح می کرد عکس هاش رو SAVE کردم (ابته میدونم از این بدتر هاشم هست ) اگه خواستید آدرس میلتون رو بدید
البته شما از من باخبر ترید .اگه نارحت شدید بابت نظرم ببخشید .......آخه شما خودتمن استاد سوژه یابی هستید .فقط چون در این باره گزارشی ندیدم گفتم .......20:30 هم خیلی خوبه .کوتاهه به درد کنکوری ها هم میخوره .....
به همکارها تمون هم بگید.......
الان عکس ها رو براتون فرستادم......
ارسال شده توسط منا | September 19, 2007 5:12 PM
ارسال شده در September 19, 2007 17:12
گزارشهای جالبی تهیه میکنی ....
ارسال شده توسط ثریا | September 20, 2007 1:20 AM
ارسال شده در September 20, 2007 01:20
چند روز پیش در محفلی یکی از استادان خبر می گفت خبرنگار باید خود را با بسیاری از شرایط عجیب و غریب یا متغیر تطبیق دهد و مانند یک گربه به هر شکلی پرت شود روی چهار دست و پا به زمین برسد و آسیب نبیند.
همان شب مقابل در منزل وقتی خواستم ماشین را پارک کنم، گربه ای را دیدم که بدجور لنگ می زد. معلوم بود یکی از پاهاش شکسته است!...شاید یک جوری پرت شده بود اما نتوانسته بود خودش را درست کنترل کند..من که به آن گربه حق دادم و پیش خودم گفتم طبیعی است و پیش می آید. شما چطور؟
ارسال شده توسط بهروز | September 20, 2007 3:05 PM
ارسال شده در September 20, 2007 15:05
يه سر به ما بزن، دوا و درمونت پيش خودمه!! جزيره خارك كه نمي آي ، به جزيره مجازي سر بزن.
ارسال شده توسط مزدا | September 21, 2007 11:49 AM
ارسال شده در September 21, 2007 11:49
به خودم قبولونیدم که اتفاقی بود...دلیتیده شدن
کامنتم رو میگم!
اتفاقی!
ولی همچنان:
هی!...شه جالب...
هوووم!
ماجرای زورتاک(xortak) چیه؟!
بلاگفا؟!!
امیدوارم جوابی چیزی...
شاد باشی...؟؟!
ارسال شده توسط گوله نمک | September 21, 2007 2:18 PM
ارسال شده در September 21, 2007 14:18
بچه که بودم از آمپول نمی ترسیدم نمی دونم شاید بخاطر این غرور احمقانه است که هنوزم مانع میشه بگم از چیزی می ترسم!
انگار که دلم بخواد همه بدونن من باهاشون فرق دارم یا نمی دونم بخوام بگم من از همه بالاترم!
نمی دونم واقعا نمی دونم!
بچه که بودم تاریکی ترس نداشت
حالا هم نداره
مثل گذشته
بچه که بودم بزرگ بودم حالا اما
گمونم خیلی کوچیکم
خیلی زیاد
شما چی؟
ارسال شده توسط کهربا روشن | September 22, 2007 4:13 PM
ارسال شده در September 22, 2007 16:13
جالب بود .....
امیدوارم زودتر خوب بشید
ارسال شده توسط NASIM | September 22, 2007 10:26 PM
ارسال شده در September 22, 2007 22:26
سلام...فکر نمیکردم جواب بدی!
فکر میکردم عین این سایت ها و وبلاگ های به اصطلاح رسمیه که کاملا یه طرفه است!
همش هم به خودم می قبولوندم که حتما بار علمی نداشته یا اینکه زیاد حرفام مهم نبوده.....بگذریم!
نمی دونم چند وقته آمپول نمیخوری ....اما اینو از منی که 7 سال اول زندگیمو زیر کیسه اکسیژن بودم قبول کن!
قدیما واقعا آمپول سخت بود! اما حالا دیگه نه!
میدونی چرا؟؟ چون جدیدا بی حسی میریزن توش! دیگه درد احساس نمیکنی...دیگه با گریه جواب نمیدی کلاس چهارم!!!
حالا نمیفهمی کی زد کی در اورد و کی رفت....
امتحان کن!
یا حق!
ارسال شده توسط محمد علی | September 23, 2007 7:08 PM
ارسال شده در September 23, 2007 19:08
سلام
آمپول درد داره اما ترس نداره
ایشالا که زود خوب بشین
ارسال شده توسط علی | September 23, 2007 8:18 PM
ارسال شده در September 23, 2007 20:18
سلام علیکم. من امشب توی ماه عسل شما رو خودمونی تر از همیشه دیدم. دوست دارم براتون نظر بدم. عالی بودید بی تعارف ! شما گفتید: قبول دارید- جورنالیستا به بهشت نمرن. اما بنظر من امثال شما راحتتر میرن، چون شاید خیلیا ازتون ناراحت باشن اماآدمای زیادیم هستن که دعای خیرتون میکنن،خیلی بیشتر از گروه اول. باور کنید جدی میگم. التماس دعا
ارسال شده توسط دنیا | September 28, 2007 7:18 PM
ارسال شده در September 28, 2007 19:18
خدارو شکر ما که امروز سرحال دیدیمتون. انشا ا.. که خوب شدین. ولی بهتر بود آمپول و قبول میکردی و میزدی ممکنه کاملاویروس این بیماری از بین نره و تو بدنت نهفته بمونه اونوقت با کوچکترین نغیرات دما از قبل بدتر میوفتیها... از ما گفتن بود 20:30 بدون تو لطفی نداره پس مراقب سلامتیت باش
ارسال شده توسط ایرانپرست | September 28, 2007 11:40 PM
ارسال شده در September 28, 2007 23:40
سلام علیکم
با آرزوی سلامتی برای شما و قبولی طاعات و عبادات جنابعالی به درگاه خداوند متعال در این ماه عزیز من خیلی از گزارشهای داغ شما لذت میبرم. انشاءالله در کارتان موفق و سربلند باشید.
دیروز غروب برنامه ماه عسل را نگاه کردم و وقتی فهمیدم مهمان برنامهشما هستین خیلی خوشحال شدم.
وسلام
فراموش کن آن چیزی را که نمیتوانی به دست آوری
و به دست بیاور آن چیزی را که نمیتوانی فراموش کنی
شکسپیر
ارسال شده توسط محمد | September 29, 2007 1:26 PM
ارسال شده در September 29, 2007 13:26
آنتوان آرتو :
"
« ما نمی توانیم کسی را دوست بداریم ،
بی اینکه بی اختیار بخواهیم او را در قلب خود جای دهیم ؛
حال انکه بودن ، یعنی هدیه دادن قلبمان به آنها که دوستشان داریم ،
بی آنکه آن ها را به سوی خود فرا خوانیم ؛
پس چگونه می توان قلبی را تا ابد ، هدیه کرد ؟ »
پاسخ این سؤال را تو می دانی ... پاسخ این سؤال ، حفظ ابهام این سؤال در تمام طول زندگی است .
یعنی پاسخ ندادن ، یعنی تا ابد در درون سؤال ماندن ، رقصان و خندان و ژیسلن وار . "
سلام دوست عزیزم .
در طی این مدت ( تقریبا یک ماه ) هیچگاه نفهمیدم که چرا این کلمات : « نقاشی امیرکیان نجف زاده » ،
هیچ هیجان و شوری در تو بر نیانگیخت ؟ ! هیچ قندی رو توی دلت آب نکرد !!!؟
اما این نفهمیدن های من هیچ وقت مانع کار من نبوده ... شاید برای اینکه اون سؤال بالا بالایی رو
در ابهام مطلق نگذارم ...
کامران عزیز حدس می زنم یکی از آدرسات خراب باشه .
برای همین نقاشی کیان قند عسل رو هم به این آدرس :
kamran@najafzadeh.ir
و هم به این :
Kamran_naj@yahoo.com
یک بار دیگه فرستاده ام .
امیداوارم همیشه سرحال باشی
به خانم سلام برسون و از اخم چشمهای کیان یک بوسه بگیر ( اگر قربونش بشم اخمش محو نشده باشه )
خداحافظ
ارسال شده توسط shab | September 29, 2007 3:16 PM
ارسال شده در September 29, 2007 15:16
همیشه گزارشهاتون رو دوست داشتم ولی نمی دونستم که وبلاگ دارین خیلی اتفاقی اینجا رو پیدا کردم. به وبلاگتون لینک دادم.
ارسال شده توسط بیدقرمز | October 2, 2007 11:46 AM
ارسال شده در October 2, 2007 11:46
اقای نجف زاده سلام
نه من بلکه همه خانواده ی من از طرفدار های پر و پا قرص هم شما وهم گزارشاتون هستیم. من تازه این سایت پیدا کردم ولی مطمئنم اگر تا حالا به اینترنت معتاد نشده بودم بعد از پیدا کردن سایت شما میشم.
مواظب کیان کوچولو باشید.
التماس دعا
ارسال شده توسط مروارید | October 4, 2007 1:30 AM
ارسال شده در October 4, 2007 01:30
خاطره ای که شما تعریف کردین رو من هم دارم ولی با یه تفاوت اینکه من الانم نمیتونم به دکتر بگم برام امپول ننویسه.چون به محض اینکه برم خونه و امپول باهام نباشه مامانم مجبورم میکنه برم به دکتر بگم برام تجویز کنه(الهه 19 ساله)
ارسال شده توسط الهه | October 4, 2007 1:56 PM
ارسال شده در October 4, 2007 13:56
karetoon alieeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeee
ارسال شده توسط HamidReza Nateghiyaan | October 18, 2007 8:35 PM
ارسال شده در October 18, 2007 20:35