باشو داشت سي ديهاي باشو را يکي هزار تومان ميفروخت. براي رسيدن به باشو از "لشگرآباد" اهواز گذشتيم تا به عدنان رسيديم.
عدنان شاکي بود.
ميگفت کارگردانها به فکر خودشان هستند. خبرنگارها به فکر خودشان هستند. عکاسها به فکر خودشان هستند. فلافل فروشها به فکر خودشان هستند. به فکر اينکه ادويهشان را مشتري بپسندد و بخرد و پولش را بدهد و برود.
ميگفت کسي به فکر باشو نيست و "فکر"باشو کجا بود؟...
عدنان شاکي بود.
ميگفت کارگردانها به فکر خودشان هستند. خبرنگارها به فکر خودشان هستند. عکاسها به فکر خودشان هستند. فلافل فروشها به فکر خودشان هستند. به فکر اينکه ادويهشان را مشتري بپسندد و بخرد و پولش را بدهد و برود.
ميگفت کسي به فکر باشو نيست و "فکر"باشو کجا بود؟...
اينجا که چرا پدر او را همان سالهاي دور نفروخت که حالا عدنان به خيال خودش يک پاي ثابت تئاتر سوئد باشد.
باشو با باورهايش زندگي ميکرد. رک و راست گفت مصاحبه نميکنم و ما که اين همه راه کوبيده بوديم... تمام تاکتيکها و تکنيکهاي نوشته و نانوشتهمان را بکار انداختيم. پنج دقيقه حرف زد. با ساعت موبايلش وقت گرفت. گفت بيشتر نميتوانم. قاطي ميکنم. قاطي کرد. يک جايي گفت: "شماها همهتان پدرسوختهايد".

ساده بود. صادق بود. خالص بود... روزي دو بار کلافه ميشد. کوفته ميشد. ول ي کرد اين دکه سيگار لعنتي را که سد معبر بود و تا حالا n بار پلههاي اجرائيات را براي آزاد کردنش بالا پايين رفته بود. ميآمد ولو ميشد در اتاق سه در چهار اجارهاي که يک گوشهاش کولرگازي بود. يک گوشهاش سيگارهاي خارجي، يک گوشهاش هم دو تا بالش.

باشو "تنها" بود. هنوز نايي را دوست داشت. لم ميداد به بالش و cd باشو را براي بار n+1 ام ميديد و هي چاي ميريخت و هي چشمهايش را نگاه کردم... ديدم همان باشوي کوچک بود. عدنان بزرگ شده بود اما"باشو"يش تقريبا همان جوري، همان شکلي مانده بود...، پدرسوخته!
باشو با باورهايش زندگي ميکرد. رک و راست گفت مصاحبه نميکنم و ما که اين همه راه کوبيده بوديم... تمام تاکتيکها و تکنيکهاي نوشته و نانوشتهمان را بکار انداختيم. پنج دقيقه حرف زد. با ساعت موبايلش وقت گرفت. گفت بيشتر نميتوانم. قاطي ميکنم. قاطي کرد. يک جايي گفت: "شماها همهتان پدرسوختهايد".

ساده بود. صادق بود. خالص بود... روزي دو بار کلافه ميشد. کوفته ميشد. ول ي کرد اين دکه سيگار لعنتي را که سد معبر بود و تا حالا n بار پلههاي اجرائيات را براي آزاد کردنش بالا پايين رفته بود. ميآمد ولو ميشد در اتاق سه در چهار اجارهاي که يک گوشهاش کولرگازي بود. يک گوشهاش سيگارهاي خارجي، يک گوشهاش هم دو تا بالش.

باشو "تنها" بود. هنوز نايي را دوست داشت. لم ميداد به بالش و cd باشو را براي بار n+1 ام ميديد و هي چاي ميريخت و هي چشمهايش را نگاه کردم... ديدم همان باشوي کوچک بود. عدنان بزرگ شده بود اما"باشو"يش تقريبا همان جوري، همان شکلي مانده بود...، پدرسوخته!
نظرات (225)
مرسییییییییییییییییی
مرسی دوباره اومدی
مرسیییییییییییییییییی
ارسال شده توسط raha | May 23, 2011 7:14 PM
ارسال شده در May 23, 2011 19:14
سلام
فیلم رو ندیدم ولی ماشاالله قدش یه سر و گردن بلند تره شماست
ما هم اهوازی هستیم ولی نه اصلیتمون
خواهش میکنم کامران جان ما رو از اون خبرای باحالتون محروم نکنید
چشم به راهیم یه بار دیگه مجری اسمتون رو تو اخبار شبانگاهی بگه
ممنون به خاطر این که تو اون ور اب هم به فکر میراث ایرانیان بودید و از ایران طرفداری کردین با این که گفتن از کشور برید بیرون ولی عالیی بود.
خیلی دوستون داریم
و خافظ
ارسال شده توسط raha | May 23, 2011 7:21 PM
ارسال شده در May 23, 2011 19:21
درگذشت ناصر حجازی هم تسلیت عرض میکنم
روحش شاد
و یادش گرامی
ارسال شده توسط raha | May 23, 2011 7:22 PM
ارسال شده در May 23, 2011 19:22
باشو دیگر نیست...
ارسال شده توسط پژمان | May 23, 2011 7:46 PM
ارسال شده در May 23, 2011 19:46
خدا رو شکر
امیدوارم از این به بعد هفته ای لااقل 1 پست بذارین
دم سارکوزی گرم که بانی خیر شد
ارسال شده توسط مجید | May 23, 2011 8:44 PM
ارسال شده در May 23, 2011 20:44
دروووووووووووووود[گل][گل]
با "تصمیم کبری" به روزم
با نگاه نقادانه تشریف بیارید
ارسال شده توسط ارمیا برزین گوینده و خبرنگار | May 23, 2011 8:50 PM
ارسال شده در May 23, 2011 20:50
گزارش تصویریاش را دیدهام ... افسوس ...
فقط متوجه نشدم، پدرش او را نفروخته بود یعنی چی؟ پدرش او را فروخته بوده؟
راستیتر! تولدتان با تأخیر مبارک و سلام.
ارسال شده توسط سوسن جعفری | May 23, 2011 9:46 PM
ارسال شده در May 23, 2011 21:46
وقتي اولين قطره وسط گونه ام رسيد ، همت کردم که اين دايلاپ ديزلي رو چاق کنم و به وبلاگت سر بزنم .
يک ماه هست که دوستان از مستند پابدانا تعريف کردند و امروز بالاخره بدستم رسيد . اشکم براي کارگران معدن نبود، حوصله خوندم باشو رو هم نداشتم .
بايسيکل ران رو يادت مياد که با دوچرخه اش دور ميدون مي چرخيد. من الان حال دورهاي وسط او رو دارم که لاي چشمش چوب کبريت گذاشت . با اين تفاوت که مي ترسم هيچ وقت به دور آخر نرسم .
هيچ وقت نخواستم نجف زاده باشم ولي مي تونستم خودم باشم که ... نشدم ،سرگيجه ام براي اينکه نمي دونم نذاشتن يا نتونستم .nساعت حرف و دليل دارم که چرا نذاشتن ولي يه وجدانم دارم که مي گه شايد بايد واميستادم و مبارزه مي کردم .
پابدانا رو که ديدم دلم سوخت براي کارهايي که نکردم و از واحد بيرون اومدم.
دلم تنگه برادر ،شايد هم شبها جنون بهم سر ميزنه ...
ارسال شده توسط دوست داشتم باشم | May 23, 2011 11:01 PM
ارسال شده در May 23, 2011 23:01
سلام كامران عزيز-بالاخره پس از مدتها آپ كرديد انگار-خوشحالم جزء اولين كامنت گذارهايتان هستم-هرشب سر ميزدم به هواي ديدن يك متن جديد از شما-گرچه شايد آنچنان نچسبيد!كامران دلنوشته هايت بيشتر تاثير گذارند تا شرح گزارش-منتظر دلنوشته هايت هستم-پيروز و كامران باشي و خدا تو را حافظ
ارسال شده توسط عادل | May 24, 2011 12:15 AM
ارسال شده در May 24, 2011 00:15
باید اسم این پست را میگذاشتید چرا؟
ارسال شده توسط راضیه | May 24, 2011 12:32 AM
ارسال شده در May 24, 2011 00:32
باشو راست گفته همه به فکر خودشان هستند و قرار نیست کسی به فکر باشو باشد.
باشو زمانی که غریبه کوچک بود، شاید دوست داشتنی تر بود. مشکلاتش این قدر که پیچیده بیان کردید نبود.
گزارشش باید دیدنی باشد، اگر رسید.
ارسال شده توسط سیستانی | May 24, 2011 8:30 AM
ارسال شده در May 24, 2011 08:30
سلام.
مواظب خودت و سر مبارکت باش آقای نجف زاده.
این نوشته ات که عالی بود اما گزارشاتت کار دستت نده.
ما دوستت داریم. مواظب لابی عدالتخواه دولت هم باش که رفتی تو معدن و اینا... منتظر نسخه ی بعدیش هستیم.
خدا حفظت کنه.
شما نگی کی بگه ؟!
ارسال شده توسط سیدمحمد موسوی | May 24, 2011 10:41 AM
ارسال شده در May 24, 2011 10:41
با سلام
اقاي نجف زاده اگر سوژه ي خبري مي خواهيد از وزير آموزش پرورش بپرسيد كه وقتي بعنوان وزير آموزش و پرورش امدي مگر شما نبودي كه در تمام رسانه هاي صوتي و تصويري علام نمي كردي كه تمام معلمان حق التدريس ( طي پنج سال )رسمي مي شوند پس چرا حالا مي گويي كه اين امكان وجود ندارد تازه رسمي كه نمي شويم مي خواهند جواب هشت - نه سال خدمت ما را به باد بدهند به ما ميگويد كه بايد شما سمت مستخدمي را قبول بكنيد اينه جواب اين همه تلاش و زجر سالها در روستا هايي كه گذشته از ماشين حيوان به سختي از آن عبور مي كردند
بهانه شان مدرك ديپلم ماست كه اكثر ما ها ترم 4 يا آخر هستيم
تورو خدا كسي كه اينو ميخونه در اولين فرصت گذارشي تهيه كنيد و ما رو از اين دل شوري بيرون بياريد شما رو جان هركي رو كه دوست داريد
ارسال شده توسط احسان | May 24, 2011 2:45 PM
ارسال شده در May 24, 2011 14:45
نمي دانم چرا احساس مي کنم او توقعش نسبت به اطرافيانش بالاست.
نمي دانم شايد من اشتباه مي کنم. يعني به نظر مي آيد اينقدر از باشو مهم تر و مظلوم تر و درمانده تر هست که جوانيشان را داده اند براي کشورشان نه براي يک فيلم.
يادت هست در آژانس شيشه اي مي گفت:
رفتم جبهه از سر زمينم اومدم با تراکتور. بعد از جنک برگشتم سر همون زمين بي تراکتور!
منظورم همين هاست...
ارسال شده توسط عماد | May 24, 2011 3:03 PM
ارسال شده در May 24, 2011 15:03
ممنونم که خاطرات بچگی رو زنده کردی...
ارسال شده توسط ققنوس | May 24, 2011 4:25 PM
ارسال شده در May 24, 2011 16:25
الان انقد ذوقیدم اپ کردید. فعلا فقط سلام
ارسال شده توسط زهرا_ض | May 24, 2011 5:41 PM
ارسال شده در May 24, 2011 17:41
اینجا کی به فکر کی هست که کسی به فکر باشو باشه
هردمبیله دیگه ....
ارسال شده توسط مریم | May 24, 2011 6:06 PM
ارسال شده در May 24, 2011 18:06
سلام. باز با امدنت چشمانمان از خستگی نوشته های بی مفهوم نجات یافت پاینده باشی. علی
ارسال شده توسط علی | May 24, 2011 6:23 PM
ارسال شده در May 24, 2011 18:23
سلام عليكم
انتظار مي رفت در مورد همايش وبلاگ نويسان بنويسيد و سوژه هاي داغش اما...
ارسال شده توسط مقيم | May 24, 2011 6:38 PM
ارسال شده در May 24, 2011 18:38
سلام . . .
چه عجب اخوی ... چله نشینی ات تمام شد !!!
تبریک بابت ِ آمدنت ...قدم ات مبارک ...
ارسال شده توسط فاطمه***محکم | May 24, 2011 7:27 PM
ارسال شده در May 24, 2011 19:27
سلام خوشحالم که بعداز مدتها به روز شدین
ارسال شده توسط ستاره | May 24, 2011 8:27 PM
ارسال شده در May 24, 2011 20:27
aali bod..
vali fek konam az in bashohaye aziz to mamlekatemon kam nadarim.....
mer30 kamran
ارسال شده توسط ali | May 24, 2011 9:08 PM
ارسال شده در May 24, 2011 21:08
سلام خوبيد؟خوشيد؟چه عجبببببببببببببببب!!!!!!
برا مطلبتون نظر خاصي ندارم.با آرزوي بهترين ها براي شما.
ارسال شده توسط فاطمه | May 24, 2011 10:40 PM
ارسال شده در May 24, 2011 22:40
با سلام و احترام.
دوستان خبرنگار اهوازی دربارش خیلی نوشتن اما بی نتیجه!به قول یکی از همکاران شاید اگه شهرستانی نبود این حال و روزش نبود!! نمیدونم کی قراره حق به حقدار برسه!!
ارسال شده توسط شادی سلامات | May 25, 2011 12:24 AM
ارسال شده در May 25, 2011 00:24
سلام ما رو بهشون برسونین.چقد تغییر کردن!
ارسال شده توسط cappuccino | May 25, 2011 7:07 AM
ارسال شده در May 25, 2011 07:07
سلام حاجی کامران حال شما؟
باز هم مثل همیشه ترکوندین
عاشق کاراتونم
دختر بندر(فریده بوشهر)
ارسال شده توسط حاجیه فریده | May 25, 2011 7:17 AM
ارسال شده در May 25, 2011 07:17
سلام
خسته نباشی دلاور
کارت حرف نداره
به ماهم سر بزن
در پناه حق باشی.
ارسال شده توسط مینا وگلاب | May 25, 2011 7:52 AM
ارسال شده در May 25, 2011 07:52
سلام.
مدتهاست که اینقدر آپ نمیکنی که حسااااابی نگرانت شده بودم.
عاشق گزارشها و سوژه های نابتم. حتی همین "باشو" گه چیز زیادی ازش یادم نمیاد!
بیشتر گزارش بده.
بیشتر بیا...
به جبران تمام اون 18 ماه دوری و دیر اومدن و نبودن.
باشه....!!! ؟؟؟
* * * * * * *
یاعلی مدد
التماس دعا
ارسال شده توسط مریم.س | May 25, 2011 8:34 AM
ارسال شده در May 25, 2011 08:34
سلام خوب بود کمی در مورد باشو توضیح میدادید. کامران جان فقط خواستم بگویم خسته نباشید، خیلی ها مثل من شبکه 3 را با تو نگاه می کردند، چرا نیستی تا جریان انحرافی را با گزارش های موجزت رسوا کنی!
ارسال شده توسط حاجی | May 25, 2011 9:02 AM
ارسال شده در May 25, 2011 09:02
سلام
خسته نباشید . ببخشید من یه گزارش شما رو بصورت سی دی می خوام . اون گزارشی که در مورد کارگران معدن بود و پخش شد. ادرش ای میلتون رو نداشتم اینجا پیام گذاشتم.
ممنون
ارسال شده توسط سمیه | May 25, 2011 9:22 AM
ارسال شده در May 25, 2011 09:22
سلام فوق العاده اي مثل هميشه
ارسال شده توسط نسا | May 25, 2011 10:30 AM
ارسال شده در May 25, 2011 10:30
چه عجب . . . . . .مارو آدم حساب کردی،برامون مطلب جدید آپ کردی!!
خوندمش،قشنگ بود استاد نجف زاده.
ارسال شده توسط گلی | May 25, 2011 11:04 AM
ارسال شده در May 25, 2011 11:04
سلام
خيلي منتظر شدم تا به روز كنيد تا بيام از گزارش فوق العاده كارگران معدنتون تشكر كنم و بگم كه براي كار حرفه ايتون احترام فوق العاده اي قائلم.
اين گزارشتون جدا از اينكه ماها رو هم خجالت زده كرد وچشمانمنو باراني.. روح تازه اي رو به عالم خبرنگاري دميد... به روزهايي كه خيلي خشك و بدون انگيزه دارند مي گذرند......
ارسال شده توسط زينب مراديان | May 25, 2011 11:57 AM
ارسال شده در May 25, 2011 11:57
امشب منتظرم ببينم گزارشو...
ارسال شده توسط حديث | May 25, 2011 12:05 PM
ارسال شده در May 25, 2011 12:05
سلام عمو كامران .دارم لحظه شماري ميكنم تا اين گزارشو ببينم....خسته نباشين .....
...خدا حافظتون باشه...
ارسال شده توسط Eli | May 25, 2011 12:22 PM
ارسال شده در May 25, 2011 12:22
سلام عمو كامران .دارم لحظه شماري ميكنم تا اين گزارشو ببينم....خسته نباشين .....
...خدا حافظتون باشه...
ارسال شده توسط Eli | May 25, 2011 12:24 PM
ارسال شده در May 25, 2011 12:24
سلام داداش جان ...
شانصد بار نظر دادم ؛ ثبت نشد ، امیدوارم این یکی ثبت شود ...
چه عجب مسیرت سمت خانه ات خورد ... !!!
می بینیم امشب گزارشت را ...انشاءالله ...
شاد باشی و موفق
ارسال شده توسط فاطمه***محکم | May 25, 2011 12:27 PM
ارسال شده در May 25, 2011 12:27
سلام.
عاشق گزارشا و سوژه های نابتونم. حتی همین "باشو" که چیز زیادی ازش یادم نیست!
بیشتر گزارش بدین. بیشتر بیاین...
به جبران همه ی نبودناتون. به تلافی همه ی اون 18 ماهی که کم میدیدمتون...!
باشه...!!! ؟؟؟
* * * * * * *
یاعلی مدد
التماس دعا
ارسال شده توسط مریم.س | May 25, 2011 1:36 PM
ارسال شده در May 25, 2011 13:36
سلام ................... باورم نمیشه !!!!!
واقعا خودت برگشتی و ما را بالاخره از دست این لری کینگ !!!! نجات دادی ؟؟؟
رسیدن به خیر داداشی
ارسال شده توسط سهراب | May 25, 2011 2:06 PM
ارسال شده در May 25, 2011 14:06
سلام نمیدونم باشو کیه اما خوشحالم که هنوز هستی...
انشاا... امشب شاهکارت را میبینم.
موفق باشی خبرنگار قلبها.
ارسال شده توسط Merlin | May 25, 2011 2:28 PM
ارسال شده در May 25, 2011 14:28
آخ جون ... :))
ارسال شده توسط :) | May 25, 2011 2:46 PM
ارسال شده در May 25, 2011 14:46
جالب بود اما امیدوارم گزارشت نتیجه ای داشته باشه
ارسال شده توسط محمد ابراهیم پاکزاد | May 25, 2011 3:59 PM
ارسال شده در May 25, 2011 15:59
salam.che ajab matlabe jadid gozashtid.amsale basho ziyadan.kash yeki be darde deleshun gush mikard ta bade 5 daghighe ghti nemikardan, az feshare darde ke ghati mikonan.....kash kash
ارسال شده توسط fafa | May 25, 2011 5:16 PM
ارسال شده در May 25, 2011 17:16
سلام آقای نجف زاده.قطعا میدونید رسالت یک خبرنگار واقعی گفتن یه خبر بدون هیچ سانسور وتغییریه.البته منظورم بقیه کشورهاست نه ایران.حتما خیلی خوب منظورمو میفهمید..حداقل از قیافتون میشه فهمید که شما آدم بامسولیتی هستید شایدم اشتباه کنم.من بچه استان فارسم.تا86دانشجوی دانشگاه تهران بودم.الن اردبیلم کنار برادرم که دانشجوی محققه..بیکارمو...میدونم اگه شما بخواید برید برای همه مشکلات ایران گزارش تهیه کنید عمرتون کفاف نمیده.اینجا یه دانشگاه دولتیه اما خوابگاه نداره.جالب هینکه دقیقا کنار دانشکده ادبیات دارن یه مسجد میسازن وبچه های همون دانشکده خوابگاه ندارن..مشکلات اینجا فراترازاین حرفاست.وکسی حرفی بزنه وای به حالش.هم خنده داره هم گریه..نمیدونم میتونید اینجا...یا نه.من خودم شخصا عاشق خبر نگاریم وگزارشگریم اما چون در روستا زندگی میکردیم....ازتون خواهش میکنم اگه امکان داره ایمیلتونو برام بفرستید.خیلی دوست دارم با شما درارتباط باشم.ممنونم ازتون.
ارسال شده توسط حسین ا | May 25, 2011 6:17 PM
ارسال شده در May 25, 2011 18:17
دلم می سوزه بعضی ها تو چه رفاهی زندگی می کنند و نمی دونن دنیا دست کیه بعضی هاهم...
ارسال شده توسط زهرا | May 25, 2011 6:26 PM
ارسال شده در May 25, 2011 18:26
سلام...
ارسال شده توسط فاطمه***محکم | May 25, 2011 7:02 PM
ارسال شده در May 25, 2011 19:02
الان اهواز هستید؟؟؟؟
ادرس بدین بیام امزا بگیرم لطفا
اگه اهوازید یا هتل پارس هستین یا هدیه
ما کیان پارسیم
لشکر جای خوبی نیست فکر نکنم اونجا باشید
اگه اهوازید بگینااااا
خدافظ
ارسال شده توسط raha | May 25, 2011 7:54 PM
ارسال شده در May 25, 2011 19:54
سلام
خدا قوت
به عنوان يك همكار كوچك شما دست شما را مي بوسم كه هر كجا كه مي رويد وخبر تهيه مي كنيد خيلي زود تأثيرش ديده مي شود.
مثالش هم در معادن ذغالسنگ كوهبنان است كه اكنون به همت شما به كارگران شير داده مي شود.
درود برشما
ارسال شده توسط ابراهيم مالكي نژاد | May 25, 2011 7:55 PM
ارسال شده در May 25, 2011 19:55
خدا را شکر که از فرانسه اخراج شدی! کسی به فکر باشوهای خوزستان نبود. همه به جن و جنگیرها مشغولند. نجف زاده جان! عالی هستی.
ارسال شده توسط امین بابازاده | May 25, 2011 8:17 PM
ارسال شده در May 25, 2011 20:17
سلام . هرچند انتقادهای به شما وارد است اما این مورد جز کارهای زیبای شما بود. گرچه شما هم بایستی زندگی کنید و کسی نباید شما را از نان خوردن بیندازد اما همین اندازه هم به تبیض ها و ناعدالتی ها توجه دارید خوب است. ما بایستی همیشه یادمان باشد که خوب خوب است و بد بد. فرقی نمی کند که چه کسی خوب است یا بد مهم همین خوب و بد است که بایستی لنز دوربین اندیشه ما را به خود مشغول کند. راستی اگر خواستی یک فیلم مسند در خصوص ظلم در ساختار اداری میتوانم در اختیارت بگذارم. ایمیل من bk13472000@yahoo.com
ارسال شده توسط بهروز | May 25, 2011 9:00 PM
ارسال شده در May 25, 2011 21:00
سلام كامران-گزارشت را ديدم،اخبار 22،اي بد نبود ولي نميدانم چرا مث سابق به آدم نمي چسبد،يا حداقل به من يكي،منتظر گزارشهاي نابت هستم،كاش از وعده هاي سرخرمن مسئولان راجب بيكاري گزارش ميگرفتي،منتظرم و خدا تورا حافظ
ارسال شده توسط عادل | May 25, 2011 9:07 PM
ارسال شده در May 25, 2011 21:07
سلام از گزارش باشو بسیار ممنونم. من بچه اهوازم و خیلی از این گزارش لذت بردم.
ارسال شده توسط ناجی | May 25, 2011 9:07 PM
ارسال شده در May 25, 2011 21:07
جناب آقای کامران نجف زاده با سلام واحترام شما بعنوان خبرنگار مردمی همیشه در قلب مردم جاداری زیرا درد مردم را بازگو میکنی با دیدن گزارش باشو اشک در چشمانم حلقه زد ای کاش هم صنفی هات مثل جنایعالی شجاع وبزرگ منش بودند نه بله قربان گو به امید یرانی آباد خسته نباشی دوستت دارم
انسان هاي بزرگ در باره عقاید سخن مي گويند
انسان هاي متوسط در باره وقایع سخن مي گويند
انسان هاي كوچك پشت سر ديگران سخن مي گويند
انسان هاي بزرگ درد ديگران را دارند
انسان هاي متوسط درد خودشان را دارند
انسان هاي كوچك بي دردند
انسان هاي بزرگ عظمت ديگران را مي بينند
انسان هاي متوسط به دنبال عظمت خود هستند
انسان هاي كوچك عظمت خود را در تحقير ديگران مي بينند
انسان هاي بزرگ به دنبال كسب حكمت هستند
انسان هاي متوسط به دنبال كسب دانش هستند
انسان هاي كوچك به دنبال كسب سواد هستند
انسان هاي بزرگ به دنبال طرح پرسش هاي بي پاسخ هستند
انسان هاي متوسط پرسش هائي مي پرسند كه پاسخ دارد
انسان هاي كوچك مي پندارند پاسخ همه پرسش ها را مي دانند
انسان هاي بزرگ به دنبال خلق مسئله هستند
انسان هاي متوسط به دنبال حل مسئله هستند
انسان هاي كوچك مسئله ندارند
انسان هاي بزرگ سكوت را براي سخن گفتن برمي گزينند
انسان هاي متوسط گاه سكوت را بر سخن گفتن ترجيح مي دهند
انسان هاي كوچك با سخن گفتن بسيار، فرصت سكوت را از خود مي گيرند
ارسال شده توسط رضا | May 25, 2011 9:07 PM
ارسال شده در May 25, 2011 21:07
اقای نجف زاده سلام... یادش بخیر اون روزهایی که ازاد مرد بودید و ازادانه خبر تهیه میکردید... یادش بخیر ان روزهایی که مردم منتظر گزارشهای شما در 20:30 بودند...یادش بخیر ایامی که هنوز نان به نرخ روز ... نشده بودید و هر گزارشتان دل مردمی را شاد میکرد...یادش بخیر... کاش لااقل مثل باشو ازادمرد میماندید و برای نانی پیش هر ... کمر تا نمیکردید... کاش با مردم و در کنار مردم بودید... و صدها کاش دیگر...برادر ارجمند مردم بهترین قاضی برای سنجش عملکرد هستند و شما جایگاهتان در دل مردم را با اوایل کارتان بسنجید ... امیدوارم در کارهایمان رضای خدا را سرلوحه قرار دهیم و جز برای رضای او سر خم نکنیم
ارسال شده توسط حمید | May 25, 2011 9:43 PM
ارسال شده در May 25, 2011 21:43
سلام خسته نباشید جالب بود و تاسف بار
ارسال شده توسط ملیکا | May 25, 2011 9:46 PM
ارسال شده در May 25, 2011 21:46
سلام نمي دونم چطور به فكر باشو افتادين.اما كاش يه توضيح كوچك از باشو ميدادين تاكسايي كه نمي شناختن ويا يادشون رفته بود باشويي هست به موضوع واقف مي شدن.ممنون از گزارش هاي نابتون
ارسال شده توسط فاطمه | May 25, 2011 9:49 PM
ارسال شده در May 25, 2011 21:49
سلام بر داداش با معرفت عزیزم
خوش میاد به یاد همه با مرام های مملکت هستید
کارت حرف نداره
من از طرف سفارت خانه وبلاگ خودم از شما تشکر میکنم
ارسال شده توسط وحیدبهروز | May 25, 2011 9:53 PM
ارسال شده در May 25, 2011 21:53
بعدازگزارش قشنگ معدن کرمان این هم خیلی جالب بود
سوژه تو اهواز شهرما و خرمشهر هویزه آبادان زیادهست
از عدالت تا ذلالت
اینکه دست از تهران بر داشتی کلی مایع نوآوریه
ارسال شده توسط یک دانشجو | May 25, 2011 10:16 PM
ارسال شده در May 25, 2011 22:16
خیلی نگرانم برات
خیلی ازت تعریف میکنن
مواظب خوت باش که مغرور نشی
موفق باشید
ارسال شده توسط همون یک دانشجو | May 25, 2011 10:24 PM
ارسال شده در May 25, 2011 22:24
چرا...
آقا کامران یکی از هواداران پروپاقرصتم
حرف دل مردم رو از گوشه و کنار این کرزو بوم میزنی
به امید اینکه مسئولین پایتخت نشین نظری به حال مردمی
که مثل آب چشمه ذلال اند و جاری بیاندازند و
حرف دل مردمی و خار دیده مسئولین بی خیال
خداوند نگه دارت ...
ارسال شده توسط عمار | May 25, 2011 10:35 PM
ارسال شده در May 25, 2011 22:35
thanks. you are inteligent man
ارسال شده توسط asghar edraki | May 25, 2011 10:36 PM
ارسال شده در May 25, 2011 22:36
salam.
kash midunestam darid miyayn ahvaz.kheyli dust daram bebinametuno bahatun sohbat konam.ye soalayi fekramo mashghul karde k faghat khodetun mitunid beheshun javab bedid.
ye ruzi belakhare azatun miporsam.un ruz cheghad dure?ya behtare begam cheghad nazdike?who knows?
ارسال شده توسط huria | May 25, 2011 11:36 PM
ارسال شده در May 25, 2011 23:36
سلام
ساره بگم و مستقیم برم سر اصل مطلب ته نوشته های خبر نگار جنجالی ایران رو دیدم خبرنگاری که شیوه خاصی در ارائه خبر داشت و دوست داشتنی اش می کرد پست بالا رو دیدم و نمیدانم واقعا کامران نجف زاده هستی یا از اون استفاده کردی بهر حال من از ایشون خوشم می ادو
نمیدانم بازم ایران هستی یا رفتی برای گزارش و کار و تلاش
اما ایران سوژه های بسیاری داره برای یک خبر نگار ساده و صمیمی
مثلا یکی خودم دوست داری از یه مخترع با مقالات علمی که الان در گوشه ای از ایران تنها نشسته و به مسولان بی مسولیت که حتی نامه رئیس جمهور هم براش ارزشی نداره گوش فرا بدی ؟
کسی که 5 سال از جونی خود رو در وازارت خونه ها سپری کرد به هوای یک سال و فقط یکسال حمایت مالی اما تنها چیزی که شنید این بود ایران نمون هر جا خواستی برو جز اسرائیل
ارسال شده توسط مجید | May 26, 2011 7:03 AM
ارسال شده در May 26, 2011 07:03
صبح بخیر داداش کامران مهربونم
ارسال شده توسط وحیدبهروز | May 26, 2011 7:18 AM
ارسال شده در May 26, 2011 07:18
با سلام و عرض خسته نباشید باز هم مثل همیشه گزارش های شما عالی بود خدا قوت
ارسال شده توسط تیک تاک | May 26, 2011 7:25 AM
ارسال شده در May 26, 2011 07:25
عالی بود ممنونم
.....
...
..
.
ارسال شده توسط ایمان | May 26, 2011 7:51 AM
ارسال شده در May 26, 2011 07:51
سلام
اولا چه عجب بالاخره پیداتون شد؟؟؟؟
دوما گزارش باشو را دیدم زیبا بود و تاثیر گذار
سوما من فیلم باشو را ندیدم اما قسمت هاییش را که نشان دادی یاد کلیپ تصویری آهنگ قاسم افشار افتادم که تو رادیو هفت پخش میشه پسرهایی که برای رسیدن به تکه یخ میان آتش تلاش میکنند .نمیدانم آن هم قسمتی از فیلم باشو است؟
چهارما ناصر خان هم رفت....به یادش
ارسال شده توسط شب شکن | May 26, 2011 10:27 AM
ارسال شده در May 26, 2011 10:27
سلام
چیزی برای گفتن ندارم.
خداحافظ
ارسال شده توسط حسین | May 26, 2011 10:33 AM
ارسال شده در May 26, 2011 10:33
سلام
بلکه شما یادی از کسانی کنید که روزی بهترین بودند و حالا.....
ارسال شده توسط ساغر | May 26, 2011 11:10 AM
ارسال شده در May 26, 2011 11:10
آقای نجف زاده بهتون تبریک میگم کارت بیسته بیسته
من به خبر نگاری و مجری گری خیلی علاقه دارم اگه براتون امکان داره راهنماییم کنید البته در حد معرفی کتاب و جزوه دوستون دارم
ارسال شده توسط اکبر باقری | May 26, 2011 11:16 AM
ارسال شده در May 26, 2011 11:16
به نام خدای تنهایی
با سلام خدمت گزارشگر عزیز آقای نجف زاده
مطلب جالبی بود
خیلی ممنون که به شهرهای جنوبی هم سر می زنید من خودم اصالتن آبادانی هستم .
با تشکر
ارسال شده توسط محمد امین هلالی | May 26, 2011 11:40 AM
ارسال شده در May 26, 2011 11:40
كامران سلام
خوبي؟
ارسال شده توسط ش_ك | May 26, 2011 12:09 PM
ارسال شده در May 26, 2011 12:09
گره بغضها را تو باز ميكني
وقتي قلبهايمان كوچكتر از غصههايمان ميشود، وقتي نميتوانيم اشكهايمان را پشت پلكهايمان مخفي كنيم و بغضهايمان پشت سر هم ميشكند، وقتي احساس ميكنيم بدبختيها بيشتر از سهممان است و رنجها بيشتر از صبرمان؛ وقتي اميدها ته ميكشد و انتظارها به سر نميرسد، وقتي طاقتمان طاق ميشود و تحملمان تمام... آن وقت است كه مطمئنيم به تو احتياج داريم و مطمئنيم كه تو، فقط تويي كه كمكمان ميكني...
آن وقت است كه تو را صدا ميكنيم، تو را ميخوانيم. آن وقت است كه تو را آه ميكشيم، تو را گريه ميكنيم، تو را نفس ميكشيم.
وقتي تو جواب ميدهي، وقتي دانهدانه اشكهايمان را پاك ميكني و يكييكي غصهها را از توي دلمان برميداري، وقتي گره تكتك بغضهايمان را باز ميكني و دل شكستهمان را بند ميزني، وقتي سنگينيها را برميداري و جايش سبكي ميگذاري و راحتي؛ وقتي بيشتر از تلاشمان خوشبختي ميدهي و بيشتر از لبها، لبخند، وقتي خوابهايمان را تعبير ميكني و دعاهايمان را مستجاب و آرزوهايمان را برآورده، وقتي قهرها را آشتي ميكني و سختها را آسان. وقتي تلخها را شيرين ميكني و دردها را درمان، وقتي نااميدها، اميد ميشود و سياهها سفيد سفيد... آن وقت ميداني ما چه كار ميكنيم؟
حقيقتش اين است كه ما بدترين كار را ميكنيم. ما نه سپاس ميگوييم و نه ممنون ميشويم ما فخر ميفروشيم و ميباليم و يادمان ميرود، اصلاً يادمان ميرود كه چه كسي دعاهايمان را مستجاب كرد و كي خوابهايمان را تعبير كرد و اشكهايمان را پاك كرد.
ما هميشه از ياد ميبريم، ما هميشه فراموش ميكنيم. ما همان انسانيم كه ريشهاش از فراموشي است...
عرفان نظرآهاري
ارسال شده توسط نامشخص | May 26, 2011 12:27 PM
ارسال شده در May 26, 2011 12:27
سلام.فراموشمان کردی..همچو فراموش کردن جایی از باغچه که گنجشکهای مرده ات را در آن دفن کرده بودی...
گفتیم دیگر نمی آیی..اما باز با خیالی دور هر بار بسراغت می آمدیم...
انتظار میرفت بعد از برگشتنت ، چیزی بنویسی که حرف دلمان باشد..
اما توخوب میدانستی "زمان" همه چیز را در خود حل میکند..
خوش آمدی برادر...اما این جواب چشم براهی هایمان نبود...
به دلت اما، بیشتر رجوع کن...بگذار دیوارهایمان،پل شوند...
ارسال شده توسط ناشناخته | May 26, 2011 12:44 PM
ارسال شده در May 26, 2011 12:44
سلام :-)
ارسال شده توسط ياسمن | May 26, 2011 2:02 PM
ارسال شده در May 26, 2011 14:02
همه اش منتظر اون تيكه پدر سوخته اش بودم...:))
ارسال شده توسط حديث | May 26, 2011 2:12 PM
ارسال شده در May 26, 2011 14:12
سلام آقای نجف زاده
شما که دارید زحمت می کشید ، چرا به سراغ موضوعات مهمتر نمی روید مثل
ماجرای شرکت فیاک کیش
ماجرای الخوري زمين خوار بزرگ عرب
و ...
خیلی پاستوریزه کار می کنی
بهتر نیست این آدم ها رو رسوا بکنی
ارسال شده توسط علی | May 26, 2011 2:46 PM
ارسال شده در May 26, 2011 14:46
سلام آقا کامران
گزارش باشو رو دیدم. خوب بود و بعضی قسمتاش هم تاثیر گذار، ولی آخه داداش من این همه موضوع:
چرا از طلبه سیرجانی گزارش تهیه نمی کنی؟
الان یکساله که در شابدولظیم تحصن کرده. همین چند روز پیش شد یک سال.
یا از اون جانباز 60 درصد سیرجانی که به خاطر اعتراض به زمین خواری سیرجان از مسئولین کتک خورد گزارش بگیر. اعتراض طلبه سیرجانی هم به خاطر همین زمین خواری های سیرجانه.
از بی توجهی تلویزیون به عدالت خواهی و این حرفا دلمون خون شده به خدا. امیدمون اول به خداست بعد به شما آقا کامران و اون رفیقت دلاوری.
ارسال شده توسط حسین | May 26, 2011 3:07 PM
ارسال شده در May 26, 2011 15:07
من كه خيلي دلم برايش سوخت....
ارسال شده توسط فرشيد | May 26, 2011 4:21 PM
ارسال شده در May 26, 2011 16:21
فكر كنم كه آبادان و اهواز و كلا خوزستان جا براي گزارش بسيار داشته باشد من يك شمالي هستم ولي درد و رنج آنها را بسيار شنيده ام اميدوارم با گزارش هاي خوبتان مسئولان را از خواب غفلت بيدار كنيد..
ارسال شده توسط فرشيد | May 26, 2011 4:23 PM
ارسال شده در May 26, 2011 16:23
سلام
گزارش جالبی بود . توی گزارشت نیم نگاهی به آلودگی آب کارون و مشکل آب شرب مردم اهواز هم داشتی . کاش این موضوع رو جدی بگیری و اونو دنبال کنی .
الان مهمتر از مسئله ی بزرگ شدن باشو مسئله آب شرب اهوازه .
ما اهوازی ها برای دسترسی به آب سالم خیلی بیشتر از شما پایتخت نشینها باید هزینه کنیم .
توی تموم خونه های شهر اهواز زندگی بدون دستگاه پمپ آب و دستگاه تصفیه آب امکان پذیر نیست . خرید این تجهیزات برای دسترسی به جرعه ای آب آشامیدنی حدود 300 هزار تومن هزینه داره . البته هزینه های برق مصرفی این دستگاهها هم به جای خود !
تازه وقتی که برقا برن تمام این دستگاهها از کار میافتن و دیگه از آب هم خبری نیست .
ظاهرا مردم شریف قم از ما اهوازی ها و حاشیه نشینان کارون خیلی بهتر و شریفتر هستن . چون امروز اخبار اعلام کرد که بخش قابل توجهی از آب سرچشمه های این رودخانه نیمه جان رو به قم منتقل کردن و بزودی هم این میزان آب منتقل شده حجمش 2 برابر میشه !
ارسال شده توسط فرهاد | May 26, 2011 4:39 PM
ارسال شده در May 26, 2011 16:39
سلام دست شما درد نکند سازمان مرد م نهاد ساوه
ارسال شده توسط مهندس محمد شرافت | May 26, 2011 5:18 PM
ارسال شده در May 26, 2011 17:18
سلام اقای خبرنگار
برگشتین به سلامتی؟تا الان نمیدونستم
خوش امدی به ایرانم به ایرانت...
ارسال شده توسط پگاه نکوهش | May 26, 2011 6:40 PM
ارسال شده در May 26, 2011 18:40
سلام به عنوان یک خبرنگار شهرستانی و فقط به خاطر دغدغه هایت دوستتت دارم، دغدغه هائی که خود نیز در گیر آنم و دیگر برای اکثر افراد و به خصوص کسانی که دستی بر آتش دارند دیگر دغدغه نیست.دوست داشتید نظرم را بگذارید
ارسال شده توسط رحیم میرعظیم | May 26, 2011 8:28 PM
ارسال شده در May 26, 2011 20:28
سلام برادر بزرگوار
گزارش زیبایتان را دیروز دیدم
ولذت بردم.
امیدوارم همچنان پویا بمانید.
یاحق
ارسال شده توسط مکان لاهوتی | May 26, 2011 9:15 PM
ارسال شده در May 26, 2011 21:15
سلام باشو را دیدم گویا چند گزارش ناب و خلاصه والبته تاسف بار در یک گزارش جمع شده بود.
بابا وقتی گزارش رو دید گفت از فرانسه برگشته دنبال این کارها،گفتم آره اومده تیشه بزنه به ریشه و علفای هرز رو از زیر خاک پیدا کنه،گفت آخر سرش رو به باد میده.(گفتم خدا نکنه)گفتم حواسش هست خدا پشتشه.داداش مواظب باش.توی مملکت اسلامیه ما هرچی درسته،نباید گفته بشه.حق گویانمون باید از دیده ها پنهان بشن،اینجا هرکی صادق باشه و رو بازی کنه،مسخرش میکنن.شمارو جون کیان...
از اینا بگذریم گزارشت حرف نداشت به خصوص مادربزرگ و نوه اش و دبه آب شیرین و...
و آب فاضلابی که به رودخونه میریخت و اگر سوژتون چیز دیگه ای نبود کلی جای کار داشت و...
و اون جیگرکی که گنجشک کباب میکرد و میداد سیخی سیصد تومن و ...
و صدای فرهاد گنجشکک اشی مشی و...
یه چیز دیگه گزارش هات بویغم میده،هیچ نشاطی توش نیست.داداش این جند وقت چی کشیدی.
به همون کربلایی که رفتی و به همون قبر شش گوشه ای که زیارت کردی قسم میخورم که ثواب و مزد خوبیهات رو توی هر دو جهان میبینی.خدا پشت و پناهت.
(راستی من وبلاگ ندارم اما اگر فرصت داشتید و خواستید درمورد نظرم چیزی بگید حتی یک کلمه خوشحالم میکنید)
ارسال شده توسط Merlin | May 26, 2011 9:24 PM
ارسال شده در May 26, 2011 21:24
سلام عمو كامران.ممنون بابت گزارش...راستي كي تو20/30 مياين؟...
...خدا حافظتون باشه...
ارسال شده توسط Eli | May 26, 2011 9:48 PM
ارسال شده در May 26, 2011 21:48
سلام به کامران نجف زاده عزیز.نمی دونم چند سال پیش بود که در خبر بیست و سی به یک کوره آجرچزی سر زدی و از سختی های کار کارگران آنجا گفتی و... گفتی: دمای اینجا کمی کمتر از جهنم است.صادقانه بگم: خوشحال شدم از فرانسه اخراج شدی.چون مملکت ما به تو احتیاج داره.به بیانت به جمله بندی های ساده اما قابل تاملت.این اواخر گزارش معدن زغال سنگتم دیدم و حالا باشو...
به نوبه ی خودم ازت تشکر می کنم فقط اگه میشه از آدمای بیکار و پشت کنکوری هم گزارش تهیه کن.شاید زمانی در کسی اثر کند.
از ما شهرستانی ها گزارش تهیه کن.از بدبختی هایمان.از کمبود ها و مشکلاتمان.از هزار دلیلی که زندگی را به کام ما زهر کرده است.
لطفا این کامنتو در سایتت نمایش نده.
فقط خواستم بگم ممنون.ممنون که راحت طلب نیستی و چند کیلومتری اینطرف اونطرف میری تا از امثال باشو گزارش بگیری.
باشو راست می گوید: نفس همه ی شماها از جای گرم در میاد
ارسال شده توسط حمید | May 26, 2011 10:21 PM
ارسال شده در May 26, 2011 22:21
سلام.
گزارش رو ندیدم، ولی ایده ی نویی نبود. همین چند هفته ی پیش همچین مطلبی رو مجله ی 40چراغ کار کرده بود...
ارسال شده توسط امیر جوادیان | May 26, 2011 11:56 PM
ارسال شده در May 26, 2011 23:56
سلام شاید کمی میشد یک کمکی البته متوجه این شد که با منقاش از زبانش کلمه بیرون میکشید وخودش راغب نبود اما خوب زندگیست برای یه کسی این دنیا شاءن ومنزلت هست واسه یه آدم دیگه اون دنیا شاءن میاره اما حرف کمتر از گرفتاری هایش گفت تا شاید دیگران ناراحت نشوند اما بااین گزارش تاسف بار که تو ی جامعه ی ما هست یکی از مقامات شنیدم(صرفا"جت اطلاع که از همین خبر پخش میشه)حرف به میون اورده تو مجلس انتقاد کرده گفته چرا از اینا حرف میزنید درمورد بیانات رهبر صحبت نمکنید به نظرم باید نیمه ی خالی لیوان را نیز گه گداری ببینیم
ارسال شده توسط زهرا | May 26, 2011 11:57 PM
ارسال شده در May 26, 2011 23:57
طرحی که از تو دارم شبیه یک پرنده است.
فیلمهای سیاه و سفید سالهای دور پر از دویدنهای زنان و مردانیست که برای خداحافظی از قطاری، دیر می رسند. پر از تصویر کسانی که، با دستی بالا گرفته و فریادی بی صدا، دوان دوان و سکندری خوران پشت پنجره ی آخرین خاطره ات کوچک می شوند و جا می مانند.
پر از نامه های زیر پا افتاده و نخوانده مانده، پر از کسانی که می شد از مقابل هم عبور کنند به جای پشت سر.
حرفهای نگفته، رازهای بر ملا نشده، پر از آرزوهایی که اسیر شرم شدند، قربانی وجدان.
می گویند درام یعنی وقتی که کسی انگیزه ای دارد و در مسیرش قدم برمیدارد و به مانع میخورد. می گویند فیلمها اینجاست که شروع میشوند. وگرنه لطفی ندارند. خالیاند و بیفایده.
مهم نیست. سرانجام قصههای زیادی حاصل لحظهی غفلت یا اقبال یا اتفاق است. قهرمان و عشق و مسیر، اسیر دست قضا و قدرند و گاهی کاریش نمیتوان کرد.
اما تو آزادی. تو لا به لای همین افسوسهای مرسوم هم آزادی. بی اینکه بنا باشد من یا دیگری بزرگوارانه این نشان را به تو عطا کنیم. تو آزادی و آزادی تو ربطی به آنچه من از آن دم بزنم و درکش کنم ندارد. تو آزادی، چون آزادیت مثل آزادی من تلاشی ناشیانه نیست. درون توست. و از خودت شروع میشود.
تو به چشم من نقض قوانین بیرحم زیبایی درامی. تو قهرمان بزرگِ هیچ چیز نخواستنی. پا به مسیر نمیگذاری و موانع را بیمعنی میکنی و نیازی به برانگیختن احترام نداری و باز داستانات، لا اقل برای من ارزش هزار بار شنیدن را دارد.
رهاییات، فکر کردن به رهاییات، من را به دنیا امیدوار می کند.
پس تو را همیشه آزاد می خواهم. و آزاد دوستت دارم.
تصویر زنده و رنگینات هیچ وقت پشت سرم کوچک نمی شود، دست نیاز و ناچاریاش بالا نیست و سکندری نمیخورد.
تصویر زنده و رنگینات همیشه روی مبلی تک نفره لمیده، دستش را روی شکمش گذاشته و بلند می خندد، از خنده به هوا لگد میزند و هیچ وقت صاحبِ تنگ نظر نگاه پر از قضاوت را حتی نمیبیند. من را هم، که دور میشوم، و به بیقیدی مهربانانهات میبالم. همیشه.
ارسال شده توسط ترانه | May 27, 2011 12:26 AM
ارسال شده در May 27, 2011 00:26
سلام و ارادت خاطر
من اهل کاشانم.باغی که سهراب سپهری دوران کودکی را در آن گذرانیده است و در واقع در تمام داستانهایش با نام (( اتاق آّبـــــــی )) از آن یاد نموده است .در حال حاضر در روستای چنار .4 کیلومتر بالاتر از نیاسر کاشان میباشد و متاسفانه در تملک شخصی میباشد....اگر امکان دارد بیایید و گزارشی تهیه فرمایید تا تخریب نشده است...بنده به عنوان یک هموطن و همشهری اماده همکاری و کمک به شما میباشم........لطفا سزعا اقدام نمایید........
ارسال شده توسط جعفر پیوسته | May 27, 2011 5:11 AM
ارسال شده در May 27, 2011 05:11
سلام
گزارشتون به دل مي نشست
اما انتظارمون از شما تهيه ي گزارشي كه فقط به دل بشينه نيست...
ارسال شده توسط معصومه | May 27, 2011 8:38 AM
ارسال شده در May 27, 2011 08:38
خیلی از این باشو ها تو ایران هستند که فراموش میشن
این که باشو غریبه کوچک بود خیلی باشو های بزرگ هستند که غریب میشن
ارسال شده توسط مجید | May 27, 2011 9:26 AM
ارسال شده در May 27, 2011 09:26
صبح بخیر داداش کامران جان
خوبه فرانسه که بوین نمیشد صبح بخیر اینا بگم چون که ساعتش با اینجا یکمی فرق داشت
ارسال شده توسط وحیدبهروز | May 27, 2011 11:13 AM
ارسال شده در May 27, 2011 11:13
ای آقا این قصه ی تمامی آدمها یی است که له می شوند تا فردی دیگر دیده شود.قصه ی تازه ای نیست.اما زحمت تهیه کردن و نمایش دادن داشت که شما کشیدید.مثل سرو سرفراز باشید.متین
ارسال شده توسط متین | May 27, 2011 11:21 AM
ارسال شده در May 27, 2011 11:21
سلام آقا کامران
خیلی وقت بود آپ نشدی یه کم دلگیر شدیم
خیلی حال کردیم که پوز سارکوزی رو زدی
دمت گرم
منتظر اون گزارش های توپت هستیم
ارسال شده توسط میثاق | May 27, 2011 2:17 PM
ارسال شده در May 27, 2011 14:17
گزارش رو ندیدم.اما خواهرم برام ضبطش کرده.هنوز فرصت نکردم ببینمش!
ارسال شده توسط زهرا_ض | May 27, 2011 2:42 PM
ارسال شده در May 27, 2011 14:42
به نام خدا
سلام
ارسال شده توسط حسام الدین ادیب | May 27, 2011 8:55 PM
ارسال شده در May 27, 2011 20:55
و من به باشو فکر می کنم که غریبه و آشنا بودنش برایمان هیچ فرقی نمی کند، به سادگی یک پک سیگار فراموشش می کنیم...
ارسال شده توسط دینا | May 28, 2011 9:37 AM
ارسال شده در May 28, 2011 09:37
با عرض ادب وسلام خدمت گزارشگرمحبوب ايراني
من هميشه اخبار 20.30را به خاطرگزارش هاي شمانگاه مي كردم اززماني كه ديگرنيستيداخبار 20.30راتماشانمي كنم
خواهشي ازشماداشتم اگرامكانش هست آدرس وبسايت يا ايميل اخبار 20.30 يا گزارشگرآن را به آدرسي كه داده ام برايم ارسال كنيد چراكه نياز بسيار دارم
ممنون
ارسال شده توسط raham1 | May 28, 2011 10:05 AM
ارسال شده در May 28, 2011 10:05
سلام
چه آدمهای خوب و جالبی که در ضمیر ناخودآگاهمان بخشی از کودکیهایمان شده اند اما از یاد برده ایم مهربانی و صفایشان را
تا اینکه یکی برود ازشان گزارشی تهیه کند
چه ناسپاس و فراموشکار شده ایم
یادش بخیر باشو را
میدانستی ممکن است فقط بچه های جنگ باشو را درک کنند؟
من در پنج سال اول زندگیم جنگ و بمباران و وحشت و ترس تا سرحد مرگ را تجربه کرده ام
ممنون از یادآوری امنیت امروزمان
راستی خوش آمدی به وطن خبرنگار خوبیها
ارسال شده توسط فهیمه/کرمانشاه | May 28, 2011 10:12 AM
ارسال شده در May 28, 2011 10:12
سلام نوشته شما را خواندم جالب بود اما از پرداخت کمی برخوردار بود دلم می خواست صورت باشو را خود توصیف می کردید تا اینکه عکسی از او را بزنید توصیف شخصیت در متن حس دیری دارد
ارسال شده توسط مهرنوش | May 28, 2011 10:43 AM
ارسال شده در May 28, 2011 10:43
سلام
وقتی نجف زاده کیف ..... بدست می گیرد
یادش بخیر آن زمان ها که تلویزیون نگاه می کردم زمان می گذشت و من روزنامه را به تلویزیون ترجیح می دادم تا اینکه یک بخش خبری جدید مرا وا داشت تا یک ربعی تلویزیون را تحمل کنم و این بخش خبرنگاری داشت که هنوز جانی بر تنش بود که از نبودن ها و کاستی ها بگوید یک خبرنگار فعال و پرانرژی زمان گذشت و نمی دانم چرا بعد ها که او را برصفحه تلویزیون می دیدم یاد منصور ادیبان در کیف .... می افتادم ؟؟
دیگر نه حرف های نجف زاده همان حرف ها بود و نه بیست و سی همان بسیت وسی
و من دوباره روزنامه را به تلویزیون ترجیح دادم
ارسال شده توسط مهرنوش | May 28, 2011 10:51 AM
ارسال شده در May 28, 2011 10:51
سلام آقاي نجف زاده.پي گيري مسائلي مثل باشو كارهاي جالبيه.اما كامران جون مي خوام يك چيزي بهتون بگم تا شايد بدوني مشكلات مملكت ما خيلي بزرگتر از اين چيزهاست.من مشكل پدر خودم رو برات مي نويسم.كه مشكل خيلي هاي ديگه هم هست.پدرم مقداري وام از موسسه ميزان گرفت و بعد از عدم توانايي در پرداخت وام و در حالي كه مبلغ بدهيش حدود 130 ميليون تومان شده بود بانك الميزان با همكاري اداره ثبت املاك اومدن و با سند ساختماني كه قيمتش 800 ميليون تومان بود و در رهن موسسه ميزان بود اين ساختمان رو به صورت سوري و در يك مزايده به قيمت 230 ميليون تومان مزايده كردند.از طرف ديگر پدرم به خاطر بدهي 300 ميليون توماني(وام بعلاوه چندين برابر سود)به بانك ملي زمين ديگرش رو در حاشيه بولوار فرامرز عباسي مشهد كه ارزش واقعيش يك ميليلارد و ششصد ميليون تومان بود به قيمت 570 ميليون مزايده كردند و رفت.
آخه اين چه عدالتييه.اين ثمره خون شهيدان ماست كه با بانك ها و اداره ثبت املاك با زندگي يك عمر يك نفر بازي كنند و طرف صداش به هيچ جا نرسه.بخدا حتي تا دفتر رهبري رفتيم اما بدون هيچ جواب و علتي پاسخ ما رو ندادند.پدر من به قول بچه هاي محل از اون حزب اللهي هاشه.اما ما آدم هاي ساده هيچ وقت فكر نمي كرديم مملكتمون اينقدر به گند كشيده شده باشه كه اين طور توي روز روشن اموال آدم رو بالا بكشن و دادش به هيچ جا نرسه.آقا كامران بخدا من بچه حزب اللهي كه به همه مي گفتم بدون راهپيمايي 22 بهمن نمي شه زندگي كرد و شركت توي اين راهپيمايي رو براي خودم در زمان صلح بزرگترين جهاد مي دونستم تا با شركت ما تو راهپيمايي چشم دنيا كور بشه كم كم دارم فكرهاي ديگه اي در مورد اين مملكت مي كنم.بخدا اين كه بري و بچسبي به مشكلات مردم فرانسه هنر نيست.خواهشم اينه اول مردم مملكت خودتون رو دريابيد.اول به مفاسد مملكت خودمون بپردازيم.كه چطور با اين مفاسد دارن مردم و ما حرب اللهي ها رو حتي از اين حكومت مي رنجونن.آدم هي مثل باباي من هم خيلي زيادن كه بانك ها اين طور بدبختشون كردن.آقا كامران شما تو جايگاهي هستي كه بخدا قسم اگر اين مشكلات رو بيان نكني اگر پي گيري مفاسد رو نكنين و بارين همينطور به اين مملكت اينجوري ضربه بخوره و مردم رو از حكومت ناراضي كنن بخدا كه مديوني.مديون خون شهدا.
تور رو خدا يك سر به وبلاگ من بزن.مطالب اين وبلاگ اعتقادات واقعي منه.خودت قضاوت كن.اين آدرس وبلاگمه.
www.25milion.blogfa.com اين وبلاگ رو زدم براي حمايت از اين انقلاب.اما از اين به بعد چيكار كنم.چطور بيام و از مملكتي كه داخلش بانك ها اين جور آدم ها رو بدبخت مي كنن و مسئولين هم هيچكاري براي آدم نمي كنن حمايت كنم.وبلاگ من رو بخون يا يك نگاهي بنداز تا بدوني اين ها با من با اين اعتقاداتي كه دارم و تو وبلاگم نوشتم كاري كردن كه دارم بر مي گردم.آقا كامران مثل من زيادن.مثل پدر من زيادن.اگه مايل بودي يك پيامك به همراه من بزن تا من باهات تماس بگيرم و قضيه رو كامل بهت بگم.نمي گم براي پدر من كاري كن.مي گم اين سوال رو از خودت بكن چرا بايد تو مملكت اسلامي ما اين اتفاقات بيفته.چرا؟چرا؟چرا؟
پس واسه انقلابمون يك كاري بكن.واسه مردم.واسه مبارزه با فساد.تهيه يك گزارش.
09155035069
ارسال شده توسط احمد | May 28, 2011 11:23 AM
ارسال شده در May 28, 2011 11:23
سلام به خبر نگار محبوبمون داداش کامران
گزارشتون از باشو مثل همه گزارشهاتون عالی بود .چقدر خوشحالم که بر گشتین ایران و دوباره هشت و نیم که می شه می تونیم گزارشهای بی نظیر و دیدنی شما روببینیم به خدا هنوزم باورم نمیشه.
الهی خدا همیشه حفظتون کنه
به خاطر تهیه این گزارش ازتون ممنونم و بهتون خسته نباشید می گم
ارسال شده توسط آرزو | May 28, 2011 11:36 AM
ارسال شده در May 28, 2011 11:36
سلام... باشو را درک میکنم اما خوشا به حالش... که باز کسی مثل شما یادش کرد... زمانی شناخته شده بود... نامردی دید فراموش شد... نامردی الان رو بورسه جای تعجب نداره...بی عدالتی حرف اولو میزنه... مهندس الان بنای قدیمی ...پولداره... لیسانسش تو خونه بی کار... تمام زندگیتو همین پولدارای ی شبه تعیین تکلیف میکنند... میگن از محله کودکیت برو بیرون از پارکی که بازی کودکیت رو خاطره کرد دور شو ... میخوای بمونی ماهانه 1میلون 200 هزار تومان پرداخت کن...من فقط برای ازدواجم 2سال خارج از کوچه پس کوچه های کودکیم زندگی کردم اما با شوق زیاد کلی شادی دوباره برگشتم من از این محله خاطراتم حتی روزای جنگ هم بیرون نرفتم اما حالا ... بی انصافیه بی انصافی داد میزنه و پیروز و شاد میگرده.... نامردی و بی عدالتی ماله باشوی کوچک بزرگ نیست الانه برای همه هست... برای من برای تو برای باشو و...
ارسال شده توسط ا- کلانتری | May 28, 2011 11:55 AM
ارسال شده در May 28, 2011 11:55
kami jan salam....to mesle hamishe miterekooni...amma inbar zadi too khaki azizam...harchand khoshhal shodam ke yeli yade ma ham karde....ammma u hamishe ostadi azizam...kash hoseleye inkarharo dashtam..agarche shadidan delkhoram aze ...ba in hal arezooye man movafaghiayte tost...ya ali
ارسال شده توسط emami | May 28, 2011 1:41 PM
ارسال شده در May 28, 2011 13:41
خداييش با اين چيزها داري دنبال وجدان مي گردي؟
ارسال شده توسط يا علي | May 28, 2011 2:16 PM
ارسال شده در May 28, 2011 14:16
با سلام.
نتوانستم ایمیل 20:30 را پیدا کنم بناراین اومدم از سایت شما دردل کنم اما در سایت شما لینک تماس با ما فعال نبود گفتم در بخش نظرات بیان کنم .انشا ئالله بخوانید و پیگیری نمایید.
من از طرف عده ای از پرسنل مرکزتحقیقات گوارش و کبد دانشگاه علوم پزشکی شهید بهشتی می خواستم لطفا پیگیری بفرمایید
در این مرکز محققینی فعالیت دارند که با مدرک تحصیلی لیسانس تا دکتری با حقوق ساعتی 1500-2000 تومان کار می کنند و هیچ گونه پاداش،مزایا و حتی بیمه نیز ندارند و همیشه یک قرارداد صوری به مدت 89 روز بطور یکجانبه با افراد بسته می شود بدون اینکه نسخه ای به افراد داده شود.درحالیکه بنابرقانون کار هر نوع استخدامی با هر مدت زمانی بایستی بیمه شوند
بنابراین با احتساب ساعتی 2000 تومان و حداکثر زمان 175 ساعت در ماه ،حقوق ماهیانه می شود 350000 تومان که از این مبلغ نیز درصدی به عنوان مالیات کم می شود در حالیکه حقوق زیر 485000 تومان معاف از مالیا ت می باشد.
در ضمن بنابه گفته افراد با سابقه ای مرکز، حقوق محققین از 7-8 سال قبل تا بحال تغییری نکرده است علیرغم اینکه تورم در این 7 سال چند برابر شده است
لطفا این موارد را پیگیری نمایید
.
ارسال شده توسط نامشخص | May 28, 2011 2:41 PM
ارسال شده در May 28, 2011 14:41
سلام داداش كامران
كجايي شما دلمون برات تنگ شده..خيلي كم گزارش ميدي...يا بهتر بگم انقد كمه الان كه اصن ميشه گفت نيس..جز همين چند شب پيش كه درباره باشو بود...
داداشي فعال تر شو..مي دونم فعال هسي..ولي ما ميخوايم ببينيمت..صداتو بشنويم..كاراتو نگاه كنيم ازشون لذت ببريم..
منتظرتم....
ارسال شده توسط معصومه | May 28, 2011 2:45 PM
ارسال شده در May 28, 2011 14:45
سلام گزارش جالبي بود .موفق باشيد
ارسال شده توسط سحرجاويدي +منصوره شفيعي | May 28, 2011 3:02 PM
ارسال شده در May 28, 2011 15:02
سلام بی نظیره اقا کامران.............
ارسال شده توسط هاشم عا لی زاده | May 28, 2011 3:05 PM
ارسال شده در May 28, 2011 15:05
سلام
بغض دارم
میترسم اشکام نزارن تایپ کنم
تمام قصه های زندگیمو فراموش کردم
شاید قصه های من در برابر قصه عدنان هیچ باشه
تازه فهمیدم که نسل ما واقعا بی لیاقتیم که این رفتار با ما شده
باشو یکی از خاطرات کودکی من بود وقتی فیلمشو میدیدم لذت میبردم و میخندیدم ولی بعد از گزارش شما فکر کنم هروقت فیلمشو ببینم فقط و فقط گریه کنم!!!
آقای نجف زاده یه پیشنهاد دارم امیدوارم موافق باشید
پیشنهادم اینه که یه گزارش دیگه تهیه کنید و توی گزارشتون از هم نسلامون لااقل اونایی که باشو رو یادشون میاد و درک حال حاضر عدنان واسشون سخته برن و از باشو یه DVD فیلمشو بخرن شاید بتونیم گناهامونو کمتر کنیم چون به نظر من این فقط تقصیر سینماییها نیست تقصیر ما همسالاشم هست.
متشکرم
از امروز میخوام سوژه های خوبی رو در اختیارتون بزارم
موفق باشید
رضا
یاحق
ارسال شده توسط رضا nobody | May 28, 2011 7:10 PM
ارسال شده در May 28, 2011 19:10
جناب آقای کامران نجف زاده با سلام واحترام شما بعنوان خبرنگار مردمی همیشه در قلب مردم جاداری زیرا درد مردم را بازگو میکنی اینجانب حوا حیدری فرزند شهید علیباش حیدری از ساکنین روستاهای استان بوشهر از شما خواهش می کنم پیام مرا به مسئولین نظام برسانید برای همه مسئولین نامه نوشته ام هیچکس جوابم را نداده چون درد گرسنگی درد بی کسی درد تنهایی را نکشیدند همیشه سرپناه وغذای گرم وماشینهای لوکس ودانشگاهای لندن را گذارنندمن تنها بازمانده یک شهیدم شهیدی که برای همین مملکت جنگید اگر پدر من هم جنگ نرفته بود الان من صاحب خانه وماشین بودم کسی که آرزوی داشتن یک خانه را دارد می گویند خیرین مدرسه ساخته اند برای معروف شدن نه رهبر نه رئیس جمهور نه رئس مجلس نه نماینده مجلس همه بی خیال هستند جناب آقای نجف زاده بخدا بعضی از شبها می شود که من غذایی برای خوردن نداریم تلوزیون خانه ما را یک مددکار بهزیستی نسبت به ترحمی که به من داشت برایم خرید خواهش می کنم آدرس من وشماره تلفن من را پیش خودتان محفوظ نگه دارید ولی به گوش مسئولین برسانید ومرا کمک کنید از درد بی خانگی واز درد فقیری شما همه به آرزوهایتان رسیدید الا من حقیر الان 4سالی است که به علت داشتن تنگی نفس به شهر بوشهر مهاجرت کردم وسلام برادر نجف زاده چون برادری ندارم تورا به عنوان برادر خویش معرفی می کنم وسلام به امید جواب دادند
آدرس : بوشهر بهمنی شهرک امام بلوک 2 واحد2 منزل محسن حیدری
تلفن منزل :07714553923
تلفن همراه :09178753917
ارسال شده توسط حوا حیدری | May 28, 2011 8:21 PM
ارسال شده در May 28, 2011 20:21
آشنایی زدایی نوشتار ها و خبر هایت را دوست دارم ...برای مردم بمان ... .
سلام.
ارسال شده توسط نهفت | May 28, 2011 11:23 PM
ارسال شده در May 28, 2011 23:23
سلام. چقدر جات خالی بود. میدونی میخوام خودم تنهایی اسمتو بزارم شاعر اخبار ایران. منتظر پدیده های بیشترتم. مرسی که نگاهت دوراروهم میبینه و برخلاف کسی که میگه هیچ گرسنه ای تو ایران نیست نشون میدی که مردم با گنجشک خوردن صورتشونو سرخ می کنن. حالا تو بگو عدنان من میگم صدتا مثل اون. خدا نیامرزه اگه کسی میتونه کاری واسشون بکنه و به فکر نیست
ارسال شده توسط زهرا | May 29, 2011 10:14 AM
ارسال شده در May 29, 2011 10:14
؛آی آدم ها که بر ساحل نشسته شاد و خندانید یکنفر در آب دارد می سپارد جان...
ارسال شده توسط زهرا | May 29, 2011 10:17 AM
ارسال شده در May 29, 2011 10:17
سلام داداشم
خوبه، خوبی؟؟؟؟؟؟؟؟
نوشتت جالب و ناب بود مثل هميشه
جاب تر و ناب تر اين بود كه تو دوباره نوشتی
خيلی وقت بود منتظر بوديم
خيلی وقت بود نگرانت بودم
مرسی دادش جونم كه باز برامون نوشتی
آرزوی همه ی خوبهارو برات دارم
ارسال شده توسط آبجی الهه | May 29, 2011 10:42 AM
ارسال شده در May 29, 2011 10:42
سلام حیف شما نبود رفتید خارج چطوری خوبی خیلی با حالید من یه مدت این اخبار بسی و سی رو فقط برا حرف زدن با حالتون میدیدم اما الان حیف بیاین ببینید چه سوژه های پیدا میشه از سیاسی بگیر تا.................بازم دلتونو آب کنم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
ارسال شده توسط مهراسا | May 29, 2011 10:53 AM
ارسال شده در May 29, 2011 10:53
با عرض سلام و خسته نباشی
اینجانب خسرو لطفی متولد 1346 با معلولیت جسمی حرکتی 50% که دارای کارت پایان خدمت (ضمن خدمت ) در دوران دفاع مقدس به عنوان یک بسیجی جان برکف در راه آرمانهای امام راحل به درجه جانبازی ( شیمیایی و موج و ترکش ) نائل گردیدم . اما هنوز خود درصد جانبازی خود را نمی دانم و کوچکترین حمایتی از من نشده است
خواهشمندم ایمیل خود را برای من ارسال نمایید تا مدارک موجود را برای جناب عالی بفرستم شاید شما بتوانید بر این دل مرحمی بگذارید و مراتب را به گوش مسئولین و غیر مسئولین برسانید
(مکاتبات لازمه با مسئولین انجام شده اما جوابی نداشته ام )
ارسال شده توسط خسرو لطفی | May 29, 2011 12:33 PM
ارسال شده در May 29, 2011 12:33
سلام کامران عزیز! گزارش باشو رو دیدم. اول صمیمانه تشکر من رو بپذیر بخاطر یاد کردنت از خوزستان فراموش شده ! سالهاست عادت کرده ایم به اینکه سوم خردادی بشود بلکه به یاد عزیزانمان بیاید که خوزستانی هم وجود دارد. حالا عادت کرده ایم به نگاه های متعجب دیگر هموطنان که وقتی از جنگل ها و رودها و کوه های خوزستان برایشان می گوییم با چشمهای گرد شده زل می زنند و می پرسند مگر خوزستان اینها را هم دارد؟! علت آن هم چیزی نیست جز تصویر غلطی که -من فکر می کنم- به عمد از خوزستان پرداخته شده ... سرزمین ویران و لم یزرعی که فقط به درد بمب و موشک می خورد!! گزارشت بغض فشرده شده در گلویم را فوران داد!! در باره آب اهواز گفتی اما این را نگفتی که علت اصلی این وضع برداشت بی رویه آب از سر شاخه های کارون و انتقال آن به نقاط دور و نزدیک است... برداشتی که بیش از حد ظرفیت و توان کارون مظلوم است.... مادیگر عادت کرده ایم به فریادزدن وصدایمان را کسی نشنیدن..... ببخش که نوشته ام اینجوری شد ... بغض سنگینی در ماست.... عادت کرده ایم....
ارسال شده توسط نوری نوروزی | May 29, 2011 12:52 PM
ارسال شده در May 29, 2011 12:52
سلام
نمیدانم اصول دموکراسی را رعایت نمی کنید یا اساسا نظر مخالف ندارید که کامنت هایتان همه مثبت هستند. امیدوارم دومی درست باشد.
و اما .. همکار گرامی، این گزارش شما کمی سوخته نبود؟بعد از گزارش فارس و مهر و ملت ما و چلچراغ و .. ! آن هم بدون آن که اطلاعات جدیدتری برای مخاطبی که آن گزارش ها را خوانده ارائه دهد! حتی سوالات شما هم از دل همان گزارش ها بیرون آمده بود (تازه یادتان رفت قضیه مجسمه های طلا را بپرسید احتمالا).البته قبول دارم که گستردگی رسانه تلویزیون از مطبوعات بیشتر است، اما اصل مسئله این است: حاصل این گزارش برای باشو چه خواهد بود؟چیزی بیشتر از حاصل گزارش مطبوعات؟
به نظر من تنها نکته اش تخریب شدیدتر آقای بیضایی و خانم تسلیمی در اذهان عمومی به نسبت مطبوعات است. آن هم بی آن که بر اساس اخلاق رسانه ای امکان پاسخ به آنان داده باشید.
و در پاسخ به ایمان : آن تصویر از فیلم "دونده" امیرنادری است. راستی، آقای نجف زاده چرا یک گزارش هم راجع به پسربچه آن فیلم نمی گیرید؟یا دخترک بادکنک سفید؟یا گلنار؟یا .. ؟
ارسال شده توسط رضا | May 29, 2011 1:33 PM
ارسال شده در May 29, 2011 13:33
چی بگم... بغض گلوم و گرفته بود.
وای خدایا چرا هیچ کاری نمیکنی
میگن ارحم الراحمینی..آره؟
دستم بگیر......
ارسال شده توسط زهرا | May 29, 2011 2:12 PM
ارسال شده در May 29, 2011 14:12
خدا که هیچ وقت من و نمیبینه لااقل شمال بهش بگین یکی خیلی بهش احتیاج داره خیییییلی.
ارسال شده توسط زهرا | May 29, 2011 2:14 PM
ارسال شده در May 29, 2011 14:14
سلام داداشم
جواب به همون يك دانشجو
كه گفته
(مواظب خودت باش كه مغرور نشی)
يك دانشجوی محترم
داداش كامران من از اين جنس نيست
كه اگر بود تا حالا
طوفان غرور نابودش كرده بود
تو براش دعا كن
بدخواها و دشمناش
اذيتش نكنن
از خدا بخواه كه موظب سلامتِ و عمر و عزت و سربلنديش
باشه
ما هم دعاگوش هستيم و پشت دعای تو
از ته قلبمون الهی آمين ميگيم
ارسال شده توسط آبجی الهه | May 29, 2011 2:18 PM
ارسال شده در May 29, 2011 14:18
سلام آقای نجف زاده عزیز، امیدوارم که خوب باشی
کامران جان از موقعی که گزارش شما را راجع به عدنان عفراوی(باشو) دیده و شنیده ام حرف هایی در دلم مانده که که هرچه با خودم کلنجار رفتم دیدم نمی توانم آن حرفها را برایت ننویسم!
اول اینکه از اهتمام شما برا به تصویر کشیدن درد ورنج مردم خوزستان ممنونم ولی باشو در خوزستان فقط یک نفر نیست که شما با استفاده از توان گزارشگری تاثیر گذارت او را مانند آن معلم تنهای بوشهری نجات دهی وبرایش یک تحول ایجاد کنی ! واز تبعیض بی رحم دستگاه های اداری رهایش کنی ، باشو به روایت بهرام بیضایی نماینده نسلی از توجوانان در ابتدای شروع جنگ در خوزستان است که هرکدام زخمی بر دل وجان خود به میراث برده اند.
عزیز برادر، اگر عدنان در ابتدا شانس این را داشت که توسط آقای بیضایی دیده شود و به زعم فرصت پیش آمده نتوانست راهی را که ناخواسته در آن قرار گرفت ادامه دهد ، والآن هم این شانس را دارد که میان هزاران نکته ناگفته در خوزستان مثل آب و برق و گرماو باد خاک و .... او موضوع گزارش خبری شما بشود، اما خیلی از آن نوجوانان نه دیروز در بحبوحه جنگ دیده شدند ونه امروز در میانسالی این فرصت را دارند که گزارش گر طراز اول سیما آنان را مورد حمایت قرار دهد!!
اما کامران عزیز باور کن تمام حرفی که در دل دارم این نیست ومن خاطراتی از دوران آوارگی دارم که هرکدام یک داستان مفصل دارد وذکر آنها در اینجا مقدور نیست و فقط مایل بودم توحه شما عزیز را به این نکته جلب کنم که بهتر است اگر نیت خیر دارید، کاری کنید وگزارشی تهیه کنید تا همه معضلاتی که گریبانگیر خوزستان است یکی پس از دیگری از این مرز وبوم رخت بر بندد وجملگی افراد از برکت آن به نوایی برسند ، نه یک نفر با یک گروه ودسته .
متشکر از شما
با احترام نادر ذاکر
ارسال شده توسط نادر ذاکر | May 29, 2011 4:39 PM
ارسال شده در May 29, 2011 16:39
سلام،
خوشحالم که دوباره اومدی.مثل همیشه فوق العاده و محشر بود.
همیشه موفق وبهترین باشی.
ارسال شده توسط نادیا | May 29, 2011 8:49 PM
ارسال شده در May 29, 2011 20:49
"يک گوشهاش سيگارهاي خارجي، يک گوشهاش هم دو تا بالش."
اين دو تا گوشه ... سهم باشو شده از آرزوهايش!!!
واي!!
واي به دروغي به اسم عدالت!
ارسال شده توسط مرجان | May 29, 2011 10:55 PM
ارسال شده در May 29, 2011 22:55
بـــــــــــــــــا سلام و عـــــــــرض ادب و احـــــــــــــــترام . امیـــــــــــــدوارم
حـــــــــــــالتون خــــــــــــوب باشه و در پـــــــــــــناه حـضـــــــرت
ولــــــــــی عصـــــــــــــــر عجــــــــــــل اللـــــــــه تعـــــــــــالی فرجـــــــــــه
اشـــــــــــــریف در کـــــــــنار خانواده محـــــــــترمت زندگـــــــــی خوب و
موفـــــــــــقی دا شته بـــــــــا شی .
بـــــا یـــک داســتان زیبـــا و جـــالب از قضـــاوتهـــــای امـــــیرالمومنـــین علـــی
( علیـــه الســــلام ) بــــه روزم .
خوشــحال میشـــم که یـــه سر هم به من بزنی تا پس از بازدیـــد از سایت بتونـــم از
نظرات ارزشمــــندتان بهره منـــد گردم .
منتظر حضـــتور گرم و صمیمـــی تان هســـتم .
گــــــــــــروه فــــــــــــرهنگی مذهبـــــــــی بین الحــــــــــرمین ( زاهـــــــــــــدان )
یــــــــــــــــــا علـــــــــــــــــــــی
التماس دعا
الهــــــــــــــم عجــــــــــــــــــل لولیــــــــــــــــــک الفــــــــــــــــرج
سامانه پیام کوتاه : 10000297265820
ارسال شده توسط کربلایی محمدرضا کاشانیان | May 30, 2011 12:15 AM
ارسال شده در May 30, 2011 00:15
سلام
کاش تو تلویزیون دوباره کار میکردید
خوشحال میشم سایت منم ببینی
Faraj12.ir
موفق باشی
ارسال شده توسط farzad | May 30, 2011 1:47 AM
ارسال شده در May 30, 2011 01:47
با سلام
گزارش جالبي بود ولي در گزارشت اشاره اي كردي به فاضلابي كه در رودخانه كارون ميريخت اگر در اين رابطه گزارش تهيه كني خيلي داغ تر از گزارش باشو ميشه چون در گزارش باشو درد دل يك نفر را گفتي ولي در گزارش دومت ميتوني درد دل چند صد هزار نفر را بگي .
هزينه اش هم كمتر از يك سكه ميشه....
ارسال شده توسط پرويز | May 30, 2011 7:52 AM
ارسال شده در May 30, 2011 07:52
سلام
گزارش جالبی واقعا متاس شدم
ارسال شده توسط جمشید | May 30, 2011 8:20 AM
ارسال شده در May 30, 2011 08:20
اینکه رفت و این باشوهای قدیم رو از پستو بیرون کشید ایده ی جالبی محسوب میشه...
ولی..
ولی طرف دیگه ی ماجرا هم تلخه...
دیدن شکسته شدن تصویر یک شخصیت قدیمی و ماندگار هم دردناکه...
ارسال شده توسط س ح ر | May 30, 2011 9:22 AM
ارسال شده در May 30, 2011 09:22
سلام
من فقط یه سؤال کوچیک داشتم.میخواستم بدونم اولین باری که اخبار 20:30 روی آنتن رفت تو چه تاریخی بود و کارگردان این برنامه کیه؟
واسه یه تحقیق میخوامش.ممنون
ارسال شده توسط بنیامین | May 30, 2011 12:55 PM
ارسال شده در May 30, 2011 12:55
سلام اقای نجف زاده
من همان جوون سمچ بوشهری هستم که می خواستم برا سایت کمک به زندانیان بی بضاعت مجور بگیرم
من هنوز هم چشم به کمک شما دوخته ام الان که ایران هستید و می توانید کاری برای هموطنانمان کنید دریغ نکنید. خودتان یک روز به بوشهر تشریف بیارید هم مهمون ماه می شید هم آبگرم میر احمد رو نشونتون می دم که تا حالا 10ها نفر رو به کام مرگ کشانده و کسی هنوز کسی کاری برای عدم تکرار این ماجرا های تلخ نکرده .هم شاید شما توانستید با اطلاع رسانی مجوز کامل برای راه اندازی سایت بی گناه انجام دادید من منتظر تماس شما هستم اقای نجف زاده09391503802//////منتظرتان هستم آقای نجف زاده
ارسال شده توسط علی آذرخش | May 30, 2011 12:55 PM
ارسال شده در May 30, 2011 12:55
آقای نجف زاده عزیز آیا این امکان برای شما وجود داره که آدرس دقیق عدنان را ذکر کنید تا من که در اهواز هستم بتوانم ملاقاتی با او داشته باشم؟
متشکرم
ارسال شده توسط امید | May 30, 2011 1:05 PM
ارسال شده در May 30, 2011 13:05
سلام اقای نجفی
از اینکه به شهر ما(اهواز) امدی و گوشه ای از مشکلات را نشان مسولانی دادی که هر از چند گاهی یاد رعیت می افتند ممنونم اقای نجفی اجازه بدهید شما را کامران صدا کنم کامران خان اینجا اهواز است مرکز استانی که از همه چیز وهمه کس ضربه خورده جنگ ،بازسازی جنگ و بازهم بازسازی بیشتر از 20 سال از جنگ گذشت ولی ما هنوز در حال جنگیم جنگ با اب ،اسفالت،ابتداعی ترین امکانات شهری راستی شهر ما پارک بازی واقعی ندارد همش شهربازی شده البته با ادوات رنگ رو رفته راستی اقا کامران شورای شهرمان نیز منحل شد سال سوم است که شهر ما با سرپرست شهرداری اداره می شود اقا کامران فقط دنبال باشو بودی یا به دنبال باشو ها امدی اینج خیلی باشو داره ما باشو ورزش هم داریم باشو های که زمانی عضو ثابت تیم ملی بودند ولی الن در حال مسافر کشی هستند اقا کامران من هم خبرنگار بودم ولی نگذاشتند ادامه بدم یعنی محترمانه اخراج شدم البته روزگارم بد نیست الن کارمند فولاد خوزستانم ولی دغدغه من شهر و مردمانش است ما خیلی قانعیم اقا کامران خیلی دوست دارم با شما هم صحبت شوم اگه امکان دارد با من تماس بگیرید راستی شهر ما چیز های خوب هم دارد می دانستم اهوازید شما را به خوردن ماهی صبور دعوت می کردم بیش از این عرضی نیست در کارتان موفق ثابت قدم باشید بازهم تاکیید دارم اگر امکان داشته باشد با من تماس بگیرید خدا نگهدار
ارسال شده توسط ابراهیم | May 30, 2011 2:05 PM
ارسال شده در May 30, 2011 14:05
با سلام
خداوند به همه فرشتگان و ابلیس که جزء فرشتگان بود
گفت نار از خاک بی شک بهتر است
من ز نار و او زخاک اکدر است
انجمن فرزانگان کویر
ارسال شده توسط انجمن فرزانگان کویر | May 30, 2011 6:27 PM
ارسال شده در May 30, 2011 18:27
سلام به خبره خبرنگار!
دلمان لک زده برای گزارش های بی مثالتان اما نمی دانم به شما چه گذشته که سردتر از سابق می نوازید این چنگ بی آهنگ را!
دلمان برای گرمای گزارشهایتان تنگ است.
گاهی خاطراتی را گرد فراموشی می پاشیم که ناجوانمردانه است!به یاد باشو ها...
ارسال شده توسط ترنم | May 30, 2011 8:15 PM
ارسال شده در May 30, 2011 20:15
آفتاب است و بیابان چه فراخ!
نیست در آن نه گیاه و نه درخت.
غیر آوای غرابان، دیگر.
در پس پردهای از گرد و غبار
نقطهای لرزد از دور سیاه
چشم اگر پیش رود، میبیند
نقطهای هست که میپوید را...
سلام...
تازه با وبلاگتون آشنا شدم!دارم از ابتدا تمام مطالب تون رو میخوانم!!!
به تازگی وارد حیطی خبر شدم!علاقه مندم اگر امکانش هست مطالبی رو درباره نحوه نوشتن بیان کنید.
http://kajaznews.blogfa.com
ارسال شده توسط شیرین | May 30, 2011 8:46 PM
ارسال شده در May 30, 2011 20:46
سلام . . .
ارسال شده توسط mohkam | May 30, 2011 10:30 PM
ارسال شده در May 30, 2011 22:30
سلام اقای نجف زاده...
اول یه کوچلو بگم که خیلی خیلی خوشحالم که اینجایید.
بعدش منم دیدم این قسمت30/20رو...
حقیقتش تاسف برانگیز بود خیلی زیاد.
شاید دنیای این مرد تا به اخر اینجور نمونه البته دعا میکنیم ولی حقش این نبوده ونیست...
من پیگیر برنامه های شما هستم.مخصوصا اون قسمتی که مربوط به کارگران معدن بود...پرودگارا واقعا سخته اون همه زیر زمین موندن واخروعاقبت جون کندن به خاطر چی؟؟؟
ممنونم از شما واینکه موفق باشید.
ارسال شده توسط مه لقا | May 30, 2011 11:01 PM
ارسال شده در May 30, 2011 23:01
سلام-تقريبا هر شب به اينجا سر ميزنم-خوشحالم كه اولين كامنت را من گذاشته ام-كامران ميدانم و ميدانيم دغدغه ات زياد است،ولي كاش با فاصله كمتري به روز ميكردي-
انسان به محبوش چيزهاي قشنگي هديه ميدهد!
ولي تو قشنگترين هديه ها را به من دادي.
(فقدان) را.
راستي قبل از تاييد كامنت قبلي وقتي تنها 81نفر اين موضوع را بازديد كرده بودند كامنتي گذاشتم كه هيچوقت تاييد نشد-چرايش را نميدانم-حال خدا تورا حافظ
ارسال شده توسط عادل | May 31, 2011 1:56 AM
ارسال شده در May 31, 2011 01:56
سلام لطفا مرا لینک کن زیرا باشو و باشوهای دیگر در اهواز هستند .من نیز به عنوان یه خبرنگار خوزستانی می توانتم به شما کمک کنم اگه دوست داشتی یه سری به وبلاگم بزن شماره من اونجا نوشته شده حتما به تماست پاسخ خواهم داد
ارسال شده توسط حسین عبدالعزیزی | May 31, 2011 8:42 AM
ارسال شده در May 31, 2011 08:42
سلام آقای نجف زاده
اولین باره که سایت شما را میبینم.
یادداشت هاتون خیلی خوب هست. مرسی
ارسال شده توسط مهدوی | May 31, 2011 10:27 AM
ارسال شده در May 31, 2011 10:27
آقای نجف زاده
من پیشنهاد میکنم برین و با آقای بیضایی یه تماسی بگیرین
توی سایتشون قسمت تماس با ما بسته بود
من ازشون ایمیلی هم ندارم
فکر کنم ایشون بتونن یه ترتیبی بدن که فیلم باشو دوباره در چند تا سینمای معروف پخش بشه
به صورت خیریه
پولی که جمع میشه رو هم برای باشو بفرستن
بهتر از اینه که بخوایم بشینیم و ناله و نفرین بکنیم
من تعداد زیادی آدم رو میشناسم که خیلی دلشون میخواد این فیلم رو دوباره ببینن
فیلمهای قدیمی که دوباره روی پرده میاد هم صفای خودش رو داره
امیدوارم بتونین یه کاری بکنین
ارسال شده توسط شروین | May 31, 2011 10:30 AM
ارسال شده در May 31, 2011 10:30
سلام
دلم واسه یه پست اینجا تنگ شده بود،دیگه واقعا اون عنوان "چرا" رو اعصابم بود!!!
من این گزارش باشو رو ندیییییییییییییییییدم،:((((((((((((((((((((((((((((
ارسال شده توسط زینب | May 31, 2011 10:35 AM
ارسال شده در May 31, 2011 10:35
راستش هر چی فکر می کنم کمتر به نتیجه میرسم .گزارش باشواونقدرها بد که این نقدهای تند در موردش بشه نبود،و اونقدرهاخوب که بخواد اشک تو چشم کسی جمع کنه البته به نظر من که نه باشو رو دیدم و نه از گذشته اش خبر دارم.لطفا اگه جواب سوال منو میدونید بنویسید.مگه باشو غیر از یک بازیگر که بعد یه کار دیگه بازی نکرده مثل خیلی بازیگرای دیگه؟ آقای نجف زاده حق ندارن آزادانه موضوع گزارششون رو انتخاب کنن حالا چه عده ای دوست داشته باشن عده ای نه؟
ارسال شده توسط فاطمه | May 31, 2011 11:17 AM
ارسال شده در May 31, 2011 11:17
سلام.....
خوبید؟؟بعد ازمدتها اومدم اینجا ..
زیبا بود..
راستی وبلاگم بعد از مدتی طولانی به روز شده..
خوشحال میشم دوباره نگاهش کنید...
با سپاس[گل]
ارسال شده توسط narges mohammadi | May 31, 2011 12:57 PM
ارسال شده در May 31, 2011 12:57
من که خیلی حال کردم مثه همه گزارش های شما بود
مختصر و تاثیر گذار
ارسال شده توسط sam | May 31, 2011 1:36 PM
ارسال شده در May 31, 2011 13:36
میخوام خبر نگار بشم کمکم کن ؟؟؟؟؟؟؟؟؟
ارسال شده توسط محمد | May 31, 2011 7:11 PM
ارسال شده در May 31, 2011 19:11
سلام کامران
من شاید از اولین بیننده های بخش برنامه 20.30 بودم و خودم اونرو به هزاران نفر پیشنهاد دادم، اما کامران دیگه 20.30اون برنامه سابق نیست.رنگ و بوی مصلحت اندیشی و هوای برنامه رو داشتن توی برنامه موج میزنه.
کجا رفت اون بخشهای ویژه؟
کجا رفت گزارشهای ضرب الاجلی و بی خبر؟
کامران خود تو هم دیگه جرآت سابق رو نداری؟!
امروز ایران ما امثال باشو کم نداره، امروز بچه های پایین شهر همه غریبه های کوچک این جامعه شدن.
ای داد از غریبی توی مملکت خودت!
داد ازینکه ببینی یکی یه شبه از فرش به عرش میره.
ببینی بچه های همین آقایون برای خوش گذرونی و فرار از خدمت و ... که خودتون بهتر میدونین توی دانشگاه بچرخن، با آزرا و سانتافه و موهاوی و ... بیان دانشگاه و امثال من برای یه لقمه نون، برای تامین شهریه دانشگاه آزاد صبح تا شب توی گرما و گرونی آب و برق و گاز و ... هشتشون گرو نه شون باشه.
کامران دلم ازین مملکت خونه!
کامران امثال من چکار کنن؟؟؟
منی که عشق درس خوندن بودم و از 11 و 12 سالگی بعد مدرسه توی مغازه پادویی کردم و حالا که 26 سالمه نه پس اندازی دارم و نه سرمایه ای چکار کنم؟
حالام درسم تموم بشه باید برم خدمت!بعدش چی؟
اونوقت نه کار و نه پس انداز و سرمایه!
نمیدونم چی بگم!دستم به هیچ جایی نمیرسه!
کامران من کجا و دیگران کجا...
کامران...
ارسال شده توسط رسول | May 31, 2011 9:25 PM
ارسال شده در May 31, 2011 21:25
سلام دوست دارم اما چه کنم که هر كاريت كنن خبرنگار حكومتي..هر چيم مينويسي باید حواست به اونا باشه..دل ملت بدبختم الكي خوشه به شماها.البته تو فرق داری یک کم.بیشتر از یک کم.
ارسال شده توسط حسن | June 1, 2011 10:03 AM
ارسال شده در June 1, 2011 10:03
اقا سلام خسته نباشي
واقعا كارات 20 تو اخبار 20:30 كه خبر نگاري پس خبرات 20 20 بابا خسته نباشي
امروز يه شماره از يزد تو اينترنت مي خواستم به قسمتهاي جالبي بر خوردم گفتم توي وب گردي 20:30 اعلام كنم پي گير بشن قزيه چيه ولي سايت خواسي پيدا نكردم تا اين جارو پيدا كردم به خودم گفتم بد نيست با شما در ميان بگزارم شما هم به بچه ها وب گرد بگين چك كنن سوجه خوبي ميشه
تو گوگل دنبال عبارت 118 يزد بگردند .
با تشكر دوستار شما م.م.حاجي
ارسال شده توسط م.م.حاجي | June 1, 2011 12:34 PM
ارسال شده در June 1, 2011 12:34
شايد بدجنسي باشه ولي خوشحالم كه برگشتين ، بايد بر ميگشتين . اينجا يكي بايد باشه كه صداي اونهايي كه به گوش كسي نميرسه رو فرياد بكشه .
بايد يكي باشه كه بره مشكلات معدنچي ها رو نشون بده . مشكلات عدنان رو بگه و سهم مردم فقير جنوب رو از عدالت .
خيلي گزارشاتون به آدم مي چسبه . هر چند اونجا هم كه بودين ، گزارش موزه لوورتون خيلي لازم بود ولي اينجا اوضاع خيلي داغون تره .
ميدونم كه تا نخوان يكي رو زير سوال ببرن ، انتقادهايي كه ازش ميشه رو پخش نميكنن ولي همين كه يه آدمي مثل شما باشه كه از يك روزنه كوچيكي كه ايجاد ميشه صداشو برسونه بازم جاي شكر داره .
اميدوارم خدا بهتون سلامتي بده
ارسال شده توسط مونا | June 1, 2011 1:07 PM
ارسال شده در June 1, 2011 13:07
سلام کامران دوست داشتنی عزیز : اگه وقت کردی به وبلاگ ما هم سر بزن . متشکرم
ارسال شده توسط فروزنده محسن | June 1, 2011 2:15 PM
ارسال شده در June 1, 2011 14:15
سلام
بلاخره نوشتی،بلاخره گفتی و بلاخره...
خیلی خوشحالم که دوباره دیدمت،دوباره نوشته هاتو میخونم.
عالی بود.
*همیشه موفق باشی*
ارسال شده توسط مریم! | June 1, 2011 3:27 PM
ارسال شده در June 1, 2011 15:27
سلام. شما معمولا به خواننده هاي وبسايت سر نميزنيد چون يكبار ديگه هم خونده بودم و نظر گذاشته بودم ولي خبري نشد. اتفاقا چند شبي پيش صحبت شما بود كه الان مشغول چه كاري هستيد كه كم پيدا شدين.
هميشه خبرهاتون جذاب و خوندني هست ، موفق باشيد
ارسال شده توسط جوجويي | June 1, 2011 3:36 PM
ارسال شده در June 1, 2011 15:36
سلام
فکرکنم شما هم الکی ادای آدمهای روشنفکر و ازاد فکر را درمی اوردید! شما هم وابسته بودید و تحت امر
چرا رفتید ؟ و چرا اخراج شدید /
ارسال شده توسط طنین | June 1, 2011 5:02 PM
ارسال شده در June 1, 2011 17:02
سلام.اتفاقامن هم دیدم خیلی هم دلچسب بود زودتراز20:30به روزکنید خبراتون خیلی عاطفی هستن.
ارسال شده توسط درخشان | June 1, 2011 10:22 PM
ارسال شده در June 1, 2011 22:22
سلام
من كه اين فيلمي را كه شما حرفش را زديد نه ديده ام و نه چيزي درموردش ميدانم.
فقط به عنوان يك فرزند شهيد متاسفم كه در كشور من هم در جنوب جواناني مثل اين آقا آينده اي ندارند درست مثل آدمها اونطرف مرز.
ارسال شده توسط سوره | June 2, 2011 9:13 AM
ارسال شده در June 2, 2011 09:13
سلام به دوست قدیمی صفحه مدرسه !
گزارش معدنچی ها را دیدم . خیلی مواظب کارهایتان باشید . چون وقتی که دارید گزارشهای نابتان را تهیه می کنید چند تا دوربین در جهت خلاف لنز شما دارد آدمهایی را که زیر دست و پا خرد می شوند تا گزارش شما تمام بشود را فیلمبرداری می کنند! مبادا گزارشهایتان عادی بشود . زیرا آمار موارد فوق ممکنه افزوده بشود .
ارادتمند شما
ارسال شده توسط محسن . ج .ر | June 2, 2011 11:45 AM
ارسال شده در June 2, 2011 11:45
با سلام
يكي از بستگاه درجه اول اينجانب كارمند قسمت خدمات بيمارستان شهداءشهرستان سرپل ذهاب در استان كرمانشاه مي باشد كه خيلي از مسئولين اين بيمارستان شاكي است علت اين شكايت اين است كه برادر رييس بيمارستان را بعنوان نماينده يا بهتر بگويم همه كاره شركت خدماتي كه در اين فاميل ما در آن خدمت مي نمايد قرار دادند اين آقا هم تا انجاي كه مي تواند به طرق ذكر شده ذيل پرسنل خدماتي را مي چاپد :
1)قرار دادن 15 شيفت 24 ساعته در ماه براي اكثر پرسنل خدماتي و عدم پرداخت حتي يك ريال بعنوان اضافه كار به پرسنل
2)كساني كه توانايي 15روز كشيك 24ساعته را ندارند به اجبار بايد يك نفر خارج از پرسنل تصويب شده شركت (بدون بيمه) را كه نماينده شركت معرفي مي كند را بعنوان جايگيزين انتخاب نمايد و خود فر تمام حق حقوق شخص جايگيزين را پرداخت كند
3)از حقوق ماهانه پرسنل بيشتر از ميزان قانوني كسر مي شود ودر مورد اين كسورات حقوق كسي جوابگو نيست
4)بيشتر پرسنل خدمات در سال حق مرخصي را ندارند و هيچ گونه پولي در اين بابت به آنها پرداخت نشده
از شما مقام مسئول به خاطر رضاي خدا تقاضاي پيگيري اين مشكل را دارم م پيشاپيش از پيگيري شما متشكرم
ارسال شده توسط محمد | June 2, 2011 1:49 PM
ارسال شده در June 2, 2011 13:49
سلامخدمت شما
خسته نباشید خداقوت
من ازگزارشات خیلی خوشم میاد خسته نباشید
ارسال شده توسط زهرا | June 2, 2011 6:50 PM
ارسال شده در June 2, 2011 18:50
سلام
من يه كشاورز بدبختم
قبلا كه بيكار بودم وضع ماليم صفر بود اما امسال كشاورزي كردم دلم خوش بود مستقل شدم هم نوكر وهم اقاي خودم هستم خلاصه جند هكتاري بياز كاشتيم ازقضا وزير محترم بازركاني لطف فرمودند واردات بياز كردند واز صفر به زير صفر رسيديم وهزاران كشاورزوهزاران تن بياز در بيابان فاسد شد واب از اب تكان نخورد وحتي خبري هم اعلام نشد
دردل كشاورزان هشتبندي ميناب
لطفا اين خبر را بيكيري كنيد
ارسال شده توسط حسن خادمي | June 2, 2011 7:21 PM
ارسال شده در June 2, 2011 19:21
سلام ،آقای نجف زاده من یکی از همکاران شما در روزنامه های محلی اصفهان هستم اصفهانی که شاید روزگاری به خاطر آب و هوایش زبان زد خاص و عام بود وحالا دیگر چیزی برایش نمانده تا به واسطه آن به خود ببالد .این روزها خشکی زنده رود اصفهان و تبدیل شدنش به کویر و رکورد دار بودنش در آلودگی هوا بعد از تهران کم همشهریانم را رنج نداده بود که حالا خشکی 12 هزار نهال کاج هم به آن اضافه شد تا نه خاکی برایمان مانده باشد نه آبی و نه هوایی .
15 سال پیش در یکی از نقاط آلوده اصفهان قرار شد نهال کاج که مقاومت زیادی دارد کاشته شود تا بخشی از آلایندگی پالایشگاه اصفهان را جبران کند 60 هزار نهال کاج که هر کدام 2 میلیون تومان هزینه برد کاشته شد و الان به خاطر نشت موادنفتی بیش از 12 هزار اصله نهال از ریشه خشکیده است و پالایشگاه اصفهان با تمام پی گیری و شکایت شهرداری جوابگو نیست.
قرار شد استانداری کمیته حقیقت یابی تشکیل دهد که بعد از 10 روز رای این کمیته در کمال تعجب بر این بود که خشکسالی علت خشکی درختان کاج است آن هم در طی یک ماه نه نشت مواد نفتی .
جای تاسف است که مدیران اصفهانی از جمله محیط زیست که متولی اصلی این امر بود صراحتا اعلام کرد که خشکی 12 هزار اصله را فاجعه نخوانید.و از منابع آگاه خبر رسید مدیران ارشد پالایشگاه به برخی کارمندان خود حق سکوت داده اند تا مبادا حرفی درز کند و به نقل از همان منبع آگاه پالایشگاه محیط زیست را مدتها پیش خرید و امروز هم نوبت به کمیته حقیقت یاب شد تا با رشوه رای را به نفع پالایشگاه برگرداند و باز هم زور پالایشگاه چربید.
آقای نجف زاده این مسائل در حالی بر سر اصفهان می آید که شخصا در بازدید یک ساعته از این درختان شاهد فاجعه پیش آمده بودم و خاکهای مخلوط با نفت را از نزدیک دیدم چیزی که شاید دل هر بیننده ای را می آزرد .
ما دوربین به دست نیستیم تا بتوانیم خیلی از مسائل را باز کنیم به همین خاطر مسولان اصفهان هم که عموما انسانهایی هستند با رسانه بیگانه و مستبد حاضر به همکاری نشده اند. و بر آن شدم تا از شما کمک بخواهم تا در رسانه ملی یادی هم از اصفهان و زاینده رودش و 12 هزار اصله درخت خشک شده اش کنید شاید دوربین 20:30 کاری از دستش بر آمد به پالایشگاه اصفهان راه پیدا کرد و بخشی از حقایقی که مدیران پالایشگاه سالهاست پنهانش می کنند آشکار شد.
در صورت کسب اطلاعات بیشتر می توانید به سایت روزنامه محلی اصفهان www.isfahanziba.ir آرشیو ده اردیبهشت صفحه (4) به نام شهر و به گزارش (طلای سیاه کمربند اصفهان را زرد کرد) رجوع کنید
با تشکر وکیلی
ارسال شده توسط ندا | June 2, 2011 10:06 PM
ارسال شده در June 2, 2011 22:06
سلام رفیق
حالت چطوره؟
خیلی دوست دارم یه روزی روبروت بشینم و باهات حرف بزنم.از همه چیز، از همه کس.
خیلی دوست دارم یه روزی روبروت بشینم و باهات بخندم. به همه چیز، به همه کس.
خیلی دوست دارم یه روزی روبروت بشینم و باهات فکر کنم. ازهمه چیز، از همه کس.
خیلی دوست دارم فکر کنم تا حرفی برات بزنم که با هم بخندیم.
بیا پیشم. خدا رو چه دیدی شاید بهونه ای باشه برای رفاقت. اصلا خودت گفتی هیچ چیز جذاب تر ومهم تر از این کامنت ها نیست. زیاد وقتتو نمی گیره
ارسال شده توسط ملیجک | June 2, 2011 11:57 PM
ارسال شده در June 2, 2011 23:57
درود
خوب یا بد فرقی ندارد .دنیای هر کس به رنگی می باشد .تا حالا مردم را بارنگهایشان دیده ای ؟؟؟تازه رنگ قالبشان بارنگ ظاهرشان ....اصلا ولش کن ..یک سوال کامران نجف زاده !!!!از لای چرک نویس های شاید خاک خورده اش آیا گم کرده درونش را یافته است ؟؟؟این سوالی ست که من هرشامگاه ازخود می پرسم نه از کامران.....
جوان پاک میهنم سرفرازیت آرزوی همه ماست ....مانا باش و به رنگ خود دنیا یت را رنگ بزن ...
بدرود
ارسال شده توسط پروای گیلان | June 3, 2011 8:11 AM
ارسال شده در June 3, 2011 08:11
با سلام و درود
خوشبختانه گزارش هایتان را که داریم، اما دلمان برای نوشته هایتان تنگ شده بود ...
بلاگتون هم یه جوری هست، خیلی راحت نمیشه به نوشته هاتون رسید ...
پیشنهاد می کنم از دوستان کمک بگیرین و روی بلاگتون "ورد پرس" رایگان نصب کنید تا هم خودتون راحت بنویسید و هم ما راحت بخونیم :).
موفق باشید.
یا علی
ارسال شده توسط سید محمد محمودی | June 3, 2011 4:03 PM
ارسال شده در June 3, 2011 16:03
سلام
همیشه تک بودی
در پناه بهترین یار
ارسال شده توسط mehdi | June 3, 2011 8:32 PM
ارسال شده در June 3, 2011 20:32
آخی ... ذوق کردم دیدم چند تا از کامنتم ارسال شده !! خدا رو شکر :)
ارسال شده توسط فاطمه***محکم | June 3, 2011 9:12 PM
ارسال شده در June 3, 2011 21:12
سلم آقای نجف زاده من علی سطانی هستم دیشب خواب دیدم اومدی شهر ما و تو محله ما ومن تورو دیدم وچقدر مهربون بودی . با هم قدم زان داشتیم میرفتیم ومن از مشکلات این شهر میگفتم که از خواب پریدم حالا خواستم بهت بگم سایتت رو پیدا کردم که بهت بگم میای یه روز مسجدسلیمان؟ راستی شهر من مسجدسلیمانه همون شهری که اولین چاه نفت و دردسراش ... بزار وقتی اومدی بقیشو میگم. راستیجوابو بده
ممنونم
ارسال شده توسط علی | June 5, 2011 12:31 PM
ارسال شده در June 5, 2011 12:31
salam..sharmande fingelish minevisam...
man ye nejatgar hastam ahmar.....didam ke raftid tooo toonel yek madan va oon gozareshra tahie kardid....ma parsal raftim roostaye yoosh,,,tafrihi,,,,,,ye madan boood ...madan zoghal sang....raftim ejaze gereftim varede oonja shodim yekam raftim paeen be elat kamboode oxygen dashtim khafe mishodim...ama kargaraye bad bakht payiin tar az ma dashtan kar mikardan,,,,,damet garm,,,,,,,,,,
ارسال شده توسط milad samimi | June 5, 2011 11:41 PM
ارسال شده در June 5, 2011 23:41
سلام . ممنون بابت همه کارای خوبتون . روزی که برگشتید ایران خیلی خوشحال شدم . همیشه در پناه خدا خادم خلق باشید . یا علی
ارسال شده توسط دانشجو | June 6, 2011 8:37 AM
ارسال شده در June 6, 2011 08:37
سلام
این فیلم رو چند بار دیدم خیلی قشنگ بود
ممخصوصا که به زبون محلی بود من خیلی خوشم اومد
موفق باشید
ارسال شده توسط نوشین | June 6, 2011 9:44 AM
ارسال شده در June 6, 2011 09:44
سلام آقای نجف زاده عالی بود. مدام پی گیرم امکا الان تونستم نظر بدم عالی بود
ارسال شده توسط ارغوان | June 6, 2011 10:03 AM
ارسال شده در June 6, 2011 10:03
سلام امیدوارم حالتون خوب باشه
زمانی که ایران بودید طرفدار عقایدتون بودم اما از زمانی که رفتید فرانسه نظرم عوض شد نمیدونم شاید اشتباه میکنم ولی دیگه صداقت گذشته رو تو حرفاتون احساس نمیکردم
ارسال شده توسط ندا | June 6, 2011 11:34 AM
ارسال شده در June 6, 2011 11:34
سلام
بلاخره اپ کردید!
جالب بود
مخصوصا عکسی که با شما انداخته!!!!!
ارسال شده توسط narcis | June 6, 2011 12:35 PM
ارسال شده در June 6, 2011 12:35
پدر سوخته!.بالاخره اومديا.
ارسال شده توسط خودم | June 6, 2011 8:04 PM
ارسال شده در June 6, 2011 20:04
با عرض سلام
ما يک گروه جهادي حوزوي - دانشجويي هستيم که از شما در خواست تبادل لينک و تبليغ داريم.حوزه فعالیت ما در تنها منطقه کشور که هنوز با کپر نشینی دست و پنجه نرم می کند،یعنی شهرستان عنبر آباد از توابع کرمان است.
لطفا در راستاي ايجاد شبکه فرهنگي در فضاي سايبري لبيک خود را به در خواست ما با کامنت خود در وبلاگمان به اطلاع ما برسانيد. آماده دريافت پيشنهادات سازنده شما بزرگواريم.
اجرکم عند الله
ستاد فدائيان عدالت
ارسال شده توسط فدائیان عدالت | June 6, 2011 10:44 PM
ارسال شده در June 6, 2011 22:44
سلام آقاي نجف زاده مجبور شدم توي قسمت نظرات برات پيغام بزارم . شما كه خبرنگاريد و بايد فعال تر از اين حرفها باشيد . چرا يه ايميل از خودت توي سايت نميزاري تا مردم بتونن تماس بگيرند . من راهبر قطار متروي تهران هستم در خط 5 متروي تهران اتفاقات جديدي داره مي افته كه اگه مايل باشي گزارش جالبي خواهد بود . در سالي كه دولت قول ايجاد 2 ميليون شغل رو داده و رهبر انقلاب آن را مزين به سال جهاد اقتصادي كرده ، مديران مترو از تيم سه نفره هدايت قطار تهران كرج به دليل كمبود نيروي انساني يك نفر را حذف كردند و موجب به خطر انداختن جان هزاران مسافر و ميلياردها تومان اموال بيت المال شده اند چرا كه در هر حركت ما بيش از 3000مسافر جابه جا ميكنيم و قطار هاي چند ميلياردي را هدايت .با من تماس بگير معروفتر ميشي
ارسال شده توسط راهبر قطار متروي تهران | June 7, 2011 8:53 AM
ارسال شده در June 7, 2011 08:53
سلام .یادش بخیر باشو و دستور زبان گیلکیش .پیداش کردین و با نفوذتون تو صدا و سیما هم راحت پخش شد . من هم بچه محل پسره تو خانه ی دوست کجاست ؟هستم .از وقتی دفتر مشق همکلاسیش رو برده تا بهش بده ؛دیگه بر نگشته .اون بیدار نوندن ها هم همش دروغ بوده .موفق باشید آقا کامران .اگه دوباره گذرتون به پاریس افتاد از طرف من هم برج ایفل رو ببوسید
ارسال شده توسط بابک | June 7, 2011 11:21 AM
ارسال شده در June 7, 2011 11:21
چه جلب
آدم دلش میخواد
ارسال شده توسط محمد | June 8, 2011 11:10 AM
ارسال شده در June 8, 2011 11:10
سلام
خسته نباشيد
من قبلا هم پيام دادم و يه پيشنهادم راجب باشو آشناي قديم و غريبه جديد بهتون دادم.
من هميشه از گزارشهاي شما لذت بردم و همين منو نگران كرد،اميدوارم فكر نكنيد آدم بدبيني هستم فقط شك كردم!
نگراني من از بابت اينه كه نكنه هدف شما فقط بخاطر همين لذتي كه ديگران از خبرهاي شما ميبرن باشه و...
حرفمو كوتاه ميكنم، اگه انشا الله هدفتون اين نيست و به بالا نگاه ميكنيد خيلي دوست دارم كمكتون بكنم چون من دانشجو هستم و به اطرافم بي توجه نيستم و هميشه كنجكاوي ميكنم تا از خيلي چيزا سر در بيارم، مقصود اينكه شايد بتونم سوژه هاي خوبي واستون جور كنم چون به جزئيات خيلي توجه ميكنم!
اگه ايميلتونو لطف كنيد واسم ارسال كنيد ممنون ميشم، فقط جهت كمك و ارسال سوژه.
آدمها تا با هم ارتباط نداشته باشن نميتونن به هم اعتماد كنن!
اميدوارم منو مثله برادر كوچيك خودتون بدونيد و بي ادبي منو به بزرگي خودتون ببخشيد.
لطفا از قرار دادن پيامم در نظرهاتون اجتناب كنيد.
راستي منم بچه خوزستانم.
nobody1984_elc@yahoo.com
يا حق
ارسال شده توسط رضا nobody | June 8, 2011 9:54 PM
ارسال شده در June 8, 2011 21:54
دست شما درد نکنه ولی من یک مطلب جذابتر از یک پدر شهید در همین نزدیکی یعنی رباط کریم دارم فکر کنم بنام عدالت خوب باشه - ساخت یک بنا برای باغش و ساخت بناهایی از طرف شهردار برای هدف خرجهای انتخاباتی احتمالی ایشان
ارسال شده توسط داود 09126934149 | June 9, 2011 12:05 AM
ارسال شده در June 9, 2011 00:05
سلام آقای نجف زاده نازنین من مصاحبه های شما را دوست دارم
درباره سینما ی قبل از انقلاب
هنرمندان قبل از انقلاب
آقای ناصر ملک مطیعی _آقای فردین و بهروز وثوقی
مصاحبه کن
باتشکر محسن از کاشان
ارسال شده توسط mohsen | June 9, 2011 8:56 AM
ارسال شده در June 9, 2011 08:56
باشو بغضي كه در زير لگدهاي زمان مي ميرد
.....................................
در كوچه هاي با صفاي جنوب باشو ها زيادن و مردم
بي مرام روزگارهم قد مي گيرند در اين كوچه ها
....................................
خبرنگار ممنون
ارسال شده توسط رضا | June 15, 2011 4:47 PM
ارسال شده در June 15, 2011 16:47
سلام آقای نجف زاده گزارش سوختن چند طفل معصوم در مدرسه درودزن را دیدیم و ما هم سوختیم. گرچه ما هم مدتهاست سوخته ایم نه به رخ که به دل...
البته ما را هم سوزانده اند ما که خود نخواستیم. بیا و آب سردی باش بر جگر سوخته مردمان روستایی که با حفر تونل قمرود بیش از ده سال است که آواره شده اند و چه مردانی که از این غم مردند.
لرستان - الیگودرز - روستای عسگران
ارسال شده توسط حجت سرلک | June 15, 2011 4:49 PM
ارسال شده در June 15, 2011 16:49
سلام
سالها پیش یک مجوعه تلویزیونی از تلویزیون پخش میشد به نام "ماهیگیران کوچک" با دو کارکتر اصلی به نامهای "اتو" و "متو" که در بوشهر تهیه و کارگردانی شده بود .
از "متو " سراغی ندارم اما اطمینان 100% دارم که در حال حاضر" اتو"از خرده فروشان مواد مخدر هست!.
ارسال شده توسط اهل بوشهر | June 15, 2011 6:50 PM
ارسال شده در June 15, 2011 18:50
سلام
با اینکه فیلمش رو ندیدم اما متن شما رو پسندیدم.شایدم فقط قبولش دارم.
راستی به ایران خوش اومدی...اینجا جای توئه
مانا باشید
ارسال شده توسط خاتون | June 16, 2011 2:44 AM
ارسال شده در June 16, 2011 02:44
سلام اولین باری بود که بهتون سر میزنم نوشته هاتون بدجوری به دل میشینه
ما آدما چرا معروف نوازیم؟دنیا یعنی انقدر کوچیکه؟
ارسال شده توسط ندا | June 18, 2011 10:55 AM
ارسال شده در June 18, 2011 10:55
درود عالی بود گزارش تصویری اش را دیدم و حالا در این آدرس آمدم تا به تو رسیدم
http://nooraghayee.com/?p=11509#comments
ارسال شده توسط حسین طباطبایی | June 18, 2011 1:46 PM
ارسال شده در June 18, 2011 13:46
سلام آقاي نجف زاده
كاش زماني كه اهوازبوديدمتوجه ي حضورتان مي شدم چون واستون چندتاسوژه ي ناب ورزشي دارم كه يكيش رضاچاچا است وميتوني درباره ش تووبلاگم بيشتربدوني خوشحال مي شم ارتباطمون باهم گسترش پيدابكنه .
ياحق
ارسال شده توسط سيدعليرضاشريفي | June 19, 2011 10:10 AM
ارسال شده در June 19, 2011 10:10
:)
بهتر از این نمیشه باشوی تنها همه امروز تنهان
چرا ...........................................................................................تنهایی....
در اخم خندان ما
چیزی به جز تنهایی نیست!!!!
تنهایی هست و هزار درد
تنهایی هست و امید بی امید امید های نا امید
تنهایی هست و حسرت هزار راه نرفته هزار تنهایی باشد و حسرت باشو به این قانع است.
باشو غریبه ی تنها !!!!!!!!!!!!!
ارسال شده توسط زهرا | June 19, 2011 3:10 PM
ارسال شده در June 19, 2011 15:10
salam
mesle hamishe kamel va be ja bod
mamnoon
ارسال شده توسط shokoufe | July 6, 2011 9:06 PM
ارسال شده در July 6, 2011 21:06
بزرگ بود و از اهالی امروز بود....
ارسال شده توسط احسان | July 8, 2011 10:43 PM
ارسال شده در July 8, 2011 22:43
سلام ، خسته نباشيد .
اين گزارش و هم از تلويزيون ديدم و هم بعد يك سال اينجا خوندمش ، اما خواستم نظرمو بگم :
باشو حكايتش حكايته خيلي از جووناي اين كشوره ، يا شايدم حكايته خيلي از هم محله اياش باشه ، خيلي چيزا دخيل بودن تو سرنوشتي كه الان داره ، مخصوصاً همت و عرضه و لياقت خودش كه مهمترين اين دليلاست . اگه باشو مي خواست كه تغيير كنه مطمئن باشيد كه تغيير مي كرد و اونقدر تغيير مي كرد كه حداقل "دوستون دارم" و به جاي "پدر سوخته" به زبون بياره . شايد بازي تو فيلم براي باشو به ظاهر تموم شده بود اما اون همون نقش رو واسه خودش انتخاب كرد و در حقيقت الان همون باشوييه كه بزرگ شده و سردرگمه . باز با همه اين نظراتي كه راجع بهش دارم بايد بگم كه از نزديك تو زندگي واقعيش نبودم و نمي تونم قضاوت و تحليل درستي از زندگي باشو داشته باشم . ولي هر جا هست واسش آرزوي موفقيت و باز هم موفقيت مي كنم ." من دوسش دارم "
ارسال شده توسط هاجر برجي | July 10, 2011 9:41 AM
ارسال شده در July 10, 2011 09:41
سلام بر دوستان
من که سن ام قد نمی دهد به این چیز ها اما چه خوب بود که اگر بهرام ِبیضایی و سوسن ِتسلیمی در فضای ِفرهنگ و هنر ِما فعال بودند. کاش اوضاع طور ِدیگری بود...
ارسال شده توسط اشکان | July 13, 2011 3:28 PM
ارسال شده در July 13, 2011 15:28
"فکر"باشو کجا بود؟...
ارسال شده توسط سپید | July 15, 2011 4:14 PM
ارسال شده در July 15, 2011 16:14
اینجا خوزستان بود کامران.
کمی بالاتر از خلیج فارس.
خلیج "تاحالا" فارس!
و تو آمدی و دیدی که هوا سرد بود.
آری،سرد.
یکی ، دو درجه سردتر از جــــهنـــم
(وحیدالبرزی)
ارسال شده توسط وحید | July 16, 2011 5:18 AM
ارسال شده در July 16, 2011 05:18
سلام
تا حالا کسی بهت گفته شبیه کی هستی ؟
شبیه آرش هستی خواننده ;)
ارسال شده توسط مجتبی | July 18, 2011 3:14 AM
ارسال شده در July 18, 2011 03:14
سلام
آقای نجف زاده خواهشمندم شماره تماس یا آدرس باشو یا عدنان رو برام بفرستید
من هنوز کودکیم رو پیش باشو غریبه کوچک جا گذاشتم
خواهشمندم لطف کنید برام بفرستید
با تشکر
ارسال شده توسط اکبرفرهادی | July 20, 2011 11:26 PM
ارسال شده در July 20, 2011 23:26
سلام عرض میکنم به دوست و همیار گرامیم کامران نجف زاده.
ما در اهواز زندگی می کنیم.
میخواستم بگم اگه امکانش هست یکبار دیگه به شهرمون بیایید.
دوست داریم یک گزارش توپ از شهرمون درست کنیم.
میخوایم همه ایران بدونن توی اهوازی چی میگذره.
اگه امکانش هست تقاضای مارو بی جواب نذارین.
پیشاپیش خیلی ممنونم
ارسال شده توسط غلامرضا ناصرین | July 21, 2011 12:10 AM
ارسال شده در July 21, 2011 00:10
سلام واقعا جالبه شما اين همه موضوع جالب رو از كجاي اين دنيا پيدا ميكني؟شايد تو اين روزا گفتن اين حرفا درست نباشه بگين چون هرچي باشه اينجا مملكت امام زمانه ديگه نبايد بگين كم وكسري داره آقاي ريس جمهور خودشو خفهكرد اين همه گفت من نماينده آقام آمدم نجاتون بدم ولي شما كارشو خراب كردي .....
خوشحال ميشم تو بهتر شدن وب من بهم كمك كني مرسي
ارسال شده توسط مينا | July 25, 2011 11:01 AM
ارسال شده در July 25, 2011 11:01
سلامی به گرمی آفتاب سوزان اهواز به برادر عزیزمان کامران نجف زاده من به نمایندگی از 400 نفر نیروی دستوربکار بین سنین 23 تا 30 سال و متاهل که در شهرداری اهواز مشغول بودیم و در مورخه 90/5/1 به دستور آقای کتانباف شهردار محترم اهواز از کار بیکار شده ایم با توجه به نزدیکی ماه مبارک رمضان و مشکلات متعدد زندگی از شما خواستاریم صدای ما را به مسئولین برسانید و دلیل این امر را برای ما روشن نمایید . باتشکر فراوان
ارسال شده توسط صادق | July 25, 2011 2:22 PM
ارسال شده در July 25, 2011 14:22
سلام به دوست قدیمی !
" گل های سوسن "
آن روزها
كه باغبان مدرسهمان
شاخههاى خشك و بىبار
درختان مدرسه را
در پاييز
يا در سرماى زمستان
مىبُريد
يا آن هنگام كه
با دستهاى مهربان
امّا ترك خوردهاش ،
ساقه گُلها را
قلم مىزد و به بار مىنشاند
(قلم زدن : قلمه زدن )
يا آن زمان
كه زير برق آفتاب نيمروز
خاك باغچهها را
زير و رو مىكرد
و علفهاى هرز را
بيرون مىكشيد
من
گاه گاهى
از كنار پنجره كلاس
او را مىپاييدم
كه مُستمر و پىدرپى
بىخستگى
كارش را
با هزار اميد و آرزو
و با اطمينان
ادامه مىداد ....
در آفتاب نيمروز
هر از چندگاه
مىايستاد
و با دستان تَرك خوردهاش
پيشانى و ابروهاى سپيدش را
كه عرق از آن مىريخت
پاك مىكرد ،
معلّم
كه مرا زيرنظر داشت
گاهى مرا نهيب مىزد كه
"تخته سياه" را بپايم !
و درسهايش را گوش فرا دهم
و آنگاه كه سر به زير
در فكر فرو مىشدم
آرام و آهسته
دستش را بر شانهام مىگذاشت
و با نگاهى از سرِ مهر و دلجويى
مرا اميد خواندن و دانستن
و فهميدن مىداد .
روزى كه
او از باغبان و جنگلبان
مىگفت
من سراپا گوش بودم
حرفهايش را يكايك
هنوز هم
به خاطر دارم
و آنگاه كه درسش را مىداد
"بهترين مكان دنيا"
(اشاره به يكى از دروس فارسى دوره ابتدايى )
آرزويم بود
اگرچه بُغض كودكانه
در گلويم
مىپيچيد .
ساعتى كه
انشاء يا املاء مىنوشتيم
با گوشه چشم
او را مىديدم
كه او باغبان را مىپايد ،
نگاه نگرانش امّا
گاهى
با آهى در سينهاش
پايان مىگرفت .
بهار و تابستان كه مىرسيد
گُلهاى رنگارنگ
با شاخسارهاى سبز درختان
مدرسه را صفايى مىبخشيد
و آنگاه كه
تلاش يكساله را
با نمراتى خوب و درخشان
برايمان مىخواندند
اشك شوق و مَسّرت
از صورت معلّممان
مىچكيد ....
من گاه گاهى
دور از چشم معلّم و باغبان
درختان سرسبز
يا گُلهاى رنگارنگ را
بوسه مىزدم
و برايشان
آرزوى بهترين مكان دنيا را
داشتم ،
آرزويى بس كودكانه !
سالها از آن دوران
مىگذرد، امّا
من هيچكدام از آن دو را
نديدم .
ولى اينك
نهالهاى بيدمجنون
يا گُلهاى سوسن را
دست روزگار
در كناره جوىها
يا حاشيه خيابان شهرها
نشانده است .
گلهاى سوسن
از طلوع آفتاب
تا غروب خورشيد
دستهاى تمنّايشان را
به سوى عابران
چون برگهاى باريك
دراز مىكنند
تا به ايشان
عطرهاى خوشبو
را ارمغان دهند ،
نهالهاى بيدِ نگون
(بيدنگون : بيدمجنون )
آبنباتهاى چوبى
يا سقزهاى فرنگى را
در بستههاى رنگارنگ
ارزانى داشتهاند ....
عابران ؛
بىآنكه
بر اين بيدهاى نگون
يا سوسنهاى رنگارنگ
گوشه چشمى اندازند
هر صبح يا غروب
نگاهشان را از آنها
مىدزدند
تا خاطرشان مُكدّر
يا مشوش
نگردد .
ديگر آن باغبان
پير و دلسوز نيست
تا دستهاى مهربان
امّا تركخوردهاش را
بر سَر گُلهاى سوسن كِشد
و آنها را
در سُوز پاييز
يا سرماى زمستان
از قهر روزگار
خلاصى بخشد
يا شاخسار بيدهاى نگون را
راست و آزاد سازد .
ديگر آن نگاه دلجو
يا دستان پُرمِهر معلّم
بر شانههاى كودكان روزگار
ايشان را به فردايى
براى بهترين مكان دنيا
نمىخواند .
اى كاش دوباره
آن خرگوش افسانهاى
(داستان خرگوش تيرانداز و خورشيد از كتاب فارسى نظام پيشين )
كماندارِ روزگار كودكىمان
بَرمىجهيد
و خود را به بهترين مكان
يا بالاترين نقطه زمين
مىرساند
تا لااقل پيكانِ تيرش را
در قلبِ بىرحم خورشيد
روزهاى سوزان تابستان
بنشاند
تا او نگاه غضبناكش را
از گلهاى سوسن بىپناه
برگيرد ؛
چرا كه هيچكس
نمىتواند
نگاه مغرور خريداران
يا ديده ترحّم عابران را
در خريد عطر يا سقزى
از سوسن و بيد نگون ،
به دور اندازد .
سوسنهايى كه
همچون گنجشكان
از طلوع خورشيد
تا غروب آفتاب
پَرسه مىزنند
تا روزىهايشان را بيابند
حسرتِ عطرافشانى
در ميان كودكانِ همبازى
يا خيالِ مادرانه آينده را
تا كجا خواهند داشت ؟
نهال بيدهاى نگون
در آرزوى بهترين مكان دنيا
تا كى خواهند سوخت ؟
عرق شرم
از پيشانى روزگار سوسنها
مىچكد
باغدارانِ ياس
بىآنكه خاك را
زير و رو كنند
يا علفهاى هرزه را بركِشند
نهالهاى سروآزاد و سروناز
مىكارند
تا در آتيه
در كلاسهاى گل ياس
تختههاى سفيد
(تختههاى سفيد : وايتبورد به جاى تخته سياه )
از نهالهاى آزاده ،
بختهاى سياه را
براى هميشه
سفيد گرداند !
اينك ؛
رُخسار بهترين مكان دنيا
در كلاس درس
(تخته كلاس، تابلو )
سفيد شد، امّا
رُخساره سوسنهاى اين ديار
در گوشه و كنار
هر روز زردتر و كبودتر
جلوه مىكند .
آوازدهندگان گل ياس
در همسايگى سوسنها
كرور كرور مىريزند
تا ساقههاى گل رُز يا گلايول
يا حتّى گلهاى ياس را
براى چند روز، چند ساعت
يا چند لحظه
به پاى دوستان و خويشانشان
بريزند ....
سوسنهاى گنجشكمآب
(سوسنهاى گنجشك مآب : دختركان دست فروش )
در هر طلوع مىآيند ،
با هر غروب مىروند
بىآنكه كسى برايشان
بهايى بپردازد .
ديگر آن سينه پُرسوز و آه
يا حسرت پُر نگاهِ معلّم
روزگار كودكىمان ،
ما را نهيب هُشيارى
نمىزند .
شايد ؛
شايد فردايى دِگر
سوسنها
با خاطرى مادرانه
در خانهاى آرام
بياسايند
و بيدهاى مجنون
سايههاى بىمنّتشان را
بر كودكان
آتيه اين ديار
اندازند .
شايد سوسنها
همچون گنجشكان
بر شاخسار بيدهاى نگون
لانه سازند
و آغوش گيرند ،
يا شايد
روزگار كودكى و حياتشان
براى رسيدن
"به بهترين مكان دنيا !"
طولانى نباشد ،
با طلوع بيايند
و با غروب بروند ؛
شايد كه
اين كودكان گنجشكمآب
به بندهاى صيّادان ديگر گرفتار باشند
يا در ميان قفسى
در گوشه سلولِ دنيا
براى هميشه
بيارامند؛
آن چنان كه
سوسنهاى امروز
موضوع و سرفصل
(موضوع : سوژه )
بحثهاى خبرى
صاحبنظران نظريهپرداز
گشته است ....
اگر آن باغبان پير و سالخورده
يا آن معلّم رنجور را
دريافتيد
صد سلام وصد درود
از شاگرد دلگيرش
برسانيد .
تيرماه 80
ارسال شده توسط محسن ج.ر | July 27, 2011 2:07 PM
ارسال شده در July 27, 2011 14:07
توی تفت از استان یزد یه چشمه هایی است به نام چشمه های جوشان که آبش خوردنی نیست و میلیونها سال کارش بوده یه تپه هایی را درست کنند بسیار بکر وعجیب.نمی دونم مشابه اش توی ایران هست و یا نه فقط می دونم الان دادن یه شرکت سنگ!!!!!!داره می میره به فریادش برس
ارسال شده توسط باران | July 30, 2011 12:23 PM
ارسال شده در July 30, 2011 12:23
باشو غریبه ی کوچک حال واقعا غریبه!امثال باشو تو این کشور زیاده استعدادهایی که به راحتی هرز میرن
خدایا به داد باشو وهمهی باشوها برس
ارسال شده توسط صدیقه | August 1, 2011 12:53 AM
ارسال شده در August 1, 2011 00:53
سلام آقا کامران.من احمد سمیعی هستم یکی از چند صد هزار تا طرفدارت.
چند وقته خبر نگار سازمان شدم.
البته تو استان خودمون.
راستشو بگم گاهی وقتا بهتون حسودی میکنم.
حالا منه حسوده تازه کار میتونم رو کمک بزرگ
ترم حساب کنم؟؟
شما الگوی منید..
امیدوارم بخونید...
ارسال شده توسط احمد سمیعی | August 20, 2011 5:53 PM
ارسال شده در August 20, 2011 17:53
سلام دوست دارین تبادل لینک داشته باشیم
http://saa7.persianblog.ir
عشق تنها یک قصه است
در سطر اول آن ، تو از راه میرسی و خاک بوی باران میگیرد
در سطر دوم ، آفتاب میشود و تو از درخت سبز سیب سرخ میچینی
در سطر سوم ، زمین میچرخد و مهتاب با رگبار هزار ستاره میبارد
در سطر چهارم ، تو دستهایت را به سوی مغرب دراز میکنی
در سطر پنجم ، همه چیز از یاد میرود و من به نقطهی پایان قصه خیره میمانم
.
.
.
و عشق آغاز میشود
ارسال شده توسط مشاوره سنگ صبور سعا | August 21, 2011 5:31 PM
ارسال شده در August 21, 2011 17:31
سلام کامران جان نمی دونم از لیبی برگشتی یا نه؟امیدوارم هرجا باشی به سلامت برگردی. من هم فیلم باشو رو دیدم و هم گزارشتو دیدم خودم هم بچه لشگرآباد اهوازم نزدیک خونه ی باشو میشینیم. واقعا خیلی از جوانهای ما اینطوری از بین میرند باید یه فکری البته مسولان به حال اینها بکنند. عدنان عفراوی یا همون باشو یکی از این جونهاست. راستی خیلی شغل خطرناکی داری. خدا به همراهت باشه.
ارسال شده توسط عبداله | September 5, 2011 12:43 PM
ارسال شده در September 5, 2011 12:43
سلام
باشو رو ميبرم كلاس كه شاگردام ببينن
ده دقيقه نگذشته بچه كسل ميپرسند
خانم كي بزرگ ميشه
ميپرسم چرا؟
ميگن
كه ببينيم به دختره ميرسه يا نه؟؟؟؟
لپ تاپ رو ميبندم و ميگم
بچه ها ادامه ي درس رو ميگم
اسم شش تا ويژگي داره:
جمع.مفرد
معرفه.نكره
خاص.عام
و...
حالا باشو مفرد و نكره است...
شاگردام به معلم بيسوادشون غريبانه نگاه ميكنن...
ارسال شده توسط من حدس هاي مردي زنداني ام از فصلهاي پشت ديوار | September 7, 2011 1:09 AM
ارسال شده در September 7, 2011 01:09
دلم گرفت .....
چه ناعدلانه است دنیای به ظاهر بزرگ ما....
ارسال شده توسط ترانه | September 15, 2011 9:52 AM
ارسال شده در September 15, 2011 09:52
باز همان نوستالزی بغض اور.................///گزارشت را دیدم قشنگ بود....////راستی کامران جان کباب گنجشک هم نوش جان!!
ارسال شده توسط کمیل منصورکوهی | September 17, 2011 12:22 AM
ارسال شده در September 17, 2011 00:22
باشو کوجک نیست ولی من کودک شدم زمانی که فیلم میلیونر زاغه نشین را دیدم تقریبا حس باشو غریبه کوچک به سراغم آمد. نکنه همه جا از مظلومیت کودکان برای فروش فیلم هایشان باشد.یعنی من الان بازیگر شدم؟
ارسال شده توسط تینار | September 18, 2011 12:05 PM
ارسال شده در September 18, 2011 12:05
kheyli ba hali
ارسال شده توسط leyla | October 9, 2011 2:57 PM
ارسال شده در October 9, 2011 14:57
سلام بارها و بارها گفتم که شما تداعی کننده بچه گیهای همه نسل اولیهای انقلاب هستید یادش بخیر که چه زود گذشت برام جالب بود که براتون پیام گذاشته بودند که باشو کیه
امیدوارم که همیشه موفق باشید
ارسال شده توسط مهسا | October 19, 2011 10:08 AM
ارسال شده در October 19, 2011 10:08
چرا در آخر مطلب عنوان کردی " پدرسوخته"چرا؟
آیا فقط بدلیل اینکه وفتی قاط زده بود گفته: "شماها همهتان پدرسوختهايد"
چرا؟؟؟؟؟
ارسال شده توسط م | October 21, 2011 2:31 AM
ارسال شده در October 21, 2011 02:31
امیدوارم روزگارت چون نامت باشدوآخرت هم باصاحب نشانت محشورباشی
ارسال شده توسط حیدرتوکلی | November 3, 2011 11:08 AM
ارسال شده در November 3, 2011 11:08
«هیچ رنجی بالاتر از رنج کودکی نیست که برای اولین بار طعم ظلم و قساوت را چشیده است»
رومن رولان
سلام
ممنون به خاطر مطلب زیباتون.واقعا دستتون درد نکنه.
ارسال شده توسط افرین | November 4, 2011 10:22 AM
ارسال شده در November 4, 2011 10:22
سلام اقاي نجف زاده اولين باري هست سايتتون رو ميبينم وخوشحالم كه پيداش كردم .
اولين خبر نگاري هستي كه مثل برادردوستت دارم.بهت تبريك ميگم به خاطر بودنت تو ايران.بهت افتخار ميكنم.
ارسال شده توسط فائزه | November 5, 2011 1:07 AM
ارسال شده در November 5, 2011 01:07
سلام،نه خسته
به خاطر آنچه كه هستي از تو متشكرم
ارسال شده توسط شهره | November 26, 2011 7:01 PM
ارسال شده در November 26, 2011 19:01
سلام. خسته نباشید. لطفا در مورد امیرو بازیگر فیلم ساز دهنی ساخته امیر نادری در سال 1352 گزارش تهیه کن.در باره قطاری که ریز علی خواجوی مسافراشو نجات داد گزارش تهیه کن.که چه سالی بوده.راننده قطار و مسافراش کسی زنده هست.تا کمک کنن مشکل وام ریز علی حل بشه.در باره اینکه چرا کارهای اجرایی و پروز های ما در نیمه ی اول سال تعطیل و در نیمه ی دوم و در سرما فعال میشن و کار می کنن هم گزارش تهیه کن.
ارسال شده توسط اسدالله عسگری | December 23, 2011 1:04 AM
ارسال شده در December 23, 2011 01:04
سلام
خوب بود. يه سري به وبلاگ من هم بزنيد.
ممنون
ارسال شده توسط دهستاني | January 25, 2012 8:59 AM
ارسال شده در January 25, 2012 08:59