وقتی یحیی صبح با چمدانش آمد اداره که یکساعت بعد برای همیشه برود،هنوز زخمی بود.با موتور جواد سرپیچ لیز خورده بودند.جوادموهایش را آن روز تیفوسی زده بود اما از ترس اداره صبح با سشوار افتاده بود به جانش.یحیی یعنی خدای کامپیوتر بود.اگرده دقیقه هم مانده بود به خبر و می نشستی با یحیی گزارش می زدی خیالت راحت بود که نصف جان نمی شوی. می دانی آن وقت ها که جوان بودیم فکر می کردیم وقتی گزارش مان نمی رسد یعنی دیگر زندگی به لعنت سگ هم نمی ارزد.بعدا فهمیدیم اگر همه گزارش هایمان هم سر وقت برسد باز هیچ تپه ای را آباد نکرده ایم.یحیی زلال بود.با آرزوهایی که برای دخترش داشت و من نمی خواهم و نمی توانم او را الان قهرمان قصه ام کنم که چشم های" دیگری" ویران می شود.یحیی تدوینگر ما بود...
بجز یحیی مجید هم بود .پیرمردی که داشت بازنشسته می شد و تمام فکر و ذکرش این بود که جهاز دخترش را جور کند.یا طوران که تازه یک غده عجیبی روی شانه اش در آمده بود وگفت شبیه جذامی ها شدم.عمل کرد و درش آورد و هنوز به هفته نرسیده بود باز تا آمد سرکاردوربین را گذاشت روی همان شانه چپش.از آنهایی بود که یک عمر تیپا خورده اند و باز ایستاده اند.که راه تمام مرد رند بازی ها را آموخته بود اما هرگز در مروت،تیزی کشی نمی کرد.
*********
وقتی خبر سقوط سی صد و سی را دادند اول شبیه طاعون زده ها بودیم.بعد ها فکر کردیم که ما اصلا بچه ها را با سلام و صلوات فرستادیم؟وقتی قیژقیژچمدانشان را شنیدیم آنها را از زیر قرآن رد کردیم؟
حالا سالها از آن روزها می گذرد.حالا چنان رو به زوالم که تعداد سالها را قاطی پاتی کرده ام.اما یکچیزهایی آدم راداغان می کند.یعنی هنوز به این عکس کنار دستم نگاه می کنم می بینم ما با همه این بچه ها "زندگی"کردیم.هرسال که می گذرد این غم پنهان به اندوهی شبیه شراب هفت ساله تبدیل می شود...که هشت ساله می شود.که نه ساله،ده ساله و شاید چهل ساله شود.
*********
از
راهرو که رد می شوم بابای علیرضا را می بینم.ایستاده تا آسانسور بیاید.
این
پا و آن پا می کنم. و بعد تا می بینم یک آهی می کشد که یعنی هی زندگی(یا توی
روحت آسانسور)...رد می شوم.خودم را می زنم به قانقاریا...به آلزایمر...با موبایلم
اولین شماره ای که به ذهنم می رسد الکی می
گیرم.خب چه کنم؟بروم جلو؟.
من
چکار می توانم بکنم؟شما بگو،من دقیقا باید چکار بکنم؟
..بعد توی مخم یکهومی بینم
انگار مثلا برای معلم دبیرستانم انشا می نویسم.یک متن مسخره که بیشتر بدرد نامه
های عاشقانه می خورد..
"ما،همکاران پسر تو،در
قشقرق آدم های سیاسی و غیر سیاسی ،آدم های کله گنده،در هیاهوی انگشت نگاری شیث و
بوگاتی کریم گرفتاریم."!

اتفاقا غربی ها راست گفته اند که ژورنالیسم بی رحم است.این را یکبار می خواستم به محمد پسر ایل بیگی بگویم که لالمونی گرفتم.یادم افتاد دارد خبرنگار بزرگی می شود و این ماهی سیاه کوچولوی ببو که معلوم نیست از کدام دریاچه آمده کنار واژه هایم شنا می کند، در شبی که تا اینجا،دقیقا تا اینجا،برف آمده، او را یک آن،به راه بابای شهیدش مشکوک نکند...که یادش نرود این مردم چطور جان بی جان پدر را،در روز تشییع، بر شانه های صبورشان روانه کردند.همین هم مگر دلخوشی کمی است؟.عاقبت بخیری ...اصلا یک چیز دیگر... حتی برای این جماعت دلسوخته ،"خط آزاد"آن شب که از سردار پرسیدم"چند تا سی صد و سی دیگر داریم"هم چه فایده ای دارد؟ژورنالیست چقدر باید زور بزند خودش باشد و حالا اگر شد یا نشد آخرش هم یک دیس پچ پچ بگذارند جلویش...مرگ به موقع هم نعمتیست."اره"ابزاری در دست نجاران است که گاهی ما را هم دچار می کند....چرا؟که یکی دیگر را نهایت پشت خط دراز می کنی و حکایت شوشتر و گردن و مسگری،اصلاهمو مگر خانواده و فک و فامیل ندارد؟اصلا مگر این همه ما این سالها سقوط داشتیم این همه ننه من غریبم بازی در آوردیم؟اینها را لابد برخی ها می پرسند و تو باید در برزخ عاطفه گری و حرفه ای گری بگویی من دوست دارم،حالا که به اینجا رسید،"دوست دارم"یک آماتور محض باشم و از پنجره جادویی،برای رفیقم که برای چشم های تو عمری مایه گذاشت،مایه بگذارم نامرد!
ول کن حالا .
نگفتی
چند سال است رفقای ما تک خوری کردند؟
چند
سال است خلبان مقصر می شود؟
چند
سال است ما یک گزارش نگرفتیم از دادگاه هایمان که چقدرچرب و چیلی است...هیهات!دنیا
جای جالبی نیست...
نظرات (84)
salam
jalebe... man avalin nafaram
man tameme rooznamehaye un roozo hanuz daram
yadshoon grami
ارسال شده توسط elham | November 26, 2011 9:40 PM
ارسال شده در November 26, 2011 21:40
خیلی دلنشین بود.دمت گرم.دوست داریم .بیشتر از همیشه
ارسال شده توسط حمید | November 26, 2011 9:41 PM
ارسال شده در November 26, 2011 21:41
خوشم میاد با معرفتی.خیلی متنت عالی بود.حرف دل بود.
ارسال شده توسط رزاقی | November 26, 2011 9:42 PM
ارسال شده در November 26, 2011 21:42
با سلام
حضرت علی می ¬فرمایند حق گرفتنی است به همین دلیل این صحبت ها مطرح می شود.
چند سال پیش در سال 81 از طریق تعاونی مسکن شرکت گاز تعدادی آپارتمان در مهرشهر کرج پیش فروش شد که پس از گذشت مدتی ودر استانه اتمام ساخت این مجموعه ناگهان سروکله چند مدعی پیدا شدهدف بنده شرح وضعیت حقوقی نیست چرا که درصورت تمایل شما به پیگیری تمامی مدارک موجود وابعاد آن چنان بزرگ است که دنبال نمودن موضوع کاری ساده!(البته گزارش کوتاهی نیز از این منازل در تلویزیون پخش شد.) نکته مهم در این قضیه این است که دادگاه درحدود یک ماه پیش رای به حق مالکین اولیه این منازل داد که موجب امیدواری خیل عظیم مالکینی شد که چندسال پیش تاکنون چشم انتظار مانده اند اما پس ازگذشت زمان کوتاهی دربرابر دادخواست تجدید نظر مدعی! قاضی رای به نفع کسی داد که تاکنون نه به دادگاه آمده ونه حتی کسی نامش را می داند چه برسد به شناختن ان شخص. این رای انچنان ناگهانی و بی دلیل عوض شد که در راهروهی دادگاه و از زبان سایر قضات وکارمندان می توان صحبت گرفتن سهم بزرگی از اپارتمان های مذکور توسط قاضی را بوضوح شنید.
اکنون از شما تقاضای پیگیری تا رفع این ظلم را دارم. با تشکر.
ارسال شده توسط salam | November 26, 2011 10:59 PM
ارسال شده در November 26, 2011 22:59
سلام
...شما که حالتان از من هم بدتراست....
گاهی فکر میکنم فقط همین زندگی کردن چقدر سخت است...خوب زندگی کردن پیشکشمان
دعا میکنم محرم با برکتی داشته باشید و دل دریاییتان که حالا انگار حسابی هم طوفانی شده با نگاه آقا ابا عبدالله آرام و مطمئن شود
التماس دعا اخوی
ارسال شده توسط shirin | November 26, 2011 11:07 PM
ارسال شده در November 26, 2011 23:07
و من به خاطر همون روز از اذر دل خوشی ندارم.
اون روزا و لحظه ها دقیق خاطرمه.
حتی خیابونی رو ک سیاه زده بودند به خاطر یحیی.
ارسال شده توسط زهرا_ض | November 27, 2011 9:53 AM
ارسال شده در November 27, 2011 09:53
خلاصه بهاری دیگر،
بی حضور تو از راه می رسد
و آنچه زیبا نیست،
زندگی نیست،
روزگار است...
ارسال شده توسط مهسا | November 27, 2011 10:43 AM
ارسال شده در November 27, 2011 10:43
خط آزاد اون شب رو هيچ وقت يادم نميره.....
ارسال شده توسط خاطره | November 27, 2011 10:46 AM
ارسال شده در November 27, 2011 10:46
سلام
يادآوري دردناكيه من كاملا اون روز رو يادمه
روحشون شاد.
ارسال شده توسط ع.پيمان | November 27, 2011 11:22 AM
ارسال شده در November 27, 2011 11:22
يعني اگه بشه هرم اون نفسهايي که يهو آوار ميشه ميريزه رو سر شونه آدم رو منتقل کرد، اين حرفا همين بلارو سر آدم مياره.
اينا حرف نيست خود جلز ولز شدنهاي دل صاب مرده ست، که خدا کنه هميشه صاب مرده باقي بمونه
ارسال شده توسط اشکان | November 27, 2011 11:34 AM
ارسال شده در November 27, 2011 11:34
سلام ....من گاهي دوست ندارم آن روز سخت را به خاطر بياورم اما هروقت که اينجاميايم و مي بينم بدون اينکه يادم باشد يک نفر هست که هميشه يادشان مي کند به خودم ميگويم اي کاش بودند و اين همه معرفت و مهرباني را مي ديدند .خدارحمتشان کند و در بهترين جاهاي عالم باشند .
ارسال شده توسط ميترالبافي | November 27, 2011 12:14 PM
ارسال شده در November 27, 2011 12:14
سلام كامران جان
من خويشاوند هر انساني هستم كه خنجري در آستين پنهان نمي كند
نه ابرو در هم مي كشد و نه لبخندش ترفند تجاوز به نان و سايه بان ديگران است.... ترجيح مي دهم شعرم شيپور باشد تا لالايي.
ارسال شده توسط شادي | November 27, 2011 12:42 PM
ارسال شده در November 27, 2011 12:42
کاشکی بودن همین که سالگرد شون میشه یادشون میافتید شما ها که همه تان دنبال وزیر وزرا هستید اگر فلان جا فلان وزیر اومده که بوی شهرت و خیلی چیزای دیگه باشه همه تون با کله میرین ولی تا حالا شده برین از اوضاع خانواده های بازمانده سی صد سی خبری بگیرین
از دست همه تون دل خورم
وقتی براتون ارزش قایل میشم روز تولد همکاراتون بهتون یاداوری میکنم همه تون متحد میشید میگین بذارید بهش بی توجهی کنیم خودش گورش گم میکنه همین شما که یک دید خیلی وسیع بهتون داشتم یک بار بهتون زنگ زدم روز اول فقط حالم پرسیدین
دستم رو روی قران میذارم میگم که بدجوری زیر ابم زدند نه به اون روز های اولی که تحویلم میگرفتید نه به اینکه اینطوری قلب ادم میشکنید چقدر با انرزی سر صبح به همه وبلاگا برو داد فریاکن اشکالی نداره
از شهرت و خوب بودن شما کم نمیشه چه گزارشی ازتون پخش بشه چه نشه در اوج میمونید ولی مطمن باشید هیچ کدوم از خبرنگارهای نمیتونه به معنای واقعی کلمه حقی که به گردنشون گذشته شده رو ادا کنه الان اشک توی چشمام جمع شده به امام حسین بار ها خواستم بیام واحد مرکزی خبر منو ببینید بعدش نظرتون با این دنیای مجازی عوض میشه که من کی ام چی ام
ولی هر بار خواستم بیام سنگ انداختن اقای دلاوری هم ماشالله ماشالله قربونشون برم خیلی دلم شکستند من نمیدونم چیکار کردم که ستاره من سرد شده
از تهمت هایی که بهم زدن گفتن با بنگاه بی شرف بی بی سی در ارتباطم تا تهمت هایی که گفتن این همه دور بر خبرنگارایی اهداف برای مردم ازاری
حسابی دلم خون شده
کاشکی همکارای وفادارتون بودن میامدم میدیدمشون مخصوصا اقای خیر خواه و خیلی دیگه از اونایی که چیزایی شنیدم که شهید شدن رو لیاقت داشتن
همین که سالگرد شون شد فقط یادشون باشید ...
دلم خیلی خون شده
ارزو دارم یک روز ببینمتون
ارسال شده توسط وحیدبهروز | November 27, 2011 12:50 PM
ارسال شده در November 27, 2011 12:50
سلام ببخشید ازتون یه سوالی داشتم شما دیگه تو ایران نیستید پس
اگه دوست داشتید به منم سربزنید ممنون
ارسال شده توسط king | November 27, 2011 2:56 PM
ارسال شده در November 27, 2011 14:56
سلام
آره..سقوط های زیادی داشتیم...ولی این یکی انگار فرق داشت...دلم عجیب سوخت...دلمون عجیب سوخت..عجیب به هق هق افتادم پای تلویزیون...برای تک تک شون که حتی خیلی هاشون رو نمی شناختم...
انگار مظلوم ترین شهدای پرواز بودن...
باور کن ما هم با تو جگرمون سوخت...باور کن با تو گریه کردیم...باور کن دنیا فقط اونچیزی نیست که پشت خبرها می بینی..ماها این بیرون خبرهای تو ، مثل تو ، شبیه طاعون زده ها شدیم و نفس مون ، بغض شد و اشک شد و تکه تکه شد روی صورتمون...
از دوستات بگو...ما هم با تو زمزمه می کنیم...اونا برادرای ما هم بودن...بی خیال نامردایی که نه تنها دوستان تو رو بلکه هیچ چیز بزرگ و ارزشمندی رو نمی بینن..
یاعلی
ارسال شده توسط الهه | November 27, 2011 3:06 PM
ارسال شده در November 27, 2011 15:06
آه اي زندگي اين منم كه هنوز...
باهمه پوچي ازتولبريزم...
ارسال شده توسط زهرا | November 27, 2011 4:16 PM
ارسال شده در November 27, 2011 16:16
سلام افرین شیرمادرتان حلالت بااین همه معرفت امام حسین یارتان وخدانگهدارتان ...کلاس پنجم بودم هرچه منتظرماندیم معلمان نیامدهیچ کدام ازمعلمان حوضله سروصدای مارانداشتنددرحیاط رهایمان کردندکه همگی ورزش بی صداانجام بدهیدمبلاخره معلمی که رفته بوداموزش پرورش امداماباچشمان قرمزوسپس پارچه سیاه روی دیوارمدرسه بله معلم کلاس پنچمان بچه رامیخواست ببرددکتر...باهواپیماسقوطکردندو...خدارحمتان کند ممنونیم ازشما
ارسال شده توسط عصمت موسوی | November 27, 2011 5:25 PM
ارسال شده در November 27, 2011 17:25
تلخ بود اونروز.
سال سوم بودم.تموم راه گریه کردم تا به کلاس رسیدم.
معلممون یک دقیقه سکوت اعلام کرد به احترام تموم کساییکه برامون زحمت کشیده بودن و دیگه نبودن...
ارسال شده توسط mrs mim | November 27, 2011 5:36 PM
ارسال شده در November 27, 2011 17:36
داداش ژورنالیست ببخشید یهویی ادبیاتم تیز میشه شما به دل نگیر بذار بجای خام بودنم
ولی خدایی منی که این همه انلاینم بعدش توی یاهو مسنجر به اون ستاره سلام میدم فرار میکنه چراغ ایدیشو خاموش میکنه اینو اینجا گفتم چون میدونم میان میخونن اینو میدونن که کیا رو میگم
مداحی های حاج محمود کریمی رو گذاشتم برای دانلود توی وبلاگم اگر وقت کردین باهاشون مصاحبه کنید عالی میشه
ارسال شده توسط وحیدبهروز | November 27, 2011 6:02 PM
ارسال شده در November 27, 2011 18:02
من ازدستتون ناراحتم چراکامنمت های منو نشون نمیدید؟
ارسال شده توسط زینب | November 27, 2011 6:37 PM
ارسال شده در November 27, 2011 18:37
چه دل ِ پر دردی داداش جان ...
خوش به حالشـــان ...
ارسال شده توسط فاطمه***محکم | November 27, 2011 8:04 PM
ارسال شده در November 27, 2011 20:04
خیلی روز بدی بود،15 آذر؛ من همون حوالی بودم، هیچوقت فراموش نمیکنم، با اینکه عزیزی توی اون پرواز نداشتم ولی هر سال یه جوری دلم براشون میگیره و غصه ام میشه.روحشون شاد.
ارسال شده توسط پگاه | November 28, 2011 3:01 AM
ارسال شده در November 28, 2011 03:01
سلام کامران گلم.خوبی؟چقدر کم پیدا شده ای؟!دلمان تنگ شد برایت ...
خدا رحمتشان کند...
ارسال شده توسط سهراب | November 28, 2011 5:59 AM
ارسال شده در November 28, 2011 05:59
مثل هميشه عالي بودزيبا وپر مخاطب
ارسال شده توسط داوود | November 28, 2011 8:45 AM
ارسال شده در November 28, 2011 08:45
دنیا اصلا جای جالبی نیست ...
روحشون شاد ، فقط همینو می تونم بگم.
ارسال شده توسط فاطمه شعبانی جو | November 28, 2011 10:47 AM
ارسال شده در November 28, 2011 10:47
سلام نازنين....
خوب هستيد؟!
نه...
نيستيد انگار....
با همه وجودم با اين جمله آخرتون موافقم....
ارسال شده توسط آدم برفي | November 28, 2011 11:11 AM
ارسال شده در November 28, 2011 11:11
سلام به شما.
سوالي داشتم:
چه طور مي تونيم گزارش مستندي رو كه ساختيم به روي صفحه تلويزيون ببريم؟
گزارشي در مورد محرم دارم كه مي تونه جالب باشه
لطفا راهنماييم كنيد دوست من
ارسال شده توسط اسماعيل سالاري | November 28, 2011 11:34 AM
ارسال شده در November 28, 2011 11:34
وای بر ما مردم زنده کش مرده پرست
ارسال شده توسط حسین وفا | November 28, 2011 2:01 PM
ارسال شده در November 28, 2011 14:01
سلام امیر نامی....
یادمه... خیلی گریه کردم ...
سالروز پرواز دوستانت رو صمیمانه تسلیت می گم...
من اگه بودم ولی با بابای علیرضا سلام و احوالپرسی می کردم. گرم گرم تا خوشحال بشه و دلش گرم بشه به محبت دوستای پسرش و اینکه هستندهنوز...
برقرار باشی {گل}
ارسال شده توسط طیبه | November 28, 2011 3:35 PM
ارسال شده در November 28, 2011 15:35
تسلیت میگم جناب نجف زاده
منم هنوز یادمه !چه روزی بود !
خدایشان بیامرزاد
ارسال شده توسط پریناز | November 28, 2011 3:38 PM
ارسال شده در November 28, 2011 15:38
سلام.با اینکه شما رو خیلی قبول دارم ولی همیشه یه موضوعی واسه من سواله:اینکه چرا شما کمترین توجه یا پاسخی به نظرات مخاطباتون نمیدید.آیا نمیتونه موضوع یکی از نوشته هاتون پاسخ و حتی تشکراز مخاطبانتون باشه؟؟؟؟؟نظرتون چیه؟
ارسال شده توسط بهار | November 28, 2011 9:47 PM
ارسال شده در November 28, 2011 21:47
با سلام
شاید اینجا بشه راهی رو پیدا کرد برای رسوندن داد امسال بی پارتی من که حقشون همیشه ضایع شده-هنوز بعداز گذشت 10 ماه از استخدام هیئت علمی پیام نور در بهمن 89 نتیجه ای اعلام نمیشه کسی هم جوابگو نیست-تنها امید مونده اخبار 20:30 و شما هستید.از دانشگاه پیام نور مرکزی در خیابان مینی سیتی تهران باید پیگیری کرد.جواب ما چندین انسان بی پارتی رو که نمیدن.شاید جواب شما رو بدن.بیصبرانه منتظر جواب شما هستم.
ارسال شده توسط زیبا | November 28, 2011 11:43 PM
ارسال شده در November 28, 2011 23:43
وقتی شهادت هم سیاسی می شود!!!!
چقدر ظالمانه ست که این همه آدم برای رسیدن به کارهای همین نظام، برای خدمت به همین نظام نه کارهای شخصیشان، آنها هم سوار هواپیما میشن و میرن و دیگه هرگز بر نمی گردن، اما همه شون جزو امواتن! نه جزو شهدا! اما وقتی یک سری از دوستان صدا و سیما سوار بر هواپیما باشند وضعیتشان فرق می کند انگار! اونها حتما شهیدند!!
شهدایی که سال به سال تلویزیون برایشان مرثیه میگیرد .. اما بقیه...
صدا و سیمایی شدن هم دیگر خون رنگین تر می خواهد انگار!
وای بر ماوقتی شهادتمان هم سیاسی باشد!
اینها داغ دلم بود.. نه اینکه زورم امده باشد از اینکه چرا این عزیزان شهیدند! نه! زورم امده از ماست مالی های دولتی و سیاسی...
زورم امده از رنگین تر بودن خون ها!
می فهمی برادر؟! زورم می آید از بازی کردن با اعتقاداتمان!
البته اینها همه ش حرفه! یکی آن بالا هست که خودش همه چیز را می بیند! چه در این دنیا جزو لیست ستاد شاهد باشی چه نباشی خودش می داند که چقدر می ارزی برای شهادت!
خدا رحمتشون کنه و اجرشون با سالار شهیدان انشاء الله.
ارسال شده توسط مردانی | November 29, 2011 8:15 AM
ارسال شده در November 29, 2011 08:15
سلام
عالی بود.هیچ وقت اون روز رو یادم نمیره،خیلی بچه بودم ولی بیش از همه میفهمیدمش.
یادمه وقتی روی خط آزاد رو اجرا میکردی چشات پر از اشک بود و داشتی حرص میخوردی.
ارسال شده توسط مهسا | November 29, 2011 8:35 AM
ارسال شده در November 29, 2011 08:35
هیهات!دنیا جای جالبی نیست...
از سخت ترین روزهای عمرم بود ، روزی که فهمیدم این اتفاق افتاده ...
جایشان خالی نیست در این همه زشتی این دنیا ...
ارسال شده توسط مرجان | November 29, 2011 5:07 PM
ارسال شده در November 29, 2011 17:07
سلام خسته نباشيد
حتما تا حالا خبر خود کشي يکي از بچه هاي دانشگاه صنعتي اصفهان رو شنيديد بچه هاي اين دانشگاه مشکلات زيادي دارن مخصوصا با رئيس دانشگاه دکتر همداني گلشن که داره اين قضيه رو لاپوشوني ميکنه
حتما تو شماره بعديتون يه گزارش در اين باره تهيه کنيد
من يکي از دانشجوهاي دانشگاه صنعتي ام و مرحوم رو ديده بودم نمي دونم چرا خود کشي کرد ولي اين دانشگاه آمار خودکشي بالايي داره تازه فقط اون هايي اعلام ميشن که ميميرن و اونايي که زنده ميمونن اصلا هيچ آماري ازش نيست از اول ترم تا حالا چهار نفر يکي از دختراکه نجات پيدا کرد يکي از بچه هاي خوابگاه دو که ترم هاي آخر تحصيلشونه يکي ديگه که فقط شنيدم خبر خود کشيش رو و آخري همين مرحوم بود که خوابگهاه الغدير بود
جالب اينجاست که مسئولاي دانشگاه به جاي ريشه يابي اين آمار بالا و دادن راه کار براي اين موضوع همه چيزو از بيخ و بنيان تکذيب ميکنن و ميگن مرحوم به طور طبيعي مرده عده اي هم براي حفظ آبروي مرحوم ميگن مادر مرحوم فوت شده بوده و از غم اين مصيبت خود کشي کرده آخه کدوم آدم عاقلي از آذر بايجان زنگ ميزنه يهو به يه نفر ميگه مادرت فوت کرده مسئولاي دانشگاه بايد پاسخگو باشن نه اينکه پشت بهانه ها و سرپوش ها قايم بشن
اين دانشگاه بر خلاف دستو رصريح دکتر احمدي نژاد تفکيک جنسيتي شده و در حالي که بهترين خوابگاه هاي دخترانه ي کشور رو داره خوابگاه هاي بسيار بدي براي دانشجو هاي پسر داره که حتي سايت اينترنتي نداره
تمامي اعتراضات با تعليق و يا حتي با خطر اخراج از دانشگاه همراهه فقط رئيس دلشو خوش کرده که سطح علمي رو با زياد کردن و سخت کردن امتحانات زياد کرده الالن دارن يه در ديگه واسه دانشگاه درست ميکنن که مستقيما از جاده تهران وارد دانشگاه ميشه به اعتبار3ميليارد و 800ميليون ريال به جاي اون نميتونستن يه خوابگاه خوب براي دانشجو ها بسازن
غذاي سلف هم دست پيمانکاره که باعث ميشه پيمانکار براي سود بيشتر خودش از غذا بزنه
ارسال شده توسط عليرضا | November 29, 2011 5:28 PM
ارسال شده در November 29, 2011 17:28
چقدر خوب به یادمان آوردی که زمین جای قشنگی نیست!
ارسال شده توسط میرکریمی | November 29, 2011 11:02 PM
ارسال شده در November 29, 2011 23:02
گاهی وقتاجز سکوت یک لبخند تلخ چیزی برای گفتن نیس...
ارسال شده توسط حدیث | November 29, 2011 11:20 PM
ارسال شده در November 29, 2011 23:20
تاثیر گذار و زیبا نوشتی کامران عزیز .
ارسال شده توسط نازنین | November 30, 2011 2:06 AM
ارسال شده در November 30, 2011 02:06
سلام خبرنگار محبوب قلب ها.
تمام نوشته هاتون رو با اشک خوندم.چون منم این روزها دلم گرفته.شما شش ساله که دوستاتون رو از دست دادین و من دو ساله که این درد رو دارم تجربه میکنم.شما در15آذر84سیاه پوش شدین و من در 16آذر88
منم یه متنی نوشتم که گذاشتم توی وبلاگم.بخونین خوشحال میشم.
راستی چرا کامران نجف زاده دیگه اون کامران نجف زاده ی قبلی نیست؟
ارسال شده توسط نگین | November 30, 2011 8:45 AM
ارسال شده در November 30, 2011 08:45
سلام.خسته نباشی مهربان.ممنون
ارسال شده توسط صادق اله یاری | November 30, 2011 9:23 AM
ارسال شده در November 30, 2011 09:23
یه نگاه به این ویدئو میندازید
http://www.aparat.com/v/1043557856fccea9880994ac828d76bf67884
؟
واقعا چرا باید یه همچین آدمی با این فرهنگ معلم باشه؟
ارسال شده توسط الهه | November 30, 2011 9:27 AM
ارسال شده در November 30, 2011 09:27
چه جوری میشه یک اختلاس دربانک ملی که از ان خبر دارم را به شما بگویم
ارسال شده توسط مرزبان | November 30, 2011 10:10 AM
ارسال شده در November 30, 2011 10:10
آفرین به این همه صراحت و بلاغت طبع
ارسال شده توسط حسین | November 30, 2011 1:46 PM
ارسال شده در November 30, 2011 13:46
سلام
خسته نباشید
به روزم با"حسین قندی پدرتیترهای ایران "
ارسال شده توسط مریم مصدق | November 30, 2011 2:51 PM
ارسال شده در November 30, 2011 14:51
سلام به دوست قدیمی صفحه مدرسه !
.... چند سال است ما یک گزارش نگرفتیم از دادگاه هایمان که چقدرچرب و چیلی است...هیهات!دنیا جای جالبی نیست...
"آفتابه دزد "
***************
سالها پيش
كه من و تو و ديگران
كلاسهاى درس را
پشت سر مىگذاشتيم
و گذاشتيم
حكاياتى چند را خوانديم و از
حفظ نموديم.
اينك؛
حكايات بسيارى
در زمانه ما
و در اين ديار
شنيدنى و خواندنى است،
گرچه بسيارى از آنها
فراموش ناشدنى است.
حكاياتى چند
از بيچارگان روزگار
كه در پى معيشت خويش
گاه براى كفش كهنهاى
ناگزير
به جرگه دزدان ! مىپيوندند
و نام خويش را
در طراز طرّاران روزگار
يا قافله دزدان اين ديار
رقم مىزنند.
امّا در اين ميان
شاهدزدانى چند
گاه و بيگاه
براى حفظ آبروى خويش
يا جاه و مقام و كيش
دست به غارت مىزنند
و نام خويش را
برازنده كار خود مىسازند.
اينان؛
بر خوان نعمت خويش
رجال اشباهالرّجال را
غريق سازند
و چاكرانى بىشمار را
از محبّت خويش
سيراب !
خوانهاى گسترده
يا گنجهاى گران
با خرمُهرههاى صاحب نام را
دستاويزند
هر گنج كه گران آيد
اژدهايش را
رام مىسازند.
پيشبندهايى حرير
و دستمالهايى ابريشم
با گلابپاش و عطر
و مَهرويانى قدح بدست
سرتاسر سفرههايشان
يا بسترهايشان را
مُشك مىفشانند.
كيسههايشان
در گشادهدستى
براى كسى كه
او درس چاكرى بياموزد
گشاد است
و براى بيچارگان مفلوك
چون سوراخ قطره چكان.
امّا ....
بيچاره آفتابه دزد
به كاهدان كه نه،
به خَلا زده است
او ملعون روزگار ماست
چرا كه مخمصه را
تنگ گرفته است.
اگر قاضى براى قضاى حاجت
به مخمصهاى چنين اُفتد
بىدرنگ
براى آفتابه دزد
اشدّ مجازات بنويسد.
بيچاره
آفتابه دزدى كه
" نحوست حُكمش
با نجاست كارش "
به هم بياميزد.
آبانماه هشتاد و يك
ارسال شده توسط م. جمشیدی راد | November 30, 2011 3:41 PM
ارسال شده در November 30, 2011 15:41
با سلام
یخ بسته خنده بر لب مادر هنوز هم
از داغ لحظه ای که جوانش شهید شد
به خونه ی شهدایی من هم یه سر بزنید
وبلاگ ما هر روز ، بروز خواهد شد
منتظر حضور گرمتان هستیم
در سایه سار امن ایمان
پاینده باشید و جاودان
التماس دعا
ارسال شده توسط سید | November 30, 2011 3:54 PM
ارسال شده در November 30, 2011 15:54
سلام، نه خسته
دگر آواز شاد دختران در ده نمي پيچد
سود بومي ايلم چه غمگين رفته است از ياد
ارسال شده توسط شهره | November 30, 2011 5:59 PM
ارسال شده در November 30, 2011 17:59
دلمون تنگ شده داداش برات ... کجایی ؟ ...
چرا نمی بینیمت ؟
ارسال شده توسط فاطمه***محکم | November 30, 2011 6:00 PM
ارسال شده در November 30, 2011 18:00
سلام.من موتوری ساختم بدون سوخت اگر می تونید کاری بکنید لطفا به من خبر بدهید
به خیلی جاها رفتم اما ...
ارسال شده توسط علی اصغر | November 30, 2011 8:08 PM
ارسال شده در November 30, 2011 20:08
روحشان شاد و یادشان گرامی.
روح تمام انانی که به خاطر اشتباه یا کم کاری یا سهل انگاری یکی دیگر جان شان را از دست دادند شاد.
هیهات و افسوس برای تمام گزارش هایی که نگرفتیم و نگرفتید و نگرفتند یا نگذاشتند که گرفته شود.
بگذریم که بیم داری به نفس کشیدنت هم انگ سیاسی بزنند.
یا علی
ارسال شده توسط majid | November 30, 2011 10:07 PM
ارسال شده در November 30, 2011 22:07
من تو کلاسمون خرما پخش کردم نمی دونم چرا اما احساس میکردم و میکنم که عزیز ترین کسامو از دست دادم.تا دو سال رو تخته با خط خوش یه مطلبی رو تخته در این مورد می نوشتم وتسلیت میگفتم معلما فکر میکردند که سکی از اقوا یا آشنایان من تو اون پرواز لعتی بود و وقتی میفهمیدند که همچین چیزی نیست خیلی تعجب میکردند
ارسال شده توسط خبرنگار کوچولو | November 30, 2011 10:26 PM
ارسال شده در November 30, 2011 22:26
کامران سلام!
تو چرا انقد حالت بده هان ؟؟
مگه ما قراره بمونیم اینجا؟؟
اگه دوسشون داریم باید براشون خوشحال باشیم...
فقط دلتنگی ما چاره نداره !!
ارسال شده توسط ش_ک | November 30, 2011 11:54 PM
ارسال شده در November 30, 2011 23:54
salam
yadeshon gerami
ارسال شده توسط mehdi | December 1, 2011 12:08 AM
ارسال شده در December 1, 2011 00:08
بیشتر آدم ها زمانی نا امید میشن که چیزی به موفقیتشون نمونده
درست مثل من امیدوارم شما همیشه موفق باشی...[گل]
ارسال شده توسط علی | December 1, 2011 11:13 AM
ارسال شده در December 1, 2011 11:13
سلام لطفا یک سری هم به این آموزشگاه های کنکور که دارن پول غارت میکنن بزنین و ببنین که تو کتاب های که به داشن پژوها میدن یه مزخرفاتی نوشته شده حتی این آموزشگاه های پارو فراتر گذاشته و مشغول چاپ کتاب های خودشون وتابلوهای تبلیغاتی در شعبه های خودشون شدند که البته میدونیم اینکارباید محیط تجاری باشه و اموزشگاه جواز مسکونی دارن خلاصه از قبیل اموزشگاه علوی تو شعبه اریاشهر پسرونه و قلم چی و بعثت فقط کافیه یکبار کتاباشون بخونین تابونین چقدر غلط توش هست سوالات مشترک کنکور رو کپی مینن میذارن توسایت میگن سوالای هفتگی خودمنونه به خدا لطف میکنی نکه این کلاهبرداری رو اعلام کنین
ارسال شده توسط کورش | December 1, 2011 12:09 PM
ارسال شده در December 1, 2011 12:09
سلام ،نه خسته
اينجا انگار
خواب پرنيان سپيد را
آشفته است ،اندوه كسي
ارسال شده توسط شهره | December 1, 2011 7:15 PM
ارسال شده در December 1, 2011 19:15
چه روزهای خاص و فراموش نشدنی ای را گذر کردی با نسل و یادگارهایش...یک مرتبه سر از اینجا درآوردم و این متن را دوباره خواندم .احساس می کنم که عبورت با صبوری وشادی جهانی را برای ما ساخته است که به هرحال با همه کوچکی اش از تو زیباست.و عمق می گیرد و یک دریچه است برای دیدن یک پنجره برای شنیدن.
ارسال شده توسط دو صفرهفت همیشگی | December 1, 2011 8:53 PM
ارسال شده در December 1, 2011 20:53
با سلام لطفا به وضعیت حقوق بازنشستکان ذوب اهن اصفهان رسیدگی شود امروز که دهم اذر ماه است هنوز حقوق ابان ماه را ندادن.شهین مهمانپذیر همسر بازنشسته از شهر کرد
ارسال شده توسط مهمانپذیر | December 1, 2011 9:18 PM
ارسال شده در December 1, 2011 21:18
سلام آقاي خبرنگار
منم اون روز تلخ رو يادمه.....يادمه چقدر دلم گرفت...بغض عجيبي تو گلوم بود...آقاي خبرنگار مارو هم شريك غم خودت بدون...دوستت داريم و دارم
ارسال شده توسط فاطمه | December 1, 2011 9:39 PM
ارسال شده در December 1, 2011 21:39
سلام بابت نوشته هاتون در باره شهداي رسانه واينكه بعد از گذشت شش سال از شهادتشون آيا هنوز كسي به ياد اونها هست يا اينكه كم كم دارن ازيادها ميرن من اون روزها به خاطر يه كاري تهران بودم حتي غم از در و ديوار مي باريد يادم هست دقيقا همون روزي كه من تهران رسيدم توي تاكسي بودم كه خبر فوت مرحوم منوچهرنوذري روهم از راديو شنيدم به نظر من اون روز ها روزهاي غمباري بودن ولي از شما ممنون بابت اين يادآوري تون
ارسال شده توسط ريحانه | December 1, 2011 10:26 PM
ارسال شده در December 1, 2011 22:26
با عرض سلام و خسته نباشد ممنون از برنامه محبوبتان
بنده ساکن تهران شهرستان اسلامشهر میخواستم بگم این شهردار اسلامشهر یه جورایی داره بودجه اسلامشهر ور هاپولی میکنه آخه چند وقتیه که آسفالت خیابان باغ فیض رو کنده ولی اقدامی برای درست کردن آن نکرده اند. هفته ی پیش هم جناب آقای دکتر احمدی نژاد اومده بود محل ما روشون نشد از خ باغ فیض ایشان رو میاری کنند واز خ زرافشان راهیش کردند >
من از شما خواهشمندم یه سری به اسلامشهر بزنید ممنون میشم معلوم میشه تو اسلامشهر بخور بخور زیاده
ارسال شده توسط امید | December 2, 2011 11:59 AM
ارسال شده در December 2, 2011 11:59
سلام .واقعا هیهات .
امسال 6 سال گذشتاز آن روز.
به ما هم سربه زنید.
ارسال شده توسط سحرجاویدی+منصوره شفیعی | December 2, 2011 1:13 PM
ارسال شده در December 2, 2011 13:13
سلام آقای نجف زاده
بسیار زیبا نوشتید...کارهایتان را خیلی خیلی می پسندم...راستی فرانسویهالیاقت این را هم ندارند که شما در کشورشان نفس بکشید،خوب تو برجکشون زدید...با اجازه لینک شدید
ارسال شده توسط مریم گلی | December 2, 2011 3:36 PM
ارسال شده در December 2, 2011 15:36
سلام
حالا شما هی زار بزن! هی حالت بد باشد! هی . . .
.
.
.
ارسال شده توسط s.o.s | December 2, 2011 3:49 PM
ارسال شده در December 2, 2011 15:49
سلام قبول باشه عزاداری هاتون برادر ژورنالیست
ارسال شده توسط وحیدبهروز | December 2, 2011 7:23 PM
ارسال شده در December 2, 2011 19:23
سلام
احوالات دلتون رو به زیبایی بیان کردین
آدم همکارای بامرام و با محبتی مثل شما داشته باشه، خیلی خوبه
فکر می کنم همین فضای صمیمی و بی غل و غش بود که اون تیم رو اینقده موفق کرده بود.
خدا بیامرزدشون و انشاالله به حق اشکی برای امام حسین ریختن الان با امامشون محشور باشن.
ارسال شده توسط محمد نصرتی | December 2, 2011 10:26 PM
ارسال شده در December 2, 2011 22:26
سلام
تسلیت و.........................................
.
.
.
.
باید صبور باشیم چه میتوان کرد؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
ارسال شده توسط Merlin | December 3, 2011 9:26 AM
ارسال شده در December 3, 2011 09:26
من به عنوان یک خبر نگار تازه کاردرتمام زندگی ام سعی کردم الگوی خبریام شما باشید
اقای نجف زاده من همکار خودت در مرکز آبادان
هستم
راستی در خرمشهر دو برادر هستن که با اینکه معلول هستن ودو پا ندارن ولی از بزرگترین تعمیر کارانماشینهای شورلت وحتی ماشینهای جدید خارجی هستن و خیلی جای کار دارند پارسال خودم این گزارش رو کارکردم ولی برخی با این کار مخالفت کردند و اجازه پخشش را ندادند
من به عنوان خبرنگار صداوسیمای مرکز آبادان از شما دعوت میکنم که به آبادان سری بزنید و از این دو برالدر گزارشی بگیرید
البته همیشه خودم قبل از اینکه بخواهم نریشن های گزارشهایم را بنویسم
ابتدا گزارش معدن شمارا چند بار نگاه میکنم و بااعتماد به نفس کامل مطلب می نویسم
اغلب این گزارشها که با دیدن گزارش شما آغاز می کنم خوب از
آب در میآید
بما سر بزنید
ارسال شده توسط آقایی | December 3, 2011 11:09 AM
ارسال شده در December 3, 2011 11:09
سلام
من اون روز رو بخاطر ندارم . چون ساکن بلوک 52 شهرک توحید بودن یعنی کلی خاطره بد . آتیش و آتیش . دا و جیغ . بوی بنزین و گوشت کباب شده . آمبولانس و بیسیم ماموران. پدرم همون لحظه با قلب عمل کرده 4 بار 8 طبقه ساختمون رو بالا و پائین میره تا بچه ها رو نجات بده .
یاد شهدای اصحاب رسانه ، ارتش ، ساکنین بلوک بخیر
ارسال شده توسط مجید | December 3, 2011 6:34 PM
ارسال شده در December 3, 2011 18:34
به امگشت اشاره دست راستم،نخ ميبندم!نه اينكه به حافظه ام اعتماد نداشته باشم،نه،حافظه من فوق العاده است.فقط هجوم وقت و بي وقت مشغله هاي كال مرا ميترسانند كه نكند مهمترين لحظه هايم را فراموش كنم!فقط همين!نخ ميبندم،تا يادم نرود كه دوستت دارم...
ارسال شده توسط خسته | December 3, 2011 8:17 PM
ارسال شده در December 3, 2011 20:17
سلام
تا حالا چند هواپیما سقوط کرده؟!!!
همیشه وقتی هواپیمایی سقوط می کند انگار یه حس مشترک در تمام آدمهای عالم فارق از رنگها ، نژادها و عقاید شکل می گیرد حسی که در این روزگار خیلی وقت است خاک گرفته و مثلا در مقابل کشته شدن کودکان فلسطینی ، لبنانی و عراقی کک خیلیها نمی گزه ولی همانهادر حس شنیدن سقوط هواپیما شریک هستند انگار .
اینکه چرا این طوریه نمیدانم!!!!
سقوط هواپیمای صد سی یه حس دیگه هم داشت ، آخه آدمها همیشه برای کسانی که آگاهشان می کنند ارزش و قداست قائل هستند.
راستی بغض از دادن یه چیز مقدس سنگین تر است یا سقوط هواپیما؟!!!
ارسال شده توسط میثم | December 3, 2011 9:26 PM
ارسال شده در December 3, 2011 21:26
فوق العاده اید
مرسی
ارسال شده توسط باران | December 3, 2011 11:38 PM
ارسال شده در December 3, 2011 23:38
یاد آقای خیر خواه بخیر. چه آدم دوست داشتنی ای بود...
چقدر برایش گریه کردم.
ارسال شده توسط زهرا | December 4, 2011 9:24 PM
ارسال شده در December 4, 2011 21:24
سلام.مطلبتان را خواندم . حرفها بسیار است بسیار
ارسال شده توسط اردیبهشتی | December 5, 2011 3:13 PM
ارسال شده در December 5, 2011 15:13
باسلام
خدا به شما و تمام دوستداران آن شهیدان صبر بدهد.
یه نصیحت: خداوند گر ببند زحکمت دری، زرحمت گشاید دری دیگری.
شما هم اینقدر ناراحت نباش، قسمتشون همین بوده. کاری دیگری جز دعا برای آمرزش گناهانشون از دست ما برنمیاد.
راستی تاسوعا وعاشورای حسینی (ع) تسلیت...
التماس دعا
ارسال شده توسط moontazer | December 5, 2011 8:00 PM
ارسال شده در December 5, 2011 20:00
بين همشون فقط حميد خيرخواه رو يادمه..چقدررررررررر دلم
گرفت...
اخه تنها روزهايي بود كه صبح به خير ايران روزهاي طلايي داشت..
ارسال شده توسط زری | December 6, 2011 8:55 PM
ارسال شده در December 6, 2011 20:55
خوبه که فراموششون نکردی!!!!!!
ارسال شده توسط مهدیه | December 7, 2011 10:12 AM
ارسال شده در December 7, 2011 10:12
سلام
برادر محترم
می خواهم مطلبی را با شما در میان بگذارم که در صورت لزوم رسانه ای بفرمایید
من طلبه حوزه علمیه هستم و سنی از من گذشته است چون مشکلات مالی دارم مجبورم در یک مرکز حوزوی(مرکز مطالعات و پاسخ گویی به شبهات) کار کنم.
در مرکزی که بنده کار می کنم قرارداد کار را یک ماهه می بندند آن هم در پایان ماه.
طلاب بیچاره هم مانده اند که به جایی بگویند یا نه؛ قضیه آب دهان سر بالاست.
ارسال شده توسط میم | December 7, 2011 9:42 PM
ارسال شده در December 7, 2011 21:42
هر سال تلویزیون یه گزارش از اون حادثه تلخ میزاشت
امسال گذاشت؟؟؟ما که ندیدیم
من اون موقع وجود خارجی نداشتم ولی فیلمه زمانی که به بقیه خبرنگارا از ته دل گریه میکردن رو دیدم خیلی سخته تو یه روز بهترین دوستت رو از دست بدی چه برسه به بهترین دوستات.:-(
ارسال شده توسط فائزه | December 7, 2011 11:25 PM
ارسال شده در December 7, 2011 23:25
راستش خواستم برايت بنويسم كه دلتنگي ها كمي كم شود.... اما بايد با موبايلم!!!!! شماره اي بگيرم بعد.
موبايلم اينجا نيست كامران جان
.....يك لحظه
ارسال شده توسط علي | December 8, 2011 9:30 AM
ارسال شده در December 8, 2011 09:30
سلام.
15اذر یکی از بدترین روزای عمر من بود.
خدا تمام این عزیزان رو با شهدای کربلا همنشین بکنه.
ارسال شده توسط زینب عربی | December 20, 2011 5:03 PM
ارسال شده در December 20, 2011 17:03
آقای نجف زاده سلام
خیلی مخلصیم ... منو یادتون میاد؟
قرار بود برای همین مطلبتون فیلم تهیه کنم.
می خواستم بگم که خیلی دنبالش گشتم اما چیزی پیدا نکردم، همه ی گزارشاتتون بود به غیر از اون یکی
در ضمن آقای نجف زاده یه خواهشی داشتم، می خواستم که در مورد اون فیلم نامه منو کمک کنید.
با تشکر ... دوستدار شما
behnamvolvo.blogfa.com
ارسال شده توسط بهنام | December 20, 2011 5:45 PM
ارسال شده در December 20, 2011 17:45
من کنکوری بودم.
فقط صبح قبل از مدرسه تلویزیون میدیدم.
فردای صوط فهمیدم قصه رو.
صبح بود و صبح بخیر ایران سیاه پوش.
خبر ورزشی 6.30
خیرخواه خدابیامرز رو سال قبلش کنار مسجدالنبی دیده بودم و حرفکی زده بودیم.
و علیرضا افشار شبکه خبر رو هم همیشه کاراش رو میدیدم.
توی خ.نه کسی نفهمید؛ توی راه یک بند گریه کردم، و اون روز توی مدرسه که معلم و همکلاسی دورم جمع شده بودن که آی چی شده و چرا حالت بده.
یادمه کلاس دیفرانسیل بود که زدم بیرون.
یادم نیست چه کردم.
فقط یادمه روزنامه های اون روز و خریدم و نگه داشتم.
آره که از اون سال هر سال یه اتفاق بود که روزنامه ش رو سند کنم و نگه دارم. اما هیچ سالی اون سال نبود
ارسال شده توسط س | January 26, 2012 3:31 PM
ارسال شده در January 26, 2012 15:31