1-پشت چراغ قرمز يك نفر كه حالا نفهميدم براي محبت بود يا شايد دل پري از من داشت چنان بوقي زد كه هنوز گوشم سوت مي كشد.من مي دانم ما ايراني ها علاقه تاريخي و باستاني به بوق زدن داريم.با بوق روكم كني مي كنيم.با آن به خانه بخت مي رويم.با بوق زدن قدرت خود رابه نمايش مي گذاريم.همچنين بوسيله آن با عشقمان رابطه برقرار مي كنيم.از دوستانمان تشكر مي كنيم ياازرقيبمان انتقام مي گيريم.وقتي دردل تاريكي يك تونل بوق مي زنيم مي فهميم زنده ايم...هيچ جاي دنيا به اندازه ما بوق نمي زنند...اين مقدمه مسخره رانوشتم كه بگويم من از بوق زدن خوشم نمي آيد.درسياست هم خيلي ها دنبال بوق زدن هستند...دوست دارم اينجا آرامش باشد.اين سايت نيم وجبي دلش تاب مستوري ندارد... پس من بوق نمي زنم اما شما فكر كنيد اينجا هايد پارك است .هرچقدر فرياد داريد بكشيد.جيغ بكشيد.بحث كنيد.نمي دانم شايد بعضي ازحرف هايتان راهم سانسور كردم.اما مطمئن باشيد اين برون فكني هابراي من كه حالا كمتربين مردمم مفيد است.يراي شما هم حداقلش اين است كه تا هايدپارك رفته ايد وبرگشته ايد.
بعدش هم اينجا كارخانه جوجه كشي نيست كه حالا حتما هرروز يك مطلب بنويسم...خواندن نگاههاي شما برايم مهمتر است...دوست ندارم سنگ هيچ گروه ياحزبي رابه سينه بزنم....كه سنگ هاي زيادي قبلا سينه ما را متلاشي كرده است......مي دانم اين مردمند كه مي مانند.
من اين دو حرف نوشتم چنان كه غير ندانست
تو هم ز روي عنايت چنان بخوان كه تو داني
نظرات (148)
سلام
گفتین بوق یادم اومد که بابام دیروز گفت که این نجف زاده با این سرعت کار دست خودش نده .
شما هم خواهشا آروم تر برونید.
***
ناسلامتی سنی از شما گذاشته ...این کارا مال جووناست...
بعدم اینکه حالا کی گفت شما هر روز مطلب بنویسید ، زود زود نوشتن یعنی هفته ای دو پست .
***
و خواندن حرفهای شما برای ما مهمتر .
***
ممنون - بای
راستی این پستتون چقدر عصبانی بود
شما رو نمیگم ، پست رو میگم .
ارسال شده توسط فاطمه قهری | July 10, 2007 3:01 PM
ارسال شده در July 10, 2007 15:01
مثل هميشه از خوندن نوشتههاتون لذت ميبرم
موفق باشيد
ارسال شده توسط مريم | July 10, 2007 3:13 PM
ارسال شده در July 10, 2007 15:13
با سلام
براي اولين بار به سايت شما سر زدم و نوشته هاتونو مثل مصاحبه هاتون جالب ديدم .
موفق و پيروز باشيد.
ارسال شده توسط عليرضا پورکاظمي | July 10, 2007 3:21 PM
ارسال شده در July 10, 2007 15:21
خيلي جالب بود مخصوصا بوق زدن
ولي من اعتراض دارم نه براي اينكه چرا دير به دير مياي نه چرا من نظر ميدم خودمو مي كشم نظرم پيدا نميشه اين براي 1232545455212000000 بار
دوست دارم
ما مخلصيم
تا بعد
ارسال شده توسط فرشته اميني1369 | July 10, 2007 3:29 PM
ارسال شده در July 10, 2007 15:29
چقدر زیبا بود این بیت آخر،کاش قاب می کردید سر در وبلاگتان!خدمتتان عرض کنم که من در سفر اخیرم به عراق فهمیدم مردم آنجا بیشتر بوق می زنند ولی بیچاره ها فقط با وانت موتور هایشان...برعکس مردم ماکه همیشه معترضند به همه چیز...
ارسال شده توسط خیاط | July 10, 2007 3:53 PM
ارسال شده در July 10, 2007 15:53
خوشم مي ياد هيچ وقت مرز شوخي و جدي بودن حرف زدنت مشخص نيست ...حتي نگاهات ،خنده هات و...
.
.
.
حتي تو سياست .
توي سياست هستي و----------- نيستي ..
.
.
بگذار بوق بزنند . ما هم جواب بوق آنها را با كاغذ مي دهيم .
اين مثلث برمودايي كه آنها با درو غ و ريا و نامردي و ... درست كرده اند بهترين راه را انتخاب كرده اي .و اميدوارم كه هميشه با مردم بماني ... بماني...... بمان .
موفق باشي و سربلند .
ارسال شده توسط شفيعي | July 10, 2007 4:02 PM
ارسال شده در July 10, 2007 16:02
سلام
به نظرمن همه حرف هایی دارن که نه میتونن به کسی بگن. نه می تونن توی دلشون نگه دارن.کسانی که از این جور حرف ها دارن یا جیغ میکشن یا هوار می زنن.
ارسال شده توسط فاطمه | July 10, 2007 4:22 PM
ارسال شده در July 10, 2007 16:22
سلام
حالا که گفتی بنویس دارم مینویسم
20:30 مثل سابق نیست. شما ها هم اونجوری نیستید.
ببین درسته که سیاست های کلی و سیاست های سازمان مشخص هست اما تو این مملکت ادمایی هم هستند که جوره دیگه فکر کنن و تو ادبیات غیر رسمی اخبار جا نمیگیرن.
یه شب خبر شرق رئ پخش کردید و گفتید که ببین لینا چی میگن ما کجا داریم تفرقه میاندازیم.
از اون شب به بعد دقیق تر نگاه کردم: به این نتیجه رسیدم
مثلا از دهن کروبی حرف میکشید سریع هم پخش میکنید سوتی هاش رو اما نامه اش به جنتی رو میذارید وقتی که فلان روزنامه نگار دست چندم رسالت بعد یک هفته زحمت مستمر مصاحبه ی n سال پیششون رو کشف کردن همراه با اون پخش میکنید.
ببین آقای نجف زاده ی عزیز تو همین صدا و سیما برنامه های رادیو جوان ساعت 25، جوونی به وقت فردا و ... این حرفا رو خیلی راحت میزنند و مخاطب هم دارند . تو این مملکت مطمئن باش اگر دوم خردادی ها 2 تا سوتی بدن راستی ها 5 تا سوتی دادن پس دلیللی نداره فقط یه طرف رو مطرح کنید.
اینها رو گفتم چون دوست دارم و هرچند شاید سیاست گذار نباشی اما به پای شما هم نوشته میشه
در آخر اینکه جذب مخاطب راحته اما نگه داشتنش ...
بگذارید به شما اعتماد کنیم [گل]
ارسال شده توسط ارس | July 10, 2007 4:24 PM
ارسال شده در July 10, 2007 16:24
salam ..
ارسال شده توسط mohammad | July 10, 2007 4:38 PM
ارسال شده در July 10, 2007 16:38
خيلي از بلاگتون خوشم اومد . يه بار شمارو تو نمايشكاه كتاب زيارت كردم . يه مجله امضا كرديد داديد بنده . اميدوارم هميشه موفق باشيد .
آدرس بلاگ هم نذاشتم چون ديدم وقت نميكنيد سر بزنيد
ارسال شده توسط Amirpoyan | July 10, 2007 4:50 PM
ارسال شده در July 10, 2007 16:50
سلام
كوتاه مي گم
خيلي برام جالب زندگي تون يعني از بچگي تا بهترين خبر نگاري تون رو بدونم
مي دونم كه فوضوليه بيجاست ولي ...
خوشحال مي شم اگه يكم مختصر بگيد
بازم ازتون معزرت خواهي مي كنم به خاطر خواهشم
كوچيك شما ( دختري كه تو ذهنش خداتا سوال بي جواب هست . سميرا. )
ارسال شده توسط سميرا | July 10, 2007 5:09 PM
ارسال شده در July 10, 2007 17:09
میخوام به زبون خودت بنویسم
نگران نباشید به این زودی این هايد پارك را هم محل سیاست میکنند .نجف زاده عزیز
ارسال شده توسط مرتضی | July 10, 2007 5:09 PM
ارسال شده در July 10, 2007 17:09
سلام كامران جان
واقعا اينحرفهايي كه تو اين پست نوشتي بايدبا اب طلا بنويسند.مخصوصا اون قسمتي كه نوشته بودي اينجا كارخانه ي جوجه كشي نيست كه هر روز مطلبي بنويسم واقعا اين حرف دل من بود.يك بار ديگه همنوشته بودم كه بعضي دوستان ادعا مي كنند شما رو دوست دارند چون اگه دوست داشتند موقعيت شما رو درك ميكردند و مي دونستند اگه شما چند ماه يه بار هم مطلب بنويسيد...از سر ما هم زياديه.در ضمن من هيچ وقت اينجا كه ميام جيغ نمي كشم چون تنهاجايي هست كه ارامش دارم...اميدوارم حرفهايمهم بتونه براي تو ترامش باشه.ممنون
خدا نگهدارت باد.
ارسال شده توسط مائده | July 10, 2007 5:33 PM
ارسال شده در July 10, 2007 17:33
برگشتم
با همه آن چه داشتم
برگشتم
خسته از همه بی تفاوتی ها
خسته از همه لجبازي های کودکانه
خسته از با خود بودن
خسته از با تو نبودن
دلتنگی هايم شکل تو شده است
خواب هايم بوی تو را می دهد
دستم شبيه دستهايت شده
راستی، دستهايمان چه شکلی بود؟
بال بال می زدم که برگردم
پرپر می شدم که ببينم
همه زندگی خلاصه شده بود در رسيدن
و حالا که برگشته ام، آيا مرا می بينی؟
آيا مرا نقاشی می کنی؟
آيا برايم باز هم می خوانی؟
برگشته ام
با همه آن چه داشتم
نگو نمی شناسم
من شبيه ديروز توام و تو حالا
شبيه ديروز من
بيا تو ديروزی باش و بگذار من امروزی باشم
نگاهم کن، خيلی
ارسال شده توسط ح_ف | July 10, 2007 5:39 PM
ارسال شده در July 10, 2007 17:39
سلام آقای نجف زاده
مهربان برادرم نبينم ناراحتيت را..
در مورد بوق زدن فکر کنم هنديها رتبه اول را دارا هستند..
خواندن نگاههاي شما برايم مهمتر است... اين لطف شماست. ببخشيد اگه با حرفها و اصرار کردنمون شما رو ناراحت کرديم.. من از طرف خودم ميگم با ديگران کاری ندارم.
فعلا..
ارسال شده توسط کيميا | July 10, 2007 5:52 PM
ارسال شده در July 10, 2007 17:52
خَُوشحالم از اینکه اولین نفری هستم که نظرم رو درباره این مطلب می دم البته امیدوارم که اولین نفر باشم به خصوص اینکه اولین باری هم هست که از وبلاگ شما باَزدید می کنم.
منم مثل شما و مثل خیلی های دیگه از صدای بوق خوشم نمی یاد اما خودم خیلی دوست دارم بوق بزنم... نمیدونم چرا اینطوریه؟؟؟؟ اما می خواستم بگم چه اشکالی داره که همه بوق بزنن، می دونم ممکن گوش خیلی ها کر بشه اما شاید گوش خیلی های دیگم که خودشونو به خواب زدن بیدار بشه الته اگر یه گوششون در نشه و یه گوشششون دروازه. بذاریم همه بوق بزنن مگه چه اشکالی داره که ما بیشتر از هر جای دنیا بوق بزنیم ؟؟؟ واقعاً چه اشکالی داره؟؟؟؟ چه عیبی داره این بار ما تو یه چیزی بیشترین باشیم شاید بقیه سعی کنن به ما برسن هرچند خیییییییلی بعید.
ارسال شده توسط ta | July 10, 2007 5:57 PM
ارسال شده در July 10, 2007 17:57
سلام
من چه بگویم که نگفتم بهتر است
اینو واقعا میگم ها که چی جیغ و داد کنیم حنجرمون پاره کنیم؟ نه واقعا که چی اصلا این حرفی که میزنم هیچ بویی نداره اینو مطمئنم ولی واقعا داد بزنیم که همه ی فریاد ها مون یکی یکی پرت بشن تو نا کجا آباد آره؟؟؟!!!ما که هر چی میگیم برچسب نسل سومی معترض می چسبونن بهمون که یعنی گفتن و نگفتنتون هیچ فرقی نداره مگه نه؟ پس:
من چه بگوبم که نگفتنم بهتره!
ارسال شده توسط مهدیا | July 10, 2007 6:03 PM
ارسال شده در July 10, 2007 18:03
به بوق زدن آتیش بازی و آتیش روشن کردن رو هم اضافه کنید...همیشه توی تونلها وقتی صدای بوق و جیغ میشنیدم...به نیلوفر ابی میگفتم...ببین این یه نوستالژیک تاریخیه...باقیمانده از زمانی که قوم آریائی در مقابل حمله دشمنان برای ایجاد هیجان...در ژن این مردم مونده...در پیک نیکهای خانوادگی هم زمستان و تابستان با کباب و بی کباب دیده ام که آتیش روشن میکنند اونهم توی پارک جنگلی های تهران که تماما آتیش روشن کردن ممنوعه...راستی شما میگید سنگ هیچ حذبی رو نمیزنید...ولی بیست و سی انگار از دوم خردادی ها خیلی دلش پره...البته حق هم داره...تقریبا 8 سال فقط حرف مفت بوده....حداقل الان اگه کسی بخواد خیلی تئوریژه حرف بزنه...من یکی گول نمیخورم...یا هو
ارسال شده توسط تمساح | July 10, 2007 6:07 PM
ارسال شده در July 10, 2007 18:07
سلام .اولین باره که اومدم اینجا .خوشحالم .باحاله.....راستی چرا ما تو کشورمون هاید پارک نداریم؟!!!چرا؟؟؟؟(بوق بوق بوق)... حتما توهم مثل من....؟!!! آره ؟ بزار روک بگم ظرفیتشو ندارم!!!(بوق بوق بوق).بچه اهوازم(بوق بوق بوق).جنگ دیدم! شهادت! ایثار!همه این چیزارو دیدم.(بوق بوق بوق). یه زمانی اگه از یک رزمنده می پرسیدی واسه چی اومدی بجنگی؟ ... می گفت: واسه رضای خدا!!! آخه دشمن به خاکو ناموسم تجاوز کرده!!!(بوق بوق بوق). ولی حالا چی؟؟؟ چرا کسی بفکر ناموس این مملکت نیست؟!!!( بوق بوق بوق). تو همون خاکی که یک کسایی می جنگیدن واسه ناموس .... الان دارن ناموس شیعه رو مثل اجناس تجاری قاچاق می کنن(بوق بوق بوق)... قسمت نمیدم!!! ولی اگه میتونی یه گزارش در مورد این موضوع تهیه کن!!! راستی منم از بوق زدن خوشم نمی یاد. ولی اینو خوب میدونم اون کسیکه بوق اختراع کرد از دید فنی و ایمنی این کارو کرد. واسه اعلام خطر! واسه اینکه شخص حضور خودشو نشون بده!و........ حالا بگذریم ازینکه بعضیها با بوق زدن بی مورد موجب ناراحتی دیگران میشن. دلیلشم همون دلیل نداشتن هاید پارک.اگه اون گذارشو تهیه کردی میدونم سخته ولی سعی کن (ب...و...خیلی خستم دیگه نای بوق زدن ندارم) زمان پخشش به منم اطلاع بده پیروز و موفق باشی.
ارسال شده توسط امیر | July 10, 2007 6:31 PM
ارسال شده در July 10, 2007 18:31
سلام آقای نجف زاده :
حالتون که خوبه ؟
دیشب داشتم اخبار شبانگاهی رو نگاه می کردم
گزارش شما رو هم دیدم خیلی جالب بود وقتی حرف از وبلگ رییس جمهور شد یاد وبلاگ شما افتادم گفتم بیام یه عرض ادبی بکنم.خیلی آدم جذاب و جالبی هستی.خوش به حالت به خطره این همه ..............
وبلاگ داشتم اما روم نشد بنویسم چون وبلاگ ما مثل شمامحتوا نداره.امیدارم تو کارت موفق و پیروز باشی.خیلی دوست دارم ..........
ارسال شده توسط افشین | July 10, 2007 6:32 PM
ارسال شده در July 10, 2007 18:32
سلام خبرنگار اکتیو....خیلی خوبه که اینقدر زود زود آپ میکنی...که دیگه ما هم کم می آریم....
من از اینجا دور بودم...چند مدتی... وداشت فراموشم می شد،الفبای بودن ....نفس محبتی که در اینجاست همه را جذب می کند....گل های اینجا با نوازش نور یکدلی رشد می کنند.
موفق باشی مرد خبرنگار....خوشحال میشم حضورت رو ببینم تو وبم.
یا علی.
ارسال شده توسط مائده | July 10, 2007 6:45 PM
ارسال شده در July 10, 2007 18:45
سلام بااين كه دوساله تو اينتزنت مي چرخم اما اولين باره كه وبلاگ شما رو ديدم.
به پيونداي وبلاگ من خوشومدين
تا يه سلام ديگه
ارسال شده توسط amirhossein | July 10, 2007 6:55 PM
ارسال شده در July 10, 2007 18:55
سلام!
اولا به شدت باهات موافقم که ما زیاد بوق می زنیم...خود من هنوزه که هنوزه هر وقت میرم یه تونل دوست دارم راننده بوق بزنه!!!احساس باحالی بهم دست میده نمی دونم چرا؟!!
دوما زیاد قبول ندارم که اهل هیچ حزبی نیستی...از جمع کردن خبرهای ویژه ات تو 20:30 و همچنین لحن حرف هات در همون بخش خبری میشه فهمید که کدوم طرفی هستی...ولی بگذریم، هر کس بالاخره باید اهل یک حزبی باشه دیگه...
سوما ما اصلا انتظاری ندارم هر روز آپ کنی! فقط می خواهیم به بهونه مسافرت یه دفعه 20 روز ما رو نپیچونی! حداقل هفته ای یک بار که سوژه خوب تو ذهنت میاد که؟!
چهارما اون چه سوالی بود از رئیس جمهور پرسیدی؟! این همه سوال و این همه اتفاق ، میای می پرسی که چرا به همه مردم ایران میگه شما بهترین هستید؟! آخه این هم پرسیدن داره...
می خواهی بیاد بگه شما مردم خوبی نیستید؟! انتظار سوال بهتری داشتیم که حداقل به درد مردم بخوره...
پنجما!
این همه میام اینجا شونصد خط! نظر میدم(اون هم جزو اولین نظر دهنده ها)...خوشحال میشم به ما هم یه سر بزنی! می دونم سرت شلوغه و نظر دهنده ها هم یکی دو تا نیستند ولی ...
موفق باشی... خداحافظ...
ارسال شده توسط مهدی صالح پور | July 10, 2007 7:01 PM
ارسال شده در July 10, 2007 19:01
سلام آقاي نجف زاده .خسته نياشيد .
من هم مثل شما از بوق زدن خوشم نمي آد .خواستم اينجا يك مطلب جديد بگذارم . خواستم نظرات رو يك رنگ معنوي بدم البته با اجازه شما :
يك حديث از امام علي (ع) :
مراقب افكارت باش كه گفتارت مي شود .مراقب گفتارت باش كه رفتارت مي شود . مراقب رفتارت باش كه عادتت مي شود .مراقب عادتت باش كه شخصيتت مي شود . مراقب شخصيتت باش كه سرنوشتت مي شود.
انشاالله كه سرلوحه زندگيمون باشه .
ارسال شده توسط مسافر منتظر | July 10, 2007 7:11 PM
ارسال شده در July 10, 2007 19:11
سلام
کی گفته اینجا جوجه کشیه؟
خب وقتی یه بار 20 ماه در میون آپ نمیکنی یه بارم هر روز آپ میکنی خب هر کی باشه قاطی میکنه دیگههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههه.
بعدش هم شما که نگاه ما رو نمیخونی کامنت هامونو میخونی.
باز چی شده افتادی رو دنده ی لج؟
اینقدر به زمین و زمان گیر نده داداشی.
آخر عاقبت خوشی نداره ها!!!
یه ذره شعر بخون آروم شی:
بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم
همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم
شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم
شدم آن عاشق دیوانه که بودم
من این یه تیکه رو خییییییییییییییلی دوست دارم
روز اول که دل من به تمنای تو پر زد
چو کبوتر لب بام تو نشستم
تو به من سنگ زدی
من نه رمیدم نه گسستم
باز گفتم که تو صیادی و من آهوی دشتم
تا به دام تو درافتم همه جا گشتم و گشتم...
فعلا...
ارسال شده توسط ماجده | July 10, 2007 7:14 PM
ارسال شده در July 10, 2007 19:14
salam
khaste nabashid
ensafan harfaye dagh va tazei migid va be nahve khoobi oonharo matrah mikonid
vali fekr nemikonid yekam mosbattar ham mishe be ghazie negah kard, khosoosan ghazieye BOOGH ,khob bad nist ke ye melati hastan ke az yek vasileye vahed inghadr estefade mikonan taze fekr konam chantasho shoma az ghalam andakhtin! man nazaratetoono ghabool daram vali gahi ton va kami talkh mishin, hese na omidi be adam dast mide.
az inke harfaye na chandan moheme mano khoondin motshaker va az inke vaghtetoono gereftam poozesh
ya hagh
ارسال شده توسط Shiva | July 10, 2007 7:33 PM
ارسال شده در July 10, 2007 19:33
سلام آقای نجف زاده.من گشت و گذار در هاید پارکتان را دوست دارم. اما از آن جایی که بی بی سی به این هاید پارک عنایت دارد مواظب باشید پوست موز زیر پایتان نگذارد!!آن قدر تیز بین هستید که متوجه منظورم شده باشید.برای متن قبل نظر نوشته بودم نفهمیدم پست شد یا نه.بدمان نمی آید شما هم دست کم تا دم در حیاط خلوت ما بیایید ما که هاید پارک نداریم:)
ارسال شده توسط معلمی از بهشت | July 10, 2007 7:40 PM
ارسال شده در July 10, 2007 19:40
چرت و پرت
ارسال شده توسط alireza | July 10, 2007 7:57 PM
ارسال شده در July 10, 2007 19:57
سلام آقاي نجفزاده.
مي خواستم با شما مصاحبهاي انجام بدهم، براي نشريه ي الكترونيكي مان.
قبول مي كنيد؟!
(با ايميل اطلاع دهيد، تا سوالاتم را بفرستم.)
ارسال شده توسط فريد ذاكري | July 10, 2007 8:32 PM
ارسال شده در July 10, 2007 20:32
halam azat be ham mikhore ...
ارسال شده توسط is it important | July 10, 2007 8:39 PM
ارسال شده در July 10, 2007 20:39
سلام...مرسی که به ما انقدر عزت و احترام می ذارید...دوستون داریم.
ارسال شده توسط MahTab | July 10, 2007 8:52 PM
ارسال شده در July 10, 2007 20:52
سلام...اول...من خیلی خوشحالم...چون اول شدم دیگه در پوست خودم نمیگنجشکم و اینا
خوب مطلب که قشنگ و قابل تفکر و اینا خلاصه خیلی عالی خوشحال میشم نظرتونو در مورد وبلاگم بدونم
http://somizelzele.blogfa.com
خوش باشی
سمی
ارسال شده توسط سمی زلزله | July 10, 2007 9:20 PM
ارسال شده در July 10, 2007 21:20
سلام بر بهترین دوستم که منو نمیشناسه...
جناب نجف زاده انشالله از این به بعد مرا بیشتر خواهید دید.
در این حد بگویم که اهل دزفولم من ...
ارسال شده توسط Hojjat-Boustani | July 10, 2007 9:21 PM
ارسال شده در July 10, 2007 21:21
سلام. لازم نیست این مطالب رو بازبتابانید. فقط خوشحال ام که با سوپراستار خبرنگاری ایران بی حجاب حرف می زنم. من الان توی روزنامه اي هستم که میگن زمانی اینجا بوده اید با آقای دلاوری البته. من طنزهای صفحه 14 رو می نویسم. راپورت ایام. مشتری بیست و سی هستم و البته جذابیت های شخصی شخص شما. دختر چهار ساله ام رأس هشت و نیم نجف زاده را به من یادآوری می کند. ارشد تهیه کنندگی دانشکده را هم خوانده ام و حالا برای تهران ماندن و نرفتن به شهرکرد و یاسوج و سایر جاها با برجی و یعقوبی و طرازنده دست به یقه ام. نمی دانم چرا تا به حال فکر لینک دادن به شما بهم خطور نکرده بود. عجالتن لینک می دهم. باعث افتخاره که هر پست وبلاگ یک همکار متوسط چندهزار بازدیدکننده داشته باشه. موفق بمانید.
ارسال شده توسط میرزا قلی خان راپورتچی | July 10, 2007 9:28 PM
ارسال شده در July 10, 2007 21:28
بیییییییییییییییییییییییییییییییییییییب!!!!
گفتم کامنتموبا صدای بوق شروی کنم یه کم هیجان زده شی!!! حالت خوبه کامران؟ اون بچه کوچول چه طوره؟
یه چیزی برام خیلی جالبه ! قبلا من روزی چند بار این سایت و چک می کردم ، اما تو این چند وقت هر وقت که میام سر میزنم ، دقیقا تو همون روز آپ کردی!!!
مواظب خودت باش ! خدانگهدار..
ارسال شده توسط مانا نیک | July 10, 2007 9:41 PM
ارسال شده در July 10, 2007 21:41
اي ول خوب اومدي فقط من متوجه نشدم كارخانه جوجه كشي چه ربطي به زود اپ كردن شما داره؟يكي منو روشن كنه!
ارسال شده توسط پت | July 10, 2007 9:47 PM
ارسال شده در July 10, 2007 21:47
هوم پس خوب شد شما رو دعوت به بازی سیاسی نکردم مگر نه دلم هوس گرده بود که شما رو هم جزو لیست مدعوین سوم تیرها بیارم یادش بخیر بچگی از بوق زدن وداد کشیدن در تونل لذت می بردم بیق بیق برای شما که دوست ندارید(d)
ارسال شده توسط sara | July 10, 2007 10:07 PM
ارسال شده در July 10, 2007 22:07
kheyli dost daram bahat hadeaghal chat konam doset dram
ارسال شده توسط شهرام اکبری | July 10, 2007 10:09 PM
ارسال شده در July 10, 2007 22:09
حدااقل تو هاید پارک مردم روزایه یکشنبه رو دارن که بشینن تو hyde park corner حرفاشون رو بزنن و کسی سانسورشون نکنه و همه بشنون و ...
ارسال شده توسط payizaneh | July 10, 2007 10:43 PM
ارسال شده در July 10, 2007 22:43
خوب.. حق با توست..گاهي آدم بايد يه جا براي آرامش داشته باشه.. حتي اگه يه خونه مجازي باشه..
اين شغل توهست كه يه جورايي با زندگي ما عجين شده.. به دل نگير برادر.. دل همه خون است.. وقتي سيا باد يا آتشفشان.. طوفان باشد يا مرض. دامن همه را مي گيرد.. جايي خواندم زندگي انتخاب نمي كند.. چه سنگ بزني چه نزني تو را مي زنند..
ارسال شده توسط ماهو | July 10, 2007 11:07 PM
ارسال شده در July 10, 2007 23:07
خدايا:
مرا به ابتذال آرامش و خوشبختي مكشان_اضطراب هاي بزرگ_ غم هاي ارجمند_
و حيرت هاي عظيم را به روحم عطا كن. لذت را به بندگان حقيرت بخش و درد هاي
عزيز بر جانم ريز.
ارسال شده توسط spv | July 10, 2007 11:11 PM
ارسال شده در July 10, 2007 23:11
حق داري كه خانه اي كه از آن توست برايت مامني باشد. حتي اگر مجازي باشد..
خبر نگاري.. هر شب بر جعبه جادوي خانه ام ميبينمت.. گاهي از گزارشاتت دلم خون مي شود.. گاهي هم ..
دل همه خون است.. همه شايد نه.. آنها كه گاهي فكر مي كنند.. جايي خواندم زندگي انتخاب نمي كند.. بلكه تورا مي برد.. چه بخواهي و چه نخواهي بايدهمراهش شوي. پس بهتر است كه بخواهي.. و هميشه ترو خشك با هم مي سوزد.. مث ما كه سوختيم.. شايد شما آنروزها هنوزفكر نمي كرديد كه شايد روزي ازتو گله شود كه چرا از .... چيزي نگفتي كامران نجف زاده... شايد هم نبايد مي گفتي.. نميخواستند كه بگويي.. ته دلت مانند دل همه ما زخمي باشد ...
پ.ن : اگه سوءتفاهمي شد معذرت.. به لحاظ خاصي نبود.. دليلش گزارشات منحصر به فرد شما بود...
ارسال شده توسط ماهو | July 10, 2007 11:15 PM
ارسال شده در July 10, 2007 23:15
na faghat iraniya nistan kheyli bogh mizanan toye soriye badtare aslan haleshona nemifahmidan hamash bogfh mizadan
ارسال شده توسط mahnaz | July 10, 2007 11:24 PM
ارسال شده در July 10, 2007 23:24
برادر خیلی هم اینجا را هاید پارک نکنین..
اونوقت سیستم خوشگل ف ی ل ت ر ی ن گ چنان هاید پارکی نشونتون بده که حاشو ببرین.
از ازادانه فکر کردنتان خوشم میاد..اما نمیدونم چقدر دوام داره..مثلا میخوام بدونم با این فضای مقدس زایی که در مورد دولت و عملکردهاش و علی الخصوص شخص رئیس جمهور به وجود اوردین(نه شخص شما حالا..ولی همکارای از جان گذشتتون ..یی مثل جناب رنجبران که من هر وقت میبینمش یاد اون یارو پاچه خواره تو شبهای برره می افتم..چه کنم..دست خودم نیست)چه میکنین؟مطلوبتونه؟
کمتر دیدم در مورد مسائل دولت گزارش تهیه کنین..شاید ترجیح میدین گزارشهاتون مردمی باشه یا اگرم سیاسی میشه خارج از محدوده ی دولت..چرا؟
(حالا یکی نیست بگه اینهمه سوال کردم کی جواب میده)
سایتتون عالیه..ولی یک عیب گنده داره..اونم اینکه ادم حس درد و دل کردن با چاه بهش دست میده..(دور از جون توروخدا بد برداشت نکنین)فقط پژواک صدای خودمونو میشنویم بدون نظر صاحب سایت..عجب هاید پارکی ساخته اید جناب!!
انشا الله پاک بمونین و سالم
ارسال شده توسط ريحانه-الف | July 10, 2007 11:42 PM
ارسال شده در July 10, 2007 23:42
بله اقا هاید پارک شما اما بوق ندارد ! ولی کامنت دارد که شما گاهی هم چشمتان را به آن می بندید و هم گوشتان را مثل همه ایرانی هایی که عادت داریم به نشنیدن بله حتی ما گاهی خومان را هم نمیشنویم برای همین خیلی سنگ به سینه میزنیم و ب دل میخوریم .
گذشته از همه نه برای بوق زدن امدم و نه برای جلب ممنون میشوم این یکی کامنت را هم بخوانید و نشنیده بگیرید زیرا گاهی باید فقط شنید و سکوت کرد ! عزیز برادر تنها مایل هستم بگویم نوشته های تو و متنهایی که گاهی از روی سوز و کنایه و استعاره میگویی و مینویسی چراغ روشنی است که که چشم امیدی نمیبیند و هر ذهن نمیشنود . فقط خواستم نشان به شکر و نشان به سوی تو دهم که زیبایی
سر فراز باشید و پر فورغ
ارسال شده توسط سعید | July 10, 2007 11:42 PM
ارسال شده در July 10, 2007 23:42
سلام آقای نجف زاده.ممنونم که با گزارش های خوبتان، حال و هوای اخبار را متحول کردید.
حق با شماست .هیچ جای دنیا به اندازه ما بوق نمی زنند.گاهی آنقدر بلند و زننده اند که از توهین هم بدترند... و گاهی فکر می کنم این صدای آزاردهنده، شاید فریادی باشد که برنیامده و این شکل دیگر آن فریاد است...
ارسال شده توسط sara | July 11, 2007 12:10 AM
ارسال شده در July 11, 2007 00:10
سلام کامران جان من ساسان از یکی از روستاها چهارمحال وبختیاری هستم امروزاومدم کافینت شهر که درده دلمو به شما خالی کنم
راشتش بنزین سهمیه بندی شد کسی حرفی از روستایی ها نزد
توی روستا دیگه ماشین شخصی ها کار نمی کنند یا اگه کار کنند 15 کیلومتر راه را که تا برن شهر 1000 میگیرن
حاا 2 روز پیش مادرم شب مریض شد دنبال ماشین می گشتیم همه می گفتن بنزین نداریم
تا اینکه مشهدی حسنقلی مینی بوس مد 54 را روشن کرد تار سیدم شهر 40 دقیقه تول کشید شما تو شهر هستید واحد دارید قطار مترو دارید می گید خیلی خوبه سهمیه بندی ولی ما به خدا نمی دونیم چیکار کنیم حرفای نگفته زیاد شاید شما نخونید ولی ...
ارسال شده توسط ساسان | July 11, 2007 12:15 AM
ارسال شده در July 11, 2007 00:15
عصبانی هستی کامران!
ارسال شده توسط کاکتوس | July 11, 2007 12:27 AM
ارسال شده در July 11, 2007 00:27
سلام آقای خبرنگار...
واقعا برام جالبه من یه ساعت پیش اینجا بودم هیچی بجز چندتا تارموی لرزان نبود... اما الان از سرعادت اومدم که!...خوب...الان چیکار کنم؟ بوق بزنم یا جیغ بکشم؟ نه ...خواهش می کنم .اینجا برای من هم تنها پاتوق آرامش خاطره ه ... پس: فریاد نمیزنم ...شاید از سر عادت نگاهی کنم سرشار از نگفتنی ها...نگاهم را به خاطر بسپار...نگهبان گنج های پنهانم!
.
.
همیشه همانی ام که بوده ام...
امیدوارم همانی بشوم که می خواهم...
.
.
سبز بمانی:))
ارسال شده توسط پارمیس | July 11, 2007 1:19 AM
ارسال شده در July 11, 2007 01:19
تو ای مسافر غریب در دیار خویشتن
با تو آشنا شدم با تو در همین مسیر
کاش همه اونهایی که بوق میزدند میدونستند که توی این هیاهو اگه شیبور هم بزنیم دیگه صدامون به جایی نمیرسه بس : خوشا فریاد زیر آب
ارسال شده توسط mahtab | July 11, 2007 1:57 AM
ارسال شده در July 11, 2007 01:57
سلام آقای نجف زاده.
خیلی وقته که تمام مطالب وبلاگتون رو می خونم ولی اولین باره که نظر می دم.
به نظر من اصلا در ایران بوق چیز مفیدی نیست. تنها کاری که باهاش نمی کنیم چیزیه که به خاطرش درست شده.
ممنون می شم به وبلاگم سر بزنید و نظرتون رو بدید.
ضمنا وقتی آدم به گزارش هاتون نگاه می کنه هیچ وقت خسته نمی شه. خیلی خوب هم صحبت می کنید
ارسال شده توسط سروه | July 11, 2007 2:15 AM
ارسال شده در July 11, 2007 02:15
سلام كامران عزيز. اگر چه قطره اي از درياي ميهن اسلامي من هستي ولي خوشحالم كه يك خبرنگار ناب و يك وبلاگ نويس خوب هستي.پيشرفت ما برادران از راه تذكر و نقد كردن به دست مياد.فقط خواستم اين دفعه ملا نقطي باشم. كامران جان. فقط يه غلط املايي ازت مي گيرم.كلمة «قضات» كه ازعربي گرفته شده و توي فارسي استعمال ميشه بدون تشديده. تا حالا چند بار توي بيست و سي اون رو با تشديد خوندي. دوست ندارم دشمنانت تو رو به خاطر يه لكه ي كوجيك روي صورتت مسخره كنن. موفق وپيروز و سبز و سر بلند باشي.
ارسال شده توسط مهدي | July 11, 2007 3:47 AM
ارسال شده در July 11, 2007 03:47
سلام آقای نجف زاده
از اینکه بالاخره توی این کشور هم یه هایدپارک پیدا شد خوشحالم و بهتون تبریک میگم که شما بانی اولین(تنها)هایدپارک هستید.
دیروز توی پمپ بنزین به چند نکته جالب پی بردم
1)الف) نیروهایی که برای جلوگیری از اغتشاشات احتمالی در پمپ بنزین مستقر شده بودند همشون زیر 25 سال داشتند
ب)همشون یا داشتن توی سوپر مارکت دنبال آب میوه با طعم دلخواه میگشتن یا داشتن با مبایلشون sms بازی می کردن یا سعی داشتن با گرفتن الکی "تاکی واکی" یا شایدم"واکی تاکی" جلوی دهنشون مخ دخترای جوون رو بزنن
2)توی صف موتور سیکلت ها 43 تا موتور و 47 تا موتورسوار بود که فقط 2 نفرشون کلاه ایمنی همراهشون داشتن
3)با اینکه بنزین سهمیه بندی و یه جورایی نایاب شده بازم بعضیا موقع زدن بنزین دقت نمی کنن و حدود 1 lit از باک ماشینشون سرریز میشه
اون بنده خدایی که من زیر نظر گرفته بودمش انگار از عمد داشت یه کاری می کرد بنزینش سر ریز بشه تا به خیال خودش برای دوست دخترش که توی ماشین منتظرش بود کلاس بزاره!
از طرفی هم متوجه شدم مسافرهای گرامی خودشونم یکم مبلغ کرایه رو بردن بالا(مثالا کرایه ایی که قبلا 1000 تومن بوده رو 1300 میدن) که خودم به شخصه 5 تا احتمال میدم
1) باورشون نمیشه کرایه همون کرایه سابق باشه!
2)دلشون برای راننده ها و مسافر براها می سوزه!
3)می ترسن که اگه همون کرایه سابق رو بدن راننده قیمت دوبرابر شده رو ازشون بگیره!
4)حوصله گوش دادن به درد دل های راننده رو ندارن!
5)می ترسن سر 400-300 تومن کتک بخورن!
ارسال شده توسط مریم ماندگار | July 11, 2007 7:21 AM
ارسال شده در July 11, 2007 07:21
1.اینکه یک عده بوق می زنند بماند
تازه برادر بوق می زنند ... بگو خوب شد همه اش به بوق ختم می شود
خدا نکند روزی برسد که این آدم های به اصتلاح بوق مسلک بیفتند توی خط تار وتنبک و...
2.اینکه این سایت پدر سوخته!!!... (ببخشید اما...) تاب مستوری ندارد هم که ...
این نیم وجبی ...مرده ی شفاف سازی که نیست ... هست ؟؟؟؟اهل سیاست بازی وباند بازی وحزب و هیچ جنگولک بازی دیگری هم که نیست... می ماند اینکه ... بشود همان هاید پارک خودمان که بیاییم اینجا و... حرف بزنیم داد بزنیم ببحثیم بابای
یک عده رو مدام بیاوریم جلوی چشمشان ... مگه نه ...
3. وقتی می نویسی این برون فکنی ها گیر می کنم خدایا کدام برون فکنی راستش را بخواهی دیگر من وامسال من برون نداریم که بیاید از تویش چیزی ترشح کند که تو اسمش را بگذاری برون فکنی ... هر چه از به اصتلاح درونمان مترواوشد ... مستقیم وصل است ... به همان جاییی که با آن می گوییم ... آزادی ... می گوییم می شود می توانیم ... می گوییم ... نگذار این دهانم که دیر زمانیست درش را گل گرفته اند ...
4.کارخانه ی جوجه کشی ... قدرت را نمی دانند اگر دوروز بروند ببینند جاهای دیگر سه ماه به سه ماه آن هم با ... و... صفحه وب و به طبع ذهن مردم را پر می کنند
آن وقت دیگر گیر نمی دهند ... سر به سر این کوچولو نمی گذارند ... ما آدم نمی شویم هنوز چشممان دنبال ... تو که می دانی همیشه مرغ همسایه غاز است ...
5.این هم ته کار ((هم غصه بمون با من تو این قفس بی مرز لعنت به چراغ سرخ لعنت به چراغ سبز))
ارسال شده توسط شیما | July 11, 2007 7:36 AM
ارسال شده در July 11, 2007 07:36
بوق زدن ممنوع
ممنون از بوق نزدن شما
بوق ممتد ممنوع
ممنونم که هیچ وقت بوق نزنی.
دیگر هیچی
دوستان حتی جیغ هم نزنید
اگر خواستید فریا بزنید باید برید روی پل ولایت ساعت 11 شب به بعد آنوقت داد بزنید
.....شاید.
باز هم ممنوع بوققققققققققق.......ق
ارسال شده توسط علی اکبری | July 11, 2007 7:52 AM
ارسال شده در July 11, 2007 07:52
درود به کامران نجف زاده دوست دادشتنی و پرتلاش. دست مریزاد و خسته نباشید . موافقم با شما که وبلاگ حتما صرفا نباید هر روز با چرند و پرند پر بشه مهم اینه که چیزهایی بنویسی که مخاطب باهاش ارتباط درست برقرار کنه تا دلزده بشه از مشتی کلمات تکراری
ارادتمند
ارسال شده توسط احمد خطیری | July 11, 2007 8:50 AM
ارسال شده در July 11, 2007 08:50
سلام
باشه داداش .منتظر جیغ های ما باش.
ارسال شده توسط . | July 11, 2007 8:58 AM
ارسال شده در July 11, 2007 08:58
سلام
مقدمت به نظرم خيلي هم خوب بود ( بازي قشنگي بود با كلمه) / به بوق هاي من هم نگاه كن ( حس آميزي / كنكوري دارم همه چيز را ميبينم !!)
ارسال شده توسط نيما | July 11, 2007 9:04 AM
ارسال شده در July 11, 2007 09:04
سلام داداشی گلم.
آقا بوق نزن میام میندازمت تو خلیج "فارس" که کوسه ها بخورنتا....
........................(اینا جیغ بود، گذاشتم رو سایلنت گوش درد نگیری)
داداشم چرا بی حوصله شدی؟ تورو خدا یه ذره اینقدر نگاه دیدی؟ اینقدر بخند...
........................(اینا هم جیغ بود)
برام دعا کن جمعه امتحان کاردانی به کارشناسی دارم.... اگه قبول بشم از این شهر خراب شده فرار میکنم.... راحت میشم.........
راستی بهم سر نمیزنی گلم....
ارسال شده توسط غزل | July 11, 2007 9:07 AM
ارسال شده در July 11, 2007 09:07
سلام ، صبحتون قشنگ
خوبي آقاي نجف زاده
راستش من هم از بوق زدن بدم مي ياد
ببين اولين نفر كه پيام داده منم
پس بدون چقدر عزيز ومحترم هستيد كه هر روز به وب شما سر مي زنم
راستي زياد سخت نگير، اينقدر هم تلخ و سياه ننويس
يه ذره نرمتر بنويس .
قربان شما
ميرزايي
ارسال شده توسط ميرزايي | July 11, 2007 9:27 AM
ارسال شده در July 11, 2007 09:27
سلام
ارسال شده توسط ایدن | July 11, 2007 9:32 AM
ارسال شده در July 11, 2007 09:32
سلام
همیشه متفاوت
انگار نوک قلمش جنس دیگه ایه ؟؟
چشم بسته و دل باز از خصوصیات نوشتنته
همینه که جذابش کرده .
واقعا خوشحالم تو بگیربگیر و بلوای وبلاگا
وبلاگ کامران رو دیدم .
شایدم بعدا خستش کنم ؟؟
فقط میدونم حرف جفتمون یکیه .
جنس درد یکیه
مردم
اما لفظ ممکنهه فرق کنه.
منتظر حضور گرمت هستم
کوچکترین بزرگ سیستم ریاست ج . هادی
منتظرم
بای
ارسال شده توسط هادی | July 11, 2007 9:37 AM
ارسال شده در July 11, 2007 09:37
سلام ....حرفات همه درست....
میدونی آدم بعضی وقتا خودشوقاطی هیچ کاری نکنه خیلی خوبه آقا جان : دوری و دوستی!
راجع به کارخانه ی جوجه کشی هم یه نظر :نمیدونم اینا که میان نظر میدن و تقاضا مینویسن که آپ کنی واقعا این درکو ندارن که تو خودت هر روز حداقل یه گزارش داری حالا چه خبر ویژه ی20:30 باشه چه تو اخبارای دیگه چطور میرسی هر روز آپ کنی؟همین که میرسی نظرا رو تائید کنی کلیه!
تازه تو این تهران که آدم جز دود و صدای همین بوق و
ترافیک فقط خستگی براش میمونه دیگه بدتر!
خوب ببخشید خسته ات کردم....تو فقط مواظب خودت باش به حرف مردم هم اهمیت نده!
خدا تو را حافظ..........
ارسال شده توسط یاسمن | July 11, 2007 9:48 AM
ارسال شده در July 11, 2007 09:48
salam kamran jan kheyyyyyyli bahali chand shab pish dar morede ostandare yazd sohbat mikardi too 20:30.khoob gofti.too khooneye ma hame behet eyval goftan.
ارسال شده توسط motahare | July 11, 2007 10:06 AM
ارسال شده در July 11, 2007 10:06
سلام
امیدوارم حالتون خوب خوش باشه
اول خیلی خیلی خوشحالم که برای شخص شاخصی مثل اقای نجف زاده نظر می فرستم
دوم متاسفانه همی این بوقا یی که گفتین فقط رنگی ظاهری داره و در اصل هیچکدوم واقیت نداره همه از روی ظواهر نه واقیت
سوم در مورد بوق سیاستمدارا فقط یک سو گرایانه
چهرم خوشحال شدم سری زدم به یک ادم موفق
یا علی
ارسال شده توسط من و تو | July 11, 2007 10:33 AM
ارسال شده در July 11, 2007 10:33
درد بی حوصلگی
چند وقتی است دچار درد بی حوصلگی شدم.
دیروز توی عکاسی نشسته بودم؛ دیدم اینها چند سیستم دارند و به تعداد کامپیوترهاشان پرینتر و اسکنر، خواستم بگم اگر سیستماتون رو شبکه کنید حدالقل یه میلیون تومنی صرفه جویی می شه اما حوصله ام نشد بگم!
یه پسر 12-11 ساله تو یه مغازه کار می کرد، میدانستم شاگرد مغازه است، خیارها رو بیرون و توی آفتاب گذاشته بود خواستم بگم اگه یه گونی کنفی مرطوب روش بزاری دیرتر پلاسیده می شه اما بازم حوصله ام نشد!
یه مادری تن نوزادش کلی لباس کرده بود شاید میترسید در این گرمای تابستونی طفلش سرما بخوره! کودک بیچاره خیس عرق شده بود، خواستم به اون زن چیزی بگم اما بازم حوصله ام نشد!
غذای مادرم رو اجاق داشت می سوخت اما بازم حوصله ام نشد!
قرار خواهرم داشت دیر میشد اما بازم حوصله ام نشد یادآوری کنم!
اما دیروز یک بار هم کس دیگه ایی حوصله اش نشد! داشتم از خیابان میگذشتم ولی راننده ایی حوصله ترمز کردن نداشت و نزدیک بود مرا با تمام بی حوصلگی هام زیر چرخ های بی حوصله ماشین بی حوصله اش زیر کنه و منو نقش بر این زمین بی حوصله کنه!و اگه تو اون لحظه خاص بازم بی حوصله بازی در می آوردم احتمالا الان زنده نبودم که این مطالب رو بنویسم.
دیشب تا صبح نخوابیدم نه ازترس مرگی تا یک قدمیش رفتم(تازه کمتر از یه قدم، شاید نیم قدم شایدم کمتر! چون اگه بجای آینه بقل راننده که به پهلوم خورد با جای دیگه ایی از ماشین برخورد کرده بودم الان داشتم از اون بالا مردم بی حوصله رو تماشا می کردم)؛ داشتم به این موضوع فکر میکردم که چرا همه دچار درد بی حوصلگی شدیم؟اگه کسی میدونه به منم بگه چون تا این لحظه دلیل قانع کننده ایی پیدا نکردم
الان که این مطلب رو تموم کردم یه سوال جدید توی ذهنم ایجاد شد؛ اصلا این مطلب چه ربطی به موضوع داشت یا چه ربطی به آقای نجف زاده؟!
ارسال شده توسط مریم ماندگار | July 11, 2007 10:35 AM
ارسال شده در July 11, 2007 10:35
سلام آقاي نجف زاده...
خيلي خوشحالم اينقدر زود دوباره آپ كرديد...
خواستم يه سوژه بهتون بگم كه خيلي وقته تو ذهنمه..." اگه ميشه يه گزارش از خان ها يا حالا همون اربابهاي ايران ما كه يه موقع هايي بر مردم حكومت ميكردن بگيريد...البته اگه در قيد حياتن..آخه تو شهرمون يه ارباب قديمي كه الان ساكن تهرانه هميشه طعطيلات مياد اينجا...مردم همه ميشناسنش...خيلي دوست دارم با اين آدم ها مصاحبه كنيد و از گذشته شون بپرسيد..."
مي دونم سوژه هام به دردتون نمي خوره ولي خوب خدا رو چه ديدي شايد آقا كامران يه بار از سوژه ي يه آدم معمولي گزارش تهيه كرد...
موفق و پيروز باشد....
پائيــــــــز...
باي.
ارسال شده توسط پائيــــــــز | July 11, 2007 10:44 AM
ارسال شده در July 11, 2007 10:44
دمت گرم داداشي
اما ديگه جواب ايميلامو ندادي
دوست دارم
ما مخلصيم
تا بعد
ارسال شده توسط فرشته اميني1369 | July 11, 2007 10:51 AM
ارسال شده در July 11, 2007 10:51
سلام آقاي نجف زاده ...جالب بود اين بووووق هم عجب موضوع چند بعدي شده!
با ؛موجیسم دوم!؛ به روزم.. از برنامه اينترنتي - راديويي "پت و مت در راديو جوان"!!
خوشحال مي شم توي برنامه حضور داشته باشين!
ارسال شده توسط انوشه ميرمجلسي | July 11, 2007 11:08 AM
ارسال شده در July 11, 2007 11:08
سلام آقای نجف زاده
حالتون بهتره ؟ امان از اين بوقهايی که جوونا گذاشتن رو ماشين يا موتورشون. آدم شش متر در جا ميره رو هوا. نه قلب مي مونه برای آدم نه اعصاب. بوقهايی هم که شما نام بردين به وفور يافت ميشه بين مردم که انواعش خيلی بيشتر از اون چيزيست که شما گفتين..
من خيلی وقت پيشتر از اين ميخواستم به اينگونه گفته ها که در مورد طرفداری از حزبی به شما ميشد اعتراض کنم ولی سکوت کردم تا خودتون در اين مورد صحبت کنيد..
شاد و سلامت باشيد. خدا پشت و پناهتان
کيميا
ارسال شده توسط کيميا | July 11, 2007 11:24 AM
ارسال شده در July 11, 2007 11:24
سلام
من از همون اول متوجه متفاوت بودن شما شدم.
حتي نوشته هاي سايتتون هم مانند گزارش ها تون متفاوته.
اولين جمله رو كه خوندم فهميدم نوشته شماست.
من هميشه گزارش هاي شما را دنبال مي كنم .و بيست وسي رو هم هميشه نگاه مي كنم .
قدر خودتون رو بدونيد.
من يكي ازطرفدارهاي شما هستم.كه اميدوارم پله هاي ترقي رو يكي يكي طي كنيد.
با ارزوي بهترين ها براي شما
ارسال شده توسط مريم | July 11, 2007 11:48 AM
ارسال شده در July 11, 2007 11:48
سلامم را پاسخی هست آيا ؟؟؟
ارسال شده توسط کيميا | July 11, 2007 11:49 AM
ارسال شده در July 11, 2007 11:49
1- بابا چقدز عصبانی .میگم اون کسی رو که برای بابایی بوق زده و اعصابش رو خورد کرده معرفی "من و امیر کیان جون باهم می رویم و حالش رو میگیریم
2- همون هفته ای دو بار کامنت کافیه .نمیخواد هرروز بنویسی گر چه اگر میدانستی نوشتن هاینت تو مایه های قرص های اکستازی برای ماست.....
3- تا به حال اینجا خیلی جیغ زده ام خوشحالم که هاید پارک مناسبی بوده ای ...
4-یک مورد جالب رو بگم :هروقت که می یای تو اخبار حالا کدوم شبکه فرقی نمیکنه .مامانم میگه خدا پدر این کامران رو بیامرزه که لااقل تو مثل این باطری ها پر میشی ....
فعلا..
ارسال شده توسط ***maryam*** | July 11, 2007 11:50 AM
ارسال شده در July 11, 2007 11:50
بسم الله الرحمن الرحیم
سلام
مدتیست در انتظارم.به قول شاعر : مردم از انتظار و تو امروز و فردا می کنی...
منتظرم یه سری هم به ما بزنید و...
یه سئوال داشتم که جوابی ندادید.
اسم رمانی که نوشتید چیه و از کدوم انتشاراته؟
ضمنا امروز یه نیم مطلبی در مورد شما نوشتم.
خوشحال می شم اگه...تشریف بیارید.
منتظرم...
یاعلی
التماس دعا
ارسال شده توسط آفاق(هادی) | July 11, 2007 11:52 AM
ارسال شده در July 11, 2007 11:52
حالا که دیدیم اینجا همچین چاه بی صدا هم نیست و انگار یک غول چراغ جادو تهش نشسته ما بازم ارزو میکنیم بلکه اجابت بشه:
غول..غول چراغ جادو...میشه یک کاری کنی صاحب این بلاگ بیشتر سر بزنه به بلاگم و نظرشو در مورد نوشته هام بگه؟؟؟
چه میکنه یک کامنت..احساس امیدواری بهمان دست داده
پاینده باد
ارسال شده توسط ريحانه-الف | July 11, 2007 11:53 AM
ارسال شده در July 11, 2007 11:53
سلام به قول اون آقاهه ( آقای نارنده واسه چی می کنی نارندگی اینجا که همه خوابن ) !!!!!!!!
هرچه میگویم بقدر فهم توست
مردم اندر حسرت فهم درست
ارسال شده توسط azad | July 11, 2007 12:10 PM
ارسال شده در July 11, 2007 12:10
سلام
انگار خسته شده ای آقای خبرنگار ... قبل از اینکه شما حرفم را سانسور کنید خودم اینکار را می کنم ...ولی به این زودی خسته نشو ، لطفا !
ارسال شده توسط نگاه | July 11, 2007 12:27 PM
ارسال شده در July 11, 2007 12:27
سلام كامران. تازه كجاشو ديدي ؟! انواع بوق ها را مي زنيم. نوع خفيف ترش سوت است. سوت ميزنيم. هم واقعي هم انتزاعي (سوتي !)اگه انتراعي شو ميخواي يه سر بيا وبلاگ من !!! نظر هم بده. مرسي.
ارسال شده توسط حميد محمدي | July 11, 2007 12:44 PM
ارسال شده در July 11, 2007 12:44
سلام . خب مثل اونایی که اولین بارشون اومدن اینجا ،منم اولین باره که ...
همیشه متفاوت بودن خوب نیست اما جذابه ! راستش خودم این خصیصه رو خیلی دوست دارم و شاید به همین دلیل باشه که علی رغم عدم علاقه ای که بهتون دارم اما از شخصیت تون خوشم میاد !!!
کامران نجف زاده رو خیلی ها به حاطر تندرویهاش دوست دارن و خوبه بدونی هر کی تندتر میره بوق زدنش هم بیشتره !!!
یه پیشنهاد و یه ؟
"استقلال شعار حماسی انقلاب ما بود ." هر چند خودم پرسپولیسیم اما این پیشنهاد رو در تهیه گزارشاتون هرگز فراموش نکنید !!!
چرا تویه انگلیس !!! یه روزی به نام گل وجود داره که به شکل زیبایی از همه ی خانواده هایی که عزیزاشون در جنگهای مختلف کشته شدن تجلیل میشه اما تو کشور ما ...
شک گذرگاه خوبیه اما توقفگاه بدیه !
یا علی
ارسال شده توسط k1 | July 11, 2007 1:13 PM
ارسال شده در July 11, 2007 13:13
بابا خوشتیپ! بابا معروف!
ازت انتقاد دارم!
وقتی که ایران بودم و گاه گه 20:30 رو نگاه میکردم از اجرات هم خوشم میومد هم خیلی وقتا عصبیم میکردی. بعض جاها احساس میکردم به حرفی که میزنی اعتقاد نداری . خوب مشکلات کار در سیستم اداری ایران رو میدونم. اگه فکر میکنی احساسم اشتباه هست که هیچ.امااگه درست میگم سوالم اینه اگه واقعا به بعضی حرفات اعتقاد نداشتی چرا اونا رو مطرح می کردی؟ جواب احتمالی مامور و عذور هم که مسلما قابل قبول نیست.
ارسال شده توسط خشایار | July 11, 2007 1:20 PM
ارسال شده در July 11, 2007 13:20
هو المحبوب
سلام
با تک تک کلماتتون موافقم به خصوص با این بوق....مثلا همین دیروز یه اقا پسری دستشو گذاشته بود رو بوق و ما کلاس داشتیم داشتیم دیوونه می شدیم......
ما نمی گیم زود زود بنویسین میگیم همیشه خوب باشین و سرحال ...دل تنگ نباشین..ما دلمون خوشه شما واسه ما می نویسین....هم وطن عزیز جایی برای فریاد نیست ..اینجا جای همه تنگ است و ...سکوت هم دیگر نمی توان کرد صدایش پر فریاد شده.....
یا علی
ارسال شده توسط هانیه | July 11, 2007 1:29 PM
ارسال شده در July 11, 2007 13:29
سلام اما خودمونيم حالا كه صبحها سخت بلند ميشويد جاي شكرش باقيه كه با حميد امامي ورزش فراموشتون نمي شه !!!
ارسال شده توسط افروز اسلامي | July 11, 2007 2:24 PM
ارسال شده در July 11, 2007 14:24
سلام داداشی گل
خوبین؟
خوشین؟
سلامتین؟
باشه اصلا اپ نکن فقط ناراحت و دلگیر نشین ..
داداشی ماه من....
خوب من می خوام بگم که چرا دایناسورها از بین رفتن چرا/؟؟؟؟؟؟؟خوب اینم یه جور داده با داشتن این همه دانشمند هیچ کی نمی تونه قطعی جواب بده نخندینا خوب من می خوام اینو بدونم
یا علی
ارسال شده توسط راشین | July 11, 2007 2:29 PM
ارسال شده در July 11, 2007 14:29
من اين دو حرف نوشتم چنان كه غير ندانست
تو هم ز روي عنايت چنان بخوان كه تو داني
همین !
اما آخه ....... یه سری از آدم ها ..... یه حرف هایی .......... بگذریم ....
سلامت و شاد .
ارسال شده توسط سارا | July 11, 2007 2:42 PM
ارسال شده در July 11, 2007 14:42
سلاااااااااااااااااااااااااااام
دیشب 3 بار آپت رو خوندم ولی امروز که دوباره خوندمش فکر کردم دوباره نوشتی.
چرا
نمیدونم!!!
اگه این دفعه از سردرد دپرس شدی تقصیر خودته ها!
میخوام
داااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااد
بزنم.
اخیش
خالی شدم.
مرسی
فعلا...
ارسال شده توسط ماجده | July 11, 2007 3:19 PM
ارسال شده در July 11, 2007 15:19
تو را چنان که تویی هر نظر کجا بیند
به قدر دانش خود هر کسی کند ادراک ... .
سلام.خوبین ؟
ما جمعه 22 تیر امتحان مرحله ی دوم را میدیم.
واسم انرژی می فرستین ؟
ارسال شده توسط سعیده | July 11, 2007 3:25 PM
ارسال شده در July 11, 2007 15:25
سلام جناب نجف زاده
مطالبتون مثل مصاحبه تون خیلی جالبه من گزارش شما در باره بنزین که در خبر 21 پخش شد رو خیلی دوست دارم...چون چند تا دلیل اوردید و واقعا هم این دلایل صحت دارند،فقط در یکی از این دلایل گفتید "اونی که ژیان داره با اونی که تویوتا کمری داره به یه اندازه بنزین میگیرند"ولی باید بگم اینطور نیست اگه سری به روزنامه جام جم( یکشنبه 17 تیر) می زدید اینو نمی گفتید.
باز هم از مطالب قشنگ و مصاحبه های دلنشینتون ممنونم.
امیدوارم موفق و موید باشید.
ارسال شده توسط حامد | July 11, 2007 3:29 PM
ارسال شده در July 11, 2007 15:29
سلام کامران عزیزو یا همون dear,kamran
نمیگم نارحتم چون وب لاگته و حقشو داری که هر کامنتیو که باهاش حال میکونیو بزاری demo بشه.
واسه همین مطلبت صبح یه نظر دادم اما باهاش حال نکردی.
نظر 2: عجب مطلب توپی نوشتی برادر، واقعا بوق زدن یکی از اون مواردی که این روزها باید بهش توجه ویژه ای بشه. مثلا همین دوستمون پا گنده به خاطر خوردن قارچ سمی (بوققققققققققق) گرفته با خارش.
دیدی چقدر بوق زدن اهمیت داره، اگه بوق نبود مجبور بودیم به جاش از یه کلمه زشت استفاده کنیم. دولتمردای ما هم باید به جای گفتن یه سری از کلمات و جملات از بوق استفاده کنن که نمیکنن....
نظر تو چیه عزیز برادر؟
ارسال شده توسط رضا عالیان | July 11, 2007 4:37 PM
ارسال شده در July 11, 2007 16:37
بسم الله الرحمن الرحیم
سلام علیکم
واقعا خوشحال شدم از حضور و نظرتون.
کاملا وقت کمت رو درک می کنم...
گر چه جوابمو ندادی که اسم رمانت ...؟
می خوام واسط یه خاطره ی کوتاه تعریف کنم.
اگه یادت باشه قبل از انتخابات ریاست جمهوری(مدتی قبل از اون)آقای حداد عادل اومدن شهر ما(کازرون)فکر کنم به خاطر مرحوم مردانی بود.تو رو هم اونجا دیدم.دلم می خواست باهات صحبت کنم ولی...
راستش خودم هر وقت میبینم که چند نفری دور یه آدم کم و بیش مشهور جمع میشن...چندشم میشه.
بازم از حضور و نظرت سپاس.
منتظرم...
یاعلی
التماس دعا
ارسال شده توسط آفاق(هادی) | July 11, 2007 4:46 PM
ارسال شده در July 11, 2007 16:46
خب اگه منطق همه اين باشه که نبايد کم آورد و گذشت تنها چيزی باشه که بايد فراموش شه..همين خواهد بود!!
راستی خدمت شما بايد يه خسته نباشيد هم عرض کنم...من خودم از طريق کليک با وبلاگ شما آشنا شدم...خيلی هم خوشحالم..
در ضمن من چون خوم بلاگ دارم ميدونم که پست جديد نوشتن (اونم چيزی غير از تکرار ها) زمان ميبره و همينطور انرژی و فکر و...
اميدوارم هميشه موفق باشيد.
ارسال شده توسط نازنین | July 11, 2007 6:05 PM
ارسال شده در July 11, 2007 18:05
پدرم همیشه می گویند:ادم نباید زیر علم کسی سینه بزند.راست می گویند همه ما باید به دنبال حق و مدافع ان باشیم.
شما سعی می کنید که از سیاست دوری کنید چرایش هم اینکه......از چرایش می گذرم.اما.....از سویی شما حاضرید حتی در مورد مترسک هم گزارش بگیرید در حالی که گزارش هایی مثل مذاکره با امریکا هر چند صد سال یک بار به روی انتن میرود.واز سوی دیگر در 20:30هم حضور دارید و ان ویژه های اتشین..... خوب این تناقض است.البته گاهی حس می کنم حضور شما در 20:30به خاطر جذابیت و پر مخاطب بودنش است واگر نه به نظرم وجه سیاسی این بخش خبری چندان اهمیتی برایتان ندارد.
در هر حال اگر به این نکته قائل باشید که سیاست از تاثیرگذارترین و مهمترین عوامل در زندگی مردم است باید بیشتر در این زمینه کار کنید.مخصوصا حالا که کلامتان گیراست و مخاطب دارید.
برقرار.....پایدار باشید.
ارسال شده توسط زینب افراخته | July 11, 2007 6:12 PM
ارسال شده در July 11, 2007 18:12
سلام.خوب هستین؟ من تازه 2روزه که وب شما رو پیدا کردم .از این به بعد دیگه میام نظر میدم.
بوووووووووووووق
منم از بوق خوشم نمیاد یعنی اعصابم خورد میشه وقتی صدای بوق رو می شنوم.
امروز بیست تیر تولدمه 16 سالم تموم میشه.
راستی مگه کسی گفته که باید هر روز آپ کنید؟؟
خوب هر کی گفته مثل اینکه نمی دونسته که شما وقت ندارید.
خوب دیگه زیادی حرف زدم
فعلا بای
ارسال شده توسط نرگس | July 11, 2007 7:07 PM
ارسال شده در July 11, 2007 19:07
سلام دوباره!
اول ممنونم که به من سر زدی...خوشحال شدم!
دوم
کامران جان! گفتی اینجا هاید پارکه و جیغ بزنید.
می خواهم بدونم چرا صدا و سیما این قدر سیاسی با همه چی برخورد می کنه؟ البته می دونم تو نباید پاسخگوی صدا و سیما باشی...
حداقل تو می تونی که خبرهای مغرضانه رو نخونی...
حداقل تو می تونی که با اون لحن تمسخر آمیز نگی...
حداقل تو می تونی که از اشتباهات اون وری ها بگی.
بگذریم...چرا اون شبی، خطرناکه حسن رو نگفتی؟! می گفتی یه کم می خندیدیم...به خدا لودگی نیست اگه می گفتی...فقط صمیمی تر می شد...
البته از نظر من...
ارسال شده توسط مهدی صالح پور | July 11, 2007 7:08 PM
ارسال شده در July 11, 2007 19:08
سلام
زیبا بود و خواندنی موفق باشید.اما اگه من جای شما بودم مطالبم رو متفاوت تر از خبر های رسانه ملی ارائه میدادم.
ارسال شده توسط نادر بکائی | July 11, 2007 7:46 PM
ارسال شده در July 11, 2007 19:46
هی آدم مياد هيچی نگه، نمی زارن که آخه...
شما دو نفر يک دفعه ی ديگه اين طرفا پيداتون بشه
و بخواين بی احترامی کنين به صاحب خونه. با من طرفين، ميتونين نياين اينجا، کارت دعوت که نفرستادن... بی احترامی به صاحب وبلاگ و نوشته هاشون يعنی بی احترامی به همه ی کسايی که عضو اين مجموعه هستند.. خواهشن ديگه تکرار نشه
ارسال شده توسط کيميا | July 11, 2007 7:56 PM
ارسال شده در July 11, 2007 19:56
سلام!
نمیدانم چه بنویسم !از اینکه ضد حال خوردم !منظورم دیروز بود که وقتی خبرنگاران از آقای رییس جمهور سوال می پرسیدند !هیچ کدام به دلم ننشست!انگار که خبرنگاران هم محافظه کار شده اند یعنی بودند ولی حالا دزشان بالاتر رفته است!مخصوصا وقتی که سوال شما را شنیدم !جان من سوال قحطی بود !برایتان متاسفم ...این سوال وقتی به درد میخورد که در کشور ما هیچ مشکلی وجود نداشته باشد !نه اینکه من صبح تا شب فقط حرص بخورم و حرص خوردن تنها رفیق من است ..اینکه مشکلات را میبینم و هیچ کاری نمیتوانم بکنم !!اینکه تازگیها افرادی در تلویزیون پیدا میشوند که معلوم است به چه منظوری سر و کله شان پیدا شده است همان انتخابات ،همان مقام ،همان 4 سال دیگر .....
ارسال شده توسط حسین | July 11, 2007 8:37 PM
ارسال شده در July 11, 2007 20:37
سلام بزرگمرد فرهنگ پرور
مدتها بود به دنبال شماره يا آدرسي ازت مي گشتم .
آخه منم خبرنگارم و شاعر .خلاصه كلي باهات كار دارم و تازه با اين آدرس پيدات كردم .
بازم منتظرم باش و به من سر بزن.
كامران باشي كامــــران جان .
ارسال شده توسط آشنا | July 11, 2007 8:39 PM
ارسال شده در July 11, 2007 20:39
آقای نجف زاده به وبلاگ من هم سر بزن. بیشتر در حوزه ارتباطات روزنامه نگاری و علی اخصوص ادبیات می نویسم. مطالب منشره ام در روزنامه را در وبلاگم قرار می دهم. یک نظرسنجی با 8 گزینه درباره بهترین رمان در وبلاگم قرار داده ام خوشحال می شوم در آن شرکت کنید و دیگران را نیز دعوت کنید.
ارسال شده توسط سجاد روشنی | July 11, 2007 9:00 PM
ارسال شده در July 11, 2007 21:00
اهان من يه چيزي از اين متن فهميدم كه هيچ كس متوجه نشده فهميدم كه اين اقا كامران از بچهگي ارزو داشته يه كارخانه جوجه كشي داشته باشه ولي فقط صاحب يه وب سايت شده براي همين اين مطلب رو به كارخانه ي جوجه كشي ربط داده (به خدا ديگه نتونستم جور ديگه اين كارخانه ي جوجه كشي رو به اپ كردن كامران ربط بدم!) اين خودم تنهايي كشف كردم هاهاهاهاهاهاهاهاها!
ارسال شده توسط پت | July 11, 2007 10:56 PM
ارسال شده در July 11, 2007 22:56
جناب نجف زاده ی دوست داشتنی سلام
شرح رسیدنم تا وبلاگ شما در حوصلۀ شما و انگشتان من نیست فقط می دانم که وقتی اینجا رسیدم بی اختیار یاد جوجه تان افتادم که آن گربۀ بدجنس و ناقلا برده بود افتادم و مثل پارسال عید کلی دلم برایش سوخت . ببخشید که این هذیانها را نوشتم ، چون گفتید سانسور نمی کنید من هم دغدغه ای برای نگفتن نیافتم . راستی گاهی نوار مغزی ام را در وبلاگم نمایش می دهم شاید به یک بار دیدنش بیارزد ، بیایید مهمانوازی ام بد نیست.
ارسال شده توسط ندا کشاورز | July 11, 2007 11:14 PM
ارسال شده در July 11, 2007 23:14
سرنوشت را نمی توان از سر نوشت
.
.
.
.
.
.
.
.
سلام دوست من
مرحبا به ذوق و ذکاوتت
واقعا از خوندن نوشته هاتون لدت می برم
امیدوارم موفق بمانید
و
و
و
و
و
و
و
و
و
اگه اگه وقت کردین به وبلاگ من هم یه سری بزنین
.
.
.
.
.
.
.
.
ناگهان چه زود دیر می شود
.
.
.
.
.
.
.
.
.
تا دوباره
یا علی
ارسال شده توسط رضا | July 12, 2007 12:13 AM
ارسال شده در July 12, 2007 00:13
سلام داداش کامران
حالتون خوبه؟ خسته نباشيد. اينو بگم من اصلا اينجا رو با هايد پارکی که گفتی اشتباه نگرفتم. شما خيلی خوبين، پاک و معصوم تقصير ما نيست، اينجا يه آرامش خيلی خاصی داره اينو همه وقتی
برای اولين دفعه واردش ميشن به وضوح حس ميکنن.
اومدم يه سری بزنم به وبلاگم. ديدم که بازم از شما هيچ خبری نيست. ياد اين شعر افتادم/ بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم .......
چرا ديگه وبلاگم نمياين؟ ميدونين که فقط به خاطر شما درستش کردم. می دونم که کارتون خيلی زياده، فرصت کافی ندارين ولی تو اين مدت يکبارم نيومدين. چرا؟ من از اصرار کردن و خواهش کردن به شما خسته نميشم. تمام دغدغه ی من اينه که نکنه با اين اصرارها شما رو خسته کنم.
از من ناراحتين حرفی زدم که باعث دلخوريتون شده
تو رو خدا منو ببخشيد. داداش کامران، کيميا رو ببخش خواهش ميکنم. يه سری به کلبه خرابه ام بزن تو را من چشم در راهم...
ارسال شده توسط کيميا | July 12, 2007 12:30 AM
ارسال شده در July 12, 2007 00:30
سلام من از طریق روزنامه جام جم(کلیک)سایت شما رو دیدم جالبه موق باشید.راستی قبول داری که این 20:30 روز به روز چرت تر میشه من از اول تا الان که ادامه داره در هر شرایطی اخبار 20:30 رو نگاه میکنم ولی متاسفانه روز به روز داره بدتر میشه در ضمن اگه خودت مجری باشی بهتره تا اون دوتا خانوم بی مصرف. به تو هم خسته نباشید میگم
ارسال شده توسط غریبه | July 12, 2007 1:05 AM
ارسال شده در July 12, 2007 01:05
سلام
خسته نباشید.امروز ...شاید بهتر باشه بگم امشب از طریق یکی از دوستانم با سایتتون اشان شدم و از مطالبش لذت بردم.
خسته نباشید.
یه مطلب نوشته بودین در مورد ناراحتی مردم و سختی ها..خب من هننوز درست نمیدونم سختی چیه چون هنوز پپدرم منو تامین میکنه اما یه چیزی رو میدونم خیلی ها با استفاده از عرق و رنج همین پدرها ی ما برای خودشون زندگی ساختن . ککشون هم نمیگزه.شما که خبرنگارین باز دستتون به یه جا میرسه اعتراض میکنین از طرف ما بگین اضافه کردن هزار تا اتوبوس به ناوگان تهران هیچ دردی از مردم مشهد که الان شهرشون تو بهبوهه ی حضصور زائرینه نمیکنه. که هر نیم ساعت یه اتوبوس میاد و...اون هزارتا رو گفتن تهران رو ساکت کنن به قول نویسنده ی روزنامه ی خوراسان متروی مشهد رو بعد شش سال راه اندازی نمیکنه.جواب ریحتن هر روز یه قسمت تونلش رو نمیده یاخرابی شهر توسط شهرداری.... یا جواب افزایش اجاره خونه رو که دولت خیال نداره براش یه قیمت و سقف تایین کنه.یا حداقل یخ مسوبه که قیمت این خونه با این شرایط در این نقطه ی شهر نباید بیشتر از این مقدار باشه حتی پول شهریه ی دانشگاه آزاد هم نمیشه ...موندم چرا دولت تایین قیمت نمیکنه تا یه خونه ی صد متریرو ماهی 400 هزارتومن اجاره ندن...چی به سر اونایی میاد که استعداد دارن پول دانشگاه ازاد رفتن ندارن و از بدشانسی سراسری قبول نمیشن...این همه پول شهریه تو جیب کی میره؟ شهرام جزایری چند تا تو این کشور داریم و هنوز نفهمیدیم ؟و....شما میدونین
اینایی که گفتم حرف من نیست حرف کساییه که بار زندگی رو دوششونه
کلبه ی کوچکی دارم که محل تجمع مترجمین و فن فیکشن نویسهاست خوشحال میشم منورش کنین
راستی نمیشه صفحه های سایت رو کمی سبک کنین؟
ارسال شده توسط پروتی | July 12, 2007 1:23 AM
ارسال شده در July 12, 2007 01:23
Booooooooooooooooooooooooooooooooooooooooooogh
baraye shomast mesle inke.....
ارسال شده توسط Arefeh Lack | July 12, 2007 4:09 AM
ارسال شده در July 12, 2007 04:09
آقای نجف زاده بازم سلام
امروزم اومدم تا توی این هاید پارک داد بزنم اما بخاطر روی گل شما یکم لحنم رو مهربون کردم تا نیازی به سانسور پیدا نکنه!
چند روز پیش یه مورچه دیدم که توی تار عنکبوت گیر کرده بود و عنکبوتم بدون اعتنا به تقلای مورچه بیچاره شروع کرد به تنیدن تار دورش
منم که از کودکی به مورچه ها(علی الخصوص مورچه های شهری)علاقمند بودم نتونستم طاقت بیارم! برای همین در یک حرکت انتهاری(نه از بابت عنکبوت که به خاطر حساسیتم به مورچه! این حرکت انتهاری لقب گرفت) مورچه رو از چنگال اون عنکبوت بی رحم! نجات دادم و بعدش خیلی با احتیاط و به وسیله یه سوزن در کمال دقت شروع به باز کردن تار از دور مورچه کردم اما در اوج حیرت متوجه شدم که این مورچه نگون بخت چند دقیقه بعداز عملیات نجات دارفانی را وداع گفت
من که وقتی به این مساله پی بردم دچار عذاب وجدان شدم؛ که با این کارم هم عنکبوت رو از غذاش محروم کردم هم نتونستم کار مفیدی برای مقتول این حادثه انجام بدم.
اما وقتی خب فکر کردم دیدم این کار من سابقه داره! مثلا چند سال پیش وقتی خواهرم برای درس حشره شناسیش دنبال نمونه میگشت یه نوع زنبور که الان اسمش یادم نیست رو پیدا کردم گرفتمش و انداختمش توی شیشه سیانور، طبیعتا باید در عرض چند ثانیه میمرد اما زنبور قصه ما خیلی مقاومت کرد بعداز حدود 10 دقیقه دلم به حالش رحم اومد و از توی اتاق گاز(ظرف سیانور) درش اوردم اما اونم حدود یه دقیقه بعدش مرد. اون موقع به خودم گفتم خب لابد خیلی سیانور تنفس کرده بوده و طبیعی بوده که بمیره. یه بار دیگم توی یه ظرف آب یه زنبور عسل پیدا کردم که خیلی تقلا میکرد تا خودش رو نجات بده منم طبق عادت حیوان دوستانم اونو از توی آب دراوردم اما اونم چند دقیقه ایی بیشتر زنده نموند. و کلی نمونه دیگه که یا برای خودم اتفاق افتاده بوده یا برای کسای دیگه که برام تعریف کردن
از این همه ماجرا که برای حیوون های مختلف افتاده میخوام یه نتیجه بگیرم اونم اینه که گاهی اوقات ما آدم هام مثل مورچه یا زنبور عمل میکنیم وقتی توی مشکلات داریم غرق میشیم یا سختی های زندگی مثل تار عنکبوت دورمون تنیده شده یا از فضای مسموم یه محیط خسته شدیم آرزوی یه معجزه میکنیم اما وقتی اون معجزه اتفاق می افته به جای اینکه تلاشمون رو چند برابر کنیم تا حداکثر استفاده رو از اون حادثه خوب ببریم یه دفعه دست از تلاش برمی داریم و این مساله اس که باعث نابودی ما میشه نه دیر اتفاق افتادن معجزه یا کامل نبودن اون حادثه.
ارسال شده توسط مریم ماندگار | July 12, 2007 6:43 AM
ارسال شده در July 12, 2007 06:43
سلام. سعی می کنم هفته ای یه بار سری بهتون بزنم و بهتون سوژه بدم. سوژه اول: یه سری به کمیسیون توافق شهرداری ها بزنین و از کلاهبرداریهای قانونیشون سر در بیارین.
یه سری هم به وبلاگم بزنین تا ازدقدقه هام سر در بیارین.
ارسال شده توسط نام مهم نیست... | July 12, 2007 7:48 AM
ارسال شده در July 12, 2007 07:48
سلام. بازم مثل همیشه نوشته هاتون پر از محتوا و مفهوم بود.
کامروا و سرافراز باشید.
خدانگهدار.
ارسال شده توسط حس غریب | July 12, 2007 8:08 AM
ارسال شده در July 12, 2007 08:08
سلام. بازم مثل همیشه نوشته هاتون پر از محتوا و مفهوم بود.
کامروا و سرافراز باشید.
خدانگهدار.
ارسال شده توسط حس غریب | July 12, 2007 8:08 AM
ارسال شده در July 12, 2007 08:08
می خواستم چندتا سوال در مورد سهمیه بندی بنزین از مسئولین بپرسم با اینکه میدونم بی پاسخ میمونه
آیا اصولا دادان سهمیه ثابت به هر خودرو کار عاقلانه ای ست؟ آیا خودرویی که باید پاسخگوی نیاز یک خانواده پرجمعیت باشد با خودرویی که فقط نیاز یک نفر را تامین میکند به یک مقدار سوخت نیازمند است؟ آیا کسانی که در شهرکهای اطراف شهرها زندگی می کنند و هر روز برای کار یا تحصیل باید به مرکز شهر رفت و آمد کنند و شاید نیازی به تذکر نباشد که معمولا کرایه های این مناطق نه بر مبنای فاصله که بر مبنای تعداد مسافرهای آن مسیرها تعین میشود و گاه برای آنکه راننده ایی را مجبور به رفتن کنیم باید کرایه جاهای خالی را هم بدهیم که معمولا نتیجه اش کرایه دربستی خودرو است و هزینه ایی گزاف برگردن مشتری میگذارد؛ یا برای روستایانی که مجبور به رفت و آمد به شهرها هستند تمهیداتی اندیشیده شده؟ آیا فکری برای کشاورزان و دامداران که محل کار آنان تا شهر چند کیلومتر است و هر روز یا چند روزی یکبار مجبور به سرکشی زمین مزروعی یا دامداری و مرغداری خود هستند و هر بار باید به همراه خود چند کارگر هم ببرند شده است؟ آیا برای آن دسته از متخصصینی که برای رضای خدا در روستا های دور افتاده به کار مشغولند ولی محل زندگی آنان در شهر است فکری شده است؟ برای آن پزشکی که باید خود را صبح زود به محل کارش در روستاها برساند یا بین چند روستا رفت و آمد کند چاره ایی گذاشته اید؟برای آن مکانیک سیار چطور؟
چرا یارانه ها را آزاد نمی کنید و میانگین استفاده هر ایرانی از سوبسیت ها را اندازه نمیگیرد تا ماهیانه هر ایرانی از حق خود برخوردار شود؟ آیا منی که هر روز در خانه هستم و نه از یارانه بنزین سود میبرم نه از یارانه وسایل حمل و نقل عمومی یا آنان که بدلیل بیماری دیابت و امثالهم از نان یارانه ایی استفاده نمی کند یا آن دسته از مردم فقیر که حتی توانایی خرید شیر یارانه ایی را ندارند یا آنها که پول دارند اما چون شیر پرچربی با ماندگاری بالا می خواهند از شیرهای یارانه ایی استفاده نمی کنند هم به میزان آنهایی که از همه اینها استفاده میبرند از فروش بنزین یا دیگر درآمد های کشور استفاده میکنند؟ آیا بیت المال بین همه یکسان توزیع میگردد؟ آیا کودکی که بخاطر فقر باید کار کند و نمی تواند به مدرسه برود با آن کودکی که اگر به دانشگاه نرود 12 سال از یارانه تحصیلی بهرمند میگردد از بیت المال به یک میزان مصرف میکند؟
ارسال شده توسط مریم ماندگار | July 12, 2007 9:26 AM
ارسال شده در July 12, 2007 09:26
آیا این فیلم جدید مستند "تختگاه هیچکس " را در مورد تخت جمشید دیده اید ؟نظرتان چیست ؟ آیا قابل پخش و نقد در صدا و سیما نیست ؟ در آدرس NARIA.INFO هم سایز کوچک فیلم قابل دانلود است و هم فرمت دی وی دی آن ./
خواهشا تا فیلم را کاملا ندیده اید پیشداوری نکنید .
مطالب مطرح شده در فیلم خیلی موضوع مهمی است که باید نقد و بررسی شود .
ارسال شده توسط علی- | July 12, 2007 9:26 AM
ارسال شده در July 12, 2007 09:26
این چیزها رو ننویس کامران
خطرناکه کامران
خوب آفرین
ارسال شده توسط ss | July 12, 2007 10:38 AM
ارسال شده در July 12, 2007 10:38
دیشب کجا بودی ؟؟ میخواستم بگم خواهش میکنم دیگه چهار شنبه ها تو20:30 نیا .دیدم خودت موضوع رو گرفتی!!!!
حتما امشب میخواهی بیای که ما هم عروسی دعوتیم "فکرکن"
ارسال شده توسط ***maryam*** | July 12, 2007 10:50 AM
ارسال شده در July 12, 2007 10:50
سلام
خسته نباشید...
بله درسته همه چیز رو نباید توی سایت نوشت .
ولی از این که شما با هوادارانتون و مردم صادق هستید جای تشکر و تقدیر داره.
بوووووووق...
ارسال شده توسط سارا | July 12, 2007 11:49 AM
ارسال شده در July 12, 2007 11:49
من كه يادم نمياد فقط حدس ميزنم :
فكر مي كنم كلي شوق و هيجان داشتم و دلم مي خواست ببينم اينجا چه شكليه شايد هم داشتم بالا و پايين مي پريدم و از كارهايي كه قراره انجام بدم تعريف مي كردم .
تا اين كه بالاخره خدا به فرشته ها گفت خيلي خوب بسه ديگه اين بچه پررو را بفرستيد برود .
بعد من در حالي كه يه دستم توي دست فرشته بود و با اون يكي دستم با بقيه باي باي مي كردم راه افتادم.
در آخرين لحظه برگشتم و با چشمهاي اشك آلود به خدا نگاه كردم.
خدا گفت: منو كه يادت نميره؟ گفتم : نه.
آره . امروز بود. همين امروز.
ارسال شده توسط بی نام | July 12, 2007 11:58 AM
ارسال شده در July 12, 2007 11:58
سلام
خوبی آقا کامی عزیز . هدف من و امثال من که انتقاد میکنیم این نیست که بقیه بیان و نظرات رو بخونن و حالشو ببرن !
از شما هم توقعی نداریم که کاری برای مردم انجام بدین چون واقعا درک میکنم که شنیدن درد دل های مردم چقدر سخته مخصوصا وقتی بشنوی و نتونی کاری انجام بدی
به هر حال شما باید به خودت افتخار کنید که مردم اینقدر به شما اعتماد و اطمینان دارند و بیش از اون که درد ل هاشون رو به مسئولین بگن به خود شمات میگن .
شما هم ناراحت نباش و غصه نخور . ما توقعی از شما نداریم . اگه قرار باشه کاری انجام بشه باید مسئولین انجام بدن و یا اگه قرار باشه شرمندگی باشه و حرصی خورده بشه باید مسئولین این کار رو انجام بدن چون اون ها متولی این همه گرونی و فساد اقتصادی هستند.
ما تنها توقعی که از شما داریم اینه که گزارشات مذهبی و سخنرانی مذهبی و دینی مخصوصا در این دوسال به حد کافی داره از تلوئیزیون پخش میشه و تا حدی که در بعضی برنامه ها شورش رو در میارن مثلا همین سینما گلخانه که وسط فیلم هندی و حرکات موزون و آهنگ و ... سوال قرآنی پخش میکنن و به خیال خودشان ترویج قرآن میکنن اما...
اما با این کار فقط قرآن زدگی ایجاد میکنند و شان اسلام و قرآن را پایین میارند .
بگذریم
داشتم میگفتم :
گزارش و برنامه مذهبی به حد کافی داریم
ما تنها توقعی که از شما و همکارانتون داریم اینه که گزارزشات خودتون رو از همین درد دل ها تهیه کنید و از همین انتقادات .
فریاد ما وبلاگ نویس ها که 6 . 7 سال است وبلاگ مینویسم و با قبض های 150 . 200 هزارتومانی مخابرات مواجه میشیم و بعضا از سوی آقایون به دستنشانده بودن غرب و نمیدونم ایادی استکباری و .. مواجه میشیم که به جایی نمیرسد
اما فریاد شما چون از تلویزیون پخش میشود ممکن است به جاهایی هم برسد!
اول قبل از هرچیز بگم این سایتت خیلی مشکل داره
مثلا کسی نظر بخواد بده باید صبر کنه کل نظرات لود بشه تا بره به فرم نظرات و این خیلی بده چون سرعت اینترنت در ایران گازوئیلیه ولی در عوض قیمتش چند برابر همه جای دنیاست!
اگه html یا کار با فرانت پیج رو بلدی همین فرم رو ببر در سورس اصلی بالای نظرات قرار بده تا قبل از نظرات دیگران فرم نمایش داده بشه و اگر هم وقت این کار رو نداری به اون شرکت ثبت دامین و هاستت که این برنامه مدیرت محتوای فارسی رو نصب کرده بگو حتما این کار رو برات انجام بده تا یک سایت کاملا حرفه ای داشته باشی.
خب عجب هاید پارکیه اینجا خدایی
این نظرم رو هم اگه دلت نخواست تایید نکن چون من فقط برای اینکه شما خودت بخونی (هر وقت که وقت داشتی) و بلاخره یه روزی شاید یکی از این مسائل رو هم در گزارشاتت بخصوص در شبکه سوم سیما و اخبار ساعت 22 که خیلی پرمخاطب هست پخش کنی.
من تقریبا تمام این صحبت ها رو با مشخصات واقعی خودم و به شکل محترمانه اما انتقادی بصورت چندسن صفحه در سایت دستنوشته های شخصی احمدی نژاد و سید محمد خاتمی و هاشمی رفسنجانی و عباس عبدی و آقای ابطهی و آقای تاج زاده و دهها خبرنگار و روزنامه نویس و .... مفصلا نوشتم و مینویسم هر روز
اما دریغ از یک خط پاسخ یا حداقل یک عکس و العمل !
مخصوصا درست 4 بار به سایت آقای احمدی نژاد رفتم که هر بار 5. 6 صفحه کامل از وضعیت جامعه و جوانان و نگرانی ها و ... نوشتم ولی هیچ خبری نشد و ...
در حالیکه آقای احمدی نژاد با یک مادر آمریکایی که پسرش در عراق سربازه و در حال کشتار مردم بیگناه عراق هست . بسیار دردل کرده بود و کلی دربارش مطلب نوشته بود
پیش خودم گفتم حیف که یک جوان ایرانی به اندازه یک سرباز آمریکایی برای آقای احمدی نژاد ارزش نداره !
البته میدونم که شاید چند میلیون نامه در روز به ایشون یا هرکس که گذاشتن اون سایت رو راه بندازه میرسه ولی چطور میشه به یک مادر امریکایی پاسخ داد ولی نمیشه ....
بگذریم
راه دراز است و قلندر چلمبه !
اصلا این ها رو من چرا دارم به شما میگم؟؟؟؟
مگه شما آقای احمدی نژاد هستین؟؟؟
مگه شما باید بجای ایشون پاسخ بدین؟؟؟
ببخشید
دوباره قاطی کردم !
ای کاش زندگی را از هم نمی گرفتیم
از زنده مردن خویش ماتم نمی گرفتیم
موفق و پیروز و ضدونقیض باشی
بازم سرت رو درد اوردم
معذرت میخوام
فداااااااااااات
فلن
بااااااااااااای
بازم سر میزنم و بیشتر سرت رو درد میارم !!!
فلن
بای
این وبلاگ منه:
www.zeddonaghiz.blogfa.com
این هم سایت منه :
www.shahravard.com
zeddonaghiz@yahoo.com
ارسال شده توسط ضدونقیض | July 12, 2007 12:15 PM
ارسال شده در July 12, 2007 12:15
بوق زدن................
بوق زدن همیشه هم بد نیست...یا بهتر بگم بوق زدن از خفه شدن خیلی بهتره.......
خفه شدن چیزی که خیلی از ماها خیلی وقته بهش عادت کردیم و اصلا یادمون رفته که وقتی رو که حرف نمی تونستیم بزنیم ولی جیغ و فریاد می زدیم!!
انگار بچگی ها خیلی بود........بزرگ که میشی یک ادب مسخره ای که بهش محافظه کاری میگیم،جلوی فریادامون،ناله هامون و حتی اشک ها و نیز بوق زدن هامون رو میگیره!
جناب آقای نجف زاده
حرفهاتون درسته ولی...
ولی آرامشی که پشتش هزارها ترس و درد باشه آرامشی است شبیه آرامش مرداب!
نمی دونم هرچه هست،نامش "آرامش"نیست.....
ما زنده به آنیم که آرام نگیریم...
به نظر من خود این آرام نگرفتن است که آرامش نام دارد.اصلا زندگی یعنی آرامش نداشتن!
آرامش علی(ع)از همین ناآرامی بود.
هرچند که ما سالها و نه قرنهاست که "آرام زیستن اینطوری" راضیمون کرده و یه جورایی باهاش انس گرفتیم و این اعتیاد به آرام زیستن نمی دونم تا کی و کی...اما شاید یه وقتی، یکی،یه جایی پیدا شد و مرکز ترک این اعتیاد رو هم بنیان گذاشت....
داستان زندگی فراموش شده وگرنه هدف از هجرت ما در این صحرای سرد خشن دنیا اصلا این نبود!بود؟
یادمون رفته که گفت:
"هرگز کوری را بخاطر آرامش تحمل نکن..."
و
ما کوری که نه،کر بودن و فکر نکردن را هم در پای آرامش قربانی می کنیم...
ارسال شده توسط سلام......... | July 12, 2007 12:21 PM
ارسال شده در July 12, 2007 12:21
سلام. انگار از دست ما عصبانی شدی. نه؟؟ اگه اصرار به نوشتنت داریم ببخش. خودت میدونی خودت و وبلاگت چه اندازه برای تک تک ما عزیزه. الان که وضع خوبه . ماخیلی هم راضی هستیم. بهتر از اونوقتی که تو وبلاگ خالی بود. می دیدیم نوشته نوشته های کامران نجف زاده ولی خالیه خالی بود. یا وقتی نوشتی تست و رفتی . یادمه این قدر نظر میدادم دیگه دستم درد می گرفت. به خدا نمیدونی ایجا چه جور جایی برای منه. هر وقت ناراحتم به هزار امید میام این جا. تمام نظرات رو می خونم
خیلی دوست دارم. با این همه کاری که داری خجالت میکشم بگم بیا وبلاگم .
اگه وقت کردی..
ارسال شده توسط نیوشا | July 12, 2007 12:51 PM
ارسال شده در July 12, 2007 12:51
Dashtam Migashtam Ke Webloge Shoma Ro Didam Albate Ma Webloge Shoma Ro To Sitemoon Gozashtim Ke Begim 20:30 Hastesh
ارسال شده توسط اهورا | July 12, 2007 2:27 PM
ارسال شده در July 12, 2007 14:27
سلام کامران !
کاش می فهمیدم چرا اینقدر عجیب شده ای .
احساس می کنم با زمین و زمان لج کرده ای . اول از همه با خودت ! خیلی نگرانت هستم .باور کن !
ارسال شده توسط سهراب | July 12, 2007 10:52 PM
ارسال شده در July 12, 2007 22:52
agha man yeki az taraf darane shoma hastam
ba khabarat kheyli hal mikonam ..amma jadidan hashiye haye majleso dige pakhsh nemikoni chera?
khastare tabadole link ba shoma hastam bazdide webe man az shoma bala tar hast vali che kar konam ke taraf daretam
mano ba onvane bozorgtarin anjomane hackerane iran link kon bad too webam behem khabar bede manam u ra link mikonam
ارسال شده توسط a | July 13, 2007 7:13 AM
ارسال شده در July 13, 2007 07:13
تا حالا شده که یه ملخ رو گرفته باشید؟! احتمالا متوجه شدید که برای فرار چه تلاشی میکنه، اونقدر فرار براش اهمیت به هم میرسونه که گاهی موقع فرار پاش رو هم جا می زاره! خب شاید خیلیم تقصیر خودش نباشه چون نسبت قدرت عضلات پاهاش از استحکام مفاصلش بیشتره وقتی پاش جایی گیر کرده باشه و اونم بخواد یه دفعه خیز برداره پاش کنده میشه ولی اگه یکم دقت کنه و اولش پاش رو از لابلای چیزهایی که بهش گیر کردن در بیاره این اتفاق دیگه براش نمی افته.
راستی ما آدما تا حالا چندبار موقع جستن هامون پا یا هرجای دیگه بدنمون رو جا گذاشتیم؟
******************
صبح موقع خوردن صبحانه برام یه سوال پیش اومد؛ اگه یه نفر که میخواد به یه مسافرت طولانی بره و وسط راه کیف پولش رو که از قضا کارت سوختشم اون تو بوده رو بزنن چطوری میخواد برگرده شهرشون؟
ارسال شده توسط مریم ماندگار | July 13, 2007 7:48 AM
ارسال شده در July 13, 2007 07:48
kash be jaye bugh ye chize dige ekhtera mishod!!!
ارسال شده توسط zeinab dehbashi | July 13, 2007 1:09 PM
ارسال شده در July 13, 2007 13:09
چه بی مزه ! این همه نوشتم آخر سر گفت چون ای میل نداره فیل شده!
ارسال شده توسط مطهره آخوندي | July 13, 2007 1:10 PM
ارسال شده در July 13, 2007 13:10
plz ye linke darun matni be porseshnamye man bedid
kheili be in lotf niaz daram
mersi javun
http://mrjavadi.com/question2/index.asp
ارسال شده توسط مطهره آخوندي | July 13, 2007 1:13 PM
ارسال شده در July 13, 2007 13:13
سلام آقا کامران عصبانیییییییییییییییی
راجب پستت:
اینجا که تا میایم فریاد بزنیم مهر رو لبمون می زنن،اینجا که تا میایم یه کلمه حرف بزنیم واسه همیشه خاموشمون می کنن... اینجا که به جرم فریادهای بی صدا میگیرنمون چه رسد به...
قثط می تونیم بوق بزنیم تا بگیم ما هم هستیم!
2-من خودم یکی از همونایی بودم که هی می گفتم چرا آپ نمی کنین.الانم از طرف خودم و بعضی از اونایی که با من به ننوشتنتون اعتراض می کردن و شاید الان یادشون رفته باشه و در جواب به بعضیا که تو نظرای قبلی گفته اند که ما نمی دونیم چقدر مشکل داری و سرگرم کارهای روزانه ای...فقط میگم از ته دلم نگرانت بودم مثه وقتایی پدرم تو سفراش زنگ نمی زد یا دیر می کرد...یا حتی بیشتر از اون!!!شاید باور نکنی
شایدم با گفته هامون رنجوندیمت ولی همش از سر دوست داشتنه
ما می گفتیم بیا چون نگران بودیم.چون دوستت داریم بیشتر از اونی که فکرشو بکنی
ما می گفتیم بیا چون اگه اون همه روز میومدیم و می دیدیم خبری نیست دلمون می گرفت و ...
بگذریم.انتظار ندارم اینا رو قبول کنی.دیگم قول می دم ازت نخوام که این جوجه کشی رو سریع تر راه بندازی،ولی اگه مرهم نمیذاری نمک نپاش!مطمئنم کسی نمی خواسته تو رو ناراحت کنه پس دلی رو نشکن
هر وقت بنویسی خوشحال میشیم و با عشق می خونیم
ارسال شده توسط aashena | July 13, 2007 5:14 PM
ارسال شده در July 13, 2007 17:14
bazma migam doset adram ziadddddd
ارسال شده توسط maryam | July 14, 2007 11:57 PM
ارسال شده در July 14, 2007 23:57
راستش من هرچي به مخم فشار آوردم نتونستم اين يك بيت شعر رو تجزيه تحليل كنم
بي زحمت خودتون طي مراسمي مفهومش رو توضيح بدين!!!!!!!!
ارسال شده توسط 3Santi | July 16, 2007 8:37 PM
ارسال شده در July 16, 2007 20:37
از روزي ميترسيم كه نجف زاده نباشه.
ارسال شده توسط انسيه | July 18, 2007 1:00 AM
ارسال شده در July 18, 2007 01:00
aziz jooon zaheran bangladesh va hendo injooor jaha narafati ke migi:"هيچ جاي دنيا به اندازه
"ما بوق نمي زنند
ارسال شده توسط محمد علی | July 19, 2007 12:28 AM
ارسال شده در July 19, 2007 00:28
با سلام
در هایدپارک هر مطلبی گفته میشود اما شنیده نمیشود ودر اینجا نوشته میشود خوانده نمی شود
ارسال شده توسط فتحعلی دارایی | July 19, 2007 12:55 AM
ارسال شده در July 19, 2007 00:55
سلام کامی جون.از وبلاگ آقا مازیار فهمیدم که شما هم وبلاگ ئدارید. ببین. آمدم که جایگاهت در آمار بیبیسی بهتر بشه. میگم فکر میکنی یه وقت بری اون طرف؟
ارسال شده توسط ازگمی | July 22, 2007 1:36 AM
ارسال شده در July 22, 2007 01:36
سلام ازاینکه اینقدر متفاوت حرف می زنید...ممنون... اگه میشه یه گزارش در مورد بد بختی های دانشجویان شبانه تهیه کنید...مثلا دانشگاه دولتی قبول شدند چه منتی!!!!!!!!!!!
ارسال شده توسط هدی | July 29, 2007 6:55 PM
ارسال شده در July 29, 2007 18:55
سلام هموطن:
نميدونم چرا بعضيها مثله را به سياست ميكشونن.
به نظر من جوانهاي ايراني وارد سياست بوقي كه شما ازش ميگين نشن بهتره.خوب يه مقداري خطري هستش.نمونش كوي دانشگاه.
ما جوانهي ايراني بايد روي علم تمركز كنيم نه روي سياست.كاري كه ژاپني ها كردن و خوب نتيجشم دارين ميبينين.
البته اين نظر منه حالا خوب يا بد
ارسال شده توسط hichkas | July 30, 2007 2:55 AM
ارسال شده در July 30, 2007 02:55
aliii bood
kheili jaleb bood vali kash chan ta ax ham bezarin
ارسال شده توسط sarina | August 2, 2007 11:49 AM
ارسال شده در August 2, 2007 11:49
با سلام خدمت استا نجف زاده
. لطفا مرا یاری نمایید
ارسال شده توسط امین | August 5, 2007 11:29 AM
ارسال شده در August 5, 2007 11:29
اقای نجفزاده بازم مثل همیشه حرفی رو زدید درد همه است.
همه از هرچی بوقه کلافه شدند. تازه فکرشو کنید که بعضی ها بجای بوق شیبور میزنند.فقط برای اینکه صدای دیگران شنیده نشه.
ارسال شده توسط samaneh | August 6, 2007 12:39 AM
ارسال شده در August 6, 2007 00:39
جناب نجف زاده ی عزیز مگر اینکه www.najafzadeh .ir آرزوی ما رو برای داشتن یک هاید پارک برآورده کنه یک ماهه که به سایت آقای احمدی نژاد رفتم در مورد این مشکلات عدیده ی کشورمون که در این چند سال اخیر قوت گرفتند و هنوز از یکیش نگذشتیم با سهمیه بندی های ثروتمون که هیچ وقت اون ها رو سر سفرمون ندیده ایم روبرو میشیم نوشتم ولی گویا این مقام عالی قدر حتی برای دلخوشی من برای اینکه نشون بده که حرف های منو قبول داره و فکری براش میکنه پیام منو در سایتشون ظاهر نکردن (آزادی بیان و هاید پارک ما ملت در ایران!)گویا فقط و فقط پیام هایی که ازشون برای همه چیز تشکر میکنن در سایتشون ظاهر میکنن.
گرچه زیاده روی کردم ولی دوست دارم شما حرف های منو قبول داشته باشید.
ارسال شده توسط سارا | August 9, 2007 10:08 PM
ارسال شده در August 9, 2007 22:08
سلام
وبلاگ قشنگی داری.خسته نباشی.
يه وسيله برات گذاشتم بهم سر بزني منتظرتم
°°°°°°°°°°°°|/
°°°°°°°°°°°°|_/
°°°°°°°°°°°°|__/
°°°°°°°°°°°°|___/
°°°°°°°°°°°°|____/°
°°°°°°°°°°°°|_____/°
°°°°°°°°°°°°|______/°
°°°°°°______|_________________
~~~~/__ بيا اينم وسيله حالا ديگه_\~~~ ~~~~
~~~~~/ _ميتوني بهم سر بزني _\~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
,.-~*´¨¯¨`*•~-.¸,.-~*´¨¯¨`*•~-.¸,.-~*´¨¯¨`*•~-.¸,.-~* ¯´¨ ¨`*•~-.¸.....
*•~-.¸,.-~*´¨¯¨`*•~-.¸,.-~*´¨¯¨`*•~-.¸,.-~* ¯´¨ ¨`*•~-.¸.....................
ارسال شده توسط mahsa | August 17, 2007 3:20 PM
ارسال شده در August 17, 2007 15:20
سلام من و همسرم برنامه شمارو با علاقه دنبال میکنیم .از برنامتون ممنونم.
پدرم میگفت که قبل از انقلاب بوق زدن جریمه داشت و گاهی همونجا پلیس بوق ماشینو برمیداشت. حالا بوقهایی هست که زن حامله ممکنه با شنیدن ناگکهانیش سقط کنه!
آقای قمشه ای هم میگن در خارج بوق زدن بیشتر مفهومش اینه که اول شما بفرمایین ولی اینجا فحش خواهر مادر هم باهاش میدن:)
ارسال شده توسط نرگس | August 19, 2007 9:57 AM
ارسال شده در August 19, 2007 09:57
doste man ye zamani dost dashtam to daneshgahemoon ye shobeye haid park ro rah bendazam,,ghabl taresh to jamemoon rah andakhtam,,,,akhare hamash shood sokot,,,shood haghighate talkhi ke felan nemishe kari barash kard,,shod barchasbi baraye farar az javab haye chera ,,alan dige dost daram to haid park ye park dorost konam o benevisam ba seyade boland sokoot konid
ارسال شده توسط GODFATHER | September 12, 2007 1:13 AM
ارسال شده در September 12, 2007 01:13
سلام آقای نجف زاده
وب بسیار زیبایی دارید.
خواندنش برای من به اندازه شنیدن و دیدن گزارش هایتان لذت بخش است.
براتون آرزوی موفقیت می کنم و امیدوارم روزی برسه که دیگه سوژه ای نباشه که برید سراغش(منظورم سوژه های غمناکه) و بازنشسته بشید.
سالم و سعید باشید
ارسال شده توسط mohammad | September 26, 2007 3:43 PM
ارسال شده در September 26, 2007 15:43
salam agha kamran mikhastam az site man bazdid kony akse shoma ro endakhtam(ba ejaze)
ارسال شده توسط elis | September 29, 2007 3:04 PM
ارسال شده در September 29, 2007 15:04
شماتوخبرنگاري حرف نداريد
ارسال شده توسط نرگس | October 3, 2007 9:20 PM
ارسال شده در October 3, 2007 21:20
درست موقعی که من گواهینامه گرفتم و خواستم سوار بر رخش سفید بشم و تنها تفریح داخل شهرمون رو امتحان کنم علف رو سهمیه بندی کردن. عجب شانسی دارم من.این همه سال گذشت هیچ کی بفکر بنزین نبود ولی حالا همه شدن متفکر در سهمیه بندی بنزین .حمل و نقل عمومی رو هم که بهبود بخشیدن البته فقط تهران آخه ایران یعنی تهران دیگه.تهران میوه ارزون مثل اینه که میوه در کل ایران ارزون شده تهران مردمش رازی باشن مثل اینه که مردم ایران رازی هستن تهران نماینده ایران. مردم که نمیتونن همه تهرانی بشن.الان که 19 سالم شده وضعیت کشورم اینجوریه امیدوارم 19 سال دیگه که گذشت ایران دیگه تهران نباشه.
دست ما ماند و چه دستی که کم از هیزم نیست
و امیدی که به سنگ است به این مردم نیست
ارسال شده توسط سعید | October 5, 2007 10:54 AM
ارسال شده در October 5, 2007 10:54
سلام آقای نجف زاده
ای کاش توی دنیا آدمایی بودن که مثل شما فکر می کردن مسلما اون وقت وضع ما این نبود
ارسال شده توسط nooshin | October 5, 2007 11:56 AM
ارسال شده در October 5, 2007 11:56
یک سوژه می دم می دونم سخته ولی شما از پسش بر می آی خودمم حاظرم کمکت کنم. مطلبی درباره مزاحمت های صوتی مساجد بنویس یا در بیست و سی کار کن. مسجد الهادی مجیدیه شمالی مرکز انصار شرق تهران است ولی تا نیمه های شب و ساعاتی بعد از آن عربده می کشند و بچه نوزاد مرا می ترسانند بارها تذکر داده ایم ولی فایده ای ندارد. اگر بچه من از دین و مسلمانی گریزان شد به گردن اوناست و شما که سکوت می کنید.
صدایت رساتر بادا
ارسال شده توسط حمید | October 5, 2007 2:05 PM
ارسال شده در October 5, 2007 14:05
سلام.ميدوني من كي سايت شما رو ميخونم؟وقتي تو دانشگاهم....استاد نيومده.....راه خونه هم دوره نميتونم برم....تا غروب هم كلاس دارم....كتابخونه تعطيله......فرشهاي مسجد رو بردن جايي نمي دونم كجا......حالا اگه برق قطع نباشه و سايت تعطيل ميام اينجا تا شايد ياد بقيه مشكلاتمون بيفتم كمي آروم شم.موفق باشيد.يا حق.
ارسال شده توسط بهنام | October 11, 2007 10:00 AM
ارسال شده در October 11, 2007 10:00