سلام.
پسرم من خيلي نگرانم. نگرانم تو چرا شب ها تا از راه مي رسم خوابت مي برد و صبح ها تا از در مي زنم بيرون تازه بيدار مي شوي...
پسرم من دوست ندارم تو هم مثل من مستاجر باشي... شايد يك ماموريت بلندمدتي چيزي رفتم. نگرانم اينجور كه تو مي خندي دلت براي من اصلا تنگ نشود.
پسرم روز خبرنگار بود. اما از تمام اين دويدن ها فقط فاصله اي بين ما مي افتد و گاهي مردمي كه نمي توانم برايشان كار بيشتري كنم. من مي خواهم خودم را براي تو خرج كنم.
شايد مثل روزي كه پدرم تمام قناري هايش را رها كرد چون من به مامان گفته بودم كه بابا جوجو هايش را بيشتر از من دوست دارد...
قشنگ گوش كن... شايد من تمام دلبستگي هاي شغلي ام را بخاطر تو رها كردم...
نظرات (373)
داداشي بامعرفت...خط اخر نوشتت خيلي من رو به فکر فرو برده. کي ببينيمت حالا؟
ارسال شده توسط محمد رضا فروتن | August 5, 2007 4:15 PM
ارسال شده در August 5, 2007 16:15
سلام. مثلا اومده بودم بهت سر بزنم خیلی ناراحتم کردی.چت شده انگار خیلی ناراحتی. بازم میام
ارسال شده توسط نیما | August 5, 2007 4:37 PM
ارسال شده در August 5, 2007 16:37
دلم گرفت بابای مهربون.هیچی نمی تونم بگم مخصوصا که الان تلوزیون افتخاری خیلی غم ناک گذاشته.
ارسال شده توسط ناشناس | August 5, 2007 4:43 PM
ارسال شده در August 5, 2007 16:43
نميدانم اين را شنيدي يا خواندي يا نه.جلال آل احمد در ابتداي كتاب سنگي بر گوري مي آورد كه :هر فرزندي سنگيست بر گور پدر خويش.حالا چه ربطي به چيزي كه تو گفتي داره نميدونم ولي ناخود اگاه اين يادم اومد.جلال بچه نداشت و حالا گورش سنگ نداردولي تو كه داري اين كمترين فايده اش است .بدي يا خوبي توبورس بودن همينه ديگه .فقط مال خودت وحتي بچه ات وخانومت نيستي.خيلي ها يك نخ به شما بسته اند .پاره اش نكن.
تو كه به پوچي ودواي دردش !! نميرسي؟
ارسال شده توسط محسن | August 5, 2007 5:03 PM
ارسال شده در August 5, 2007 17:03
هنر یه چیزه دیگست...
ارسال شده توسط payizaneh | August 5, 2007 5:04 PM
ارسال شده در August 5, 2007 17:04
سلام آقای نجف زاده عزیز...امیدوارم که حالتون مثل نوشته ی این دفعه تون غمگین نباشه ...راستی امیر کیان جون چه طوره؟بزرگ شده نه؟؟باور کنید بچه ها هم با بچه گیشان میفهمند دورو برشون چه خبری یه...مطمئن باشید امیر کیان میدونسته که روز پدرشه ...پدر امیر کیان دو تا روز پدر داره ...یکی روز پدره همیشگی و یکی روز پدر از نوع خبر نگاری اش...حتما تو دل کوچیکش بهتون تبریک گفته یا با خنده های شیرینش کادوی کوچولوشو بهتون داده ...مگه نه ؟؟؟
این بار هم مثل همیشه زیبا و آرام و پر معنا نوشتید ...موفق و پیروز و سر بلند باشید ...
ما گهگداری به شما سر میزنیم اما فکر نمیکنم این رسم مهمون نوازی، خوب باشه که ما بیایم پیشتون اما شما نیایید پیش ما و نظرتونو راجع به نوشته های ما نگید ...ما دوست داریم شما بیاید سراغمون ...منتظرتون هستیم ...یا علی ...یا مهدی ادرکنی...راستی من یه وبلاگ دیگه هم با دست نوشته ها و شعر های مذهبی دارم خوشحال میشم و از خوشحالی بال در مییارم اگه به اونجا هم بیاید و بگید که نظرتون در مورد نوشته هام چیه...اینم آدرسشه:www. mohanna110.blogfa.com
ارسال شده توسط زهرا سلامی | August 5, 2007 5:12 PM
ارسال شده در August 5, 2007 17:12
سلام کامران عزیز من بازم اومدم با تناقض گویی های جدید !
ماشالله تازگی ها چقدر فعال شدی
نه به این که ماهی یک بار آپ میکردی نه به این که هفته ای 8 بار آپ میکنی !
البته ما که از خدامونه بیشتر بنویسی تا بیشتر لذت ببریم .
خب چقدر غم قولانه بود . یه وقت اون فردی که نوشتی دلتنگه و میخواد شغلش رو رها کنه شما نباشی؟
بابا فکر خودت نیستی فکر ما رو بکن که میاییم و درد دل های خودمون رو اینجا مینویسیم تا منفجر نشیم !
در باره این هم که نوشتی مردمی که نمیتوانیم کار بیشتری برایشان انجام دهیم
مطمئن باش همین مردم از هر فردی به اندازه خودش توقع دارن و درسته که آدم براش خیلی سخته که درد دل های مردم رو در روز هزاران بار بشنوه ولی نتونه هیچ کاری انجام بده ولی خب همونطور که گفتم مردم ما خودشون هزار و یک سختی و سیاست و جناح و حزب و شخصیت راستگو و دروغ گو و عوام فریب دیدن و شنیدن و احساس کردن
برای همین مردم از یک خبرنگار یا رزونامه نگار که مثل خودشون هست و همون دغدغه ها رو داره هیچ توقع ندارن که بیاد و کاری انجام بده و ...
شاید موضوعاتی که صدها بار شما در روز مجبوری کامنت ها رو بخونی ودرباره سهمیه بندی و امنیت اجتماعی و گران مسکن و تورم و سربازی و ... باشه که هر روز مردم میان اینجا و برخی از شما گله میکنند و برخی هم درد دل میکنند و ...
ولی خب هرکسی یه ظرفیت و توانایی داره و مردم هم از شما به اندازه توانایی خودتون که تهیه گزارش از مشکلات مردم است به همون اندازه توقع دارن
اگه قرار باشه کسی ناراحت بشه و یا استعفا بده . احساس مسئولیت بکنه شما نیستی
اون افرادی هستند که تعدادشون هم متاسفانه خیلی زیاده که حرف هیچ کس ر وقبول ندارند و با سیاست های غلط اجتماعی و اقتصادی خودشون باعث شدند امروز به این نقطه برسیم.
موفق و پیروز و ضدونقیض باشی
فدااااااااااات
فلن
باااااااااااای
ارسال شده توسط ضدونقیض | August 5, 2007 5:25 PM
ارسال شده در August 5, 2007 17:25
دلواپسی های قشنگت به دل نشست.جسارت می کنم و به جای امیر کیان جواب میدم:
به رقم فلسفیان بشنو از من این صحبت
که غایبی تو و هرگز نرفتی از نظرم!!!
ارسال شده توسط غریبه نیست | August 5, 2007 5:46 PM
ارسال شده در August 5, 2007 17:46
salam.shoma ham website dariiiiiiiiiiiiiid???
ارسال شده توسط bahar | August 5, 2007 5:50 PM
ارسال شده در August 5, 2007 17:50
به زير طاق حضورت
به زير سايه گرم وجودت
در كنار آنچه ماندني است
و در پيشواز آنچه بازگشتني است
در ميان همه داشتن ها و دوست داشتني ها
فقط به نعمت نام تو
كه جهان مرا پر كرده است، بسنده مي كنم
با داشتنت در زير سايه
و طاق حضورت، سعادت نزديك است
نزديكتر از هميشه
(روز خبرنگار مبارکتون باشه)
ارسال شده توسط ح_ف | August 5, 2007 5:55 PM
ارسال شده در August 5, 2007 17:55
salam. khaste nabashin aghaye najaf zade .man fekr mikonam kiyan jun be chenin pedari eftekhar mikone va mesle hameye ma dust nadare pedaresh shoghlesho raha kone.
ارسال شده توسط mahla | August 5, 2007 5:55 PM
ارسال شده در August 5, 2007 17:55
داداشی گل فکرم بد جوری مشغول کردی...نگرانم کردی
ارسال شده توسط امیرعلی | August 5, 2007 6:00 PM
ارسال شده در August 5, 2007 18:00
سلام:
حرف هاتون تحسین بر انگیز بود
هر جا و در هر کاری هستید موید باشید
ارسال شده توسط مهشید | August 5, 2007 6:07 PM
ارسال شده در August 5, 2007 18:07
"هنوز اول ترديد است.
مثل همیشه چيزی بر دلم سنگینی می کند
برايم صبر کن "
چرا گاهی خودمونو اونقدر درگیر میکینم که مجبور به اتنخاب میشیم ؟
ارسال شده توسط مینا | August 5, 2007 6:32 PM
ارسال شده در August 5, 2007 18:32
سلام داداش خبرنگار غمگین!
چه ات شده ؟ تا اونجایی که من می دونم هفدهم روز خبرنگاره. عجله داری یا حساب روزها از دستت در رفته؟؟؟
ارسال شده توسط سهراب | August 5, 2007 6:33 PM
ارسال شده در August 5, 2007 18:33
دلتنگ مسافرم بودم. پایم را که درون اتاقش گذاشتم و دیدم نیست بغضم گرفت. دستی به عروسکهایش زدم .طاقت نداشتم بدون او در آنجا باشم.چه حرفها یی که همانجا زدیم باقی بماند چه خنده ها و چه گریه ها. مسافر من فردا می آید و شوق آمدنش در من طلوع کرده. بغض کردم. سری به یادگاری هایش زدم. دفتری پر از مهر او. تا باز کردم صفحه ای را جلوی رویم سبز شد تو را من چشم در راهم شباهنگام كه مي گيرند در شاخ تلاجن سايه ها رنگ سياهي...
و من...
گریه کردم
ارسال شده توسط آبجی سمیه | August 5, 2007 6:41 PM
ارسال شده در August 5, 2007 18:41
اول از همه یه عذرخواهی خیلی ویژه بدهکارم ... پست قبلی راجع به سوالاتت از وزرا خیلی تند حرف زدم ... ببخشید!
بگذریم!
یعنی چی؟
می خواهی بگی تو هم از خبرنگاری خسته شدی؟ مجله هفته پیش همشهری جوان رو خوندی؟ اونها هم مثل تو خسته از خبرنگاری! دوستانت و تو ... همه اینجوری ... چرا؟ مگه خبرنگاری چشه ؟
ولی با تمام وجود روز خبرنگار رو تبریک میگم و امیدوارم تو شغلت به جایی برسی که مجبور نباشی موقع بیداری پسرت فقط کار کنی!
به امید روزهای بهتر! خداحافظ
ارسال شده توسط مهدی صالح پور | August 5, 2007 6:52 PM
ارسال شده در August 5, 2007 18:52
سلام!آقاي نجف زاده شما هر چند وقت يك بار توي وبلاگتون مطالبي ميگذاريد كه مو رو به تن آدم سيخ مي كنيد...ولي اين بار ...شايد بي ريا مي گويم, ولي اين بار حرفهايتان مثل كليد رنگ متاليك ماشين وجودم را خشخشي كرد!! ببخشد كه بي پروا گفتم...
مطمئن باشيد كه چشمان پاك بچه ها ناگفته احساس ما را مي فهمند!!
نگران نباشيد..
ارسال شده توسط سارا نصيريان | August 5, 2007 7:28 PM
ارسال شده در August 5, 2007 19:28
بسم الله ارحمن ارحیم.انچه میخوانید یک نظر متعارف و متداول نیست یک مقالهی نقادانه و به دور از تعارف و تمجید است البته در کمال رعایت احترام.
به گمانم نویسنده بلاگ حال از هر نحلهی سیاسی(احساسم حدس مرا تآیید میکند)حال از هر قشری(حدسی در این باره ندارم) و حال از هر طبقهای (احساسم نه حدس مرا تآیید و نه تکذیب میکند) دچار انتقاب است.چنین میپندارم که انتزاع نویسنده(شاید نارام و رنجدیده و نقاد)با امتثالی بودن وی در تناقض و تعارض است.توهین نباید باشد هنگامی که انگونه بر ۱۱مانکن و ۱۱دکتر و ۱۱...میتازید٬توهین نباید باشد هنگامی که انگونه بر نظام و حکومت(بهشیوهای)مینازید و تاختن کجا و اینگونه ساختن کجا٬ ان بیرحمانه (به قولی)انتقاد کردن کجا و این همه عتاب کلام کجا؟هویت نقاد بودن کجا و در لحظهای مدیحهگو شدن کجا٬و اما ان بودن کجا و این شدن کجا.بگذار که تاختن را امروز این نویسنده فدای ساختن نسازد٬بگذار از ناگفتهها بگویم٬بگذار بگویم که در اصالت و روش تاختن خوب بودی اما به کجا تاختن را با تساهل و تسامح گزینش نمودی٬بگذار بگویم که باور ندارم بزرگترین مشکل امروز ما شکستن در مستطیل سبز است٬بگذار بفهمیم که نهضت ازادیخواهی ما امروز نهادی دگر شده است٬بگذار که بدانیم امروز اصل هر که با ما نیست بر ماست قدرت یافته و میتازد٬بگذار بگویم که امروز برای عدهای خاص نقادی رذیلت و نقد در پارهای منکر است٬و اما بگذار بگویم که قشر فرهنگی را میربایند و میازارند و شما از مردان چار گوش سبز ناله میکنید٬و حتی بگذار که بگویم طبقهی مستضعف را در اندیشهی تنفروشی و خودفروشی یافتم و شما را در حال صحبت از کمفروشی مانکنها.
نمیدانم چرا امروز رسالت انسانی و اسلامی را فدای منصب و مکسب خوشی کردهاید؟چرا پرادختن نقادانه را گزینش میکنید؟ایا با پنهان نمودن و بیان نکردن رذایل زمینهی انسخاف ان را پدید اوردهایم؟ایا اشکار ننمودن فضیحت(نگویید که نیست)و امتهال رسالت حقیقی نویسنده شده است؟استعظام تنها در گزافهگویی و مدحهسریی نیست بل گاهی در استعجام نهفته است٬عملی که از واقع شدنش در اسلاف و اخلاف ژورنالیستها متآسف و متضرع و متضرر هستم.و شاید این تآسف و تضٌرع مخوصوصاً متوجه بنده باشد و ان ضرر متوجه توده.
منصف باشیم که از رسالت حقیقی خویش فاصله دارید و منصفتر باشیم که از بازگشتن به رسالت حقیقی استخبار مستبعد نمانید.
ارسال شده توسط علی | August 5, 2007 7:44 PM
ارسال شده در August 5, 2007 19:44
سلام هیچ چیز مهمتر از فرزندتان نیست ولی هم میتوانید او را داشته باشید هم شغلتان را کافیست وقتتان را نصف کنید.. اگر شما نباشید دیگر خبر شنیدن و خبر دیدن هیچ رنگ و بویی ندارد باور کنید دیگر با چه شوقی 20:30 نگاه کنیم ؟اونو که راست نگفتین؟؟!!
ارسال شده توسط فاطمه شماره یک | August 5, 2007 7:59 PM
ارسال شده در August 5, 2007 19:59
سلام...
نمي دونم چطوري بگم ولي از اينكه بالاخره شما رو پيدا كردم خوشحالم...!
آپتون خيلي عجيب بود!
موفق باشيد.
باي
ارسال شده توسط عطيه | August 5, 2007 8:10 PM
ارسال شده در August 5, 2007 20:10
سلام آقای کامران نجف زاده
چقدر خوبه هنوز پدرای اینجوری میشه پیدا کرد. یه پدر از جنس... یا مادرایی شبیه مادر اینگمار برگمن که توی کتاب فانوس خیالش نوشته . اصلا چرا راه دور بریم یه مادر مثل ... بی خیال.اصلا چه فرقی میکنه ؟! مهم اینه که آدم خوب باشه. همین. همین دو سه سطر مال یه حس چندساله اس... یه حس خیلی دور. خیلی نزدیک...
.
واقعا بابات تمام قناری هاش رو بخاطرت رها کرد؟...
.
.
همیشه همانی ام که بوده ام...
ارسال شده توسط پارمیس | August 5, 2007 8:14 PM
ارسال شده در August 5, 2007 20:14
سلام
خوبید؟ امیدوارم
میدونین؟ این از خود گذشتگی ها شاید یه چیز خیلی عادی باشه برای پدر و مادرها ولی بدون که تو فقط بابای امیرکیان خان نیستی. تو مثله یه پدری برای همه کسانی که تو وبلاگت می نویسن.
ببینم بابا جون بقیه رو چجوری می خوای راضی کنی؟ هااااااااااااااااااااااان؟
بازم منتظر نوشتناتم
برای ما هم دعا کن
منتظرم
موفق باشی
ارسال شده توسط هانیه | August 5, 2007 8:15 PM
ارسال شده در August 5, 2007 20:15
كامران اين مطلب خيلي قشنگ بود. هر كاري بكني بازم بايد صبح بري شب برگردي زندگي كه از هوا نمي گذرد!!
ارسال شده توسط پت | August 5, 2007 8:51 PM
ارسال شده در August 5, 2007 20:51
سلام...من یکی که اونقدر به وبلاگت اومدم که با نوشته هات آشنایی کامل دارم یعنی هر وقت ناراحتی میفهمم و هر وقت خوشحال هم هستی می فهمم.چقدر خوب با امیر کیانت حرف زدی با احساس و پدرانه به امیر کیان تبریک میگم که بابایی مثل شما داره مطمئن باش امیر کیان هم هواتون رو داره اصلا نگران نباش.پیشاپیش روز خبرنگار رو به بابای گل امیر کیان تبریک میگم
در پنای خدا شاد و سر بلند باشی.خدا نگهدار نگاهت
ارسال شده توسط مائده | August 5, 2007 9:00 PM
ارسال شده در August 5, 2007 21:00
خوشت میاد اشک آدم رو دربیاری؟!
شاید هم تقصیر موزیکیه که دارم گوش میدم! حرفت تو بک گراندی از این موزیک بغضم رو آب کرد!
ارسال شده توسط کاکتوس | August 5, 2007 9:04 PM
ارسال شده در August 5, 2007 21:04
سلام
من اولین بار واستون کامنت می ذارم
از اون اولین روزی که تو تلویزیون دیدیمت احساس کردم تو یکی دیگه ای راحت با صداقت از مردم خلاصه یه خبرنگار حرفه ای و واقعی خیلی دوست داشتم قبل از این به سایتت سر بزنم ولی نمی شد.
منم خبرنگارم ولی نه مثله شما ،منم منتظر روز خبرنگارم ولی نه مثله شما من وامثاله من با گزارشای شما زندگی می کنیم،چند روزه تو یه دوره فشرده خبرنگاری هستیم استادشم دکتر نصر اللهی و آقای فاخری هستن .خیلی هوای شما رو دارن ،الانم از رو لینکت تو بلاگ دکتر نصراللهی اومدم.نمی خواستم زیاد ورجی کنم فقط می خواستم بگم اگه تونستی یه سر بیا اردبیل خوشحال می شیم .
در مورد کنار گذاشتن شغلت که داری شوخی می کنی مگه نه .
ارسال شده توسط سعید دانش | August 5, 2007 9:22 PM
ارسال شده در August 5, 2007 21:22
سلام
زيباست حس پدر بودن رو شاعرانه درك كردين اما زياد سخت نيست البته اميدوارم اميدوار .......
ارسال شده توسط طيبه | August 5, 2007 9:30 PM
ارسال شده در August 5, 2007 21:30
سلام
من اگر پسر بودم و جاي پسر کوچولوي شما مي گفتم بابايي من همونقدر که جوجو هاتو دوست داري تو و اونارو دوست دارم پس تو هم بيا مثل من منو اسباب بازيامو دوست داشته باش اونوقت اگه رفتي سفر بدون دلم برات تنگ ميشه
ارسال شده توسط نوشين | August 5, 2007 9:48 PM
ارسال شده در August 5, 2007 21:48
بسم الله الرحمن الرحیم
سلام
اشکمو در اوردی.منم بابا بشم...
خدا حفظش کنه.
این رو که میگم یادت باشه:
"المال و البنون زینه الحیات الدنیا"
ما زنده به آنیم که آرام نگیریم***موجیم که آسودگی ما عدم ماست
اگه وقت کردی یه سری به...ما...ب...ز...ن...ی...
منتظرم...
یاعلی
التماس دعا
ارسال شده توسط آفاق(هادی) | August 5, 2007 9:58 PM
ارسال شده در August 5, 2007 21:58
اخیشششششششششششششششششششششششششش.من هنوزم گاهی وقتا فکر می کنم بابام اعداد و ارقام حساب هارو بیشتر از من دوست داره!یعنی پسرتون هم فکر میکنه شما خبرا رو بیشتر دوست دارین؟
ذلش تنگ میشه!
راستی دل پدرتون واسه جوجوهاش تنگ نشد یا دل شما واسه میکروفونتون تنگ نمیشه؟
ارسال شده توسط فر | August 5, 2007 9:59 PM
ارسال شده در August 5, 2007 21:59
این نیز بگذرد...
ارسال شده توسط بهشته | August 5, 2007 10:01 PM
ارسال شده در August 5, 2007 22:01
نمی دونم چرا با خوندن پستت این جمله به یادم می یاد که :
لحظه ها را گذراندیم که به خوشبختی برسیم غافل از آنکه لحظه ها همان خوشبختی بودند.
نمی دونم شاید هم هیچ ربطی به پستت نداره !
ارسال شده توسط اعظم | August 5, 2007 10:34 PM
ارسال شده در August 5, 2007 22:34
تو تنها برای خودت به وجود نیامده ای . همانطور که هیچ کدام ما برای "تنها برای خود زیستن" زاده نشدیم . اما گاهی حس می کنیم می توانیم به جای همه کسانی که دوستمان دارند و ندارند تصمیم بگیریم . اما من از تو می خواهم از طرف خودت برای ما تصمیم نگیری ، لطفا عزیزم !
(این "عزیزم" آخر را مثل عزیزم های خودت بخوان !)
ارسال شده توسط فری | August 5, 2007 10:41 PM
ارسال شده در August 5, 2007 22:41
سلام
خوبی داداش
من فکر نمیکنم اگه کیان بدونه که پدرش کیه حاضر بشه اون شغالشو رها کنه؟
اگه پدرش شغلشو رها کنه دیگه کی دلش به حال ماهی قرمز سر سفره هفت سین بسوزه؟
ارسال شده توسط الناز | August 5, 2007 10:41 PM
ارسال شده در August 5, 2007 22:41
salam kheyli ghamangiz bood narahatam kardi omidvaram ke khabar negariro raha nakoni
kheyli doostetoon daram.
ارسال شده توسط pardis | August 5, 2007 10:50 PM
ارسال شده در August 5, 2007 22:50
salam aghaye najaf zade
ehsasate paketon nesbat be khanevadaton kheili ghabele taghdire
ارسال شده توسط sadaf | August 5, 2007 10:58 PM
ارسال شده در August 5, 2007 22:58
همین جوری....
...
آنها که از در می ایند و میروند چارپایان ساکت و نجیب تاریخند ،حادثه ها را تنها کسانی رد زندگی آدمی آفریده اند که از پنجره ها به بیرون جسته اند و یا به درون پریده اند...
پاینده
ارسال شده توسط مهشید | August 5, 2007 11:43 PM
ارسال شده در August 5, 2007 23:43
سلام
فکر کنم نظر قبلیم fail شد ... به هر صورت منتظر نظرتون هستم هر چند که ...!
ارسال شده توسط مهشید | August 5, 2007 11:49 PM
ارسال شده در August 5, 2007 23:49
فکر کنم یه جور مقدمه بود برای خداحافظی از خبرنگاری ؟؟؟؟
ارسال شده توسط علی | August 6, 2007 12:08 AM
ارسال شده در August 6, 2007 00:08
و من نه به خاطر اسم كامران نجف زاده كه اسميست آشنا، كه به خاطر گفتن حرف هايي كه نمي توان گفت و بغض هايي كه اجازه ي گريستن ندارند آمدم تا بگويم...شايد هم بنويسم..اما افسوس كه ترسيدم...افسوس!
راستي آقاي نجف زاده...از بغض هاي نباريده هم مي شه خبر تهيه كرد؟؟؟
ارسال شده توسط دختر مرداد | August 6, 2007 12:20 AM
ارسال شده در August 6, 2007 00:20
کامران عزیز نتیجه ی تمام این دویدن ها میشود اینکه پسرت می داند(می فهمد)که پشت تمام این امد ورفتها(به قول خودت دویدنها) عشقی ست که وسعتش از درک او بالاتر است یا حس میکند پدری دارد که هرگز دوستش نداشته یا نخواهد داشت اما زمان میگذرد و عششق تو را زیر پلکهایش حس می کند کارت را رها نکن و نگران او نباش از پدری چون تو پسر قدر نشناس و فاقد ادراک بعید است.
ارسال شده توسط مینا | August 6, 2007 12:41 AM
ارسال شده در August 6, 2007 00:41
موضوع چیه؟ برادر من به زور فهمیدم منظورتونو چه برسه به یه الف بچه؟ این تصمیم برای چیه؟ جوجو با شغل و درآمد فرق داره خب...
ارسال شده توسط رهاورد | August 6, 2007 1:10 AM
ارسال شده در August 6, 2007 01:10
سلام
شما حالتان خوب است؟
چرا چند وقته اين طوري مي نويسيد؟
نوشته شما بيش تر بوي نا اميدي مي داد تا نگراني براي فرزند...
بهتر است كمي استراحت كنيد
ارسال شده توسط هانيه | August 6, 2007 2:00 AM
ارسال شده در August 6, 2007 02:00
سلام
میدانی عزیز درد ما چیست؟
ایراد کار کجاست؟
غم نان - چه از نوع رفع گرسنگی و چه از نوع روغنی اش- نمیگذاره به خود زندگی برسیم...
چه اونی که تا خرخره داره تو کثافت ثروت غلط میزنه...
جه اونی که واسه خیسوندن نون خشکیدش کاسه گذاشته زیر سوراخ سقف اتاقش و دست به دعای بارون خداست...
همه و همه چشم و گوش بسته داریم جون میکنیم در صورتیکه زندگی این نیست...
بهشت زهرا هم واجب است...
با بچه وسطی بازی کردن و کشتی گرفتن هم همینطور...
غم نان اگر بگذارد...
ارسال شده توسط امیر جاده ها | August 6, 2007 2:37 AM
ارسال شده در August 6, 2007 02:37
رها كن..... پسر ات روز ي حسرت نمي خورد كه پدرش را نشناخته لاي اين پرونده هاي خاك گرفته بايگاني كرده است..... پرونده هايي كه تا آن موقع همه سوخته اند....ديجيتالشان كرده اند..... اما كامران به كجا مي انديشد.... ميخواهد پدر بهتري باشد..... پدري كه پسرش را براي پدر بودن ميخواهد..... نه براي خود پسرش..... رها كن كامران جان..... اين خطهايي كه تو در بيست وسي مينويسي ديگر با دلمان نمينشيند....ديگر بيست و سي هم بيست و سي نيست..... بوي اخبار شبانگاهي درب و داغان تر از خودش را گرفته.... ديگر به قيمت گوشت و پنير گير ميدهد تا چيزهاي بزرگتر.......
كامران جان.... رها كن....قبل از اينكه بوي عادت بگيري...... رها كن....
ارسال شده توسط علي علي اكبري | August 6, 2007 3:37 AM
ارسال شده در August 6, 2007 03:37
بنام خدا
سلام تقریبا یک ماهی میشود که با وبلا گتون اشنا شدم
نوشتههاتون هم مثل گزارشهایتان خوب وجذاب هستند ولی چرا تازگیها غمگین مینویسید.
.میدوارم همیشه سالم وموفق باشیدوالبته یه بابای خوب واسه امیر کیان واینکه هیچ وقت گزارشگری رو کنار نذارید اون موقع ما دلمون رو به گزارشهای کی خوش کنیمک
درپناه حق
ارسال شده توسط نام مستعار:غریب | August 6, 2007 7:01 AM
ارسال شده در August 6, 2007 07:01
سلام
داداشی اول اینکه شما برای همه ما خیلی کارا کردین...
من هم گاهی می گویم بیچاره آقا کامران ... مامان می گفت حالا که این نجف زاده آزادی عمل داره و می تونه، بره یه کارایی برای مردم بکنه... من تو دلم بدجوری غصه خوردم واستون...
آخه شما هم خبرنگار هستین.....
خوب بودن دردسر داره... اصلا همه بدبختیا انگار برای خوب بودنه...
اون لبخندی که کیان می زنه واسه اینه که از شما راضیه...
داداشی استوار باشین... قناری رو هم رها نکنید . چون که اگه رها کنید کیان در آینده به استواری شما شک می کنه...
راستی چقدر خوبه که به فاصله افتادن بین خودتون و پسرتون فکر می کنید...
کیان هنوز خیلی کوچولو هست... بگذارین بزرگ تر بشه... اون وقت به شما افتخار می کنه...
قول میدم...
آدم اگه زیادی به فکر کس دیگه ای باشه خودشو از یاد می بره... سعی کنید لااقل به فکر خودتون باشین...
**************************************
من با یه خبر نیمه سوخته آپ کردم.......
فعلا......
ارسال شده توسط مائده دومي | August 6, 2007 7:31 AM
ارسال شده در August 6, 2007 07:31
رفتنت آغاز ويرانيهاست.
ارسال شده توسط سيد | August 6, 2007 7:40 AM
ارسال شده در August 6, 2007 07:40
سلام آقاي نجف زاده
اميدوارم هيچ وقت تمام نشوي ، براي خودت ؛ براي خانواده ات ؛ براي مردم ؛ براي ..................
پس از چندين فراموشی و خاموشی
صبور پيرم
ای خنياگر پايرن و پيرارين
چه وحشتنک خواهد بود آوازی که از چنگ تو برخيزد
چه وحشتنک خواهد بود
آن آواز
که از حلقوم اين صبر هزاران ساله برخيزد
نمی دانم در اين چنگ غبار آگين
تمام سوکوارانت
که در تعبيد تاريخ اند
دوباره باز هم آوای غمگين شان
طنين شوق خواهد داشت ؟
شنيدی يانه آن آواز خونين را ؟
نه آواز پر جبريل
صدای بال ققنوسان صحراهای شبگير است
که بال افشان مرگی ديگر
اندر آرزوی زادنی ديگر
حريقی دودنک افروخته
در اين شب تاريک
در آن سوی بهار و آن سوی پاييز
نه چندان دور
همين نزديک
بهار عشق سرخ است اين و عقل سبز
بپرس از رهروان آن سوی مهتاب نيمه ي شب
پس از آنجا کجا
يارب ؟
درانجايی که آن ققنوس آتش می زند خود را
پس از آنجا
کجا ققنوس بال افشان کند
در آتشی ديگر ؟
خوشا مرگی ديگر
با آرزوی زايشی ديگر
شفيعي كدكني
ارسال شده توسط محمد علي شفيعي | August 6, 2007 8:19 AM
ارسال شده در August 6, 2007 08:19
salam kamran khan khoshhalam az inke jaee hast dast neveshth shoma ra ba haman tarteb monhaser bekhanam
movafagh bashid
ارسال شده توسط do dast baz | August 6, 2007 8:19 AM
ارسال شده در August 6, 2007 08:19
سلام امیدوارم گفته هایتان به معنی آپ نکردن وبلاگتان نباشد.
شما هوای پسرتان را خیلی دارید(معلومه پدر خوبی هستید) امیدوارم امیرکیان کوچولو همیشه سالم و تندرست باشه و همونی که پدر و مادرش می خواهند.
ارسال شده توسط شبنم ح | August 6, 2007 8:25 AM
ارسال شده در August 6, 2007 08:25
سلام خوبین
چی شده انگاری خیلی دلت پره حق داری شغل سختی داری شغل خبرنگاری علاوه براینکه خطرناک و حساس به خصوص تو که تا عمق مطلب می روی وقت نمیشناسه هر لحظه بایدآماده باشی یک روز صبح زود به خانه می روی یک روز نصفه های شب و یک روز شاید اصلا...
با خواندن مطلبت خیلی دلم گرفت راستش خیلی دلگیر خبرها بدون تو اصلا فکرشم نکن اون وقت باید ماهم از تلویزیون خداحافظی کنیم.
لحظه ها با تو معنی می یاد
لحظه هارا دریابد ساحل امن و امان است اما دریا مواح گون برگرد بیا و چشمان منتظر ما را دریاب
ارسال شده توسط ستاره | August 6, 2007 8:50 AM
ارسال شده در August 6, 2007 08:50
درود!
چرا همه اينطوري شدند؟
ميشه اميدوار بود كه تو هم مثلا مثل من دچار اينافسردگي هاي فصلي و ساعتي!!شده باشي؟
كاش فقط همين باشه!
ارسال شده توسط روسو | August 6, 2007 9:16 AM
ارسال شده در August 6, 2007 09:16
چه نغمه غم انگیز و در عین حال زیبایی سر دادی ؟
شاد زی
ارسال شده توسط ایدن | August 6, 2007 9:24 AM
ارسال شده در August 6, 2007 09:24
بازسلام....
حالا جریان این ماموریت طولانی مدت چیه؟
کجا میخوای بری؟وای نه ....
تو یه رز اینهمه خبر بد واسمون داری...؟
خدا به دادمون رسه حالا تو این همه خبرنگار فقط تو باید بری ماموریت؟
اگه بخوای نری چی میشه؟
حال یه سر به وبلاگم بزن برای تو نوشتم!
خدا تو را حافظ..
ارسال شده توسط یاسمن | August 6, 2007 9:40 AM
ارسال شده در August 6, 2007 09:40
اگر تنها ترین تنها ها شوم باز خدا هست او جانشین همه ی نداشتن هاست
ارسال شده توسط مرتضی | August 6, 2007 10:33 AM
ارسال شده در August 6, 2007 10:33
سلام!
قشنگ می نویسید، خیلی قشنگ. به واقعش، هم سوژه را خوب گیر می آورید، و هم مطلب را قشنگ می نویسید. اما این گزارشهای تصویری تان، حرصم را در می آورد! سکوتهای معنادارتان را می گویم... دیگر استفاده نکنید، لطفا. یا استفاده کنید، فقط یکبار در سال، آن هم روز تولدتان!
یا علی
ارسال شده توسط محمد معماريان | August 6, 2007 10:45 AM
ارسال شده در August 6, 2007 10:45
سلام آقای نجف زاده
من اولین باری هست که میام سایتتون
همیشه پای گزارشاتون میشینم
25 مرداد 18 سالم میشه
اینو همینطور گفتم که بدونی دو ساله که گزارشاتو می بینماز 16 سالگی
یه خواهش دارم ازت که این حرفه رو کنا نزار
خیلی نگرانم...
ارسال شده توسط امین | August 6, 2007 10:53 AM
ارسال شده در August 6, 2007 10:53
سلام
رها نمی کنی ...مطمئن باش
ارسال شده توسط نگاه | August 6, 2007 10:56 AM
ارسال شده در August 6, 2007 10:56
سلام و ادب
شاید این رفتارها و موضع گیریها از آسیب های ورود به عصر اطلاعات و ارتباطات باشه. آخه انسان ها هرچه به ظاهر پیشرفته تر می شن در زمینه های دیگه پسرفته تر می شن.
راستی آقای نجف زاده چند شب پیش یک خبرنگار مازندرانی با استفاده مستقیم از مطلبی که درباره علاقه ما ایرانی ها به بوق زدن در وب سایتتون منتشر کرده بودید گزارش تلویزیونی می داد و جالبه که جمله هاش همون جمله های شما بود.
یادداشت های یک دانشجوی ایرانی
http://engmmajidee.blogfa.com
ارسال شده توسط محمدرضا | August 6, 2007 11:01 AM
ارسال شده در August 6, 2007 11:01
یه بابای واقعی..
یه بابابی که معنی فداکاری و از خود گذشتگی رو خیلی خوب بلده...
ارسال شده توسط سحر | August 6, 2007 11:07 AM
ارسال شده در August 6, 2007 11:07
سلام
چرا؟؟
چرا اینجوری می نویسن تو رو خدا این شکلی می نویسین دل ما هم می گیره به خدا....
اخی چه بابای مهربونی ....
داداشی اگه شما از تلویزیون برید من خودمو می کشم به خدا به خاطر شما تمام اخبارا رو نگاه می کنم تا شما رو ببینم....
الان امیر کیان چند سالشه؟
در ضمن یادتون باشه ها بازم نیومدین وبلاگم....
حالا نیاین اخه الان ناراحتین بعدن که حالتون خوب شد اون موقع اگه خواستین منو خوشحال کنین بیاین داداشی گل...
اون سلامی که بالا دام اصلا بهم نچسپید...بزار یه سلام توپ و خوشگل بکنم:
سلام به بهترین و ماه ترین و مهربون ترین داداشی روی زمین ....
خوب حالا این شد ممثلا خواستم بالا تیریپ ناراحتی بیام که چرا نیومدین وبلاگم ولی گفتم نه به ما نمی اد ....من شما رو خیلی دوست دارم چه بیاین چه نیاین ....
خوب داداشی شما هر چند وقت یه بار اینجوری می نویسین دلمون می پوسه به خدا باور کنین من اان فقط به خاطر شما پشت کامپیوترم اخه داشتم مثلا درس می خوندم...
ولی شما خیلی مهربونین می شه حس پاک و قشنگتون رو از پت همین نوشته ها فهمید....
داداشی عزیز مگه امکان داره دله پسر کوچولوتون براتون تنگ نشه....
وای شما خیلی خوبین خیلی ...
دوستون دارم
موفق باشین
یا علی
ارسال شده توسط راشین | August 6, 2007 11:11 AM
ارسال شده در August 6, 2007 11:11
داداشی گل یادم رفت روز خبرنگار رو بهتون تبریک بگم البته پیشاپیش ...
ارسال شده توسط راشین | August 6, 2007 11:16 AM
ارسال شده در August 6, 2007 11:16
مادرم صبحی گفت:موسم دلگیری است. من به او گفتم:
**زندگانی سیبی است گاز باید زد با پوست**
هنوز میخواستم روز خبر نگار رو 17 مرداد تبریک بگم
اما تو با این نوشته ی غمیگین زودتر به پیشوازش
رفتی.
فکر کنم خنده های کیان تو را دلتنگ کرده از این که نمیتوانی همیشه در کنارش باشی .اگر پیش او باشی پس کارت چه میشود؟؟؟؟؟
دل من هم گرفت .اخر تو از مشکلاتت حرف میزنی اما من چه بگویم......
تو اگرزندگی را تعبیر عاشقانه ی اشکال بگیری
قشنگ خواهد شد........
ارسال شده توسط ***maryam*** | August 6, 2007 11:58 AM
ارسال شده در August 6, 2007 11:58
سلام
نه تروخدا نه آخه چرا من الان دارم گريه ميكنم
حداقل به خاطر خواهر برادراتون حالم بده
تابعد
ارسال شده توسط مهديا | August 6, 2007 12:02 PM
ارسال شده در August 6, 2007 12:02
چرا نظرات من رو نشون نميدين؟
ارسال شده توسط زن ايراني | August 6, 2007 12:15 PM
ارسال شده در August 6, 2007 12:15
سلام
خوبین؟
روزتون مبارک...
یه چیزی میگم بهش فکر کنید..لطفا..
من یه عمو دارم .تو نوع خودش محشره..تو قسمت مهندسی و تعمیرات هواپیما بوده .هما. حالا بازنشست شده البته بعد از 40 سال... دور از جون شما پارکینسون گرفته ..ولی چون هنوز بهش احتیاج دارن از کرج میره تهران ...
حالش خوب نیست... 40 سال یه پشت کار کرده عمر و جوونیشو گذاشته ...همیشه میگه باید زودتر می ذاشتمش کنار ...
ارسال شده توسط المیرا | August 6, 2007 12:42 PM
ارسال شده در August 6, 2007 12:42
سلام.... تو دیگه از رفتن و رها کردن حرف نزن....
بهم سر بزن که دارم نابود میشم......
ارسال شده توسط غزل | August 6, 2007 12:58 PM
ارسال شده در August 6, 2007 12:58
سلام اقای نجف زاده
میخواستم بگم فقط شما نیستی که مجبوری صبح ها انقدر زود بری و شبها دیر بیای بیشتر پدرهای ایرونی شرایطشون همینه پس شما هم اینقدر ناراحت نباش
پسر گلت هم حتما قدر یه همچین پدر خوبی رو میدونه
زندگی کن و لبخند بزن به خاطر آنهایی که با لبخندت زندگی میکنند
ارسال شده توسط مریم | August 6, 2007 1:35 PM
ارسال شده در August 6, 2007 13:35
و مطمئن باش پسرت روزی به تو افتخار خواهد کرد.
ارسال شده توسط حمیده | August 6, 2007 1:39 PM
ارسال شده در August 6, 2007 13:39
به نام خدا که وجودم ز وجودش به وجود آمده است
سلام آقای خبرنگار
می خواستم یه تبریک حسابی به کسی بگم که الگوی خوبی در حرفه ی مورد علاقه ام، خبرنگاری ست. اما راستش سخته نوشتن بعد از خوندن این متن. کم مونده گریه ام بگیره.
بابای مهربون ونگران حالا چرا اینقد ناامید؟
فکر کنم رهاکردن آسانترین راه باشه، ولی مطمئنم که بهترین راه نیست!
روز خبرنگار براتون همراه باشادی باشه.
دعا کنید منم یه روز خبرنگار خوبی بشم. اگه بدونید چقد این حرفه رو دوست دارم...
خوشحال می شم بهم سربزنیدآقای خبرنگار!
موفق باشید وهمچنان خبرنگار بمانید بابای مهربون!
ارسال شده توسط نوجووووون ایرووووونی | August 6, 2007 2:10 PM
ارسال شده در August 6, 2007 14:10
سلام
خوبی؟!!!
چی شده؟
چرا جدیدا اینجوری مینویسی؟!
چرا اینقدر غمگین حرف میزنی؟
چرا شارژ نیستی؟
داداشی چته؟
چرا درست حرف نمیزنی؟
کشـــــــــــــــــــــــــتی منوووووووووووووووووووووووووو
ارسال شده توسط ماجده | August 6, 2007 2:45 PM
ارسال شده در August 6, 2007 14:45
خیلی ناراحت شدم ونگران!!ولی اینو بدون که ارزش طرفداراتون خیلی باقناری های پدرتون فرق دارن که شماهم میخوای اونارومثل همون قناریهارهاکنی به حال خودشون!!یه تجدیدنظربکن خواهش میکنم
ارسال شده توسط عاطفه | August 6, 2007 2:48 PM
ارسال شده در August 6, 2007 14:48
به نام خدای مهربانم...
سلام...(گریه)
تمام اینها و نوشتین که اشک من بیچاره و در بیارید؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟گفته بودیم از خودتون بنویسید ولی به خدا نه اینطوری...
یه چند وقت بود خوب می خوابیدم،باز از امشب بیخوابی....من می خوام ببینمتون...هم شما ،هم کیان گل و .................................
باورتون نمیشه همش میخواستم بیام باهاتون درد و دل کنم...البته از اونجایی که شما جواب نمیدید بیخال می شم....
راستی چطور دلتون اومد درباره ی قناریها اینطوری حرف بزنید...فکر کنید الان چقدر دلشون واسه شما تنگ شده....
آقای نجف زاده می دونم حرفهای من براتون مهم نیست ولی ازتون خواهش میکنم یه وقت از تلوزیون خداحافظی نکنید...بهتون التماس میکنم...""تو رو خدا بیاین تو وبم بنویسید که هرگز با دنیای خبر خداحافظی نمیکنید.....""
تو سرم چه تبریکها به خاطر روز خبرنگار بود تا بیام بهتون بگم،همشون از ذهنم پرید...خیلی بی انصافید...پس ماهایی که اینقدر دوستتون داریم هیچ ارزشی نداشتیم...
می دونم خانوادتون مهمتره و ارزشش خیلی بالاست...ما میدونم و احترامشون هم سر جاست..
اگه میدونستم آپ ایندفعه تون اینه هیچ وقت به وبتون سر نمی زدم....
الان یه بغض سنگین تو گلومه که مطمئنا" چند ثانیه بعد...
خوش به حال کیان ....چقدر بهتون افتخار میکنه...مراقب اون لبخند رضایتش هم باشید...
بالاخره ماها که فراموش میشیم براتون فقط اون چیزی که میمونه خانوادتونه ....مراقب خودتون باشید...
منو ببخشید اینطوری حرف زدم...ولی به خدا اگه میدونستید چقدر دوستتون دارم شاید اون موقع دیگه از دستم ناراحت نمیشدید...شاید هم ...!!
...
...
پائیــــــــــــــــز،کسی که قد تموم قطره های بارون، چه اونهایی که به زمین رسیدن و چه اونهایی که اجازه ی باریدن نداشتن دوستتون داره....
بای..
ارسال شده توسط ــــ*پائیــــــــــز*ـــــ | August 6, 2007 2:52 PM
ارسال شده در August 6, 2007 14:52
سلام خوبي
باز كه غمگين و ناراحتي
دلت نمي ياد پسرتو تنها بزاري
ولي گاهي وقتا انسان بايد از دلبستگي هاي خود دل بكنه و حق مي دم اين دل كندن براي تو سخت و براي ما هم سخت است كه از همه چيزهايي كه داريم ونمي خواهيم دل بكنيم.
ولي بايد اين سختي ها را تحمل كرد تا سختي هاي بدتري پيش نيايد
از من به تو نصيحت كارت را رها نكن گرچه دل كندن از پسر و فرزند انسان سخت است ولي هنرت را به راحتي نبخش و عرصه را براي دشمنانت خالي نكن
قربانت
ارسال شده توسط ميرزايي | August 6, 2007 2:55 PM
ارسال شده در August 6, 2007 14:55
سلام!
زیبا و قابل تامل بود....پدرتان واقعا روح بزرگی دارند.
ارسال شده توسط حسین | August 6, 2007 4:13 PM
ارسال شده در August 6, 2007 16:13
این پستتان مرا به یاد پست شاید مسافرم انداخت.
نمیدانم ولی احساس می کنم بابای کیان بیشتر از هر چیز دلش برای خودش تنگ شده.
امیر کیان را دوست داری ولی .....ولی خودت را برای خودت خرج کن.اگر برای خودت خرج کردی و مایه گذاشتی،ان وقت می توانی برای کیان هم خرج کنی.می توانی اکر لازم شد تو هم قناریهایت را رها کنی.....
ارسال شده توسط افراخته | August 6, 2007 5:15 PM
ارسال شده در August 6, 2007 17:15
بابای کیان چش شده هان؟امروز سر کلاس داشتم فقط به این پستت فکر می کردم
ارسال شده توسط آبجی سمیه | August 6, 2007 5:20 PM
ارسال شده در August 6, 2007 17:20
هيچ حسابشو داري اگه كنار بكشي دل چند نفرو ميشكني؟
********
شايدم دستور از مقامات بالاستو داري بهونه مياري؟
*******
تو علاوه بر خودتو خونوادت مال وطنت هم هستي و مال هم وطنات.نگو درك نمي كني كه باور نمي كنم.
*******
قشنگ گوش كن كامران...تو ميتوني واسه خيليا خيلي كارا بكني...
اينجا در گستره ي سايه ي روشن خدا
همه در امانيم
ارسال شده توسط الهه ي زيگورات | August 6, 2007 6:24 PM
ارسال شده در August 6, 2007 18:24
اگرم روزی همچین تصمیمی گرفتین،کاملا درسته!
مسولیت شما در قبال امیر کیان بیشتر از مسولیتتون در برابر مردمیه که به قول خودتون نمیتونید بیش از این براشون کاری کنید.
ولی برای فرزندتون میتونید...
شاید بد نباشه در مورد مسائل ریز و درشتی که ذهنتونو مشغول کرده با یک مرشد صحبت کنید..
موفق باشید.
ارسال شده توسط نگين | August 6, 2007 6:34 PM
ارسال شده در August 6, 2007 18:34
سلام.خیلی سعی کردم با نوشتن جملاتی کهدلداری دهنده باشه بتونم باهاتون همدردی کنم.اما نشد.احساس کردم همشو میدونید.
منم یک تک دخترم.یک تک دختری که باباش ساعت 6 صبح میره 8 شب میرسه خونه.دور از جونش و دور از جون شما عین جنازه میافته رو زمین . و میخوابه .همهی دغدغش هم شده من. همیشه وقتی با مامانم تنهاست از خاطره ی بچگیش میگه و از سختی هایی که کشیده و اینکه دلش نمیخواد منم مثل اون سختی بکشم.درست مثل شما.اما اون هیچ وقت رها نکرد.ایستاد و جنگید تا حقش را گرفت.و الانم هر روز اگر خونه باشه 20:30 رو میبینه چون معتقده تنها کسی که حرفاش وگزارشاش مثل حرفای اونه شمائئد.جدا نمیدونم چه دلداری بهت بدم غیر از اینکه بگم .یک روزی .یک وقتی یک کسی یک چیزی صبر داشته باش.صبر داشته باش.
ارسال شده توسط نیلوفر | August 6, 2007 6:42 PM
ارسال شده در August 6, 2007 18:42
همه خيلي وقتها از دلبستگي هاشون بخاطر يكي ديگه دل ميكنن.
من حاضرم دلبستگي هامو بدم تا ...
مهرت پايدار
سارا
ارسال شده توسط سارا مهدوي | August 6, 2007 6:53 PM
ارسال شده در August 6, 2007 18:53
سلام
امدم که روز خبرنگارو تبریک بگم ولی با نوشته هاتون اشکم درامد. جمله آخر به معنای رها کردن خبرنگاری یا به معنی آپ نکردن که نیست؟
ارسال شده توسط parshiyan | August 6, 2007 6:56 PM
ارسال شده در August 6, 2007 18:56
سلام آقای نجف زاده امیدوارم به خاطر کارتون هیییییچ وقت بین شما وکیان کوچولو فاصله نیفته....
ولی ما خیلی دوستون داریم ودوست نداریم دست از کارای تلویزیونی بکشید شما همه چیزروبه خدا بسپارید
کیان کو چولو هم بابا ی مهربونشو خییییییییلی دوست داره وهمیشه به باباش افتخار می کنه توش شکککککککک نکنید.
خدا شما رو برای کیان جون وهمسرتون حفظ کنه
مریم...........
یا علی............
ارسال شده توسط مریم | August 6, 2007 7:00 PM
ارسال شده در August 6, 2007 19:00
به خدا اگه کیان بدونه باباش چقدر طرفدار داره اصلا راضی نمیشه که شما کنار بکشید
ارسال شده توسط آتنا | August 6, 2007 7:23 PM
ارسال شده در August 6, 2007 19:23
به نام ارام دل ها
سلام اقای نجف زاده حالتون خوبه؟باور می کنید الان که دارم براتون می نویسم دارم عین ابر بهار گریه می کنم.واقعا نمی دونم چی بگم چون همینطوری دارم گریه می گنم*****
اومده بودم با کلی ذوق و شوق پیشاپیش روز خبرنگارو بهتون تبریک بگم ولی....ولی دلم شکست واقعا دلم شکست ......... ببینید کارم به کجا رسیده که وقتی می نویسم به نام ارام دل ها هم اشکم سرازیر می شه*****
نمی دو نم شاید به صلاحتونه که می خواهید برید چون از اون روزی می ترسم و بیشتر گر یم می گیره که دچار تکرار بشید....برید ولی تو رو به جون همون امیر کیان گلم یادتون نره بهمون سر بزنید
راستی یادمه چند بار تو مصا حبه هاتون خوندم که دوست دارید مستند بسازید ..........پدر من در کنار شغلش گاهی اوقات مستند می سازه چند تاشون هم تا جشنواره رفتند.....منو ببخشید که سرتون رو درد اوردم اولین بارم بود که اینقدر زیاد می نشتم.....هممون دوستتون داریم و هرگز فرامو شتون نمی کنیم حتی اگر بری.........خدا تو را حافظ بهترین خبرنگار دنیا....راستی روزت مبارک****
(خدایا مرا ان ده که ان به)
ارسال شده توسط ***zahra*** | August 6, 2007 7:26 PM
ارسال شده در August 6, 2007 19:26
چه پست تامل بر انگیزی بود این فکر خیلی از بابا هاست واین یعنی یه بابای خوب برای امیر کیان
تبریک می گم
خوش به حال امیر کیان
ارسال شده توسط صبا | August 6, 2007 8:10 PM
ارسال شده در August 6, 2007 20:10
بسم رب المهدی
سلام...
خیلی خوبه که اینقد با لطافت به کسایی که دارید به خاطر اونا نفس می کسین..زیر اسمون راه میرین..و تالاش میکنین....و شاید هم ارزو میکنید....دعا میکنید...توجه می کنید..و نگرانید..
مهم لبخند امیر کیان نه؟شما می تونید حسش کنید..
حتما اونم حس می کنه..لبخند اون رو قلبتونه نه؟
چرا وقتی اسمون ابی .و بارون می باره شما بازم اینجوری دلتون می گیره؟
از رها کردن نگید...یه ملت شمارو دوست دارن...
یا علی
ارسال شده توسط هانیه | August 6, 2007 8:27 PM
ارسال شده در August 6, 2007 20:27
آقای خبرنگار از خواسته های خودت نگذر...
همونجور که کیان با باباییش شاد میشه باباییش هم حتما با یه چیزی شاد میشه دیگه..
اونم فکر نمیکم چیزی جز خبر باشه
ارسال شده توسط سحر | August 6, 2007 8:33 PM
ارسال شده در August 6, 2007 20:33
سلام!!
سعي مي كنم خيلي مختصر و كوتاه بگم!!در مورد پست فوتباليستاتون بگم كه شديدا مخالفم!!
نمي گم كارشون درست بوده يا ادم هاي خوبي بودند ..نه...اونا فقط دارند پولاي مملكت رو بالا مي كشند ..خيلي هم ازشون متنفرم!
اما كي گفته چون اسمشون فوتباليسته نبايد اين انتظارا رو ازشون داشته باشيم؟؟نه اقاي نجف زاده اگه انتقاده بايد به همه ي جوونايي كه نكته ي اخلاقي داشتند بكنيم نه فقط فوتباليست!!تازه اينا كه هيچ ادعاي دين و مذهب نكردند بريد از اونايي انتقاد كنيد كه ادعا ي دين و...مي كنند و در پنهان چه كارا كه نمي كنند!!در مورد اون گزارشي كه از اون اقاهه روز گزارشگرا كرديد كه سر نيم ساعت چونه مي زديد بگم كه مي تونستيد سوالاي مهم تري بكنيد كه چرا سازمان سنجش به هيچ اعتراضي اهميت نمي دند كه دوست من امسال به خاطر اشتياه اونا مجبوره يه سال ديگه بخونه...!!حالا اين نيم ساعت كسي رو نكشته!!اما حالا بريم سراغ تقدير هايي كه خيلي بيشتر از اون انتقاداست...!!
با گزارش امشب تون كه در مورد فرصت سوزي بود خيلي حال كردم!!واقعا همه روزنامه ها شده اعتلاف و انتخابات و ..كه من هيچي ازشون سر در نميارم..!!ما مسائل مهمتري داريم كه.........!! ز اين پستتون هم بيشتر از چندتاي قبلي خوشم اومد ..اما كو مرد عمل....!!راستي روز خبرنگار هم مبارك...!!
ارسال شده توسط ناشناس | August 6, 2007 9:15 PM
ارسال شده در August 6, 2007 21:15
اين شعرم تقديم به مهر بانترين پدر دنيا كه حاضر مي شه واسه پسرش هر كاري بكنه..
من كه هر كاري كردم نتونستم بدم به بابام....!!اخه فكر نمي كنم از ته دل برايد..!!برا همين گذاشتم واسه سالاي ديگه شايد رابطه مون بهتر شدو من تونستم با اطمينان بهش تقديم كنم!!
خوب که فکر میکنم می بینم ،
هیچ مردی مانند تو براستی عاشقانه مرا ننگریست
با تمام سرکشی هایم! ، چگونه همیشه مرا اینهمه خواستنی دیدی !
چگونه بی منت عشق ورزیدن را سالهاست که زندگی می کنی !
ببخش اگر آنگونه که تو می خواستی سنتی نشدیم !
در عوض تو چه بزرگوارانه هم آواز ما با ما میخوانی ، با ما میخندی
پدر ، براستی هیچ مردی را به اندازهء تو مهر نمی ورزم.
تمام دروغهای دنیا می ارزید تا تو برگهای زردم را نبینی !
تا خاطرت آسوده باشد.
سپاس از عشقی که در مکتب تو آموختم
و شوری که از تو به میراث بردم
پدر ، من تو را عاشقم !
آه اگر روزی نباشی ...
بی تو ! ، چگونه خواهم ماند ! چگونه خواهم رفت؟
ارسال شده توسط ناشناس | August 6, 2007 9:18 PM
ارسال شده در August 6, 2007 21:18
شايد من تمام دلبستگي هاي شغلي ام را بخاطر تو رها كردم...!!!!! نه کامراااااااااااااااان،نهههههههههه!
ارسال شده توسط مانا نیک | August 6, 2007 9:56 PM
ارسال شده در August 6, 2007 21:56
سلام
اومدم بگم گزارش امشبو دیدم خییییییلی قشنگ بود دیدم آپ کردی .
دلم گرفت وقتی خط آخرو خوندم تو رو خدا دیگه از این حرفا نزن داداشی.
نه.... من فقط به خاطر گزارشای شمااخبار می بینم
کیان کوچولو با خندهاش نشون میده چه قدر دوست داره راستی حالش خوبه ؟؟؟قربونش برم الهی
ارسال شده توسط ~**~سونیا~**~ | August 6, 2007 10:31 PM
ارسال شده در August 6, 2007 22:31
کسی هست به بابای من هم بگه که دلم میخواد باهام حرف بزنه ؟ دلم تنگه همیشه براش .که هیچوقت ...
روزتان مبارک .
ارسال شده توسط سپنتا | August 6, 2007 10:44 PM
ارسال شده در August 6, 2007 22:44
بدجوری ضد حال زدی!
ارسال شده توسط shining.moon | August 6, 2007 11:16 PM
ارسال شده در August 6, 2007 23:16
فرارسیدن روز خبرنگاربه تمامی تلاشگران عرصه خبر مبارک.
ارسال شده توسط اتوسا | August 6, 2007 11:28 PM
ارسال شده در August 6, 2007 23:28
ruze khabarnegar mobarak:) jedi kar enghad baese doori az kiyan mishe!!
ارسال شده توسط mahshad | August 6, 2007 11:30 PM
ارسال شده در August 6, 2007 23:30
salam man hamishe postato mikhoondam vali nemidoonam chera indafe delam khast ke ye tashakore koochooloo azat bokonam
shayad chon manam hale toro daram
ye joor moalagh boodan beyne zamino hava
engari pahat roo zamine vali ghadamato roo hava mizari
ehsase paket va delvapasi haat be kiyan kheili ghashango asheghanas vali man ehsas kardam ke to bishtar az kiyan delet vase khode khodet tang shode . mese man ke kheili vaghte khodamo gom kardam .
ارسال شده توسط marmar | August 7, 2007 12:11 AM
ارسال شده در August 7, 2007 00:11
سلام آقای نجف زاده عزیز.
تو رو خدا اگه داری به بچت فکر میکنی درست و حسابی بهش فکر کن .حالا من نمیدونم که خانم شما هم شاغل هستن یا نه ...
اما اگه ایشون هم شاغلن لطفا یه فکری زودتر بکنید.
شاید این واسه بقیه زیاد مهم نباشه .
اما من که از بچگی نه در آغوش مادرم بزرگ شدم و و نه هرگز پدرم وقت داشت به رویاهای و خیال بافی های من گوش بده .....بهتون میگم که لطفا یه فکری بکنید.
حالا پدر و مادرم بعد از یه عمر کار و جون کندن ...دارن به این فکر میکنن که اون سالها چقدر میتونست زیباتر و بهتر از این حرف ها باشه......
ارسال شده توسط دختر رودسری | August 7, 2007 12:22 AM
ارسال شده در August 7, 2007 00:22
سلام .اقای نجف زاده. حرف منم عین حرف سمیست.واسه همه اینا فقط یک جواب هست . خدایی هم هست.
ارسال شده توسط نیلوفر | August 7, 2007 12:22 AM
ارسال شده در August 7, 2007 00:22
سلام
به نظر من، بخش نظر خواهی وبلاگ را از کار بیاندازید. چون به طور حتم خواندن بیش از 500 کامنت، کاری بسیار دشوار است، از طرفی به علت حجم زیاد، اگر هم بخوانید، سر سری خواهد بود و مثلا آن دختر خانمی که وقت گذاشته و یک صفحه برای شما نوشته، انتظاری بیش از این از شما داره( حالا به جا یا نا بجا) اما اگر راه ارتباطی شما فقط از طریق ایمیل باشد، آنوقت تنها کسانی که حرفی برای گفتن دارند اقدام به برقراری تماس میکنند!
خواستم که مختصر گفته باشم، نمیدانم که منظورم را خوب رساندهام یا نه؟
موفق باشید.
ارسال شده توسط محمد | August 7, 2007 1:02 AM
ارسال شده در August 7, 2007 01:02
سلام کامران خان
باور کنید هنگام نوشتن پست مربو ط به شماهزار بار گفتم بزارم نزارم ولی خود می دانی انتقاد نوکش را رو بسوی همه می گیرد.از اینکه باید از کسی انتقاد کنم که زمانی الگویم بوده و هنوز هم هست ودوستش دارم، خلی ناراحت بودم ولی چاره چیست؟ امید وارم مفید باشد
ارسال شده توسط ghonabit | August 7, 2007 1:06 AM
ارسال شده در August 7, 2007 01:06
سلام
خیلی ناراحتمون کردید نه فقط برای اینکه شاید شغلتونو رها کنید...آخه چرا اینقدر ناامیدید؟!!!
خیلی از پدرا وضعیت بدتر ار شما رو دارن ولی هرگز به این فکر نیفتادند!!!شاید بقیه نمی خواستن پدری به خوبی شما باشند..البته این واقعا" ارزشمنده...
شاید هم این تصمیم شما به خاطر نوع کارتون باشه.به جای رها کردنش شاید بشه سبکترش کرد..
در هر صورت امیدوارم خدا بهتون کمک کنه تا بهترین تصمیم رو بگیرید...
یا علی
ارسال شده توسط چه فرقی میکنه!! | August 7, 2007 1:29 AM
ارسال شده در August 7, 2007 01:29
کیان بابای خوب مبخواد، ما هم خبرنگار خوب!
چرا این دو تا نمی تونه با هم جمع شه!؟
ارسال شده توسط بهاره | August 7, 2007 2:00 AM
ارسال شده در August 7, 2007 02:00
سلام
روز خبرنگار رو به شما تبریک میگم !!!!
ایشالا همیشه برای ما خبرنگار محبوب باقی بمونین ....
سلام برسونین ....
ارسال شده توسط اوا | August 7, 2007 7:34 AM
ارسال شده در August 7, 2007 07:34
دروووووود!
صبح علي طلوع يك روز مانده به 17 مرداد ،اومدم تا... روز خبرنگار رو تبريك مي گم!با مقاديري گل و پروانه و بلبل البته!
شاد باشي و پايدار!
ارسال شده توسط روسو | August 7, 2007 8:48 AM
ارسال شده در August 7, 2007 08:48
سلام
امیدوارم که خط اخر اصلا به وقوع نپیوندد و پسر تو هم مطمئنا بزرگ که بشه درکت میکنه همونجور که ما ها هم سعی می کنیم پدرانمون رو درک کنیم.
اصلا زندگی یعنی درک متقابل. حتی من باید رویه جدید 8:30 رو هم درک کنم، حتی اون گزارش 15 مرداد ماه شما رو هم راجع به احزاب و گروه ها که اصلا به دلم ننشست. بر عکس گزارش کوره های آجر پزی یا گزارش مرده شور خانه و یا او پهلوونا و خیلی از گزارشای دیگه ی شما که حال کردم با هاش
اما تو رو خدا به این تیم 8:30 بگید خیلی ها مثل من فقط شرق میخوندن تو این زمونه ی.... بگذریم درک کنید اینکه ساعت 2 شب منتظر بشی سایت شرق آپدیت کنه یعنی چی
منم قول میدم درک کنم
درآخر روز خبرنگار رو هم پیشاپیش تبریک میگم [گل]
ارسال شده توسط ارس | August 7, 2007 9:43 AM
ارسال شده در August 7, 2007 09:43
آخي !!!!!!!!!!!چقد غم انگيز
نبينم آقاي خبر ايران از رهايي حرف بزنه!
تو رو خدا ما رو تنها نزاريد.
ارسال شده توسط هاله | August 7, 2007 10:26 AM
ارسال شده در August 7, 2007 10:26
چرا گرفته دلت مثل آنکه تنهایی
چقدر هم تنها
درست مثل رگ پنهان برگها شده ای ....
با این روزگاربی بها و بهانه دوستی میگفت:
"حالا که هر روزغروب دست از سر آفتاب بر نمی دارد
و رد سیلی سفر بر جاده میماند
چه فرق میکند همسفر ما هم نباشیم"
ارسال شده توسط maryam3 | August 7, 2007 10:29 AM
ارسال شده در August 7, 2007 10:29
آقای نجف زاده عزیز سلام !
خوبید ؟؟؟؟ خسته نباشید .
این طور حس می شه که شما جوجه هاتون را بیشتر از کیان دوست ندارید ...... شما برای اون تلاش می کنید و آسایش بیشتر ...... خنده اش از رضایت نیست ؟ و خوب مسلمه که شما هیچ وقت نمی ذارید که چیزی و کسی جای اون را براتون بگیره .
شاد باشید و سلامت و سایتون بالای سرشون .
ارسال شده توسط سارا | August 7, 2007 10:32 AM
ارسال شده در August 7, 2007 10:32
سلام داداش كامران
من مي دونم كيان جون هم مثل تو خيلي باحاله و مطمئنا از باباش نمي خواد كه شغلشو ول كنه
ارسال شده توسط zahra | August 7, 2007 10:58 AM
ارسال شده در August 7, 2007 10:58
شكسپير ميگه:
فراموش كن چيزي رو كه نمي توني بدست بياري ،
وبدست بياور چيزي رو كه نمي توني فراموشش كني
ارسال شده توسط aylar | August 7, 2007 10:58 AM
ارسال شده در August 7, 2007 10:58
وقتی کار از کار گذشته.....
دیگر چه فایده ، فا لت در بیاید:
یوسف گمگشته......؟؟؟؟
.
.
.
.
سلام
من می دونم که پسرتون از همه ما ها عزیز ترن ولی امیدوارم کارتون و به خاطر دل ما هم که شده رها نکنید
هممون دوستون داریم
ارسال شده توسط aylar | August 7, 2007 11:01 AM
ارسال شده در August 7, 2007 11:01
سلام
خسته نباشید
چرا اینقدر غمگین!!!
مگه یادتون رفته یکی اون بالاست که داره نگاهمون میکنهو نمی خواهد ما را ناامید ببیند
بهار 19ساله
ارسال شده توسط bahar | August 7, 2007 11:15 AM
ارسال شده در August 7, 2007 11:15
سلام داداش كامران
هر كاري كه فكر ميكني درسته همون كار رو بكن
اگه فكر ميكني وقتي امير كيان بزرگ شد و يه روزي به مامانش گفت : بابا كارشو بيشتر از من دوست داره (مثل خودت كه به مامانت گفتي)آيا تو هم اون موقع مثل بابات كه به خاطر پسرش از قناريهاش گذشت تو هم اون موقع ميتوني از كارت دست بكشي و بخاطر پسرت رهاش كني؟
اگر پيش خدا قابل باشم دعا ميكنم كه تمامي اين مسائلي كه برات پيش اومده خدا با اون دستاي نازش اونا رو حل كنه.
سلام برسونيد امير كيان رو ببوسيد.
خواهرتون سميه صومعه
ارسال شده توسط سميه | August 7, 2007 11:16 AM
ارسال شده در August 7, 2007 11:16
سلام دوباره منم
اومدم بگم اگه بري ديگه كي جرات حرف زدن داشته باشه كي مي تونه با سوالاش بالا دستي ها رو به خودشون بياره
كي مي تونه درد مردم رو به گوش وزرا برسونه كي مي تونه دل گرمي باشه واسه اين دلاي خسته كي..
اگه بري مي گن چرا رفت چرا نموند و حرف دل ما رو نزد داداشي نريا حتما يه استراحتي بكن
تو مال كيان جون تنها نيستي كه اون بگه نرو و تو كارتو رها كني يادت باشه چشم منتظري هست...
ارسال شده توسط zahra | August 7, 2007 11:31 AM
ارسال شده در August 7, 2007 11:31
سلام
روز خبرنگار را پیشاپیش به شما تبریک می گویم.
موفق باشید.
خدانگهدار
ارسال شده توسط ملیکا اسکندریان | August 7, 2007 11:53 AM
ارسال شده در August 7, 2007 11:53
روزتون هزاران بار مبارک!
امیدوارم که کاروزندگیتون را با هم داشته باشین
ارسال شده توسط taranom | August 7, 2007 12:07 PM
ارسال شده در August 7, 2007 12:07
کامران خان تا اون روز که اومدیم واحد و بعد هم روی تون نیمکت سرد و سخت حرفهای گرم و نرم و ساده و روان گفتیم و شنیدیم یه فکرایه دیگه میکردم
ارسال شده توسط سینا یزدان پرست | August 7, 2007 1:16 PM
ارسال شده در August 7, 2007 13:16
خودت معنای زندگی رو بهتر ازمن می دونی.زندگی یعنی همین.نمی خوام دلداری ت بدم اما گاهی چیزهایی در زندگی ما انفاق می افته که نمی تونیم از وقوعشون جلوگیری کنیم.می فهمی؟نمی تونیم!نتوانستن در این جور وقت ها تنها توضیحیه که می شه داد!
(این اولین باره که اسممو می نویسم!)
ارسال شده توسط طلایه | August 7, 2007 1:31 PM
ارسال شده در August 7, 2007 13:31
سلام
پسرتم یه روز راه پدرش رو پیش می گیره.بهت قول می دم.
یه خبرنگار خوب و مردمی.
راستی روزمون مبارک.
ارسال شده توسط فاطیما | August 7, 2007 2:28 PM
ارسال شده در August 7, 2007 14:28
در زندگي زخمهايي است كه مثل خوره روح را در انزوا
ميخورد و ميتراشد،
اين دردها را نمي شود به كسي اظهار كرد.
دركتون مي كنم.
ارسال شده توسط مريم | August 7, 2007 2:29 PM
ارسال شده در August 7, 2007 14:29
سلام اقا کامران.دیشب از اخبار ساعت 9 شبکه ی 1 گزارشی از شما پخش شد که خیلی باهاش حال کردم. جدا این تیزبینی و تیزهوشی شما تحسین برانگیزه. واقعا مشکل واقعی مردم ایران چیه...؟
امیدوارم خودتو خانوادت در پناه حق سالم و سلامت باشی.
یا علی
ارسال شده توسط محمود | August 7, 2007 2:47 PM
ارسال شده در August 7, 2007 14:47
زندگی های ما در اوج تفاوت مانند هم است !!!
ارسال شده توسط رهگذر | August 7, 2007 2:52 PM
ارسال شده در August 7, 2007 14:52
سلام
خیلی مخلصیم
به این لینک یه نگاه بنداز
یا علی
ارسال شده توسط حامد | August 7, 2007 2:59 PM
ارسال شده در August 7, 2007 14:59
سلام ...
فرصت ندارم خیلی حرف بزنم ... فقط همین که ... کیان دلش نمی خواهد باباش کارش را بخاطرش رها کنه ... کیان منتظر است تا یک کم ... شاید فقط یک کم بزرگتر بشه .. تا بتونه باباش را همه جا همراهی کنه ... پسر همراه و همراز پدر می تونه بشه ... کیان را از همین حالا با این حرف ها غمگین نکنین ... کیان تمام مدتی که خوابه داره خواب بابای مهربونش را می بینه ... یک کم که بزرگتر بشه همه را تعریف می کنه براتون ... مگه من نبودم که همراه مادرم در نزدیکترین منطقه به خط مقدم جبهه تنها بودیم روزها و شبها و فقط گاهی اوقات مثلا چند ساعت نیمه شب امکان دیدارش بود و مسلما من در خواب ناز !!! ... هنوز آن شبها یکی از بهترین خاطرات عمرم هستند ...
کیان به داشتن پدری مثل شما افتخار خواهد کرد...حتی اگر هنوز اجاره نشین باشید !!!
روز خبرنگار را تبریک میگم ... به امید موفقیتهای روزافزون براتون ...
فاطمه ..
ارسال شده توسط فاطمه | August 7, 2007 3:18 PM
ارسال شده در August 7, 2007 15:18
تبريك تبريك تبريك ****************** حالا دست دست دست ************مبارك مبارك روز خبرنگار بر شما مبارك************
ارسال شده توسط پت | August 7, 2007 3:46 PM
ارسال شده در August 7, 2007 15:46
میشه چشمها رو بست و دید.
میشه گوشها رو گرفت و شنید.
میشه نرفت و رسید.
…
میشه آرزونکرد و به همه چیز رسید با یه همت مردونه و یه نیت خالص…
ارسال شده توسط مریم | August 7, 2007 4:09 PM
ارسال شده در August 7, 2007 16:09
سلام!
وبلاگ جالبی داری،چرا گالری عکسهات باز نمیشه؟ به ما هم سر بزن
ارسال شده توسط ايرج نظافتي | August 7, 2007 4:26 PM
ارسال شده در August 7, 2007 16:26
elahi begardam mano kheili narahat kardi na zizam natars to behtarin babayi chon to behtarinkhabarnegari bachat behet eftekhar mikone chon midoone hame cheghadr babasho doost daran midooni to kheili khoobi goli pesare nazet ham ino midoone elahi fadaye to bachat besham ghorboonet hamide
ارسال شده توسط hamide | August 7, 2007 5:53 PM
ارسال شده در August 7, 2007 17:53
سلام
میخواستم پیشاپیش روزخبرنگارروبهتون تبریک بگم
امیدوارم موفق باشین.
ارسال شده توسط میترا | August 7, 2007 6:06 PM
ارسال شده در August 7, 2007 18:06
سلام چقدر بده که دنیایی که مال همه س من و تو وماها باید در به در خونه باشیم چقدر بده که تو این دنیایی که من و تو وما هم ازش سهم داریم باید نگران آینده ی بچه هامون باشیم چقدر بده که من و تو وما باید شب و روز فکر فردا ها رو بکنیم فکر آب برق تلفن شارژ خیلی بده که منو تو ما شب اینقدر دیر میاییم که کوچولو مون لالا کرده خیلی بده که من و تو ما نباید شاهد خنده های کوچولو مون بشیم خیلی بده که سر سال باید دنبال خونه بگردیم خیلی بده که به خاطر این که به صاحب خونه بر نخوره نمی تونیم گوش اون بچه بی تربیت ونفهم و احمق ش رو بگیریم و بگیم بچه آروم تر ساعت یک نصفه شب تو راهرو چی کار می کنی خیلی بده که بچه م ازم چیزی بخواد و منم بگم مامانی ماه بعد الان دیگه نمی شه
خیلی بده هنوز حقوق نگرفته برای پول هزار تا نقشه می کشیم
که می گوید که می گوید
جهانی این چنین زیباست
جهانی این چنین رسوا
کجا شایسته ی رویاست
به تکرار غم نیما
کجای این شب تیره
بیاویزمبیاویزم
قبای ژنده ی خود را
ارسال شده توسط بهناز | August 7, 2007 6:33 PM
ارسال شده در August 7, 2007 18:33
سلام آقای نجف زاده
امیدوارم حالتون خوب باشه
اومده بودم روز خبرنگارو بهتون تبریک بگم ولی با خوندن مطلبتون دلم گرفت.
واقعا توانایی شما در حیطه شغلیتون غیرقابل انکاره.
خوب دیگه آدم وقتی خبرنگار میشه،مخصوصا خبرنگاری مثل شما و تو شهری مثل تهرون به قول ما یزدی ها باید پی همه چیشو به تن بماله!!!
خیلی یزدی شد نه؟؟؟؟؟؟
واقعا،عمیقا،شدیدا دوستتون دارم.
بعنوان 1 برادر
نه اینکه برادر نداشته باشم،اتفاقا دوتاشو دارم خوبشم دارم و خواهر ندارم ولی مثل برادرم خاطرتونو میخوام.
بهرحالروز خبرنگار مبارک باشه
امیدوارم خودتون مثل متنتون غمگین نباشید و هنر خبرنگاریتون باعث شده باشه کهبتونید اینقدررو مخاطب اثر بذارید،گویی که معلومه این مطلب از عمق دلتون برخاسته و ناراحتیش قابل پنهان کردن نیست.
من لینکتونو تووبلاگهام گذاشتم.
آدرس وبلاگ علی دایی رو که همینجا گذاشتم.
آدرس سایر وبلاگهام:
جامعه شناسی:
www.socialscinces.blogfa.com
اللهم عجل لولیک الفرج:
www.arefan.parsiblog.com
موفق باشید
یاعلی یا مهدی
ارسال شده توسط علی عزیزی | August 7, 2007 7:00 PM
ارسال شده در August 7, 2007 19:00
با عرض سلام و خسته نباشید
ابتدا روز خبرنگار رو به شما تبریک میگم
امیدوارم که همیشه موفق باشید و سربلند با تن پوشی از سلامتی و سعادت
راستش دنبال مطلب در مورد حقوق مطبوعات میگشتم که با سایت شما آشنا شدم
و امیدوارم این پست آخری رو جدی نگفته باشید
راستی میتونم در مورد حقوق مطبوعات اگه سوالی داشتم ازتون کمک بگیرم
لطفا اگه امکان داره جوابمو بدین
به امید دیدار
ارسال شده توسط نرجس | August 7, 2007 8:11 PM
ارسال شده در August 7, 2007 20:11
دغدغه هاي يه باباي مهربون:)
خدا براي هم حفظتون كنه. مطمئن باش كه كيان عزيز شرايط بابايي رو درك مي كنه. حالا نه! ولي 4و5 سال ديگه كم و بيش و هر چه سال بگذره، بيشتر :)
ارسال شده توسط مامي | August 7, 2007 8:17 PM
ارسال شده در August 7, 2007 20:17
برداشتن هر قدم پیشرفت نیست اما چه کنیم که برای پیشرفت باید قدم برداشت !!!
دوستار همیشگی شما نیمامحسنی
ارسال شده توسط نیما محسنی | August 7, 2007 9:06 PM
ارسال شده در August 7, 2007 21:06
Bah Bah Che Babaye Mehraboni Khosh Be hale Kocholoye Shoma.
Jon Mersa cot Napoosh.
Napooshi ha Ghol Dadi.
ارسال شده توسط mersa | August 7, 2007 10:06 PM
ارسال شده در August 7, 2007 22:06
سلام
روزتون مبارک..
ارسال شده توسط parshiyan | August 7, 2007 10:13 PM
ارسال شده در August 7, 2007 22:13
برای همه ی دلبستگی ها و آرزوهات ارزش قائل شو
اما مواظب باش که زندگی تو رو توی تکرار هاش گم نکنه.
روزتون مبارک !
همواره پاک و پویا و پایدار باشید.
ارسال شده توسط سعیده | August 7, 2007 10:27 PM
ارسال شده در August 7, 2007 22:27
موهام داشت ميريخت...از روزي كه تورو ديدم به خودم اميدوار شدم....راستي يه فكري به حالت موهات كردي؟
البته به خاطر پسرت!!!راستي كيان چطوره....چون خودت هميشه متفاوتي...دوست داشتم يه نظر متفاوت برات بنويسم....
ارسال شده توسط خودمم | August 7, 2007 10:34 PM
ارسال شده در August 7, 2007 22:34
سلام بابایی!
مگه می شه بابا بچشو دوست نداشته باشه یا اجازه بده بین خودش و اون فاصله بیافته؟؟
اون وقتی بزرگ بشه بهت افتخار می کنه...دل بستگی شغلیتون رو حفظ کنید اما از حدش بیشترش نکنید.
یادت باشه الان فقط مال خودت نیستی.متعلق به مردم هم هستی:)
زبون مردم حساب می شی یه جاهایی
موفق باشی دوست خبرنگار.برای منم دعا کن
ارسال شده توسط ساجده | August 7, 2007 11:11 PM
ارسال شده در August 7, 2007 23:11
بگو كه راست نمي گي !!!!!؟؟؟؟؟نه ما رو تنها نذار.نرو تو هم مثه من نمي توني دووم بياري ....
ارسال شده توسط تبسم | August 7, 2007 11:45 PM
ارسال شده در August 7, 2007 23:45
سلام کامران جان
خوبی؟! خسته نباشی .
میبینم که خیلی خسته ای.میدونم که دوست داری بیشترین وقت رو با کیان جان بگذرونی مخصوصا که الآن اون یه تازه وارد شیرینه که دلت رو برده و اما تو وقت نداری کنارش باشی.
اما دوست عزیز اینم بدون که ما همه غصه میخوریم اگه نبینیمت. حالا واسه یه مدت شاید بشه تحمل کرد اما نه برای همیشه تا غیبت خیلی طولانی.
بهت پیشنهاد میکنم با خانواده بری سفر.اینجوری چون فکر میکنیم که داری انرژی میگیری ما هم صبر میکنیم .
امیرکیان جون رو ببوس . دیگه هم حرفای بی معرفتی نزن.
در پناه خدا.
ارسال شده توسط پگاه | August 8, 2007 12:21 AM
ارسال شده در August 8, 2007 00:21
هووووووووووووووم
راست میگی باید خودتو برای کیانی خرج کنی .
اول بابایی باش بعد کامران نجف زاده !
جای ِ کیانی میگم بهت : بابایی خنده هامو نبین .دلم یه کوچولو میشه واست اگه نباشی !
اوهوم
ارسال شده توسط نیلوفر | August 8, 2007 12:30 AM
ارسال شده در August 8, 2007 00:30
salam shayad hagh bashomast
gozareshat arabist va rayej tar avalinbari ke beream haram (masomeh aliha salam) doaton mikonam
qom omadin khabar bedin yahagh
ارسال شده توسط ghonabit | August 8, 2007 1:09 AM
ارسال شده در August 8, 2007 01:09
بسم الله*سلام
روز خبرنگاربرشما مبارك باد.
مطالبتان خيلي خوب و با معنااست .تشكر.
وبلاگ مكاشفه با مطلب :خاك در دست شهادت كيميا مي شود* بروزشد.
منتظرحضورسبزتان مي مانم
يا زهرا(س)
ارسال شده توسط دانشجوي دانشگاه المهدي عج | August 8, 2007 1:10 AM
ارسال شده در August 8, 2007 01:10
بنام خدایی که ادمای خوبی مثل تو افرید
سلام
روزت مبارک
اصلآ فکرنمی کردم اون الکترون دچار روز مرگی شده اون قدراکتیواسیون گرفته باشه که بخواد راحت از همه چی بگذره مطمئن باش اگه کیان زبون باز کرده بود هیچ وقت راضی به همچین کاری نمیشد
میشناسم خیلی هارو که ساعت هشت ونیم وده شب فقط به عشق مهربانی وصداقتی که در صدای تو هست ÷یچ تلویزیون رو باز میکنن
خیلی هارو میشناسم که فقط به خبرایی که تو میخونی اعتماد دارن لخاطر صداقت کلامت
خیلی ها رو میشناسم که با گزارشات اشک ریختن وخندیدن
کیان خوشبخته چون بابایی عین تو داره بابایی که خوشبختی مردمای سرزمینش براش مهمه
دیگه واسم مهم نیست حتی این کامنت رو میخونی یا نه
یه جمله یادت نره مردخبر تو فقط مال خودتو خوانوادت و کیان کوچولوت نیستی مال همه ی وطنی
(نباید میومدی حالا که اومدی بمون)
ارسال شده توسط faezeh | August 8, 2007 1:30 AM
ارسال شده در August 8, 2007 01:30
هميشه ماندن بهترين نيست
هميشه رفتن آن حضور ناب نيست
گاهي ميان رفتن و ماندن هيچ فرقي نيست
موفق باشي وسر بلند
ارسال شده توسط يك دوست ، يك همدل | August 8, 2007 1:37 AM
ارسال شده در August 8, 2007 01:37
سلام
خسته نباشيد
مثل هميشه مطالبتون عاليه
روزتون مبارك
ارسال شده توسط bahar | August 8, 2007 1:43 AM
ارسال شده در August 8, 2007 01:43
سلام آقای خبرنگار! خسته نباشی
روزت مبارک . ان شاالله همیشه شاد و سلامت و باانگیزه باشی.
یه سوال دارم که چند روزه فکرم را مشغول کرده:
وقتی کامران ما، بچه بود بیشتر دوست داشت باباش کنارش باشه و براش پدری کنه یا دلش می خواست باباهه بیشتر کار کنه و برای آینده اش خونه و پول و...جور کنه؟؟؟ عجب بچه حسابگری!؟!
ارسال شده توسط سهراب | August 8, 2007 2:33 AM
ارسال شده در August 8, 2007 02:33
روز خبرنگارو به بهترین خبرنگار این سرزمین تبریک میگم..
خیلی خوشحالم که تولد امسالم مصادف شده با همچین روزی...
ارسال شده توسط سحر | August 8, 2007 2:55 AM
ارسال شده در August 8, 2007 02:55
salam aghaye kamrane najafzadeh rooze khabarnegar ra be shoma khabarnegare koosha tabrik migooyam.
omidvaram hamishe meslwe fgabl moaffagh bashid
ارسال شده توسط sepideh | August 8, 2007 3:49 AM
ارسال شده در August 8, 2007 03:49
سلام دوستان
وقتتون بخیر
اگه خدا بخدا مسافرم برای یه مدت کوتاهی شاید نباشم
می دونید دارم بعد از 12 سال می رم پابوس امام رضا خیلی خوشحالم خیلی خیلی
برای همتون دعا می کنم مطمئن باشین...
شاد باشین
.
.
امروز 17 مرداد روز خبرنگار
این روز و به همه خبرنگارای کشورمون تبریک می گم.
.
.
.
خدا را شکر که سرو صدای همسایه ها را می شنوم.
این یعنی من توانائی شنیدن دارم.
I am thankful for the noise I have to bear from neighbors , because it means that I can hear
خدا را شکر که این همه شستنی و اتو کردنی دارم.
این یعنی من لباس برای پوشیدن دارم.
I am thankful for the pile of laundry and ironing, because it means I have clothes to wear.
خدا را شکر که هر روز صبح باید با زنگ ساعت بیدار شوم.
این یعنی من هنوز زنده ام.
I am thankful for the alarm that goes off in the early morning house, because it means that I am alive
خدا را شکر که گاهی اوقات بیمار می شوم .
این یعنی بیاد آورم که اغلب اوقات سالم هستم.
I am thankful for being sick once in a while , because it reminds me that I am healthy most of the time
خدا را شکر که خرید هدایای سال نو جیبم را خالی می کند.
این یعنی عزیزانی دارم که می توانم برایشان هدیه بخرم.
I am thankful for the becoming broke on shopping for new year , because it means I have beloved ones to buy gifts for
خدا را شکر... خدا را شکر... خدا را شکر
سلام
روز خبرنگارو بهتون تبریک می گم
امیدوارم سال های سال در این حرفه خدمت کنید
ارسال شده توسط aylar | August 8, 2007 6:57 AM
ارسال شده در August 8, 2007 06:57
به نام آرام دلها
قبل از کنکور تا الان فقط نامه هاتو می خوندم و جواب نمی دادم اما این نامت خیلی ناراحتم کرد و کفتم باید بنویسم:
تو اگه مسئو لیت تربیت فرزندت روداری یه مسولیت دیکه هم به نام وطن دوستی داری اگه کنار بری می دونی چی میشه من که اصلا فکرش رو نمی تونستم بکنم که همچین حرفی بزنی
روزتونرو نیز تبریک مگم
دیگه حرفی ندارم
ارسال شده توسط محمد | August 8, 2007 7:06 AM
ارسال شده در August 8, 2007 07:06
سلام اقای خبر نگار خوشحالم که این همه فعالیت از شما می بینم به ما هم سری بزنین ممنون میشمالبته وب سایت های دیگری هم دارم ببینید بد نیست
http://whiterose.parsiblog.com/
ارسال شده توسط سادات علوی | August 8, 2007 8:00 AM
ارسال شده در August 8, 2007 08:00
سلام من ستاره هستم بهمنم سر بزنید ممنون میشم راستی روز خبر نگار به شما و خودم مبارک
ابجی ستاره
ارسال شده توسط دست به قلم | August 8, 2007 8:05 AM
ارسال شده در August 8, 2007 08:05
سلام داداشی خوبی امروز بهترین روز دنیاست چون تولد منه وروز تو روزت مبارک
برات آرزوی موفقیت میکنم و امیدوارم منم بتونم روزی مثل شما بشم
ارسال شده توسط اکرم افخمی | August 8, 2007 8:20 AM
ارسال شده در August 8, 2007 08:20
سلام.
روز خبرنگار را تبریک میگویم.[گل]
ارسال شده توسط كيميا | August 8, 2007 8:32 AM
ارسال شده در August 8, 2007 08:32
آن نفسی که باخودی، یار چو خار آیدت
وان نفسی که بی خودی،یارچه کار آیدت
آن نفسی که باخودی،خودتو شکارپشه ای
وان نفسی که بی خودی،پیل شکارآیدت...
آن نفسی که باخودی،همچوخزان فسرده ای
وان نفسی که بیخودی،دی چو بهارآیدت...
جمله بیقراریت ، از طلب قرار توست
طالب بیقرار شو ، تا که قرار آیدت...
مولوی
روزت مبارک
ارسال شده توسط m.o.z | August 8, 2007 8:43 AM
ارسال شده در August 8, 2007 08:43
" تلویزیون بر خلاف آنچه ادعا می کند ، هیچ خبری درباره ی دنیا نمی دهد . تلویزیون دنیایی است که بر سر دنیا فرو می ریزد ، دنیای تمام وقت ، لبریز از رنج . و در این شرایط غیر قابل دیدن ، غیر قابل شنیدن .
تو آن جایی ، جلوی بشقاب ات یا روی مبل ات . جنازه ای را جلوی ات می اندازند و پشت سرش یک گل فوتبال . بعد شما سه تا را رها می کنند – برهنگی مرگ ، خنده ی بازیکن و زندگی تو . زندگی تو که همین طوری هم به قدر کافی مبهم است . هر یک از شما را در گوشه ای از دنیا رها می کنند . از هم جدا هستید ، چرا که اینگونه وحشیانه به هم مرتبط شده اید – مرده ای که همچنان می میرد ، بازیکنی که همچنان دستان اش را بالا می برد و تو که همچنان به دنبال معنای همه این اتفاق ها می گردی .
بدی تلویزیون به خاطر خود تلویزیون نیست . بلکه به خاطر بدی دنیاست . اگر این دو را با هم اشتباه می گیریم برای اینست که این دو با هم چیزی جز توده ای گمگشته و بیمار نمی سازد .
« ذکاوت ، تنها نیرویی است که با ان می توان از هرج و مرج زندگی ، « یک مشت نور» بیرون کشید . یک مشت نور برای روشن کردن کمی جلوتر از خود ، یک مشت نور برای رفتن به ان سوی دیگر .
در حال حاضر وضعیت اینگونه است : درد ، گرسنه به آغوش تلویزیون می رسد . تلویزیون در همان لحظه ، بی انکه تغذیه اش کند ، بی آنکه به آن گوش دهد و ببیندش ، آن را میان بازوان تو می چپاند .
بنابراین درد دوباره می رود ، به دنبال پناهگاهی در جوهر می گردد ، در انتظار روزی که این پناهگاه را در کلیسای تصاویر بیابد – چرا که مسلم و قطعی است که روزی ،
مردی با ذکاوت کافی پیدا خواهد شد و این مرد ، فیلمبرداری از یک بطری راکی و قهوه ی تازه را بلد خواهد بود . او عجله نخواهد کرد . آن چه را درست می داند ، بیان خواهد کرد و بعد خاموش خواهد شد چرا که گاهی برای بیان سخنی درست – باید خاموش ماند و نشان داد ، مدتی زیاد نشان داد، به آرامی یک بطری راکی و قهوه ی تازه را نشان داد . "
از نوشته های «بوبن»
.xxxxxxxxxxxxxxxxxxxxxxxxxx
آقای کامران نجف زاده ی عزیز سلام !... این نوشته رو به همراه یک شاخه گل به مناسبت روز خبرنگار تقدیمت می کنم و این روز رو به شما به بانو و کیان کوچولو صمیمانه تبریک میگم... به وجود خبرنگار با ذکاوتی چون تو در تلویزیون ، افتخار می کنم . امیدوارم هر راهی و هر اقدامی در آینده می گیری به صلاح تو و خانواده ات باشد .
همیشه به خاطر همه سختی و زحماتی که می کشی سپاسگذارت هستم و برات دعا می کنم .
مراقب خودت باش و خدانگهدار .
ارسال شده توسط یک دوست ارادتمند | August 8, 2007 8:45 AM
ارسال شده در August 8, 2007 08:45
آن نفسی که با خودی، یار چو خار آیدت
وان نفسی که بی خودی ، یار چه کار آیدت
آن نفسی که با خودی ، خود تو شکارپشه ای
وان نفسی که بی خودی ، پیل شکار آیدت...
آن نفسی که با خودی ، همچو خزان فسرده ای
وان نفسی که بیخودی ، دی چو بهارآیدت...
جمله بیقراریت ، از طلب قرار توست
طالب بیقرار شو ، تا که قرار آیدت...
مولوی
روزت مبارک
ارسال شده توسط m.o.z | August 8, 2007 8:46 AM
ارسال شده در August 8, 2007 08:46
بازم سلام...
و بازم روز خبرنگار بر تو که بهترین خبرنگار ایرانی
تبریک میگم...
امیدوارم تا همیشه بیایم به این روزرو تبریک بگیم!
ارسال شده توسط یاسمن | August 8, 2007 8:49 AM
ارسال شده در August 8, 2007 08:49
سلام جناب نجف زاده .
روز خبرنگار رو به شما خبرنگار متعهد و محبوب تبریک می گویم امیدوارم که در مسیر خطیر خبرنگاری همواره موفق و پیروز باشید و هیچگاه شرمنده مردمی که چشم امید به خبرها و گزارشات متعهدانه شما دارند، نشوید.
ارسال شده توسط پريشادخت | August 8, 2007 8:53 AM
ارسال شده در August 8, 2007 08:53
کامران جان سلام
روزت مبارک .
در ضمن خوشت میاد مردم آزاری کنی ؟!
*
با يک خاطره شيرين خبرنگاری چه طوري؟ آب و آتش را با آن به روز کرده ام .[گل]
ارسال شده توسط تقی دژاکام | August 8, 2007 8:57 AM
ارسال شده در August 8, 2007 08:57
سلام
روزت مبارک..
ارسال شده توسط H.Mousavi | August 8, 2007 9:00 AM
ارسال شده در August 8, 2007 09:00
سلام روز خبرنگار رو بهتون تبریک می گم دیشب صداتونو از رادیو جوان شنیدم صحبت های جالبی بود راستی اون شعر اخر رو من هم دارم خیلی قشنگ است بیشتر اوقات اونو می خونم
ارسال شده توسط صبا | August 8, 2007 9:07 AM
ارسال شده در August 8, 2007 09:07
روز خبرنگارو به شما و دوستانتان و مهمتر از همه خانوادتون تبریک میکم.
ارسال شده توسط سارا | August 8, 2007 9:14 AM
ارسال شده در August 8, 2007 09:14
بازم سلام.روز خبرنگار بر بهترين و شجاعترين خبرنگار ايروني مبارررررك.من موندم چرا تو رو بعنوان بهترين انتخاب نمي كنند؟ولي با اينحال اشكال نداره چون تو براي ما بهتريني!راستي كيان كوچولو بهت تبريك گفته؟
ارسال شده توسط مطهره | August 8, 2007 9:23 AM
ارسال شده در August 8, 2007 09:23
salam
rozetan mobark
ba eajazh shoma man shoma ra link dadam
movafagh o paydar bashid
ارسال شده توسط do dast baz | August 8, 2007 9:36 AM
ارسال شده در August 8, 2007 09:36
این حرفا رو بی خیال روزت مبارک
ارسال شده توسط بهناز | August 8, 2007 9:38 AM
ارسال شده در August 8, 2007 09:38
يك كسي يك جايي نوشته بود:
پسرم پدر پاره وقتش را دوست ندارد!
ارسال شده توسط مريم | August 8, 2007 9:48 AM
ارسال شده در August 8, 2007 09:48
سلام
می خواید شغل به این خوبی رو رها کنید؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
اخه چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
من می خوام علوم ارتباطات بخونم اینجوری نگید نا امید میشم.
چقدر ناراحت کننده بود پستتون...
امیدوارم در کناره خانواده شاد و سرحال و خوب باشید.
ارسال شده توسط سارا | August 8, 2007 10:34 AM
ارسال شده در August 8, 2007 10:34
vali ba in hame shoghle doost dashtani iye khabarnegari...makhsusan ba in gozareshi ke az bashgahe khabarnegarane javan emrooz neshun dad too television man kheili lezat borda...
ارسال شده توسط mahshad | August 8, 2007 10:40 AM
ارسال شده در August 8, 2007 10:40
نرو . نرو ! تو كه مي دوني من بي تو، تو بي من يعني حسرت
نرو!
ارسال شده توسط ستاره | August 8, 2007 10:44 AM
ارسال شده در August 8, 2007 10:44
سلام داداشی
روزتون مبارک باشه...
من آپم....
برای روز شما....
منتظرم ها...بدو بیا...
فعلا.....
ارسال شده توسط مائده دومي | August 8, 2007 10:48 AM
ارسال شده در August 8, 2007 10:48
سلام
دو تا هانیه هست نه؟
حالا از کجا معلوم می شه؟
راستی روزت مبارک خبرنگار ایران عزیزم..
امیدوارم همیشه و همیشه سلامت باشی..دلت نگیره..برای کسایی که دوستت دارن مثل ما خبرنگار بمونی...و دریغ نکنی شنیدن صدا و خبرهای ناب و گزارش های بی نظیرت رو....
روز خبرنگار مبارک..
یا علی
ارسال شده توسط هانیه | August 8, 2007 11:11 AM
ارسال شده در August 8, 2007 11:11
سلام. وقتی اومدم این پست رو خوندم .واقعا نمیدونستم باید چیکار کنم. خشکم زده بود . چشمام پر از اشک شده بود . اومدم برات بنویسم دیدم دستام می لرزه . نمیتونم. یه خبر بد دیگه اونم تو روز تولدم. اگه 2 دفعه ی دیگه این جوری بنویسی من که حتما سکته می کنم. حتما وقتی امیر کیان بزرگ بشه ونوشته هاتو بخونه واقعا به داشتن چنین پدری افتخار میکنه. امروز اومدم روز خبرنگار رو بهت تبریک بگن .
فکر میکنی میشه ؟ آخه بی انصاف همین روزا باید میگفتی. میدونی که چه قدر دوست داریم . میدونی با ناراحتیت ناراحتمیشیم . با خوشحالیت خوشحال .
به هر حال همه ی ما الان حس عجیبی از این نوشته داریم. اگه تو ول کنی . این همه آدمو نادیده گرفتی. بام به هر حال روزت مبار . شاید حرفام از سر خودخواهی باشه
ارسال شده توسط نیوشا | August 8, 2007 11:33 AM
ارسال شده در August 8, 2007 11:33
سلام. وقتی اومدم این پست رو خوندم .واقعا نمیدونستم باید چیکار کنم. خشکم زده بود . چشمام پر از اشک شده بود . اومدم برات بنویسم دیدم دستام می لرزه . نمیتونم. یه خبر بد دیگه اونم تو روز تولدم. اگه 2 دفعه ی دیگه این جوری بنویسی من که حتما سکته می کنم. حتما وقتی امیر کیان بزرگ بشه ونوشته هاتو بخونه واقعا به داشتن چنین پدری افتخار میکنه. امروز اومدم روز خبرنگار رو بهت تبریک بگن .
فکر میکنی میشه ؟ آخه بی انصاف همین روزا باید میگفتی. میدونی که چه قدر دوست داریم . میدونی با ناراحتیت ناراحتمیشیم . با خوشحالیت خوشحال .
به هر حال همه ی ما الان حس عجیبی از این نوشته داریم. اگه تو ول کنی . این همه آدمو نادیده گرفتی. به هر حال روزت مبارک . شاید حرفام از سر خودخواهی باشه
ارسال شده توسط nyusha | August 8, 2007 11:35 AM
ارسال شده در August 8, 2007 11:35
سلام...
خسته نباشید...عالی بود...روزتو مبارک آقای خبرنگار...
ارسال شده توسط ستاره | August 8, 2007 11:42 AM
ارسال شده در August 8, 2007 11:42
سلام
خسته نباشي آقاي خبرنگار مهربون.
روز خبرنگار رو بهت تبريك مي گم و براي خودت و خونواده ات موفقيت و سلامتي و شادكامي و طول عمر با عزت آرزو مي كنم:)
ارسال شده توسط مامي | August 8, 2007 12:07 PM
ارسال شده در August 8, 2007 12:07
سلام روزتون مبارک برای روز خبرنگار اپ کردم بهم سر بزن.
ارسال شده توسط kimia | August 8, 2007 12:11 PM
ارسال شده در August 8, 2007 12:11
دوباره سلام!
نمي دونم با اين آپ آخرتون بازم بايد روز خبرنگار رو بهتون تبريك بگم؟!!
من كه وقتي اين آپ رو خوندم تا چند روز حال طبيعي نداشتم...حسابي داغ كرده بودم...شايد جوش آورده بودم...نه انگاري آب و رو غن قاطي كرده بودم...
ولي خوب...!!
ولي وظيفه ي خودم مي دونم اين روز رو به شما كه خبرنگاري با تك تك سلول هاي بدنتون آميخته شده , چه بخواهيد و چه نخواهيد,تبريك بگم!!
همين ديگه...
ارسال شده توسط سارا نصيريان | August 8, 2007 12:15 PM
ارسال شده در August 8, 2007 12:15
سلام
خوبی؟(میدونم زیاد خوب نیستی)
خب
گزارشت اخبار 12 شبکه 5 رو دیدم
عالی بود
با اینکه طرفدار شدید اطلاحات هستم و با وجود اینکه 90 درصد تیتر هایی که نشون دادی درباره اصلاح طلبان بود و گفتی از حالا کو تا انتخابات و ... ولی بازم خوب بود .
تمام می کنم این همه تناقض گویی های این حقیر .
ضدونقیض باش تا کامروا شوی !
فلن
بای
ارسال شده توسط ضدونقیض | August 8, 2007 12:27 PM
ارسال شده در August 8, 2007 12:27
سلام علیکم .
روزتوووووووووووووووووووووووون مبارک .
خوبید ایشالله ؟
خیلی از وبتون خوشم اومد .
خوشحال میشم بیای .
حق یارتون .
ارسال شده توسط حمید | August 8, 2007 1:32 PM
ارسال شده در August 8, 2007 13:32
سلام داداشی گل و ماه و مهربون خودم و قانع....
داداشی الهی من....اخه نمی زارین ه قوربون صدقتون برم داداشی قانع من...
وای نمی دونین وقتی صدای قشنگتون رو از تازه ها شنیدم یعنی شنیدیم یه جیغ محکم همراه با خواهرم کشیدیم.....اونم چه جیغی....جیغ بنفش....
وای داداشی اخه من نمی دونم چی بگم اخه چی بگم ..چرا این همه ماهین و گل و ما و گل و ماه و گل..
اخه از بین گزارشاتون که نمی شه یکی رو انتخاب کرد....
همش عالی هستش همشون بدون تخفیف و تبعیض....
داداشی الهی همیشه اینجوری باحال و با معرفت باشین ...
وای من واقعا به عنوان یه بچه به امیر کیان حسودیم می شه...
داداشی ما ه من خیلی دوستتون دارم خیلی حتی نمی تونین فکرشو بکنین که چقدر....بی نهایت دوستتون دارم ....ایکاش واقعا داداشم بودین یا دایی یا عمو....ولی همینجوریشم من دوستون دارم .....
دوستتون دارم دوستتون دارم..
موفق باشین
بازم روز خبرنگار رو بهتون تبریک می گم ایشالله همیشه صدای قشنگتون و گزارشای عالیتون رو ببینیم و بشنویم ...
ولی خداییش صداتون عالیه از پشت تلفن که یه چیز دیگست...
یا علی
ارسال شده توسط راشین | August 8, 2007 1:34 PM
ارسال شده در August 8, 2007 13:34
salam
Rooze Khabarnegar Mobarak.
Ye chize Dige Ba inke Bazi Gozareshat Herse Adamo
dar miyare Ama Naro.
ارسال شده توسط mersa | August 8, 2007 1:39 PM
ارسال شده در August 8, 2007 13:39
سلام
تبريك تبريك تبريك
روز خبرنگار مبارك آقا كامران امروز هم كه آپ نكرديد
از اول صبح مي خواستم بيام سراغتون ولي از شانس بد من همش ارور مي داد صداتون رو تو تازها شنيدم خيلي خوشحال شدم يه غمي تو صداتون بود شارژ نبوديد اميدوارم كه اشتباه كرده باشم به من سر نمي زنيد؟؟؟؟
ارسال شده توسط zahra | August 8, 2007 1:41 PM
ارسال شده در August 8, 2007 13:41
salam aghaye najaf zade... roozeton mobarak bashe HAMI! ;) bahdesham man khehli shomaro doos midarama! movafagh bashid hamishe... khodafeziIiIiIiIi...
ارسال شده توسط shamim | August 8, 2007 1:58 PM
ارسال شده در August 8, 2007 13:58
SALLAM
KHAILY KHOSHHALAM KE OMADAM AMA BA NARAHATI BAR GASHTAM
1.ROOZETOON MOBARAK
2.PEDARETOON KHILY KHOOOB BOOOODE
3.ESHALA YE ROOZ MIRESE KE HAMISHE PISH FARZANDE DELBANDETOON BASHID
4.BARATOOOON 2A MIKONAM
5.ABJI KOOOCHIKE (SETAREH)
6.BAZ HAM ROOZETOON MOBARAK
7.MOVAFAGH BASHIN
...............BY.....................
ارسال شده توسط setareh_aif2004 | August 8, 2007 1:58 PM
ارسال شده در August 8, 2007 13:58
سلام داداش کامران خودم.ما چند روزه درگیر این پستت هستم.به فاطی که اس ام اس زدم خوند جواب داد که نشسته کلی گریه کرده... دلت میاد داداش...
راستی روزت مبارک.نمی دونم چه جوری بگم ولی در تقویم 17 روی شما زوم کرده.
ممنون که بهم سر زدی.دوز اعتماد به نفسم رفت بالا
ارسال شده توسط آبجی سمیه | August 8, 2007 2:00 PM
ارسال شده در August 8, 2007 14:00
salam khoooooooobid midoonam in rabti nadare vali roozetoon mobarak omidvaram hamishe tooye karetoon movafagh bashid doostetoon daram yeeeeeeeee alame
ارسال شده توسط pardis azadi | August 8, 2007 2:19 PM
ارسال شده در August 8, 2007 14:19
سلام
نمی دانم چه بگویم برای دلتنگی هایت.
بدان فقط تو دلتنگ نیستی
من،تو،ما،همه،هرکی یه جوری
همه آدمها دلتنگی دارند هرکس به
دلتنگ کسی چیزی گاهی دلتنگی ها
بزرگ می شود آن وقتی است که آدمها انقدر
بزرگ شده اند که به دلتنگی های
قبلاهایشان می خندند چون شنیدم در دعایی
روز قیامت انسانها حتی اگردر آتش
هم باشندفقط محتاج توجه خدا
هستند
گرچه سخت می گذردولی آن دنیا به
دلتنگی های این دنیا می خندیم دعا کنیم
آنجا دلتنگ نشویم
خداحافظ
ارسال شده توسط هدیه | August 8, 2007 2:26 PM
ارسال شده در August 8, 2007 14:26
سلام آقا کامران
خوبی
میخواستم روز خبرنگار را پیشاپیش خدمتتون تبریک عرض کنم.
اولین خبرنگاری هستی که خیلی به دل من و همه مردم نشستی
وقت کردی یه سری به مشهد -بنای تاریخی خواجه ربیع بزن . تا حالا تو تلویزیون این بنای تاریخی رو نشون ندادن .بیای همه خوشحال میشن.
منتظرم
روزت مبارک
ارسال شده توسط امیر قاضوی | August 8, 2007 3:10 PM
ارسال شده در August 8, 2007 15:10
سلام داداش!
خوشحال شدم که از درآمد و اوضاع و احوال خبرنگارها آه و ناله راه نینداختی. از آدم های نق نقو اصلا خوشم نمی یاد!
ارسال شده توسط سهراب | August 8, 2007 3:28 PM
ارسال شده در August 8, 2007 15:28
سلام . راستش نمی خوام در باره پست آخرتون بگم که خیۀی زیبالست . میخوام که شما بین مردم خیلی عزیزی . هر وقت توی 8:30 میخوان گزارشی رو از تون پخش کنن میگم آخ جون الان یه دل سیر گریه میکنم . هیچ وقت گزارشهاتون از یادم نمیره گزارشی که برای خبرنگار هایی که گرفتید که مظلومانه شهید شدند . و چه درست همون اول حدس زدید که آخرشم هیچ کس نمیفهمه چی شد که اینجوری شد !!!!!!!!!!گرچه همه مردم هم حدس زدن . میخوامبگم دستتون درد نکنه بابت گزارشی که از سعید گرفتین که باباش آجر پز بود و خواهرش که به قول خودتون با گیم بازی نمیکرد اون شب شام به سختی از گلوم پایین میرفت ...به جای خیلی ها که راحت شماشون رو خوردند .............مردم یه دنیا دوستون دارن ...خیلی حرف داشتم که یه شما بزنم اما همش یادم رفت .........خدا یار و یاورتان باد راستی خیلی دوست دارم که یه گزارش با متن زیبایی که خودتون می نویسید از جمکران داشته باشید (که البته اگه در 8:30 پخش شه زیبا تر هم میشه ) یا عــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی
اگر صلاح دیدید کامنت من رو بذارید . به وبلاگم هم سری بزنید و کامنتی بذارید که بدونم نظرم رو خوندید .
ارسال شده توسط بهار | August 8, 2007 3:28 PM
ارسال شده در August 8, 2007 15:28
salam kheyli khoshhalam ke mitoonam in rooz ro behetoon tabrik begam man khodam khabar negaram vali kasi nist ke be man in rooz ro tabrik bege pas lotfan nashokr nabashin .
ارسال شده توسط roshanak | August 8, 2007 4:00 PM
ارسال شده در August 8, 2007 16:00
سلام اقاي نجف زاده . شما هم خيلي قشنگ مي نويسيد هم دغدغه هاتون متفاوت و قشنگه.
روز خبرنگار مباركتون باشه.
ارسال شده توسط مينا | August 8, 2007 4:13 PM
ارسال شده در August 8, 2007 16:13
شما اگه کمی واسه کیان وقت بذارین
فکر میکنم اونم درکتون کنه شاید مثل باباش قانع باشه ! ( پیرو حرف امروزتون در برنامه تازه ها )
داشتم اینجارو میخوندم به طور اتفاقی از صفحه های دیگه ای که واسم باز بود این بود که مربوط به باباها و بچه ها میشد:
http://omg.yahoo.com/daddy-duty/photos/91;_ylt=AuJluEcv0InvytXoZ1myQYh7pxx.#id=4
ببینین همه باباهای معروف واحیانا" پر مشغله( احیانا" گفتم چون تو پر مشغله بودن این باباهای توی لینک شک دارم ! ) واسه بچه هاشون وقت میذارن !
راستی روزتون مبارک !
ارسال شده توسط BloCked | August 8, 2007 4:16 PM
ارسال شده در August 8, 2007 16:16
سلام
**********داداشی گل روزت مبارک *************
امروز به دلم افتاده بود با برنامه تازه ها ارتباط تلفنی داری
همین که نامداری گفت کامران نجف زاده یه جیغ زدم و پریدم هوا تازه با موبایل ضبطش کردم.
خدا تو ر ا حافظ
ارسال شده توسط ~**~سونیا~**~ | August 8, 2007 5:06 PM
ارسال شده در August 8, 2007 17:06
اومدم ياد آوري كنم كه امروز روز توست و شما عضوي از يك خانواده بزرگ به اسم رسانه اي..
مطمئنم كيان كوچولو بزرگتر كه بشه اينو درك خواهد كرد ....
مهرت پايدار
سارا
ارسال شده توسط سارا مهدوي | August 8, 2007 5:19 PM
ارسال شده در August 8, 2007 17:19
روزتون مبارک
ارسال شده توسط سمانه | August 8, 2007 5:24 PM
ارسال شده در August 8, 2007 17:24
خسروا گوی فلک در خم چوگان تو باد.
ساحت کون و مکان عرصه میدان تو باد
زلف خاتون ظفر شیفته پرچم توست
دیده فتح ابد عاشق جولان تو باد.
روز خبرنگار مبارکت باشه!!!
ارسال شده توسط غریبه نیست | August 8, 2007 5:42 PM
ارسال شده در August 8, 2007 17:42
عمو کامران گل خوبم روزت مبارک.امیدوارم همیشه مثل حالا موفق باشی
ارسال شده توسط آتنا | August 8, 2007 5:48 PM
ارسال شده در August 8, 2007 17:48
سلام مرد خبرنگار روزت مبارک***
ارسال شده توسط مهدیا | August 8, 2007 5:51 PM
ارسال شده در August 8, 2007 17:51
سلام اقا کامران هیچگاه خسته نباشی و برعکس همه لحظه موفق باشی به نظر من برای کسانی زحمت بکش که قدرت را بدانن نیرویت را جایی خرج کن که ارزشش را داشته باشد خدا نگهدارت
ارسال شده توسط ایمان | August 8, 2007 6:08 PM
ارسال شده در August 8, 2007 18:08
سلام مجدد
دوباره اومدم که روز خبرنگار رو بهتون تبریک بگم و اینکه:
باید بچشد عذاب تنهایی را
مردی که ز عصر خود فراتر باشد...
یا علی.
ارسال شده توسط نگين | August 8, 2007 6:26 PM
ارسال شده در August 8, 2007 18:26
دگر از گونهءدیوانگی یک بوسه کافی نیست
به آغوشش کشیدم ای جماعت
تا دل و جان را به بحر نیل بسپارم
مگر زنده دلی از آب گیرد نالهءمن را
دگر از گونهءدیوانگی یک بوسه کافی نیست
==
صدایی نیست؟
گو مرگ آمده بر سفرهءاین قوم مهمانی
که دلها را به سودایی
به سنگی مبتلا کردند
چه کابوسی از این تاریک تر باید
که ترساند مرا شاید
زفردایی شب آلوده!
==
چه ویرانند این دلهای بی صاحب
که در عمق وجودم
تکه تکه&پاره پاره
میشوند آوار بر رویای زیبایم.
ارسال شده توسط محمود | August 8, 2007 6:55 PM
ارسال شده در August 8, 2007 18:55
سلام اقاي نجفزاده من تازه با سايت شما اشنا شدم و بايد بگم خيلي عاليه در ضمن روزتون هم مبارك
ارسال شده توسط marzieh | August 8, 2007 6:57 PM
ارسال شده در August 8, 2007 18:57
فكر كردن خيلي وقتا خوبه.
و رها شدن هم!
خسته نباشي آقاي خبرنگار!(و روزنامه نگار سابق!)
به نظرت روزنامه احساس بهتري نداره؟!
شاد باشي...
ارسال شده توسط گوله نمك | August 8, 2007 7:03 PM
ارسال شده در August 8, 2007 19:03
اون وقت اگه اون پدر شغلش رو رها کنه چطوری می خواد یه کاری بکنه که دیگه بچش مستاجر نباشه؟؟؟؟
روز خبر نگار رو هم بهتون تبریک می گم.همین!!!!
ارسال شده توسط ta | August 8, 2007 7:03 PM
ارسال شده در August 8, 2007 19:03
داداشم این شعر رو یه جایی خوندم.فقط یاد تو افتادم
کودکم،
چهر ات آسمان آبی من است
نازنین،
خنده ات صبح آفتابی من است
اخم می کنی و باغ سینه ام
خالی از گل و گیاه می شود
جان من ، که آسمان صاف بود
ابر می شود، سیاه می شود
باز شو،شکفته باش،
مثل روی آفتاب و روی ماه
کودک عزیز من،
بخند:قاه،قاه،قاه،قاه،قاه
ارسال شده توسط آبجی سمیه | August 8, 2007 7:07 PM
ارسال شده در August 8, 2007 19:07
سلام
خسته نباشيد .چرا اينقدرناراحت .چرا اينقدرغمگين .
راستش شما تنها كسي نيستيد كه اينطور زندگي مي كنيد .بسيارند پدراني كه مثل شما هستند .خاصيت پدرايراني اينه صبور و سخت كوش .ولي براي رسيدگي به پسرتون راه درستي رو انتخاب نكردين . درسته كه اون دوست داره باباشو ببينه واز بودن با پدرش لذت ببره . اما يك چيزي رو به خاطر داشته باشيد ادمهاي بزرگ فقط متعلق به خودشون نيستند .درسته بايد به پسرتون هم برسين اون هم در اين زندگي حق و حقوقي داره اما چارش رها كردن كار و تعلقات شغلي نيست كارتون رو سبكتر كنيد اما وظيفتون رو در قبال مردم از ياد نبريد . وقتي مردم به شما علاقه دارن خوب نيست جواب محبت اونها رو اين طوري بدين . يك چيزي رو مطمئن باشيد امير كيان در آينده به پدرش افتخار ميكنه چون پدرش روح بزرگي داره وانسانيه كه آدمهاي اطرافش براش مهمن . واقعا براتون آرزوي موفقيت ميكنم و از خدا ميخوام كه فرزند سالم و صالحي داشته باشيد تا قدرزحمات مادر و پدرش رو به درستي بدونه خدا نگهدار نگاهتون
ارسال شده توسط مرضيه | August 8, 2007 7:10 PM
ارسال شده در August 8, 2007 19:10
lala lala nakhab 2nya khasise va3 kam adami khoob minevi3 yeki labhash hamishe gharghe khandast yeki cheshmash to khabam khise khise
ارسال شده توسط nastaran | August 8, 2007 7:16 PM
ارسال شده در August 8, 2007 19:16
يا سلام
آقاي نجف زاده اين روز را به شما و تمام همكارانت تبريك مي گويم از صحبت هاي امروزتان در برنامه ي تازه ها واقعاً لذت بردم مخصوصاً در مورد سختي كارها!
يه نصيحت دوستانه : فقط براي رضايت او بنويس !
خسته نباشي
هوادار شما : سامان!
ارسال شده توسط سامان | August 8, 2007 7:21 PM
ارسال شده در August 8, 2007 19:21
سلام
باشه صبر میکنم تا تایید شم بعدا حرف میزنم .
صبر،صبر ،صبر...
ارسال شده توسط مائده | August 8, 2007 7:28 PM
ارسال شده در August 8, 2007 19:28
dobare salam
in hame adam dooset darano migan bemoon
ensaf nist dele hamashoono beshkooni , hast ? be khatere khodeto dele maha bemoon
ارسال شده توسط marmar | August 8, 2007 8:11 PM
ارسال شده در August 8, 2007 20:11
1.سلام
2. احوال پرسی
3.تبریک(روز خبرنگار)
4. نظر؟چی بگم شما فکر می کنین اقای بیژن نوباوه بچه نداشت ؟ خودتون می دونین که داشت...
اما اما کارشو ول نکرد ،قوی باشین یه روزی امیر کیان هم بزرگ می شه...
بالاخره هر کسی یه شغلی داره... شغل شمام اینه ...
5.خداحافظ
ارسال شده توسط رستملو | August 8, 2007 8:12 PM
ارسال شده در August 8, 2007 20:12
salam
roozetoon mobarak
inkaro ba bachatoon nakonin vagarna ye roozi ke mese man bozorg shod nemitoone ba babash dardo del kone!
nakonin
nakonin az ham door mishin
ارسال شده توسط محدثه | August 8, 2007 8:15 PM
ارسال شده در August 8, 2007 20:15
salam kamran jooooon roozet mobarak sohbatato too tazeha shenidam .too sedat ye ghami dari migam chon khabarnegare vagheyi faghat toyi
kheili dooset daram ghorbanat hamide
ارسال شده توسط hamide | August 8, 2007 9:11 PM
ارسال شده در August 8, 2007 21:11
زیبا بود و مانند تمام حقایق دیگر تلخ!
من هم اگه جای پسرتان بودم احتمالاً هم به چنین پدری افتخار می کردم و هم ته دلم حس نداشتن پدر در تمام لحظات زندگی، هر از گاهی غمگینم می کرد.
زندگی همین است. هنر تقسیم عشق!
اما فکر می کنم قناری های پدرتان با قلم شما کمی تفاوت دارد. نمی توانید به این راحتی پرش دهید.
شاید بهتر است قلم تان را به پسرتان هدیه دهید.
ارسال شده توسط ری را | August 8, 2007 10:15 PM
ارسال شده در August 8, 2007 22:15
تبریک میگم ....
همین...!
ارسال شده توسط مهشید | August 8, 2007 10:23 PM
ارسال شده در August 8, 2007 22:23
سلام
سلام
سلااااااااااااااااااااااااااااام
روز خبر نگار مبارک!!!
وای!
خیلی دیر رسیدم نه؟
فکر کنم آخرین نفری باشم که روز خبر نگار رو تبریک میگم.
وااااااااااااااااااااقعا ببخشید[خجالت]
دیشب خواستم بیام گفتم زوده بذارم واسه امروز امروزم از صبح تا حالا بیرون بودم ساعت 10 به زوووووووووور خودمو رسوندم خونه که ببینم گزارش داری یا نه که...
به هر حال شرمنده!
امیدوارم هر روز موفق تر از دیروز به کارت ادامه بدی فکر نکنم امیر کیانم با این مسئله مشکلی داشته باشه!
کاری باری چیزی نداری؟
پس فعلا...
ارسال شده توسط ماجده | August 8, 2007 10:30 PM
ارسال شده در August 8, 2007 22:30
سلام
من به طور خیلی اتفاقی با این سایت مواجه شدم
امشب دلم خیلی گرفته بود ولی به طور عجیبی از طریق وبلاگ یک نفر دیگه با اینجا آشنا شدم
این مسئله باعث شد ناراحتیمو فراموش کنم حتی برای چند لحظه
و مطالب وبسایتتون رو بخونم
ممنون که کمکم کردید
اگر حوصله کردید و وقت داشتید خیلی خوشحال میشم که به وبلاگ منم سر بزنید
یا حق
ارسال شده توسط لیلا | August 8, 2007 10:43 PM
ارسال شده در August 8, 2007 22:43
سلام
روزت مبارک بهترین خبرنگار ایران
ارسال شده توسط مریم | August 8, 2007 10:44 PM
ارسال شده در August 8, 2007 22:44
aghaye najafzade aziz rooze khabarnegar bar shoma mobarak,nemidonin emroozke didam barname tazeha dare ba shoma sohbat mikone cheghadr khoshhal shodam!
omidvaram salian sal movafagh bashid va pesar kocholoye khoshgeletonam mesl shoma movafagh bashe!!!!!!!!
ارسال شده توسط sanaz | August 8, 2007 10:54 PM
ارسال شده در August 8, 2007 22:54
دوباره سلام
یادم رفت بگم که:
روز خبرنگار مبارک!!!!!!!!!!!!
امیدوارم همیشه شاد و شاد و شاد و شارژ باشید
;-)
و همچنان امیدوارم همیشه خودتون و خانوادون موفق باشید!
ارسال شده توسط لیلا | August 8, 2007 10:56 PM
ارسال شده در August 8, 2007 22:56
سلام
با یه سبد شقایق وحشی از اوج افق نگاهم و از بی کران اقیانوس قلبم روزتون رو تبریک میگم امیدوارم همیشه موفق باشید
فرزاد حسنی رفت بدون خداحافظی تنها چیزی که ازش یادگار مونده یه دنیا خاطره و حرفای قشنگه دلخوشیمون به شماست اگه بخوای بری .... می دونم که فقط نوشتی یادگاری هایی رو که رو دیوار دلمون حک میکنی پاک نمیشه ولی تو پرنیان رویا خونه میکنه میدونم که حقیقت نداره
هنوزم میشه اشک پروانه ها رو تو آغوش گل دید هنوزم میشه ناز نگاه مهتاب رو از سبد ترانه های آسمون چید هنوزم میشه غزل سنجاقکها رو تو رقص باد شنید هنوزم میشه عاشق شد هنوزم میشه عاشق شد
روزتون مبارک
ارسال شده توسط مهتا | August 8, 2007 11:06 PM
ارسال شده در August 8, 2007 23:06
سلام افای نجف زاده. روز خبرنگار را به شما خبرنگار خوب کشورمان تبریک می گویم. امیدوارم همیشه موفق باشید.
ارسال شده توسط ملودی | August 9, 2007 12:11 AM
ارسال شده در August 9, 2007 00:11
منتظر نباش که شبی بشنوی که از این دلبستگی های ساده دل بریدم
توقعی از تو نیست ! اگر این دریا را بخاطر کیانت دوست نداری در همان دامنه دور از دریا بمان
هر جور راحتی!
مرد باران زده فانوسی! همین سوسوی تو از ان سوی ÷رده دوری برای روشن کردن دریا کافی است
ما که اینجا کاری نمیکنم فقط گاهگاه گمان دوست داشتنت را حک میکنیم
این کار هم که نور نمی خواهد !
میدانم که به حرفهایم میخندی
ارسال شده توسط faezeh | August 9, 2007 12:14 AM
ارسال شده در August 9, 2007 00:14
سلام
روزخبرنگار مبااااااااااااارک
ارسال شده توسط مریم شاهرودی | August 9, 2007 12:35 AM
ارسال شده در August 9, 2007 00:35
mesle hamishe ghashang va motefavet
ارسال شده توسط hich kas | August 9, 2007 12:36 AM
ارسال شده در August 9, 2007 00:36
salam rooozeton mobarak
bavar kon hanooz ham bakhodam dargiram sare on post
emrooz sedato to tazeha shenidam malome shoma ham khili beham rikhti bavar kon khili nazare mano daran vali hich vaght tark nakon in honaro benazaram khabanegari honare na herfe
rasti manzooretono az payameton to webam nagereftam dadashi kocholoro bebosid yahagh
ارسال شده توسط ghonabit | August 9, 2007 12:39 AM
ارسال شده در August 9, 2007 00:39
سلام این آخر ناز کردنه
موفق باشی
گزارشات معرکه ان
ارسال شده توسط فریبا | August 9, 2007 12:58 AM
ارسال شده در August 9, 2007 00:58
سلام آقای خبرنگار
سلام آقای پدر
سلام مهربان
.
صدسال به این سالها... ***روزت مبارک***
.
گاهی برای یادبود لحظه ای کوچک ...یک روز کامل جشن می گیرم...گاهی. صدبار در یک روز می میرم... حتی. یک شاخه از محبوبه های شب...یک غنچه مریم هم برای مردنم کافیست...
.
.
نرو
.
همیشه همانی ام که بوده ام...
ارسال شده توسط پارمیس | August 9, 2007 2:02 AM
ارسال شده در August 9, 2007 02:02
سلام اقای نجف زاده
من رو شاید به خاطر نیارید ولی فکر می کنم پارسال بود که خبر بابا شدنتون رو نوشتید من اولین کسی بودم که به شما تبریک گفتم البته توی وب سایت.....
والان با خوندن این جمله که شاید رها کنم خیلی ناراحت شدم امیدوارم این حرف رو تنها از روی احساسات قلبی زده باشید و جدی نگیرید
در پناه خدا سالم و سلامت باشید
ارسال شده توسط لیلا | August 9, 2007 2:46 AM
ارسال شده در August 9, 2007 02:46
salam
umadam az hessam begam
emshab kheyli khoshhalam
nemidoonam roo asemoonam ya ru zamin vali midunam in shadi javdaneast
az inke inja beyne inhame adamak shomaro peyda kardam khoshhalam
vaghean shoma ghabele tahsini
nemikham ziyade gooyi konam chon midoonam enghad be shoma ezhare mohabat shode ke man toosh gomam
harf zadanetoon kalametoo va tasalotetoon bi nazire
age be webloge man sar bezanid khosh hal misham bazam miyam yani hatman miyam
arezooye ma sarbolandie shomast
ta dobare bedrood
ارسال شده توسط ebruirooni | August 9, 2007 3:09 AM
ارسال شده در August 9, 2007 03:09
حدیث قدسی :
بندگان من شش چیز از شما است و شش چیز از من :
1توبه از شما آمرزش از من
2طاعت از شما بهشت از من
3شکر از شما روزی از من
4رضا از شما قضا از من
5صبر از شما بلا از من
6دعا از شما اجابت از من. کتاب نصایح صفحه 246 حدیث شماره 22
امداد الهي در مسير پارسايي
اي فرزند آدم !
- اگر ديدگانت ، براي نگاه به آنچه بر تو حرام كرده ام ، با تو ستيز كرد { و خواست به نگاه حرامت وا دارد }، من با دو پوشش { پلك هاي چشم } تو را ياري كرده ام ، پس ، چشم فرو بند !
- واگر زبانت براي واداري ات به گفتن آنچه بر تو حرام كرده ام ، با تو ستيز كرد ، من با دو پوشش { لبها } تو را مدد كرده ام ، پس ، دهان فرو بند و سخن مگو !
حضرت باقر (ع) : امام باقر (ع) فرمود : که پدرم حضرت سجاد (ع) به فرزندان خود می فرمود : بپرهیزید از دروغ گفتن چه در امر کوچک چه در امر بزرگ خواه جدی و خواه به شوخی زیرا کسی که دروغ کوچک می گوید بر گفتن دروغ بزرگ جرات پیدا می کند مگر نمی دانید که حضرت رسول (ص) می فرمود : پیوسته بنده راست می گوید تا خدا او را راستگو می نویسد و بنده ای پیوسته دروغ می گوید تا خدا او را کذاب ( دروغگو ) می نویسد. ارشاد القلوب جلد 2
گواهان آدميان
اي فرزند آدم !
- فرشتگانم { كه ماموران منند }، شب و روز در پي تو اند و مراقب اعمال تو ، تا آنچه را مي گويي و انجام مي دهي ، چه كم و چه زياد ،بنويسند .
- و آسمان_نيز _ آنچه از تو ببيند ، شهادت مي دهد .
- و زمين _ هم _ به آنچه بر آن انجام مي دهي گواهي مي دهد .
- و خورشيد و ماه و ستارگان _ نيز _ به گفتار و كردارت گواهند .
- و من _ خود _ از انديشه هاي پنهاني قلبت آگاهم .
- پس خودت _ نيز _ از خويشتن غافل مباش ،
- زيرا مرگ { در پيش است } و گرفتاري فراوان در انتظار تو است { و به توشه بسيار نيازمندي }.
- و هنگامه كوچ تو نزديك است .
- و آنچه را از پيش فرستادي ، چه نيك و چه بد ، بي كم وكاست آماده است .
- و فردا محصول اعمال خود را در مي يابي .
ارسال شده توسط هدیه | August 9, 2007 9:22 AM
ارسال شده در August 9, 2007 09:22
سلام
دلمو شکستینا.....
به همه سر می زنین الا من !!
ارسال شده توسط راشین | August 9, 2007 10:06 AM
ارسال شده در August 9, 2007 10:06
خواستم بگویم برای کسانی که دوستشان داریم همه کار باید کرد. رها کردن این دلبستگی هم شاید یکی از همان ها باشد.
ارسال شده توسط سپنتا | August 9, 2007 11:03 AM
ارسال شده در August 9, 2007 11:03
به نام او
بچه ها دل رحم تر از این حرفا هستن.
روز خبرنگار مبارک
ارسال شده توسط مروارید | August 9, 2007 11:34 AM
ارسال شده در August 9, 2007 11:34
هو
نجف زاده عزیز سلام
روز خبرنگار مبارک
بهم سر بزنی خوشحال میشم
زیاده عرضی نیست
ارسال شده توسط AMIR | August 9, 2007 11:48 AM
ارسال شده در August 9, 2007 11:48
سلااااااااااااااااام
خوفی؟
همش تقصیر شماست.
به من چه؟
کمال همنشین در من اثر کرد!!!
ببین واسه چی وب درست کرده بودم چی شد!
رفتم خبرای دسته اول از هنرمندا و ... رو بذارم تو وب ولی الان اگه بری تو وبم هر چی بخوای توش پیدا میشه الا یه خبر!
فکر کنم باید عنوان وبم رو تغییر بدم بذارم "یادداشت های کم و بیش روزانه ی ماجده"
قاطی کردم!!!
میشه بیای تو وبم ...
اگه نوشته هام افتضاحه لطفا یه خبر بده دوباره برش گردونم به همون وب قبلی!
میشه؟؟؟
لطفا!
خواهشا!
خـــــــــــب!
منتظرما
فعلا...
ارسال شده توسط ماجده | August 9, 2007 12:58 PM
ارسال شده در August 9, 2007 12:58
چرادل من وهمه کسانی که خبرهای تورا دوست دارندشکوندی ؟؟؟؟؟؟دلت اومد ؟؟؟؟؟ یک وقت همچین کاری نکنی ها درسته که بابات قناری هاش را آزاد کرد امابهتربود که قناری هاش رابه توهدیه می داد.
ارسال شده توسط زهرا | August 9, 2007 1:11 PM
ارسال شده در August 9, 2007 13:11
???????
اميدوارم تا پايان كمي مرا دريابي.....
چه آرام و بيصدا شدهاي، روزي نيست كه مهربانيهايت را نشنوم....
اما اينبار با اين تپيدن قلبت، كمي دلنگران شدم.
مدتي نبودم، پي ديدن جنگل و كوه...
حالا كه برگشتم، گويا "كيان" قصهي تو دارد با همهي ما شوخي ميكند...
چه بيانصاف اين دنيا كه هر چه ميدوي تازه ميفهمد كه ما چه خوب دوندهاي هستيم...
تازه براي اين دويدنها خود جاده هم طولانيتر ميشود.
انگار اين جاده آنقدر به دويدنهاي ما عادت دارد كه دوست ندارد ما بنشينيم و...
كاش كيان از همان اول همسن خودش نبود...
روزي است كه برايت خيلي مهم هست و نيست
بعضيها تبريك ميگويند و بعضي ديگر جرعه جرعه ميبينند كه نوشتهي تو چه حزني دارد.
من نيامدم تا تبريك بگويم به تو
آمدهام به روز خبرنگار تبريك بگويم كه تو اينواژه را با خود داري...
پس روز بودن تو را به روز خبرنگار تبريك ميگويم.
راستي اگر تو نباشي با اين دلمشغولي، چه كسي آخر هفتهها وقتي خبر رو به پايان است از دلتنگي آمدنش بگويد؟؟؟
من كه دلم ميگيرد اگر روزي نشونم كه تو برايم از جمعه نگويي.....
راستي اگر دلت هوس كرده تا با دل مشغوليهاي بيشتري گريه كني اين را هم بخوان، شايد كمي آن روزِ من برايت تداعي شود:
ارسال شده توسط كيوان كيهانيپور | August 9, 2007 2:12 PM
ارسال شده در August 9, 2007 14:12
اقای نجف زاده برای بار چندم روز خبرنگار مبارک .در ثانی جناب اقای ضرغامی طی مصاحبه ای که با باشگاه خبرنگاران داشتند گفتند که اخبار بیست شبکه خبر رقیب اخبار بیست وسی است امیدوارم با تدابیری که در نظر می گیرید همچنان بی رقیب بمانید.
ارسال شده توسط شیوا | August 9, 2007 3:11 PM
ارسال شده در August 9, 2007 15:11
سلام
خدا سایه ی کسایی رو که برای مردم کار می کنند همیشه رو سر بچه هاشون نگه داره.
روزتون مبارک.
ارسال شده توسط فرشته | August 9, 2007 3:55 PM
ارسال شده در August 9, 2007 15:55
نوشته هاتون منو تحت تاثیر قرار داد.
ارسال شده توسط شبنم ح | August 9, 2007 3:55 PM
ارسال شده در August 9, 2007 15:55
قطار می رود...
تو می روی...
تمام ایستگاه می رود...
و من چقدر ساده ام
که سالهای سال
در انتظار تو...
کنار این قطار رفته ایستاده ام
و همچنان به نرده های ایستگاه رفته
تکیه داده ام...
ارسال شده توسط آبجی سمیه | August 9, 2007 4:08 PM
ارسال شده در August 9, 2007 16:08
سلام
فقط وقتی تو گزارشی می خونی به اخبار گوش میدم
ارسال شده توسط ملک محمد | August 9, 2007 4:41 PM
ارسال شده در August 9, 2007 16:41
salam! khaste nabashin ! kamran joon man taze weblogetoonooo az ye majale ke az shoma neveshte bood bardashtam !!! choon kheyli azat khosham miyat sari omaaadam ! nagoo ke halamoo gerefti !baba koja mikhay beriyoo raha koooni !man be omide gozareshaye to akhbar niga mikoonam !kheyliya mese man hastan ! hame kasayi ke inja vasat nazar dadan , hame kesayi ke ozve inja hastan !
ارسال شده توسط JONIYOR | August 9, 2007 6:14 PM
ارسال شده در August 9, 2007 18:14
سلام!!چرا اين كدكه گفتيد نمياد؟؟
همون كه اگر بذاريم رو وبلاگمون اخرين مطالبتون مياد .من گذاشتم ولي نيومد!!
ارسال شده توسط ناشناس | August 9, 2007 6:38 PM
ارسال شده در August 9, 2007 18:38
مشكل حل شد ...من تو ارشيو كپي مي كردم!!
ارسال شده توسط ناشناس | August 9, 2007 6:44 PM
ارسال شده در August 9, 2007 18:44
آقاي نجف زاده عزيز
نوشته شما عالي بود ومنو به فكر فروبرد
اميدوارم هميشه موفق باشين
وغمي به دلتون نباشه
ارسال شده توسط ميترا | August 9, 2007 8:03 PM
ارسال شده در August 9, 2007 20:03
سلام آقای نجف زاده - روزتان مبارک - امیدوارم همیشه در عرصه اطلاع رسانی موفق و پیروز باشید
ارسال شده توسط فرزانه | August 9, 2007 8:26 PM
ارسال شده در August 9, 2007 20:26
سلام
روز خبرنگار مباااااااااارررررررررککک
منتظر حضور سبزتان هستم
ارسال شده توسط جمشید | August 9, 2007 8:31 PM
ارسال شده در August 9, 2007 20:31
سلام...
خوش و خرم و خوش خبر باشي....هميشه...
ارسال شده توسط فرهاد | August 9, 2007 9:00 PM
ارسال شده در August 9, 2007 21:00
سلام
روز خبرنگار مبارک
راستی دیروز من رادیو پیام رو تو ماشین گوش میدادم که
شنیدم دارن با شما مصاحبه میکنن
واقعا دردناک ترین خاطره ی خبر نگار ها همونی بود که شما گفتین !
راستی من چند بار به شما نظر دادم ولی اصلا تو وبلاگم نیومدید!
آخه شما که گفتید من وبلاگ دارم و با افراد زیر 30 سال راحت ترم
ولی اصلا سر نزدین
بگذریم
من الان آپ تولد وبلاگم رو گذاشتم و خوشحال میشم که سر بزنین
تا بعد یاحق !
ارسال شده توسط farzaneh | August 9, 2007 9:06 PM
ارسال شده در August 9, 2007 21:06
صدا تو گذاشتم آهنگ پیامکم
به نام آرام دلها!!!!!!!!!!!!!!!
ارسال شده توسط آبجی سمیه | August 9, 2007 9:09 PM
ارسال شده در August 9, 2007 21:09
آقای کامران نجف زاده ی عزیز گرچه شما جوونید و نمی شه گفت که خودتون رو پدر افرادی بدونید که به کار و سبک کاری شما علاقه مندند ولی با اجازه ی شما من می خوام این جسارت رو بکنم فکر کنید ما هم فرزند شما پس ازتون خواهش می کنم هیچ وقت دلبستگی های شغلی تان را بخاطر ما فراموش و رها نکنید .
گرچه امروز هجدهم ماه است ولی به هر حال روز خبرنگار رو به شما_ جناب تبریک_ عرض میکنم وامیدوار هستم که در تمامی مراحل زندگی پر فراز و نشیب ما در ایران که هروز ما ملت را دستخوش یک مسئله ی تازه میکنند در کنار فرزند عزیزتان موفق باشید...
ارسال شده توسط سارا | August 9, 2007 9:26 PM
ارسال شده در August 9, 2007 21:26
آقاي نجفزاده سلام.خوشحالم كه از سايتتون ديدن كردم. جالب بود.
راستي با يك روز تاخير روز خبرنگار مبارك.
موفق باشيد.
ارسال شده توسط سوگند | August 9, 2007 9:32 PM
ارسال شده در August 9, 2007 21:32
سلام بر آقای نجف زاده
زیبا بود
حداقل یکبار افتخار بدید و به ما فقیر بیچاره ها سر بزنید...
و.بلاگم با چند شعر به روز است
و منتظر شما
ارسال شده توسط پریسا | August 9, 2007 9:47 PM
ارسال شده در August 9, 2007 21:47
Ba Salam
Jenabe Aghaye Najafzadeh Az Jenabeali Baraye Napooshidan Cot Dar Heine Ejraye Khabar Kamal Tashakor Ra Daram.
Rasti Mikhastam Begam Karet Kheiiiiiiiiiili Doroste.
ارسال شده توسط mersa | August 9, 2007 9:49 PM
ارسال شده در August 9, 2007 21:49
ببخش،
اما فکر نمی کنم که دیر شده،پس
*****روزت مبارک*****
راستی
واقعا شاید رهاکنی؟؟
نه من مطئن هستم که نمی روی
مطمئن هستم که...
نه نمی دونم شاید هم رها کنی
پسرم ...!
قناری ها ....!
ارسال شده توسط بی گناه | August 9, 2007 10:06 PM
ارسال شده در August 9, 2007 22:06
اومدم بهت سر بزنم تا مثل هميشه از قلم توانات فاز مثبت بگيرم ولي وقتي اين پستت رو خوندم كلي تحت تاثير قرار گرفتم و دلم كلي گرفت.
يه كم كه با خودم به كلمات بغضآلودت نگاه فكر ميكنم ميبينم راست ميگي. بالاخره شما هم در كنار زندگي حرفهايت يه زندگي خصوصي هم داري. زندگي هم كه خرج داره.
گناه كه نكردي كامران نجفزاده شدي.
مردم هم عجب انتظاراتي دارن.
تو ايران ما اگه ميخواي سالم و راحت زندگي كني بايد خيلي آروم بخزي يه گوشه و زندگي خودتو بكني، عشق چيه؟ عاشقي كيلو چنده؟
تو كشوري كه مردمش ادعاي هنر و ادبشون گوش فلكو كر ميكنه، هنر مند و اديبشون بيپول و بيچارهاند.
خود من هم چون به اين نتيجه رسيدهبودم كه "بايد فكر نان بود كه خربزه آبه" هنرو گذاشتم كنار
فعلاً هم باي ولي سعي كن به من سر بزني
ارسال شده توسط كافه نادري | August 9, 2007 10:52 PM
ارسال شده در August 9, 2007 22:52
خیلی باحالی
خیلی خوشم اومد چند روزی حال نداشتم بنویسم برات ولی الان اشکم در اومد
دمت گرم دمت گرم
ارسال شده توسط آرمینه | August 10, 2007 2:18 AM
ارسال شده در August 10, 2007 02:18
سلام علیکم..
استادی داشتیم یادمان داده بود برای سنجش میزان درستی هر کاری، با عیار نزدیک شدنمان با خدا بسنجیم که آیا به خدا نزدیکترمان کرده یا نه..
می گفت اگر به خدا قریب تر شدید که شکر کنید و ادامه دهید. بلکه قوی تر و استوارتر. اما اگر دورتان کرده بود یا حتی راکدتان کرده بود، ولش کنید. هرقدر که دوستش داشته باشید..
خبرنگاری به خدا نزدیکترتان کرده یا نه؟!
اگر کرده که خب به پسرتان هم بیاموزید که برای خدا از خیلی چیزها باید گذشت. حتی از پدر و حتی از پسر و حتی از برادر..
درس پس دادیم استاد..
دیر شده اما خالی از لطف نیست اگر روزتان را مبارک باد بگویم..
راستی این روزها انگار مد شده که بعضی نان به نرخ روز خورهای قلم به دست، بر شما بتازند. جالب است. می خندیم.!
یازهرا(س)./
ارسال شده توسط mojahed | August 10, 2007 3:02 AM
ارسال شده در August 10, 2007 03:02
chie hala mikhay hame began naro torakhoda?motmaen bash age beri zood yadeshoon mire tora!age ham nari akharesh baz yadeshoon mire! ye moama:age gofti oon chie ke vaghti nadarimesh delemoon mikhad ama vaghti darim azash motanafer mishim? khoob fekr kon badan bet migam!!! .
ارسال شده توسط sahar | August 10, 2007 3:54 AM
ارسال شده در August 10, 2007 03:54
دوست عزیز حتما بچه ات می دونه که باباش برای اون کار می کنه تا با کسب روزی حلال با افتخار توی جامعه سرشو یالا بگیره بگه:بابای من قشنگترین بابای دنیاس حتی اگه من خیلی تنهام.بابای من بهترین بابای دنیاس چون میدونم.
دوست عزیز
ارسال شده توسط فطرس | August 10, 2007 8:28 AM
ارسال شده در August 10, 2007 08:28
سلام
شاید عادت شده که هر چند وقت یکبار به طریقی اشک ما رو در بیارید
شمارو به خدا نرید
یه کم هکمش کنید ولی رهاش نکنید
گناه داریم ما
من واستون ایمیل زده بودم و متنی رو که قرار بود توو وبم بذارم فرستادم.تا بی اجازه ننویسم.حتما یا نرسیده یا واستون مهم نبوده اجازه بدین
من امروز گذاشتمش.با تاخیری که چرا شو گفتم
تا جایی که خبر داشتم نوشتم.امید وارم از چیزیش ناراحت نشین.ولی خودم صدبار دچار خودسانسوریش کردم تا یه وقت ناراحت نشید!
ارسال شده توسط aashena | August 10, 2007 8:58 AM
ارسال شده در August 10, 2007 08:58
مگر مي شود...؟!
تو صادقانه مي گويي حرفت راو چه عجيب به دل مي نشيند...
لحن مخملي ات كه مرا ويرانه مي كند!
مگر مي شود همه تو را بخواهند و او نخواهد؟
تو در اوج محبوبيت باشي و او...
مگر مي شود او از تو بخواهد رها كني اين همه محبت را...
نه نمي شود! باور كن او هرگز از تو نخواهد خواست...
باور كن!!!
**************
سلام...
نمي دانم چگونه بگويم از اينكه حرفهايم را مي خواني چقدر به خود مي بالم.آخر همان آقاي خبرنگاري كه من آنقدر دنبالش مي گشتم حالا... حالا من مي نويسم و او مي خواند...!
به قول مريم: همين كه برق نگات آتش به نوشته هايم مي زند برايم كافي ست...!
حالا من هر چه بخواهم مي نويسم از تو!!!
راستي مرا ببخش ولي از قديم گفته اند ماهي را هر وقت از آب بگيري تازه است با يه كوچولو تاخير روز خبرنگار رو از ته ته ته...! قلبم بهتون تبريك مي گم.
*** روزت مبارك آقاي خبرنگار ***
مراقب خودتون و عزيزاتون باشيد...!
ارسال شده توسط عطيه | August 10, 2007 10:34 AM
ارسال شده در August 10, 2007 10:34
یا هو
سلام.شاید رها کنی چون نگرانی چند سال دیگر وقتی هر وقت پایت را به خانه می گذاری کیان تو که این قدر عاشقشی در اتاقش تنها در حال و هوای خودش هست . دنیایی دارد که برای تو غریب است. نگرانی که یک روزی برگردد و بگوید که اینهمه آدم ترا دوست دارند اما تو فراموش کردی که من باید ترا دوست بدارم.که باید من برای تو مهم باشم. از این می ترسی که یک روزی خدای ناکرده کیان یک چیزی بگوید که دلت بشکند. از این می ترسی که دنیای تو و دنیای او اصلن شبیه هم نیست هر چه می گردی یک نقطه اشتراک پیدا نمی کنی.تو نگرانی و این حق است. کیان تو دنیا توست. بدان ما همه زنده کش و مرده پرستیم .جز خانواده تو کسی برای تو نمی ماند.نه من و نه اینهمه آدمی که می گویند دوستت داریم و نه دوستان نزدیکت.نگرانی تو حق است. حتی اگر رها کنی..... و کیان در بر بگیری.....حواست باشد که خدای ناکرده زبان لال زبانم لال افسوس بخوری... هوای کیان را داشته باش....
ارسال شده توسط abjeton | August 10, 2007 1:07 PM
ارسال شده در August 10, 2007 13:07
سلام روز مسلمانی ما مبارک.می تونی یه سری بزنی داداشی
ارسال شده توسط آبجی سمیه | August 10, 2007 1:09 PM
ارسال شده در August 10, 2007 13:09
ببخشيد دوباره مزاحم مي شم .
فكر كنم نظراتم ديروز نيومدن . چون پنجره اي كه الان بعد از نظر قبليم باز شد مثل ديروزي نبود .
كار از محكم كاري عيب نمي كنه.
عرضم به حضور مباركتون كه : من خيلي وقت بود دنبال سايتي، نشوني ،وبلاگي چيزي ازتون ميگشتم
تا اينكه يكي از دوستان محبت كردن و منو با اينجا آشنا كردن .
نوشته هاتون خيلي قشنگه . از ديروز خيلي هاشو خوندم.
روز خبر نگارم هر چند دير اومدم ولي بهتون تبريك مي گم و اميد وارم هميشه تو كارتون موفق باشين و سنگ هاي جلو راهتون كمتر و كمتر بشن .
خواستم يه خبري بهتون بدم .
21 مرداد يعني يكشنبه شب بارش شهابي برساووشي است .
دوست داشتم شما از اين موضوع يك گزارش تهيه كنيد . البته نه خيلي با ديد يك پديده نجومي -علمي .چون مطمئنم خوب بلدين خيلي چيزارو بهم ربط بدين دوست داشتم اين گزارش بيشتر تو فاز عرفاني بره .
اگر بتونين از شهر يه كوچولو دور بشين راحت تره. من الكي اين خبرو نمي دمااا و قصدم اين نيست كه شما الاف ديدن يك شهاب بشين . اين بارش انقدر فراوونه كه تو هر ساعت 100 شهاب ديده ميشه . اگر حوصله كنيد و بعد از نيمه شب باشه حد اقل يكي شهاب در دقيقه ميبينيد . (خيلي زيباست .. نه؟)
يه چيز ديگه هم مي خوام بگم . هر چند مي دونم سرتون از اوني كه ماها فكر مي كنيم شلوغ تره
ولي دوست دارم يكي از آرزوهامو بر آورده كنيد .
اونم اينه كه :محبوب ترين خبر نگارم به وبلاگ من يه سر بزنه و نظر بده در مورد قلمم . برام خــــــيلي مهمه كه بدونم خبر نگار محبوبم نظرش در مورد نوشته هام چيه؟؟؟؟؟
مخصوصا هم اينكه اين آخرين پستم يه ربطيم به اون مطلبتون كه دلتون براي امواتتون تنگ شده بود هم داره ....
منتظرم نزاريد
هر چند منتظرم
يا حق
ارسال شده توسط عارفه (دختر كويري) | August 10, 2007 1:17 PM
ارسال شده در August 10, 2007 13:17
سلام.
اولین باره که به وبلاگتون میام.
نوشته های جالبی داشتین .بعضی هاشون سوزناک بعضی دیگه شاد .
اینبارم که از رفتن حرف زده بودین.
اما امیدوارم این کار رو نکنین چون دیگه هیچ انگیزه ای برای دیدن20:30ندارم.
ودر پایان روز خبرنگاررو به شما و جامعه خبرنگاران تبریک میگم.
فعلا خداحافظ.
ارسال شده توسط مجید | August 10, 2007 2:50 PM
ارسال شده در August 10, 2007 14:50
salam
khoobin...rozeton mobarak....
hameye babahaye donya hamin toran ....narm va latif,mehraban,sakht koosh,,
va age moratab miran mamoriat age sobh miran shab barmigardan age cfaghat tokhab bachashono mibosan faghat be eshghe bachehashone .va be khatere onast ke in sakhty haro tahamol mikonan...
insha'alah khoda pesaretoon ro baratoon negah dare va
ارسال شده توسط mina | August 10, 2007 5:23 PM
ارسال شده در August 10, 2007 17:23
به نام ارام دل ها
دارم همین جور گریه می کنم به خاطر این که شایذ تو راست بگی!به خاطر این که شایذ همه مردم فراموش کردن هر چیزی اخری داره.بیا قبول تقصیر خوده خودمونه!یاده
شعرهای فروغ افتادم که میگه خاموش باش و رستگاری پروردگار، قانون الهی را نظاره کن
گناه بیماری و مرگ صورتی دیگری از مادیات و اندیشه های دنیوی هستند...
خداخافظ همین حالا...!
ارسال شده توسط محمد امین چیت گران | August 10, 2007 5:47 PM
ارسال شده در August 10, 2007 17:47
سلام آقای نجف زاده عزیز.
با تبریک روز خبرنگار باید بگم
من یه مهمون نا خوانده هستم.
یه دانشجوی سال آخر علوم دریائی
در جزیره دور افتاده خارگ.
البته باید بگم همین جزیره دور افتاده شاهراه صادرات بیش از 90 % نفت خامه کشوره.
بگذریم.
اگه شما مایل هستین بنده حاضرم سوژه های خبریه این جزیره رو واسه شما بفرستم.
یه جور خبرنگار افتخاری.
البته افتخارش مال منه.
صد سال زنده باشی و سایت بالا سر
خانوادت باشه.
آمین.
ارسال شده توسط دانشجوی دریائی/جزیره خارگ | August 10, 2007 6:14 PM
ارسال شده در August 10, 2007 18:14
سلام وبلاگ من با عنوان اسمان چراغانیست به روز شد...
خوشحال می شم سر بزنی دلت می یاد نیای داداشی برای پیامبره ها..
یا علی
ارسال شده توسط راشین | August 10, 2007 6:58 PM
ارسال شده در August 10, 2007 18:58
سلام داداش خوب خودم!
عیدت مبارک
ارسال شده توسط سهراب | August 10, 2007 7:13 PM
ارسال شده در August 10, 2007 19:13
سلام
خوبی آقا کامران
روزت مبارک
متنی که نوشته بودی خیلی حالمو گرفت.
امیدوارم فقط متنی که نوشتی در حد یک یادداشت معمولی باشه و هیچ وقت واقعیت پیدا نکنه.
آخه شما تنها خبرنگاری هستی که من و همه مردم مشهد و ایران دوستت دارن.
اگه این کارو انجام بدی همه مردم ناراحت میشن و به جای اینکه اینکارو انجام بدی به قول یک ضرب المثل معروف یه کاری کن نه سیخ بسوزه نه کباب.
منتظر یادداشت بعدیتون هستم که امیدوارم مثل این یادداشت طوری نباشه که حال همه ملت رو بگیری.
دوست دارم وقتی نظرات مردم رو درباره این یادداشتت میخونی امیر کیان هم کنارت باشه و این نظرات رو بخونه.
دوباره روزت مبارک
(اندکی صبر سحر نزدیک است )
به امید دیدار
خدانگهدارت
ارسال شده توسط F_A_N_2_G_H | August 10, 2007 7:45 PM
ارسال شده در August 10, 2007 19:45
kamran joooon tabehal tooo ayne khodeto didi ke cheghadr chehreye masoomi dari kheili chehrat masoomo khastanie man axe toro too pishzamineye computeram va mobilam gozashtam bas ke chehrat masoomo khastanie vali ye nokteye dige kheili khoob o javoon moondi doostdarat asheghet hamide
ارسال شده توسط hamide | August 10, 2007 7:59 PM
ارسال شده در August 10, 2007 19:59
sسلام آقای نجف زاده حال شما خوب است
وب واقعا کامل و بی نقصی دارید
امیدوارم در تمامی مراحل زندگی م.فق باشید
راستی اگر یه سری به وب من بزنید خیلی خوشحال میشوم تا درودی دگر بدرود
روزبه
ارسال شده توسط روزبه | August 10, 2007 10:16 PM
ارسال شده در August 10, 2007 22:16
سلام.اومدم که برای اولین نفر به تو گفته باشم.
بالاخره وقت کردم و تونستم وبلاگم رو راه بندازم.
واقعا خوشحال میشم که برای افتتاحیه هر چند که وبلاگم هنوز ناقص ولی به من سر بزنی و فقط چند کلمه بنویسی.واقعا خوشحال میشم.
من از طرفدارهای خیلی خیلی قدیمی ات هستم و مدت زمان زیادی است که در وبلاگت نظر میدم.
مرا چشم انتظار نزار.منتظر حضور سبزت هستم.
تو بیا و این دلنوشته ی من رو با نظرت افتتاح کن....
روز عید منتظرت هستم*************
اینقدر حول کردم یادم رفت ادرس بدم
http://dashtemorvarid.blogfa.com
ارسال شده توسط ***maryam*** | August 10, 2007 10:49 PM
ارسال شده در August 10, 2007 22:49
امشب آرزوهاتو روی بال فرشته ها بذار تا رسیدنشون به آسمون دعا کن . صدای اجابت که به دلت رسید ما رو فراموش نکن...
عید مبعث مبارک[گل]
ارسال شده توسط مهشید نیکروش | August 11, 2007 12:15 AM
ارسال شده در August 11, 2007 00:15
سلام دوست عزیز!
اولین بار بود که وب نوشتت را دیدم؛ خیلی زیبا و ساده؛ مثل خودت و گزارش هایت.
یا علی
ارسال شده توسط سید جواد میرخلیلی | August 11, 2007 2:30 AM
ارسال شده در August 11, 2007 02:30
salam
mabase payambare mehro rahmat bar hamegan mobarakbad.
ارسال شده توسط سارا گلی | August 11, 2007 8:24 AM
ارسال شده در August 11, 2007 08:24
سلام گرم مرا که از ته دل واز پشت نگاه های من سرچشمه میگیرد امیدوارم پذیرا باشید.
جناب آقای کامران نجف زاده خبرنگار محترمصدا و سیما من یکی از هواداران بسیار علاقه مند به شما هستم.گزارشاتی که شما اجرا میکنید طرز گفتن شما بسیار دلنشین است. امیدوارم زودتر از صحنه بیرون نروی.
با تشکر حمید نجف اوغلی خیاوی
ارسال شده توسط حمید | August 11, 2007 8:54 AM
ارسال شده در August 11, 2007 08:54
امير كيان بايد خيلي خوشبخت باشه كه بابايي به خوبي شما داره!!
ارسال شده توسط آزاده | August 11, 2007 11:36 AM
ارسال شده در August 11, 2007 11:36
آقا کامران سلام
چند وقتی که ویلاگتون پیدا کردم وسعی می کنم زود به زود به وبلاگ قشنگتون سر بزنم و نوشته های قشنگترتون رو بخونم.
فکر کنم خودتون بدونید که بهترین ومحبوب ترین گزارشگر سرزمین ما هستید اما من بازهم میگم که شما بهترین هستید کارتون بیست بیست.دوستتون دارم واز خدا میخوام که همیشه تو کارتون بهترین باشید.
ارسال شده توسط زهرا منصف | August 11, 2007 1:25 PM
ارسال شده در August 11, 2007 13:25
سلام کامران نجف زاده
*************************
ارسال شده توسط مرد خاکستری | August 11, 2007 1:30 PM
ارسال شده در August 11, 2007 13:30
سلام: مبعث ختم رسل پیامبر اعظم (ص) فرخنده و میمون باد.
ارسال شده توسط جوان | August 11, 2007 1:56 PM
ارسال شده در August 11, 2007 13:56
شايد من هم رها كردم البته نه به سبك و سياق شما.
چقدر از آخرين باري كه اومدم اينجا متحول شده.
فكر مي كنم اون موقع ها هنوز امير كيان به دنيا نيومده بود.
مطمئنم چه رها كني چه باقي بموني امير كيان شما رو با هيچ چيزي تو دنيا عوض نمي كنه همونطور كه خودت هم پدرت رو با هيچ چيز ديگه اي عوض نمي كردي چه با قناري چه بي قناري...
ارسال شده توسط مينا | August 11, 2007 3:10 PM
ارسال شده در August 11, 2007 15:10
سلام
با اینکه دیر شده ولی تبریک مرا پذیرا باشید
حتما پسر کوچولوتون هم وقتی بزرگ شد به شما افتخار میکنه مثل همه مردم ایران
ارسال شده توسط بانوی جنگل | August 11, 2007 4:14 PM
ارسال شده در August 11, 2007 16:14
سلام
پدر كسي نيست كه به خاطر بچش شغلشو بده ، بلكه پدر كسي نيست كه به خاطر بچش جونشو نده.
اگه فهميدي چي گفتم جايزه داري.
التماس دعا
ارسال شده توسط محمد حسن | August 11, 2007 6:32 PM
ارسال شده در August 11, 2007 18:32
یا الله
داداش کامران سلام.نمی دونم چه جوری باید بنویسم چون خیلی نگرانتم. و خیلی حرفها دارم که باید بشنوی و باید در موردش فکر کنی.
می دانم که خوب می دانی در مسیری قرار گرفته ای که فقط باید روبروی ت را نگاه کنی. چشم خیلی ها به توست. دلگرمی خیلی ها به حرفای توست.شاید من هیچ وقت این مطلب را برایت نمی نوشتم اما وقتی با چند تا از بچه ها که همینجا آشنا شدم حرف می زدم دیدم همه نگران تو اند.همه دلگیر شده اند.حال و هوای دلشان ابری شد.
می دانی که اگر تو شاد باشی خیلی ها شادند؟؟؟؟؟.خیلی ها دل به لبخند تو داده اند. اما امان از روزی که کمی نگران باشی.کمی مضطرب... میدانی چه می شود.... گفتم بودم روزی که کیان تو به دنیا آمد چه لبخند ها بر روی لبمان و شادی ها در دلمان نشست.خودت شاهدی ولی اینبار حرفهای یک پدر نگران با فرزندش بدجوری ما را اندوهگین کرده که چه شد حال و هوای برادر مهربان ما که به حق باید او را میان شعر و شادی و قصه ها پیدا می کردیم اینگونه ابری شد...
تو برای همه ما مثل یه برادر مهربان می مانی و هیچ خواهر و برادری طاقت دیدن غم و غصه برادرش را ندارد.من به تو حق می دهم که دغدغه های خودت را داشته باشی.تو هم یکی هستی مثل ما.اما ...اما فرق تو با ما این است که تو زیر ذره بینی... همه می خواهند تو شاد باشی همیشه قاصد خبرهای خوب تو باشی همیشه سراغ آن لایه های فراموش شده این زندگی غبار گرفته بروی سراغ آن سادگی ها......
همه ما بارها برایمان پیش آمده که دوست داریم یک گوشه ای دنج بنشینیم و با خودمان خلوت کنیم از هر چه که ما را عذاب می دهد دور باشیم.به آینده فکر کنیم و در این حین هیچ کس مزاحم ما نشود و تو هم اینگونه می خواهی... حق داری که نگران دلبستگی هایت باشی .
با خواندن این پست من که چند روزی در گیر بودم بچه ها هم همینطور.با آنهایی که در تماسم حالشان هم مثل من است. با یکیشان که امروز حرف می زدم که دیگر داشت اشکش در می آمد گفتم هم بغض شدیم خیلی ناراحت بود می دانی چه کسی را می گویم(پائیز)...می گفت همیشه برای تو دعا می کند که سالم و سلامت باشی حتی اگر تحویلش نگیری.تازه تصمیم گرفت وبش را حذف کند.اگر این کار را بکند تو مقصری ها!!!!... چند نفر دیگر هم گویا همین تصمیم را گرفته اند
ولی با تمام این اوصاف من ته دلم گاهی شاد می شود که بالاخره کامران عزیز حرف دلش را گفت و خدا را شکر حرف نگفته اش روحش را به آتش نکشید و برای آن حرف نگفته مخاطب پیدا کرد و اینگونه آبی بر آتش درونش ریخت. و خوشحال از اینکه به کسانی که اینگونه دوستش دارند اعتماد کرد . من به یکی از بچه ها گفتم(پائیز) که کامران اینبار حتما یک چیز شاد می نویسد.خیلی نگرانت بود.فاطمه(قهری) وقتی گفتم این پست را نوشتی و رفت خواند کلی گریه کرده بود وقتی با او حرف می زدم دیگر نمی گویم چگونه بود. و خیلی های دیگر... کامران می بینی که چقدر دل نگران داری.خوش به حال تو. همیشه هستند کسانی که ترا دعا گویند.
نمی دانم شاید در یک بی تکلیفی محض اسیری و شاید مخیر شده ای...اما باید ترازویت را همسان کنی... حق با توست.تو مسئولیت سنگینی را داری و نباید خدای ناکرده شرمنده باشی.نباید چند سال دیگر که می خواهی به این روزها بنگری زبانم لال افسوس بخوری.برادر مهربانم من این چند وقت مانده ام غصه چند نفر را بخورم.ما همه نگران تو ایم.شاید چند روزی کنار گذاشتن همه چیز و تنها به آن چیزی که عاشقانه دوستش داری فکر کردن و در کنارش بودن و یا شاید مسافر شدن کمی روحت را که افکار تلخ و دلهره آور تسخیر کرده را آرام کند. شاید این مورچه ها که روح آدم را مثل کاغذ می خورد ترا رها کند. برادر مهربان من، همه یک کامران نجف زاده اکتیو اکتیو اکتیو می خواهند.تقصیر تو نیست، ما زیاده خواهیم.... قسمت نمی دهم اما فکر کنم یه خط نوشتن تو ،روحیه تزریق می کند بر این روح های خسته و شاید در حال احتضار.... سعی کن ...سعی کن این غبار غم را که از دل تنگی هایت بر دلمان نشسته را با حتی یک خط و یک خنده پاک کنی... خواهش می کنم خواهش دلهای نگران را نا دیده نگیر..
دلتنگ دلتنگی های تو نازنین
خواهر کوچکت سمیه....
ارسال شده توسط آبجی سمیه | August 11, 2007 7:54 PM
ارسال شده در August 11, 2007 19:54
سلام عیدتون مبارک*
ارسال شده توسط روشنک | August 11, 2007 9:15 PM
ارسال شده در August 11, 2007 21:15
سلام عرض میکنم
امیدوارم حال و هوای زندگیتون با نوشته تون متفاوت باشه...
بعضی وقتا واسه ما آدما پیش میاد که بخاطر عزیزامون از انجام کاری که دوست داریم منصرف بشیم و یا تا ابد اونو بذاریم کنار... این یکی از رسومات نا خوشایند زندگیه که خواه نا خواه باید بپذیریمش . شما هم فعلا دست نگه دارید تا زمانیکه بصورت جدی به این نتیجه برسین که واقعا شغلتونو تغییر بدین تا بیشتر در کنار خانواده گرامیتون باشید.امیر کیان کوچولوی شما هم مطمئنا خودش میدونه که کار باباش سخته ونمیتونه تمام وقتشو به پسرش اختصاص بده... در کل این یه حقه واسه امیر کیان اما امیدوارم مامان مهربونش تا حدودی این خلا رو براش پر کنه(که البته همینطوره) من خودم شغل پدرم طوری بود که مدتهای زیادی نمیتونستیم ببینیمش( حدود 1 یا 2 سال) اما خوب مامان خوبم این خلا رو پر میکرد و الان ما هیچ کمبودی نداریم...ان شاالله مسئله شما هم حل میشه.
برای شما و خانواده گرامیتون بهترینها رو آرزو دارم... در پناه آقامون شاد باشید و پیروز
حق یارتان
ارسال شده توسط یاسی | August 11, 2007 10:20 PM
ارسال شده در August 11, 2007 22:20
سلام
من نصير 17 ساله هستم و دچار يه مشكل بزرگ شدم و اميدم از همه جا قطع شده(به جز خدا) تنها اميدم هم شمايي.
خلاصه مطلب اينكه ما يه گروه روباتيك هسيتم كه 6 ماهه شروع به كار كرديم و طي همين شش ماه از صفر به مقام دوم در مسابقات روبوكاپ آزاد ايران رسيدم.بعد قرار شد كه براي مرحله بدي بريم امريكا كه به دلايلي كه مفصل و همش هم تقصير آموزش و پروش بود نرفتيم.از اون كه گذشت و حالا دوباره تويه مشكل جديد افتاديم .
اين يكي خيلي مفصله ولي لپ كلام اينكه دچار مشكل مالي شديم و گروه داره از هم مي پاشه و هر چي هم به اين در و اون در ميزنيم در بهترين حالت فقط بهمون قول ميدن و از اول تابستون هم دارن سر مي دواونمون جديدان هم كه باهامون برخورد هم كردن...
خلاصه اينكه قرار بو چهار مليون بهمون كمك كنن كه تو ناحيه سه قم هاپولي شد و كلي دردسر ديگه.
شرمنده كه وقتتو گرفتم.
اگه به اين ماجرا علاقه داشتي به من ميل بزن تا كامل برات شرح بدم.اميد وارم كه بتوني يا بخواي كه كمكمون كني.
من 3 بار ديگه همين نظرو ميفرستم اگه جواب ندادي ديگه مزاحمت نمي شم.
قربانت نصير.
ارسال شده توسط نصير | August 11, 2007 10:36 PM
ارسال شده در August 11, 2007 22:36
سلام
زندگي يعني ناخواسته به دنيا آمدن, مخفيانه گريستن , ديوانه وارعشق ورزيدن و عاقبت در حسرت آنچه دل ميخواهد و منتطق نمي پذيرد ماندن
ارسال شده توسط مريم | August 11, 2007 11:23 PM
ارسال شده در August 11, 2007 23:23
رها کردن چاره کار نیست
چاره ای باید
راستی روزتوت با تاخیر مبارک :)
ارسال شده توسط نوشین17 | August 12, 2007 12:30 AM
ارسال شده در August 12, 2007 00:30
سلام بابا کامران
خوبی؟خسته نباشی.
کیان کوچولو خوبه؟
بابا تو محشری .قالب نو مبارک. خیلی خوب و با سلیقه انتخاب شده.
ارسال شده توسط پگاه | August 12, 2007 12:43 AM
ارسال شده در August 12, 2007 00:43
پدر
عاقبت روزی ترا ، ای کودک شیرین
تنگ در آغوش می گیرم
اشک شوق از دیده می بارم
با نگاه و خنده و بوسه
در بهار چشم هایت دانه می کارم
نیمه شب گهواره جنبان تو می گردم
لای لایی گوی بالین تو می مانم
دست را بر گونه ی گرم تو می سایم
اشک را از گوشه ی چشم تو می رانم
گاه در چشمان گریان تو می بینم
آسمان را ، ابر را ، شب را و باران را
گاه در لبخند جان بخش تو می یابم
گرمی خورشید خندان بهاران را
چون هوا را بازی دست تو بشکافد
خیره در رگ های آبی رنگ بازوی تو می گردم
از تنت چون بوی شیر تازه برخیزد
مست از بوی تو می گردم
ماه در ایینه ی چشم تو می سوزد
همچو شمعی شعله ور در شیشه ی فانوس
رنگ ها در گوی چشمت نقش می بندد
صبحگاهان ، چون پر طاووس
قلب گرم و کوچکت چون سینه ی گنجشک
می تپد در زیر دست مهربان من
چون نوازش می کنم ، می جوشد از شادی
در سرانگشتان من ، خون جوان من
زین نوازش ها تنت سیراب می گردد
چشم هشیار تو مست خواب می گردد
سایه ی مژگان تو بر گونه می ریزد
مادرت بی تاب می گردد
زلف انبوهش ترا بر سینه می ریزد
مادرت چون من بسی بیدار خواهد ماند
بارها در گوش تو افسانه خواهد خواند
گاه در آغوش او بی تاب خواهی شد
گاه از لای لای او در خواب خواهی شد
روزها و هفته ها و سال ها چون او
بر کنار از درد خواهی ماند
تا ز دردش با خبر گردی
روزها وهفته ها و سالها چون من
بی غم فرزند خواهی بود
تا تو هم روزی پدر گردی
سلام به باباي بیست و سی
پر رنگ تر از این نقش بستید که بشه رفتنو تصور کرد
اگه برید تکلیف ما چی میشه بی پدر میشیم؟
هر جا هستید خوش باشید
ارزومند ارزوهاتون یه هم وطن
ارسال شده توسط مريم شادماني بيسبب | August 12, 2007 1:25 AM
ارسال شده در August 12, 2007 01:25
سلام
قبلش گفتم بهدش هم می گم روزتون مبارک ...
فکر کنم تبریک روز پدر بیشتر بهتون چسبید..نه..
چرا این قدر کم پیدایین؟
ارسال شده توسط المیرا | August 12, 2007 9:52 AM
ارسال شده در August 12, 2007 09:52
سلام آقای نجف زاده
امیدوارم حالتون خوب باشه از اینکه وب سایتتون پیشرفت کرده تبریک میگم.
گزارشهاتون فوق العاده ست
واقعا تاپه جدی میگم
موفق باشید
بای
ارسال شده توسط ارغوان | August 12, 2007 11:43 AM
ارسال شده در August 12, 2007 11:43
خوش به حال اين پسر کوچولو..
باباي من ولي قناريهاشو ول نکرد.
تمام شغل و کار و زندگيشو رها کرد الان خونه نشينه..! ميگه به اندازه ي کافي کار کردم براي تمام عمرم کافيه. الان يه بابا دارم با هي دوچرخه ي خوشگل که شبها که از پياده روي لب دريا برمي گرده بوق بوق مي کنه برم استقبالش..
من اين بابامو بيشتر از اون باباي گرفتار پولدار که هيچ وقت وقت نداشت دوست دارم..
خودت چي؟
ارسال شده توسط من | August 12, 2007 1:05 PM
ارسال شده در August 12, 2007 13:05
حتما بچه دارین دیگه....این مطلب مطمئنا واسه کسی نوشته شده!...(منم باهوشما!)
..
باید بگم من اعتقاد دارم وقتی چیزیو به صورت حرفه ای دمبال می کنیم باید بین اون چیز و خیلی چیز های دیگه یکیو انتخاب کنیم....مثلا مطمئنا یه رئیس جمهور باید بین خانوادش و مردمش یکی انتخاب کنه..چون وقتی براش نمی مونه که بخواد برای هردو تنظیم کنه..اگه تا الآن رئیس جمهوری موفق نشده به همین دلیله..چون خواستن به همه ی مسائل برسن...مثه نوازنده ای می مونه که هم زمان هم ÷یانو بزنه هم فلوت!
باید یکیشو رها کرد!
اما خو...خبر نگاری کمی فرق داره...فقط شما باید بیشتر به خودتون استراحت بدین!
موفق باشید..و امید وارم مشکلتون حل شه!...
ارسال شده توسط اردشیر خان | August 12, 2007 3:14 PM
ارسال شده در August 12, 2007 15:14
سلام شما بهترين خبرنگار ايران هستيد امروز فهميدم كه بهترين پدر دنيا هم هستيد
ارسال شده توسط مرضيه بهرامي | August 12, 2007 5:16 PM
ارسال شده در August 12, 2007 17:16
سلام به بتهرین و مهربون ترین و با مرام ترین داداش روی زمین :داداش کامران جون گل خودم....
خوبی داداشی من؟
الهی سرت خیلی شلوغه؟
وقت نمی کنی همه ی نظرا رو تایید کنی؟
داداشی گلم ماشالله انقدر وبلاگت طرفدار داره که ادم واقعا بهتون حسودیش می شه...
ولی من بیشتر به امیر کیان حسودیم می شه!؟!
داداشی گلم شما نمی خواین عکسی از این امیر کیان رو بزارین؟؟؟؟؟؟؟؟؟
به جان خودم من مردم از بس تصویر سازی کردم تو ذهنم ...
خوب هداداشی گلم دوستتون درام خیلی زیاد ..
موفق باشین همیشه همه جا..
یا علی
ارسال شده توسط راشین | August 12, 2007 5:19 PM
ارسال شده در August 12, 2007 17:19
بابا کامران پاشو بیا دیگه .من رو در افتتاحیه چشم انتظار نزار.
خوبه اول از همه من به تو گفتم اما همه اومدن ولی تو.....
زود بیا:
http://dashtemorvarid.blogfa.com
ارسال شده توسط ***maryam*** | August 12, 2007 5:26 PM
ارسال شده در August 12, 2007 17:26
بازم دیر رسیدم .
ولی جای شکرش باقی که که اومدم.
آقای نجف زاده متن زیبایی نوشتی پدرت کار زیبایی
کرده . ولی. . . مردم را با یک قفس قناری
مقایسه نکن . اگر تو به خاطر کیان عزیز این کارو
کردی بدون کیان وقتی به سن و سال پدر تواناش
رسید و فهمید به خاطر یه مهر پدرانه که پدرش نسب
به اون داشته کاری رو که با هاش جون گرفته و به
بهترین ها رسیده بوده رو به خاطر همون عشقه کنار
گذاشته مثل یک مرد جلوت نی ایسته او میگه
چرا ! ؟ و تو می مونی یک مشت سؤال بی جواب
حالا هم : صلاح مملکت خویش خسروان دانند .......
ارسال شده توسط مریم | August 12, 2007 7:04 PM
ارسال شده در August 12, 2007 19:04
سلام داداش کامران
آخرای اسفند یه کارت پستال ناقابل به آدرس اخبار شبانگاهی همون صندوق پستی که زیر نویس می کنه فرستادم روش نوشتم برسد به دست کامران نجف زاده
نرسیده؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟(گریه) (گریه)
ارسال شده توسط ~**~سونیا~**~ | August 12, 2007 7:27 PM
ارسال شده در August 12, 2007 19:27
سلام
هنوز پدر نشدم ولی برای لحظه ای خودم رو در جایگاه یک پدر قرار دادم . حس غریبی بود . مطلبتون هم از همون حس بیرون زده .
کاش من هم پدر بشم و قناری هم رو رها کنم تا به این حس قشنگ شما برسم .
یا علی
ارسال شده توسط بابک رشیدی | August 12, 2007 8:45 PM
ارسال شده در August 12, 2007 20:45
سلام
داداش کامران امشب خیلی خوشحال و خوشگل و خوش تیپ شده بودی
دیگه از جا پای ممد آقا اثری نیست. شما یه آرایشگاه دیگه رفتی یا اینکه ممد آقا.......
ارسال شده توسط ~**~سونیا~**~ | August 12, 2007 9:26 PM
ارسال شده در August 12, 2007 21:26
ALI REZA: با سلام ضمن تشكر از جنابعالي به خاطر گزارشهاي فوق العاده وزيبايتان چون نمي دونستم چطور مي شه به شما دسترسي داشته باشم از اين طريق ازتون يه خواهش دارم كه متعلق به بيش از هزار خانوادهاست كه يكي از اعضاشون تو صندوق تعاون كشور كار مي كند. مدتي صحبت از انحلال صندوق تعاون ميشه و اينكه داراييها وتعهداتش به بانك تعاون منتقل ميشه ولي هيچ صحبتي راجع به سرنوشت نيروهاي فعلي اون نميشه و الان مدتيه من وهمكارام وخانوادهامون زندگي پر تشويشي رو مي گذرونيم عاجزانه تقاضا دارم يه گزارش تهيه كنيد كه بالاخره چه بلايي سر ما مي آيد ?
ارسال شده توسط عليرضا افتادگان | August 12, 2007 11:02 PM
ارسال شده در August 12, 2007 23:02
بسم الله ...
سلام علیکم ...
مطلب جالبی بود ... ولی نگران نباشید عادت میکنه...
راستی اگه شما رها کنید ما اخبار رو به امید گزارش های قشنگ کی ببینیم ؟
.
.
.
التماس دعا
ارسال شده توسط همسایه دوار به دیوار کربلا | August 13, 2007 12:03 AM
ارسال شده در August 13, 2007 00:03
سلام
نمیدونم چی فکر می کنید ... و نمیخوام زیاد از شما تعریف کنم ، ولی اگه چاپگر داشتم، همه ی نوشته هاتون رو با فونت "تیتر" چاپ می کردم و به دیوار اتاق کوچیکم میزدم، تا با اونها اتاقم رو بزرگ نشون بدم.
امیدوارم موفق باشی
یاحق
ارسال شده توسط محمد ترابی | August 13, 2007 12:35 AM
ارسال شده در August 13, 2007 00:35
دوست عزیزم کامران!
سایت شما را در وب نوشتم لینک دادم. خوشحال می شوم به وب نوشت بنده هم سر بزنی. بنده سال دهم درس حوزه(درس خارج)، لیسانس علوم سیاسی و دانشجوی ترم آخر کارشناسی ارشد ادیان شرق در شهر مقدس قم هستم. خودم هم یزدی هستم. راستی بیشتر وقت ها که به حرم کریمه اهل بیت، خانم حضرت معصومه(س) مشرف می شوم، نایب الزیاره شما و همه هم وطنان عزیزم هستم.
امیدوارم همیشه سرحال و با گزارش های جذابت مهمان کانون گرم خانواده های ایران باشی.
ارسال شده توسط سید جواد میرخلیلی | August 13, 2007 12:48 AM
ارسال شده در August 13, 2007 00:48
شايد پسرتون يه روز بگه چرا به خاطر من خبرنگاري رو گذاشتي كنار
پس ما چي ؟؟؟؟؟؟
خيلي دپرس شدم
ارسال شده توسط نميييييييييي دونم مگه فرقي داره شما ا%D-lz8و بذار هوا | August 13, 2007 2:00 AM
ارسال شده در August 13, 2007 02:00
سلام آقای نجف زاده
چقدر ساده و گرم می نویسید....
درست مثل گزارشهاتون که گاهی اشک رو به چشمای آدم میارن...
ارسال شده توسط من و هيچ | August 13, 2007 5:41 AM
ارسال شده در August 13, 2007 05:41
به نام خدا
سلام
نگرانید پسرتان فراموشتان کند؟ و اگر علاقه و شغلتان را رها کردید او قدرتان را می داند؟
ما هر کدام وظیفه ای داریم. گاهی فکر می کنم در مقابل هر کدام از استعدادهایم مسوولم و این نگرانم می کند. اما چه باید کرد! گاهی آدم خسته می شود و از خودش می پرسد فداکاریهایی که در راه هدفش می کند ارزشش را دارد یا نه. حالا من می گویم که اگر رها کردید و رفتید خودتان را خرج یکنفر کرده اید، اما اگر ماندید خرج میلیونها نفر شده اید و فکر می کنم عمر ما انسانها آنقدر با ارزش است که باید تا چند نسل
برود؛ اگر جاودانه نمی شود! این درس را با نبودنتان به پسرتان بدهید. وقتی بزرگ شد حتما به شما افتخار خواهد کرد!!
ارسال شده توسط فهیمه سبحانی نیا | August 13, 2007 6:15 AM
ارسال شده در August 13, 2007 06:15
سلام ملتمسانه ازت خواهش می کنم که یه سری به پاییز بزنی...وب هم بغض
ارسال شده توسط آبجی سمیه | August 13, 2007 8:08 AM
ارسال شده در August 13, 2007 08:08
سلام
وقتی مطلب رو خوندم با اینکه فکر نمی کردم اینجا هم تو دلبستگی ها حساب شه ناراحت شدم.اما حالا وقتی می بینم حتی دیگه نمیاین تا نظرا رو تایید کنید دوباره حالم بد شد
خیلی خوبه این همه به فکر امیر کیانی ولی ای کاش بین کارات تناسب ایجاد می کردی تا هم امیر کیان بابای گلش رو ببینه هم این همه آدمی که دوستون دارن نا امید نمی شدن
اصلا من آپ نمی کنم تا شما بیاین و اونی رو که راجبتون نوشتم بخونین!
دوستون دارم
ارسال شده توسط aashena | August 13, 2007 8:29 AM
ارسال شده در August 13, 2007 08:29
سلام نجف زاده عزيز
خوبيد خسته نباشيد
____________**__**_____* __________
___________***_*__*_____* _________
__________****_____**___****** ____
_________*****______**_*______** __
________*****_______**________*_**
________*****_______*_______* _____
________******_____*_______* ______
_________******____*______* _______
__________********_______* ________
__***_________**______** __________
*******__________** _______________
_*******_________* ________________
__******_________*_* ______________
___***___*_______** _______________
___________*_____*__* _____________
_______****_*___* _________________
_____******__*_** _________________
____*******___** __________________
____*****______* __________________
____**_________* __________________
_____*_________* __________________
_____________*_* __________________
______________** __________________
______________* ____________________
اجاره يكماه آپارتمان بيشتر از حقوق معلم !!!
در راستاي سياستهاي دولت مهرورز، با افزايش روزافزون اجاره بهاي مسكن، امسال اجاره بهاي يك واحد آپارتمان بيشتر از حقوق كارمندان دولت و در راس آنها معلمان شده است!
تصاويري كه در زير ميبينيد، قيمت اجارهبهاي يك قصر يا يك ويلا با استخرو سونا و جكوزي و ... نيست! بلكه، قسمتي از آگهيهاي روزنامه خراسان، در مورد اجاره بهاي يك واحد آپارتمان در شهر مشهد است، اجاره بها را ببينيد و سپس اساتيد رياضي به بنده كمك كنند كه با دريافتي 295 هزار تومان، چگونه ميتوان يك سرپناه داشت، و زنده بود ؟!!!
دولتمردان مهرورز هم كه ما را عامل بيگانه ميدانند به ما پاسخ دهند چگونه با اين حقوق و بدون داشتن مسكن زندگي كنيم، اگر پاسخ دادند، ما ديگر اعتراضي نخواهيم داشت و عامل بيگانه؟ هم نخواهيم بود !!!
ادامه در وبلاگ كوير سربدار http://kaviresarbedar.blogfa.com
لطفا انعكاس دهيد
موفق باشين و خدانگهدارتون
سربدار . . .[گل]
ارسال شده توسط رضا | August 13, 2007 9:09 AM
ارسال شده در August 13, 2007 09:09
سلام
چرا نیستی تو؟
میدونید وقتی کامنت های دیگر دوستان رو می خوندم واقعا دیدم که چقد دوستون دارن...خیلی زیاد نگرانتون هستن..من هم مثل بقیه دوستتون دارم اما گویا نگرانی بقیه خیلی زیاد تره.....خیلی دلم می گیره وقتی میبینم این همه دلتون گرفته است و کلی دل گرفته و نگران پشت سر شما وجود دارن...که شاید حالشون از شما بدتره...من کوچیک تر از اونی هستم که به شما نصیحت کنم اما خوب میدونم اینهمه ادم که دارن دعاتون می کنن باید واقعا قدر بدونین..منتی نیست دوستتون داریم اما به فکر ما هم باشین که میاییم اینجا واسه تازه شدن واسه اینکه نوشته های کسی رو بخونیم که مثل داداش دوسش داریم..خیلی به عشق شما همیه خبرهارو نیگاه می کنن شاید ردپایی ازشما باشه...راستی با حرف های خانوم سمیه خیلی موافقم..
یا علی....
ارسال شده توسط هانیه | August 13, 2007 9:39 AM
ارسال شده در August 13, 2007 09:39
جناب نجف زاده ی عزیز ازتون یک خواهشی می کنم که اگر اون رو لطف کنید و انجام بدین برای من افتخاری بزرگ خواهد بود :میشه به وبلاگ این حقیر سر بزنید و دل ما رو شاد کنید ؟ این یک خواهش عاجزانه ست جناب نجف زاده ...
ارسال شده توسط سارا | August 13, 2007 9:53 AM
ارسال شده در August 13, 2007 09:53
سلام
يه جا نوشته بود:
سنگي كه طاقت ضربه تيشه ندارد تنديسي زيبا نخواهد شد از شربه تيشه خسته نشو كه وجود شايسته تنديس است.
براتون آرزوي سلامتي و موفقيت دارم
هميشه شاد باشيد
تابعد
به اميد ديدار
ارسال شده توسط bahar | August 13, 2007 2:11 PM
ارسال شده در August 13, 2007 14:11
سلام
يه جا نوشته بود:
سنگي كه طاقت ضربه تيشه ندارد تنديسي زيبا نخواهد شد از شربه تيشه خسته نشو كه وجود شايسته تنديس است.
براتون آرزوي سلامتي و موفقيت دارم
هميشه شاد باشيد
تابعد
به اميد ديدار
ارسال شده توسط bahar | August 13, 2007 2:11 PM
ارسال شده در August 13, 2007 14:11
آقای نجف زاده حرفای این پستتون با چیزایی که توی برنامه خانواده گفتین خیلی فر ق میکنه ها....ضمنا با اینکه میدونم اگه این جمله رو بگم تایید نمی کنین ولی می گم: لطفا به همکاراتون توی سیما بگین ...ما کوله پشتی رو فقط با حضور آقای حسنی قبول داریم.....تصور من از شجاعت شما خیلی بیشتر از اینا بود ....فکر میکردم..افکارتون با ما جوونا خیلی متفاوت نیست...شما که راجع به فوتبال اون طوری بی پرده همه چیزو گفتین ...همین طور در مورد جناح ها و احزاب ....چرا در مورد کوله پشتی این کارو نمیکنین ...خوشحال میشم تحلیلتون رو حداقل توی میل باکسم بخونم...چون من وبلاگ ندارم که دعوتتون کنم...مرسی.
ارسال شده توسط elaheyeh sharghy | August 13, 2007 3:57 PM
ارسال شده در August 13, 2007 15:57
man vaghean bavaram nemishe shoma bache dadhte bashid!
ارسال شده توسط Nazanin | August 13, 2007 7:09 PM
ارسال شده در August 13, 2007 19:09
سلام ... روزتان مبارک ... این نوشته اتان چیزی شبیه چنگ انداخت میان بغضم ... رها کردن دلبستگی ها به خاطر کسی که عزیزتر است ... سخت می شود گاهی ...
ارسال شده توسط یکتا | August 13, 2007 7:17 PM
ارسال شده در August 13, 2007 19:17
خوبه حالا شما صبح یا شب پسرتان شما را می بیند من که اصلا بابام را نمی بینم به مامانم می گم مامان چرا بابا خانه نیست مامان میگه ماموریته می گم چرا همش می ره ماموریت میگه وقتی باید ترمی 500 هزار تومان شهریه دانشگاه آزاد داداشتو بده وقتی سیب زمینی و گوشت قیمتش ندازه جان آدمیزاده بابا از کجا پول در بیاره وقتی آقا ریس جمهور استخدام بازنشسته ها را ممنوع کرد بابام بیکار شد بابای مهربونم فوق لیسانس اقتصاد توی یک شرکت خصوصی کارمند شد فداش بشم الهی با اینکه 56 سال سنشه با این که میگن هواری عسلویه آلوده است با این سن می ره عسلویه تا منو یاد متن کتاب فارسی دبستانم بندازه که « بابا در باران آمد بابا نان داد»
بابا دوست دارم خیلی زحمت می کشی تا منو دو تا داداشم راحت زندگی کنیم کاشکی منم بزرگ بودم تا کار می کردم تا تو اینقدر زحمت نکشی بابا خوبم
ارسال شده توسط طیبا | August 13, 2007 7:45 PM
ارسال شده در August 13, 2007 19:45
الهی این مهندس اتاق بغلی من برای این حست بمیره...واقعا دلمو به درد آوردی فقط من از این مهندسه برات مایه گذاشتم وگرنه عمیقا ناراحت شدم برای اون ÷سر کوچولوت وخودت....دنیای بدیه همش در حال دویدن ونرسیدن
ارسال شده توسط مژگان | August 13, 2007 8:09 PM
ارسال شده در August 13, 2007 20:09
سلام اقاي نجف زاده
شايد من كوچيكترين خواننده ي وبلاگتون باشم. از 20:30زياد خوشم نمياد ولي از شما خيلي ...
واسه همين هر شب گوشش ميدم .
يه خواهشي ازتون داشتم ...
اگه ميشه اون شعري كه روز مادر خوندين رو برام تو وبلاگتون بنويسين .
ممنون.
ارسال شده توسط شيوا | August 13, 2007 8:50 PM
ارسال شده در August 13, 2007 20:50
سلام
خسته نباشی.پس کجایی؟
اگر زحمتی نیست به آقای دلاوری سلام برسان و بگو بعد از مدتها یک گزارش خوب دیدم که برایش خیلی زحمت کشیده بود. تو این مدت که همتون 20:30 را نصفه و نیمه تحویل می گیرید،واقعا به جا بود.
ارسال شده توسط سهراب | August 13, 2007 9:25 PM
ارسال شده در August 13, 2007 21:25
مي آيم ...اما...نمي دانم بايد ذوق كنم يا بترسم...
ارسال شده توسط مازيار تهراني | August 14, 2007 12:02 AM
ارسال شده در August 14, 2007 00:02
نمی دونم چندمین باره می فرستم شاید نخوای تایید کنی ولی من می ترسم که فرستاده نشده باش هسلام.نمي گي اين جوري حرف مي زني دل ما که يه چند ساليه صاف نيست مي شکنه چه برسه به کيان کوچولو.فک نمي کني اينجوري مي گي کيان بغض مي کنه. يه سري به چشماش بزن. وقتي خنده هايش را مي بيني يعني اينکه براي تو مي خنده. يعني اينکه خستگي از تن تو بره. يعني اينکه نمي خواهم اشکامو را بابام ببينه. يعني اينکه مي دونه بابا طاقت ديدن اشکهاي گرمشو رو گونه هاي نازش رو نداره.
ارسال شده توسط آبجی سمیه | August 14, 2007 7:38 AM
ارسال شده در August 14, 2007 07:38
جدا که خیلی تحت تاثیر قرار گرفتم. یاد بابای خودم افتادم..
ارسال شده توسط زهرا | August 14, 2007 7:56 AM
ارسال شده در August 14, 2007 07:56
سلام آقاي نجف زاده
روز خبرنگار را به شما و تمامي همكاران زحمت كش و پرتلاشتان تبريك عرض مي نمايم , هرچند كه كمي دير شده به بزرگي خودتان ببخشيد.
اما در مورد اين مطلبي كه نوشته ايد مي خواستم بگم كه مشكل از شغل خبرنگاري نيست , متاسفانه تمامي مشاغل كم و بيش از اين گرفتاري ها دارند . مثلا خودم بچه ندارم ولي همين كه به خاطر كارم گاهي مجبور مي شم مادر تنهايم را هر روز تا ساعتها در انتظار بازگشت خود نگران بگذارم خيلي ناراحتم و عذاب وجدان دارم؛ولي خوب چه ميشه كرد.
ارسال شده توسط saghili | August 14, 2007 8:14 AM
ارسال شده در August 14, 2007 08:14
سلام
خسته نباشيد
مطالبتان را خواندم جالب بود وتازه
ارسال شده توسط اعظم قدردان | August 14, 2007 8:23 AM
ارسال شده در August 14, 2007 08:23
سلام آقای نجف زاده عزیز همکار محترم
بسیار خوشحال شدم که وبلاگ شما را پیدا نمودم
همیشه از اجراهای شما واخبار شما مخصوصاً در20:30 بسیار لذت می برم درود برشما وتمامی همکارانتان
(از مرکز ایلام)
ارسال شده توسط برگی | August 14, 2007 9:00 AM
ارسال شده در August 14, 2007 09:00
سلام
امروز به يه نكته توجه كردم.سر راه رفتنم به شركت ديدم اكثر مردم بعد از پياده شدن از ماشين هاي مسافربر با تعجب يه 30ثانيه اي به باقيمانده پولي كه در دستشان ميماند نگاه ميكنند !!!
ارسال شده توسط الهام | August 14, 2007 10:42 AM
ارسال شده در August 14, 2007 10:42
سلام كامران نجف زاده
اي كاش حالا كه همه هستيت حتي دلبستگيهاي خانوادگيت را فداي خدمت كردي كسي باشد يا گوشي بشنود
اي كاش هيچ پدري به خاطر مسائل مالي خجالت زده خانواده اش نباشد. اي كاش پدري قناري داشته باشد تا براي شادي كودكش آزادكند......
واي كاش وقتي لباس مسئوليت برتن كرديم فراموش نكينم كه خادم هستيم نه ......
ياعلي
ارسال شده توسط حميدرضا | August 14, 2007 10:53 AM
ارسال شده در August 14, 2007 10:53
سلام آقای نجف زاده عزیز
الان باز خوشحالم
یکی با اسم شما تو وبلاگم نظر داده ولی هنوز باورم نمیشه خودتون باشید
نوشته بودید خیلی خیلی ممنون
ولی دفعه قبل حداقل آدرس وبتون رو گذاشته بودیدا!
به هر حال من رفتم آپ کنم .با این باور که کامران نجف زاده عزیزم او.مده و خونده
امید وارم باورم درست باشه
دوستون دارم
ارسال شده توسط aashena | August 14, 2007 12:53 PM
ارسال شده در August 14, 2007 12:53
لام آقاي نجف زاده
از خواندن مطلبتون واقعا غمگين شدم
باز خوبه كه شما موقع خواب بچه تون اون رو مي بينيد
من كسي رو تو روز 17 مرداد 77 از دست دادم كه سه تا كيان داشت ، حالا اون سه تا بزرگ شدن و باباشون حتي وقتي خوابند به خونه نمي ياد .......
پسر كوچولوي شهيد صارمي اون موقع اونقدر كوچولو بود كه الآن هيچ رويايي از باباش به خاطر نمي آره.
لطفا قدر داشته هاتون رو بدونيد.
ارسال شده توسط ساحل | August 14, 2007 2:50 PM
ارسال شده در August 14, 2007 14:50
سلام بابا كيان
از ديدن خواب كودكت ناراحت نباش ، چرا كه شهيد صارمي از ديدن خواب سيناي كوچكش محروم است.
او هم روزي منتظر بود كه پس از چند ماه برگردد و كودكش را در خواب هم كه شده ببيند.
ارسال شده توسط ساحل | August 14, 2007 2:55 PM
ارسال شده در August 14, 2007 14:55
ماهواداران تو هرگز نمیتوانیم دلبستگیمان به دلبستگی های تو را رها کنیم اما شاید تو بتوانی از آنها دل بکنی.....واقعآ می توانی ؟
من اولین بارمه که برای شما کامنت میذارم شاید چون قبلآ حرف خاصی برای گفتن نداشتم اما از طرفداران دو آتیشه ی شما و وبلاگتون هستم
ارسال شده توسط شاداب | August 14, 2007 5:23 PM
ارسال شده در August 14, 2007 17:23
سلام آقای نجف زاده عزیز
خوشحالم که می تونم برای شما بنویسم
اولین بار که متن های شما رو خوندم بر می گرده به موقعی که شما تو روزنامه مطلب مینوشتین متن های شما رو بیشتر از همه اون نویسنده ها دوست داشتم یه جوری به دل مینشست.نگيد که میخواین کارتو نو رها کنین.دل خیلی از هواداراتون ميشکنه.اميدوارم اتفاقات خوبی بیوفته که تصمیمتون عملی نشه
موفق باشید
ارسال شده توسط fateme | August 15, 2007 12:26 AM
ارسال شده در August 15, 2007 00:26
جناب نجف زاده نمی دونم وقتی که به وبلاگ من سر زدید چه قدر از بی محتوایی این بلاگ شوک شدین ولی وقتی که رفتم و نظراتم رو دیدم اسم شما انجا بود خیلی خوشحال شدم واقعا ازتون تشکر می کنم به خاطر اینکه ه من سر زدین واقعا متشکرم ولی قول می دم بلاگم رو پر محتوا کنم تا لیاقت این رو داشته باشه تا شما یک بار دیگه به من سر بزنید
امیدوارم که باز هم این افتخار نصیبم بشه
ارسال شده توسط سارا | August 15, 2007 10:27 AM
ارسال شده در August 15, 2007 10:27
اخ که بابا ها چقدر دوست داشتنین...بابای منم بچه بودم گاهی فوتبال رو به خاطرم کنار میذاشت والان من هم به خاطرش خیلی چیزا رو کنار میذارم.
ارسال شده توسط فرزانه دخترک کولی | August 15, 2007 3:16 PM
ارسال شده در August 15, 2007 15:16
سلام به مهربونترین داداشی دنیا
حدود یه سالی میشه که واستون کامنت نذاشتم .نمیدونم چرا وقتی میام اینجا دوست دارم پیامهای دوستارو بخونم.
اما این بار تصمیم گرفتم بنویسم.ببخشید که دیر شده روز پدرو روز خبرنگار رو از طرف امیر کیان و خودمتبریک میگم.
داداشی گلم تو دیگه چرا دلمونو کباب میکنی ما که تمام امیدمون تویی.اخه اگه تو بری من با چه امیدی تلوزیون نگاه کنم با چه امیدی بیست و سی نیگا کنم
خوش به حال امیرکیان که پدری مثل تو داره.
شما بهترین پدرو خبرنگارو داداشی دنیایی
دیگه هم فکر رفتن به سرت نزنه(لطفا)
دوست دارم به اندازه هزارااااااااااااااا...ن دنیا داداشی گلم
ارسال شده توسط سمیه | August 15, 2007 6:35 PM
ارسال شده در August 15, 2007 18:35
سلام خبرنگار خوش ذوق رها از کلیشه ها!
منم میخوام براتون یه بیت شعر بنویسم که جز پشت در wcبه ندرت جای دیگه پیدا میشه که البته این موضوع تقصیر خودمونه چون فقط گیر دادیم به 4 یا 5 بیت از دیوان حافظ یا یه سری شعرهای مزخرف درپیت که واقعآ نمیشه بهشون شعر گفت
اما شعری که میخوام بنویسم از مولانا:
نی قصه آن شمع چگل بتوان گفت نی حال دل سوخته دل بتوان گفت
غم در دل تنگ من از آنست که نیست یک دوست که با او غم دل بتوان گفت
ارسال شده توسط شاداب | August 15, 2007 7:49 PM
ارسال شده در August 15, 2007 19:49
یکی از دوستانم که وقت آمدن و رفتن دخترش را در خواب می بوسید و فقط جمعه ها را خانواده بود،بر حسب اتفاق یک پنجشنبه پایش شکسته بود و در خانه مانده بود.دخترش به او گفته بود: ببینم باباجون امروز میخواهین خونه ما بمونین؟! بچه شما هم لابد فکر میکند شما را فقط باید سر ساعت 20:30 در تلویزیون ببیند و یا روز جمعه در خانه.روی گل اش را برایم ببوسید.
ارسال شده توسط ازگمی | August 15, 2007 9:03 PM
ارسال شده در August 15, 2007 21:03
ُسلام! واقعا که زیبا بود....
البته اگه واقعیت داشته باشه@
روز خبرنگار بعد از جند روز مبارک
امیدوارم بابای خوبی باشین
ارسال شده توسط ***مریم**** | August 16, 2007 11:31 AM
ارسال شده در August 16, 2007 11:31
سلام آقای نجف زاده. امیدوارم خوب باشین. ترجیح می دم در باره ی این پست چیزی نگم چون حرفی که می خواستم بزنم بین نظرهای دیگران بود.
اما یه چیزی رو می خواستم بگم/ چند وقت پیش از طریق سایتی که توسط کاربرهاش به روز می شه فهمیدم که کشورمون به چه نمادی در دنیا تبدیل شده!!! لطف کنین یه سری به سایت www.msn.com بزنین و در قسمت جستجوی تصویر موتور جستجوی ام اس ان، اسم ایران رو به انگلیسی جستجو کنین. چی می بینین؟؟؟
--- امیدوارم راجع بهش چیزی بنویسین.
ارسال شده توسط آریا | August 16, 2007 9:54 PM
ارسال شده در August 16, 2007 21:54
سلام
آقاي نجف زاده چرا ما نمي تونيم اوني باشم
كه خودمون دوست داريم؟
چرا اصلا ما خودمون نيستيم
تو كامران نيستي
من اسماعيل نيستم
چرا
چرا
چرا؟
ارسال شده توسط اسماعيل | August 17, 2007 11:16 AM
ارسال شده در August 17, 2007 11:16
اگر نميتواني بالا روي ،
سيب باش كه افتادنت انديشه اي را بالا برد
(دكتر شريعتي)
ارسال شده توسط باباگلي | August 19, 2007 8:22 PM
ارسال شده در August 19, 2007 20:22
سلام اول میخواهم بعنوان یک جانباز ازتون بخواهم به جای یک فرزند شهید که درست بعد از شهادت پدرش به دنیا آمده یا آنقدر کم سن و سال بوده حتی یادش نمیاد هنگام آخرین خداحافظی پدرش جگونه خندیده یک متن قشنگ بنویسی و بگی آنها قناریهایشان (اسلام و ایران )را چگونه و جرا بیشتر از فرزندانشان دوست داشتند .دوم اینکه اگه جانباز بودی و پسرت از مدرسه تا منزل یک نفس دویده بود تا تقدیر نامه بهترین دانش آموز شدنش را به تو نشان دهد اما به محض رسیدن به خانه تازه یادش آمده بابا هر دو جشم و دو دستش رااز دست داده و صدای بابا بابا بیا تقدیر نامه ام را ببین در گلویش به بغض تبدیل شده چه حالی داشتی. و آخر اینکه آقا کامران خبرنگاری را نیز به فرزندی قبول کن و محبتت را بین فرزندانت تقسیم کن .مشکل تا حدی حل خواهد شد
ارسال شده توسط رحیم | August 22, 2007 1:15 AM
ارسال شده در August 22, 2007 01:15
به نام آرام دلها
سلام باباي مهربون و نگرون
بالاخره منم واسه اولين بار يه كامنت گذاشتم.الهي من قربون اون امير كيان كوچولو برم.اگه شما شغلتونو رها كنيد تكليف ما چيه ميشه پس؟؟؟؟؟؟؟؟؟ولي اگر واقعا" حس ميكنيد خبرنگاري بين شما و امير جون فاصله مي ندازه رهاش كن.ما حاضريم فقط به خاطر امير يه مدت شما رو نبينيم.واي گلومو يه بغض تلخي گرفت.
گفتي خداحافظ گفتم گفتم گفتم گفتم
خداحافظ
ارسال شده توسط نوشين بهمني | August 23, 2007 1:13 AM
ارسال شده در August 23, 2007 01:13
salam aghaye najaf zade
khoobin shoma?
man esmam shabname
in kheyli ali bood mesle aksare karatoon:
arezoo nemikonam ke biyayi
to an hamisheye javdani ke miayi
in ra hame midanand
arezoo mikonam vaghti miyayi chashmhayam sharmsare chashmanat nabashand
vali jeddan male khodetoone?
chon man jaye dige ham ino shenidam
khosh hal misham baram meil bezanin lotfan
mamnoonam kheyli
khodafez
ارسال شده توسط شبنم | September 10, 2007 8:04 PM
ارسال شده در September 10, 2007 20:04
به نام خدا
سلام آقای نجف زاده
خوب هستین؟
من شبنم هستم
دومین باریه که دارم تو سایتتون براتون می نویسم
دلم نیومد بی خیال از کنار این خیالی که تو ذهنتون گذشته بگذرم گر چه این خیال شبیه خیالهای معمول ما آدمهای معمولی نیست که بیشتر شبیه کابوسه
اما میخوام یه چیزی بگم و برم
وقتتونم زیاد نمی گیرم
آقای نجف زاده ی نازنین
هموطن عزیز من
مهم نیست لباس آدم مارک فلان باشه و از پوست قاچاقی فلان حیوون بیچاره ی در حال انقراض
مهم نیست آدم میوه ی کیلو 3000 تومنی بخوره یا با یه صفر کمتر
مهم نیست آدم صورتشو با هزار جور لوازم آرایش سرخ کنه یا با سیلی
مهم نیست خونه ی آدم اجاره ای باشه یا مال خودش باشه با قیمت نجومی و تو خیابونی که ما ها حتی پولمون نمیرسه تاکسی بگیریم و بریم توش قدم بزنیم
مهم نیست خونه ی آدم بزرگ باشه یا کوچیک
برادرم مهم فقط قلب آدمه که باید بزرگ باشه
اما متا سفانه تو این زمونه بازارش خیلی کساده
خریداری هم نداره
همینه که داره منو داغون می کنه
و میدونم که تو رو برادرم
اما تقصیر کسی هم نیس
من به همه حق میدم
هممون یه جورایی وابسته ی این زندگی لعنتی شدیم
و نمیدونم چرا
اذیت میشم
خیلی وقتا اذیت میشم
نمی تونم به کسی هم چیزی بگم
هر کسی اختیار زندگی خودشو داره
ما که نمیتونیم به زور آدما رو مجبور کنیم اونجوری که ما میخواییم زندگی کنن
اما خوب این سم روزگاره دیگه بعضیا این وسطا نابود میشن
فدا میشن
بعضی وقتا بعضیا آزارت میدن بعضیا که اصلا انتظارشو نداری
اما باید صبر کرد
بعضی وقتا که میخوام به خودم روحیه بدم به خودم دلداری بدم با خودم میگم خدا خودش میگه که هر کسی رو بیشتر دوس داره بیشترو سخت تر امتحان می کنه
اما بعدش یه تردید میاد سراغم که بد جور ذهنمو مشغول می کنه
اون وقت باز با خودم میگم که اصلا مگه من چیکار کردم که خدا منو دوس داشته باشه؟
نمیدونم چیکار باید بکنم
نمیدونم کی درست میگه کی غلط
خیلی چیزای دیگه رو هم نمیدونم
نمیدونم از کی بپرسم
کسی بهم کمک نمی کنه
البته از کسی هم انتظار کمک ندارم
بلاخره هر کسی یه جوری درگیره
وااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااای
ببین از کجا به کجا رسیدیم
من میخواستم درباره ی شما حرف بزنم رسیدم به درد دل خودم
اما خوب اینا همش به هم ربط داره
من به تو
تو به من
من به اون
ما به هم
همه به همدیگه مربوطیم
ببخشید زیاد حرف زدم
در ضمن برام مهم نیست که اینو بذاری جلو چشم همه یا نذاری
برام مهم اینه که بهم جواب بدی لطفا
ممنون
خدافظ
ارسال شده توسط شبنم | September 12, 2007 2:29 PM
ارسال شده در September 12, 2007 14:29
به نام خدا
با سلام خدمت برادر محترم بنده یک معلم هستم چند روز پیش خبری شنیدم در مورد بدهی منزل دکتر حسابی دلم گرفت در مملکت که خود را مهد علم می داند بای یک میلیارد تومان حراج منزل استره ی علمی خود را مباح میداند و کمکی از جانب هیچ کس در مورد آن نمی شود ولی شما برادان صاحب رسانه می توانید با کار خطیر خود این کار را انجام دهید.
مطلب دوم چندی پیش در دبیرستان فرهنگ پسرانه دزفول دانش اموزیبه نام سینا کوشا دستگاهی ساخت که بدونه مصرف انرژی 750 ولت برق تولید می کند و بسیاری دستگاه های دیگر و تنها توقع ایشان بورسیه ی یکی از دانشگاها حتی دانشگاه آزاد بود ولی هیچ اعتناعی نکردند تااینکه مطلع شدم شرکت زیمنس برای او دعوت نامه فرستاده بیشتر ماجرا را می توانی از او جویاشوی کافیست با دبیرستان او تماس بگیری اگر ممکن است نتیجه را بای من ایمیل کنید با تشکر برادر کوچک شما حجت.
ارسال شده توسط حجت | September 12, 2007 10:40 PM
ارسال شده در September 12, 2007 22:40
آقاي نجف زاده سلام من اولين باره كه ميام اينجا مي خواستم بگم آخه شما ميگي پسرم من كار ميكنم كه تو مستجر نباشي اما من يه پدر دارم كه ميوتونه برا من كه هيچ واسه نوشم خونه بخره اما بازم مثل روزه اول كاريش ولكن نيست هر سال يه ملك به ملكاش اضافه ميكنه اما برا من ماشين نميخره البته انصاف هم بايد داشت شهريه 1300000 تومني پزشكي آزادم برام ميده تورو خدا منطق هيچ كس قانعم نكرد شما يه چيز بگو شايد قبول كنم حق با اونه؟؟؟؟؟؟؟؟
ارسال شده توسط مهدي | September 14, 2007 10:48 AM
ارسال شده در September 14, 2007 10:48
به من نگاه کنيد..... مامان و باباي عزيزم اصلا به من سيلي بزنيد مرا به باد کتک بگيريد چرا چرا هميشه با
دلم راه آمديد چرا از همان بچگي بخاطر اشتباهاتم مواخذه ام نکرديد و من هميشه به اين فکر مي کردم که
کاش سيلي به گوشم مي زديد تا ديگر تکرار اشتباه نکنم هميشه مرا با بزرگواري بخشيديد و من مني که در
تمام زندگيم جز دردسر چيزي نداشتم بخشيديدمرا کمک کرديد و من قدر ندانستم در تمام شرايط سخت دستم را
گرفتيد و من مغرورانه بلند شدم و اين غرور لعنتي نگذاشت تا من بفهمم عامل بلند شدنم شما بوديد و عامل
سقوطم خودم تمام نيازهاي ريز و درشتم را بر آورده کرديد نگذاشتيد در دلم ذره اي کمبود حس کنم هيچ و قت
فراموشم نکرديد حتي زماني که بابا علي و آقاجون با هم فوت شدند را يادتان هست بابا برايتان نامه
نوشتم؛ نوشتم چرا ديگر کسي در خانه ي ما نمي خندد يادتان هست از مدرسه که برگشتم مرا بغل گرفتيد و
با هم خنديديم الان که فکر مي کنم مي بينم چقدر برايتان سخت بود ولي
مامان عزيزم يادتان هست سال اول دبيرستان را که با دوستهايي گشتم و در آخر با تجديد به خانه آمدم
يادتان هست به شما گفتم به کسي نگوييد و نگفتيد حتي شما وبابا به روي من نياورديد و من احمق نمي
فهميدم مامان مرا ببين.....اين همه تلاش براي من ؟ آخرش چه شد؟
يادت هست بابا بعد از سه روز از کار شديد به خانه آمدي خسته , رنجور,يادت هست ناي ايستادن نداشتي و به
تو گفتيم بابا بايد براي ما برقصي يادت هست که ما دست زديم و تو رقصيدي , رقصيدي به اين زمانه ,
رقصيدي و ما را خندادندي , بابا اين دخترت تو را درک نکرد نفهميد دستهاي پينه بسته ات را آنقدر غرق خود
بود که عظمت تو را نفهميد , بابا من نفهميدم ,بابا نفهميدم کي موهايت سفيد شد نفهميدم کي اينقدر موهايت
ريخت مامان من درک نکردم آن لحظه اي که براي خودت هيچ نمي خريدي و همه را خرج ما ميکردي در حالي که
مادر هاي ديگر ....مامان من را ببخش من درک نکردم که وقتي به خانه مي آيي غذا حاضر است يعني چه من
نفهميدم من من .... من نفهميدم آن لحظه هايي که اين زير زمين نمدار گريه هيت را به خاطر ما تحمل کرد من
متوجه نبودم مرا ببخشيد من را ببخشيد که نفهميدم تمام سعي شما براي اين است که ما کمبود حس نکنيم
يادتان هاست محمد هفته ي اولي که به مدرسه رفته بود آمد و ناراحت بود به او گفتيد چته يادتان هست چه
گفت گفت معلممان گفته بود ساکت بشينيد تا بهتان جايزه بدم و من هرچه ساکت نشستم جايزه اي به من نداد
و شما گفتيد من دعا مي کنم فردا به تو هم جايزه بدهد و فردا محمد با يک کادو برگشت و ما هرگز نفهميديم
که آن کادو را شما خريديد ولي هميشه فکر مي کردم چقدر دعاهاتان زود برآورده مي شود بابا لااقل محمد
شما را مثل من حرص نداد الان چند وقت ديگر مهندسي مي گيرد ولي من چي... بابا من چي؟
من که هنوز که هنوز است مايه ي عذابم غصه هايي که برايم مي خورديد کم بود دانشگاه هم قبول نشدم لعنت
لعنت به من مامان کاش به اين اتاق مي آمدي و مرا کتک ميزدي تا هم دل شما آرام شود و هم دل بي رحم من
لحظه اي شما را درک کند قول ميدهم بابا قول ميدهم روزي به من افتخار کنيد قول ميدهم
دلم مي خواست اين نامه را مي خوانديد ولي حيف.... بابا و مامان عزيزم حلال کنيد دختر بدتان را خواهش مي
کنم
ارسال شده توسط یه بدبخت | September 14, 2007 1:24 PM
ارسال شده در September 14, 2007 13:24
سلام کامران
اول انسان خوبی باش
بعد یه پدر خوب
حاله تو هر شغلی که می خوای باشی فرقی نداره
یا علی
ارسال شده توسط مرضیه | September 16, 2007 1:44 AM
ارسال شده در September 16, 2007 01:44
سلام جناب نجف زاده من از دوستداران روش و سیاق شما در فن خبرنگاری هستم می خواستم گزارشی از ناوگان جدید اتوبوسرانی و این که می گویند 2800اتوبوس جدید اضافه می شود و نیز اینکه اتوبوس ها ریالی شده اند تهیه کنید کارگری با حقوق 250هزار تومان چه کند؟؟؟{ارادتمند شما مهدی خسروشاهی}
ارسال شده توسط mehdi khosroshahi | September 20, 2007 9:19 PM
ارسال شده در September 20, 2007 21:19
رها،عشق،کامران نجف زاده،دنیا
...
ارسال شده توسط علی | September 29, 2007 3:07 PM
ارسال شده در September 29, 2007 15:07
خدا بزرگتر از اين حرفاست!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
ارسال شده توسط امير | September 29, 2007 3:26 PM
ارسال شده در September 29, 2007 15:26
اين روزها ديگر بابا انار ندارد دست خالي هم كه نميشود بچه ها را دوست داشت
ارسال شده توسط آزيتا | October 8, 2007 10:09 AM
ارسال شده در October 8, 2007 10:09
کامران جان سلام.
چند ماهی از حرفای دلت می گذره که به پسر نازت زدی... خوشحالم که هنوز سر کار پر افتخارت هستی. عزیز دلم زندگیهای حالا اینطور ایجاب میکنه که بچه های طبقه متوسط و محروم جامعه یا سایه مادر و پدرو رو سرشون نبینن و یا کمرنگ تر ببینن. شاید هم به صورت یه خیال تو خواب. تو فهمیده ای...پس به خودت بقبولان که تنها پسر تو نیست که وجود تو رو کمتر احساس می کنه... شاید این طور عذاب وجدان کمتری داشته باشی. کیفیت حضور تو برای کیان به مراتب مهمتره تا کمیت اون... سعی کن همون یه ساعتی که گاهی تو شبانه روز می بینیش همه نبودهاتو جبران کنی. و بدون همون حضور پر رنگت تو اون یه ساعت به مراتب ارزشش بیشتره تا پدری که ساعتها با اخم و عصبانیت و بی مهری کنار بچه هاشه...
کاش دولت بیشتر بهتون اهمیت بده تا با دلگرمی بیشتری کار کنید. دلم گرفت...
لایق بهترینها هستی کامران. و مطمئن باش خدا هیچ وقت نمی زاره پیش پسرت شرمنده باشی.
جایی خوندم که عکسهای زیبا تو تاریکترین جاها ظاهر میشن...پس هر وقت به تاریکترین قسمت زندگیت رسیدی بدون خدا داره زیباترین تصاویر زندگیت رو به تصویر می کشه...
... زیبا می نویسی... امیدوارم سربلندتر و موفق تر از قبل به کارت ادامه بدی.
اگه دیدی دوبار کامنت رسیده ببخش. حس کردم نیومده.
ارسال شده توسط بیتا | October 11, 2007 9:22 AM
ارسال شده در October 11, 2007 09:22
به نظر من بی انصافیه اگه رها کنید....شما باید از این استعدادتون استفاده کنین و اون رو از مردم ایران دریغ نکنین وگرنه مواخذه این.یه گله هم دارم اینکه کامنتامو نمیخونین .به امید موفقیت روز افزون برای شما بهترین خبر نگار ایران.
ارسال شده توسط راحله | October 27, 2007 6:55 PM
ارسال شده در October 27, 2007 18:55
سلام
خيلي عالي بود و خيلي هم عالي بود حتي خيلي عالي بود در حدي كه من پيش خودم گفتم عجب متن عالي بود ...
موفق باشي كچلم خيلي بهت مياد
عالي بودش راستي
ارسال شده توسط علي بابا | January 23, 2008 8:35 PM
ارسال شده در January 23, 2008 20:35