من همسن علي بودم. يك كمي حالا شايد كوچكتر يا بزرگتر. به هر حال وقتي عكسها و فيلمهايش را ميديدم كنار امام كلي حسودي ميكردم. خوش به حالش، حتي يادم هست خانه پدربزرگم قاب عكس قشنگي از امام داشتند. چند بار به مادرم گلايه كردم كه چرا بابابزرگ امام نشد.
بزرگتر كه شدم، يك بار روزنامه بودم و همين خرداد بود. كلي گشتم دنبال علي كوچولو. ميخواستم از نوه امام مصاحبه بگيرم. نشد. كلي دلم سوخت. حالا سوژه من با من از كودكي تا امروز هست. هميشه هم اسيرش بودم. وقتي وارد تلويزيون شدم، چند بار تا يك قدمياش هم رفتم اما امكان يك گفتوگوي تلفني يا مصاحبه رودررو نبود. نميخواست احتمالاً. وگرنه كانالهايي كه زده بودم حتماً پيغام مرا رساندهاند. رساندهاند؟!
حالا شنيدهام كه علي كوچولوي حكايت من حسابي بزرگ شده. يكي از نسل سوميهايي است كه در قم طلبه است و درس ميخواند. خارج از چارچوبهاي سياسي روزگار است لابد. به دور از هياهوهاي رايج. نميدانم شايد اصلاً از لنزهاي دوربين هم فراري است. نميدانم ولي حتماً در دلش كلي اسرار مگو دارد...خاطرههاي عزيز.مگر ميشود تو نوه بزرگمردي باشي كه ملتي آرمانها و آرزوهايش با او گره خورده و سالها شريك اندوه و شادياش بودهاند و حرف گفتني نداشته باشي. مگر ميشود؟! امسال باز هم نشد. جايگزين كوچكي پيدا كردم. گفتوگو با نوه تختي. اسمش غلامرضا بود. علي اما حتماً مقياسهاي بزرگتري دارد. ژن نهفتهاي كه از خميني به ارث رسيده باشد ميتواند جهاني را به پل ببرد...
علي! يك خبرنگار يا يك روزنامهنگار يا اصلاً فكر كن يك چوپان كه از دار دنيا تنها نيلبكي دارد... سراغت ميگيرد. سراغش بگير.
نظرات (114)
بسم الله
سلام
بايد مصاحبه جالبي بشه!
يا علي
ارسال شده توسط مهدي | June 2, 2007 8:01 PM
ارسال شده در June 2, 2007 20:01
salam
pishapish saalrooze ertehaale emaam khomeyni ro tasliat migam
jedan yaade oun doran bekheyr
man ali koochooloo ro mogheie ke emam miyoomadan sokhanrani. chand dafie didam, cheghadr naveye emam ro hame doost dashtan
ma ham doost darim bedoonim ishan be che kaari mashghooland. va mayelim az sohbathaye arzeshmande ishan
estefadeh konim, makhsoosan az khaterati ke ba
emam dashtand
ali Agha! bedanid yek melat soraaghe shoma ra migirand
ارسال شده توسط kimiaa | June 2, 2007 8:10 PM
ارسال شده در June 2, 2007 20:10
سلام!مصاحبه با غلامرضاي كوچك يادمه خيلي قشنگ بود!...ميدونين ما آدم ها آرزو هايي داريم كه خيلي وقتها تا نزديكيهاش ميريم ولي بهشون نمي رسيم و اونوقت تقصير رو ميندازيم گردن قسمت(شايد چون توجيه قابل قبوليه براي ما!)! به هرحال اميدوارم اتفاقي كه بايد بي افته، بي افته و امكان مصاحبه پيش بياد! اگر هم نشد، قسمت! دلتون رو خوش كنيد به همين يه كلمه!D:....بهار!
ارسال شده توسط بهار | June 2, 2007 8:12 PM
ارسال شده در June 2, 2007 20:12
سلاااااااااااااااااااااااااااااام
مطلب به این قشنگی مینویسی آدم کلی حس میگیره یه چیز خوب بنویسه ایینجا که میاد این نام و آدرس ایمیل و آدرس وب سایت عین 6 تا چماق میخوره تو سر احساسات آدم
چرا اینقد ضد حال میزنی ؟
این آلزایمر به اینجا هم رحم نکرد؟
هر چی میگم اطلاعات مرا به خاطر داشته باش باز یادش میره
اعصابم بهم ریخت یه کاریش بکن دیگه
اون آخر چوپان چی بود!
حسم رو بهم ریختی اصلا هیچ چی نمینوسم تا درستش کنی
bye
ارسال شده توسط ماجده | June 2, 2007 8:54 PM
ارسال شده در June 2, 2007 20:54
salam
khoda ghovat
sevomin dafe hast ke minevisam!!!!!!!!!!
vaghean ghashang minevisid
khoshhalam ke in matn ra hanooz kesi nazar nadade
omidvaram soragh begirad
khosh bashid va movafagh
ارسال شده توسط farshad | June 2, 2007 9:50 PM
ارسال شده در June 2, 2007 21:50
هنوز نخوندم
چون فعلا چشام اینجوریهOO
هنوز دو روز نشده ، نوشتین
بابا کولاک کردین........
ارسال شده توسط فاطمه قهری | June 2, 2007 10:21 PM
ارسال شده در June 2, 2007 22:21
قشنگ بود
غلامرضا هم با حال بود
چه پسر با ادبی بود این غلامرضا ........
ارسال شده توسط فاطمه قهری | June 2, 2007 10:24 PM
ارسال شده در June 2, 2007 22:24
سلام
آقاي نجف زاده من از طرفداران شما هستم.
من هميشه بخش خبري 20:30را دنبال مي كنم به نظر من شما درجه 1 نامبر وان ترين خبرنگار ايراني هستيد.
در كارتان موفق باشيد.
يا علي
ارسال شده توسط هادي جروقي | June 2, 2007 10:36 PM
ارسال شده در June 2, 2007 22:36
اگه تويي اون كامراني كه همه ي ما مي شناسيم،
اين مصاحبه هم واست كاري نداره!
(انتظارم از يك خبر نگار برجسته زياده؟)
راستي ممد آقا اين بار بحث سياسي نداشت؟!
امير كيان رو از ببوس .
ارسال شده توسط حديث | June 2, 2007 10:39 PM
ارسال شده در June 2, 2007 22:39
سلام . از گناه روزنامه نگاراني كه با اين ادبيات دلنشين از ديكتاتورهاي زمان حكايت هاي شيرين مي گويند مي گذرم . شايد فردوسي هم در بخش هايي از شاهنامه اش همين كار را كرد .
مي گذرم . چون يك در هزار اينطور از ته قلب و اينطور در لفافه و بين فويل و زرورق موثر مي نويسند و تقديممان مي كنند. از گناهان مي گذرم و برايت شعري از فروغ را مي خوانم فقط و فقط به خاطر ني لبكت...
من
پري كوچك غمگيني را مي شناسم كه دلش را
آرام آرام
مي نوازد در يك ني لبك چوبين .
پري كوچك غمگيني كه شب از يك بوسه مي ميرد
و سحرگاه از يك بوسه به دنيا مي آيد
البته بگويم امام خميني را من هم دوست دارم اما بدان كه هر چه مي نويسي در نهايت به نفع كساني است كه مي خواهند قويتر شوند و از روحانيت خرج
مي كنند ولي من هم امام را دوست دارم چون خميني مرد بزرگي بود.
ارسال شده توسط ناشناس | June 2, 2007 10:40 PM
ارسال شده در June 2, 2007 22:40
چقدر دوست داشتم اونجاییکه که گفتی: چند بار به مادرم گلايه كردم كه چرا بابابزرگ امام نشد.
و البته سطر آخرت رو...
ارسال شده توسط کاکتوس | June 2, 2007 11:51 PM
ارسال شده در June 2, 2007 23:51
سلام جناب نجف زاده
بابا تو که ترکوندی یه چند وقتی بود سرم شلوغ بود وقت نکردم بیام وبلاگت سر بزنم یهو اومدم دیدم سه تا مطلب جدید گذاشتی شوکه شدم (والبته خوشحال)
راستی کاش میتونستی این علی کوچولو رو یه جوری ÷یدا کنی ازش یه گزارش بگیری
حتما خاطراطش برا ما نسل سومی ها جالب میتونه باشه
موفق باشی
ارسال شده توسط faezeh | June 3, 2007 1:03 AM
ارسال شده در June 3, 2007 01:03
كامران عزيز سلام
سخته براي مطلب كسي كه تلاش ميكني يه جورايي الگوي نوشتنت باشه نظر بدي .
صبر و انتظار هميشه چيزهاي قشنگي نيستند ، ولي ميتونن به زندگي ما آدما اميد تزريق كنن .
هزار و خورده اي سال ما هر شب جمعه شمع روشن ميكنيم و دم در خونه هامون ميزاريم تا مسافرمون بياد .
اين شب جمعه نشد ، شب جمعه بعد
امسال نشد سال بعد . ما منتظر ناگفته هاي علي كوچولوي دوران كودكي شما هستيم
ارسال شده توسط ميثم | June 3, 2007 2:35 AM
ارسال شده در June 3, 2007 02:35
بشنو از ني چون حكايت ميكند
از جدايي ها شكايت ميكند
.................................
...................................
..................................
ارسال شده توسط ?????????????????? | June 3, 2007 2:41 AM
ارسال شده در June 3, 2007 02:41
سلام آقای نجف زاده ... نمی دانم یادت بود یا نه ... اخبار هشت و سی ... مدعیان دروغین امام زمان ...
نمی دانم چقدر صداقت داری ولی بابت مطلبی که تو و یا دوستانت تهیه کردین باید جواب بدین ... اون مصاحبه ها چند هفته قبل گرفته شده بود و از طریق سفارش به اخبار پر طرفدار به شما و یا شاید تهدید آن را پخش کردید ... مطمئن باشید باید اون دنیا جوابگو باشید ...
خوش باشید ..
ارسال شده توسط حسام | June 3, 2007 4:38 AM
ارسال شده در June 3, 2007 04:38
هو
نمی دانم چرا هر وقت دلتنگی هایت را می خوانم یک چیزی ته گلویم مرا قلقلک می دهد. یک چیز غریبی به اسم بغض که فک کنم تو او را خوب بشناسی.
نمی دانم چرا بعضی وقتا که فک می کنم می بینم که تو اصلن برای کدام نسل زاده شدی.زیر علم کدام نسل باید سینه بزنی. وقتی که تو برای همه می خوانی.
نمی دانم این دلتنگی های تو از کدام خستگی تن آب می خورد که تو اینگونه گاهی آب می شوی مثل همان شمع های معصوم
به قول همانهایی که تو را می شناسند جایت در کتاب قصه هاست. تو باید در پی قافیه باشی تو باید از غم نان و غم دندان بنویسی نه اینکه بروی سیاست دغل بازان را تحلیل کنی که پشت پرده کثیف شان برای من و تو هم نسلهای ما برنامه ریزی می کنند
تو چه غم های غریبی داری نازنین.
تو در به در کدام کوچه ای که از همه کوچه های تنگ و تاریک این شهر بی اسطوره، اسطوره پیدا می کنی.
خوش بحالت که هنوز از این کوچه ها مریم های چشم انتظار ،طوبی های چشم به در دوخته ،اکبر های منتظر در قاب چوبی را با چشمهای مهربانت پیدا کنی.
چه دغدغه هایی داری تو وقتی که از میان اینهمه آقا زاده منتظر که دنبال یک لنز دوربین می گردند مثل همان چوپان که در دنیا فقط نی لبک دارد و با سوز می نوازد دنبال کسی می گردی که روزی مسیح دوران برای او قصه می گفت و علی کوچولوی قصه تو با صدای او در خیابان خوابهای شیرین دنبال قاصدک های خوش خبر می دوید.
نمی دانم شاید آن علی کوچولوی قصه های تو که در قصه های ما هم قدم می زند هنوز باور ندارد که قصه گوی خوابهای شیرین او روحش به خدا پیوسته است.
خوش بحال دل پاکت.خدا ترا برای ما نگه دارد .
ارسال شده توسط ناشناس | June 3, 2007 8:19 AM
ارسال شده در June 3, 2007 08:19
سلام آقا کامران خیلی قشنگ نوشتی....
امیدوارم حسرت به دلت نمونه به قول بابام توکه ماشااله خیلی توانایی حتما میتونی باهاش مصاحبه کنی!اما ایشالله سالهای بعد....اما سوژه ی جدیدتم عالیه!
مثل همیشه موفق!اینو مطمئن باش!
در ضمن ممنون که بازم نوشتی....
ارسال شده توسط یاسمن | June 3, 2007 8:35 AM
ارسال شده در June 3, 2007 08:35
سلام كامران عزيز . پيك بامدادي ( البته نه با اين اسم ) حالا وارد عرصه وبلاگ شده . دوست دارم اونجا هم ببينمت .
حالا چرا راديو جوان ؟
ارسال شده توسط سيدحسين حسيني | June 3, 2007 9:35 AM
ارسال شده در June 3, 2007 09:35
سلام تا وقتی نیایی فقط همین
ارسال شده توسط azad | June 3, 2007 10:24 AM
ارسال شده در June 3, 2007 10:24
بسم الله النور
سلام عليكم
شايد اگر آن چوپان كه از دار دنيا فقط ني لبكي دارد بايد بيش از اين صبر كند تا آرزوي دلتنگ و روي طاقچه نشته اش جايي براي حراف هاي او داشته باشد.شاد نيستان را آتشي سزاست. شايد شخصيت هميشه روياي او نخواهد به سخن بيايد.شايد آن قدر حرف هاي ناگفته و حتي ناگفتني دارد كه سخن گفتن كلامش را منقطع كند شايد شروعش از بيان خاطراتش با مردي كه به بي نهايت هستي وصل شده بود آن قدر برايش ناممكن باشد كه نداند حتي از كجا با كدام اغاز با كدام سخن و با چه كلامي شروعش آغاز كند....
هيچ گاه نميتواند از اويي بگويد كه تا ابد جاري ست و ابديت را لرزاند هرگز گفتن از او آن گونه كه بود و آن گونه كه زيست محال است چرا كه كلام و كلمات كوچكتر از انند كه به سخن در بيايند.و حقيقتي جاويد را بيان كنند...
ياعلي
ارسال شده توسط محيا مهدوي | June 3, 2007 11:01 AM
ارسال شده در June 3, 2007 11:01
سلام بابا ...عزيز ...چي بگم چرا نظر من هيچ موقع پيدا نمي شود آيا ...بابا تعريف مي كنم نيست انتقاد مي كنم نيست ايول داداش آخرشي به خدا ...
ايندفعه هم اومدم بگم دقيقا مي خواستم سوژه علي را بهت پيشنهاد بدم كه ديدم بله خودت آخر پيشنهادي ...به هر حال به من خواهشا سر بزن و بگو چراااااااااااااااااااااااااااااا؟
ما مخلصيم
تا بعد
ارسال شده توسط فرشته اميني | June 3, 2007 11:06 AM
ارسال شده در June 3, 2007 11:06
واقعا همین طوره که میگن ....شما الان اگه اراده کنین میتونین با جورج بوش یه گفتگوی خصوصی داشته باشید ......(خدا نیاره)
البته خود جورج میاد التماس میکنه باهاش مصاحبه کنید.
ارسال شده توسط فاطمه قهری | June 3, 2007 11:25 AM
ارسال شده در June 3, 2007 11:25
سلام
بزرگي وعظمت امام حتي مني هم كه متولداخر68 هستم وحتي نفس كشيدن توي دوران امام رو تجربه نكردم به سمت خودش ميكشه .امام بزرگ مردي كه تا دنيادنياست فراموش نميشود .فكركن من بچه بودم يكي ازاقوام بابام كه روحاني بود وموهاي سرش مثل امام برفي وسفيد گوشه كت بابامو گرفته بودم مدام مي گفتم بابا اين امام خميني.ادم اگه خوب باشه درطول تاريخ وبا وجودنسل هاي جديد ومتضادباز ازخاطرهابيرون نميره .داستان علي مثل خيلي از ارزوهاي ماست تا يك قدميشون ميريم اما خواست خداودست سرنوشت نميذاره بهش برسي وشايدم كمي ديرتربهش برسي اما فكركن بعدازاين همه سختي وقتي به چيزي برسي دلچسب تره برات!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
ارسال شده توسط تجلي | June 3, 2007 12:03 PM
ارسال شده در June 3, 2007 12:03
به نام او
یا علی
ای کاش بتونید باهاشون مصاحبه کنید .....من که خانواده ی امام رو خیلی دمست دارم اما راست می گین حتما یه تیکه از وجوده پر صلابت امام رو دارن.....خیلی های دیگه هم اینجورین اما....
ممنون از متنهای عالی تون..خدا قوت..
منتظر مصاحبتون هستیم
تو رو خدا این سری اسم من و اشتباه نذارید
ارسال شده توسط هانیه | June 3, 2007 12:58 PM
ارسال شده در June 3, 2007 12:58
به نام خداوند صبح روشن
سلام اقای نجف زاده شما واقعا یه پدیده هستین تو خبرنگاری
موفق باشین از متنهای عالیتون هم ممنون
یا علی
ارسال شده توسط راشین | June 3, 2007 1:02 PM
ارسال شده در June 3, 2007 13:02
لطفا راجع به امتحان نهایی فیزیک یکی رسیدگی کنه!
16 سوال دو قسمتی که میشه 32 تا سوال
زمان 120 دقیقه
سوالهای خارج از کتاب
و....
.....
..
.
جناب آقای نجف زاده اگه شما بودی می تونستی؟
نه!جدی جدی چکار می کردی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
ارسال شده توسط آشنا | June 3, 2007 2:06 PM
ارسال شده در June 3, 2007 14:06
سلام اخوی .. خیلی مخلصیم .. نمیدونی چقدر خوشحال شدم وقتی فهمیدم وبلاگ داری .. حاجی ما خیلی دوست داریم .. خیلی کارت درسته به مولا .. اگه اجازه بدی من آدرس وبلاگتو توی وبلاگمون لینک میکنم .. واسه ما باعث افتخاره ... خیلی چاکریم .. التماس دعا ..
ارسال شده توسط حاج حسین آزادی | June 3, 2007 2:54 PM
ارسال شده در June 3, 2007 14:54
ممنون بابت نوشته ی زیبایت.××××××
می گم ببین فقط دو روز نیومدم .اینجا رو چه کار کردی؟؟!!
شاید علی کوچولو زندگی ساده وپاکش را بهتر بداند چون او نوه ی بزرگ مرد تاریخ ایران است.....
ارسال شده توسط maryam | June 3, 2007 3:02 PM
ارسال شده در June 3, 2007 15:02
سلام آقای نجف زاده.منم باید بگم که از همون کودکیم به علی کوچولویی که توی بغل امام بود حسودیم میشد.خیلی دلم می خواد حرفای این نوه ی خوشبخت رو بشنوم.از اون گذشته به شما هم حسودیم میشه.من یه نویسنده ی رادیو هستم اما هرگز نتونستم مثل شما بنویسم.براتون دعا می کنم.شما هم واسه من دعاکنید...یاعلی
ارسال شده توسط قطره ای ازدریا | June 3, 2007 3:12 PM
ارسال شده در June 3, 2007 15:12
انتظار فرج از نیمه ی خرداد کشم
کاش کسی پیدا می شد و امام رو به اونهایی که دارند هر روز بیش از پیش ازش فاصله می گیرند معرفی می کرد.
اینو فقط محض درد دل می گم :.........................................
حیف نمی شه نوشت.
ارسال شده توسط نرگس | June 3, 2007 4:42 PM
ارسال شده در June 3, 2007 16:42
اين جمله ات عالي بود : ژن نهفتهاي كه از خميني به ارث رسيده باشد ميتواند جهاني را به پل ببرد... گويند آنچه يافته اي در پي تو بوده است حتي تلفن به دنبال بل بود !!!!
ارسال شده توسط حمزه پارياب | June 3, 2007 6:55 PM
ارسال شده در June 3, 2007 18:55
نميدونم چرا نظراي من مورد تاييد ني!
ارسال شده توسط اسما خانوم--شاكي | June 3, 2007 8:20 PM
ارسال شده در June 3, 2007 20:20
سلام رفيق!
مارو چي ميگي كه فقط شنيده ايم و اصل قضيه را نديده ايم!!!!!!!؟
بشنو از ني چون حكايت ميكند
از جدايي ها شكايت ميكند....
ارسال شده توسط اسما خانوم--شاكي | June 3, 2007 8:23 PM
ارسال شده در June 3, 2007 20:23
سلام
چقدر خوبه که زود اپ می کنید!
چقدر خوبه!
یاحق
ارسال شده توسط برتیبا | June 3, 2007 8:31 PM
ارسال شده در June 3, 2007 20:31
خوشم میاد احساساتمو لگد مال می کنی.
ارسال شده توسط سمیه | June 3, 2007 9:17 PM
ارسال شده در June 3, 2007 21:17
چگونه آن روزها او را دست خدا و خاک سپردید
ارسال شده توسط سمیه | June 3, 2007 10:17 PM
ارسال شده در June 3, 2007 22:17
نمی خواستی از تو بت بسازند.................
خیلی قشنگ بود......................
ارسال شده توسط آشنا | June 3, 2007 10:29 PM
ارسال شده در June 3, 2007 22:29
اميدوارم شما هم به آروزت برسي.
ارسال شده توسط IQ | June 3, 2007 10:50 PM
ارسال شده در June 3, 2007 22:50
از ان سالها تنها عکس او در ابتدای کتابهای درسیمان یادم هست.پیرمرد تمام امیدش به ما دبستانیها بود.و حالا امروز می خواهیم بگوییم امام کجایی؟دبستانیهایت بزرگ شده اند.
ارسال شده توسط parinaz | June 4, 2007 12:02 AM
ارسال شده در June 4, 2007 00:02
از ان سالها تنها عکس او در ابتدای کتابهای درسیمان یادم هست.پیرمرد تمام امیدش به ما دبستانیها بود.و حالا امروز می خواهیم بگوییم امام کجایی؟دبستانیهایت بزرگ شده اند.
ارسال شده توسط parinaz | June 4, 2007 12:04 AM
ارسال شده در June 4, 2007 00:04
سلام
همیشه وقتی 20:30رو میبینم با خودم میگم کاش می شد یه طوری این اقای نجف زاده رو میدیدم و به خاطر اجرای معرکش بهش تبریک می گفتم.
و الان اتفاقی تو نت وبلاگتونو دیدم.
حالا از این فرصت استفاده می کنم و هم از اجرای خوبتون تشکر می کنم هم از نوشتار عالیتون.
من نوشتن رو خیلی دوست دارم ولی هیچ وقت قلم خوبی نداشتم .
براتون ارزوی موفقیت روز افزون دارم
زندگي هديه خداوند است به تو .
و شيوه ي زندگي تو , هديه تو ست به خدا
ارسال شده توسط زهرا | June 4, 2007 1:33 AM
ارسال شده در June 4, 2007 01:33
بسم الله
سلام...
خيلي قشنگ بود ...
موفق باشي اي شاالله يه مصاحبه اي هم با ايشون داشته باشي ...
يا زهرا ...
ارسال شده توسط همسايه ديوار به ديوار كربلا | June 4, 2007 6:07 AM
ارسال شده در June 4, 2007 06:07
سلام
این پستتون بسیار جالب بود
راستی چه زود زود آپ می کنید
ضمنا ممنون که اومدن وبلاگم !(چرا نیومدین؟اصلا حقتونه نوه امام با شما مصاحبه نمی کنه !!!)
یه چیز دیگه هم موند من دفه پیش زحمت کشیدم 4 تا نظر دادم شما فقط یکیش رو اونم با یه اسم دیگه !گزاشتید(ممنون).
یا علی
ارسال شده توسط دیبا | June 4, 2007 6:55 AM
ارسال شده در June 4, 2007 06:55
دیگه داشتم می رسیدم
چند متری به سر کوچه محل کارم مانده بود...
یه گوشه کز کرده بود ، عقب تر جای خالیش رو حس کردم.
آره خودش بود! جلو رفتم و یه دویست تومانی از جیبم بیرون کشیدم و گفتم : سلام پیرمرد
گفت: بسم الله الرحمن الرحیم
و دستاش رو بالا گرفت و دو تا فال از دسته فالهاش با انگشت هل داد جلو!!
گوشه یکی از اونها رو گرفتم و کشیدم ، دیدم نه ! دوتاش رو باید بردارم.
حیرت کرده بودم . با خودم گفتم این بابا امروز یه جوریه ! شاید یه مشکلی داره !
خلاصه دو تاش رو گرفتم ، یکی آبی ، یکی سبز.
دویست تومانی رو گذاشتم کف دستش و دور شدم.
پاکت آبی رو باز کردم : خدایا به امید تو ... خواندمش :
بر سر تربت ما چون گذری همت خواه که زیارت گه رندان جهان خواهد بود
زیاد دور نشده بودم دست تو جیبم کردم یه هزار تومانی تو دستم مچاله کردم و مردد به سمت پیرمرد برگشتم.
جلوش نشستم و ... یه خورده با هم حرف زدیم ...
همان لبخند سبز همیشگی جوابم بود !
هزار تومانی رو گذاشتم تو جیبش ... مچ دستم رو گرفت ... زورش نرسید !
نگاهش کردم ، سری تکان داد و باز هم یه لبخند سبز صورتش رو سبز کرد...
راستی من یه پاکت باز نشده سبز هم دارم
شاید هم فردا بازش کردم...!
ارسال شده توسط امیر مصطفی | June 4, 2007 10:27 AM
ارسال شده در June 4, 2007 10:27
سلام:
مثل همیشه عالی و دل نشین
همیشه موید باشید.
ارسال شده توسط مهشید | June 4, 2007 10:31 AM
ارسال شده در June 4, 2007 10:31
سلام خرزو جان. پست آخرم رو اگر فرصت كردي بخون. بخشياش مربوط به توست... ياعلي
ارسال شده توسط كوروش ضيابري | June 4, 2007 1:45 PM
ارسال شده در June 4, 2007 13:45
با سلام.
من مهران فره راز هستم.۲۴ سال سن دارم و در بلوار ابوذر خيابان پيروزی تهران زندگی می کنم.
من يک ساب دامين دارم که از پر بيننده ترين وب سايت های ايرانی هست .
سايت من تشکیل شده از زندگی نامه ئ من و یک سری عکس از خودم .
بهتون پيشنهاد مي کنم که نوشته های منو حتما بخونید چون ممکنه اثر خاصی تو زندگيتون داشته باشه.
و خوشحال ميشم اگر نظری داشتيد به آدرس
ای ميل من بفرستيد و يا آی دی منو اد کنيد تا در يک فرصت مناسب با هم چت کنيم.
از دوستانی هم که به این وبلاگ سر می زنن, میخوام که به ساب دامین من هم تشریف بیارن و نوشته های منو بخونن و نظرشونو در مورد نوشته هام به من بگن.
درضمن سایتم به روز است ...
با تشکر...
مهران فره راز.
سايت من :
URL:Http://www.Mehranfarahraz.4t.com
ایمیل من :
Mehranf8398@yahoo.com
موبایل :
۰۹۳۵۳۶۳۷۷۰۰
ارسال شده توسط مهران فره راز | June 4, 2007 1:50 PM
ارسال شده در June 4, 2007 13:50
بابایی میگم یادته وقتی ازغلامرضا گزارش گرفتی.اون گفت دوست داشتم بابابزرگم می اومد مدرسه...وبعد اشک توی چشماش جمع شد.
پس اگر از علی کوچولو در مورد امام بپرسی به تو چه خواهد گفت؟؟!! *رازهای ناگفته...*
ارسال شده توسط maryam | June 4, 2007 2:01 PM
ارسال شده در June 4, 2007 14:01
سلام من تازه پیداتون کردم ولی از طرفدارای خیلی قدیمی تونم
از وقتی پیداتون کردم و میبینمتون فکر می کنم با خود من دارین حرف می زنید و این حس قشنگیه
امید وارم عوض 2روز یه بار روزی 3-2 بار بنویسید!!!!
دوستون دارم ولی نه از اون نوع بدش!
ارسال شده توسط zahra | June 4, 2007 2:59 PM
ارسال شده در June 4, 2007 14:59
هو
نمی دانم چرا هر وقت دلتنگی هایت را می خوانم یک چیزی ته گلویم مرا قلقلک می دهد. یک چیز غریبی به اسم بغض که فک کنم تو او را خوب بشناسی.
نمی دانم چرا بعضی وقتا که فک می کنم می بینم که تو اصلن برای کدام نسل زاده شدی.زیر علم کدام نسل باید سینه بزنی. وقتی که تو برای همه می خوانی.
نمی دانم این دلتنگی های تو از کدام خستگی تن آب می خورد که تو اینگونه گاهی آب می شوی مثل همان شمع های معصوم
به قول همانهایی که تو را می شناسند جایت در کتاب قصه هاست. تو باید در پی قافیه باشی تو باید از غم نان و غم دندان بنویسی نه اینکه بروی سیاست دغل بازان را تحلیل کنی که پشت پرده کثیف شان برای من و تو هم نسلهای ما برنامه ریزی می کنند
تو چه غم های غریبی داری نازنین.
تو در به در کدام کوچه ای که از همه کوچه های تنگ و تاریک این شهر بی اسطوره، اسطوره پیدا می کنی.
خوش بحالت که هنوز از این کوچه ها مریم های چشم انتظار ،طوبی های چشم به در دوخته ،اکبر های منتظر در قاب چوبی را با چشمهای مهربانت پیدا کنی.
چه دغدغه هایی داری تو وقتی که از میان اینهمه آقا زاده منتظر که دنبال یک لنز دوربین می گردند مثل همان چوپان که در دنیا فقط نی لبک دارد و با سوز می نوازد دنبال کسی می گردی که روزی مسیح دوران برای او قصه می گفت و علی کوچولوی قصه تو با صدای او در خیابان خوابهای شیرین دنبال قاصدک های خوش خبر می دوید.
نمی دانم شاید آن علی کوچولوی قصه های تو که در قصه های ما هم قدم می زند هنوز باور ندارد که قصه گوی خوابهای شیرین او روحش به خدا پیوسته است.
خوش بحال دل پاکت.خدا ترا برای ما نگه دارد .
ارسال شده توسط سمیه | June 4, 2007 2:59 PM
ارسال شده در June 4, 2007 14:59
آقا کامرانی که من می شناسم حتما موفق میشه این آرزوش رو برآورده کنه انشاالله . آقا کامران هنوز سوژه هایی رو سراغ دارم که شما سراغش نرفتین من نمی گم چون می دونم خودتون یه روز مثل همه ی سوژه ها
پیداش می کنید.
ارسال شده توسط حمید | June 4, 2007 4:14 PM
ارسال شده در June 4, 2007 16:14
سلام اقای نجف زاده میگویند : وقتی کودکی متولد میشود خیلی چیزها یادش هست شاید به خاطر همین هست نمیتواند حرف بزند از مادری میشنیدم که :
یک دختر کوچک داشتم که 3یا4 سالش بود بعد صاحب یک (فراموش کرده ام) خواهر یا برادر شد اصرار داشت که با نوزاد تنها باشد من میترسیدم که شاید به خاطر حسادت های بچه گانه میخواد بلایی سرش بیاید ولی او همچنان اصرار میورزید من پذیرفتم اما خودم دورا دور مراقب بودم دخترم کنار نوزاد نشستو گفت: بگو بگو خداچه شکلی بود من یادم رفته.
چنان زندگی کن که هرجا دلی در ان دل تو را باشدت منزلی
ارسال شده توسط پریسا امامی | June 4, 2007 5:20 PM
ارسال شده در June 4, 2007 17:20
من اين مطلب زيبا را در سروش هم خواندم.
راستي اين نجف زاده را بايد از نزديك ببينيد كه چه نابغه اي است ..............وقتي دارد
مي نويسد .سرش را مي اندازد و تند تند و تند و تند مي نويسد بعد كه كاغذ را به كناري پرت
مي كند و شايد توي صورت شما.....و راهش را مي كشد و مي رود مي بيني كه چه كرده . بعد كه جنازه آدم مي افتد يك گوشه و از شوق مي ميرد يك آمبولانس هم خبر نمي كند نعش ما را ببرد .اما تا زنده ايم بگذار بگوييم واقعا ديدن صحنه نوشتنت يك طرف نوشته هايت هم يك طرف ..........فعلا باي باي .........اصلا خودش يك طرف . نوشته هايش و صحنه نوشتن اش هم همان طرف.........!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
ارسال شده توسط دلاوری | June 4, 2007 6:37 PM
ارسال شده در June 4, 2007 18:37
پدر بزرگ علی کوچولو را با تمام وجود دوست دارم.
همین.
ارسال شده توسط ...... | June 4, 2007 7:03 PM
ارسال شده در June 4, 2007 19:03
هنوزم منتظر E-mail شما هستم
ارسال شده توسط زينب | June 4, 2007 8:32 PM
ارسال شده در June 4, 2007 20:32
salam
jaleb bod
movafagh bashiiiid
man ham tasliyat migam
ارسال شده توسط yas kabod | June 4, 2007 9:22 PM
ارسال شده در June 4, 2007 21:22
کاش کسی به دنبال نگاه نگران و دل خونین سید احمد آقا بود
ارسال شده توسط سمیه | June 4, 2007 9:48 PM
ارسال شده در June 4, 2007 21:48
یا سلام
فوق العاده بود، هم متن هم گزارش دیشب، که چند برابر فوق العاده کانال سه احساساتم رو به بازی گرفت...
کاش می شد سراغتو بگیره، حداقل منم بچه که بودم علی کوچولو برام... ول کن بابا! راستی خبر داری بی بی سی به عنوان یکی از 25 وبلاگ اصولگرا معرفیت کرده؟ هرچند خبر قدیمیه و قطعا برای آقای خبرنگار سوخته!... اما دلم خواست بگم!
موفق باشی!
ارسال شده توسط بی خیال بابا! | June 4, 2007 9:55 PM
ارسال شده در June 4, 2007 21:55
این دفعه سلام نمیکنم میدونی چرا؟(دلایل به شرح زیرمیباشد:)
1.من این همه با این دست کند تو فارسی تایپ کردن میشینم برات فارسی مینویسم اون وقت تو برام ارزشی قائل که نمیشی هیچ تشکر که هیچ حتی تو کامنتاتم نمی زاری؟(توپم حسابی پره)
بعدم مرد حسابی این همه سوژه تو این مملکته که اگه یه کم بهش توجه بشه شاید یه وضعیت بهتری پیش بیادبعد تو به یه طلبه چسبیدی که تو بچگیات میخواستی جای اون باشی؟!خجالت داره!!
بجای داستان گفتن برو یه کاره درست حسابی بکن!نکنه نمی دونی فرق خبزنگارونویسنده چیه؟میدونی وقتی خبرنگاری چه وضیفه ای داری؟100بارم بگیم بازم میری داستان عشقی تو tvمیگی
ارسال شده توسط آرمینه | June 4, 2007 11:05 PM
ارسال شده در June 4, 2007 23:05
جناب نجف زاده:
سلام....خسته نباشین...برای طرح یک گزارش میخواستم باهاتون صحبت کنم...در صورت تمایل برای همکاری با ایمیل یا وبلاگ تماس بگیرین..
تا بعد
ارسال شده توسط asra | June 5, 2007 12:15 AM
ارسال شده در June 5, 2007 00:15
دلم برای امام تنگه....
اینو می خواستم بگم.....
می دونی داداشی من هی میشینم میگم خب من
اونقدرها هم با اما فاصله ندارم سه سال چهار سال
یعنی از وقتی امام رفت.........
دلمو خوش می کنم به اینا.....
راستی حتما علی رو پیدا کردی بهش بگو به قول خودت
یه اس ام اس بفرسته به امام بگه اینجا خیلی ها
دل تنگتند...... خیلی ها مثل علی......
ارسال شده توسط مائده دومي | June 5, 2007 8:22 AM
ارسال شده در June 5, 2007 08:22
سلام
گزارشی که برای رحلت امام بود واقعا زیبا بود
به دل من که خیلی نشست
ارسال شده توسط سارا | June 5, 2007 10:00 AM
ارسال شده در June 5, 2007 10:00
سلام
آقا کامران گل! این مش قربون بقال سر کوچه ما هم دارد سایت میزنه، برای اینکه ما چهره گلش را ببینیم و بیشتر بشناسیمش و بدونیم کارش درسته عکش را گذاشته صفحه اول! چند تا عسک هم گذاشته بغل مقلا تا بفهمن کارش چیه و چه کارهای مهم و جنجالی انجام میده!!! ایده اش را هم "حسن پشت مو" گرفته.
منظوری نداشتم، گفتم شما هم بدونین.
مهرداد
ارسال شده توسط مهرداد | June 5, 2007 10:05 AM
ارسال شده در June 5, 2007 10:05
سلام
خوبین؟
نمی دونم چی بگم شما محشرید
واقعا محشرید.....
ای کاش میشد پای صحبت های شما نشست یا اینکه بیشتر از نوشته هاتون خوند
کتاب هاتون هم گیر نمی یاد
به هر حال موفق باشید..
راستی امیر کیان خوبه؟
ببوسیدش
ارسال شده توسط المیرا | June 5, 2007 10:06 AM
ارسال شده در June 5, 2007 10:06
salam Aghaye najafzadeh
khosh be haletoon ke raftin marghade emam
ounja ali Agha ro nadidin??? movafagh bashid
ارسال شده توسط kimiaa | June 5, 2007 10:15 AM
ارسال شده در June 5, 2007 10:15
به نام او.... تنها واجه ی پرستش
سلام اقای نجف زاده شما خیلی خیلی خیلی خوبین هیچ خبرنگاری نمی تونه به شما برسه شما عالی هستین از اجرای عالی وخیلی خوبتون واز نوشته های عالی تون ممنون
موفق باشین
یا علی
ارسال شده توسط rashin | June 5, 2007 10:24 AM
ارسال شده در June 5, 2007 10:24
سلام آقاي نجف زاده...
من اسم اين علي را اولين بار است كه دارم مي شنوم... نمي دونم ، شايد واسه اينه كه ايشون بايد الان ديگه همسن و سال هاي من باشند...
راستش من هر وفت حاج حسن آقا رو مي ديدم (مخصوصاً تو اين روزهاي 14 و 15 خرداد) با خودم مي پرسيدم : چرا فقط حاج حسن رو تو اين روزها نشون مي دن؟؟؟ چرا تو اين روزها هر جا رو كه مي گيري فقط حاج حسن داره درباره شخصيت امام صحبت مي كنه؟؟؟مگه بغير از حاج حسن خميني ، امام يادگار ديگه اي نداره... تا امروز كه اينجا از زبون شما خوندم يه علي هم هست كه ظاهراً نوه امام است ولي انگار كه به نظر من در حقش اجحاف شده...
نه فقط علي كه حتي حاج آقا اشراقي هم همينطور ، اون هم اينروزها هيچ خبري ازشون نيست؟؟؟
آقاي نجف زاده ، چرا تو اين 20 سالي كه زندگي كردم ، از وقتي يادم مياد توي روزهاي 14 و 15 خرداد فقط حاج حسن رو توي تلويزيون ديدم...؟؟؟ چرا؟؟؟
ببخشيد كه سرتون رو درد آوردم...
خوشحال مي شم كه به وبلاگ من كه يك وبلاگ راديو جواني است و در مورد برنامه ((جووني به وقت فردا)) مي نويسه ، سر بزنيد... اصلاً نظرتون در مورد راديو جوان چيه؟؟؟
با تشكر
سينا (پتي آباد)
ارسال شده توسط سينا | June 5, 2007 12:09 PM
ارسال شده در June 5, 2007 12:09
سلام
هنوز باورم نمیه وبلاگتونو پیدا کردم فقط باید بگم خیلی خوشحالم .
خبرهاو گزارشهای شما بهترین ِ بهترین هاست .
برم مطالبتونو بخونم
یا حق
ارسال شده توسط شیرین | June 5, 2007 12:30 PM
ارسال شده در June 5, 2007 12:30
سلام
میگم تو اردیبهشت ترکوندی انگار تو تازه به دنیا اومدی با این انرژی مضاعف
قدم نو رسیدهات هم مبارک
میخواستم برم عضو بشم دیدم این قرتی بازیها به من نیومده یعنی حوصله نداشتم!
مطالبت خیلی قشنگ بود
یک درخواست عکس کوچولوت رو بزن رو سایت بزار ببینیم به باباش رفته یانه
خداحافظ
ارسال شده توسط خ.س.ه | June 5, 2007 3:15 PM
ارسال شده در June 5, 2007 15:15
سلام آقای نجف زاده من راحیل دختر آقای دژاکام هستم! چند شب پیش در ویژه های بیست و سی شما از (آیس پک )گفتید !!!اگر مایل بودید به من توضیح دهید آیا واقعا این شرکت برای هاله اسفندیاریست ؟؟؟؟من مشتاقم بدانم!!! با تشکر راحیل
ارسال شده توسط راحیل دژاکام | June 5, 2007 7:36 PM
ارسال شده در June 5, 2007 19:36
salam
rasti mage peyda kardan yek hamchin adami baray e shoma ke yek khabarnegari che kar dare
ارسال شده توسط mersa | June 5, 2007 9:35 PM
ارسال شده در June 5, 2007 21:35
سلام آقای نجف زاده
خوبین؟؟؟؟
مثل همیشه زیبا قلم زدید
من فکر می کنم نوه امام اصلا به گوشش نرسیده که شما می خوایین باهاش مصاحبه کنید وگرنه حتما با شما مصاحبه می کرد
حالا امیدوارم برای 15 خرداد سال دیگه حاضر بشه با شما مصاحبه کنه.
شمادست از تلاش بر ندارید
موفق و موید باشید
در پناه حق......
ارسال شده توسط مهشید | June 5, 2007 11:10 PM
ارسال شده در June 5, 2007 23:10
سلام داداش کامران
مطلبت مثل همیشه عالی بود
یه مصاحبه با این محافظ های افراد مهم بگیر خیلی دوست دارم بدونم اینها کی به زندگیشون می رسن با این همه سفرو کار...
یا حق
ارسال شده توسط نرگس | June 5, 2007 11:44 PM
ارسال شده در June 5, 2007 23:44
سلام بر کامران نجف زاده
سید علی در قم فارغ از همه هیاهوها - به قول خودت - تو وادی درسه. تازگی ها هم معمم شده. همیشه هم در دسترس. اگه راستشو بخواهی این شمایی که سرت شلوغه و وقت نمی کنی بیایی سراغش. قم آمدی در خدمتیم.
ارسال شده توسط چکاد | June 6, 2007 12:45 AM
ارسال شده در June 6, 2007 00:45
سلام کامی جون!!
من تورو از زمانی که تو روزنامه مینوشتی میشناسم.......البته از همون موقع هم نور چشمی بودی!!
منم یه چند باری مطلب نوشتم و چاپ هم شد....ولی تیتراو عکسایی که واسه نوشته های تو انتخاب میکردن کجا و مال ما کجا!!
من تازه همین امشب متوجه شدم که تو هم وبلاگ داری....خیلی خوشحال شدم......راستی مرد هستی به هاشمی رفسنجانی گیر بدی؟؟!!!
یا علی
ارسال شده توسط مهدی | June 6, 2007 2:11 AM
ارسال شده در June 6, 2007 02:11
vaghti to az digaran soraghi nemigiri che entezari az digaran dari?
ارسال شده توسط maryam | June 6, 2007 2:52 AM
ارسال شده در June 6, 2007 02:52
بسم رب الشهدا
سلام
با عکس های بابام تو چبهه آپ کردم
خوشحال میشم سر بزنید
التماس دعا
یا زهرا
[گل]
ارسال شده توسط همسايه ديوار به ديوار كربلا | June 6, 2007 6:06 AM
ارسال شده در June 6, 2007 06:06
کامران تو ته ته ته ته شی
این وفهمیدم که شدم یکی از...
ممنونم
ارسال شده توسط شیما | June 6, 2007 7:40 AM
ارسال شده در June 6, 2007 07:40
گزارشي که در مورد حضرت اما ساخته بودي بسيار جالب بود اونقدر که شب شيشه اي هم اونو تکرار کرد مطلبت در مورد علي کوچولو هم جالب بود اميدوارم به اين ارزويت هم برسي
موفق باش
ارسال شده توسط مهدي | June 6, 2007 8:45 AM
ارسال شده در June 6, 2007 08:45
گزارشي که در مورد حضرت امام ساخته بودي بسيار جالب بود اونقدر که شب شيشه اي هم اونو تکرار کرد مطلبت در مورد علي کوچولو هم جالب بود اميدوارم به اين ارزويت هم برسي
موفق باشي
ارسال شده توسط مهدي | June 6, 2007 8:45 AM
ارسال شده در June 6, 2007 08:45
سلام آقا کامران! خوبی؟ 2 یا 3 روزی میشه نیومدم!
دلم واستون تنگ شده بود....!روز شنبه ساعت نزدیکای
20:30 بودکه خونه ی عموم اومدن خونمون!مامانم گفت یاسمن جان پاشو برو چای دم کن!منم که سراپا منتظر 20:30بودم از مامانم خواهش کردمکه خوش اینکار رو بکنه یا بذاره بعد 20:30!مامانمم با یه چشم غره گفت(نه!)همین الان پاشو برو به اخبار هم میرسی!
منم با عجله رفتم تو اشپزخونه و اول بسم الله از عجله زیاد پام گیر کرد به یه دمپایی و نزدیک بود که...بعد از اون صدای تیتراژ اول 20:30 اومد منم که یه قوری نو دستم بود نمیدونستم دارم چیکار میکنم ,قوری رو گذاشنتم رو کتری و رفتم جلوی تلویزیون...20:30که تموم شد مامان گفت یاسمن بیا این چایی خوش رنگی رو که دم کردی بریز...منم رفتم که چایی رو تو فنجونا بریزم....دیدم این چای
اصلا رنگ نداره....سرشو که ور داشتم دیدم وای...
به جای چایی شکر ریختم!مامانم گفت:آخه این چه کاریه شوخیت گرفته منم گفتم من هیچ کاری نکردوم برید یقه ی آقای نجف زاده رو بچسپید!
ببخشید یه کم طولانی شد ولی گفتم که شما هم بدونید!
راستی تو اینمدت که سرت خلوت تره نمیخوای یه سر به وبلاگها بزنید!!به هر حال خدا تورا حافظ
ارسال شده توسط یاسمن | June 6, 2007 8:51 AM
ارسال شده در June 6, 2007 08:51
سلام
ایشالا که یا تو علی کوچولوی امام رو پیدا کنی یا اون تو رو پیدا کنه.
یا حق.
ارسال شده توسط فاطیما | June 6, 2007 10:03 AM
ارسال شده در June 6, 2007 10:03
سلام داداش كامران
دستت درست قلمت هميشه به راه و پر از جوهر
كولاك كردي بابا وقتي نوشته هاتو ميخونم كلي لذت ميبرم پر از احساس ولي واقعي
داداش كامراني كه من ميشناسم اگه بخواد و خدا كمكش كنه ميتونه اين گزارش رو جور كنه
به همسرتون از طرف من سلام برسونيد واميركيان كوچولو رو هم از طرف من ببوسيد.
هميشه سلامت و پاينده باشيد.
خواهر شما سميه
ارسال شده توسط سميه | June 6, 2007 10:20 AM
ارسال شده در June 6, 2007 10:20
سلام.....
امید وارم به آرزوزت برسی مرد جوان
ارسال شده توسط یک طرفددار | June 6, 2007 10:52 AM
ارسال شده در June 6, 2007 10:52
سلام اقای نجف زاده بازم که اسمم رو اشتباه زدین چرااااااااااااااااااااااااا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
یکی از کامنت هاتون اشاره کرده بود که شما اصلا به ادم ارزش قائل نیستین که جواب ادم رو نمی دین خوب چه اشکالی داره شما که این همه خوبین این همه مهربونید این همه ......
دیگه چی بگم شما محشرین هر چی صفت خوبه مال شماست خوب به ما هم سر بزنین درسته که خیلی سرتون شلوغه و به این همه ادم نمی تونین سر بزنین ولی حالا یه کاریش بکنین .....چی می شه دله یه هم وطن رو خوشحال کنید ...
پس منتظرتونم هاااا نگین این دختره برای خودش می بره و می دوزه شما جواب نمی دین من هم خیلی معذرت می خوام از عوض شما به خودم جواب میدم راستی بازم مثل همیشه می گم شما محشرین همتا ندارین اسمم رو لطفا درست بزنین
یا علی
ارسال شده توسط rashin | June 6, 2007 11:53 AM
ارسال شده در June 6, 2007 11:53
salam
khodaya! delam baraye saahebe kolbeye ro'yaahaayam tang shodeh, ou ra beresaan(gerye)k
khodaya! ou raa beresan
khodaya!................................... k
cheraghe kolbeam be omide Amadanetan roshan ast
miain dige...!...kimia
MONTAZERAM
ارسال شده توسط kimiaa | June 6, 2007 12:26 PM
ارسال شده در June 6, 2007 12:26
سلام شاید از کامنت قبلی زیاد نگذشته باشه...اونموقع خیلی خوشحال بود اما حالا نه ...
میدونی نیم ساعت پیش زنگ زدن و گفتن پدر بزرگم فوت کرده...الان خیلی ناراحتم....دلم میخواد پیشش بودم ....آقا کامران من ناراحتم خیلی...چیکارکنم!
ببخشید که اومدم این حرفا رو زدم...شاید بگی به
من چه....خوب حق داری...ولی خوب نمیدونم چه جوری بگم که خیلی خوبی ومهربون!
ببخشید من باید برم با 2 پایی که باید قرض بگیرم!
خدا تو را حافظ!
ارسال شده توسط یاسمن | June 6, 2007 1:15 PM
ارسال شده در June 6, 2007 13:15
مرسی از آقای دلاوری
که اینقدر باحال نوشتن.....
ارسال شده توسط فاطمه محکم | June 6, 2007 2:07 PM
ارسال شده در June 6, 2007 14:07
دل من ازشبه عزل درپی دیدارتوبود...
اقای نجف زاده مثل همیشه عالی وزیبانوشتین.
خوشحال میشم بهم سربزنین.گفتم که همکارتونم
البته همکارکوچولو
میدونم سرتون شلوغه
ارسال شده توسط میترا | June 6, 2007 3:36 PM
ارسال شده در June 6, 2007 15:36
سلام خسته نباشید مثل همیشه عالی... موفق باشیدبرای اولین وشایداخرین بار به خاطرگزارش های خوبتون هم ممنون...امیرکیان روازطرف من ببوسید...
ارسال شده توسط sima | June 6, 2007 4:41 PM
ارسال شده در June 6, 2007 16:41
سلام !آقای نجف زاده ممنون ازاینکه به وبلاگ من سری زدید!!!موفق باشید راحیل
ارسال شده توسط راحیل دژاکام | June 6, 2007 4:53 PM
ارسال شده در June 6, 2007 16:53
سلام آقا کامی یک بار آقای سهیلی را در کنار خانه خدا دیدم به او گفتم ماجوانا برخی مواقع ادای شما را در می آوریم و میخندیم و او با همان صدای مهربانش گفت اشکالی نداره اگه صدای من شما را خوشحال میکنه بگید و بخندید. ولی شما کمی جدی هستید و نمی شه ادای شما را به این راحتی درآورد
ارسال شده توسط طبرستان | June 6, 2007 5:11 PM
ارسال شده در June 6, 2007 17:11
یکی این خوبه که زود به زود می نویسی
..................................
.................................
...............................
...........................
.......................
...................
..............
و.........
یکی اینکه راجع به چیزهایی می نویسی که بهت میاد...
برخلاف قبل ترها
که انگار تو نوشته هات یه خرده نه زیاد ، تقوای پرهیز داشتی....
ارسال شده توسط آشنا | June 6, 2007 7:57 PM
ارسال شده در June 6, 2007 19:57
ـــــــــــ...سوژه برای نوشتنت ... ـــــــــــ
ــــــــــسوژه ـــــــــــــــــ سوژه ـــــــ
گوش کن بادقت و بنویس!
تو را به...
نه قسم نه!
راجع به بچگیت بگو...
آدم شلوغی بودی یا آروم؟
معلماتو حرص میدادی یا پاچه خواری و ایناو اینا؟
میکوفون مدرسه رو یه لحظه هم رها نمی کردی یا ازش فراری بودی؟
اعتماد به نفست از بچگی اینطوری بود یا جدیدا بی اعتماد به نفس شدی!؟واضح توضیح بده!خب؟
درس می خوندی یا عشق نوشتن و خوندن(خارج درسی) بودی؟
تو کلاس مشهور بودی؟سر چی؟
وایسا!
وایسا!
میدونم الان می خوای جواب بدی.......ولی...همون طوری که بودی خودت رو توصیف کن از کسی تقلید نکن!
هرچی که بوده باشی الانت برامون مهمتره.
باشه؟؟
ارسال شده توسط ensan | June 6, 2007 7:57 PM
ارسال شده در June 6, 2007 19:57
سلام مرد خبرنگار...
امشب اومدم بگم که گزارشهاتون ممکنه بعضی ها رو یاد زندگی بندازه...نزدیک یه ساله که وبتون شده پاتوقم توی نت...وگزارشهاتون حرفهایی آشنا با دلم...اهل حرف زدن و نطقای اضافی نیستم...فقط... ولش کن...بغضهای ما که پایانی ندارد...بهانه ی این چندخط فقط گزارش تون در مورد امام خمینی بود و.. اینکه بگم چقدر آن زمان عشق بود...ببخشید... واینکه...سبز بمانید...
شهر خالیست ز عشاق بود کز طرفی
مردی از خویش برون آید وکاری بکند...
یه نسل سومی 19ساله...
ارسال شده توسط پارمیس | June 6, 2007 8:07 PM
ارسال شده در June 6, 2007 20:07
سلام
بازم مثل همیشه دیر رسیدم
امیدوارم علی کوچولوی شما و ما تو وبلاگا هم یه سری بزنه ما هم خیلی مشتاقیم که ناگفته هاشو بشنویم
ارسال شده توسط عسل | June 6, 2007 9:56 PM
ارسال شده در June 6, 2007 21:56
سلام،
آقای نجف زاده مايلم بدانم که چرا وبلاگ شما دارای يک ليست پيوندهای مورد علاقه و يا مربوط به حرفه شما نيست؟
خود من از طريق وبلاگ جناب آقای ناظمی(گوينده خبر) به وبلگ شما متصل شدم.
مشتاقانه منتظرم.
ارسال شده توسط MH | June 6, 2007 11:12 PM
ارسال شده در June 6, 2007 23:12
سلام
امشب توی بیست و سی روی میز فقط کم مونده بود پاهاتونو تاب بدید ...
البته من این راحتی و صمیمیت رو تحسین می کنم
در ضمن چند وقتی هم بود که گویندگیتون رو ندیده بودم . پیشرفتتون عالی بوده
ارسال شده توسط بهار | June 6, 2007 11:12 PM
ارسال شده در June 6, 2007 23:12
همهی روزهای نرفته
همين امروز است.
همهی روزهای رفته هم
همين امروز است.
شب که بيايد
شب مجبور است
تمام شکوفههای روشنِ شبتاب را
باور کند.
حالا آوازی بخوان
میدانم اين بادهای گرسنه
از چيدنِ بیهنگامِ نیزارها آمدهاند
اما سرت را که بالا بگيری
يک آسمان مرواريدِ پراکنده آن بالاست.
مهم نيست
آفتاب غايب باشد
رَدِپای کمرنگ همين پرنده تا پُشتِ کوه
يعنی خيلی چيزها ...
چراغ را بالاتر بگير!
.
امیر کیان و ببوسید 4 تا
ارسال شده توسط آیلار | June 7, 2007 12:24 AM
ارسال شده در June 7, 2007 00:24
سلام سیدعلی خمینی شینیدم علاقه ای به مصاحبه نداره راستی متانت نوه های امام مثل زهرااشراقی و علی کوچولو خیلی برام جالبه
ارسال شده توسط سید علی | June 7, 2007 1:27 AM
ارسال شده در June 7, 2007 01:27
خيلي نگرانتم.
كم قيميتي رو خودتت گذاشتي كامران خان.
متاسفم.در عين حال من يه انتي ويروس تووووووووپ دارم.فاير والشم حرف نداره.ميخواي واست بفرستم؟
خوب شو
ارسال شده توسط الهه ي زيگورات | June 7, 2007 8:07 AM
ارسال شده در June 7, 2007 08:07
salam
vaaghean baraye tabarestan ba in afkaare bachegaanei ke dare moteasefam... ! sokoot va digar hich
man migam salam , shoma migi nemikhain javabe salam mano bedin
MONTAZERAM
ارسال شده توسط kimiaa | June 7, 2007 8:28 AM
ارسال شده در June 7, 2007 08:28
موفقیت یعنی.....
نگرش نه استعداد.....
سفر از سر به دل.......
رفتن با آهنگی روان.....
بخشش بدون یادآوری.....
پرورش بدن،ذهن و روان.......
شاد بودن با آنچه هستی....
مقابله با ترس و یافتن ایمان.....
رها نکردن امید ها و آرزوها........
تمایل به آموختن از هر رخدادی.....
دریافت کردن بدون فراموش کردن......
جستجوی پاسخ، کنکاش باورها........
کشف این که بهشت در درون است....
اظهار خود ،قهرمان داستان خود بودن.........
استقبال از ناشناخته هابا شور و شوق.....
زمانی برای سکوت ،راه زندگی الهام آمیز.....
همین جا و هم اکنون تنفس در هر لحظه........
اعتماد به زیبایی احساسات و نیاز هایتان.....
گشودن دل به روی امکانات با شکوه و عالی.....
دانستن اینکه اعتقاداتت تجاربت را می سازند.......
شور .خندان و شوخ بودن با صفا و آرامش ذهن.......
زندگی با شور و شوق ،دوست داشتن و خندیدن......
چیزی که درون توست نه در چیزها و جاها و مردمان......
یک فعل ،ترتیب دادن رقصی مو زون با آهنگ سرنوشت.....
وقت گذاشتن برای خانواده،دوستان ،برای فداکاری و بخشش....
فهمیدن این که بیشترین تلاشی که از شما بر می آیدهمیشه کافی است.....
چیزی که در اختیار توست تا مشخص کنی دوست داری چگونه تو را به خاطر بیاورند؟.....
ارسال شده توسط یاسمن | June 7, 2007 10:13 AM
ارسال شده در June 7, 2007 10:13
گاهی وقتها حسرت چیزی رو خوردن شیرین تر از بدست آوردنشه...
مهرت پایدار
سارا
ارسال شده توسط سارا مهدوی | June 7, 2007 11:32 PM
ارسال شده در June 7, 2007 23:32
سلام آقای نجف زاده
مطلبی در مورد دروغ روزنامه گاردین نوشته ام.
شاید بتواند موضوع جالبی برای یکی از ویژه هایتان باشد. شاید هم نه !
به هر حال
منتظر گزارش های جالب شما هستیم.
موفق باشید
ارسال شده توسط محمدرضا مشایخی | June 8, 2007 2:58 PM
ارسال شده در June 8, 2007 14:58
من هم هميشه دلم مي خواست علي كوچولوي امام رو ببينم .هميشه به خودم مي گفتم الان كجاست و چه مي كنه ؟
هميشه شايد مثل شما به اون عكس زل مي زدم و دلم در حسرت بوسه اي كه امام بر نوه اش زد و شدت علاقه اي كه به او داشت مي موند و مي ماند .تازه اين رو فهميدم كه امام فرمودند هنگام لحظه مرگ من علي رو از اتاق بيرون ببريد تا شيطان از طريق علاقه ي به اون ايمانم رو از من نگيره .
دلم بيشتر خواست علي آقا رو ببينم .تو رو خدا اگر چيزي در موردش به دست آوردي ولو كوچك در اختيار من هم مي گذاري .چون من هم حس تو رو دارم .
خداحافظ
يا علي
ارسال شده توسط خديجه | July 10, 2007 8:18 AM
ارسال شده در July 10, 2007 08:18
با عرض سلام و خسته نباشيد
لطفا ماجراي كتك كاري خانم ها توسط لباس شخصي را پيگيري كنيد.
و نيز ماجراي رشوه خواري مديران شركت گاز.
باكمال احترام
اكبري
ارسال شده توسط محمدرحيم اكبري | July 13, 2007 3:11 AM
ارسال شده در July 13, 2007 03:11
ای کاش می تونستم بهتون کمک کنم چون من در قم زندگی می کنم یعنی شاید هم بتونم نمیدونم ولی اگر خواستید بگید شاید تونستم
ارسال شده توسط سمیعی | July 15, 2007 4:01 PM
ارسال شده در July 15, 2007 16:01
سلام. کاملاً اتفاقی اینجا رو پیدا کردم،به عقلم نرسیده بود مکنه وبلاگ داشته باشید یعنی به این قضیه فکر نکرده بودم وگرنه زودتر از این حرفها میومدم و می خوندم. عادت به نظر دادن هم ندارم، ترجیح می دم که بیشتر بخونم. ولی ایم مطلبتون خیلی قشنگ بود.حالا فهمیدم به خیلی چیزها باید فکر کرد که تا به حال اصلاً ندیدم.
سرتون رو درد نیارم هرجا که هستید موفق و پیروز باشید.
ارسال شده توسط حکیمه | July 17, 2007 4:10 PM
ارسال شده در July 17, 2007 16:10
مرسي آقاي نجف زاده من عاشق خبرهاي شما هستم اميدوهرم هميشه سر حال باشي سيما از سنندج
ارسال شده توسط سيما از سنندج | July 17, 2007 10:53 PM
ارسال شده در July 17, 2007 22:53
نظر منو اشباهی به اسم یکی دیگه زدید ولی من دارم پیگیری میکنم تا شما رو به علی کوچولوبرسونم
ارسال شده توسط سمیعی | July 18, 2007 3:38 PM
ارسال شده در July 18, 2007 15:38
salam omidvaram en hame azaton tarif kardan maghror nashid man ham migam ke khabarnegare khob va dar vaghe aaali hastid khobe ke khoda har chizi ke mide janbash ro ham bede.
ارسال شده توسط marzeih | August 1, 2007 8:35 PM
ارسال شده در August 1, 2007 20:35
سلـــــام
اولین باری است که به سایتت می آم یه سوال ازت دارم چرا اینقدر منفی فکر می کنی
ارسال شده توسط نگار | August 7, 2007 6:25 PM
ارسال شده در August 7, 2007 18:25
سلام اقای نجف زاده.
من خبرای شما رو خیلی دوست دارم و یکی از طرفدارای 20.30 ام.امیدوارم موفق باشید.
ارسال شده توسط زهرا.د | October 9, 2007 4:53 PM
ارسال شده در October 9, 2007 16:53