باز گیر داده که او قیچی باشد و من کاغذ .
طبق معمول هم که خب ،کاغذ باید خرت خرت پاره شود.عشق می کند این وقتها...ببینم ولی...ولی مگر یک آدم چقدر می تواند کاغذ باشد؟

« نیایش | صفحه اصلی | به تو نامه می نویسم... »

این صفحه حاوی یک نوشته از سايت که در November 8, 2010 2:56 AM ارسال شده می باشد.
ارسال قبلی این سايت نیایش بوده است.
ارسال بعدی این سايت به تو نامه می نویسم... است.
در صفحه اصلی و یا با دیدن آرشیو می توانید موارد خیلی بیشتری پیدا کنید.
نظرات (393)
کی میتونه دوخط بنویسه و بعد
یک لشکر از عشاقش بریزن اینجا.
دوم نزدیک بیست هزار بار کلیک بشه
سوم نزدیک به هزار تا کامنت بگذارند.
چهارم اینکه یک دنیا حرف و مفهوم در دوخط.فقط کامران نجف زاده.
ارسال شده توسط دانشجوی ایران | November 8, 2010 4:00 AM
ارسال شده در November 8, 2010 04:00
زندگی مثل بازی کاغذ و سنگ و قیچیه
هیشکی خبردار نمی شه برنده ی بازی کیه
قیچی اگه امون بده ، برنده کاغذ نه سنگ
سنگ اگه یکه تاز بشه ، بازی می شه میدون جنگ
ارسال شده توسط فاطمه***محکم | November 8, 2010 5:39 AM
ارسال شده در November 8, 2010 05:39
راستی بابت نوشته ی قشنگ ات ممنون .
شاد باشی همیشه استاد
ارسال شده توسط فاطمه***محکم | November 8, 2010 7:26 AM
ارسال شده در November 8, 2010 07:26
بهتر از اینه که همیشه سنگ باشی
ارسال شده توسط رها آیت | November 8, 2010 7:42 AM
ارسال شده در November 8, 2010 07:42
سلام .چه عجب بعد از مدت ها آپ شدید. راستی این روزها توی فرانسه ی شلوغ چه کار می کنید؟
ارسال شده توسط سحرجاویدی+منصوره شفیعی | November 8, 2010 8:49 AM
ارسال شده در November 8, 2010 08:49
سلام
سالروز پیوند آسمانی دو ستاره آسمان عصمت و طهارت حضرت علی(ع) و حضرت زهرا(س) بر شما مبارک
به مناسبت روز جهانی مبارزه با استکبار جهانی افتتاح شد!!!
-:- بانک جوک و اس ام اس-:-.
لطفا قبل از قضاوت اول مطالب رو بخونید بعدا نظر بدید.
اگر بازهم خوشتون نیومد قبل از خروج پروفایلم رو هم بخونید.
اگر بازهم خوشتون نیومد اونوقت توی نظراتتون کلی بدوبیراه بگید و بعدش هم دیگه برید...
خدانگهدار
به امید دیدار
بذله گو
ارسال شده توسط بذله گو | November 8, 2010 9:12 AM
ارسال شده در November 8, 2010 09:12
Salam
Dar ajabam ke neveshti!
Baz ham hamin do se khat alami darad.
Akseton to goshim baz nashod nemidanam chist ehtemalan aks gol pesareton chera bazihash faransavi nashode?
Manam vaghtai ke gesarkhale 3salam ro negah midaram bayad kaghaz basham!
Mokhlesim
ارسال شده توسط A.g | November 8, 2010 9:30 AM
ارسال شده در November 8, 2010 09:30
جقدر این نوشته منو یاد بازیهای کودکانه انداخت
سنگ . کاغذ . قیچی تو سنگ شدی و من کاغذ... یه بار دیگه... سنگ . کاغذ . قیچی این بار تو قیچی و من کاغذ... دوباره و دوباره... تکرار یه بازی همیشه... تا آخر دنیا... تو سنگی و من کاغذ... اونی که می شکنه تو نیستی! چون همیشه تو سنگی و من کاغذ...
وواقعا یک آدم چقدر می تونه کاغذ باشه؟؟....
از نوشته بسیار زیباتون تشکر می کنم آقای نجف زاده
ارسال شده توسط آرزو | November 8, 2010 9:38 AM
ارسال شده در November 8, 2010 09:38
فقط می توان خیلی اتفاقی اولین نظر را داده باشم
ارسال شده توسط ali | November 8, 2010 10:01 AM
ارسال شده در November 8, 2010 10:01
وقتی به کاغذ بودنت عادت کنی دیگر برایت فرقی نمیکند چقدر تکه تکه شوی. برایت عادی میشود. شاید حتی بعضی وقت ها از تکه تکه شدنت لذت هم ببری...
ارسال شده توسط مرتضی ملک محمدی | November 8, 2010 10:29 AM
ارسال شده در November 8, 2010 10:29
سلام آقای نجف زاده.
چند وقته که یه سوال بدجوری ذهنمو مشغول کرده.
میخواستم ازتون بپرسم شما واقعاٌ الان از زندگیتون لذت میبرین؟
یعنی مثلن وقت میکنی کتاب بخونی؟یا وقتی تلویزیون میبینی به قصد لذت بردن ببینی؟ یا وقتی قدم میزنی دنبال سوژه ی خبری نباشی و بهودت فکر کنی؟ و خیلی سوالات دیگه...
واقعاٌ از زندگیت چه لذتی میبیری اونم وقتی که همه توقعشون از تو خیلی بالاست؟
خواهش میکنم جواب بدین. خیلی مهم برام جوابش. مرسی...
ارسال شده توسط مرتضی ملک محمدی | November 8, 2010 10:44 AM
ارسال شده در November 8, 2010 10:44
سلام...
خوبيد؟؟
به به ! مباركا...
كوتاه بود اما زيبا....
سنگ كاغذ قيچي ....
توان انسلن خيلي كم است...
زود خسته ميشود و نميتواند هميشه كافذ بماند....
كاغذ با يك فشار دست مچاله ميشود...
بهتر است ما هم هميشه خودمان را كاغذ نكينم
چون زود شكسته مي شويم... خورد مي شويم..
بهتر است هميشه قوي ومحكم باشيم... مثل سنگ...
قوي مقام و صبور....
روز خوش... و لبتون خندان...
يا حق!
ارسال شده توسط نرگس محمدي | November 8, 2010 11:24 AM
ارسال شده در November 8, 2010 11:24
چه عجب افتخار دادین چی شد که یاد وبلاگ افتادی.ممنون بعد از این همه انتظار گل کاشتی
ارسال شده توسط خسته | November 8, 2010 11:39 AM
ارسال شده در November 8, 2010 11:39
سلام
هرکس همانقدر میتواند کاغذ باشد که دیگری قیچی است
ارسال شده توسط یسنا | November 8, 2010 11:49 AM
ارسال شده در November 8, 2010 11:49
سلام
خواندمت ، خوشم آمد
ارسال شده توسط میلاد | November 8, 2010 12:18 PM
ارسال شده در November 8, 2010 12:18
دو با جناق بنام کافی و نعمت سوار یک خر بودند . نعمت گفت اگر یک خر دیگر بود کافی بود . کافی گفت همین هم که هست نعمت است.
از اول این بازی رو نتونستم کامل یاد بگیرم.
ارسال شده توسط mohammad krozh | November 8, 2010 12:22 PM
ارسال شده در November 8, 2010 12:22
Agar khoda bekhahad dar masafe sango shishe,in sang ast ke khurd mishavad na shishe...TANHA AGAR KHODA BEKHAHAD.....
ارسال شده توسط S22h | November 8, 2010 12:46 PM
ارسال شده در November 8, 2010 12:46
به به سلام علیکم........
منت سر این دفترچه و چشمهای مشتاقمان گذاشتی بعد از این همه روز ........
خجالت دادی دلمان را.........
هی امدیم سرک کشیدیم این خلوتگاه خاطره را و نبودی
هی دلمان هوای نوشته هایت را کرد و ننوشته بودی
خدا را شکر امدی، نگران شدم که شاید بی خیال خیالمان شده ای
خدا را شکر سر زدی به قرارگاه این همه بی قراری...........
ارسال شده توسط مهرگان | November 8, 2010 1:41 PM
ارسال شده در November 8, 2010 13:41
سلام آقای نجف زاده ی جان
چه عجب!! دم شما ولرم! خیلی دوستتون داریم.
فی امان الله
ارسال شده توسط یک بنده خدا | November 8, 2010 1:58 PM
ارسال شده در November 8, 2010 13:58
اره!
مگه یه ادم چقد میتونه کاغد باشه؟
*
یادت گفتی فوتبال خوشی موقت!
الان وقتی دیدم اینجا به روز شده و انقد خوشحال شدم یاد این افتادم.
ارسال شده توسط زهرا_ض | November 8, 2010 2:28 PM
ارسال شده در November 8, 2010 14:28
سلام
وقتي قيچي بي تحمل شود
آنوقت كاغذ ميتواند خيلي چيزها را ثابت كند
موفق باشي
ارسال شده توسط علي اكبري(آج) | November 8, 2010 2:28 PM
ارسال شده در November 8, 2010 14:28
سلام
یه حس خاصی داشت این چنتا جمله...
مطمین بودم که بعد از این همه مدت داری یه مطلب زیبا آماده میکنی که همه گله هایمان یادمان برود.
موفق شدی داداش...
دیشب سلام آخر احسان را گوش دادم برای هزارمین بار با شنیدنش گریه ام گرفت یاد شهدای c-130 و یاد داداش دوستم،محمد افتادم
ارسال شده توسط شب شکن | November 8, 2010 2:41 PM
ارسال شده در November 8, 2010 14:41
لطف مکرر باعث حق مسلمه.(البته واسه بعضیا)
انگار به این همه رفتن و اومدن و انتظار یه آپ جدید رو کشیدن می ارزید.خیلی ساده حرف دل منو زدید.
ارسال شده توسط قاصدک(خاتمه خاطره ها) | November 8, 2010 3:31 PM
ارسال شده در November 8, 2010 15:31
یک تکنولوژی هست به اسم بازیافت!! شما هرچی پاره بشی باز خمیرت میکنن میچسبوننت به هم!!
ارسال شده توسط Expired | November 8, 2010 4:29 PM
ارسال شده در November 8, 2010 16:29
در ورق بازی دل باختن و دل بردن
روزگاریست که کارم به تو دل باختن است...
این معصومانه نوشتن شما با دوری تون از وطن که ضرب میشه، و تقسیم بر اینهمه روزهای نبودن و ننوشتن شما که میشه....
حاصلش یه غم عمیقه که دوسش ندارم...
امیدوار بودم تو این مدت نبودن... یه ذره دل زلالت شاد شده باشه رفیق!!!{گل}
ارسال شده توسط شاگرد قیصر | November 8, 2010 4:41 PM
ارسال شده در November 8, 2010 16:41
اول مرسی که بالاخره قلمتو برداشتی
ارسال شده توسط مولود نصیری | November 8, 2010 5:02 PM
ارسال شده در November 8, 2010 17:02
تو را خوب شناخته ....هر کسی که هست ....
تو مثل کاغذ ،صاف و روان هستی.. بیخود سعی نکن چیز دیگه ای باشی ...
سلام
ارسال شده توسط سهراب | November 8, 2010 5:03 PM
ارسال شده در November 8, 2010 17:03
تا لحظه ای که مچاله ش کردن و انداختن دور......
ارسال شده توسط مولود نصیری | November 8, 2010 5:03 PM
ارسال شده در November 8, 2010 17:03
نوشته زیبایی بود
منم خیلی وقته ازکاغذ بودن خسته شدم...
کاش من جای قیچی بودم!
ارسال شده توسط Kazhal.M | November 8, 2010 5:17 PM
ارسال شده در November 8, 2010 17:17
مثل همیشه عالی بود . موفق باشید.
ارسال شده توسط marjan | November 8, 2010 5:36 PM
ارسال شده در November 8, 2010 17:36
سلام
بعد از یه مدت طولانی واقعا نوشته ی زیبایی بود.حرف دل خیلی ها...
ارسال شده توسط نگین | November 8, 2010 6:00 PM
ارسال شده در November 8, 2010 18:00
کاغذ ...کف دست ....صاف و صادق ...خود ِ خود تو...
ارسال شده توسط فاطمه***محکم | November 8, 2010 6:15 PM
ارسال شده در November 8, 2010 18:15
سنگ باید بود ، شاید ...
ارسال شده توسط صائمه | November 8, 2010 6:29 PM
ارسال شده در November 8, 2010 18:29
سلام
جدید بود !
ارسال شده توسط زهرا (بانو) | November 8, 2010 6:31 PM
ارسال شده در November 8, 2010 18:31
سلام..
خدا رو شكر... كم كم داشتم به مرز سكته كردن ميرسيدم...
البته قشنگي اين پست همه چيزو از يادمون برد...
كاغذ بودن خيلي بهتر از سنگ بودن است... كاغذ كه باشي يعني ميتوان رها ترين كلمات را روي دل صاف ات نوشت...
مطمئن باش كاغذ بودن خيلي بهتر از سنگ بود است :-)
ارسال شده توسط ياسمن | November 8, 2010 6:42 PM
ارسال شده در November 8, 2010 18:42
موسيو جان..
لطفا همين چند خط را هم از ما نگير...
ارسال شده توسط ياسمن | November 8, 2010 6:43 PM
ارسال شده در November 8, 2010 18:43
کاغذ باشی و خرت خرت پاره شوی و تکه تکه بهتر از این ین است که سنگ باشی برادر ...
نمی ارزد آدم رسم سنگ شدن را بیاموزد...
ارسال شده توسط ***//مریم//*** | November 8, 2010 7:57 PM
ارسال شده در November 8, 2010 19:57
خیلی عالی بود فقط همین . بیشتر بگویم حس خوبم خراب می شود .
ارسال شده توسط میترالبافی | November 8, 2010 7:59 PM
ارسال شده در November 8, 2010 19:59
وای خدای من
چه روزایی دارم من
خسته
خسته
خسته ی خسته
ارسال شده توسط امین | November 8, 2010 8:05 PM
ارسال شده در November 8, 2010 20:05
همیشه مرد باش
ارسال شده توسط علی | November 8, 2010 8:12 PM
ارسال شده در November 8, 2010 20:12
در سرزمين بي بنزيني، بي بنزين نماني كامران جان...
فايل تركيبي «اسلام در آستانه ظهور» را از لينك زير دانلود كرده و به گوش جان نيوش فرماييد. يعني بشنويد.
http://www.4shared.com/audio/LuaoV2GL/1389-08-17_Eslam_Dar_Astaneh_Z.html
رفقا...
يه حاج آقاي جواني به نام «رفيعي» يه سخنراني جالب توجه و مهمي داشتن كه در اون رمز فرج و ظهور آقا امام زمان عليه السلام رو در «جهاد نظامي» عنوان كردند. با استفاده از روايات و تحقيق هايي كه داشتند اين موضوع رو مطرح كردند.
سخنراني جذاب ايشون - كه همراه با شوخي و لحن مطايبه آميز - هست رو مي تونيد از لحن زير دانلود كرده و بشنويد.
http://www.4shared.com/audio/QJMxdjJk/1389-08-17_Jahad_Ramze_Faraj.html
راستي دوستان قضيه جنگ و جهاد نظامي در همين نزديكي ها و به همين زودي ها خيلي خيلي جديه. خودتون رو آماده كنيد...
فقط كافيه يك نگاهي به برنامه هاي تلويزيون داشته باشيد كه جهت گيري آماده سازي ذهن آحاد امت براي جنگ فراگير رو ميشه در اونها شاهد بود.
ضمن تشكر از همراهي مدير و خواننده هاي وبلاگ
ارسال شده توسط سفركرده | November 8, 2010 8:45 PM
ارسال شده در November 8, 2010 20:45
باسلام به دوستانتون در شبکه دو بگیددر مورد معلمان پیمانی که چهار سال است وهنوز رسمی نشدهان گزارش تهیه کنند..ممنون
ارسال شده توسط معلم | November 8, 2010 10:23 PM
ارسال شده در November 8, 2010 22:23
استاد بی نظیر بود.اگر همیشه کاغذ باشیم شاید گاهی اوقات اصلا خونده نشیم و فقط تنها صدامون ،همون صدای خرت خرت پاره شدنمان باشد.
ارسال شده توسط سیما | November 8, 2010 10:46 PM
ارسال شده در November 8, 2010 22:46
كاغذ توانايي شكست دادن سنگ را هم دارد... مچاله اش ميكند درون سينه اش...
بازم سلام
ارسال شده توسط ياسمن | November 8, 2010 11:13 PM
ارسال شده در November 8, 2010 23:13
هرچه کنی بکن، مکن ترک من ای نگار من
هرچه بری ببر، مبر سنگدلی به کار من
هرچه بری ببر، مبر رشته الفت مرا
هرچه کنی بکن، مکن خانه اختیار من
هرچه روی برو، مرو راه خلاف دوستی
هرچه زنی بزن، مزن طعنه به روزگار من
هرچه کشی بکش، مکش باده به بزم مدعی
هرچه خوری بخور، مخور خون دل فگار من
هرچه شوی بشو، مشو تشنه به خون زار من
هرچه نهی بنه، منه دام به رهگذار من
ارسال شده توسط نامشخص | November 8, 2010 11:29 PM
ارسال شده در November 8, 2010 23:29
موسیقی اصیل ایرانی آرام بخش دلها
ارسال شده توسط محسن مشایخی | November 8, 2010 11:48 PM
ارسال شده در November 8, 2010 23:48
مرسي كامران نجف زاده هميشه از نوشته هات انرژي مي گيرم خيلي قشنگ بود*:
مرا می نشاندکنار حوصله اش،سنگ ، کاغذ ،قیچی بازی کنیم...
ارسال شده توسط خودم | November 9, 2010 12:12 AM
ارسال شده در November 9, 2010 00:12
چهارسال واسه ی یه کاغذ بودن کافی نیست...؟؟؟
اگرچه قیچی های تیزی دارند که کاغذ یادشان را به
ظاهر می برند اما تا ابد درقلبمان می زند....آهنگ
آخرین سفر...................
یاد دوستانتان(شهدای c130) گرامی .......
من وماه وسحر جای توخالی
میان پلک در جای تو خالی
غمت ماه وسحر را کشت اما
منم مشتاق تر جای توخالی
ارسال شده توسط مرا ازخاطرت نبر | November 9, 2010 12:26 AM
ارسال شده در November 9, 2010 00:26
همیشه ذره ای حقیقت پشت هر "فقط یه شوخی بود"، کمی کنجکاوی پشت "همینطوری پرسیدم"، قدری احساسات پشت "به من چه اصلا" ... ،مقداری خرد پشت "چه میدونم" واندکی درد پشت "اشکال نداره" وجود دارد
ارسال شده توسط mehraban | November 9, 2010 10:02 AM
ارسال شده در November 9, 2010 10:02
سلام آقای نجف زاده
مثل همیشه ، بعد از مدتها ، اینجا را با یک مطلب زیبا به روز کردید...
چراغ دلتان تا ابد روشن باد
منتظر حضورتان در وبلاگ خودتان هستیم .
لبخند بزنید ؛ لطفا !
ارسال شده توسط هواداران کامران نجف زاده (خبرنگار قلبهای ما) | November 9, 2010 10:05 AM
ارسال شده در November 9, 2010 10:05
سلام آقا کامران گل نوشتت به دل نشست ....
من هنوز منتظرتما می آی دیگه ؟
ارسال شده توسط سینا | November 9, 2010 10:39 AM
ارسال شده در November 9, 2010 10:39
سلام
خب اون کاغذه که با دو تا خرت خرت کردن پاره می شه و می ره پی کارش...اما خب ما آدمیم قضیه امون فرق می کنه...احتمالا با هر بار چیده شدن پرو بالمون بیشتر رشد می کنه که هیچ تازه پرای نو ترو تازه تر و سفیدترو حتما قویتر در میاریم...پس شاید لازمه که هر از گاهی بالامون چیده بشه.......
ارسال شده توسط مهدیه پوریادگار | November 9, 2010 11:05 AM
ارسال شده در November 9, 2010 11:05
سلام
خوبی ؟؟؟
آدم کاغذ باشه ولی جنسش خوب باشه ...این مهمه !
اگه خوب باشه که زود پاره پاره نمیشه ...
سعی کنیم خوب باشیم ...
سلام برسونید
ارسال شده توسط ریحانه | November 9, 2010 11:58 AM
ارسال شده در November 9, 2010 11:58
سلام کامران عزیز / وقت بخیر
برای اولین بار افتخار حضور در وب شما را یافتم
زیبا و لطیف و پرمغز یود. بی شک زاییده اندیشه ای نیک و زیباست.
دیدار منم بیایی خوشحالم می کنی
ارسال شده توسط مسعود | November 9, 2010 12:59 PM
ارسال شده در November 9, 2010 12:59
سلام
صدای خرت خرت پاره شدن کاغذ رو ازلابه لای نوشتتون شنیدم :(
.
.
ماناباشید
یاحق
ارسال شده توسط پنجره.. | November 9, 2010 2:03 PM
ارسال شده در November 9, 2010 14:03
هیچ وقت آرزو نکردم قیچی باشم حتی اگه همیشه کاغذ باشم...چون از صدای بریدن هیچ کاغذی لذت نخواهم برد...
ارسال شده توسط باران | November 9, 2010 2:43 PM
ارسال شده در November 9, 2010 14:43
سلام.نیستی آقای خبرنگار
بعضی وقتها آدم اینقدر کار داره بکنه که از زیادیشون هیچ کدوم رو انجام نمی ده.فکر می کنم شما هم اینقدر حرف داری که به سنگ کاغذ قیچی بسنده کردی
وسیع باش و تنها و سر به زیر و سخت..........
آره چقدر مگه می شه صبر داشت.چقدر .......
ارسال شده توسط بارون | November 9, 2010 6:14 PM
ارسال شده در November 9, 2010 18:14
yani masalan dars mikhoonim!..salam
internet e madr3 qate1az khoone ham tahrim!hamine ke dir miresim vali khodayish nemiresidam ....baz ham talkh!shoma ham tahte jav e qahve talkhi baradar?
ارسال شده توسط parinaz | November 9, 2010 7:30 PM
ارسال شده در November 9, 2010 19:30
سلام آقاي نجف زاده
بعضي وقتا كاغذ بودن كه خوبه،
كاغذ يه شاعر
كاغذ يه نويسنده
كاغذ يه نقاش
كاغذ يه خبرنگار
ارسال شده توسط محبوبه | November 9, 2010 8:08 PM
ارسال شده در November 9, 2010 20:08
سلام
به روزم...
ارسال شده توسط شاگرد قیصر | November 9, 2010 8:20 PM
ارسال شده در November 9, 2010 20:20
فال دستت چه رنگ در رنگ است
بخت و پیشانی ات ستاره فریب
عکسهایت همیشه خوش طعمند
قبل هر عکس ، چون که گفتی " سیب "...!
ارسال شده توسط فاطمه***محکم | November 9, 2010 8:28 PM
ارسال شده در November 9, 2010 20:28
سلام آقای نجف زاده جاتون خیلی خالیه چندسال پیش قیچی روزگاربین من وشوهرم بیرحمانه جدایی انداخت حالاده سال گذشته وپسرم 13سالشه اوشماروخیلی دوست داره وبخاطردیدنتون هرشب 20و30 نگامیکرد منم برکاغذناملایم روزگارحک کردم که تاین زمونه بایدسنگ شدتابشه سالم زندگی کردهمیشه دعامیکنیم سالم خندون باشید
ارسال شده توسط baran | November 9, 2010 8:46 PM
ارسال شده در November 9, 2010 20:46
سلام بر آقای نجف زاده خسته نباشید واقعا با این گزارشهایی که میفرستین از پاریس .خوش می گذره؟نه؟
لازم بود واقعا برین لوور و بفهمین بر سر میراث فرهنگی کشور چه اومده؟
مطمئنید فقط عهد قجر،نا لایق و دست نشانده و ... بود ... از خوزستان گفتین ... پس حرف اخبار 20:30 خودتون رو باید قبول داشته باشین که درست چند لحظه قبل شما،خبر رفت که که تو روز روشن اثر تاریخی و باستانی خوزستان رو با خاک یکسان کردن و قبل از اون جلویه نیروهای سازمان مثلا میراث فرهنگی رو گرفتن ....
الان که دیگه عصر روشنگریه ایرانه و همه می فهمند و هیچکس دست نشانده نیست .........
لازم نبود این همه را زحمت بکشین برین لوور و تاسف بخورین... یه بار از موزه ایران باستان خودمون دیدن می کردین کافی بود برا حسرت خوردن و آه کشیدن ... که چه آثاری تو انبار داره خاک می خوره و از بین میره و اونایی هم که بالا هستن چه وضعیتی دارن ...
حالا که این همه راه رفتین پاریس زحمت بکشین به فرانسوی ها بگین بیان بقیه آثار باستانی و فرهنگی ما هم ببرن که قدر شو بیشتر می دونن که یه شیر سنگی اگه با پتک خراب بشه بهتره از اینه که کل فرهنگ یه کشور خراب بشه .........
یا بی خیال همه این ها
حداقل به اخبار وزینتون توصیه می کردین حرفه ای عمل کنن و خبر شما رو چند روز دیگه پخش می کردن و یا اصلا پخش نم ....
منتظر جوابتون هستم
ارسال شده توسط احسان | November 9, 2010 9:11 PM
ارسال شده در November 9, 2010 21:11
سلام اقای نجف زاده
امیدوارم حالتون خوب باشه
این اپتون هم مثل همیشه بی نظیر بود
راستی گزارش این دفعتون از موزه لورر پاریس عالییییییییییییییییی بود
موفق باشید...
ارسال شده توسط مریم | November 9, 2010 9:56 PM
ارسال شده در November 9, 2010 21:56
کامران جان خواهشا این جوابیه را به این کامنت پایینی منتشر کن تو که جواب نمی دی بذار من جواب بدم.
احسان جونم.نابغه و معجزه هزاره سوم بعد از محمود.
کامران هر کاری بکنه چشم های برخی از شما چشم دیدن حقیقت و حرکت نو و انتقاد نداره.اول برو فکر کن درباره شعری که نوشتی براش،بعد التماس جواب داشته باش.
یک خبرنگار درباره حق ما حرف زد و معاون رییس جمهور را به چالش کشید.همینقدر بس نیست؟باید همزمان درباره خوزستان و علی کریمی و انتخابات آینده هم می گفت تا قلوب مریض برخی ها آروم بگیره؟
احسان جووونم،گودرز رو به شقایق ربط نده.آفرین
عماد
ارسال شده توسط جواب به احسان | November 9, 2010 10:24 PM
ارسال شده در November 9, 2010 22:24
از کاغذ بیزار میشم وقتی دستم رو با تیزیش پاره میکنه...
ارسال شده توسط ارمیا | November 9, 2010 10:31 PM
ارسال شده در November 9, 2010 22:31
دارم لالایی حضرت علی اصغر (تیتراژ پایانی سریال مختار) و گوش میکنم
آدمو دیوونه ...
ارسال شده توسط می رود | November 9, 2010 10:41 PM
ارسال شده در November 9, 2010 22:41
ممنون
مثل همیشه فوق العاده بود؛که فقط از شما برمیاد.
به نظرم پازل رو میشه از یه طرف دیگه هم دید...
کاغذی که یک قیچی دارد تا خرت خرت پاره اش کند از کاغذی که اصلا قیچی ندارد خیلی خیلی خوشبخت تر است.
گاهی آدم دلش برای همین خرت خرت پاره شدن تنگ می شود....
ارسال شده توسط شیرین | November 9, 2010 11:21 PM
ارسال شده در November 9, 2010 23:21
من چاکر آنم که دلی برباید
یا دل به کسی دهد که جان آساید
بیت بالا از سعدی بود
کاغذمان میکنند .ولی از اول کاغذ که نبودیم
ارسال شده توسط زهرا | November 9, 2010 11:33 PM
ارسال شده در November 9, 2010 23:33
دلم برای این ادبیات ساده و دوست داشتنی ات تنگ شده بود
ارسال شده توسط Composer | November 9, 2010 11:37 PM
ارسال شده در November 9, 2010 23:37
منظورتون رو نفهمیدم از رو نظرات هم معلومه هر کسی یه برداشتی داشته ولی به نظر من هم باید کاغذ بود تا خورد شد و خودی ها رو کنار گذاشت و هم مثل ستگ صبور و مقاوم بود
یا علی
ارسال شده توسط دختر بابام | November 9, 2010 11:48 PM
ارسال شده در November 9, 2010 23:48
خدای من نزدیک سیصدهزار نفر اومدن این مطلبتو خوندن پسر!
ارسال شده توسط پوریا | November 10, 2010 12:09 AM
ارسال شده در November 10, 2010 00:09
بايد تمام حاشيهها را رها کنم... آقا اجازه هست شما را صدا کنم؟ اينجا کسي به فکر شما نيست! چاره نيست! بايد که راه را، ز رفيقان جدا کنم! شايد ز ياد رفتهاي آقا ! چگونه من، با اينهمه گذشتن ِآدينه، تا کنم؟ آنقدر جمعه رفت و خبر نيست از شما، ماندم چگونه آمدنت را دعا کنم!؟ دل در قنوت بود و دو چشمم به خواب رفت... بايد نمازهاي خودم را قضا کنم! با شعر هم نميشود از غربتت سرود... آقا چگونه دِين خودم را ادا کنم؟
ارسال شده توسط غريب غرب | November 10, 2010 3:00 AM
ارسال شده در November 10, 2010 03:00
سلام
چند وقتیست که جدا از کارهای تصویریتان با آثار نوشتاری شما در این وب آشنا شده ام و از خوانندگان ثابت شما هستم.
برای شما و اهداف بزرگتون آرزوی سربلندی می کنم.
وب کوچکی دارم که نگاه و نظر شما را مایه دلگرمی خود می بیند ...اگر قابل بدانید...
ارسال شده توسط اسلام ابراهیمی | November 10, 2010 6:44 AM
ارسال شده در November 10, 2010 06:44
سلام مرد خبرنگار.
باز هم حرف دلت رو نگفتی و مارو پیچوندی...
ولی من که میدونم این حرفا بوی...
گزارشتون رو هم دیدم.برای حمایت از ایران از دست رفته...
مواظب خودتان باشید دربرابر آن فرانسوی های تیر خورده.
همین
ارسال شده توسط Merlin | November 10, 2010 8:49 AM
ارسال شده در November 10, 2010 08:49
سلام. وبلاگ شورشگر افتتاح شد.
وبلاگی برای خرده فعالیت های "غیر تشکیلاتی"!
خوشحال می شوم در افتتاح این وب از نظرات شما بهره مند گردم
ارسال شده توسط شورشگر | November 10, 2010 9:01 AM
ارسال شده در November 10, 2010 09:01
سلام نازنینم....
ارسال شده توسط آدم برفی | November 10, 2010 9:15 AM
ارسال شده در November 10, 2010 09:15
سلام آقای نجف زاده ازمدل خبر گفتنتون خیلی خوشم میاد.
اما شما که در مورد انگشت نگاری از مهاجرین در فرانسه خبر میگید بهتره از مهاجرین افغانستانی که مسلمانند و در ایران از 4 تا انگشتشون اثر انگشت میگیرند یه گزارش تهیه کنید اما شما که فرانسه هستید پس هیچی . به همین راحتی به همین خوشمزگی.
نازنین زهرا سادات
19 ساله
ارسال شده توسط آسمان | November 10, 2010 4:22 PM
ارسال شده در November 10, 2010 16:22
سلام....
باز هم نوشتم برای عزیزی که دو سال از نبودنش میگذرد....
همانند سال گدشته منتظر حضوزتان هستم...
با سپاس
ارسال شده توسط نرگس محمدی | November 10, 2010 4:53 PM
ارسال شده در November 10, 2010 16:53
اولش فکر کردم دارین با پسرتون بازی میکنید بعد فکر کردم رابطه شبیه رئیس و مرئوس
در مورد این گزارشتون که در مورد بردن کتیبه های "ایرانی" بود میگم یه جور نشه بعد چند سال ببینیم ما هم مثه مردم همون دوره های تاریخی صم بکم بودیم...
ارسال شده توسط شبنم | November 10, 2010 7:03 PM
ارسال شده در November 10, 2010 19:03
ممکن یک حامی باشه...
مثل سنگ که نذاره قیچی تو رو ببره!
ارسال شده توسط سعیده امین فر | November 10, 2010 7:20 PM
ارسال شده در November 10, 2010 19:20
سلام داداشی
به روزم با یه عکس نوستالژی
اکانت اینجا تموم شده بود ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
داشتم دق میکردما
ارسال شده توسط فاطمه***محکم | November 10, 2010 11:12 PM
ارسال شده در November 10, 2010 23:12
سلام
اولین باره که سایتتونو می بینم
تو همین مطلب اول به قول یکی از عزیزان کاغذ بودن بهتر سنگ بودنه
ارسال شده توسط می مو | November 10, 2010 11:14 PM
ارسال شده در November 10, 2010 23:14
سلام آقای نجف زاده عزیز
منو که می شناسین ...حتما پیش خودتون می گین اره همون پسر سریش بوشهری ...آقا من هنوز هم منتظرتونم... یا علی مدد
ارسال شده توسط علی اذرخش | November 10, 2010 11:38 PM
ارسال شده در November 10, 2010 23:38
كاغذ همان چوب است كه در جنگل بود
سنگ همان خاك است كه در جنگل بود
قيچي را ولي انسان ساخت (كه درجنگل بود)
چوب،با فرهنگ ازجنگل بيرون آمد؛كاغذ شد براي اينكه كاغذ لازم بود!
خاك باهدف ازجنگل بيرون آمد سنگ شد براي اينكه لازم بود!
آدمها اما شايد يا هنوز ازجنگل بيرون نيامده اند!
يا قيچي شان را ساختند تا قانون جنگل از يادشان نرود!
شايد قيچي هم بي تقصيراست!
هركه به ذات خود عمل ميكند به هرحال!
دنيا كلا بازي است وقتي بازي دربازي ميشود گيج ميشوي؛
تو صبركن حوصله اش كه سر رفت و رفت بنشين وخود را ترميم كن!
كامران سلام
خوبي؟
..........
ارسال شده توسط ش_ك | November 11, 2010 3:39 PM
ارسال شده در November 11, 2010 15:39
سلام داداشی جون
دستت درد نکنه با اون گزارشی که گرفتی
حالا میخوان شکایت کنن
شاید اثار تاریخی مون رو بهمون برگردونن
بازم شما فکر کنم اگه نرفته بودین فرانسه
الان به فکر گرفتن اثار تاریخی مون نبودن
ارسال شده توسط pani | November 11, 2010 5:01 PM
ارسال شده در November 11, 2010 17:01
انقدر که یک روز بروی قاطی عدل های کاغذهایی که دیگر کسی حوصله خواندنشان را نداردیا به صرفه نیست خواندن افکار و آدم های خلاصه شده در کاغذها،بروی داخل دستگاه و دکمه ی قرمز را بزنی و خرد شوی زیر پرس دستگاه...مثل تنهای پرهیاهوی هرابال...مثل تنهایی کاغذهای کاهی...مثل تنهایی نمور چشمهای خسته...مثل تنهایی خودت...ولی خودمانیم، همه اش هم کاغذ باشی بهتر است تا سنگ...مگر قیچی ها چقدر حوصله ی بریدن دارند...روزی تمام می شود همه چیز و همه ی دستها باید روی میز گذاشته شود تا مبصر ناخن ها را نگاه کند...وای به حالت اگر دست هایت را زیر کاغذهایت پنهان کنی آن وقت...خط کش می خورد به دستهای سرما زده ات و انوقت فکر میکنی زیر تمام کاغذهای دنیا شاید امنیتی باشد خواستنی که همیشه کاغذ باشی بهتر است...شاید این بار کودکت روی این کاغذ گل بکشد...
ارسال شده توسط ب.ت. | November 11, 2010 5:52 PM
ارسال شده در November 11, 2010 17:52
سلام داداشم
خوبی؟
نایب الزیاره ات هستم....
ارسال شده توسط ساعتهای ارامش یک قلب رازگو | November 11, 2010 6:07 PM
ارسال شده در November 11, 2010 18:07
سلام!
تمام آسمان بی تو مرا دیوار،می لرزد
دلم دستم وجودم از غمت سرشار،می لرزد
...
ارسال شده توسط آماریست جوان | November 11, 2010 8:06 PM
ارسال شده در November 11, 2010 20:06
بابا.........
خیلی خوشحالمون کردی
به خانواده سلام برسون
ارسال شده توسط گلی | November 11, 2010 9:40 PM
ارسال شده در November 11, 2010 21:40
سلام.
ارسال شده توسط دوست تو | November 11, 2010 10:16 PM
ارسال شده در November 11, 2010 22:16
سلام.
از نوع گزارش تهیه کردند خوشم می یاد، کلا آدم جالبی هستی.
این آخریا یه گزارش ازت دیدم در مورد میراث تاریخیمون، باید بگم گل کاشتی واقعا ازت ممنونم.
ولی انصافا پیگیرش باش، خودت می دونی این موضوع ها یکی دو روز داغن بعد به باد فراموشی سپرده میشن.
اگر نتیجه بگیری نسل های آینده خدا بیامرز بهت میکن و برات دعا می کنن...
بازم بهت سر میزنم.
موفق باشی.
ارسال شده توسط یک دوست خوب | November 11, 2010 10:25 PM
ارسال شده در November 11, 2010 22:25
سلام
آقا کامران
چند وقت بود نیومده بودم
ولی یه خبری دیدم تو ایران اتفاق افتاده بود
شاید به همین مطلبت هم ربط داشته باشه
اما اینو میدونم که باید هرجوری شده یه کاری کنی این خبر را تو 20:30بگند
البته اگه وجدان داری
فقط پول میگیری که بخوای ضعفهای فرانسه را نشون بدی
؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
آقا کامران آخه بخون این خبرو ببین درد نداره؟؟
اینم لینکش:
http://www.asriran.com/fa/news/144535
بهم خبرشو بده اگه میشه لطفا
جووون هرکی که دوست داری
موفق باشی یا علی
ارسال شده توسط احسان | November 11, 2010 10:50 PM
ارسال شده در November 11, 2010 22:50
ببخشید ایمیلمو اشتباه دادم
این یکی که ثبت کردم درسته
یا علی
ارسال شده توسط احسان | November 11, 2010 10:52 PM
ارسال شده در November 11, 2010 22:52
هر شب به ماه ميگويم؛
امشب براي تو...
I love you AS i love my HEART
ارسال شده توسط ش_ك | November 11, 2010 11:10 PM
ارسال شده در November 11, 2010 23:10
جاتون تو "صرفا جهت اطلاع"خیلی خالیه!!!!!!!!!!!
ارسال شده توسط sanama | November 11, 2010 11:18 PM
ارسال شده در November 11, 2010 23:18
سلام. من یه خواهش داشتم. الان یکی از محترین موضوعاتی که خیلی از مردم رو تو ایران درگیر کرده، مسئله کنکور دکترا سال 1389-1390 یعنی کنکور دکترای همین سال جاری است. که متاسفانه من این چند وقت تمام اخباری که از تلویزیون پخش میشه رو دنبال کردم، دریغ از یه اشاره. متاسفانه منم امسال کنکور دکترا دارم، دو سال هست که دارم زحمت میکشم، مقاله می نویسم، زبان خوندم و امتحان زبان عمومی نمره آوردم، و از شهریور شزوع کردم روزی 10 ساعت درس خوندم و جزوه هایی رو که همیشه در کنکور میومد روشون وقت گذاشتم. الان 4 ماه مونده به کنکور، اعلام کردن که کنکور دکترا نیمه متمرکز شده، و نمره زبان عمومی دیگه اعتبار نداره و باید با بقیه اونایی که نمره زبان ندارند، دوباره امتحانی رو بدم که توش سوالای زبان هم هست. همچنین منابع کنکور هم عوض شده و به 3 تا 5 درس محدود شده که هنوز هم معلوم نیست چی باشند!!!!!!!!!!!!!
به نظر شما این یه چیزی اونورتر از مسخره نیست؟ یعنی من 4 ماه مونده به کنکور دکترا نه منابع مشخص هست، نه دقیقا نحوه برگزاری!!!!!!!!!!!
به نظر شما من نمی تونستم این دو سال رو از زمانم به نحو دیگه استفاده کنم به جای اینکه بشینم زبان بخونمو امتجان زبان عمومی رو نمره بیارم و در س بخونم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
به نظر شما توی کدوم کشور دیگه ای همچین اتفاقی میفته که 4 ماه مونده به کنکور هنوز نحوه و منابع کنکور مشخص نباشه و در اخبار هم کوچکترین اشار ای به این مسئله نشه؟؟؟؟؟؟؟؟
ارسال شده توسط صبا | November 11, 2010 11:30 PM
ارسال شده در November 11, 2010 23:30
سلام هموطن دوست داشتنی.من تازگی با وبلاگت آشنا شدم و در همین مدت کوتاه کل آرشیوت رو زیر و رو کردم.خیلی جالب بود.به بانوی محترم سلام برسانید.انشا الله هر جا هستید سالم وسعادتمند باشید.
ارسال شده توسط سحر | November 11, 2010 11:54 PM
ارسال شده در November 11, 2010 23:54
تا وقتی که تعلقی هست کاغذ مغلوب قیچی و قیچی مغلوب سنگ است....زندگی کردنمون شکل راز بقاشده این روزا...
ارسال شده توسط فافا | November 12, 2010 12:01 AM
ارسال شده در November 12, 2010 00:01
سلام.
شما واقعا كامران مجف زاده هستيد؟؟!!!
اگه هتيد خوشحال مي شم به وبلاگم سر بزنين.
ارسال شده توسط ريحانه | November 12, 2010 12:17 AM
ارسال شده در November 12, 2010 00:17
سلام
چه عجب یادتون اومد یه همچین جایی رو هم دارید و یه سری زدید!
واقعا راست گفتید....مگه یه آدم چقدر می تونه کاغذ باشه؟
یه موقع هایی دیگه کم میاره.
ارسال شده توسط محبوب | November 12, 2010 1:52 AM
ارسال شده در November 12, 2010 01:52
واای آقای نجف زاده اومدین؟چقد خوشحالم دیدم پست جدید گذاشتین.
یه آدم میتونه همیشه کاغذ باشه.با کاغذ بودنش یه سنگو بپیچونه اما اگه قیچی بذاره....
ارسال شده توسط مائده | November 12, 2010 8:53 AM
ارسال شده در November 12, 2010 08:53
وای داداش خوبی چه خبرا شاد شدم بروز شدی
یک قل دو قل هم بازی میکنید اونجا
بازی محلی گلستانی هاست دیگه
ارسال شده توسط وحیدبهروز سفیر وبلاگ نویس های واحد مرکزی خبر | November 12, 2010 10:11 AM
ارسال شده در November 12, 2010 10:11
سلام می دونم شما نمی تونید از فرانسه این موضوع رو پیگیری کنید ولی گفتم شاید یه اتفاقی افتاد،سنگ مفت گنجیشک مفت دیگه:
سلام شرمنده بد موقع مزاحم شدم ولی می خواستم تا به عنوان صدای مردم برید ببینید تو جشنواره جوان خوارزمی امسال(بخش روباتیک)که تو هفته گذشته اجرا شد .مسئولین محترم گلاب به رو تون چه گندی زدن.از رو علاقه بعضی تیم ها رو حذف کردن گریه ی بچه های 16 یا 17 ساله رو درآوردن بعد توهین کردن بعد با نیرو انتظامی تهدید کردن.
الان براتون کاملتر میگم:
لیدر تیم ما(که یکی از تیم های حذف شده بود)رو به دزدی از مسابقات متهم کردن که شما از کارت شناسایی اسکن کردید و حالا اومدید غذا اضافه بگیرید بعد به یکی از سرپرست هامون گفتن شما به بچه های تیم تون توهین میکنید و اگر یه بار دیگه توی دانشگاه ببینمتون زنگ میزنم به نیروی انتظلمی بعد به یکی از اعضای تیم گفتن تو بیشعور یک متر ونیم زبون داری ونمی فهمی
دوباره فرداش با یکی از تیم های دیگه این برخورد رو کردن(تیم صائب از اصفهان)
نمی خوام اسم این مقام رو بگم ولی ;;;;;;;; بود
توی حذف کردن هم که خدا رو شکر بر اساس خواسته های شخصی یکی از داوران تیم ما(امام جواد 2)که لیدرمون توی مسابقات جهانی اتریش مقام اول رو اورده بودن و توی دوره قبلی مسابقات خوارزمی مقام دوم رو اوردن به علت ضعف در دانش ما رو حذف کردن.
من از شما انتظار دارم رفتارتون مثل همکارتون خانوم ....... نباشه فقط نخواهید گزارش مثبت بگیرید چون من همه ی این حرف هارو بهشون گفتم ولی فقط هرچی خواستم نشون دادن
باز اگر اطلاعاتی دیگه خواستید در خدمتم
باتشکر
محسن محمودی
ارسال شده توسط محسن | November 12, 2010 12:24 PM
ارسال شده در November 12, 2010 12:24
آدم وقتی دسترسی داشته باشه چرا نیاد از داداش خوبش سر بزنه ....سلام داداشم ...خوبی که انشاءالله ؟
خدا رو شکر
شاد باشی
ارسال شده توسط فاطمه***محکم | November 12, 2010 12:45 PM
ارسال شده در November 12, 2010 12:45
نمیدونم آدمها چقدر میتونن کاغذ باشن ولی میدونم که بیشتره اوقات دل اونایی که مثل کاغذ سفید و نازکه توسط اونای که دلی مثل قیچی دارن داغون میشه .
ارسال شده توسط ata khan | November 12, 2010 2:21 PM
ارسال شده در November 12, 2010 14:21
سلام
آدما هم میتونن سنگ باشن هم کاغذ هم قیچی.....
فقط امیدوارم همیشه سنگ نباشیم سعی کنیم یک رنگ باشیم!!!
ارسال شده توسط زهرا | November 12, 2010 3:15 PM
ارسال شده در November 12, 2010 15:15
سلام دیدم هیچ جوره جوابمو نمیدی گفتم از یه صفحه دیگه وارد شم (از لحاظ انتقادی) :
انسانها بین فرشته بودن و شیطان شدن حق انتخاب دارند.
مهم نیست که سفید باشی یا سیاه ، مهم این است که خاکستری نمانی.
پینوشت: همیشه از ادم های خاکستری میترسیدم .. کامران نجف زاده جان خاکستری شدنت مبارک
راستی مطلب بالا هم خوب بود
دوستدار تو آبجی کوچیکت
ارسال شده توسط سحر | November 12, 2010 3:58 PM
ارسال شده در November 12, 2010 15:58
کمبود محبت شدید:
نون هم نشدیم که یکی از رو زمین ورمون داره و بوسمون کنه......
آخه برادر کامران یک پیام دادین و حاجی ، حاجی مکه،(گفتم، حاجی و مکه: پشاپیش روز عرفه،عید قربان)رو تبریک میگم.
راستی دلتون برای شب یلدا تنگ نشده؟
نزدیکه ها...نمیخواین ایران باشین؟
خلاصه از ما گفتن بود،اونجا از هندونه و آجیل و انار خبری نیست...
دوست،برادر،هموطن شما
امین مهاجری
www.amin-mohajeri.blogfa.com
ارسال شده توسط امین مهاجری | November 12, 2010 6:14 PM
ارسال شده در November 12, 2010 18:14
کامران عزیزم عاشق کاراتم.......از وقتی رفتی فرانسه دیگه خبرا مثل گذشته حال نمیده..یه امیدی داشتیم که تو رو تو اغاز بیست و سی ببینم . اما اونجام تو رو از صحفه ی جادویی حذفت کردند.....تا جایی که میتونی خوش باش تا مسئولین بی خاصیت ما بسوزند
موفق و موئد باشی
ارسال شده توسط رامین | November 12, 2010 9:04 PM
ارسال شده در November 12, 2010 21:04
یه سلام وچند نقطه چین....
ویک دقیقه سکوت به خاطر تمامی لحظاتی که من دنبال وب شما میگشتم ..
.
.
.
.
راستی راستی این وب مال شماست آقای خبرنگار؟؟؟
من خبر های دست اول زیادی دارم که اگه دوست دارید بدونید پیام بفرستید به gmailام میگم چه خبره !!!!
ارسال شده توسط سرباز | November 12, 2010 10:50 PM
ارسال شده در November 12, 2010 22:50
من فکر می کنم بدونم ..
یه آدم خیلی می تونه کاغذ باشه..
می دونی چرا؟ می دونی...
اما یه چیزی رو مطمئن باش...گاهی وقتا بعضیا قیچی بودن رو انتخاب می کنن تا تو برای انتخاب کاغذ بودن, عذاب وجدان نداشته باشی... باور کن..
اون گیر میده که قیچی باشه..توی چشماش که نگاه می کنی یه برق عجیبه..مگه نه؟..گاهی فکر می کنی که لابد قیچی بودن حس خوبی به اون آدم می ده مخصوصا وقتی صدای خرت خرت کاغذ رو می شنوه.. ولی این برق , همیشه مال این حس نیست..
این بار که کنار حوصله ش نشستی ازش بپرس اگه تو قیچی باشی و من سنگ , باز هم دنبال کاغذ می گردی؟
ارسال شده توسط الهه | November 13, 2010 12:44 AM
ارسال شده در November 13, 2010 00:44
راستی یادم رفت سلام کنم..
سلام ..
برای فراموش کردنت هنوز یه کم زوده
ارسال شده توسط الهه | November 13, 2010 12:45 AM
ارسال شده در November 13, 2010 00:45
سلام برادر کامران
خوبی ؟؟؟؟خوش میگذره ؟؟؟ کامنتم رو تا آخر بخون لطفا ....
یه نامه میخوام بنویسم به امام علی که دوست دارم چند تا از جمله های شما رو که تو گزارش برای امام علی بود به کار ببرم ....
خواستم بگم لطفا راضی باشید چون می خوام به چند جا بدم....اگر احیانا راضی نبودید لطف کنید بعد از خوندن کامنتم بهم خبر بدید .....
به روز کردم با یه مطلب آشنا .... فکر کنم از شماست ..نمیدونم ...فرصت کردین بیاین ...
سلام برسونید
ارسال شده توسط ریحانه | November 13, 2010 10:06 AM
ارسال شده در November 13, 2010 10:06
سلام
مثل همیشه عالی بود. لحن کلام شما بسیار روان و با ساده ترین کلمات منظور خود را براحتی می رسانید ؛ فکر کنم به این می گویند بازی با کلمات.
ارسال شده توسط لیلا نادعلی فر | November 13, 2010 12:33 PM
ارسال شده در November 13, 2010 12:33
سلام
دوباره !
میگم این مطلبی که تو وبم گذاشته بودم ...فکر کنم که از شما شنیدم ....فکر کنم ...اگه از شما شنیدم میدونید مال کیه ؟؟؟؟؟؟البته اگه اومدی اون طرفا!
فعلا
ارسال شده توسط ریحانه | November 13, 2010 2:55 PM
ارسال شده در November 13, 2010 14:55
با یه مطلب به (اسم شما یادتون نمیاد)به روزم.
اگه تونستید یه سر بزنید چون میدونم از جنس علایق شماست.
ارسال شده توسط قاصدک(خاتمه خاطره ها) | November 13, 2010 3:06 PM
ارسال شده در November 13, 2010 15:06
سلام آقاي نجف زاده
من از طرف نيروهاي يمانكاري شاغل در مجتمع گاز پارس جنوبي براي حل مشكلات نيروها براي شما مينويسم...
مي خواهم در برنامه 20:30 امشب تلنگري بر بدقولي مسئولين وارد نمائيد كه چرا چندين ماه است كه هيئت دولت قانون قرارداد مستقيم را تصويب كرده ولي مسئولين هيچگونه اقدامي نمي كنند.ما در اينجا وضعيت بسيار بدي داريم تناقض بين نيروهاي رسمي و پيمانكاري بسيار است مشكلات ما اينقدر زياد است كه اين صفحه سفيد گنجايشش را ندارد!
ضمن تشكر از شما اميدوارم مشكل حل شود
.
.
حرف آخر:
براي گفتن من شعر هم به گل ماند
يا حق
ارسال شده توسط سعيد | November 13, 2010 4:56 PM
ارسال شده در November 13, 2010 16:56
از ابتدا من کاغذ بودمو اطرافیانم قیچی!
خیلی دلم می خواست یه بار هم که شده من قیچی باشم تا ببینم چه حالی میده خورد کردن دیگران!
تن نحیفم دیگه چیزی ازش نمونده از بس هر کی از راه رسید بخشی از وجودم را با قیچی تیزش برید و با خود برد و بعد هم که دید به دردش نمی خورد انداخت توی سطل زباله!
گاهی هم بعضی ها از بس که با قیچی شان دیگران را تکه و پاره کرده اند دیگر قیچی کند شده !نمی دانی چه دردی دارد وقتی که بخواهند با یک قیچی کند تو را تکه کنند!
ارسال شده توسط ملیحه | November 13, 2010 5:03 PM
ارسال شده در November 13, 2010 17:03
سلام آقاي نجف زاده
من يكي از كارمنداي دفتري شركت مجتمع گاز پارس جنوبي واقع در عسلويه هستم.
من براي شما يه پيشنهاد دارم؛
تشريف بياريد عسلويه و يه حالي از ما كارمنداي اركان ثالث(غير رسمي) بپرسيد. باورتون ميشه كه ما توي آلوده ترين منطقه صنعتي كشور در ماه 26 روز سركاريم و فقط جمعه ها رو استراحت داريم! ساعت كارمون از 7صبح تا 7 شبه! ما درسال فقط مي تونيم از 26 روز مرخصي استفاده كنيم و ديگر هيچ! صبح ها ساعت 5 از خونه بيرون مي زنيم و ساعت 30/8 شب برميگرديم خونه. مطمئنم يه مچين سوژه اي ميتونه براي بينندگان خيلي جالب باشه!
به نظر شما يه نفر با اين وضعيت كاري چقدر مي تونه براي خانوادش وقت بزاره؟ آيا بعد از 15 ساعت كار ناي نوازش كردن بچه اش رو داره؟ آيه ميتونه يه زندگي معمولي داشته باشه؟
من پيشنهاد ميكنم تشزيف بياريد عسلويه پالايشگاه فاز 1 و از مديرعامل محترم آقاي شعبانپور بپرسيد اين وضعيت كاري پرمشقت رو بر چه اساسي به ما تحميل كردن؟ شايد جوابشون همت مضاعف و كار مضاعف باشه! اما آيا همت و كار مضاعف به معناي بالا بردن ساعت كاري نيروهاي اركان ثالث و گرفتن استراحت اونا هستش؟
اگه اينجوريه چرا ساعت كار نيروهاي رسمي هيچ تغييري نكرده و اونا از يك هفته استراحت در قبال دوهفته كار بهره مند هستن؟
باتشكر
ارسال شده توسط كارمند دفتري پارس جنوبي | November 13, 2010 5:52 PM
ارسال شده در November 13, 2010 17:52
سلام خوبین چه عجب مطلب تازه دیدیم از شما.سنگ باشی یا کاغذ یا قیچی به هیچی نمیرسی.میدونم که اگر قیچی باشی یعنی دل شکوندی،اذیت کردی.واگه کاغذ باشی یعنی خورد شدی مثل من.هیچ وقت هیچکدوم از این سه نقش رو نگرفتم ولی یه مدته بخاطر احترام نگه داشتن و حرمت حفظ کردن شدم کاغذ.روحم و جسمم داره خورد میشه.کی جواب این خورد شدنه منو میده.
ارسال شده توسط nasim | November 13, 2010 6:17 PM
ارسال شده در November 13, 2010 18:17
طبابت یا تجارت
http://dehkehan.blogfa.com/post-557.aspx
ارسال شده توسط وحید پهلوانی | November 13, 2010 7:16 PM
ارسال شده در November 13, 2010 19:16
امیدوارم که خوب و سلامت باشید.
یا علی
ارسال شده توسط یک قدم تا خورشـــــــــــــــــــــــــید | November 13, 2010 8:34 PM
ارسال شده در November 13, 2010 20:34
غنچه از خواب پريد و گلي تازه به دنيا آمد!
خار خنديد و به گل گفت : سلام
و جوابي نشنيد
خار رنجيد ولي هيچ نگفت...
ساعتي چند گذشت
گل چه زيبا شده بود!
دست بي رحمي آمد نزديک،
گل سراسيمه ز وحشت افسرد...
ليک آن خار در آن دست خزيد
و گل از مرگ رهيد ...
صبح فردا که رسيد
خار با شبنمي از خواب پريد
گل صميمانه به او گفت :
سلام[لبخند]
ارسال شده توسط پروانه | November 13, 2010 9:49 PM
ارسال شده در November 13, 2010 21:49
شادی را علت باش،
نه شریک
و
غم را شریک باش،
نه دلیل
"زرتشت"
ارسال شده توسط ش_ك | November 13, 2010 11:10 PM
ارسال شده در November 13, 2010 23:10
افسار دلم دست خدا بود چنين شد!
اي واي اگر دست خودم بودچه ميشد؟
مقصود دلم مهر و وفا بود چنين شد!
گر قصد دلم جور و جفا بود چه ميشد ؟
ارسال شده توسط ش_ك | November 13, 2010 11:13 PM
ارسال شده در November 13, 2010 23:13
با سلام.
جناب آقای نجف زاده ضمن عرض ادب و احترام و خسته نباشید خدمت شما و تشکر از فعالیت مثبت و حرفه ای جنابعالی در حوزه رسانه و ارتباطات.وبسایت خوب و پر محتوایی دارید و شخصا لذت بردم.بنده هنر آموز رشته خبرنگاری هستن و وارد این حوزه شده ام . وب سایت شما را جزو پیوند هایم قرار داده ام.می خواستم یک خواهش و در خواست از شما داشته باشم اگر برایتان مقدور است وبلاگ مرا نیز در سایتتان لینک کنید.
ارسال شده توسط احمد | November 14, 2010 1:13 AM
ارسال شده در November 14, 2010 01:13
سلام...
به روزم....
ارسال شده توسط شاگرد قیصر | November 14, 2010 1:36 AM
ارسال شده در November 14, 2010 01:36
سلام آقای نجف زاده خبر نگار محبوب ما /من یک زن بسیار موفق مازندرانی هستم با کارهای بسیار جالب وباسختی های فراوان/اگه میشه از کارم گزارشی تهیه بشه خیلی عالیه چون هنوز فرهنگ سازی نشده که یک زن پارچه بنویسه دیوار بنویسه ویا تابلو بسازه ونجاری کنه وخیلی چیز های دیگه /با کمال تشکر
ارسال شده توسط طاهره جمالی | November 14, 2010 9:32 AM
ارسال شده در November 14, 2010 09:32
سلام آقاي نجف زاده شعركي سروده ايم مي خواهيم تقديم كنيم البته با عرض معضرت فقط جهت مزاح.
اي عاشق افتاده
كامران نجف زاده
جاييت كه نشكسته
بينم كي هلت داده
افسوس كه در غربت
هي خفته و لم داده
دانم كه گزارشهاش
تركيده و آب داده
ارسال شده توسط مهدي | November 14, 2010 10:29 AM
ارسال شده در November 14, 2010 10:29
سلام بهونه واسه گفتن
بعضی وقتا سنگم واسه خودش دلیل داره
میشه خواهش کنم بپرسین چرا سهام عدالت نیروهای مسلح رو ندادن
واینکه فرزندان مجرد نیروی مسلح که تحت تکلف پدر نیستن چطوری یارانه بگیرند
ارسال شده توسط مریم بابلسر | November 14, 2010 10:36 AM
ارسال شده در November 14, 2010 10:36
سلام تو رو خدا درباره ي مشكلات استان همدان هم گزارش جمع كنيد به خدا حيف استان به اين زيبايي اين همه مشكلات داشته باشه چرا بايد پل زيباي جوادييه تهران 30 ماه افتتاح بشه ولي پل روگذر فرهنگيان 60 ماه هنوز افتتاح نشه جالب اينجاست كه1 كيلومتر هم نميشه تو رو به خدا اگه مسلمونيد برسيد به داد مردم همدان به خدا ثواب دارهممنونم
ارسال شده توسط حامد | November 14, 2010 12:29 PM
ارسال شده در November 14, 2010 12:29
ببينم، مگه یه آدم چقدر می تونه سنگ باشه...
ارسال شده توسط آدم برفي | November 14, 2010 12:39 PM
ارسال شده در November 14, 2010 12:39
سلام آقای نجف زاده.. خیلی زیبا مینویسید.
سبک نوشته هایتان را واقعا دوست دارم و از خواندنش لذت می برم
ارسال شده توسط بهاره | November 14, 2010 2:37 PM
ارسال شده در November 14, 2010 14:37
جناب آقاي نجف زاده
با سلام
من يكي از صدها زوج نازايي هستم كه به خاطر مشكلات مالي قادر به رفع مشكل پزشكي خود نيستم آيا به نظر شما نازايي عمل زيبايي است كه هيچ بيمه اي زير بار آن نمي رود و هيچ يك از دولتهاي وقت تدبيري براي آن نمي انديشند آيا به نظر شما يكي از حادترين بيماري ها نمي باشد كه خانمان برانداز است و باعث از هم پاشيدگي خانواده ها مي شود (شايد براي كسي مهم نيست)خواهش مي كنم يه سر به مطبها و مراكز نازايي بزنيد و هزينه هاي گزاف آن را ببينيد از دستمزد خود پزشك گرفته تا داروها و همه عمل ها آزاد و سرسام آور است اگر عملي هم در بيمارستان دولتي صورت گيرد نوبت دو يا سه ساله مي دهند به نظر شما چه كسي ظرر مي كند ميلياردري كه پولش از پارو بالا مي رود يا كارگر بدبختي كه دچار اين بيماري است بالاخره بايد فكري به حال اين موضوع كرد خواهش مي كنم از طرف و از زبان ما با مسئولين صحبت جدي و پيگيرانه داشته باشيد .
با تشكر از زحماتي كه مي كشيد
ارسال شده توسط گل | November 14, 2010 5:02 PM
ارسال شده در November 14, 2010 17:02
با عرض سلام وخداقوت خدمت شما انسان شریف و بزرگ که تا به حال واقعا در راه خبر و آگاهی درست به مردم کار خود را بسیار عالی انجام دادین.انشاالله هرجا که هستین موفق و پیروز باشید.اما واقعا جای شما و خبر های داغتون خالیه.
به امید موفقیت جناب عالی،یا علی
ارسال شده توسط محمد محسن | November 14, 2010 5:05 PM
ارسال شده در November 14, 2010 17:05
با سلام
خواهش مي كنم نظري را كه در رابطه با شرايط بد كاري نيروهاي اركان ثالث به خصوص پيمان اداري كه در دست شركت بركت جم با كارفرمايي پارس جنوبي مي باشد پيگيري فرمائيد واقعا شرايط بد كاري و بي عدالتي در حق ما بيداد مي كند
ارسال شده توسط كارگري كه علي رغم فرياد شعارگونه عدالت همجنان در بي عدا | November 14, 2010 5:16 PM
ارسال شده در November 14, 2010 17:16
سلام
نوشته هاتون واقعا جالبه
ارسال شده توسط mohammad | November 14, 2010 5:34 PM
ارسال شده در November 14, 2010 17:34
من میتونم دوخط بنویسم بعد یه لشکر بریزن اینجا به شرطی که دنبال موضوع باشی
شما از پاداش 480میلیون تومانی بابت کارانه سه ماهه مدیر عامل بانک صادرات دکتر جهرمی خبر دارین
شما از حقوق 29 میلیون تومانی ماهیانه مدیر عامل بانک صادرات خبر دارین
این آقای مدیر عامل یقه آخوندی اینجوری داره حق ما کارمندارو میخوره از زمانی که اومده سر کار تمام مزایا را قطه کرده ساعت کاری ها را بیشتر کرده ÷در کارمندارو درآورده کارمنا بیشتر کار میکنن تا ایشون بتونه 480میلیون تومن ÷اداش بگیره تمام مدارکش هم هست
خیلی ببخشید که این مثل قدیمی را مینویسم
کارکردن خر و خوردن یابو
ارسال شده توسط علی | November 14, 2010 6:57 PM
ارسال شده در November 14, 2010 18:57
سلام استاد ...
این روزها انگار همه محکومیم به کاغذ بودن .
حالا قیچی و یه کبریت کشیدن زیر این کاغذ زیاد فرق نداره .
از رسم این دنیا که انقدر رسم نامردی شده متنفرم ...
راستی خیلی وقت بود ننوشته بودید .
یه عالمه نکته تو این سه چهار خط بود ...
مثل همیشه هوشمندانه .
"مگر یک آدم چقدر می تواند کاغذ باشد؟"
این سوال هر روز یه جور دیگه تو ذهن من تکرار میشه ...
اما از امروز ...
ارسال شده توسط سمیرا راهی | November 14, 2010 9:43 PM
ارسال شده در November 14, 2010 21:43
ميگن مرد آن باشد كه در كشاكش دهر سنگ زيرين آسيا باشد
ارسال شده توسط جواد رحيمي | November 15, 2010 9:20 AM
ارسال شده در November 15, 2010 09:20
صبح بخیرداداش گل گوسفند کیلویی 7هزار تومن طبق خبری که بهم رسید از بازار گوسفند فروشی های گنبد
[نیشخند]
ارسال شده توسط وحیدبهروز | November 15, 2010 9:36 AM
ارسال شده در November 15, 2010 09:36
سلام خبرنگارچه عجب!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! زحمت کشیدی خیلی خارجی شدی دیگه کم به این محفل مجازیتون سر میزنی .
ارسال شده توسط مریم معتمدی | November 15, 2010 10:46 AM
ارسال شده در November 15, 2010 10:46
سلام عمو كامران.من در اون حدي نيستم كه نظر بدم آخه هر روز ميامو نميدونم چي بگم فقط ميتونم بگم كه عالي بود
(شاد باشيد لطفا)...خدا حافظتون باشه...
ارسال شده توسط Eli | November 15, 2010 1:12 PM
ارسال شده در November 15, 2010 13:12
age hame midunestan baghiyash hamin chand khate hichkas kilick nemikard
zud pedarsukhte baziro yad gereftiya
ارسال شده توسط rez | November 15, 2010 1:58 PM
ارسال شده در November 15, 2010 13:58
مگر ادم چقدر میتوناد کاغذ باشد؟؟.....
واقعا چقدر؟
چقدر میتونی ببینی و ساکت باشی..؟
ارسال شده توسط maryam_72 | November 15, 2010 4:42 PM
ارسال شده در November 15, 2010 16:42
بي نظيري....
چرا تبعيد شدي؟!!!!
ارسال شده توسط لعيا | November 15, 2010 6:35 PM
ارسال شده در November 15, 2010 18:35
سلام احوال شما؟
وبلاگی جدید زدم خوشحال می شم شما هم در جدید الورودی هایش باشید.
ارسال شده توسط اتنا | November 15, 2010 10:28 PM
ارسال شده در November 15, 2010 22:28
حتي اگر دیدن تو برام بشه خیلی محال ،
مهم اینه :
دوستت دارم !
فاصله ها رو بیخیال...
:-) :-( ...
ارسال شده توسط ش_ك | November 16, 2010 12:21 AM
ارسال شده در November 16, 2010 00:21
اي امیر عرفه بی تو صفا نیست كه نیست،
بی تو اندر عرفه عشق و وفانیست كه نیست،
اي امیرعرفه یوسف زهرامهدي! حاجتی غیر ظهورت به خدانیست كه نیست
كامران سلام!
خوبي؟
سالي كه رفتي حج واجب و گزارش نفرستادي،خبرنگاري نكردي...
من خيلي از اين كارت لذت بردم!
اما الان كاش چند خطي درباره حركت كننده ترين وقوف مي نوشتي...
درباره روز عرفه اي كه عرفات بودي...
اگرهم هنوز دلت ميخواد خبر اون روز فقط بين خودت و خدا مخابره شده باشه كه...
يادش به خير؛
برگشتي ايران تو 20:30 وايسادي جلو دوربين وگفتي :
سلام من مكه بودم!
كاش يه روز ديگه جلو يه دوربين ديگه باشي...
بعد مردم بگن،إ...؟ اين فرانسه بود!
كاش زودتر برگردي !
يا علي
ارسال شده توسط ش_ك | November 16, 2010 8:06 AM
ارسال شده در November 16, 2010 08:06
سلام آقا كامران خسته نباشي من از يك روستاي دور افتاده به نام روستاي بزق از توابع ميانجلگه نيشابور مزاحم ميشم بايد بگم خيلي آدم خلاقي هستي خواهش ميكنم نوشته هاي خودتو برام بفرستين متشكرم
ارسال شده توسط حسن سبحاني | November 16, 2010 8:32 AM
ارسال شده در November 16, 2010 08:32
سلام خوبین؟ پیشاپیش عید سعید قربان رو به شما تبریک میگم
ارسال شده توسط nasim | November 16, 2010 9:32 AM
ارسال شده در November 16, 2010 09:32
سلام
من ندا هستم و داستان زندگیمو توی وبلاگم مینویسم .
تمایل دارین باهم تبادل لینک کنیم ؟؟
www.meandlove1.blogfa.com
ارسال شده توسط ندا | November 16, 2010 11:57 AM
ارسال شده در November 16, 2010 11:57
کامنتمو خوندین؟
شما که خودتون کاغذ بودین ،کاری کردین که دیگه کاغذ نباشین؟الانم کاغذین؟
میشه کمکم کنین که دیگه کاغذ نباشم،یا حداقل کمتر کاغذ باشم؟
هر روز به ایمیلم سرمیزنم ،به امیده جوابه شما!!!!!!!!!منتظرم...
ارسال شده توسط ملیحه | November 16, 2010 1:34 PM
ارسال شده در November 16, 2010 13:34
shoma vaghean tavana hastid too karetoon
vebetoon ham mahshare
ارسال شده توسط helena | November 16, 2010 2:26 PM
ارسال شده در November 16, 2010 14:26
به نام خدا
سلام
همین...
ارسال شده توسط تمنایی | November 16, 2010 4:22 PM
ارسال شده در November 16, 2010 16:22
یکم هم هوای بچه های این مرز و بوم را داشته باشین تا مجبور نشن از ایران فرار کنن. یه سر به این وبلاگ بزنید تا بدونید مغز ایرانی قویترین آنتی ویروسهای جهان را به زانو درآورد
http://www.securityplus.blogfa.com
(آدرس ایمیل و سایت رو اشتباهی زدم چون اصل خبر ماله من نیست)
ارسال شده توسط یک ایرانی | November 16, 2010 4:41 PM
ارسال شده در November 16, 2010 16:41
سلام
عیدتون مبارک . ان شاء الله سال آینده عرفات باشین.
ارسال شده توسط بتول | November 16, 2010 6:09 PM
ارسال شده در November 16, 2010 18:09
سلام آپم دوست داشتید یه سری به من بزنید
خوشحال میشم
ارسال شده توسط طناز | November 16, 2010 6:50 PM
ارسال شده در November 16, 2010 18:50
سلام حاج کامران خان خبرنگار موفق عیدتون مبارک انشاا... سال آینده رو دور هم تو ایران خودمون جشن بگیریم.
مواظب خودتون و خانواده باشید.
ارسال شده توسط Merlin | November 16, 2010 6:52 PM
ارسال شده در November 16, 2010 18:52
سلام کامران جان خوبی؟؟؟؟
عیدت مبارک .
تو راست میگی من خسته شدم از اینهمه کاغذ بودن .
اما واقعا نمیدونم چه طور میشه قیچی بود . دوست هم ندارم قیچی باشم . کاش همه یکی بودند . نه اینکه یکی سنگ و یکی کاغذ و دیگری قیچی . ......
دلتنگم خیلی زیاد .
ارسال شده توسط مینا خاندانیها | November 16, 2010 7:32 PM
ارسال شده در November 16, 2010 19:32
با عرض سلام خدمت آقای کامران نجف زاده
فقیر و روزنامه نگار
روزی مرد کوری روی پلههای ساختمانی نشسته و کلاه و تابلویی را در کنار پایش قرار داده بود. روی تابلو خوانده می شد: من کور هستم لطفا کمک کنید.
روزنامه نگار خلاقی از کنار او می گذشت؛ نگاهی به او انداخت. فقط چند سکه در داخل کلاه بود.. او چند سکه داخل کلاه انداخت و بدون اینکه از مرد کور اجازه بگیرد، تابلوی او را برداشت، آن را برگرداند و اعلان دیگری روی آن نوشت و تابلو را کنار پای او گذاشت و آنجا را ترک کرد. عصر آن روز، روز نامه نگار به آن محل برگشت و متوجه شد که کلاه مرد کور پر از سکه و اسکناس شده است. مرد کور از صدای قدمهای او خبرنگار را شناخت و خواست اگر او همان کسی است که آن تابلو را نوشته بگوید ،که بر روی آن چه نوشته است؟ روزنامه نگار جواب داد: چیز خاص و مهمی نبود، من فقط نوشته شما را به شکل دیگری نوشتم؛ لبخندی زد و به راه خود ادامه داد. مرد کور هیچ وقت ندانست که او چه نوشته است ولی روی تابلوی او خوانده می شد
امروز بهار است، ولی من نمیتوانم آنرا ببینم . . .
www.parandehomid.blogfa.com
ارسال شده توسط مسعود از بوشهر | November 16, 2010 10:28 PM
ارسال شده در November 16, 2010 22:28
سلام موسيو جان...
عيدت مبارك باشه... ايشالا هميشه سالم و شاد باشي...
به ياد ما هم باش گاهي :-)
ارسال شده توسط ياسمن | November 17, 2010 12:54 AM
ارسال شده در November 17, 2010 00:54
صبح بخیر داداش کامران عیدت مبارک الان گوسفندمون رو به قتل رساندیم[نیشخند]
ارسال شده توسط وحیدبهروز | November 17, 2010 9:46 AM
ارسال شده در November 17, 2010 09:46
سلام
به لینک زیر توجه کنید و یا در گوگل سرچ کنید.
مسئولان یا خوابند و یا برای خودی خواب می بینند.
نماد ماسونی در ایستگاه مترو ولیعصر
http://mobarezclip.ir/?p=4453#comment-1120
ارسال شده توسط رضا امین | November 17, 2010 1:32 PM
ارسال شده در November 17, 2010 13:32
سلام نازنین....
عیدتون مبارک
ارسال شده توسط آدم برفی | November 17, 2010 5:20 PM
ارسال شده در November 17, 2010 17:20
من اتوبوس دو طبقه میخوام داداش(افسوس)
ارسال شده توسط وحیدبهروز | November 17, 2010 9:31 PM
ارسال شده در November 17, 2010 21:31
كامران سلام!
خوبي؟
عيدت مبارك
چرا آدما دلشون ميخواد تو زندگي،بعضي چيزا تكرار شه اما نميشه؟
چرا يك دفعه جاي خالي چيزي رو تو زندگيت حس ميكني
اما...
اما ديگه خيلي وقته كه از لذتش بي بهره اي؟
كامران چرا ديگه برامون "ويژه" نميگيري؟!
چرا فرستادنت؟
چرا برت نميگردونن؟
تو ايران كه مده "4سال" ها اتوماتيك تمديد شه!
عادت داريم!
اگه 4 سال ماموريت! تو تمديد بشه چي؟
اگه تو دلت بگيره دلت بخواد برگردي دلت بخواد كلي گزارش خوشگل باحال بگيري اما نتوني چي؟
همه اينا وچيزايي كه نميدونيم ناراحتمون ميكنه!
اگه...
(خيلي غر زدم؟)
مواظب خودت باش
ارسال شده توسط ش_ك | November 17, 2010 9:34 PM
ارسال شده در November 17, 2010 21:34
عیدت مبارک داداشی
ارسال شده توسط فاطمه***محکم | November 17, 2010 9:34 PM
ارسال شده در November 17, 2010 21:34
vaghean rast migi.ye adam mage cheghadr mitune kaghaz bashe ?cheghadr bayad sabr dashte bashe o in vazo tahammol kone? man ke dige khaste shodam .
ama ehsas mikonam kaghaz budan ro tarjih midam inke kheret kheret pare shamo oon eshgh kone!!!
duset daram kheili ziad moteasefane kheili vaghte ke sedato nashnidam delam vaghean tangide.
ارسال شده توسط nike | November 17, 2010 10:20 PM
ارسال شده در November 17, 2010 22:20
به روزم داداش با : " دلنوشته "
ارسال شده توسط فاطمه***محکم | November 17, 2010 10:29 PM
ارسال شده در November 17, 2010 22:29
سلام آقای نجف زاده
چه عجب پست گذاشتید !
خرت خرت کاغذ هم بابی حوصله گی اش ما را کهنه می کند ولی دور ریخته نمی شود...
ارسال شده توسط مرضیه شمس | November 17, 2010 11:58 PM
ارسال شده در November 17, 2010 23:58
به عالم قسم ما غم خوردن آمد؛
نشايد خوردن الا رزق مقسوم ... !
ارسال شده توسط ش_ك | November 18, 2010 1:06 AM
ارسال شده در November 18, 2010 01:06
ما را هرگز
گمان اين نمي رفت،
كه تو قاره قاره...
از ما دور شوي !
هر چند كه ما،
كامنت كامنت...
به يادت و
دعا دعا...
به تو نزديك
هستيم!
آري...؛
اينگونه است!
ارسال شده توسط ش_ك | November 18, 2010 1:17 AM
ارسال شده در November 18, 2010 01:17
جناب نجف زاده
با سلام
راهکاری جامع و نوین و کاملا بومی برای اداره کشور و حل همه مشکلات و ناهنجاری سیاسی و اجتمایی و اقتصادی و.. در غالب یک طرح دارم چگونه می توانم برای مطالعه و اظهار نظر خدمت شما ارسال کنم باشد که در اجرایی شدن آن بنده را یاری فرمایید توضیح آنکه راهکار بنده براحتی می تواند اقتصاد های مطرح جهان را نیز از شر این همه رکود ها و بی عدالتی ها نیز نجات دهد
با احترام رضا
ارسال شده توسط رضا | November 18, 2010 9:07 AM
ارسال شده در November 18, 2010 09:07
سلام نازنین....
خوب هستید؟!
مثل اینکه دلتون خیلی پره
گله کردنت مانده بود برای حالا بعد از اینهمه منتظر ماندن ما...؟!
خوب کاری کن اگر میتوانی
کاغذ نباش دیگر اگر خسته ای
ارسال شده توسط آدم برفی | November 18, 2010 9:35 AM
ارسال شده در November 18, 2010 09:35
کامران عزیز سلام
این نوشته ی شما رو هم خوندم،مثل بقیه ی نوشته هات
لذت میبرم از این همه ذوق و استعداد.
خوشحال میشم به منم یه سری بزنی.
راستی چند وقته کم پیدایی ها !
سر بزن به ما
یا علــــــــــــــی
ارسال شده توسط حسین چمنی | November 18, 2010 10:41 AM
ارسال شده در November 18, 2010 10:41
شاید ...
خود تو باعث شدی که همیشه کاغذ باشی !
تو را نشاند ... تو هم سر تاپا منتظر دستور عمل او بودی ...
... پایی که دوبار بر سر یک تکه سنگ لغزید... همان بهتر که خرت و خرت خرد ( پاره ) شود %
ارسال شده توسط م.ت | November 18, 2010 12:27 PM
ارسال شده در November 18, 2010 12:27
يك نفر بود مثل آدمهاي ديگر، موهايي داشت بور با ريشي نرم و كمپشت و سني حدود هفده سال. پدرش مسلمان بود و از تاجرهاي مراكش و مادرش، فرانسوي و اهل دين مسيح. "ژوان " دنبال هدايت بود. در سفري با پدرش به مراكش رفت و مسلمان شد.
محال بود زير بار حرفي برود كه براي خودش، مستدل نباشد و محال بود حقي را بيابد و بااخلاص از آن دفاع نكند. در نماز جمعه اهل سنت پاريس، سخنرانيهاي حضرت امام را كه به فرانسه ترجمه شده بود، پخش ميكردند. يكي از آنها را گرفت و گوشه خلوتي پيدا كرد براي خواندن، خيلي خوشش آمد و خواست كه بازهم براي او از اين سخنرانيها بياورند.
بعد از مدتي، رفت وآمد "ژوان كورسل " با دانشجوهاي ايراني كانون پاريس، بيشتر شد. غروب شب جمعهاي، يكي ازدوستانش "مسعود " لباس پوشيد برود كانون براي مراسم، "ژوان " پرسيد: "كجا ميري؟ " گفت: "دعاي كميل " ژوان گفت: "دعاي كميل چيه؟! ما رو هم اجازه ميدي بياييم! " گفت: "بفرماييد " .
چون پدرش مراكشي بود، عربي را خوب ميدانست. با "مسعود " رفت و آخر مجلس نشست. آن شب "ژوان " توسل خوبي پيدا كرد. اين را همه بچهها ميگفتند.
هفته آينده از ظهر آمد با لباس مرتب و عطرزده گفت: "بريم دعاي كميل ".
گفتند: "حالا كه دعاي كميل نميروند "؛ تا شب خيلي بيتاب بود.
يك روز بچههاي كانون، ديدند "ژوان " نماز ميخواند، اما دستهايش را روي هم نگذاشته و هفته بعد ديدند كه بر مُهر سجده ميكند. "مسعود " شيعه شدن او را جشن گرفت.
وقتي از "ژوان " پرسيد: "كي تو رو شيعه كرد؟ " او جواب داد: "دعاي كميل علي(ع) ".
گفت: "ميخواهم اسمم رو بذارم علي ".
"مسعود " گفت: "نه، بذار شيعه بودنت يه راز باشه بين خودت و خدا با اميرالمؤمنين(ع). "
گفت: "پس چي؟ "
ـ "هرچي دوست داري "
گفت: "كمال "
چه اسم زيبايي، براي خودش انتخاب كرد. مسيحي بود. شد مسلمان اهل سنت و بعد هم شيعه، در حالي كه هنوز هفده بهار از عمرش نگذشته بود.
مادرش، خيلي ناراحت بود. ميگفت: "شما بچه منو منحرف ميكنيد ".
بچهها گفتند: "چند وقتي مادرت را بيار كانون " بالاخره هم مادرش را آورد. وقتي ديد بچهها، اهل انحراف و فساد نيستند، خيالش راحت شد.
كتابخانه كانون، بسيار غني بود. "كمال " هم معمولاً كتاب ميخواند. به خصوص كتابهاي شهيد مطهري.
خيلي سؤال ميكرد. بسيار تيزهوش بود و زود جواب را ميگرفت، وقتي هم ميگرفت ضايع نميكرد و به خوبي برايش ميماند.
يك روز گفت: "مسعود! ميخوام برم ايران طلبه بشم ".
ـ "برو پي كارت. تو اصلاً نميتواني توي غربت زندگي كني. برو درست را بخوان. " آن زمان دبيرستاني بود.
رفت و بعد از مدتي آمد و گفت: "كارم براي ايران درست شد. رفتم با بچهها، صحبت كردم. بنا شده برم عراق. از راه كردستان هم قاچاقي برم قم. " با برادرهاي مبارز عراقي رفاقت داشت.
مسعود گفت: "تو كه فارسي بلد نيستي، با اين قيافه بوري هم كه داري، معلومه ايراني نيستي!
خيلي اصرار داشت. بالاخره با سفارت صحبت كردند و آنها هم با قم و در مدرسه حجتيه پذيرش شد. سال شصت و دو ـ شصت و سه بود.
ظرف پنج ـ شش ماه به راحتي فارسي صحبت ميكرد.
اجازه نميداد يك دقيقه از وقتش ضايع شود. هميشه به دوستانش ميگفت: "معنا ندارد كسي روي نظم نخوابد؛ روي نظم بيدار نشود. "
خيلي راحت ميگفت: "من كار دارم. شما نشستيد با من حرف بزنيد كه چي بشه! بريد سر درستون. من هم بايد مطالعه كنم. "
يك كتاب "چهل حديث " و "مسأله حجاب " را به زبان فرانسه ترجمه كرد.
هميشه دوست داشت يك نامي از اميرالمؤمنين(ع) روي او بماند. ميگفت: "به من بگيد ابوحيدر، اين آن رمز بين علي(ع) و من هست. "
يك روز از "مدرسه حجتيه " زنگ زدند كه آقا پايش را كرده توي يك كفش كه من زن ميخواهم. هرچه ميگوييم حالا اجازه بده چندسالي از درست بگذره، قبول نميكند.
مسعود گفت: "حالا چه زني ميخواهي؟ "
گفت: "نميدونم، طلبه باشد، سيده باشد، پدرش روحاني باشد، خوشگل باشد. "
مسعود هم گفت: "اين زني كه تو ميخواي، خدا توي بهشت نصيبت ميكند. "
هرچه توجيهش كردند، فايده نداشت.
"مسعود " ياد جملهاي از كتاب حضرت امام افتاد كه توصيه كرده بودند "طلبهها، چند سال اول تحصيل را اگر ميتوانند، وارد فضاي خانوادگي نشوند. "
رفت كتاب را آورد. گفت: "اصلاً به من مربوط نيست، ببين امام چي نوشته. "
جمله را كه خواند، كتاب را بست. سرش را انداخت پايين. فكر كرد و فكر كرد. بعد از چند دقيقه سكوت گفت: "باشه ".
خيلي به حضرت امام ارادت داشت. معتقد بود فرامين ولي فقيه، در واقع، دستورات اهل بيت(ع) است.
هروقت ما گفتيم: "امام " ميگفت: "نه! حضرت امام ".
يك روز رفت پيش مسعود و گفت: "ميخواهم برم جبهه " ايام عمليات مرصاد بود.
مسعود گفت: "حق نداري " .
گفت: "بايد برم ".
مسعود: "جبهه مالي ايرانيهاست؛ تو برو درست رو بخوان ".
گفت: "نه! حضرت امام گفتند واجب است. "
فرداي آن روز، رفته بود لشگر بدر و به عنوان بسيجي، اسم نوشته بود و رفت عمليات مرصاد. هنوز يك هفته نشده بود كه خبر شهادتش را آوردند. آن موقع، تقريباً بيست و چهار سال داشت.
از زمان بلوغش تا شهادت هشت ـ نه سال بيشتر عمر نكرد، ولي هرروز يكقدم جلوتر بود. مسيحي بود، سني شد، و بعد شيعه مقلد امام شد و مترجم و بالاخره رزمنده.
چقدر راحت اين قوس صعودي را طي كرد، چقدر سريع.
كمال، آگاهانه كامل شد و در يك كلام، بنده خوبي شد.
يكي از دانشجويان ايراني مقيم فرانسه ميگويد: اگر "كمال كورسل " شهيد نميشد، امروز با يك دانشمند روبهرو بوديم، شايد با روژه گارودي ديگر!
كمال عزيز! ريشههاي باورت در ضمير ما، تا هميشه سبز باد!
راوي : سيد مسعود معصومي
ويژهنامه سي سالگي دفاع مقدس در خبرگزاري فارس
ارسال شده توسط شیرین | November 18, 2010 2:16 PM
ارسال شده در November 18, 2010 14:16
سلام 25
ابان تولد داداش بهمن ابراهیمی مهربون بوده فورا به وبلاگ داداش بهمن بریم و بهشون تبریک بگیم
اینم ادرس
http://www.resanehayenovin.blogfa.com/
عمومی نکنی داداش
داداش برو حتما یک نظر بده دل خوشیه بخدا
داداش بهمن خیلی مهربونه میخوام غافل گیر بشه
ارسال شده توسط وحیدبهروز | November 18, 2010 4:06 PM
ارسال شده در November 18, 2010 16:06
سلام مهربانی بی پروا !
به وسعت قلب مهربانت دلتنگ قلب مهربانت هستم !
ابری نوشته ای انگار یک نمه هم باران زده !
چقدر دلتنگ این ابر هاشده بودم !این جا هم هوا ابری است!
مراقب خوبیهات باش .
ارسال شده توسط سارا نصیریان | November 18, 2010 4:49 PM
ارسال شده در November 18, 2010 16:49
دلم نیومد بعد از این همه وقت که بالاخره یه مجالی پیدا کردم و اومدم دست بوس داداشی گلم به همین زودی برم!
بیا دو دقیقه بشین کامران می خوام باهات درد و دل کنم!
دوباره اینفدر دلم برات تنگ شده که زدم تو فاز بدخلقی و اعصاب خوردی ! زدم تو فاز ابر و بارون و گاهی اوقات هم چشمایی که بی دلیل خیس میشه!
باورت نمیشه چند روز پیش ساعت هشت و نیم رفتم جلوی تلویزیون و با چشمای بسته آرزو کردم که کاش تلویزیون رو روشن کنم و ببینم که بی خبر برگشتی ایران ! با همون چشمای بسته تلویزیون رو روشن کردم اما....! نمیدونم که چرا من پاییز هادلتنگیم برای تو داداشی گلم 10000000000برابر میشه فرقی هم نمی کنه که توی کدوم نقطه ی دنیا باشی!
پاشم برم وقتت رو هم زیاد گرفتم !
کاش یه سری به وبلاگ من میزدی !
دوباره بغض کردم !
خیلی خیلی دوستت دارم !
مراقب خودت و خانواده ی آسمونیت باش!
فقط همین!
ارسال شده توسط سارا نصیریان | November 18, 2010 5:05 PM
ارسال شده در November 18, 2010 17:05
سلام برادر.خوشحالم که به لطف خدا این همه هوادار داری،انشاالله که قدرشان را بدانی.موفق باشی و سرشار از صفا مثل همیشه.مطمئن هستم که این روزهای اقامت در فرانسه را به خوبی مثبت و پربار پشت سر می گذاری و وقتی برمی گردی به وطن کوله باری از تجربه از جمله خاطراتت را به این همه انسان شریف که هوادارت هستند تقدیم می کنی.ما هم به لطف خدا همچنان با وسپا می رویم خانه مان در شهرک ژاندارمری.یکی از دوستان از حج امسال برایم مطلبی میل کرد و گفت که حضرتعالی به بنده ی حقیر لطفی کلامی ابراز کرده ای که چون می دانم دل و زبانت یکیست خوشحالم.قربانت.بهترین لحظه ها را برایت از خداوند طلب می کنم.
ارسال شده توسط حاج حسین | November 18, 2010 5:21 PM
ارسال شده در November 18, 2010 17:21
salam webloge ghashangi darid mamanam har vaght shoma ra to akhbar mibine mige khoda poshta panahesh mitarsam ba in khabarash mesle aghaye masoomi nejad akharesh ye kari daste khodesh bede
ارسال شده توسط عارفه | November 18, 2010 7:48 PM
ارسال شده در November 18, 2010 19:48
سلام!
مثل همیشه زیبا بود و نکات جالبی رو در ذهن زنده کرد!
ارسال شده توسط ترنم | November 18, 2010 9:53 PM
ارسال شده در November 18, 2010 21:53
سلام
****
راستش سلام بهانه بود،خواستم فقط چیزی بنویسم بدانی به یادتم!
خدا همیشه پشت و پناهت
یاعلی
ارسال شده توسط زهرا_ض | November 19, 2010 12:40 PM
ارسال شده در November 19, 2010 12:40
سلام
عالی بود
می تونم اسم سایتتونو توی نشرمون بزنم فقط واسه معرفی و اشنایی بچه ها؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟//
ارسال شده توسط دانشجو | November 19, 2010 2:29 PM
ارسال شده در November 19, 2010 14:29
dooset darem baradar
ارسال شده توسط gholam | November 19, 2010 2:37 PM
ارسال شده در November 19, 2010 14:37
راستی یکی به من گفت به داداش کامران سلام برسون عشق شماست توی یکی از روستاهای شهرستان کلاله عکس شما روقاب کرده زده به دیوار خونشون بخدا من یکی شاخ دراوردم گفتم من این همه هر روز به داداش کامران اینا سر میزنم تو توی یک روستای دورافتاده که هزاران کیلومترباهاش فاصله داری عکسش زدی
داداش خیلی محبوبی باور کن
راست میگم من یکی خودم کپ کردم تا حالا دیده بودی یا شنیده بودی که کسی عکست رو قاب بگیره بزنه به دیوار خونشون کاشکی یک فیلم برداری میکردم ازش قول میدم این دفعه حتما یک فیلم از اون خونه دوستامان برات بگیرم بفرستی من فکر میکردم من اوج اوج ابراز احساسات هستم ولی اعتراف کنم کم اوردم ها
ارسال شده توسط وحیدبهروز | November 19, 2010 3:53 PM
ارسال شده در November 19, 2010 15:53
سارکوزی بر پدر مادر زن بچت هفت جد ابادت لعنت اگر داداش کامران رو دولت مردانت اذیت کنند گفتم فوش بدم که احیانان اگر اذیتتون کردند من پیش قدم باشم راستی داداش یکم وبلاگ گردی کن قدیم ها زیاد وبلاگ گردی میکردین به وبلاگ منمن بیا
راستی هیچی سلامتیت میخوام دیگه همین
ارسال شده توسط وحیدبهروز | November 19, 2010 3:55 PM
ارسال شده در November 19, 2010 15:55
آقاي نجف زاده
شما تخصص ات چيه
درمورد دموكراسي، اقتصاد، تفريح
و هزار جور مطالب ديگه مينويسي
تكليف خودت رو روشن كن
ارسال شده توسط اميرحسين | November 19, 2010 4:07 PM
ارسال شده در November 19, 2010 16:07
میدونی بازی سنگ کاغذ قیچی، چی به من یاد میده
میگه مثل سنگ در برابر ناملایمات محکم باش.
مثل کاغذ امیدوار و انعطاف پذیر که با همه نازکی اش در برابر سختی ها می ایسته.
مثل قیچی که با نزدیک شدن دولبه تیزش از پس مشکلات بر میادو جلو میره متحد باش.
اللهم العجل لولیک الفرج
ارسال شده توسط ادرکنی یا مهدی | November 19, 2010 5:57 PM
ارسال شده در November 19, 2010 17:57
دلم نمی خواست که سنگ باشد، ولی از قیچیهای زمانه سنگ شد.
ولی افسوس که یاران شیشه ای سابق یا قیچی شدند یا کاغذی علبه من سنگ دل، گله ای نیست رسم روزگار است البته در بزرگسالی مگرنه در کودکی شیشه ی دلمان همیشه صاف بود.
ارسال شده توسط مهدی | November 19, 2010 6:04 PM
ارسال شده در November 19, 2010 18:04
سلام و درود به همکار عزیز در عرصه خبر.
نوشته ها، دکلمه ها، گزارش ها و حرفهایت را دوست دارم. زندگی پر از هیجان است و انعکاس این هیجان ها گاهی یک خبرنگار را تا حد انفجار جلو می برد!می نویسیم چون عاشقیم، عاشق همین مردمی که گاهی از ما می گریزند!
هرکه هستم باشم، آسمان مال من است....
به وبلاگ تازه تاسیسم دعوتید قطعا نظرات شما توشه راهم خواهد بود
ارسال شده توسط زهرا راه گل | November 19, 2010 6:16 PM
ارسال شده در November 19, 2010 18:16
خیلی وقتها سنگ از سنگ بودنش خسته میشه.
خیلی وقتها قیچی از ریز کردن کاغذ ها خسته میشه.
اما نه سنگ و نه قیچی هیچ وقت دوست ندارند کاغذ باشند ، چون ... .
ارسال شده توسط سوشیانس | November 19, 2010 8:14 PM
ارسال شده در November 19, 2010 20:14
salam
kheyli ziba bod
ba ejazaton , link kardam toye pagam.
ارسال شده توسط galaxy | November 19, 2010 10:23 PM
ارسال شده در November 19, 2010 22:23
با سلام خيلي ازسايت شما لذت بردم اگر دنياي خبرخواستي كه ببيني چقدر اين مردم مظلوم هستند بيا به ميامي استان سمنان شهر خوشه هاي طلايي همه دعاگوي شمايند
ارسال شده توسط رضاچيري | November 19, 2010 11:53 PM
ارسال شده در November 19, 2010 23:53
سلام اقای نجف زاده خوبین؟
راستش دیشب تو این فکر بودم که یه صندلی داغ بذارم تو وبلاگم. دنبال یه مهمون خوب میگشتم. کسی جز شما هم پیدا نکردم.
شما مهمون صندلی داغ من میشین؟
خواهش میکنم اقای نجف زاده!!!
من منتظر خبرتون هستم. لطف کنین حتما اطلاع بدین. من بی صبرانه منتظرم.چون خیلی از همست سالهای من هستن که سوالهایی تو ذهنشون هست پس این فرصت رو خواهش میکنم به من بدین.
منتظر خبرتون هستم
ارسال شده توسط مرضیه شهریاری | November 20, 2010 8:38 AM
ارسال شده در November 20, 2010 08:38
شما که ماشالا سرتون شلوغه... عوضش من با یه مطلب نیمه طنز به روزم...
منتظرم...
ارسال شده توسط مرتضی ملک محمدی | November 20, 2010 10:14 AM
ارسال شده در November 20, 2010 10:14
آنقدر خرد شدیم که ... ولی در آخر دریافتند که عشق کردنشان به نابود شدنمان نمی ارزید؟>!
ارسال شده توسط س.پارسه | November 20, 2010 11:12 AM
ارسال شده در November 20, 2010 11:12
سلام،مثل همیشه یه دنیا حرف پشت تک تک کلماتتون هست.و مثل همیشه زیبا و پرمعنی.
ارسال شده توسط الهه | November 20, 2010 11:16 AM
ارسال شده در November 20, 2010 11:16
داداش ردت کردن بری خارج اینجا نباشی به پروپاشون بپیچی و هرشب بهشون گیر بدی.درسته؟
ارسال شده توسط وحید | November 20, 2010 11:22 AM
ارسال شده در November 20, 2010 11:22
سلام جناب خبرنگار
كم پيداييد . دلمان زود تنگ مي شود برايتان
ارسال شده توسط ابوالفضل | November 20, 2010 3:40 PM
ارسال شده در November 20, 2010 15:40
در زندگی مهم نیست که نقش سنگ داشته باشی یا کاغذ مهم اینه که اگر سنگ هم باشی سنگی باشی که زیر بنای زندگی رو بسازی یا کاغذی که هر وقت دلت تو اینده برای گذشته تنگ شد به یاد دل تنگی های اینده خطی رو در گذشته به روش یادگار بگذاری.همیشه موفق و سربلند باشید
ارسال شده توسط امنه | November 20, 2010 4:14 PM
ارسال شده در November 20, 2010 16:14
سلام مهربان دور افتاده از دیار عشق
زندگی وقت کمی بود و نمی دانستیم
همه عمر دمی بود و نمی دانستیم
حسرت رد شدن ثانیه های کوچک
فرصت مغتنمی بود و نمی دانستیم
تشنه لب عمر به دسر رفت وبقول سهراب
اب در یک قدمی بود و نمی دانستیم
همیشه سربلند و کوشا باشید
خدا نگهدار
ارسال شده توسط امنه مسرور | November 20, 2010 4:23 PM
ارسال شده در November 20, 2010 16:23
مثل همیشه فوق العاده بود.گزارش اتوبوس 2طبقه خیلی اشکم رو در آورد.مرسی که هرازگاهی منو یاد کودکی ام میاتدازی..
ارسال شده توسط م. | November 20, 2010 6:06 PM
ارسال شده در November 20, 2010 18:06
سلام.خوبيد!خوب رفتيد اون ور اب از هموطناتون خبري نميگيريد.لابد خوش ميگذره ديگه!بابا بلند شو بيا دلمون پوكيد.دلم براي گزارشاتون از 20:30تنگ شده! بيا ديگه بسه..................
ارسال شده توسط حانيه | November 20, 2010 10:48 PM
ارسال شده در November 20, 2010 22:48
به نام خداوند دلهای آبی
آقای نجف زاده سلام
گزارش اتوبوسهای 2 طبقه پاریس قشنگ بود امابه پای اتوبوس 2 طبقه ی تهران نمی رسید ...
موفق باشی و سربلند
ارسال شده توسط حدیث دختر شاد آبی | November 21, 2010 8:20 AM
ارسال شده در November 21, 2010 08:20
سلام.
گزارش اتوبوس دو طبقه چی بوده ؟
من ندیدم ؟[ناراحت]
ارسال شده توسط فاطمه***محکم | November 21, 2010 10:48 AM
ارسال شده در November 21, 2010 10:48
یک آدم .....
یک آدم هر چقدر فکرش را بکنی میتواند کاغذ باشد
خرد شود و بریزد....
اما ....
+ کاش برمیگشتید!
ارسال شده توسط یه روزی. یه جایی. یه کسی | November 21, 2010 12:28 PM
ارسال شده در November 21, 2010 12:28
سلام
خیلی خیلی وقت بود که اینجا نیومده بودم یعنی برای یک یا شایدم دو سال ...
چون یادم رفته بود کامران نجف زاده ای وجود داشت که واسه دیدنش حتی از پشت اون قاب شیشه ای تلوزیون لحظه شماری می کردم.
تا اینکه الان تو سایت تئاتر شهر دیدم یکی این متن شما رو نوشته و گفته از شماست برای چند لحظه رواسمتون خیره موندم یاد اون زمانی افتادم که ایران بودین آره یادم اومد :کامران نجف زاده....
کم رنگین خیلی کم رنگ هم خودتون هم اون گزارشای قشنگتون
مواظب باشین کم کم دارین از ذهن خیلیا میرید
شایدم عده ای این طوری خواستن....
ارسال شده توسط من | November 21, 2010 1:08 PM
ارسال شده در November 21, 2010 13:08
سلام داداش
به روزم...
دعام کن
ارسال شده توسط فاطمه***محکم | November 21, 2010 1:36 PM
ارسال شده در November 21, 2010 13:36
سلام...
من تازه تازه تونستم شما رو پیدا کنم ..واقعا از جرات و قدرت بیانتون خوشم میاد وتحسین میکنم...مطالبتون عالی و بی پرده است.
دست مریزاد..
بازم مزاحم میشم.
علی یارتون.
ارسال شده توسط افسون خانوم | November 21, 2010 2:28 PM
ارسال شده در November 21, 2010 14:28
سلام .آقاي نجف زاده .دلمان برايت تنگ شده.من آهنگساز اول اخبار 20و30 كيوان ناظميانپورم كه در زمينه اجراي برنامه براي كودكان هم فعاليت دارم.همانطور كه ميداني دوستت دارم و خوشحال ميشوم از خلاقيت تو نسيمي به وبلاگم برسد.چنين باد.غم غربت از تو دور.ببينيمت
ارسال شده توسط عمو خندون | November 21, 2010 3:19 PM
ارسال شده در November 21, 2010 15:19
سلام
خوب ميشه نكته مهمش رو بگين؟
ارسال شده توسط mahdieh.e | November 21, 2010 6:24 PM
ارسال شده در November 21, 2010 18:24
من یک خبرنگارم
یک خبرنگارم
خبرنگارم
نگارم
نگارم تورو خیلی دوست میدارم/ عزیزم نمیدونی...(ببخشید اشتباه شد!)
**
من سال هاست که می نویسم
روی این کاغذ کاهی
آن هم به چه ماهی!
من سال هاست که می نویسم تنها به یک دلیل
نه، نه به خاطر خبر رسانی نه به خاطر رسالت مطبوعاتی
من سال هاست که می نویسم
فقط چون رویم خیلی زیاد است!
**
کاغذم شده پاره
قلمم هم رفته توی... توی چشمم!
و من سال هاست که مینویسم
یکی نیست بگوید
بابا بچه پررو!
**
من روز دارم
روز دارم
دارم
دارم خواهند زد روزی! حالا ببین کی گفتم!
من روز خبرنگار دارم
در این روز همه به شادی روزنامه ام را می بندند
. همکارم تشریف میبرد تا راه های دور و آب خنک
گرم است از بس هوا!
من یک خبرنگارم
من در روز خود مورد تقدیر قرر میگیرم
فقط تقدیرش کمی درد دارد
باور کن!
ضمنا میخوام لینکت کنم.. ای انسان خاص!
ارسال شده توسط سیب خپله | November 21, 2010 9:14 PM
ارسال شده در November 21, 2010 21:14
خـــوفـــ بود
ارسال شده توسط غــــــــزالي | November 21, 2010 10:19 PM
ارسال شده در November 21, 2010 22:19
لپ تاب داداش کاظم روحانی نژاد در بازی های اسیایی گم شده یا دزیدنش گم شده از یابنده تقاضا میشود که بیاره پس بده[افسوس]
ارسال شده توسط وحیدبهروز | November 22, 2010 12:58 PM
ارسال شده در November 22, 2010 12:58
چرا کاغذ سنگ باش
ارسال شده توسط marzi | November 22, 2010 2:15 PM
ارسال شده در November 22, 2010 14:15
کاش منم مثل شما میشدم.
ارسال شده توسط pldn vqh | November 22, 2010 4:02 PM
ارسال شده در November 22, 2010 16:02
سلام،چطوری؟
خیلی محشر بود.میدونم باید تو مد نوشتن باشی تا بنویسی.این خاصیت مردهای اردیبهشتی.(273828 نفر جلز و ولز کنند بازم کار خودت رو میکنی.)
امروز وقتی به دوستم گفتم آپ کردی بیچاره شاخ در آورد!!!!!!لطفا"یک ذره زودتر بیا.
دوست دارم بدونم برج ایفل واقعا 1838 تا پله داره؟لطفا"جوابم رو بده.
مرسی.
ارسال شده توسط منم | November 22, 2010 6:22 PM
ارسال شده در November 22, 2010 18:22
ســــــلام آقای خبرنگار.
قشنگ بود.
در واقع نتیجه گیری انشای دو خطیتون رو میگم.
ارسال شده توسط برج مینو (عباسعلی محمدآبادی) | November 22, 2010 7:07 PM
ارسال شده در November 22, 2010 19:07
سلام.خوب خاطرم نیست....
چند سال پیش بود که اومدم به وبلاگ شما.خبرنگار محبوب.تازه راه افتاده بود سبک جدید خبر نگاری.
من اون روزا ارزو داشتم که وبلاگ داشته باشم.
و بنویسم.نمی دونستم که ساده است.اون روزا من جوونتر بودم. خیلی برنامه ها تو سر داشتم.
حالا وبلاگ دارم.اما هیچ برنامه ای ندارم...
به امید موفقیت شما وهمه جوونا.
ارسال شده توسط سارا | November 22, 2010 11:43 PM
ارسال شده در November 22, 2010 23:43
به نام خدایی که جوری به حرفهای تو گوش می کند که گویی فقط همین یک بنده را دارد...
سلام.خوبی؟این چند وقت زیاد به تو و این جمله ات فکر می کنم...چه روزهای خوبی بود روزگار حاجی شدن تو...
چقدر کم پیدا شده ای؟اگه این متمدن ها اعتراض و اعتصاب نکنند ما دیگه نباید تو را ببینیم؟!
ارسال شده توسط سهراب | November 23, 2010 6:35 AM
ارسال شده در November 23, 2010 06:35
جا برای من گنجشک زیاد است ولی....
به درختان خیابان تو عادت دارم
ارسال شده توسط ش_ک | November 23, 2010 11:32 AM
ارسال شده در November 23, 2010 11:32
بسمه تعالی
با سلام و عرض خسته نباشید :
عزیزان به داد کارگران زحمتکش شهرداری شادگان برسید زیرا که :
1- حقوق کارگران از جمله مجرد ( 000/600/2 ریال + 000/400 ریال عیدی ) و متإهل ( 000/900/2 ریال + 000/400 ریال عیدی ) می باشد که مغایر با قانون کار است و پیمانکاران بابت هر نفر از کارگران مبلغ (000/200/5 ریال ) از شهرداری دریافت می کنند آیا این انصاف است ؟عیدی را ماه به ماه پرداخت می کنند که کارگر از حقوق اصلی خود با خبر نشود و او را ساکت کنند .
2- شرکتهایی که کار را بصورت پیمانکاری از شهرداری گرفته اند بدون مناقصه بوده و آیا این شرکتها ( شرکت اعتماد شادگان و حافظ کیان جنوب ) اصالتی دارند یا فقط شرکتهای کاغذی هستند ؟
3- آیا کسی نیست به فریاد این محرومان و زجر کشیده های جامعه برسد ؟
درضمن ÷ارسال در همینت رابطه شکایاتی انجام شد و به مرکز استان رسید ولی متإسفانه هیچگونه پیگیری انجام نشد زیرا این دو شرکت تحت حمایت شدید اعضای شورای اسلامی شهر می باشند . برای اینکه هرکس از کارگران شکایت کنند اعضا واسطه مس شوند که اگر شکایت خود را پس نگیرد حقوقی دریافت نمیکند و یا از کار اخراج می شود . و خود پیمانکاران در موقع حقوق آخر ماه از هر کارگری برگ سفید امضا می گیرند و اگر کسی از امضا کردن امتناع کند از حقوق خبری نیست . عزیزان ما باید به کجا روی بیاوریم . این دولت عدالت گستر که زبان زد عام و خاص است پس کجاست ؟ بخدا قسم خسته شدیم ما را یاری فرمائید .
جمعی از کارگران شهرداری شادگان- استان خوزستان 1/9/89
ارسال شده توسط حامد | November 23, 2010 1:22 PM
ارسال شده در November 23, 2010 13:22
مهم نیست سنگ باشی یا کاغذ یا قیچی مهم اینه که درهرجایگاهی از هستی راضی وخوش حال باشی
پاینده باشید.
ارسال شده توسط مریم | November 23, 2010 1:23 PM
ارسال شده در November 23, 2010 13:23
سلام استاد ...
هی دارم روزهای این تقویم لعنتی رو میشمارم ...
حسابش هنوز دستمه ...
این شعر رو از استاد امین پور زیر لب زمزمه میکنم ، تقدیم به شما :
دست عشق از دامن دل دور باد!
می توان آیا به دل دستور داد ؟
می توان آیا به دریا حکم کرد
که دلت را یادی از ساحل مباد؟
موج را آیا توان فرمود : ایست!
باد را فرمود : باید ایستاد ؟
انکه دستور زبان عشق را
بی گزاره در نهاد ما نهاد
خوب می دانست تیغ تیز را
در کف مستی نمی بایست داد
ارسال شده توسط سمیرا راهی | November 23, 2010 2:17 PM
ارسال شده در November 23, 2010 14:17
قیچیه بیچاره گناهی ندارد
سنگ دل ان دستیست که قیچی را به زور هدایت میکند....
ارسال شده توسط **!!!..ف...!!!** | November 23, 2010 2:41 PM
ارسال شده در November 23, 2010 14:41
هزار مرتبه تا تو دویده ام و هنوز
میان ما و رسیدن هزار فرسنگ است
عید ولایت پیشاپیش مبارک باد
ارسال شده توسط مسافر | November 23, 2010 3:48 PM
ارسال شده در November 23, 2010 15:48
حق داری
اقا خدایی اونجا داریی مگس می پرونی ها
یه نموره شجاعت به خرج بده
ارسال شده توسط نوید | November 23, 2010 6:41 PM
ارسال شده در November 23, 2010 18:41
سلام استاد
عشق میکنم با ان نگارش خواستون
به وبلاگم یک سر بزنید
خوشحال میشم حامی یک خبرنگار جوان باشید
دوستون دارم مثل قاصدکهای توی باغ**************
ارسال شده توسط زن خبرنگار | November 24, 2010 12:46 AM
ارسال شده در November 24, 2010 00:46
سلام
خداقوت
در شبکه اجتماعی بیشمار منتظر حضور و فعالیت شما دوست عزیز هستیم
(محفل دوستان ارزشی)
http://bishomar.ir
التماس دعا
یاعلی
ارسال شده توسط شبکه اجتماعی بیشمار | November 24, 2010 2:27 AM
ارسال شده در November 24, 2010 02:27
سلام من طرفدار یک نویسنده ایرانی هستم به نام خانم سیما عابدینی ، ایشون نویسنده اصلی سری داستانهای گرگ و میش هستند و حتی قسمتهای منتشر نشده توسط نویسنده فعلی این اثر را هم منتشر کردند با بازدید از سایت دو آدرسی که براتون میزارم میتونید اطلاعاتی از این نویسنده نخبه بدست بیاورید . من خیلی ناراحت هستم که مطبوعات توجهی به این نخبه ندارند و حتی در حد یک شایعه اخبار مربوط به او را پخش نمی کنند در دنیایی که همه دنبال یک نویسنده میگردند نخبه ای در ایران با بیش از دوهزار عنوان داستان آماده زدن رکوردهای جهانیست ولی از طرف هیچ کس حمایت نمیشود کتابهایش در اولین حضور در کتابخانه های مجازی و سایتها رکورد بازدید را شکسته اما هیچ کس به دنبال گرفتن حق او از کسانیکه آثارش را دزدیده اند نیست حتی وزارت ارشاد اورا حمایت نمی کند اگه این نویسنده از ایران برود و قراردادهایی که در خارج در حال بستن دارد را دنبال کند آنوقت ایران یک نخبه ادبی با ارزش را از دست میدهد مردم به جای تشویق او فقط با برخوردهای ناشایستشان اورا دلسرد میکنند و لی از آثارش در سایتها و وبلاگشان استفاده میکنند لطفاً در حمایت از این نخبه اقدامی بکنید او شایسته برترین هاست او میتواند برای ایران افتخارات زیادی بدست بیاورد مردم باید اورا بشناسند ممنونم
وبلاگ طرفداران سیماعابدینی :
www.petereclipse.blogdoon.com
سایت کتابخانه ویکیو :
http://ebook.veyq.ir/
ارسال شده توسط نازنین | November 24, 2010 1:09 PM
ارسال شده در November 24, 2010 13:09
سلام امیدوارم هرجاهستی برای ایران واسلام
بدرخشی
یه سوژه جالب برات دارم درباره برلوسکونیه
توی یه سایت دانلود کلیپ موبایل یکی ازکلیپها مربوط به پارلمان اروپاست توی اون یه کلیپ خفن از برلوسکونی هست شب عید غدیر مردم ما رو شاد کن
کلی خنده داره
آدرس سایته اینه حتما بهم یهخبر بده
http://www.3jokes.com/video
یاحق
سید
ارسال شده توسط seyed | November 24, 2010 3:56 PM
ارسال شده در November 24, 2010 15:56
سلام داداشم عید غدیر به شما و اهالی خونه مبارک. التماس دعا
ارسال شده توسط زهرا_ض | November 24, 2010 8:30 PM
ارسال شده در November 24, 2010 20:30
سلام استاد...
عیدت هر 3 تون ویژه مبارک
شاد باشی همیشه و ایشالا زودی برگردی ایران
ارسال شده توسط فاطمه***محکم | November 24, 2010 9:48 PM
ارسال شده در November 24, 2010 21:48
با سلام.
مصوبه 748 مورخ 88/11/88 شورای عالی آموزش عالی وزارت علوم و تحقیقات و فناوری در بخش نامه ای اعلام کرده که دانشجویان کاردانی پیوسته که معدل کاردانی آنها زیر 14 می باشد باید 24 واحد جبرانی در طی دونیمسال بگذرانند تا به جای مدرک پیش دانشگاهی آنان ملاک شود.
این مصوبه در دفترچه شماره یک (دفترچه ثبت نام در کنکور)کارشناسی ناپیوسته مطرح نشد . بلکه در دفترچه شماره دو (دفترچه انتخاب رشته) عنوان شد.
مشکلات این قانون
-----------------
ما در کاردانی 79 وحد گذراندیم
رشته کاردانی نرم افزار بود ولی کارشناسی سخت افزار قبول شدیم...ولی به دلیل تغییر گرایش 15 واحد جبرانی تخصصی به ما دادند
70+15=85(کرشناسی ناپیوسته)
79+85=164واحد
این درحالی که کسانی که کارشناسی پیوسته می خوانند باید بین 140-144واحد پاس کنند
حال اگر قرار باشد 24واحد جبرانی به ماها بدهند میشود 164+25=188واحد
پس ما باید 109درکارشناسی بخوانیم
طبق مصوبه مدت زمان مذکور به سنوات تحصیلی دانشجو اضافه می گردد.
-------------------
طبق قانون نظام وظیفه کارشناسی ناپیوسته باید در 6نیم سال گذرانده شود.
اگر مشکل تداخل کلاسی و تداخل امتحانی و همچنین دروس دشواری که امکان گذراندن هر 20واحد در یک طرم مهیا نمی شود،بدیعی است که دانش جویان 7ترمه میشوند
******************************
ما مستنداتی داریم که در صورت نیاز برای شما خواهیم فرستاد
*****************************
خیلی از دوستان قصد انصراف دارند
لطفا پیگیری فرمایید
ارسال شده توسط جمعی از دانشجویان دانشگاه سپاهان اصفهان | November 25, 2010 12:30 AM
ارسال شده در November 25, 2010 00:30
سلام... عیدتون مبارک
چقدر شما...چقدر....چقدر...ای خدا.. آخه چی میتونم بهتون بگم!!آخه فردا شبم وقت بود برای گزارش پخش کردن؟!! آخه من میخوام برم عروسی.....من میمیرم این گزارشتونو نبینم..اونم بعد کلی انتظار و...
.
.
شمای که سال به سال گزارش تهیه نمی کنید (تا ما جونمون در آد)حالا باید شب عیدغدیر پخش بشه اونم وقتی که من موقع پخشش باید عروسی باشم...........
نه ..نه..اصلا تقصیر شما نیست بایداونا عروسیشون رو با گزارش شما هماهنگ می کردند...
ای خدا من چیکار کنم(حتما دارین الان میخندید یاشاید یه لبخند ملیح گوشه لبتونه)عیبی نداره..
...
اگه گزارشاتون اینقدر مهیج و جذاب نبود که من اینقدراز ندیدن گزارشتون حرص نمی خوردم که وزن کم کنم.....نمی بخشمتون اگه دانلود گزارشتونو رو سایت نذارین!! (که میگید فرداشب......)
.
.
.
ای خدا مردم از بس حرص خوردم و آه کشیدم.... خلاصه داداش من....فدای اون لپای کیان جون بشم من
.
.....اگه دیر به دیر گزارش تهیه نکنید که من این همه وراجی نمی کنم و سرتونو به درد نمیارم.
.
.
راستی یادم رفت بگم سنگ کاغذ قیچی خیلی باحال بود.... راستی مخترع این بازی کیه !!!
.
شب خوش .... راستی(چقدر گفتم راستی!)حالا دروغکی کی برمیگردین دلمون پوسید از دوری...
ارسال شده توسط 217 | November 25, 2010 4:47 AM
ارسال شده در November 25, 2010 04:47
سلام برادر جان
این عید عزیز بر شما و خانواده مبارک ...
به روز کردم با نوشته ی شما برای امام علی ! با اجازه !چون میدونم نمییای دیگه نمییای سر بزنی نمیگم بیا!
سلام برسونید ...فعلا
ارسال شده توسط ریحانه | November 25, 2010 9:38 AM
ارسال شده در November 25, 2010 09:38
سلــــــام
الحمدالله الذی جعلنا من المتسکین بولایت علی ابن ابیطالب(ع)
آغاز ولایت مولود کعبه اولین یار و همراه پیامبر،دروازه شهر علم الهی،حامی
یتیمان،تقسیمگر بهشت،ساقی کوثر،شیر خدا،به همه شیعیان و محبان حضرتش
مبارک باد.
با حبُ علـــــــــــی ّ به روزم
التماس دعا
ارسال شده توسط حسین چمنی | November 25, 2010 10:34 AM
ارسال شده در November 25, 2010 10:34
با سلام و عرض تبریک به مناسبت عید بزرگ شیعیان
برایتان شادی را بی نهایت آرزومندیم ...
با " یاعلی جان ...به قلم کامران نجف زاده " به روزیم و منتظر حضور شما و دوستان عزیز
علی(ع) یار و یاورتان باد
ارسال شده توسط کامران نجف زاده ، خبرنگار قلبهای ما | November 25, 2010 11:47 AM
ارسال شده در November 25, 2010 11:47
سلام بر شما
وبلاگتون هم مثل گزارشهایی که از شما می بینیم عالیست.
خوشحال می شم اگر به وبلاگ من هم سر بزنید و من رو از نظرات با ارزشتون با خبر کنید.
خداحافظتان...
ارسال شده توسط مهدیه | November 25, 2010 12:55 PM
ارسال شده در November 25, 2010 12:55
سلام
جناب آقای نجف زاده از شما خواهش میکنم یک گزارش از تولید فیات در ایران تهیه کنید 17 ماه پول مارا گرفته نه از ماشین خبری هست نه از پولمون. خواهش میکنم
ارسال شده توسط رسول عباسی | November 25, 2010 6:51 PM
ارسال شده در November 25, 2010 18:51
مرسی از گزارشت .خیلی قشنگ بود.
من و خودم
04/09/1389
ارسال شده توسط قاصدک(خاتمه خاطره ها) | November 25, 2010 10:19 PM
ارسال شده در November 25, 2010 22:19
سلام آقای نجف زاده.این اولین بارمه که اومدم تو وبلاگ شما.
دست نوشته های شما خیلی جالبه و هرکسی هم برداشت خودشو از اونا داره.به نظر من سرزمین ما یکی ازاون کاغذای مرغوب دنیاست که لنگش تو هیچ جای دنیا پیدا نمیشه.هر قیچی از راه رسیده یه تکه شو بریده.کی میشه ماهم اونقد محکم بشیم که هیچ قیچی جرأت نکنه دهنشو واسمون باز کنه.
خسته شدیم از دست این قیچیهای نامرد.
موفق باشید
ارسال شده توسط عادل | November 25, 2010 11:16 PM
ارسال شده در November 25, 2010 23:16
سلام اقای نجف زاده مطالبتون هم مثه گزارشاتون قشنگه من بیننده پروپاقرص گزارشای20:30شمابودم وخوشحالم دوباره پیداتون کردم اگه به من سربزنین خوشحالم میکنین
ارسال شده توسط محبوبه | November 26, 2010 2:45 AM
ارسال شده در November 26, 2010 02:45
سلام آقای نجف زاده ی جان
خیلی خیلی دوستتون داریم-شدید!
فی امان الله
ارسال شده توسط یک بنده خدا | November 26, 2010 11:35 AM
ارسال شده در November 26, 2010 11:35
.گهگاه که دلم میگیره میاموبت سرمیزنم.هروقتم میام اشکام واسه سرازیرشدن ازهم سبقت میگیرن.1چیزی تو وجودته که منو بسمتت میکشونه.من از جنس این دور و زمون نیستم.خاستم بدونی یکی که هیچی ازتو وشخصیتت نمیدونه بات حس نزدیکی میکن خاسی باز کامنت بذارم 1ایمیل بده
ارسال شده توسط غریب آشنا | November 26, 2010 3:45 PM
ارسال شده در November 26, 2010 15:45
موکت پهن میکنم اینجا میشینم داداش تا بیایی وبلاگم به ابجی مهدیه تبریک بگی یا بری به وبلاگ خود ابجی مهدیه پوریادگار یک تولد با شکوه گرفتم کل همکارات رو دعوت کردم داداش شما هم تشریف بیار که دل خوشیه بخدا ادم شاد میشه میگه نگاه کن اقای نجف زاده با اون همه مشغله اومد تبریک گفت ابجی مهدیه فعال ترین خبرنگاره به نظرم در عرصه خبر و وبلاگ نویسی
چون من سفیر وبلاگ نویس ها هستم و وبلاگ ها رو خوب چک میکنم اینو به جرات میگم
منتظرhttp://vahidbehrooz.persianblog.ir/ حضورتم داداش
ارسال شده توسط وحیدبهروز | November 26, 2010 5:56 PM
ارسال شده در November 26, 2010 17:56
سلام
جایی رو پیدا نکردم
مزار اسرار آمیز سربازان ایرانی در فرانسه
دهکده ای در جنوب فرانسه میزبان دو سرباز ایرانی است.
به گزارش واحد مرکزی خبر از جنوب فرانسه ؛ مردمان این روستا معتقدند دلیل محبوبیت این دو سرباز ایرانی تسلیم نشدن آن ها در برابر امپراطور روم بود.
سالخوردگان روستا بر اساس شنیده های خود از پدرانشان می گویند" تلاش های اهالی روستا برای پنهان کردن این دو سرباز نتیجه نداد و فرستادگان امپراطور روم با یافتن این دو ، در جا ، جانشان را گرفتند".
تنها اشاره ای که رسانه های فرانسه تاکنون به این ماجرا کرده اند روزنامه فیگارو به تاریخ دوم اوت هزار و نهصد و نود و هشت است که نوشت محبوبیت این دو ایرانی در این روستا به علت نپذیرفتن وعده های امپراطور روم و تسلیم وی نشدن است.
هر ساله در ششم ژوئیه مراسمی بر سر مزار این دو سرباز ایرانی به نام های ابدون و سنان برگزار می شود. ساکنان روستا معتقدند آبی که از قبرها به بیرون می ریزد اسرار آمیز و مقدس است.
ارسال شده توسط حسین | November 26, 2010 6:12 PM
ارسال شده در November 26, 2010 18:12
سلام مرد خبرنگار.خوبید خسته نباشید.واقعا که محشری تو پیدا کردن هر نکته و اثر هنری و تاریخی حتی سربازهای جوانمرد ایرانی در سرزمین های دور.خوشحالم که مشغولی و همیشه سوژه داری برای خبر کردن.
این روزها جور دیگری هستی درگزارش هایت در واقع از زمانی که پست دکتر شریعتی را گذاشتی یعنی همون ماه رمضان یه طوری شدی ،یه جوری احساس میکنم عوض شدید...
مردمان سرزمین من... در گزارش اتوبوس دو طبقه.
آهنگ فرهاد درباره وطن...
بگید آخه چی شده که اینطوری آشکارا غریبی میکنید.
تحمل کنید،صبور باشید مثل همیشه.
موفق باشید
ارسال شده توسط Merlin | November 26, 2010 8:29 PM
ارسال شده در November 26, 2010 20:29
تو سنگ باش، تا من سراغت را از شیشه های شکسته بگیرم، فردا که پیدایت کنم ، شیشه های پنجره ها را عوض می کنم، تو باید همیشه بهانه ای برای شکستن داشته باشی...
سلام حاجی، دلتنگتیم، ماره نگاهی بس...
ارسال شده توسط یاسر ساجدی | November 26, 2010 10:15 PM
ارسال شده در November 26, 2010 22:15
نیایش...
خدایا به کسانی که از dial-up استفاده می کنند،صبر عطا کن و به کسانی که از wireless استفاده می کردنن و الان dail-up استفاده می کنند صبر بیشتر
و کلا بگذار این سیستم wirelessاینجا در ایران عزیز ما همه جایی شود.
سنگ و کاغذ و قیچی یه جوری با هم کنار میان.
هممون یه وقتایی سنگیم، یه روزایی کاغذ، یه زمانایی قیچی...
ارسال شده توسط شیرین | November 27, 2010 12:22 AM
ارسال شده در November 27, 2010 00:22
سلام...با " عروس گنتافته " به روزم....از دیدنتان خوشحال می شوم....
ارسال شده توسط مجید عابدی | November 27, 2010 12:40 AM
ارسال شده در November 27, 2010 00:40
مثه همیشه قشنگ بود
یه سوال
اسم اون روستاهه چی بود اون ایرانیا توش خاک بودند
من که کیف کردم گزارشتونو دیدم
ارسال شده توسط دخترحوا | November 27, 2010 12:50 AM
ارسال شده در November 27, 2010 00:50
سلام
خوبین؟
من همیشه پای ثابت گزارشهاتون هستم.بیشترشونو نوشتم ، البته سرقت ادبی نمیکنم ،یادگاری نگهداشتم.این گزارش
آخریتونم مثل همیشه جالب بود.
"تو را دوست دارم.......اگر دوست دارم......
شما
اخر احساساتی.
ارادت خاصی دارما.اگه از طرز نوشتنم خوشتون نیومد دیگه ببخشید چون ازخوشحالی دیگه قلبم داره وایمیسته.
دیگه همین ....
خداحافظ،مواظب خودتون باشین.
ارسال شده توسط زهرا | November 27, 2010 10:38 AM
ارسال شده در November 27, 2010 10:38
سر منشاء اینهمه غم و درد نباش
نسبت به نگاه گرم ما سرد نباش
یک عمر به این و آن خیانت کردی
دنیا به خودت بیا و نامرد نباش.
ارسال شده توسط ایمان | November 27, 2010 11:03 AM
ارسال شده در November 27, 2010 11:03
سلام موسيو چه عجب آپ كردي
حال دلت خوبه؟هربار كه ميرم حرم امام رضا برا دلت دعا ميكنم ولي انگار بدجوري ابري هستي
بهتر باشي
ارسال شده توسط فاضله | November 27, 2010 12:33 PM
ارسال شده در November 27, 2010 12:33
تلخ مردن وسط هاله اي از ابر و عسل
سرنوشت همه ي هسته ي زردآلوهاست
ارسال شده توسط فاضله | November 27, 2010 12:35 PM
ارسال شده در November 27, 2010 12:35
سلام
متن زیباوتفکر برانگیزی بود
شاد باشید
ارسال شده توسط سهیلاااا | November 27, 2010 2:11 PM
ارسال شده در November 27, 2010 14:11
با سلام
سحرگاهي روباهي در دام صيادي گرفتار آمد.......
حديث دل ، حديثي بس شگفت است
كه در عالم حديثش در گرفته است
انجمن فرزانگان كوير
ارسال شده توسط انجمن فرزانگان کویر | November 27, 2010 5:34 PM
ارسال شده در November 27, 2010 17:34
زیر پام علف سبز شد داداش برو دیگه وبلاگ ابجی مهدیه کل داداش های وبلاگی و ابجی های وبلاگی اعم از خبرنگارای واحد مرکزی خبر اومدن شما هم سر بزن داداش مهربونم خواهش میکنم بخاطر شادی دل من یک وحیدبهروز معروف نداریم که اونم منم دیگه
منتظرم کامنتت رو ببینم بعدش ای پی تون رو هم میرم نگاه میکنم مال فرانسه باشه که ذوق کنم
اینم ادرس وبلاگ ایجی مهدیه برین تبریک بگین
منتظر و چشم به راه هستم داداش گل
http://www.mahdiehpouryadegar.blogfa.com/
ارسال شده توسط وحیدبهروز | November 27, 2010 8:04 PM
ارسال شده در November 27, 2010 20:04
در حيرتم از مردمي كه زير بارظلم ميميرند وبر حسيني ميگريند كه ازادانه زيست وازادانه مرد
ارسال شده توسط اريايي | November 28, 2010 10:34 AM
ارسال شده در November 28, 2010 10:34
سلام آقای نجفزاده
امروز 7/9/1389 یه خبر داغ دارم نمیدونم چه جوری به خبرنگاری 20.30 اعلام کنم مجبورن به وبلاگ شما مراجعه کردم، نمیدونم چه جوری شروع کنم:
من از بابل تماس میگیریم
در شهر ما یک پسر جوان مرگ مغزی شده که خانواده اش 8 عضو بدنش را اهدا کردن.
جالب اینجاست که روز عید غدیر این جراحی انجام شد که خود مریض سید و چهار دکتر سید بالای سر ایشان بودن دکترای بالای سرش گفته بودن این عمل بی سابقه بوده است.
مشخصاتش:سیدروح الله ابراهیمی، سن20، اهل روستای به نام ولوکلا، دانشجو ترم دوم یا سوم
شماره تماس من هم09ll
متشکرم
ارسال شده توسط فاطمه باقریان | November 28, 2010 10:34 AM
ارسال شده در November 28, 2010 10:34
رادیو فرانسه گوش دادم داداش اینا چقدر زبانشون سخته اینم لینکش اگر خواستی گوش بده چی میگن اینا داداش
صد رحمت به رادیوهای خودمون
http://www.persian.rfi.fr/aef_player_popup/rfi_player#
ارسال شده توسط وحیدبهروز | November 28, 2010 11:19 AM
ارسال شده در November 28, 2010 11:19
سلام استاد
به روزم با " لبیک یا خامنه ایی "
ارسال شده توسط فاطمه***محکم | November 28, 2010 3:28 PM
ارسال شده در November 28, 2010 15:28
وبلاگ ***تلنگر محکم***
با : "یک عکس ؛ یک عکاس" به روز شد
منتظر نگاه شما هستم استاد گرامی
ارسال شده توسط ***تلنگر محکم*** | November 28, 2010 3:33 PM
ارسال شده در November 28, 2010 15:33
درود
ببخشید اگه اینطور می نوسیم ، من از شما زیاد خوشم نمیاد ...
البته شما نسبت به هم قطارانتون بهترید چون دروغ نمی گید ، یعنی من تاحالا نشنیدم ...
ولی خوب ، مثل اونا بخشی از واقعیت رو که به نفع نیست رو نادیده می گیرید ...
متاسفم که نمیتونم شفاف توضیح بدم .
پاینده باشید
ارسال شده توسط مهدی | November 28, 2010 3:58 PM
ارسال شده در November 28, 2010 15:58
کجایید باز بگیر بگیر شده فرانسه دیر میایید تایید میکنی داداش
غش غش غش
ارسال شده توسط وحیدبهروز | November 28, 2010 4:19 PM
ارسال شده در November 28, 2010 16:19
سلام.
منم مثل شما اهل خارجم حسابی.
یدونه وب لاگ در مورد سی ان ان زدم خراب .
امیدورام نظرتونو داشته باشم.
مریم
ارسال شده توسط مریم | November 28, 2010 4:37 PM
ارسال شده در November 28, 2010 16:37
سلام اقای کامران نجف زاده اینجانب ساکن شهرکی هستم در منطقه1تهران به قول همه باکلاس ولی به خدا از ای ن شهرک بیزارم چون از وسیله رفاهی ونعمت که خداوند در اختیار ما قرار داده محروم هستم یعنی نعمت گاز کل ساکنین این مجتمع در سرمای شب باید تاصبح بلرزند هرکاری که انجام دادیم گاز به این شهرک ندادندکلی پول گرفتند اخرش هیچ.
از شما عاجزانه درخواست دارم که طی یک برنامه خبری برای صداسیما درد ای ساکنین که به قول همه باکلاس هستند روبه تصویر بکشید.
آدرس:اتوبان بابایی به سمت شرق روبه روی درب بالای شهرک امید مجتمع زمرد(شهرک شهیدتوفیقی)اول مجتمع صنایع بتونی زاگرس که شمابتونید ادرس روپیدادکنید.
آقای نجف زاده ازشما خواهش میکنم که مارو فراموش نکنید.
فکر بچه هایی که شب ها توسرما میخوابند ازارم میده.
باتشکرازشما دوست عزیز.
ارسال شده توسط امیر مهدی | November 29, 2010 10:15 AM
ارسال شده در November 29, 2010 10:15
سلام
تو فرانسه هم بچه ها تو کوچه خیابونا با توپ پلاستیکی بازی میکنند؟
اونا هم میتونن رو میزو نیکتشون یادگاری بنویسن؟
اونام نمره 20 براشون نوستالژیه؟
سنگ کاغذ قیچی چی بلدند؟
ارسال شده توسط برگ پاییز | November 29, 2010 11:05 AM
ارسال شده در November 29, 2010 11:05
یه آدم نه می تونه سنگ باشه نه می تونه کاغذ باشه
یه ادم فقط و فقط می تونه آدم باشه
واین مفهوم بزرگیه اگه بتونیم درکش کنیم
آدم بودن
و تمام اسرار بشریت در این سه حرف نهفته است
آ د م
و تمام زمان و زمانه بر حول محور وجود من و توست که در گردش و حرکته
واین فقط ماییم که قدر خویشتن خویش را نمی دانیم
و سرگردان و متحیر هر روز صبح از بالش فراموشی هایمان سر بلند می کنیم و با دیدن مه های کژ اندیشی خویش دوباره سر بر بالین می نهیم و به ادامه ی خواب هایمان می رسیم
بی آن که بدانیم زمان و زمانه در حرکت است
و این منم که در این هیاهو ساکت و تنها مانده ام
یا حق
ارسال شده توسط یار دبستانی | November 29, 2010 11:25 AM
ارسال شده در November 29, 2010 11:25
سلام نازنین....
خوب هستید انشاالله؟!
راست میگن دیگه....
آخه روز عیدم موقع گزارش پخش کردنه؟!
عروسی که رفته بودیم، کوفتم شد....
ای بابا..................
شما رو چه باک که ما گزارشاتون رو نمی بینیم و عین مرغ سرکنده....
خوب خودتون خوبید؟!
بلاد فرانس خوش میگذره؟!
اینجا همه چی آرومه ولی من نمیدونم چرا خوشحال نیستم....
التماس دعا خیییییییییییییییلی زیاد
کامران باشید و برقرار
ارسال شده توسط آدم برفی | November 29, 2010 12:11 PM
ارسال شده در November 29, 2010 12:11
سلام.70 تا نظر داشتید که اومدم نظر بذارم،همه ی حرفامو که تایپ کردم،برق قطع شد. حالم اساسی گرفت! الان یادم نمی یاد چی نوشته بودم اماالان میگم:خوبه که دل یه آدم مثل یه کاغذی باشه که همه حرفای دلشونو روش بنویسن و آروم بشن.مثل دل شما که سفید و زلاله و این صفحه ی وبلاگتون که شده سنگ صبور همه ی مردم ایران.پس حواست باشه
یاعلی مدد
التماس دعا
خداتو را حافظ
ارسال شده توسط مریم.س | November 29, 2010 3:35 PM
ارسال شده در November 29, 2010 15:35
كاغذ ياقيچي زياد فرق نميكند مهم اين است كه انسان ...سنگ نباشد
ارسال شده توسط دادگر | November 29, 2010 7:13 PM
ارسال شده در November 29, 2010 19:13
بسیار زیبا
سری هم به ما بزنید
mnazemi63.blogfa.com
ارسال شده توسط محمد رضا ناظمی | November 29, 2010 7:43 PM
ارسال شده در November 29, 2010 19:43
سلام .
مردمان بنده دنیایند ودین آویزه زبانشان. امام حسن (ع)
ارسال شده توسط سحر *** | November 29, 2010 8:01 PM
ارسال شده در November 29, 2010 20:01
عشق .. همان يتيم قلب شكسته
//
درود بر همه ي ايرانيهاي شريف مخلص به دين
درود بر كامران با وفا
..
محبتان
حسين السرو ( بحريني )
ارسال شده توسط حسين | November 29, 2010 10:17 PM
ارسال شده در November 29, 2010 22:17
سلام چقدر زور میزنی تا یه چیز به خیال خودت فلسفی و تفکر برانگیز بنویسی . 1 ساعت ؟ 1 ماه ؟ 1 سال ؟
ارسال شده توسط رضا | November 29, 2010 10:20 PM
ارسال شده در November 29, 2010 22:20
جالب بود ...
خیلی...
از پاریس برگردید...
اگه اونجا مهم تر از مقایسه ی اتوبوس دو طبقه ی ایارن و فرانسه چیز دیگه ای نیست ، خبرنگار می خواد چی کار فرانسه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
ارسال شده توسط مرجان | November 29, 2010 10:24 PM
ارسال شده در November 29, 2010 22:24
!
نوشته هات رو دوس دارم ...خیلی زیاد..
ارسال شده توسط مریم | November 30, 2010 1:50 AM
ارسال شده در November 30, 2010 01:50
سلام
به روزم با " چتر باران "
ارسال شده توسط فاطمه***محکم | November 30, 2010 8:54 AM
ارسال شده در November 30, 2010 08:54
من همیشه براش کاغذ بودم .......... دیگه خسته شدم
ارسال شده توسط فهیمه | November 30, 2010 10:34 AM
ارسال شده در November 30, 2010 10:34
تقدیم به روح استاد شهید شهریاری
ما نقش دلپذير ورقهاي سادهايم
چون داغ لاله از جگر درد زادهايم
با سينهي گشاده در آماجگاه خاک
بياضطراب همچو هدف ايستادهايم
بر دوستان رفته چه افسوس ميخوريم؟
با خود اگر قرار اقامت ندادهايم
ارسال شده توسط متین صدرا | November 30, 2010 10:55 AM
ارسال شده در November 30, 2010 10:55
قراره سیل بیاد گنبد اخر هفته حالا نمیدانم راسته یا نه
ارسال شده توسط وحیدبهروز | November 30, 2010 12:35 PM
ارسال شده در November 30, 2010 12:35
گزارش دومردایرانی عالی بود خوشبحالت همیشه حسرت میخورم کاش جای تو بودم یا میتونستم مثل تو یه نابغه باشم.شب که پخش شد ندیدم خیلی خیلی حالم گرفته شد ولی فرداظهرش شبکه خبر پخش کرد داشتم بال درمیاوردم.ممنون
ارسال شده توسط خسته | November 30, 2010 5:07 PM
ارسال شده در November 30, 2010 17:07
سلام
کاغذ بودن سخته، یه انسان اگه بخواد همیشه کاغذ باشه باید منتظر مچاله شدن بمونه.
ولی کاغذی بودن زیباست ،به شرطی که از قیچی نترسی !
گاهی کاغذ بودن خوبه به شرطی که یه پاک کن همیشه کنارت باشه.!
همیشه در اوج باشید
ارسال شده توسط صونا | November 30, 2010 7:24 PM
ارسال شده در November 30, 2010 19:24
اگه کاغذیم مهم نیست که پاره بشیم کاغذ همیشه پاره میشه ولی نوشته هاش باقی می مونه که اگه کاری هم نکنه بازم هراز گاهی تن بعضی ها رو می لرزونه.
یا علی
ارسال شده توسط زهرا | December 1, 2010 10:36 AM
ارسال شده در December 1, 2010 10:36
اگه کاغذیم مهم نیست که پاره بشیم کاغذ همیشه پاره میشه ولی نوشته هاش باقی می مونه که اگه کاری هم نکنه بازم هراز گاهی تن بعضی ها رو می لرزونه.
یا علی
ارسال شده توسط زهرا | December 1, 2010 10:36 AM
ارسال شده در December 1, 2010 10:36
سلام.کجایی کامران جان.دلم برای گزارشهای انتقادی ایرانیت تنگ شده.کی میایی؟؟؟؟؟؟؟
ارسال شده توسط حمیدرضاصالح نیا | December 1, 2010 1:24 PM
ارسال شده در December 1, 2010 13:24
سلام امیروارم خوب باشید.چرا اینقدر دیر به دیر اپ میکنید.اخه یک کمی هم به فکر ماها باشید که اینقدر منتظریم
ارسال شده توسط شادن | December 1, 2010 7:44 PM
ارسال شده در December 1, 2010 19:44
راستي اگه دوست داشتي قدم سر چشم ماهم بزار و
به كلبه ما هم سري بزن
http://vasvaseyegandom.blogfa.com/
وسوسه گندم...
ارسال شده توسط وسوسه گندم | December 1, 2010 10:48 PM
ارسال شده در December 1, 2010 22:48
سلام آقای نجف زاده :
جای شما حسابی تو ایران خالیه و ما به خوبی این موضوع را حس می کنیم . چند وقت پیش از طرف دوستانم با نویسنده ای آشنا شدم که متاسفانه در حقش نه تنها در ایران بلکه تو دنیا هم ظلم شده طفلی به جای حمایت تو این کشور فقط داره توهین میشنوه و هزارتا دردسر براش پیش اومده . کسی نه کمکش میکنه و نه از نخبه بودنش حرفی میزنه ... انصافاً هم خوب بدون سروصدا داره جلو میره اما به نظر من فقط مردم در حقش ظلم نکردند راستش تمام مطبوعات ایران از اعلام خبرها در موردش خودداری کردند و به طور کلی تنهاش گذاشتند . من کل داستان زندگیشو میدونم و کتابهاشو هم خوندم فقط سوالم اینه چرا کسی حرفی از نخبه ای تو ایران به نام سیماعابدینی نمیزنه ؟ چرا باهاش مصاحبه نمی کنند ؟ چرا سایتهایی که از اون مطلب میزارند در عرض چند روز فیلتر میشند ؟ چرا دائم آمار بازدید کنندگانش دوهزار تا دوهزارتا کم میشه و کسی جوابگو نیست ؟ چرا تو دولت و وزارت ارشاد کسی دستشو نمی گیره ؟ خلاصه کنم چرا کسی نمیگه نویسنده اصلی داستانهای twilight اونه ؟ چرا جلوی دزدی آثارشو تو ایران خودمون کسی نمی گیره ؟ اگه شما بودی می دونم که یکاری می کردی اما حیف که ......
ارسال شده توسط مجید | December 1, 2010 10:50 PM
ارسال شده در December 1, 2010 22:50
كامران هميشه كاغذ باش سبك و آزاد .عين كاغذهاي پاره شده به دست كودكان .سوار بر باد شايد آن وقت به ابرها هم برسي.
ارسال شده توسط حامد | December 2, 2010 11:35 AM
ارسال شده در December 2, 2010 11:35
آقای نجف زاده عزیز سلام، میخواستم از شما راهنمائی بگیرم که چطور میتونم به آرشیو اخبار بیست و سی از روی اینترنت دسترسی داشته باشم؟ با تشکر فراوان ، موید باشید.
ارسال شده توسط poorang | December 2, 2010 12:40 PM
ارسال شده در December 2, 2010 12:40
آقای نجف زاده عزیز سلام، میخواستم از شما راهنمائی بگیرم که چطور میتونم به آرشیو اخبار بیست و سی از روی اینترنت دسترسی داشته باشم؟ با تشکر فراوان ، موید باشید.
ارسال شده توسط poorang | December 2, 2010 12:40 PM
ارسال شده در December 2, 2010 12:40
3 تا حرف مهم دارم دومیش و اول میگم
برنگرد اینجا اصلا جات خالی نیست...
ارسال شده توسط یوکابد | December 2, 2010 2:04 PM
ارسال شده در December 2, 2010 14:04
دانشجویان از سوسک میگویند:
به روزم
ارسال شده توسط فاطمه***محکم | December 2, 2010 2:55 PM
ارسال شده در December 2, 2010 14:55
این روز ها بد جوری شدم کاغذ. یعنی کاغذم کردن!
ارسال شده توسط زهرا_ض | December 2, 2010 4:37 PM
ارسال شده در December 2, 2010 16:37
آدمها ذاتا کاغذ آفریده شده اند....
ارسال شده توسط لیلیان | December 2, 2010 5:23 PM
ارسال شده در December 2, 2010 17:23
سلام وب باحالی داری اگه میخوای منو به اسم دهکده سرگرمی لینک کن بهم خبر بده تا منم لینکت کنمlمن همیشه گزارشاتو نگاه میکنم ازت خوشم میاد
ارسال شده توسط sambad | December 2, 2010 7:52 PM
ارسال شده در December 2, 2010 19:52
آدمی زاد
بیشتراز
سایه خانه ای و
خشک نانی و
جامه ای که عورت را بپوشاند
وآب حقی ندارد
امیرالمومنین. علی علیه السلام
http://vasvaseyegandom.blogfa.com/
وسوسه گندم...
ارسال شده توسط وسوسه گندم | December 2, 2010 10:54 PM
ارسال شده در December 2, 2010 22:54
باران امد داداش شاد شدیم
ارسال شده توسط وحیدبهروز | December 3, 2010 11:33 AM
ارسال شده در December 3, 2010 11:33
وگاهی دو خط شعری که ناچیز و خود گویای همه چیز...
عالی بود کامران عزیز...
اگه وقت داشتی و حوصله کردی به وبلاگ منم سر بزن دوست دارم بیشتر باهات دوست باشم.به امید روزی که برگردی ایران
دلمون برات تنگ شده
شاد باشی و سبز دوست عزیز
ارسال شده توسط reza | December 3, 2010 12:53 PM
ارسال شده در December 3, 2010 12:53
من از پینوکیو شدن می ترسیدم، برای همین هیزم نشدم، مداد هم نشدم، تا شبیه دماغی از وسط این کاغذ ها بزنم بیرون، میز هم نشدم که مجبور باشند پشت سرم حرف بزنند، می خواستم برای تو باشم...
از پینوکیو شدن می ترسیدم، برای همین هیزم نشدم، هیزم نشدم تا از دماغ بخاری ها دود بیاید، بوی دماغ سوخته...
تو که می دانی... می توانستم هزار چیز دیگر شوم...مثلا نردبان، تا از دیوار کسی بالا بروی... یا پنجره ای که دو رو داشته باشد...یا... یادت می آید؟ همیشه می بریدی؟ از من ، از حرفهای مشکوکم، از هزار راه نگفته...
من از پینوکیو شدن ترسیدم، از نردبان شدن، از پنجره... اما از کاغذ شدن نترسیدم...نه اینکه بهانه ای بشوم برای دستور مدیرکل، یا وسیله ای برای ابلاغ احکام علف های پشت میز...
بگذرم... سرنوشت کاج افتاده بر خطوط پیام، گاهی آنقدر تلخ هست که ناخودآگاه بخواهی از آن ببُری..
کاغد شدم فقط به خاطر قیچی ای که در دستانت داری، خرت خرت برایت آواز بخوانم، دوست دارم دوباره بازیافت شوم و باز هم خرت خرت... این را از خطوط پیام به گوش همه ی پینوکیوهای پشت میزی که عاشق پنجره ی اتاقشان هستند برسان...
ارسال شده توسط یاسر ساجدی | December 3, 2010 2:22 PM
ارسال شده در December 3, 2010 14:22
سلام آقای نجف زاده
بااین همه طرفدار چرا دیر به دیر مطلب می نویسید.
لطفا زود به زود برااین همه خواننده مطلب قراربدید.
خیلی متشکر وممنون
ارسال شده توسط رمضانی | December 3, 2010 2:28 PM
ارسال شده در December 3, 2010 14:28
سلام داداش . چقدر قشنگ فرانسوی میحرفی.باریکلا
ارسال شده توسط فاطمه***محکم | December 3, 2010 4:42 PM
ارسال شده در December 3, 2010 16:42
سلام،چطوری؟ گزارش 4شنبه(10/9/89)خیلی عالی بود ولی بد جور دلمون رو سوزوند.از تو وتمام کسانی که این نظر رو میخونن تمنا میکنم 2رکعت نماز بخونید و دعا کنید تا بلکه خدا باهامون آشتی کنه و 1 قطره بارون بباره.باور کن دیگه توان نفس کشیدن نداریم.
شال گردنت خیلی شیک بود.
ارسال شده توسط منم | December 3, 2010 9:43 PM
ارسال شده در December 3, 2010 21:43
با سلام
آقاي نجف زاده من هنوز برام سوال كه شما چطوري رفتي فرانسه!!!!!!!!!!!!!!!خدايي فرانسه هم كه بلد نبودي!من بزرگترين آرزوم اينه كه تو فرانسه درس بخونم!مي گيد چيكار كرديد منم همون كارو بكنم!!!!!!!!اين بزرگترين سوال كه تا امروز بي جوابه!!!من فوق ليسانسم واسه دكترا دلم ميخواد بيام اونجا
ارسال شده توسط مينا | December 4, 2010 8:52 AM
ارسال شده در December 4, 2010 08:52
فکر کنم دیشب بهم سر زده بودی داداش از فرانسه بازدید داشتم ذوق کردم فکر کنم شما بودی ها داداش گل
خدا کنه بازم مثل قدیما بهم سر بزنی هر وقت ای پی فرانسه که میافته برام چک میکنم بال بال میزنم
ارسال شده توسط وحیدبهروز | December 4, 2010 9:54 AM
ارسال شده در December 4, 2010 09:54
کاش کسی پیدا می شد مثل کاغذ خرت خرت ذره ذره ام می کرد
آنکه مقابل من ایستاده سنگ است
سلام
فکر نمی کردم کسی که اهل خبر و سیاسته
روح لطیفی برای شعر گفتن داشته باشه
لذت بردم
مرسی
من هم شعر می نویسم
اگر حالی برای خواندن دارید...
ارسال شده توسط زنی شبیه درخت | December 4, 2010 10:01 AM
ارسال شده در December 4, 2010 10:01
این قیچی, قیچی زر و زور و تزویر است که از آغاز تاریخ می بره و این کاغذ ها هستند که از این بازی عشق می کنند,عشق شکستن و بریدگی.
ولی یه روز هم میرسه که تو ازدحام کاغذ ها قیچی میشکنه.
ارسال شده توسط ... | December 4, 2010 10:38 AM
ارسال شده در December 4, 2010 10:38
آدم میتونه هم کاغذ باشه هم قیچی اما مهم اینه که هصلا سنگ نباشه تا با سنگ بودنش دیگران رو هم سنگ کنه..
ارسال شده توسط حسنا ذبیحی | December 4, 2010 11:36 AM
ارسال شده در December 4, 2010 11:36
سلبام آقا کامران.یک سوالی ازتون داشت. میخواستم بدونم برای خبرنگار بین المللی شدن باید به کجا برم.مهران.تشکر
ارسال شده توسط مهران | December 4, 2010 1:08 PM
ارسال شده در December 4, 2010 13:08
فرانسه جای خوبی برای شاعر شدن برای شاعر ماندن وبرای شاعر مردن است.لحظه ها را دریاب.
ارسال شده توسط afra | December 4, 2010 7:47 PM
ارسال شده در December 4, 2010 19:47
سلام استاد...
سالگرد شهادت اصاحب رسانه گرامی باد
جای رفقایتان خالی
التماس دعا
ارسال شده توسط فاطمه***محکم | December 4, 2010 8:27 PM
ارسال شده در December 4, 2010 20:27
سلام
مسخره است که قیچی همیشه قیچی خواهد ماند و "جیز".
اما کاغذ میتونه با افتخار فریاد خاموش کودک غزه و قانا و بیافرا بشه.
میتونه بادبادک بشه و سربلندی رو به بازیگوش سربهوا یاد بده.
میتونه کلام نور آفریدگار دانای مهربان رو بر جان پذیرا بشه و به نمایش بگذاره.
میتونه بستر "وما یسطرون" بشه.
ای کاش من نیز کاغذی پاکیزه بودم تا شهید شهریاری روی من برای آینده ایران اسلامی و پابرهنه هاش "حساب" میکرد....
ای کاش
ارسال شده توسط حمید | December 4, 2010 10:00 PM
ارسال شده در December 4, 2010 22:00
سلام
قدیما رسم بود میگفتن هر دیدی یه بازدیدی داره !
البته راست میگی اون مال قدیما بود !
من هم با «معجزه ی رفتن» بروزم.
ژرف اندیش مانید وسرشار از حس ناب عاشقی
ارسال شده توسط حسین چمنی | December 4, 2010 10:03 PM
ارسال شده در December 4, 2010 22:03
به آرامشش که فکر می کنی می بینی چه خوب که می توانی باز هم کاغذ باشی برایش ...
این همه آدم در این دنیا قیچی اند ... می برند ... او چرا نبرد؟ بریدن او که لذت بخش هم هست ...
ارسال شده توسط نغمه | December 4, 2010 10:03 PM
ارسال شده در December 4, 2010 22:03
آقای نجف زاده ی جان
خیلی دوستتون داریم و دلمون براتون یه ذره شده...
در پناه حق
ارسال شده توسط یک بنده خدا | December 4, 2010 10:18 PM
ارسال شده در December 4, 2010 22:18
سلام آقای نجف زاده ی جان
خیلی دلمون براتون تنگ شده...
در پناه حق
ارسال شده توسط یک بنده خدا | December 4, 2010 10:20 PM
ارسال شده در December 4, 2010 22:20
با دانلود دو گزارش از کامران نجف زاده به روز شد
سالگرد شهادت اصحاب رسانه
و
خانه خدا
منتظرتان هستیم
ارسال شده توسط خبرنگار قلبهای ما | December 5, 2010 12:11 AM
ارسال شده در December 5, 2010 00:11
سرما نخور
ارسال شده توسط ش_ك | December 5, 2010 12:23 AM
ارسال شده در December 5, 2010 00:23
پس تصمیم گرفتید به جای کاغذ شدن سنگ بشید.
ارسال شده توسط بانوی نیمه شب | December 5, 2010 12:24 AM
ارسال شده در December 5, 2010 00:24
بابا ایول داری به خدا !راستی ساعتتون هر روز تو 20:30 ساعت رو نشون میده اما خودتون نیستید چرا؟راست میگن به فرانسه تبعیدتون کردن؟ولی خبرای فرانسه با وجود شما جذاب تر شده! اما اخبار ایران به جذابتی که با وجود شما و صداتون ایجاد مشه نیاز داره!بی شما کسل کننده شده!راستی با مردم متعصب و نژاد پرست فرانسوی خوب کنار اومدین ها!
ارسال شده توسط maryam | December 5, 2010 9:22 AM
ارسال شده در December 5, 2010 09:22
امدم سلام کنم داداش
ارسال شده توسط وحیدبهروز | December 5, 2010 3:48 PM
ارسال شده در December 5, 2010 15:48
گاهی آدم دلش میخوادفقط سنگ باشه.فقط سنگ.اگه یه نفر جلوی چشم آدم بمیره و نتونی براش هیچ کاری کنی ،آرزو می کنی کاشکی سنگ بودی.فقط سنگ....و اینکه بعد گذشت دو هفته هنوز شده باشی قیچی روح کاغذیت....دعا می کنی کاشکی سنگ بودی...فقط سنگ.
15 آذر سالروز شهادت یه عده از دوستان شماست.
برای من علیرضا افشار یه خبرنگار خوب بود مثل بقیه خبرنگارای خوب ایران.اما اون شب من تا صبح فقط به ناله های مادری گوش کردم که از خوبیهای پسرش میگفت.تازه اون شب فهمیدم ما باهاشون همسایه بودیم.نمیشد نشنید و غصه نخورد حتی فکر کنم سنگ بودن هم اون موقع فایده ای نداشت.
حالا بعد از گذشت این چند سال باید پدرش رو ببینید که به قاعده یک عمر پیرتر شده.
خدا بهشون صبر هر روزه بده.یک صبر زیاد.خیلی زیاد....
ارسال شده توسط شیرین | December 5, 2010 6:01 PM
ارسال شده در December 5, 2010 18:01
فردا,بعد ازپنچ سال ...
یادتان که هست؟البته امیدوارم ......
خیلی ها یادشان نمی آید,شاید اما نمی گذارند که به
یادشان بیاید....
شما اما طوری دیگر باشید.
و اما تا ابد درقلبمان می زند....آهنگ
آخرین سفر...................
لحظه دیدارنزدیک است
باز می لرزد دلم,دستم
گویی درجهان دیگری هستم
یاد دوستانتان(شهدای c130) گرامی .......
من وماه وسحر جای توخالی
میان پلک در جای تو خالی
غمت ماه وسحر را کشت اما
منم مشتاق تر جای توخالی
ارسال شده توسط مرا ازخاطرت نبر | December 5, 2010 10:37 PM
ارسال شده در December 5, 2010 22:37
موسيو جانم
دلم برات خيلي تنگ شده... زود برگرد... جات خيلي خاليه:-(
ارسال شده توسط ياسمن | December 5, 2010 11:46 PM
ارسال شده در December 5, 2010 23:46
با خوندن اين مطلب يا اين جملات افتادم كه عشق خيس شدن باهم زير باران نيست عشق ان است كه ديگري نفهمد چرا هيچوقت خيس نشد ......جالبه يه بار چتر ميشم يه بار كاغذ ........
ارسال شده توسط قاصدك | December 6, 2010 2:22 AM
ارسال شده در December 6, 2010 02:22
سلام
خيلي زياد ببخشيد كه يه مدت نيومدم.
امروز ساگرد شهداي اصحاب رسانه اس.ياد گزارشي افتادم كه دوسال پيش داشتي توي "شهرخاكستري"
خدايش بيامرزد...
مواظب خودت باش توي اون هواي سرد!
ارسال شده توسط خاطره | December 6, 2010 8:59 AM
ارسال شده در December 6, 2010 08:59
نمی دانم فلسفه این که عده ای همیشه کاغذ می مانند چیست شاید
عدم باور خود
ضعف شخصیتی
نداشتن پول که به جای کاغذ کاهی حداقل فیلی یا مقوایی بشن که بیشتر از این خورد نشن.
شاید نداشتن پارتی که قدرتشون به رخ بکشنو به جای سنگ بشن تخته سنگ.وشایدهای دیگر.........
ارسال شده توسط دنیا | December 6, 2010 5:02 PM
ارسال شده در December 6, 2010 17:02
سلام آقای نجفزادهی جان
..............................................................................................
امام رضا (عليه السلام):
إنَّ المُحَرَّمَ شَهرٌ كانَ أهْلُ الجاهِلِيَّةِ يُحَرِّمُونَ فِيهِ القِتالَ، فَاسْتُحِلَّت فِيهِ دِماؤُنا، وَهُتِكَتْ فِيهِ حُرْمَتُنا، وَسُبِيَ فِيهِ ذَرارِينا وَنِساؤُنا.
محرّم ماهی است كه [حتّی] مردم زمان جاهليّت جنگ را در آن حرام میدانستند، [امّا] در آن ماه خون ما را حلال شمردند، حرمت ما را پايمال و فرزندان و زنان ما را اسير كردند.
Muharram is the month when even people of the Jāhillīyya time declared fighting unlawful, [but never less] in that month they declared shedding our blood lawful, trampled upon our honor and captured our children and women.
بحار الأنوار، ج 44، ص 283
..............................................................................................
در پناه حق
ارسال شده توسط یک بنده خدا | December 6, 2010 6:07 PM
ارسال شده در December 6, 2010 18:07
حسین علیه السلام ، زنده ی جاویدی ست که هر سال دوباره شهید می شود و همگان را به یاری حق فرا می خواند.
صدایش را می شنوی؟
سلام
آغاز ماه محرم ، ماه خون و عزاي حسيني را تسليت مي گويم
ارسال شده توسط کتابدار جوان | December 7, 2010 9:46 AM
ارسال شده در December 7, 2010 09:46
سلام آقاي نجف زاده!
من واقعا خوشحال مي شم كه بياين وبلاگم!
خواهش مي كنم تشريف بيارين!
يا علي مدد...
ارسال شده توسط ريحانه | December 7, 2010 7:42 PM
ارسال شده در December 7, 2010 19:42
سلام كامران خان.....
گر از اين غبار وحشت به سلامتي گذشتي
به شكوفه ها به باران برسان سلام ما را...
ارسال شده توسط نسكافه | December 8, 2010 4:31 PM
ارسال شده در December 8, 2010 16:31
مـاه من ؛
غـصه چرا ؟!
آسمان را بنگر که هنوز , بعد صدها شب و روز
مثل آن روز نخست
گرم و آبی و پر از مهر به ما میخندد !
یا زمینی را که دلش از سردی شب های خزان
نه شـکست و نه گـرفت !
بلکه از عاطفه لبریز شد و نفسی از سر امید کشید ؛
و در آغاز بهار , دشتی از یاس سپید
زیر پاهامان ریخت
تا بگوید که : هنوز پر از امنیت احساس خـداست !
سلام
___
خیلی جالب بود
______
منم آپم
___
در مورد ترکیب بند فدایی مازندرانی درباره امام حسین(ع)
______
منتظرتم
__
فعلا[بدرود]
khalenegar.ir
امیدوارم همیشه موفق باشی
ارسال شده توسط خاله نگار | December 8, 2010 10:30 PM
ارسال شده در December 8, 2010 22:30
سلام
من هم شغل شما را دارم و یک خبرنگارم.
یک خواهش از شما دارم آقای نجف زاده؟
ارسال شده توسط حسین | December 8, 2010 11:21 PM
ارسال شده در December 8, 2010 23:21
امان از دل زینب...........
نمی پرسی چرا مویت سفیده نمی پرسی چرا قدت خمیده
دو نور دیده ام را کشته دیدم حسینم را به خون آغشته دیدم
چه سان گویم تو را بر من چه ها شد دو دست ساقی طفلان جدا شد
خودم دیدم که اکبر کشته گردید تن قاسم به خون آغشته گردید
دو فرزند مرا در خون کشیدند به پیش دیدگانم سر بریدند
ضمن عرض تسلیت این ایام، از شما دعوت به عمل می آید در مراسم سوگواری ای که در وبلاگ ابوالفضل(عشق است ابالفضل) برگزار است تشریف آورده و دقایقی زائر اباعبدالله و یاورانش باشید
ارسال شده توسط حاجی | December 10, 2010 2:34 AM
ارسال شده در December 10, 2010 02:34
سلام
قیچی هم که بُرنده اس
به نظر من نه باید سنگ باشیم نه کاغذ نه قیچی
چند خط مطلبی هم که مینویسین انقدر زیباس که آدم تحت تاثیر قرار میگیره
ارسال شده توسط رسپینا | December 11, 2010 8:20 AM
ارسال شده در December 11, 2010 08:20
salam
ارسال شده توسط سلام | December 11, 2010 3:09 PM
ارسال شده در December 11, 2010 15:09
خيلي مطالبتون عالي اما چرا اينقدر دير به دير مطلب ميذارين؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
ارسال شده توسط روهام | December 11, 2010 8:47 PM
ارسال شده در December 11, 2010 20:47
اگر احساس می گنجید در شعر ، به جز خاکستر از ئفتر نمی ماند
چرا از ایران رفتید؟؟؟؟؟؟؟
ارسال شده توسط نیکتا | December 12, 2010 8:54 AM
ارسال شده در December 12, 2010 08:54
به اندازه ورزشگاه ازادی دو برابرش امدن اینجا رو دیدن داداش
ارسال شده توسط وحیدبهروز | December 12, 2010 9:06 AM
ارسال شده در December 12, 2010 09:06
درود به کامران نجف زاده.
اهل تلوزیون و سیاست نیستم. عضو هیچ چپی و راستی. بعضی وقت ها اتفاقی گزارش هات رو توی تلوزیون داخلی ایران میبینم و انصافا موضوعاتت تاپ و جدید هست. بهت تبریک میگم دوست عزیز. یه جورایی غیر مستقیم همکاریم..... موفق باشی
ارسال شده توسط مصطفی معراجی | December 12, 2010 8:14 PM
ارسال شده در December 12, 2010 20:14
سنگ،کاغذ،قیچی.....
پس کی میشود که دست زمانه این قیچی را کند، کند تا دیگر به جان کاغذها نیفتد؟؟؟؟
ارسال شده توسط آرام | December 12, 2010 11:23 PM
ارسال شده در December 12, 2010 23:23
امشب همه جا باران بارید
شاید نه از آسمان ، از دلهای و چشم هایمان
البته آسمان هم تاب نیاورد
از دیدن صحنه پرپر شدن شش ماهه
آخر امشب ، شب علی اصغر است.....
وبلاگ باغ بی برگی میزبان عزاداران حسین است.
ارسال شده توسط معصومه | December 12, 2010 11:29 PM
ارسال شده در December 12, 2010 23:29
گاه کاغذ بودن از سنگ بودن بهتر است!
اما شاید ....
ببینم...
چرا کاغذ ها را پاره می کنند؟
ارسال شده توسط گرافیست تنها | December 13, 2010 6:22 PM
ارسال شده در December 13, 2010 18:22
ممنونم
ارسال شده توسط بهزاد | December 15, 2010 9:17 AM
ارسال شده در December 15, 2010 09:17
سلام آقاي نجف زاده از سايت شما ديدن كردم وخيلي لذت بردم اگه تونستيد به ما هم سر بزنيد.ممنون
ارسال شده توسط سعيد شكوه وند | December 15, 2010 6:01 PM
ارسال شده در December 15, 2010 18:01
سلام
خوبين خداییش اين مطالبو مي خونين
لابد مي گین آره
اگه راست مي گین به ما هم سربزنین
ممنون
خایی من خبراتون خيلي دوست داشتم
حتما به من سربزن
ممنون
ارسال شده توسط ألما | December 16, 2010 9:04 PM
ارسال شده در December 16, 2010 21:04
کامران جان خیلی دوست دارم
ارسال شده توسط ک | December 17, 2010 3:19 AM
ارسال شده در December 17, 2010 03:19
خیلی عالیست
ارسال شده توسط ناموس | December 18, 2010 2:21 PM
ارسال شده در December 18, 2010 14:21
كاش زودتر باوبلاگتون اشناشده بودم.
اميدوارم هميشه همينقدر محبوب بمونيد و به قول دوستمون همه بريزن اينجا.
ارسال شده توسط م | December 18, 2010 11:37 PM
ارسال شده در December 18, 2010 23:37
کاش
در خانه خود نشسته بودیم و
هوای سفر نمی کردیم
جاده های دنیا
از کف دست تو می گذشتند
به موهایت که دست کشیدی
ما در تاریکی گم شدیم !
(رسول یونان)
ارسال شده توسط الناز | December 19, 2010 11:50 AM
ارسال شده در December 19, 2010 11:50
تا زماني كه قيچي، بودنش را با كاغذ بودن تو حس ميكند ميتوان كاغذ بود تا حوصلهى حوصلهها سر نرود... و تو اى كاغذ عشق كن با عشق كردن ديگرى همه وقتها!
ارسال شده توسط قاسم | December 26, 2010 10:30 AM
ارسال شده در December 26, 2010 10:30
عمو کامی اونجا رو نمیدونم ولی اینجا سنگ هم باشی خردت میکنند...
راستی عمو اونجا هم برف و بارون رو هدفمند کردن یا هنوز آزاده...
......
نمیدونم،میگن سال نو خارجی ها بهتر از سال نو ماست.خوش بگذره اونجا عمو...
یاد اون گزارش بوی عیدی بوی توتت بخیر
ارسال شده توسط سهیل | January 1, 2011 10:35 AM
ارسال شده در January 1, 2011 10:35
عمو کامی اونجا رو نمیدونم ولی اینجا سنگ هم باشی خردت میکنند...
راستی عمو اونجا هم برف و بارون رو هدفمند کردن یا هنوز آزاده...
......
نمیدونم،میگن سال نو خارجی ها بهتر از سال نو ماست.خوش بگذره اونجا عمو...
یاد اون گزارش بوی عیدی بوی توتت بخیر
ارسال شده توسط soheil | January 1, 2011 10:39 AM
ارسال شده در January 1, 2011 10:39
یک آدم چقدر می تواند کاغذ باشد؟
شاید تا زمانی که یادش باشه زاده ی درخته...
ارسال شده توسط نجمه | January 6, 2011 1:00 AM
ارسال شده در January 6, 2011 01:00
سلام.چقدر كامنت براتون گذاشتن.خوبه . قشنگ بود.فيض برديم استاد . راستي صداتو خيلي دوس دارم :)
ارسال شده توسط pink GIRL | January 7, 2011 3:03 AM
ارسال شده در January 7, 2011 03:03
kheili ghashang boud
ارسال شده توسط تناز | January 10, 2011 12:25 AM
ارسال شده در January 10, 2011 00:25
سلام
تازه آدرسنونو پیدا کردم
اما بسیار عالیه
عاششششششششششششششششششششششششششقتم
ارسال شده توسط آرمان | January 11, 2011 2:07 PM
ارسال شده در January 11, 2011 14:07
زیاد
ارسال شده توسط جوانه | January 12, 2011 4:35 PM
ارسال شده در January 12, 2011 16:35
بایدسنگ بودتالبه قیچی اثرنداشته باشه
ارسال شده توسط فردین | January 13, 2011 12:33 AM
ارسال شده در January 13, 2011 00:33
به نظر من كاغذ بودن بهتر از سنگ و قيچي بودن البته يه موقع ميشه كه ميبيني توي طوفان و گل و لاي روزگار گلي و پاره پاره شدي....
ارسال شده توسط زهره | January 15, 2011 2:25 PM
ارسال شده در January 15, 2011 14:25
salam
baram jalebe chera enghadar bazdid koonande daeri?
inke kamrane najafzadeee ya ?
movafagh bashin
ارسال شده توسط somayeh | January 15, 2011 9:22 PM
ارسال شده در January 15, 2011 21:22
سلام
راستش خیلی تصادفی وبتون رو پیدا کردم اما خیلی خوشحال شدم چون میدونستم حتما نوشته های خیلی عالی ای داره
پستاتون رو خوندم
خیلی زیبا بود
اما کاش فقط کاغذ طعمه ی قیچی باشیم
امان از زمانی که کاغذ تو دست ها له بشه و آخر طعمه و بازیچه قیچی بشه
ارسال شده توسط نیلوفر | January 21, 2011 7:07 PM
ارسال شده در January 21, 2011 19:07
کاغذها همه مچاله می شوند جز کاغذی که خطی به یادگار از دوستان نزدیک و یاران خلوت است ،نماز می خوانی نمی دانم اما نماز همان خط یادگار دوست است بر لوح جان بر خود مپسند که بی نشان از دوست مچاله شوی آقای نجف زاده هر کجا که هستی امیدوارم قلمت ودلت بر قرار باشد نه مثل قلم خشکیده من و دوستان خبر نگارم.
ارسال شده توسط مریم جلایری | January 22, 2011 7:58 AM
ارسال شده در January 22, 2011 07:58
سلام من استان بوشهر شهر کنگان هستم
جای شما در بیست و سی خالیه راستی نگفتی برای چی یهویی رفتی
ارسال شده توسط محمدعلی | January 29, 2011 11:10 AM
ارسال شده در January 29, 2011 11:10
سلام آقای نجف زاده امیدوارم همیشه موفق باشید
ما که هرچی نوشتیم ولی جوابی ندیدیم
امیدوارم همیشه سالمو سرزنده باشید در ÷ناه خابق نیلوفرانه
خدایا فرصتی ده قبل از اینکه به راه رفتن کسی قضاوت کنم قدری کفشهای او را بپوشم
ارسال شده توسط sahel | February 1, 2011 9:59 AM
ارسال شده در February 1, 2011 09:59
خودت رو بذار جای سنگ و از کاغذ بودنت لذت ببر
ارسال شده توسط زهرا | February 1, 2011 3:21 PM
ارسال شده در February 1, 2011 15:21
سلام
ببخشید یک سوالی داشتم
من می تونم از نوشته های شما دو تاش رو تو وبلاگم بزارم؟
ارسال شده توسط یک جوون | February 17, 2011 8:57 PM
ارسال شده در February 17, 2011 20:57
امروز پيدات كردم خيلي خوشم اومد ايول داري نوشته خيلي....................
ارسال شده توسط نامشخص | February 19, 2011 1:06 AM
ارسال شده در February 19, 2011 01:06
سلام
شرمنده نمیدونستم از کجا میشه با آقای نجف زاده ارتباط برقرار کرد ؟ از ایشون میخوام از وزیر آموزش و پرورش بپرسن چرا اطلاع رسانی نمی کنند بخشنامه میدن تو سایت http://s6.karmandiran.irثبت نام بکنیم و از طرفی آموزش و ÷رورش منطقه شفاها اعلام میکنن ثبت نام ملغی اعلام شده ؟این یعنی چی؟ ؟؟؟؟
ارسال شده توسط firozeh | February 24, 2011 1:51 PM
ارسال شده در February 24, 2011 13:51
فقط باید آب بود.
روزگار اینچنینم آموخت.
می دانی چرا؟
.....
می دانم که می دانی.
ارسال شده توسط مینو | February 27, 2011 3:04 AM
ارسال شده در February 27, 2011 03:04
شب از جنگل شعله ها می گذشت/حریق خزان بود و تاراج باد /من اهسته در دود شب رو نهفتم و در گوش برگی که خاموش خاموش می سوخت گفتم:مسوز این چنین گرم در خود مسوز!_مپیچ این چنین تلخ در خود مپیچ_که گر دست بیداد تقدیر کور _ تو را می دواند به دنبال باد_مرا میدواند به دنبال هیچ...(فریدون مشیری) سلام اقای نجف زاده/من کمیل از مازندران هستم/26 سالمه/دانش اموخته باشگاه خبرنگاران مرکز مازندران _سطوح1و2و3 رو گذروندم ودر مطبوعات هم به طور افتخاری فعالیت داشتم و گزارش های اجتماعی و سیاسی کار می کردم/یه جورایی عاشق خبرنگاری ام و فضولی توی خونمه!!(بهتون بر نخوره!!)3ترم مهندسی کامپیوتر دانشگاه ازاد ساری خوندم _اما حالا انصراف دادم_الان نمیدونم واسه خبرنگاری( دانشکده خبر) بخونم یا یه رشته مثل مهندسی مکانیک رو؟؟!//نظر شما چیه؟؟؟؟؟!!(چون خبر نگاری امنیت شغلی نداره واسه همین مردد ام)می شه خواهش کنم راهنمایی کنید؟؟/// ((هل من ناصر ینصرنی؟؟؟؟؟!!) ///شرمنده که این یادداشت خیلی طولانی شد// شب و روزتون قشنگ .../خدا حافظ.../همین حالا...
ارسال شده توسط کمیل منصورکوهی | March 3, 2011 8:15 PM
ارسال شده در March 3, 2011 20:15
سلام
آقا کامران امیدوارم که در تمام مراحل زندگی موفق باشی
آدمهاي بزرگ به دنبال طرح پرسش هاي بي پاسخ
هستند.
آدم هاي متوسط پرسش هایي مي پرسند كه پاسخ دارد.
آدم هاي كوچك مي پندارند پاسخ همه پرسش ها را مي دانند.
از چه طریق می تونم باهاتون ارتباط داشته باشم
ارسال شده توسط مهدی سما | March 8, 2011 11:15 PM
ارسال شده در March 8, 2011 23:15
اگه نتونی عوض بشی میشکنی دوست،هم سنگ باش هم کاغذ هم قیچی اما هر چی میخوای باش فقط باید بتونی مثل درخت ایستاده بمیری
ارسال شده توسط لیلا | March 9, 2011 1:18 AM
ارسال شده در March 9, 2011 01:18
بعضی وقتا دوس دارم سخت ترین سنگ دنیا باشم
ارسال شده توسط مریم | April 11, 2011 1:51 PM
ارسال شده در April 11, 2011 13:51
با سلام لطفا آدرس میلتان را به من بدهید میخواستم مطلبی را با شما در میان بگزارم.
ارسال شده توسط محمد تقی شادی | April 13, 2011 9:29 AM
ارسال شده در April 13, 2011 09:29
کامران دوستت دارم البته از نوع درجه 3 !!!
ارسال شده توسط Volcano | May 24, 2011 8:36 PM
ارسال شده در May 24, 2011 20:36
این روزها
به ما یاد میدهند کاغذ باشم...
ارسال شده توسط roushandel | May 31, 2011 10:31 AM
ارسال شده در May 31, 2011 10:31
سلام آقای نجف زاده خیلی جالب هست که عنوان نوشته هاتون را اسم فیلم ها می گزارید وسنگ کاغذ قیچی وخیلی دور خیلی نزدیک توی
ما توی شهر کمشچه برخوار اصفهان که بهتر بگم توی روستای کمشچه زندگی می کنیم خیلی امکاناتش کم هست البته نان هایی دارد که طعمش با همه ی نان ها فرق می کند کافی است در گوگل نام نان کمشچه را تایپ کنید باور کنید حتما یک گزارش تهیه کنید از نان کمشچه اگر این نان را بخورید دیگر نمی توانید نان دیگری را بخورید
ارسال شده توسط مریم | July 8, 2011 4:29 PM
ارسال شده در July 8, 2011 16:29
راستی بابت نوشته ی قشنگ ات ممنون .
شاد باشی همیشه
ارسال شده توسط romina | July 18, 2011 5:39 PM
ارسال شده در July 18, 2011 17:39
سلام
..
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.فقط میتونم بگم متاسفم...واسه اونایی که این چیزارو میبینن...اما......
.
.
.
.
.آقای نجف زاده چرا من باید آدرس ایمیلمو بفرستم...چرا شما آدرس نمیدین.....؟؟؟منظورم اینکه ...
احتیجی به این آدرس نیست>>>>....
به وب من نیم نگاهی داشته باشین ممنون.
ارسال شده توسط نفس | September 4, 2011 1:35 PM
ارسال شده در September 4, 2011 13:35
همه نوشته هایتان به یک اندازه زیبا نیستند، اما پای همه شان نظری هست، نه چند نظر ، که نظرات بیشماری هست.
این یکی خوب بود؛ دوستش داشتم، واقعا خوب بود!
...
اما هنوز به این فکر میکنم که چه میشود که همه نوشته های کسی، خوب یا بد "نظر باران" میشوند...
حالا این خوب است یا بد؟
:) موفق باشید.
ارسال شده توسط یک جهان کوچک | September 6, 2011 7:04 AM
ارسال شده در September 6, 2011 07:04
جونها تا کی می تونند کاغذ باشند در این دنیای پر از غم ،مدام قیچی بشه احساسات و علایق و عشقشون ، جونها دیگه دارن گر می گیرن از احساسات سرکوفت شده توی نگاهشون هزار تا حرف نگفته.وقتی به جونها نگاه می کنی وقتی به پدر ومادرا نگاه می کنی می فهمی عمق فاجعه رو دیگه حرف بسه باید دست به دعا برداشت دعای واقعی از صمیم قلب از عمق وجود اونو صدا کرد .
یاابن الحسن
گفته بودم تو بیایی غم دل با تو بگویم
چه بگویم که غم از دل برود چون تو بیایی
برای فرج آقا امام زمان (عجل الله) *((صلوات))* بفرستیم.
به امید آمدن نور چشم اسلام.
ارسال شده توسط خواهر دل شکسته | September 21, 2011 6:42 PM
ارسال شده در September 21, 2011 18:42
آن سوی کاغذ بودن رازی ست عاشقانه،تولدی دیگر،سنگ،قیچی،کدومش؟
مگه کاغذبودن چه عیبی داره؟
شماچطور؟
ارسال شده توسط ق.ر | October 5, 2011 2:05 PM
ارسال شده در October 5, 2011 14:05
كامران چندوقت پيش يه لقمه از اون نون بربري هاي تو فريزر مونده توگلوي من گير كرده بود اماانقدآب دهنموجمع كردمو قورت دادم تا بالاخره رفت پايين............................
حالادلم واسه اون لقمه نون بربريه تنگ شده چون ديگه هيچي گلمو قلقلك نميده ديگه دنبال يه چيكه آب نميگردم ديگه.......................................................براي من فاتحه اي بخوان!
ارسال شده توسط هلنا | October 15, 2011 12:10 PM
ارسال شده در October 15, 2011 12:10
ببخشید تو رو خدا! میشه لینکتون کنم؟
ارسال شده توسط فریماه گلی | December 6, 2011 10:17 AM
ارسال شده در December 6, 2011 10:17
vaghean khubi.
kheyli dust dashtani
ghalamet khodast
ارسال شده توسط alireza | December 25, 2011 2:49 AM
ارسال شده در December 25, 2011 02:49