پيرزن هرماه يكبار جوان مي شد.وقتي نامه محمود مي رسيد انگار اكبراقا خدابيامرز هم از توي آن قاب عكس قهوه اي به رويش مي خنديد.سابق براين نامه هاي محمود زودزود مي رسيدند.پيرزن ديگر قبول كرده بود محمود درفرنگ ان قدرسرش شلوغ هست كه نرسد بيش از اين براي مادر بنويسد.
مريم دختر همسايه كه سه سال پيش شده بود نامزد محمود قدر پيرزن چشم انتظار نامه بود.پيرزن هروقت پستچي مي امد درخانه و صدا مي زد:"طوبي خانم!نامه...."...زود پنجاه توماني راازلاي قران بيرون مي اورد ومي گذاشت كف دست پستچي."خداخيرت بدهد".
بعدزنگ خانه مريم اينها را مي زد ودخترك چادرسفيدش را به سر مي كردومي نشستند باهم كنار حوض حياط.طوبي خانم قليانش راراه مي انداخت.عينك ته استكاني اش را مي زدوبه مريم مي گفت:"بخوان مادر!بلند بخوان...".
محمود نوشته بود چهارشنبه برمي گردم...
***
چهارشنبه از خانه پيرزن بوي الرحمن مي امد.مريم گريه مي كرد.محمود هنوز نرسيده بود.ديگ بزرگ وسط حياط /كنار همان حوض قديمي داشت قل قل مي كرد.چند تا بچه "بالا بلندي "بازي مي كردند.
خوب اگر نگاه مي كردي ...پيرزن آرزوهايش راكنار آتش ديگ جا گذاشته بود...
نظرات (71)
سلام خسته نباشيد آقاي خبرنگار
ايوا داش زود زود مي نويسي بزن به تخته تند نويس شدين ............!
ارسال شده توسط هاله | May 31, 2007 12:22 PM
ارسال شده در May 31, 2007 12:22
دلم برای مریم بیشتر سوخت!
ارسال شده توسط MahTab | May 31, 2007 12:46 PM
ارسال شده در May 31, 2007 12:46
از این چشمهای منتظر سالهای سال است که دارم میبینم ، انتظار سخت است ، حتی اگر سوخته باشد ....
ارسال شده توسط فاطمه قهری ***محکم | May 31, 2007 12:47 PM
ارسال شده در May 31, 2007 12:47
سلام. خدايا چرا هيچ كس فكري به حال آبروي از دست رفته ما نمي كند..........ما هم به خدا روزي براي خودمان سري داشتيم و ساماني . غرور داشتيم . شخصيت داشتيم . نجابت داشتيم . همه اش را از دست داديم حيثيتمان رفت بس كه آمديم اينجا نوشتيم نجف زاده دوستت داريم . اين نوشته آخرت مرا ياد صادق هدايت انداخت و ياد جمالزاد ه و همه كساني كه دوستشان داشتم و مي پرستيدم. خدايا يك فكري به حال ما بكن.................اما بگذار اين را هم بنويسم كه ...............نجف زاده هر چه به اصل خودش نزديك تر مي شود تصويرش در ذهن آدم قوام مي گيرد و هر چه بيشتر مي نويسد و مي شود داستان نويسي كه مي دانم هست........مثل هميشه دوستش داريم و چه بسا بيشتر.براي جاي خالي ما هم دربهشت چيزي بنويسيد . ما آدمها گناه داريم . همين.
ارسال شده توسط reza | May 31, 2007 1:04 PM
ارسال شده در May 31, 2007 13:04
shayad hameye unai ke miran farang khoshbakht nashan, vali badtar az un cheshm entezar gozashtane kasie ke ghade tamume arezuhash rut hesab karde.
ارسال شده توسط فاطیما | May 31, 2007 1:13 PM
ارسال شده در May 31, 2007 13:13
توصيف غمگيني بود‘ اما قشنگ عشق رو ميشد توش حس كرد. عشق مادر به فرزند...
ارسال شده توسط IQ | May 31, 2007 1:13 PM
ارسال شده در May 31, 2007 13:13
سلام. ابهامش خیلی زیاد است. فقط باید با دغدغه های نویسنده آشنا بود تا کمی نزدیک به واقعیت حدس زد.
.....خوب مینویسی ولی.
یا حق.
ارسال شده توسط حامد موحدیان | May 31, 2007 1:20 PM
ارسال شده در May 31, 2007 13:20
سلام
جیگرتو
متاسفم عزیزم هرچی فکر کردم اون تیکه اخرش رو نفهمیدم
حالا چرا این همه دیر دیر اپ میکنی؟؟؟؟
به ما هم یه سر بزن
خوشحال میشیم
ولی میدونم که نمیایی و سر نمیزنی ولی همین قدر معرفت تو وجودمونه که بیایمو یه دعوت از شما بکنیم
ارسال شده توسط عمران خودمهر | May 31, 2007 2:56 PM
ارسال شده در May 31, 2007 14:56
@@@@@@@@
@@@@@@@@@
@@@@@@@@@@@@
به به اول شدم
ساک ساک
یادمون باشه با یه ادم ازدواج کنیم یا(طرف شیم)حتی اکه بیسواد باشه
ارسال شده توسط منم دیگه | May 31, 2007 4:47 PM
ارسال شده در May 31, 2007 16:47
dadashi salam
to cheghadr ghashang minevisi, nemidoonam chera vaghti khoondam geryam gereft
baraye pirzan ya mahmood ya dokhtare hamsaye ya
baraye khodam ke mitarsam Akhar to nayaie man ham Arezooyam ra dar kenare weblogam ja bezaram
kamran ghadre khodet va este'dadi ke khoda behet dade ro bedoon
ارسال شده توسط yek irani | May 31, 2007 5:09 PM
ارسال شده در May 31, 2007 17:09
آخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخه
پیرزنه مرد!
ببخشید سلام
حواس که واسه آدم نمیذاری
حالا نمیشد دو روز صبر کنه؟
احساساتی میشوییییییییییییییییییم
یعنی شدیم
نمیدونم چی بگم فقط یه شعر یادم میاد:
زندگی شهد گل است
زنبور زمان می خوردش
آنچه میماند عسل خاطره هاست
{زیاد ربطی به موضوع نداشت فقط واسه خالی نبودن عریضه اینو گفتم}
فعلا...
ارسال شده توسط ماجده | May 31, 2007 5:36 PM
ارسال شده در May 31, 2007 17:36
bichare che jaayi ham ja gozashte bud...
ارسال شده توسط mahshad | May 31, 2007 5:51 PM
ارسال شده در May 31, 2007 17:51
نامت
گلواژه ای به سپيدای ماهتاب و سپيده است
با عطر باغ اطلسی
و دشت های گرم شب بوهای دشتستان
نامت گل هزار بهار نيامده است
نامت تمام شب هايم
و گستره خميده روياهايم را
پر می کند
و در دهانم
مانند ماه در حوض، مد می شود
نامت در چشمانم
چون لاله، سرخ
چون نسترن، سپيد
و مثل سرو، سبز می ايستد
نامت مژگانم را در می گيرد
نامت
در جانم
گر می گيرد
(زنده ياد منوچهر آتشی)
ارسال شده توسط ح_ف | May 31, 2007 6:17 PM
ارسال شده در May 31, 2007 18:17
سلام استاد عزيز :
با توجه به اينكه اينجانب نيز يك خبرنگار مي باشم واسه همين گفتم استاد عزيز
واسع همين گفتم استاد
خييلي عالي من نيز به عنوان يك خبرنگار به نوبه خودم از نوشته هاي حضرتعالي تشكر مي نمايم
احسان خليل زاده ثاني ملكي
خبرنگار خبرگزاري پانا - شهرستان ملكان
ارسال شده توسط احسان خليل زاده ثاني ملكي | May 31, 2007 6:38 PM
ارسال شده در May 31, 2007 18:38
سلامآقاي نجف زاده!....خيلي قشنگ بود!پيرزن بيچاره!....الكي الكي حس نوستالژيكم گل كرد!.....بهار
ارسال شده توسط بهار | May 31, 2007 6:57 PM
ارسال شده در May 31, 2007 18:57
مادربزرگها هميشه يه چيزي براي جاگذاشتن دارن.......قهرمانهاي داستانهاي ماماني من هنوز دنبالشن .........
ارسال شده توسط sepanta | May 31, 2007 7:31 PM
ارسال شده در May 31, 2007 19:31
salam
ja ghaht bood arezoohasha bezare?!!!l
khoob minevisia vali yejoorai shoar midi!l
baba chera vaghti nemitoonin joloye bazi chiza ra begirin akho ookh mikonin!!!?l
ارسال شده توسط wood | May 31, 2007 9:13 PM
ارسال شده در May 31, 2007 21:13
امشب بیشتر نوشته هایی که ازتون داشتم رو واسه ی دخترخاله هام خوندم
اونا گفتن : عالیه ، نویسنده ی مشهوری میشه
ارسال شده توسط فاطمه قهری ***محکم | May 31, 2007 11:12 PM
ارسال شده در May 31, 2007 23:12
سلام
1یه جوری شدم
2ممنون که گزارشاتون رو دوباره پخش میکنید لطفا ادامه بدید لطفا!!!
3 عالی می نویسید
تابعد
ارسال شده توسط مهدیا | May 31, 2007 11:27 PM
ارسال شده در May 31, 2007 23:27
چه عجب!!! یادم باشه برم شاه چراغ شمع روشن کنم که شما یادتون نره بازم تند تند بنویسید!!! باور کردنی نیست آخه!!! اینقدر که من زودتر نیومدم!!!
ارسال شده توسط مرجان | May 31, 2007 11:59 PM
ارسال شده در May 31, 2007 23:59
یه نگاهی به تارنمای من بینداز:
www.parsi-l.com
برات خوبه.
ارسال شده توسط حامد | June 1, 2007 1:02 AM
ارسال شده در June 1, 2007 01:02
آقا اجازه؟ ما بازم سکوت داریم!
ارسال شده توسط کاکتوس | June 1, 2007 1:25 AM
ارسال شده در June 1, 2007 01:25
تو روزگاری که که ارزوی جوونا تبدیل به خاکستر می شه شما از ارزو های پیرزنی می نویسید که............نمیدونم والله
ارسال شده توسط 77 | June 1, 2007 7:20 AM
ارسال شده در June 1, 2007 07:20
خیلی جالب بود ولی مثله اون این جوری زیاد رفتن مهم اینه اونا برای ما رفتن . همه رو تنها گذاشتن
خدا بیامرزدشان........
سلام برسونین .
ارسال شده توسط اوا | June 1, 2007 8:24 AM
ارسال شده در June 1, 2007 08:24
سلام
چه انتهای تلخی
یه جورایی باید یه بار دیگه درست بخونمش
آخرش پیچوندی
می دونی داداشی
ما آدما همیشه باید غصه یه چیزی رو بخوریم
آرزوهای ما همیشه جا می مونن
پیری خیلی تلخه چون که آدم همیشه می ترسه آرزوهاش یه جایی یکدفعه جا بمونن .......
به قول خودت چه اضطراب تلخی
راستی از تلخه نارنج نبوده؟
*************************************
ما هم هر دفعه شما می نویسین جوان می شویم......
ما را فراموش نکن لب طاقچه ی عادت
ارسال شده توسط مائده دومي | June 1, 2007 9:08 AM
ارسال شده در June 1, 2007 09:08
پیر زن دیگه خسته شده بود از جوان شدن،شایدم اکبر آقا دلتنگش شده بود....سفرش به خیر!
زیبا بود و خودنی مثل همیشه.
التماس دعا.
یا علی.
ارسال شده توسط نگين | June 1, 2007 9:36 AM
ارسال شده در June 1, 2007 09:36
سلام متن فوق العاده ايي بود چه قدر گاهي به شما غبطه مي خورم ....اميدوارم گاهي هم از خاطرات خبرنگاريتان برايمان بنويسيد
ما مخلصيم
تا بعد
ارسال شده توسط فرشته اميني | June 1, 2007 9:42 AM
ارسال شده در June 1, 2007 09:42
سكوت................................................................................
ارسال شده توسط تبسم | June 1, 2007 10:41 AM
ارسال شده در June 1, 2007 10:41
salam dadashe golam
khoobi??? cheghadr lebasi ke dishab pooshide boodi behet mioomad, kaare dishabet too 20:30 ghashang bood. avalesh fekr kardam nisti age doorbin barnemigasht to ro neshoon nemidad bavar kon zaar zaar gerye mikardam, vali jaleb
bood, fekr kon dishab hame donbalet migashtan
dadash kamran to binaziri, khosh be hale kian ke in chenin pedari dere
movazebe khodet bash azizam
kamran to behtarin dadashe donyaie
ارسال شده توسط yek irani | June 1, 2007 11:00 AM
ارسال شده در June 1, 2007 11:00
سلام !
انقدر از این مامان های چشم انتظار زیاده که پای حرف هر کدوم که بشینی و بخوای درد دلشون رو بنویسی ، هر کدوم یه کتابه واسه خودشون . منتها آخر همشون اینجوریه که : اونا خوش باشن ، ایرادی نداره از ما دور باشن !
کاش لااقل برای دلخوشی مادرها هم شده همشون دلخوش باشن !
ارسال شده توسط فری | June 1, 2007 11:23 AM
ارسال شده در June 1, 2007 11:23
خوب لازم نیست همیشه آرزو هارو فراموش کرد.....!
گاهی لازمه آرزو رو ...... فقط تو رویا دنبال کرد!! حق اون رو که از کسی نگرفتن!!
واقعی بود؟!
ارسال شده توسط hichkas | June 1, 2007 12:19 PM
ارسال شده در June 1, 2007 12:19
سلام به دوست خوب و گرامي جناب آقاي نجف زاده
بسيار زيبا بود. متن شمامن را به يادمادر شهيد مجيد بشكوه يكي از سرداران دوران هشت سال دفاع مقدس در شهر( بوشهر )انداخت مادري كه سالها چشمانش به در بود و منتظر بود جمال فرزندش براي يك بار ديگر ببيند .دوستي تعريف مي كرد درروزهايي كه مريض هم شده بود و در بستر بيماري بود درخواست كرده بود كه بسترش را جابه جا كنند طوري كه چشمانش درب منزل كه هميشه باز بود را ببيند ولي افسوس مادر شهيد مجيد را در اين دنيا نديد و شايد رفت بلكه در آن دنيا فرزندش را ببيند
ياد شهيد بشكوه بخيرگرچه تنها عكسش ديده ام و از مردانگي اش بسيار شنيده ام
ياد همه شهدا و امام شهدا بخير
ارسال شده توسط مهدي نصوري | June 1, 2007 2:45 PM
ارسال شده در June 1, 2007 14:45
سالها ميگذرد............
حالا ديگر محمود و مريم گرفتار تر از آنند
كه لحظه اي عكسهاي قديمي طوبي خانم واكبر آقا را با آن لبخند به خاك نشسته شان به نظاره بنشينند.............
ارسال شده توسط حديث | June 1, 2007 4:02 PM
ارسال شده در June 1, 2007 16:02
))):
))):
ارسال شده توسط H.Mousavi | June 1, 2007 4:04 PM
ارسال شده در June 1, 2007 16:04
سلام.ناراحت نشيا.ولي خيلي تكراري بود.داداش گلم چته تو؟چند وقته نوشته هات بوي نا اميدي ميدن؟
داداشم داره پس رفت ميكنه:))
ارسال شده توسط الهه ي زيگورات | June 1, 2007 4:49 PM
ارسال شده در June 1, 2007 16:49
سلام
يعني چي؟ پيرزن بيچاره رو كشتي؟ حداقل صبر مي كردي كه پسرش رو ببينه بعد. چه عجله اي داشتي؟ همچين كشتيش كه انگار داداش ازرائيل هيچ كاري نداشته و فقط همين كه........... .
بگذريم . خسته نباشيد.
من بعد شادتر بنويس. روحيه مون باز شه. باشه؟
مرسي.
باي
ارسال شده توسط هانيه | June 1, 2007 6:10 PM
ارسال شده در June 1, 2007 18:10
امیدوارم من به سرنوشت این پیرزن دچار نشم و آرزوهام نسوزه...
مهرت پایدار
سارا
ارسال شده توسط سارا مهدوی | June 1, 2007 8:36 PM
ارسال شده در June 1, 2007 20:36
@@@@@@
@@@@@@@@
@@@@@@@@@@@
پس منم سوختم!!!!!!!!!!
یادمون باشه هاااااکه دعا کنیم با *ادم* طرف شیم
من دانشجوی فلسفه ام اقای موفق دعا کنین منم تو ارشد مثل شما موفق شم
ارسال شده توسط بابا منم | June 1, 2007 10:15 PM
ارسال شده در June 1, 2007 22:15
@@@@
@@@@@@@@
وای فک میکردم اول شدم پس منم سوختم
یه پیشنهاد براتون دارم مسابقه بزارین هرکس اول شد براش جایزه یه میل بزنین!خب؟؟
نمیدونین خوندن میل شما چه حالی میده بی شوخی!
ارسال شده توسط منم دیگه | June 1, 2007 10:19 PM
ارسال شده در June 1, 2007 22:19
دلم بد گرفت.....................................
ارسال شده توسط ....................... | June 1, 2007 10:35 PM
ارسال شده در June 1, 2007 22:35
سلام
خسته نباشید راستی حال کوچولو چطوره ؟
من هم یه مطلب راجع به انتظار نوشتم اگه افتخار بدین بیاین وبم بخونید خوشحال می شم ...
شما که همیشه قلمتون عالی بوده
موفق باشید
ارسال شده توسط aylar | June 1, 2007 10:49 PM
ارسال شده در June 1, 2007 22:49
سلام.خسته نباشيد.
آرزوهاي سوخته براي هركي يه جوره.
خوب اينم يه جورشه.
مادرا همشون يه آرزوهاي سوخته اي دارن.حالا يكي كمتر يكي بيشتر.
موفق باشيد.
ارسال شده توسط آرزو ميرابي | June 1, 2007 11:29 PM
ارسال شده در June 1, 2007 23:29
سلام.چطوری بلا
من یه بار اومدم این یادداشته کم و بیش روزانتو خوندم ولی هیچی نفهمیدم(یعنی آخرشو)
ولی بعد اومدم یادداشتهای روزانه(کامنتا)(یادداشتهای طرفدارا)رو خوندم جا داره از خانوم ماجده هم تشکر کنم که موجب بهتر درک کردن موضوع شدن
خسته نباشی جوووون
موفق و پیروز باشی
ارسال شده توسط آرمینه | June 2, 2007 12:05 AM
ارسال شده در June 2, 2007 00:05
بسم الله
سلام
من فيلمشو ديدم
.............
ارسال شده توسط همسايه ديوار به ديوار كربلا | June 2, 2007 5:23 AM
ارسال شده در June 2, 2007 05:23
انتظار همیشه سخت است ...حتی با آرزو های سوخته!
سلام....خیلی قشنگ بود مثل همیشه ...وقتی داشتم میخوندمش بابم داشت از کنار کامپیوتر رد میشد...گفتم بابا بیا اینو بخون ...بابام هم کلی آفرین بهت گفت!راستی من هر وقت 2 روزنیام شما آپ
میکنی!بد شانسم دیگه!...خوب دیگه خدا تو را حافظ
ارسال شده توسط یاسمن | June 2, 2007 6:59 AM
ارسال شده در June 2, 2007 06:59
سلام بر خبرنگار عزیز
عمری به راهت بدوزم چشمان ناباورم را
یه سر به ما بزن
ارسال شده توسط سجاد عباسی | June 2, 2007 8:59 AM
ارسال شده در June 2, 2007 08:59
سلام بر خبرنگار عزیز
عمری به راهت بدوزم چشمان ناباورم را
یه سر به ما بزن
ارسال شده توسط سجاد عباسی | June 2, 2007 8:59 AM
ارسال شده در June 2, 2007 08:59
سلام
باز یه متن قشنگ باز هم بنویسید
اما اخرش ...
بچه داری بهتون ساخته
نگاههاتون شبیه نگاه های بابام شده مهربون نگران با جذبه متین استوار و ...
موفق باشید
بابایی
ارسال شده توسط المیرا | June 2, 2007 9:16 AM
ارسال شده در June 2, 2007 09:16
هفت ماه بعد...
- کامرااااااااااااااااااااان ...کامررررررررررررررررران ... پاشو ... جونِ ... پاشو
- چییه چی شده هان؟ چرا نمی زاری دو دیقه بخوابم؟؟
- پاشو زود باش یه اتفاقی افتاده ...کیان ...کیان...!!!
- ،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،
- کیان چی ..حرف بزن با تو ام کیان چش شده !!!دیوونه شدم چی شده هان ؟
- نترس نترس کیان ...کیان ...کیان گفت :بابا !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
- جونه کامران !!!مطمئنی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟
- آره ~~~~~~(بغض) دستت رو بده به من ،،،پاشو کامران پسرت داره صدات می کنه
- !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!~~~~~~~~~~~~~~(بغض)
اتاق.......................................................................کنار تخت کیان
-کیان ...کیانِ بابا ...~~~~~قربونت بره بابا ...صدام کن گلم ...~~~~~حرف بزن برا بابا~~~~
-بابا می خواد صدا تو بشنوه جونم ~~~~~ کیانِ من ~~~~~~~~~~~~~(بغضه میشکنه)...
××
×××کیان×××: با...با ،،،ب..ا..با ،بابا ،،،بابا
××
{}{}{}{}{}{}{}{}{}{}{}{}{}{}{}{}{}{}{}{}{}{}{}{}{}{}{}{}{}{}{}{}{}{}{}{}{}{}{}{}{}{}{
راوی:حالا محکم بغلش کردی ... کیان صدات کرد آره!!! گفت:بابا !!!
آره بغلش کن محکمِ محکم ...
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
هفت سال بعد ...
- بابا... بابایی ...بابا ... پاشو ...
- هاهایی...
- چییه باباجون ...
- بابا...
- جان بابا ...
- مگه من امروز نباید برم مدرسه هان؟!!!
- چرا گلم
- خوب پس چرا بیدار نمی شی می خوای من روز اول مدرسه دیر برسم
- بزار ببینم ساعت چنده بابایی
- هنوز وقت زیاد داریم تو که نمی خوای بری وبمونی پشت درای بسته ی مدرسه؟؟؟
- بـــــــــــــــــــــــــــــــابــــــــــــــــــــــــــــــــا !!!
- جان بابا
- مدرسه سخته !!!
- چیه کیان؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
- سخته؟؟؟؟؟؟؟؟
- هه هه هه نه قربونت برم مدرسه سخت نیست
- بــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــابـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــا !!!
- جونم ...
- میشه یه کم زود بریم ؟؟؟
- آره بزار من پاشم ...،،،آفرین ...بدو پیش مامان منم الان مییام
،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،
سر میز صبحانه :
-کیان چرا صبحونه نمی خوری مامان ؟؟؟
-می خورم ...خوردم ...!!! بابایی بریم ؟؟؟
چقدر عجله داری بابا جون ،،،بریم باشه ... بدو برو لباساتو بپوش تا بریم
- با بـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــا !!!
- جونِ بابا
- هیچی
- من رفتم لباس بپوشم .....
نیم ساعت بعد :
-کیان بدو مامان بابا ماشین روشن کرده ها ....کیان ....کیان دیر شدا مامان ...!!!
ده دقیقه بعد :
داخل ماشین :
-کیان بابا خوبی ؟
-گل بابا داره می ره مدرسه ...
-آره کیانم ؟؟؟
-بله بابا ...
- بابا ظهر مییای دنبالم ؟؟؟
- آره جونم مییام ....
-دیر نکنیا من بلد نیستم خونه رو ؟؟!!!
-نه بابا سر وقت می یام
جلوی در مدرسه :
-خوب آقا کیان اینم مدرسه ... بریم تو بابا جون
- آره بابا
حیاط مدرسه :
صف کلاس اول :
-کیان بابا وایسا تو صف پیش بچه ها
-بابا ... می خوای بری ؟؟؟؟
- نه جونم اینجام ...اون بغل وایسادم ...
اتمام مراسم سر صف
دارن می رن سر کلاسشون ...
راوی :
کیان داره تو صف بین بچه ها می ره انگار دل تو هم باهاشه ~~~~~(بغض )داره تورو هم باخودش میبره
بر می گرده ومی میاد سمت تو ...
-بابا ...با .با
-جون بابا ~~~~~~~~~~~~~~~~~~
-می خوای بری ؟؟؟
- آره من وکه اینجا راه نمیدن !!!
-پس من چی تنها بمونم !!!!!
-کیانم تو دیگه بزرگ شدی ...~~~~ می تونی تو مدرسه خودت بمونی~~~
منم ظهر می یام دنبالت ....~~~باشه بابا ...
- باشه بابا
ازت دور می شه می ره ... انگار صد ساله که ندیدیش دلت براش تنگ می شه
بغضه دوباره میشکنه ...
××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××
کامران هی هفت سال ها وهفت سال ها می گذره و ...
امیر کیان نجف زاده الان بیست وهشت سالشه
××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××
- کامران
- جانم
- تازگی یا دقت کردی به کارای کیان ؟!
- چطور مگه ؟
- راستش کیان یه چند وقته تو خودشه ،انگار یه چیزی می خواد بگه اما ...
- تو نگران نباش باهاش حرف میزنم ...مشکلی نیست ایشاالله
،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،
-سلام
-سلام ...خسته نباشی ...آقا
-قربون شما
-امیر نیست ؟
-چرا اتفاقا امروز دانشگام نرفته ...!!!کامران !!!برو باهاش حرف بزن ...بچه م چند روزه خیلی تو خودشه
-باشه برم بینم چشه این گل پسر
××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××
-امیر کیان ...امیر ...بابا مییای بیرون یه دیقه ...کیان جان
-سلام بابا خسته نباشی
-ممنون بابا ...خوبی پسرم ؟؟؟
-آره
- خوب پس معلوم شد زیادم خوب نیستی !!!!
-چرا خوبم
-امیر ...بابا ما تا حالا چیزی رو از هم پنهون کردیم ؟؟؟آره بابا ؟؟؟
-نه بابا جان !!!
-پس من نامحرم شدم وکیانم دیگه نمی خواد حرفاشو به باباش بگه آره؟؟؟؟؟!!!!!!!
-نه نه ... بابا اصلا این جوری نیست راستش چیز مهمی نیست
-چیز مهمی نیست وامیر درست وحسابی غذا نمی خوره ؟؟؟ مهم نیست که دیگه دانشگاه رو هم گذاشته کنار آره خوب مهم نیست که حتی بابام دیگه نامحرم شده !!! امیر جان اینا همه حکایت اینکه یه اتفاقی افتاده ؟؟؟؟!!!پس سعی نکن پنهون کنی .
بهم بگو ...
،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،
،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،
سکوت امیر کیان :
-خیلی خوب اصلا نمی خواد تو بگی من خودم می گم :
-از دانشگاه انداختنت بیرون !!!
-نه بابا جان براچی بندازنم بیرون !!!
-خوب پس ااااااااااااااااااام امممممممم با کسی دعوات شده ؟؟؟!!!
-شما که خوب می دونین من اهل دعوانیستم .
-خوب از دست من ومامان ناراحتی ؟؟؟!!!
-نه نه ،اصلا این حرفا چی شما می زنید ...؟؟
-ای بابا پس تو چته پسر نکنه عاشق شدی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!
،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،
،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،
سکوت کیان :
-کیان ...تو ،،تو،،،عاشق شدی ؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!
-بهتره من برم بابا ...بعدا در موردش حرف می زنیم ...
-بشین کیان ...با توام بهت می گم بشین !!!
،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،
راوی :امیر کیان نشسته باهاش حرف بزن ...
کامران ... کامران ... داری به چی فکر می کنی هان ؟
بهش نگاه کن ...دیگه اون کیان کوچولو نیست !!!!
می خواد زن بگیره ...
داره گریه ت می گیره ...نه اشکاتو قایمشون نکن بزا ببینه چقدر برات مهمه
آره بزا ببینه...
××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××
هفت سال بعد :
-کیان ... کیان ... پاشو !!پاشو دیگه
-هان چی چرا نمی زاری بخوابم ؟؟؟
-کیان پاشو ... گوش بده دخترمون داره صدات می کنه ... ب..ا ...با .با ...بابا...
..................................................................................................................................
هی هفت سال و هفت سال وهفت سال
کامران زندگی ادامه داره با من وتو بی من وتو ...
ارسال شده توسط ناشناس | June 2, 2007 9:32 AM
ارسال شده در June 2, 2007 09:32
اگر تمام شب براي از دست دادن خورشيد گريه کني لذت ديدن ستاره ها را هم از دست خواهي داد...
ارسال شده توسط یاسمن | June 2, 2007 9:48 AM
ارسال شده در June 2, 2007 09:48
پریشب تا برنامه 20:30 بدون مقدمه شروع شد و به سراغ خبر رفت، امیرپارسا همچنان که مشغول نقاشی بود بدون آنکه سر بلند کند با لحن پر معنایی گفت نه سلامی نه علیکی... و به نقاشی ادامه داد. قبلا هم با شنیدن عبارت ابتکاری این بخش خبری (گفت و گفت)نمیتوانست جلوی خود را بگیرد و به این نوع صحبت کردن اعتراض میکرد. البته امیرپارسای ما فقط پنج ساله است....
ارسال شده توسط شاهرخ ناظمی | June 2, 2007 10:29 AM
ارسال شده در June 2, 2007 10:29
زندگی فرصت کوتاهیست
تا بدانیم که مرگ
آخرین نقطه ی پرواز پرستوها نیست
مرگ هم حادثه ایست
مثل افتادن برگ
تا بدانیم پس از خواب زمستانی خاک
نفس سبز بهاری جاریست .....
عالی، مثل همیشه که نه...ولی مثل بیشتر نوشته هاتون....
راستش تازگی نوشته هاتون یه جوری شده که دل آدمو یه جوری میکنه ولی به هرحال قشنگن
یه چیز دیگه ام اینکه مرسی که زود زود مینویسین
تا نمیدونم کی ..........
ارسال شده توسط مریم | June 2, 2007 10:44 AM
ارسال شده در June 2, 2007 10:44
درووووووود!
چقدر سخت انتظاري كه بعدش...
بوي حلوا رو حس كردم انگار...
ارسال شده توسط روسو | June 2, 2007 10:58 AM
ارسال شده در June 2, 2007 10:58
سلام آقاي نجف زاده . زينب هستم 16 سالمه و از طرفداراي پرو پا قرص شما هيتم . ميدونم كه ميدونيد ميخوام بگم كاراتون و خودتون حرف نداره . ولي يه چيز ديگه هم ميخواستم بگم : حلالم كنيييييييد هر موقع كه شمارو تو تلويزيون نشون ميده كنترلم از دست خودم خارج ميشه ، شروع ميكنم به قربون صدقه ي داداش كامي رفتن . اميدوارم ازم راضي باشيد كه اين همه قربون صدقتون ميرم .
اگه ازم راضي نيستيد برامE_mail بفرستيد تا خودمو به آب و آتيش بزنم تا ازم راضي باشيد . در كل خوشحال ميشم ازتون E-mail داشته باشم ، البته ميدونم نبايد اميدوار به دريافت E-mailاز طرف شما باشم چون ميدونم سرتون بي اندازه شلوغ هست .
اميدوارم مثل هميشه موفق باشيد
خواهر كوچك داداش كامران : زينب
ارسال شده توسط زينب | June 2, 2007 11:38 AM
ارسال شده در June 2, 2007 11:38
غمگین و زیبا بود
اگه نظر این حقیر را خوندید(!!!!!!!!)
من جمعه 18ام یه امتحان خفن دارم
انرزی = بفرستین !
مر30
ارسال شده توسط سعیده | June 2, 2007 11:47 AM
ارسال شده در June 2, 2007 11:47
آقا کامران اگه بدونی منم مثل اون پیرزنه یا مریم خانم (البته از نوع مذکرش)چقدر چشم براهتم حتماً یه سر بهم می زدی
ارسال شده توسط پلاک 20 | June 2, 2007 12:21 PM
ارسال شده در June 2, 2007 12:21
سلام
خسته نباشيد. از اين كه به طور اتفاقي سايت شما رو ديدم خيلي خوشحالم.خواستم بگم كه به نظر من بهترين گزارشگر تلويزيون هستيد و گزارشهاي شما داره كاملا روند تهيه گزارش رو تغيير مي ده .نوشته ها تون هم مثل گزارشاتتون جالب و زيباست و مشخصا مال خود شماست. موفق باشيد
ارسال شده توسط الهام | June 2, 2007 1:21 PM
ارسال شده در June 2, 2007 13:21
کامران جان مغرور مواظب باش تو مثل مریم نشی گرچه می شه حدس زد مریم صاف و بی ریاهست ولی تو نه شوخی نکردم جدی بود سعی کن اگه مارو قابل می دونی به حرفمون گوش کنی و غرور کنار بذاری خب!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
ارسال شده توسط مهسا | June 2, 2007 1:35 PM
ارسال شده در June 2, 2007 13:35
همیشه همین طوره آقا . شده رسم آدمهای این دوره و زمونه
قسم خوردم
که همچون سنگ
تیپا خورده ای باشم
خرد و بی حرکت
بر سر راه دل آرامم
شیطنت شاید سبب گردد
یاد ما افتد
ضربه ای هم روی شوخی سهم ما باشد.
ارسال شده توسط حمید | June 2, 2007 1:49 PM
ارسال شده در June 2, 2007 13:49
سلام
من یه هوا دو زاریم کجه!!!
اینی که نوشتی یعنی چه؟؟؟
یعنی مرد آقاهه؟؟
ارسال شده توسط نانا | June 2, 2007 2:29 PM
ارسال شده در June 2, 2007 14:29
یعنی چی ؟!!!
عبدالله نژاد
ارسال شده توسط عبدالله نژاد | June 2, 2007 6:10 PM
ارسال شده در June 2, 2007 18:10
سلام
چه سخته سالها انتظاريكي رو بكشي چه سخته دلتو به يه قاب عكس خوش كني چه سخته غصه يكي ديگرو بخوري كه اونم گناهي نكرده واوضاش بدتر ازتو 3سال انتظار كشيدن يه دختر !!!!!!!واقعاسخته.اگه يه مردبودميتونست.مادرمحمودشايدقلب كوچيك وصافش تحمل ديداردوباره واين خوشحالي رونداشت .شايدم باطري قلبش تا 4شنبه اعتبارداشت شايدم...............
ارسال شده توسط تجلي | June 3, 2007 11:50 AM
ارسال شده در June 3, 2007 11:50
kheili ghashange
ارسال شده توسط rima | June 3, 2007 12:31 PM
ارسال شده در June 3, 2007 12:31
یا حق
یا علی
به نظرم باید اسم مادر رو می ذاشتن اسمون نه؟
اسمون می تونه بزرگ بودن روح مادر رو و قشنگیهاشو بهتر نشون بده
خدا قوت
ارسال شده توسط هانیه | June 3, 2007 5:02 PM
ارسال شده در June 3, 2007 17:02
salam
dardnaak bood
baraye shadiye roohe An marhoome 1daghighe sokoot
minomaaiem
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
entezaar keshidan kheili sakhte, kaash Adama ta
vaghti zendeh hastand ghadre hamdige ro bedoonan
too madrese hatman enshaa 20 boodin, khosh be haale kian joonam moshkele enshaa neveshtan nadare, elahi.. tasavor konin kian farda enshaa dare miad mige baba joon khanom moalem gofteh dar morede elm behtar ast ya servat enshaa benevisin, komakam mikoni benevisam??? nazi nini
movazebe khodetoon bashin
fe'lan
ارسال شده توسط kimiaa | June 6, 2007 9:10 AM
ارسال شده در June 6, 2007 09:10
سلام آقای نجف زاده تازه وبلاگ شما رو دیدم لذت بردم خیلی جالب بود یک پیشنهاد دارم که البته بسته به وجود خودته که قبول کنی یا نه ؟ حدودا یکسال پیش شبکه سه سیما مسابقه ایی رو تحت عنوان مرز پرگوهر با اجرای آقای سید مرتضی حسینی بسیار تبلیغ کرد که ما هم خام شدیم و رفتیم بانک 2500 تومان سلفیدیم که قرار بود سی دی برامون بفرستند که نفرستادند این مبلغ مهم نیست اما بشین حساب کن که غیر از من چه کسان دیگری این پول رو دادند باز هم مهم نیست ولی بشین فکر کن که باعث شد اعتمادمون رو به مسابقاتی که تلویزیون ارائه می دهد از دست بدهیم تا آنجا که برنامه ی دیالوگ از شبکه آموزش سی دی هاشو برای فروش گذاشته و از آنجایی که باز ما باید پولی رو به حساب سیما ساران بریزیم با این که فکر می کنم این سی دی ها خیلی به دردم بخوره اما قیدشو زدم ولی واقعا تو کشور اسلامی این کارها درسته ؟اگه بشه شما پیگیری کنی و ببینی بالاخره اینا چی کار می خوان بکنن که اصلا به روی مبارکشون نمیارن و با کمال پروگی باز هم توی تلویزیون دیده می شند ممنون می شیم
ارسال شده توسط محمد | July 8, 2007 2:20 PM
ارسال شده در July 8, 2007 14:20
من بعد از شنیدن متن ماه محرم پارسال(84) شما دگرگون شدم
عااااااااااااااااااااااااااااااااااالی بود
tnx
ارسال شده توسط mary | July 20, 2007 2:04 AM
ارسال شده در July 20, 2007 02:04
سلام! آقای نجف زاده کارت خیلی درسته. گزارشات هم که عالیه. فقط بعضی وقتها یه کم زیادی احساسات به خرج میدی. سعی کن رفعش کنی. این یک انتقاد دوستانه بود. موفق و موید باشی عزیزم. خداحافظ
ارسال شده توسط محمد رضا ضیائی | July 22, 2007 11:55 AM
ارسال شده در July 22, 2007 11:55
سلام داداشی خسته نباشی
ارسال شده توسط melia | July 30, 2007 2:24 PM
ارسال شده در July 30, 2007 14:24
سلام اقای نجف راده من تازه سایت شما را دیدم واقعا عالی است من محمد از افغانستان هستم 19 سال سن دارم که 17 سال شو هم را در ایران زیبای شما بودن در سهر زیبای کرمان گزارش ها و اخبار بیستو سی شما را همیشه میبینم
ای کاش من هم ایرانی بودم.......ای کاش ......
ارسال شده توسط محمد | August 13, 2007 1:35 PM
ارسال شده در August 13, 2007 13:35
سلام
خیلی زیبا و جالب خبر ها رو به ما میدید
امید وارم موفق باشید
با تشکر
ارسال شده توسط علی رضا خودمهر | September 13, 2007 11:38 AM
ارسال شده در September 13, 2007 11:38