پسر خوبی بود.ماه بود.گل بود.تپل بود.شب بود .کسی آن اطراف نبود.اسمش پطروس بود.هلندی بود.وقتی انگشتش را فرو کرد در سوراخ سد تازه معلوم شد فداکار بود.
کتاب کلاس چهارم بود.ما بودیم و پطروس بود و قهرمانی که با خاطرش بزرگ شدیم.ماجرای خاطرخواهی بود.نوستالژی بود.قهرمان ما بود.تازه آن صفحه کتاب عکس پطروس را هم نداشت.هرکداممان یک جوری تصویرش کردیم...که خسته بود.رنگ پریده بود.انگشتش کرخ شده بود...یک کمی پایین تر کلمات و ترکیب های تازه بود.کرخ یعنی سست،بیحس...بیحس آن روزها هنوز سرهم بود.
گذشت تا من اینجا پطروس را دیدم...
مجسمه اش در هلند بود.همین جوری داشت جلوی سوراخ سد را می گرفت.دیدم اصلا اسمش پطروس نبود.هانس بود.هانس یک شخصیت تخیلی بود یک نویسنده امریکایی به نام مری میپ داچ نوشته بود.مری خودش هم هیچ وقت به هلند سفر نکرده بود.بعدها هلند از این قهرمان خیالی یک مجسمه ساخته بود.رفتم تازه سراغ یک پروفسور ادبیات هلند.پروفسور اد هانسن که از قضا رایزن فرهنگی هلندی ها هم بود.خبر نداشت ما نسل در نسل با خاطره و خیال پطروس بزرگ شدیم.خبر نداشت ما ناراحت می شویم اگر بفهمیم پطروسی در کار نبود.تخیلی بود.اسمش هم تازه این نبود.
**********
حالا سرزمین من پر از قهرمان بود.قهرمان زیر خروار ها خاک قهوه ای خفته بود.صبح بود وپطروس ...که اینقدر دوستش داشتم یک گوشه بیهوش افتاده بود.
دانلود کتاب کلاس چهارم
نظرات (366)
عجب سوژه بی نظیری بود.یعنی این همه سال سر کار بودیم!یک ساعته دارم به متنت نگاه می کنم.اشک و حسرت و شادی با هم قاطی شد...خبرنگار قلب های ما.
ارسال شده توسط خبرنگار قلب های ما | June 15, 2010 12:19 PM
ارسال شده در June 15, 2010 12:19
سلام آقاي نجف زاده...
اول تشكر بابت به روز كردن :)
جدا پطروس خيالي بود؟!ما بوديم و يك پطروس با دستي كرخ و فرياد پدر جان پدرجانش براي كمك و يك دهقان فداكار با لباسي آتش گرفته و يك حسين فهميده و كلي نارنجك در زير تانك ... اينا بودن قهرمان اون روزهاي ما... چه خيالي و چه واقعي حداقل بچه هاي آن دوران شناختند آن قهرماني ها را... كتاب هاي جديد آنها را هم ندارد... حتي چوپان دروغگو هم ندارند... پس نه فداكاري خواهد ماند و نه صداقت...گــرچه الان هم مطمئن نيستم مانده باشد!
هميشه به روز و بهروز باشي موسيو جان
ارسال شده توسط ياسمن | June 15, 2010 12:46 PM
ارسال شده در June 15, 2010 12:46
اولا ممنون از دانلود کتاب کلاس چهارم.
شما متخصص مجنون کردن مایید.
واقعامن همیشه فکر می کردم پطروس واقعیت داشت!
این همه قهرمان داشتیم بعدش نگاه کنید چطور یک نفر شخصیت خیالی نداشته شان را توی مخ ما 50 سال قالب کردند.
ارسال شده توسط محمدرضا تابش | June 15, 2010 12:52 PM
ارسال شده در June 15, 2010 12:52
چقدر زیبا، دردناک و خاطره انگیز بود!
راستی هنوز هم کلاس چهارمی ها این داستان رو می خونند؟
به ما هم بگین این کتابها رو از کجا میشه به دست آورد...؟
ارسال شده توسط شاگرد قیصر | June 15, 2010 1:10 PM
ارسال شده در June 15, 2010 13:10
اسطوره بی بال پریدن ماییم
پروانه بی پریم و بی پرواییم
"لا" گوی خدایان و "بلی" گوی خدا
ماییم که در حجم زمین تنهاییم
افسوس ...
از اینکه یه عمر "پطروس خیالی" قهرمان بودو قهرمانان اصلی بینام ماندند .
ارسال شده توسط مهناز | June 15, 2010 1:11 PM
ارسال شده در June 15, 2010 13:11
ممنون....
نمیشه توصیفش کرد.
ارسال شده توسط پریناز | June 15, 2010 1:35 PM
ارسال شده در June 15, 2010 13:35
میگم راستی پتروس هست یا پطروس؟شاید هم پترس...
جالب بود.من هم همیشه برم سوال بود که این چه جوری با یه انگشت توانسته سد رو نجات بده...داداشم میگفت اگه یه سوراخ کوچیک تو سد ایجاد بشه همون لحظه تمام سد خراب میشه.راست میگفت....جالب هست..ممنون!امیدوارم شهید فهمیده حداقل واقعی باشه!
ارسال شده توسط دختراردیبهشت | June 15, 2010 2:25 PM
ارسال شده در June 15, 2010 14:25
عالی بود !
بی نظیر بود !
من را به فکر فرو برده بود !
...
ارسال شده توسط Ebad Agary | June 15, 2010 2:26 PM
ارسال شده در June 15, 2010 14:26
زيبا بود.... احتمالا اون ها هم تو كتابهاشون از باكريها داشته باشن ديگه....گفتگوي تمدن هاست برادر!
ارسال شده توسط موجي | June 15, 2010 2:30 PM
ارسال شده در June 15, 2010 14:30
ناراحت میشویم؟
چرا من هیچوقت اینطور شیفتهی این پطروس نبودم؟ نشدم؟ و اصلاً مهم هم نیست برایم این قهرمان؟ که حقیقی بوده است یا زائیدهی نخیلات مریپی که حتی هلند هم نرفته بوده؟ و بعد هی تعجب میکردم از دوستان و آشنایانی که مدام اشاره میکردند و میکنند به پطروس؟
هوم؟
ارسال شده توسط سوسن جعفری | June 15, 2010 2:48 PM
ارسال شده در June 15, 2010 14:48
تكراري بود...عجيب بود...جديد بود...
يك عمر پتروس نبوده رو چنان در گوش ما خواندند كه گويي اين اسطوره فداكاري هميشه زنده است و بودنش را در كنارمان حس ميكرديم.
ولي صد افسوس... كه هزاران پتروسي كه از خود ما بودند... بودند و رفتند و از بي اعتنايي ما چنان به دست فراموشي سپرده شدند كه انگار هيچ وقت نبودند
ارسال شده توسط سحر فتحي | June 15, 2010 2:50 PM
ارسال شده در June 15, 2010 14:50
خوشاآن روزگاران با تمام حس بیمارش
خوشا مستی مستان و سرآغازو فراخوانش
ارسال شده توسط امیر | June 15, 2010 2:53 PM
ارسال شده در June 15, 2010 14:53
سلام
از پطروس می گویی و اینکه خیال بود..
پطروس با همه ی خیالی بودنش , قهرمان بود, با تمام کودکی اش , بزرگ بود..بزرگمان کرد..
اما امروز همان پطروس خیالی هم برای یاد دادن فداکاری کوچک است..انگار خیلی وقت است دستش را از سوراخ سد بیرون آورده است..و مثل همه ی بچه ها به گیم نت رفته تا با بت من و مرد عنکبوتی و ماتریکس و ویرانگر و..بازی کند...
باور می کنی؟
یادم نمی رود وقتی صدای یکی از بچه های فامیل را شنیدم که وسط مهمانی و خاله بازی ما , رفته بود و دستش را توی لوله ی آب کرده بود و همان جا گیر کرده بود و گریه اش گرفته بود..می گفت شیر چکه می کردو ما تا روزها به او می خندیدیم..
از پطروس نوشتی..از هانس...اما من می دانم این به قول خودت سوژه, چرا به ذهنت رسیده..من میدانم چرا از پطروس نوشتی..
ارسال شده توسط الهه | June 15, 2010 2:57 PM
ارسال شده در June 15, 2010 14:57
سلام .
جدی پطرس نبود؟
ارسال شده توسط سحرجاویدی+منصوره شفیعی | June 15, 2010 2:58 PM
ارسال شده در June 15, 2010 14:58
من هم میخواستم همین شعر قیصر رو که مهناز نوشته بنویسم اما کاملش یادم نیومد.
ممنون مهناز.
فقط لطفا مصرع آخرو اصلاح کنید:
ماییم که در حجم "زمان" تنهاییم.
ارسال شده توسط شاگرد قیصر | June 15, 2010 3:18 PM
ارسال شده در June 15, 2010 15:18
الان که کتاب های دوران ابتدایی عوض شده دیگه نمیدونم وقتی بچه ها با کدوم از داستان ها و شعر ها می خوان زندگی کنند.
واقعا یادش بخیر:
تصمیم کبری،من یار مهربانم،صد دانه یاقوت،کوکب خانم،باز باران با ترانه و . . .
چه روزای ساده و قشنگی بود...
ارسال شده توسط نگین | June 15, 2010 3:23 PM
ارسال شده در June 15, 2010 15:23
بازگشت از گناه ترك محرمات و رو به سوی حقتعالی آوردن برای یك جوان محبوبترین چیز نزد خداوند است و شیرینی آن از هرلذتی برتر و دیر پای تر است. راستی چه محبوبی بالاتر از ذات جمیل علی الاطلاق و چه معشوقی برتر از كمال مطلق؟ این عشق همان در یگانه ای است كه نه هر قلبی صدفش تواند بود و نه هر دلی جایگاه آن . امام سجاد (ع) در مناجات المحبین می فرمایند: ((الهی من ذالذی ذاق حلاوه محبتك فرام منك بدلا ))، ((آن كیست كه شیرینی عشق تو را چشد و دیگری را برگزیند؟!)) پیمایش مسیر حب الهی نه چندان دور بل برای اهلش نزدیك و به چنگ آمدنی است ؛ ((ان الراحل الیك قریب المسافه))، ((همانا رهسپاران بسوی تو راهی بس كوتاه پیش رو دارند)). زیرا او محبوبی است كه دور از ما نیست بل از رگ گردن به ما نزدیكتر است و دوری او مفهومی جز اعراض و رویگردانی ما جاهلان ندارد.
عزیزان بكوشیم این گوهر گرانمایه را با ثمن بخس از كف ندهیم و گرایشات و تمنیات نفسانی و تعینات عالم كثرات ما را از توجه به حق جدا نساخته و در دام ابلیس گرفتار نسازد.
ارسال شده توسط استاذنا | June 15, 2010 3:57 PM
ارسال شده در June 15, 2010 15:57
حقیقت شاید این است که آنها هنر این را دارند که از کاه کوه بسازند و هنر ما کاه کردن کوه هایمان است!
ارسال شده توسط عماد | June 15, 2010 4:05 PM
ارسال شده در June 15, 2010 16:05
سلااااااااام
جدا پطروس وجود نداره؟!!!!
نمی تونم باور کنم!اون قهرمان دوران بچگیم بود!
ارسال شده توسط سایه | June 15, 2010 4:19 PM
ارسال شده در June 15, 2010 16:19
هنوز هم خبرنگار محبوب فلبها هستید دوست من. هنوز هم صدای نجف زاده خون میجهاند به گونههایم که صورتش مرا یاد معلم شهیدی میاندازد [که نمیدانم چرا] و میدانم که قلب مهربانی دارد و قلم میزند و خویی آشنا دارد.
اینکه نیستم، سالی یکبار، برمیگردد به صاحب ای خانه که درهایاش را سالی یکبار میگشاید به روی چشمهای ما.
:)
ارسال شده توسط سوسن جعفری | June 15, 2010 4:37 PM
ارسال شده در June 15, 2010 16:37
آخر هر چیزی خوب میشه.اگه خوب نشد بدون هنوز
آخرش نشده.
چارلی چاپلین
موفق باشید.
ارسال شده توسط زهرا | June 15, 2010 4:45 PM
ارسال شده در June 15, 2010 16:45
یهو چشمام برق زد. فکر کردم حالا حالاها رفتی که برگردی... کی رفتی هلند؟
من آخرین نسل پتروس خون بودیم. بعد ما هم دینی ها شد هدیه ی آسمانی هم فارسی ها با گلاش شد بخوانیم و بنویسیم...
اما... هیچ کدوممون معنی از خود گذشتگی و فداکاری رو نفهمیدیم... و بهش عمل نکردیم...
اونکه خیالی بوده بماند برای واقعی هاشم جوک می سازن...
ارسال شده توسط زهرا | June 15, 2010 4:47 PM
ارسال شده در June 15, 2010 16:47
تو باز با واژه های ساده،با سوژه هایی همین نزدیکی،حرف های عمیق زدی کامران
ارسال شده توسط | June 15, 2010 4:50 PM
ارسال شده در June 15, 2010 16:50
امروز تابستونم شروع شده نه میتونم ب دوستا بم بیرون نه میتونم تو خونه هال کنم ما هیچ ما نگاه...
ارسال شده توسط زهرا | June 15, 2010 4:51 PM
ارسال شده در June 15, 2010 16:51
راستی از خروسای بخت فرانسه چه خبر؟
ارسال شده توسط زهرا | June 15, 2010 4:53 PM
ارسال شده در June 15, 2010 16:53
سلام
اینکه چند روز پیش با هم قطارهام داشتیم "علمی" بررسی می کردیم امکان وجود پطروس رو باعث میشه بیشتر تعجب کنم وقتی دقیقاً تو همین حال و هواها این متنو می خونم!
البته نتیجه مون همین بود که منطقی به نظر نمی رسه وجود داشتنش با اون ماجرا ولی تو بچگی هامون خیلی چیزا واقعی بود!
به هر ممنونم که مثل همیشه صاف زدید وسط خال!
ارسال شده توسط علی ام تا | June 15, 2010 5:11 PM
ارسال شده در June 15, 2010 17:11
سلام اقای نجف زاده
پست جالبی بود
راستی هر کس به این وب می یاد به وب من هم سر بزنه مچکرم
یا حق
ارسال شده توسط زهره | June 15, 2010 5:12 PM
ارسال شده در June 15, 2010 17:12
salam heyf az sadegi kodakane ma ..........
ارسال شده توسط faeze | June 15, 2010 5:40 PM
ارسال شده در June 15, 2010 17:40
kheili jaleb bood kheili.... vaghean nemidoonam bayad chi begam...!!!!
ارسال شده توسط nasim | June 15, 2010 5:47 PM
ارسال شده در June 15, 2010 17:47
من مي دونستم واقعي نيس قبلا....
چه جالب من 18 سالمه يعني كتاباي ما و شما مث هم بوده؟!...اينو نمي دونستم....
مرسي بابت دانلود..
راستي يه خواهش دارم داداشي....
مي شه توي گزارشاتون از فرهنگ و آداب و رسوم فرانسويا حرف بزنين؟البته اگه تا حالا در اين مورد گزارشي تهيه نكردين...
بازم ممنون.
ارسال شده توسط آن شرلي | June 15, 2010 6:12 PM
ارسال شده در June 15, 2010 18:12
سلام. نوشته هاتان زیباست. موفق باشید. راستی برگردید دیگه!
ارسال شده توسط شعله | June 15, 2010 6:39 PM
ارسال شده در June 15, 2010 18:39
تو فوق العاده اي
مي فهمي؟
فوق العاده به معناي واقعي كلمه.
چطور اين چيزا به ذهنت مي رسه؟عاشقتم!
ارسال شده توسط ....!!!!...... | June 15, 2010 6:53 PM
ارسال شده در June 15, 2010 18:53
مشکل ما همینه دیگه بدون شناخت وقدرشناسی ازداشته های خود میریم سراغ دیگرا.یادم افتاد: آب درکوزه وماتشنه لبان می گردیم.
ارسال شده توسط atena | June 15, 2010 7:55 PM
ارسال شده در June 15, 2010 19:55
سلام آقای نجف زاده ی جان
خیلی دوستتون داریم. کاش خودتون اینجا می بودید و راجع به "قهرمان های زیر خروار ها خاک قهوه ای" ایران خودمان گزارش تهیه می کردید.
دوستت داریم_تا همیشه_
یا علی
ارسال شده توسط **** | June 15, 2010 8:35 PM
ارسال شده در June 15, 2010 20:35
سلام آقای نجف زاده این کامنتی که می نویسم اصلا شبیه یه نظر نیست. فقط میخواستم با شما درد دل کنم!(البته اگه وقتش رو داشته باشین)
من و دوستم زهرا امسال کنکور داریم و رشته ی هر دو ما انسانیه. مدت زمانی زیادی هم از دوستی ما می گذره و برای اینکه با هم باشیم تصمیم گرفتیم که توی یک دانشگاه درس بخونیم و رشته خبرنگاری رو انتخاب کنیم (من واقعا به این رشته علاقه داشتم و زهرا هم بعدا علاقه مند شد)
زهرا خوب می نویسه و من هم زیادی فعال هستم و به قول معروف روابط اجتماعی بالایی دارم. فقط یه نگرانی این وسط وجود داره: میشه دو نفر با هم، همیشه کنار هم، خبر تهیه کنن؟! خیلی دوست دارم که نظر شما رو در رابطه با این موضوع بدونم...
ارسال شده توسط زهره و( زهرا) | June 15, 2010 8:43 PM
ارسال شده در June 15, 2010 20:43
سلام آقا کامران گل نمینویسی نمینویسی نوشتنی معرکه مینویسی پسر نوشته هات گزارشات بدجوری به دلم میشینه به نظرت چرا؟ خب معلومه دیگه بس که گلی دیکه همه دوست وآشنا فهمیدن خیلی خیلی ازت خوشم می آد قبل امتحانا هر وقت با بچه ها میرفتیم سایت عکستونو می ذاشتم رو دسک تاپ خدا شاهده اینا همه حرفای دلم بود از ته ته دلم راستی یه وبی دارم که تازگیا درستش کردم هنوز خیلی مونده تا درست وحسابی بشه وسرو سامون بگیره اصلا شاید هیچ وقتم درست نشد مثل خودم به هر حال اگه بیای ونظر واقعی تو بگی هیچ اتفاق خاصی نمیفته فقط یه دنیا خوشحالم میکنی پس لطفا خوشحالم کن زودا منتظرم
ارسال شده توسط sina | June 15, 2010 8:56 PM
ارسال شده در June 15, 2010 20:56
چه عجب.خیلی زیبا بود ولی دلم گرفت.خیلی این درس دوست داشتم.اصلا کلا از اسطوره ها خوشم میاد مثل تو که شدی اسطوره ایران
ارسال شده توسط خسته | June 15, 2010 9:00 PM
ارسال شده در June 15, 2010 21:00
سلام!
تمام خاطرات کودکی و مدرسه ی من بر پایه ی همین پطروس استوار بود!!!!!!!!!
تمامش را در یک لحظه ویران کردی پسر! راستش هیچ وقت فهمیدن افسانه بودن چیزی اینقدر آزارم نداده بود!
حالا کی رفتی به سرزمین گل ها که اینگونه قلبمان را ریش ریش کنی؟! چه بیخبر!
این کتاب چهارم دبستان را هم نتوانستم باز کنم!
خاطراتم را به من بازگردان!
همین!
راستی چه خوب شد که رنگش نپریده بود!
چه خوب شد که انگشتش کرخ نشده بود!
ممنونم!
ارسال شده توسط سارا نصیریان | June 15, 2010 9:04 PM
ارسال شده در June 15, 2010 21:04
سلام
می بینم که با اسناد حرف می زنید کتاب چهارم هم که گذاشتید برای دانلود!
اگر این نوشته را جای دیگه ای می خوندم می گفتم این چه طرز نوشتنه بیاید نوشتن یادتون بدم! ولی اینجا که می خونم هزار بار می گم به به به به !
یه دونه اید دیگه
شما کجا هلند کجا؟ فکر کنم از این گزارش توپ ها باشد نه؟ کلا انسان جنجالی ای هستی.
داستان شما را می نوشتند بهتر از پتروس بود.
ارسال شده توسط اتنا | June 15, 2010 9:10 PM
ارسال شده در June 15, 2010 21:10
سلام ....خط اول را که خواندم ......روی متن مکث کردم و بعد یادم افتاد به کلمه کرخ!که اولین بار در آن درس شنیدیم و با خودم فکر کردم راجع به سرما و سردی روزگار چیزی برایتان بنویسم...یکمرتبه دیدم که این فرصت را ندارم و خودتان نوشته اید....مثل همیشه خوشحال شدم و این ویژگی شماست که حرف دل آدم را تندتر از خود آدم میگویید
ارسال شده توسط میترا لبافی | June 15, 2010 9:47 PM
ارسال شده در June 15, 2010 21:47
تو یک استعداد عجیبی که نباید بگذاری خرج سیاستت کنند.
ارسال شده توسط یک دوست واقعی | June 15, 2010 9:50 PM
ارسال شده در June 15, 2010 21:50
سلام
باور کن همیشه دنیای خیالی و آدمهای خیالی زیباترند ...
همان بهتر که پطروس خیالی بود ...
ارسال شده توسط حسین افتخاری | June 15, 2010 10:04 PM
ارسال شده در June 15, 2010 22:04
پطروس واقعی نیست ؟ خوب نباشه .چه اهمیتی داره ؟ مهم اینه که یه سوژه واسه گزارشای مسخره ی تو پیدا شده .دنبال قهرمان می گردی ؟ نگرد نیست.
ارسال شده توسط ایرانی مسلمان | June 15, 2010 10:55 PM
ارسال شده در June 15, 2010 22:55
با سلام خدمت دوست خوبمون آقاي نجف زاده
يه خسته نباشين وخدا قوت
خواستم بگم كامران جان كم كم داريم به 13 رجب نزديك ميشيم
يعني روزي كه دنياي خاكي مردي را خواهد ديد كه برتر از او نبوده و نخواهد بود يعني ميلاد مولاي متقيان شاه مردان حضرت علي
واسه اون روز باز گزارشي آماده كردي؟كليپي يا آهنگي ويا....؟
راستي يه آهنگ به ايميلتون فرستادم اگه دوست داشتين گوش كنيد موضوعش درباره حضرت مولا هستش
ياعلي مدد
ارسال شده توسط دوستار مولا | June 15, 2010 10:59 PM
ارسال شده در June 15, 2010 22:59
سلام داداش
اوووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووه
چه عجب بابا؟!از این ورا؟(حالا شما باید بگی:)از اون ورا.....!!!
باد امد و بوی داداش اورد؟؟؟؟؟(حافظا؟)
خیلی قشنگ بود و جالب!!یعنی تا حالا ما سرکار بودیم دیگه؟یعنی دیگه این وزرات علوم خیلی خیلی مزخرفه دیگه...
ای واقعا یادش به خیر چه زود گذشت.همیشه میگفتم که کی این کلمات و ترکیبات تازه تموم میشه؟کی از شر مشق نوشتن خلاص میشم؟کی میرم راهنمایی؟بعدش گفتم کی میرم دبیرستان و ...حالا ان شالله سال دیگه دانشگاهم...
زندگی ما هم به سرعت گذشت و خودمون نفهمیدیم.عجبا؟
چرا واسه کامنت گذاشتن توی وبت از این شکلک ها نداری که بیانگر حالات و احساساته؟اونا بهتر کمک میکنن که حس و حال خواننده رودرک کنی.یه چیز دیگه:
قرار بود مثلا از امسال شکل وبلاگتو عوض کنی؟چرا به قولت عمل نکردی پس؟چرا ای دی تو نذاشتی ؟من که دوست دارم باهات ارتباط داشته باشم باید چه کار کنم؟
یکی اینجا ای دی داداشمونو نداره؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
ای ملت کمک کنید!!!!!!!!!!
ارسال شده توسط maryam_72 | June 15, 2010 11:05 PM
ارسال شده در June 15, 2010 23:05
salam kamran jan az rozi ke az iran azizeman rafti jat hamishe to barname 20/30 khaliye ye joraei bedon shoma dige barname rangoo boei nadare ma dost darim hala ke onjaei ba gozareshaye topet onaro be chalesh bekeshi . mamnoon va movafagh bashi
ارسال شده توسط arash | June 16, 2010 12:33 AM
ارسال شده در June 16, 2010 00:33
یعنی یکنفر پیدا نمیشود روی من ملافهای سفید بکشد؟
ارسال شده توسط باران | June 16, 2010 12:40 AM
ارسال شده در June 16, 2010 00:40
پطروس هم پوشالي بود؟
ياد آهنگ گوگوش افتادم..
موزه مادام توسو خالي بود پر چهرهاي پوشالي بود...
و حالا كتابهاي ما پر چهرهاي...
ارسال شده توسط حديث | June 16, 2010 1:32 AM
ارسال شده در June 16, 2010 01:32
پیامبر اکرم صل الله علیه و آله :
رجب ماه سرازیر شدن رحمت الهی است، خداوند در این ماه رحمت خود را بر بندگانش سرازیر میکند.
ارسال شده توسط گلی | June 16, 2010 1:53 AM
ارسال شده در June 16, 2010 01:53
چه عجب بعد از اينهمه مدت. اين چند وقت دائم توي وبلاگت بودم --ولي كو مطلب جديد---حالا كه اومدي اومدم بخوام
از همه بابامو دعا كنن بيمارستان بسترين... همين...
ارسال شده توسط رضوانه | June 16, 2010 2:28 AM
ارسال شده در June 16, 2010 02:28
سلام كه آپ كردي
حالا هي توي غرب برو بگرد يك قهرمان پيش ما ايراني ساخته بودند
آنهم را كه شما خيالي اش كردي
چقدر بايد بخود افتخار كنيم كه قهرمانمان خيالي نيستند و واقعي اند
و در ثاني آن خيالي هايش را هم خودمان از واقعيت نوشتيم
ياد فهميده و باكري و...
ياد خواجوي و باغچه بان
ياد رستم و شيرين
يا حق
ارسال شده توسط علي اكبري(آج) | June 16, 2010 9:46 AM
ارسال شده در June 16, 2010 09:46
چه انسانهايي با اين افسانهامرد شدند باش تا ببينيم از واقعيتها چه بيرون ميايد
ارسال شده توسط منم | June 16, 2010 9:49 AM
ارسال شده در June 16, 2010 09:49
یه بار دیگه سلام اگه بدونید از اومدن تون به وبم چقد خوشحالم کردین خیلی خیلی ممنون از اینکه بهم اهمیت دادین بازم مرسی بابت مهربونی تون
ارسال شده توسط sina | June 16, 2010 10:22 AM
ارسال شده در June 16, 2010 10:22
سلام با اسم پطروس اول دچار نوستالوژي شدم بعد از خواندن هانس تو ذوقم خورد وناراحت شدم اما انتهاي متنتون حالم رو جا آورد قهرمانان هميه هستند در همه
دنيا.اسطوره ها پاياني ندارندو قهرمانان هميشه هستند
شما،زنده ياد افشار،شهيد همت و......
ارسال شده توسط خاتون | June 16, 2010 10:33 AM
ارسال شده در June 16, 2010 10:33
سلام آقای نجف زاده اول تسلیت میگم شهادت امام هادی علیه السلام رو وبعد درباره نوشته تون اینکه مهم نیست پطروس یا قهرمانای دیگه واقعی باشن یا خیالی مهم اینکه بدونیم اینا چی میخوان بگن راستی دوست عزیزم امتحانام هنوز تموم نشدن دعام کنیا نکنه یادت بره به خدامی سپارمت مثل همیشه
ارسال شده توسط حسام | June 16, 2010 10:33 AM
ارسال شده در June 16, 2010 10:33
سلام
مطلب تون به همون تلخی بود، که باید نوشته میشد. دلتنگ شدم اما کم کاری از ماست نه از اونها که نداشتههاشون رو بر سر ما میکوبند!!!
ارسال شده توسط هستی جمشیدی | June 16, 2010 10:37 AM
ارسال شده در June 16, 2010 10:37
سلام داش!
اصولا برای ما ایرانی ها همیشه مرغ همسایه غاز نه نه ببخشید شتر مرغه.برای ما همیشه آرنولد و راکی قهرمان هستند و امثال شهید همت...
ارسال شده توسط بهزاد | June 16, 2010 11:33 AM
ارسال شده در June 16, 2010 11:33
اشق این نوشته هاتم.چون می دونم از دل میاد...
ارسال شده توسط مژگان | June 16, 2010 11:49 AM
ارسال شده در June 16, 2010 11:49
مگه مجبوری بیایی تو سایت که سوژه مسخره ببینی نیااگه ناراحتی.نسوزی.
ارسال شده توسط پیغام برای ایرانی مسلمان | June 16, 2010 12:00 PM
ارسال شده در June 16, 2010 12:00
سلام استاد ...
قشنگ نوشتی مثل همیشه . ناب ناب ...
پسرخوبی نبود . ما فکر میکردیم خوب است . اشتباه فکرمیکردیم....
این روزها شک دارم به حقیقت همه چیز...
چه فرقی میکند پطروس واقعی بود یا تخیلی؟ چه فرقی میکند وقتی که " تو" توی دلت ، ذهنت ، آن گونه که خواستی یک عمر تصورش کردی ، شب و روز به یادش بودی ، لحظه ایی از او غافل نشدی ، اما بعد بفهمی که آن گونه نبود . همانی که تو میخواستی نبود . اصلا زمین تا آسمان فرق داشت ....
چه فرقی میکند پطروس حقیقت داشت یا نداشت ؟
حالا دیگر پطروسی در کار نیست ...
همه ی قهرمان ها تمام شده اند انگار...
دلمان را خوش کرده ایم فقط...
بگذریم اصلا .... اما هنوز هم دوستش دارم ...
این مطلب رو از cd دکتر انوشه – ماله خودشونه احتمالا- نوشتم :
"شب شده بود ، اما حسنک به خانه نیامده بود . حسنک مدتهای زیادیست که به خانه نمی آید. او به شهر رفته و در آنجا شلوار جین و تی شرت های تنگ به تن میکند.او هر روز صبح به جای غذا دادن به حیوانات، جلوی آینه به موهای خود ژل میزند ، موهای حسنک دیگر مثل پشم گوسفند نیست . چون او به موهای خود گلت میزند .
دیروز که حسنک با کبری چت میکرد، کبری گفت که تصمیم بزرگی گرفته است ، کبری تصمیم داشت حسنک را رها کند و دیگر با او چت نکند ، چون او با پطروس چت میکرد.
پطروس همیشه پای کامپیوتر نشسته و چت میکند ، روزی پطروس دید که سد سوراخ شده اما انگشت او درد میکرد چون زیاد چت کرده بود . او نمیدانست که سد تا چند لحظه ی دیگر میشکند و از این رو در حال چت کردن غرق شد . برای مراسم دفن او کبری تصمیم گرفت با قطار به آن سرزمین برود اما کوه روی ریل ریزش کرده بود ، ریزعلی دید کوه ریزش کرده اما حوصله نداشت ، ریزعلی سردش بود و دلش نمیخواست لباسش را درآورد. ریزعلی چراغ قوه داشت اما حوصله ی دردسر نداشت . قطار به سنگها برخورد کرد و منفجر شد . کبری و مسافران قطار مردند .اما ریزعلی بدون توجه به خانه رفت . خانه مثل همیشه سوت و کور بود. الان چندسالی است که کوکب خانم ، همسر ریزعلی مهمان ناخوانده ندارد، او حتی مهمان خوانده هم ندارد.او اصلا حوصله ی مهمان ندارد .او پول ندارد که شکم مهمان ها را سیر کند. او در خانه تخم مرغ و پنیر دارد اما گوشت ندارد .
او آخرین بار که گوشت قرمز خرید ، چوپان دروغگو به او گوشت خر فروخت. اما او از چوپان دروغگو هم گله ندارد چون دنیای ما خیلی چوپان دروغگو دارد و به همین دلیل است که دیگر در کتابهای دبستان ، آن داستان های قشنگ وجود ندارد."
ارسال شده توسط فاطمه***محکم | June 16, 2010 12:58 PM
ارسال شده در June 16, 2010 12:58
سلام داداش
فردا لیلة الرغائب بید ....
دعام کن.باشه ؟
.
راستی از شنبه امتحانام شروع میشه تا 14 تیر...
خیلی خیلی دعام کن ....
مرسی ...
سلام برسون
شاد و پر انرژی باشی
ارسال شده توسط فاطمه***محکم | June 16, 2010 1:01 PM
ارسال شده در June 16, 2010 13:01
عالی باز هم مثل همیشه
به ماهم سر بزنیدwww.shad-mehr20.blogfa.com
ارسال شده توسط R@MIN | June 16, 2010 1:01 PM
ارسال شده در June 16, 2010 13:01
چه عجب بالاخره آپ کردی اخوی....
ارسال شده توسط محکم***ساعتهای ارامش یک قلب رازگو | June 16, 2010 1:02 PM
ارسال شده در June 16, 2010 13:02
قهرمان خيالي!
قهرماني كه حتي اسمش رو هم نميدونستيم!
گزارش هم گرفتين كه؟! خدا كنه يه موقعي بده كه من ببينم.
ارسال شده توسط خاطره | June 16, 2010 1:11 PM
ارسال شده در June 16, 2010 13:11
راست می گی داداش کامران؟؟؟
قهرمان ها کلا از کتاب ها حذف شده اند ... قهرمان بچه های امروز آقا خرسه و خرگوش کوچولو هستن ...
آن قهرمان های زیر خاک های قهوه ای را ما هم به زور می شناسیم ، چه برسد به بچه ها...
ارسال شده توسط بتول | June 16, 2010 1:13 PM
ارسال شده در June 16, 2010 13:13
سلام...
پست زیبایی بود...
و چه سوژه های جالبی!!
كاش مي دانستيم زندگي كوتاست كاش از ثانيه هاي زندگي لذت مي برديم كاش قلبي رو براي شكستن
انتخاب نمي كرديم كاش همه را دوست داشتيم كاش معني صداقت را ما هم مي فهميديم كاش
هيچ كودك فقيري ديگر خواب نان تازه وداغ را نمي ديد كاش دلهايمان دريايي مي شد كاش مي
فهميديم زندگي زيباست و لذت مي برديم تا نهايت كاش ميدانستيم كه ما نمي دانيم فردا برايمان
چه اتفاقي مي افتد كاش بهانه اي براي ناراحت كردن دلهاي زخم خورده نبود
ارسال شده توسط نرگس محمدی | June 16, 2010 1:45 PM
ارسال شده در June 16, 2010 13:45
چه جالب هر روز هزار نفر به وبلاگت سر می زنن و نزدیک صد نفر انتقاد و پیشنهاد می دن.
روزنامه هامون تو این مملکت بعضی هاشون کمتر از وبلاگ شما خواننده دارند.
خدا پشت و پناهت که مردم دوستت دارند.
ارسال شده توسط دانشجوی شریف | June 16, 2010 1:48 PM
ارسال شده در June 16, 2010 13:48
سلام بر كامران نجف زاده
چند وقت پيش داشتم داستان پتروس فداكار رو براي داداشم كه از نسل كتاب بخوانيم و بنويسيمه تعريف ميكردم.آخر قصه ازم پرسيد چطوري ميشه كه يك سد سوراخ باشه و بشه با يك انگشت جلو آبشو گرفت؟ولي چون مطمئن بود كه داستان واقعيه گفت احتمالا با كل دستش جلو سوراخو گرفته تازه كلي هم با خودش فشار ميداده!!!من كه از نسل داستان پتروس هستم اما هيچ وقت به مكانيسم قضيه فكر نكرده بودم!
تاريخ قمري اونجا با اينجا چقدر فرق داره؟به هر حال شب آرزوها دعام كن منم ميرم حرم امام رضا دعات ميكنم
ارسال شده توسط فاضله | June 16, 2010 2:43 PM
ارسال شده در June 16, 2010 14:43
سلام
بله . پطروس زاييده ذهن هانس بود...تازه پارسال فهميدم...همينطور...قهرمان هاي ديگرشان...كه چون نداشتند ...ساختند...فكر كردن اين هم صنعت و ساخت و ساز بر مي دارد...
و ما قهرمان هاي واقعي داريم و داشتيم به زور و با دستكاري سنشان را 14 و 15 سال رساندند...رساندند تا بروند ....بروند...
خواستم سالي كه گذشت گزارشي تهيه كنم...گفتند طرفش نرو...جوك ساخته اند...!
ارسال شده توسط مهديه پوريادگار | June 16, 2010 4:03 PM
ارسال شده در June 16, 2010 16:03
سلام متن امروزت برای من که سن زیادی ندارم حال گیری بود دیگه چه برسه به بقیه!!!!
راستی چند وقته دیر به دیر به روز میشی دیگه حتی تو 20:30 هم نمیبینیمت.ما جوونا رو نا امید نکن و زود زود مطلب بذار.لطفا.
ارسال شده توسط ؟ | June 16, 2010 4:31 PM
ارسال شده در June 16, 2010 16:31
سلامتي دهقان فداكار خودمون كه هنوز سرزنده است!
ارسال شده توسط احسان مطهري | June 16, 2010 4:53 PM
ارسال شده در June 16, 2010 16:53
سلام.
سایت خوبی دارین.
امید وارم در تمامامی مراحل زندگی موفق باشید.
ارسال شده توسط موج | June 16, 2010 5:19 PM
ارسال شده در June 16, 2010 17:19
خیل اتفاقی اینجا رو پیدا کردم.
خب حقیقتً دوست نداشتم بدونم که پطرس خیالی بود.
دلم می خواست مثل ریزعلی یه جایی روی این کره خاکی یا زندگی کنه. یا اینکه بلاخره یه روزی زندگی کرده باشه.
من کلاس چهارم رو دوست نداشتم. با این حال ممنون از بابت کتابش.
ارسال شده توسط مریم.ص | June 16, 2010 6:29 PM
ارسال شده در June 16, 2010 18:29
سلام عموی پر کار
خیلی هم ناراحت نشدم که پطرس یک خیال بود!
همیشه میگفتم مگر میشود یک سد را ...
اما راست گفتی پطروس های سرزمین من و تو سالهاست که خفته اند ...
بهم سر بزن .
( راستی من همیشه ممنونم از حضور فعالت!)
ارسال شده توسط سحر سمیعانی | June 16, 2010 8:08 PM
ارسال شده در June 16, 2010 20:08
سلام اقای خبرنگار عزیز
همین چند دقیقه پیش گزارشتونو درباره توپ جدید جام دیدم مثل همیشه جالب وعالی
درواره بانا هم که همینجور دارن بد گل میخورن
اما پطروس در نظر من نمیشکنه حتی اگه خیالی باشه
ادم بعضی اوقات از قهرمان های خیالی میتونه قهرمان های واقعی پرورش بده که همینم حیلی خوبه اما حیف....
فکر کنم نمونه اش هم خیلی وجود داشته و خواهد داشت واقعا به نظر من شعار نیست
بر قرار باشید استاد
ارسال شده توسط پگاه نکوهش | June 16, 2010 8:28 PM
ارسال شده در June 16, 2010 20:28
واقعا ما چرا به یار هایی که فداکاری دارن و تو جنگ ها دلاوری کردن نمی پردازیم؟
ارسال شده توسط علی فلاح نژاد | June 16, 2010 10:24 PM
ارسال شده در June 16, 2010 22:24
سلام
گزارش رو دیدم.
فک کنم حالا که این گزارش یعنی متن این پست گزارش اون حدسی که زده بودم کمرنگ بشه!
خدا کنه کمرنگ بشه.
خدا کنه ولت کنن!
خیلی حالم خوبه گزارشت هم دیدم عالی تر شدم.
راستی این چینی ها چه بلا شدن توپ جام جهانی هم کار ایناست.عجبا!
خوب باشی همیشه.
سرزنده و خندون.
لپ کیان رو بکش.
خدا پشت و پناهت
ارسال شده توسط زهرا_ض | June 16, 2010 10:38 PM
ارسال شده در June 16, 2010 22:38
salam agha kamrane aziz vaghean ghashang bod ama be nazaret moshkel az koja bod az amozesh o parvaresh ya.....
ارسال شده توسط ye farde saratani | June 16, 2010 10:42 PM
ارسال شده در June 16, 2010 22:42
سلام با مرثیه میلادم به روزم..منتظر حضورتون[گل] یعنی میای؟
ارسال شده توسط آبجی سمیه | June 16, 2010 10:45 PM
ارسال شده در June 16, 2010 22:45
سلام آقاي نجف زاده...
الان فهميدم گزارش پطروس تون از اخبار شبانگاهي پخش شده... و من بـــازم نديدمش :( ... خيلي خيلي ناراحت شدم... تو ديدن گزارشاتون اصلا شانس ندارم
ببينم موفق ميشم دانلودش كنم يا نه :(
شبتون خوش
ارسال شده توسط ياسمن | June 16, 2010 10:59 PM
ارسال شده در June 16, 2010 22:59
سلام
ما عادت کردیم به این قهرمانهای دروغین
زندگیمون شده همین .
یه مشت تخیل پردازی و بزرگ کردن یه سری آدمایی که هیچی نیستن و نادیده گرفتن و انکار کردن قهرمان های واقعی
زندگی همینه
ارسال شده توسط اسما | June 16, 2010 11:03 PM
ارسال شده در June 16, 2010 23:03
سلام ، گزارشتون رو از تلویزیون دیدم ! جالب بود و ناب !
ولی قهرمان کودکی های من یه دهقان فداکار بود @};-
ارسال شده توسط آزاد | June 16, 2010 11:53 PM
ارسال شده در June 16, 2010 23:53
اشکالی ندارد مردم ما همیشه شیفته قهرمانانی می شوند که اصلا وجود ندارند اینهم روی آنهای دیگر !
ارسال شده توسط آیلار | June 16, 2010 11:58 PM
ارسال شده در June 16, 2010 23:58
با سلام
ختم جمعي حديث كسا
در شب ليله الرغائب
به نيت تعجيل در فرج مولا
در حسينيه اي به وسعت ايران
وعده ي ما پنجشنبه 89/3/27
راس ساعت 22:00:00
در صورت تمايل به انجام اين كار معنوي موافقت خود را اعلام نماييد
و نيز در صورت امكان به هم بلاگي هاي خود اطلاع رساني كني
اجركم عندالله
يا مهدي زهراي علي
ارسال شده توسط دوست | June 17, 2010 12:17 AM
ارسال شده در June 17, 2010 00:17
گزارشتان را هم دیدم.البته آن حس همیشگی را نداشت.شاید چون آهنگ زمستان افشین دیگه روی گزارش نبود.شاید چون ربطی به زمستان نداشت.
اتفاقا چندی پیش با دوستان درباره این دوستان حرف می زدیم و ذهن کودکی آن روز ما که فقط دنبال اسطوره سازی بود چقدر برایش پطروس مهم بود و چقدر ما متفاوت تربیت شدیم به خاطر این پطروس ها
و شاید هیچ کس مثل ما درک نمی کرد بزرگی کار پطروس را
کاری که برایمان از حرکات اسپایدرمن های امروز هم بزرگ تر است
حیف.چقدر دیر فهمیدیم تخیلی است.پطروس ذهن ما را دیگر نابود کرده است
==
نمی دانم چرا یاد آن جمله پایانی گزارش آلپ افتادم.خدایا.کی لوسین و آنت را با هم آشتی می دهی پس؟
اشتی آن ها دیگر رویا شده.ولی حداقل با نوستالژی اش که می شود زندگی کرد؟
از کجا می توان ویدئوی آن را دانلود کنم؟
ارسال شده توسط مقداد | June 17, 2010 2:47 AM
ارسال شده در June 17, 2010 02:47
سلام . خوبی ؟ فکر کنم امروز رکورد پخش گزارش در یکروز را شکستی ! مردیم از چشم انتظاری .....
این هلندی ها دیگه چقدر قحطی اسطوره دارند که به یک بچه کم عقل ،آن هم خیالی ! دلخوش کرده اند ... ولی کار تو حرف نداشت ...یک سوژه ناب ناب
ارسال شده توسط سهراب | June 17, 2010 2:47 AM
ارسال شده در June 17, 2010 02:47
سلام
چه فکری کردی؟ها؟
فکر کردی چون دماغ فر خورده تو عمل کردی؛ چون موهاتو هزار و یک رنگ کردی؛ چون قیافه ات اصلا شبیه خودت نیست از بس آرایش داری؛ چون موهاتو رو به بالا سیخ کردی و به قول خودت فشن کردی؛ چون شلوار تنگ و از بالا و پایین کوتاه می پوشی؛ چون مانتوها کوتاه و مارک دار –به قول خودت- می پوشی؛ چون تی شرت های یقه هفت باز و کوتاه و تنگ می پوشی به طوری که –ببخشید- نافت پیداست؛ چون کفشاتو بدون جوراب می پوشی؛ چون مثل آدم راه نمیری!؛ چون صداتو قر میدی؛ چون وقتی میایی بیرون همه چشمشون دنبال توئه؛ چون دخترا کشته مردتن؛ چون پسرا وقتی می بیننت تلو تلو می خورن - به قول یه بنده خدایی- ؛ چون ...هرچیزی...
تو حق نداری به من توهین کنی... من مثل تو نیستم و هیچ وقت هم نخواهم شد -به امید خدا- ... اما فکر کردی عوض شدن و عوضی شدن کار سختیه؟ نه! من حتی می تونم از تو عوضی تر بشم... پس به من و به شعور من توهین نکن... می فهمی؟! – شک دارم در این مورد-...
...
میبینی؛ تو که تایید میکنی حرفامو تاحالا خوندیشون؟ دقت کردی بهشون؟ چی بودن؟ هیچی!!! همه اش اعتراض ونالیدن از آدمهایی که ...
باید بگم: یاعلی!...
ارسال شده توسط سکینه | June 17, 2010 7:19 AM
ارسال شده در June 17, 2010 07:19
اگه خبرنگار بیطرفی ایننظرو حذف نکن.
کجای کاری, خیلی از مطالب دیگر در کتابهامون خالی بندیه که بله دیگه گاگولایی مثل بنده چون از روستاشون اون ور ترو ندیدن دنیا رو همونی میدونن که تو کتابا و مسجد بهشون میگن. ولی خداییش خودت که بابا تو پاریسی یواش یواش داری می فهمی که چه کلای گشادی سر هممون رفته نه؟ ؟ ؟
بیا و مثل آقای ... آینده ات را تضمین کن و تبدیل به یک خبرنگار سبز شو وگرنه ممکنه تو کتاب چهارم بنویسن کامران فداکار به جای پطروس . او کسی بود که آینده اش را فدای عقیده آبکی اش کرد.
ارسال شده توسط دنباله روی فتنه | June 17, 2010 7:37 AM
ارسال شده در June 17, 2010 07:37
سلام
جناب کامران خان البته گزارشات جنابعالی جذاب وجدید است اما در دانستن حقیقت معانی بسیاری نهفته است تا کدامیک رابرگزینیم البته آنزمان کار پتروس قهرمانانه بود چون دهقان فداکار
وهمین اندیشه فداکاری وآموزش آن در قالب کتاب درسی بزرگ مردان روزهای نزدیک را ساخت امروز نیز می توان از این بزرگان اسطوره های فردا را ساخت
اینکه چگونه به حقایق بنگریم با ماست باور کنیم که آدمی در هرجای دنیا آفرینش خداست و می تواند چنین فداکاری هایی بکند و اگر فکر کنیم که تنها ما هستیم و ما البته دچار غرور کاذب شده ایم
از اینکه پتروس هم در هلند نبود ناراحت نمی شویم چون ما همه پتروس را می شناسیم پس پتروس واعمالش برای ما وجود دارد پس غمی نیست آنچه باید از آن کتاب یادبگیرم همه آموختیم خوش به حال ما وخاطراتمان!
ارسال شده توسط مهدی | June 17, 2010 8:25 AM
ارسال شده در June 17, 2010 08:25
سلام آقاي نجف زاده...
هميشه بهترين سوژه ها رو انتخاب مي كنيد
معركه بود.
ارسال شده توسط سپيده اسكندري | June 17, 2010 8:30 AM
ارسال شده در June 17, 2010 08:30
بازم معركه بود كامران جان ، مثل هميشه...
خيلي دلم برات تنگ شده...
اومدي تهران به ما خبر بده...
خيلي ميخوامت...
من اون يكي مهدي محمدي هستم برادر خانم احسان
ارسال شده توسط مهدي محمدي | June 17, 2010 8:47 AM
ارسال شده در June 17, 2010 08:47
سلام
حال همهمان گرفته است
قرمانانمان تو زرد از آب در ميآيند
آنوقت شما عذر مي خواهيد؟
جناب نجف زاده
گزارشتون عالي بود
سوژتون بكر بود
و خسته نباشيد
اما كاش اينجا بوديد
امشب كه شب آرزوهاست دعا ميكنم خدا ديگر اسطوره هايمان را از ما نگيرد
آمين
ارسال شده توسط ساناز صلح دوست | June 17, 2010 9:26 AM
ارسال شده در June 17, 2010 09:26
سلام کامران جااااااااااااااااااااان
خدا چیکارت کنه.
رفتی فرانسه که چی ؟ اینجا کلی سوژه بوووودا.
اگه بودی ی ی ی ی
موفق باشی کامراان
ارسال شده توسط سید ابراهیم علوی | June 17, 2010 9:31 AM
ارسال شده در June 17, 2010 09:31
حیف از شما که با این همه خلاقیت چشم به روی واقعیت های وطنمون میبندی. دنیا خیلی کوتاه تر و زودگذرتر از اینه که بخوای به بهای نا چیز بفروشیش ...
ارسال شده توسط آرش | June 17, 2010 10:02 AM
ارسال شده در June 17, 2010 10:02
belakhare omadi in bar ba petros tok maro koshti bad in hame entezar dir amadi ama hamcenan shir amadi *marjan*
ارسال شده توسط marjan | June 17, 2010 10:25 AM
ارسال شده در June 17, 2010 10:25
آقا کامران ؛این روزها رسیدن به شهرت مشکل شده.
اول که مطلب را خواندم فکر کردم که مچ گیری کردی و ادعای واقعی بودن داستان را با این هیاهو زیر سوال بردی ، اما با یک بررسی ساده متوجه می شویم که هرگز کسی ادعایی در مورد واقعی بودن داستان نداشته و تنها ذهن بدنبال شهرت کامران خان چنین هدفی را پرورش داده و طوری مطلب را عنوان می کند که ذهن خواننده را گمره کند .
آیا کسی ادعای واقعی بودن این داستان را کرده است ؟
بعنوان یک خبرنگار شایسته تر بود ، بعد از فهمیدن این مطلب که قهرمان داستان نوشته شده در سال 1865 میلادی ریشه واقعی ندارد ،بدور از حاشیه نسبت به واقعی نبودن آن برای خوانندگان بی اطلاع با متنی ساده و بی جنجال تبلیغاتی اطلاع رسانی می کردی .
واقعیت این است که کادر تربیتی آنزمان با دسترسی به ترجمه کتاب 'Hans Brinker, یا
the Silver Skates'
خانم Mary Mapes Dodge نوشته شده در سال 1865 میلادی و علم به واقعی نبودن قهرمان آن ، برای آشنایی بهتر کودکان با مفهوم از خود گذشتگی از نماد یک پسر بچه هلندی در سرزمینی که آبهای پشت سد زندگی ساکنان آنجا را تهدید می کند استفاده کرده و این داستان همچنین به کودکان می آموزاند :
که اگر عملی به سرعت و در زمان مناسب ، حتی با قدرت محدود یک بچه کوچک می تواند از حادثه بزرگی جلوگیری کند.
سعید
ارسال شده توسط سعید | June 17, 2010 10:59 AM
ارسال شده در June 17, 2010 10:59
سلام خبرنگار نمی یومدی حالاهم قدم رنجه کردید به ساحت گوگل سر زدین نمی گی اینجا یک لشگر منتظرتن ........جالب بود سعی کن در سال همت مضاعف فعال تر باشی ...
ارسال شده توسط مریم معتمدی | June 17, 2010 11:42 AM
ارسال شده در June 17, 2010 11:42
dostane aziz hozare mohtaram bande khodam ta alan 9 sale ke sarekar hastam.shomaro nemidonam.
ارسال شده توسط sheytonbala | June 17, 2010 12:04 PM
ارسال شده در June 17, 2010 12:04
کاش در عشق ریزعلی همان دهقان فداکاری که وجود داشت می ماندم.حداقل ایرانی بود.
پطروسی وجود نداشت و این غمین خبری است که می شود گفت...
کاش از آن درس همان کرخ یعنی سست را برداشت می کردم و نه چیزی دیگر!
موفق باشی خبرنگار...
ارسال شده توسط مهران | June 17, 2010 12:10 PM
ارسال شده در June 17, 2010 12:10
عجب دل خوشی داری ها
ارسال شده توسط رامین | June 17, 2010 12:21 PM
ارسال شده در June 17, 2010 12:21
من از فراسوی زمان آمده ام...از آسمانها...از عرش کبریایی....همان بالاها.....
آمده ام...از همانجا که هنوز هم که هنوز است دلهاشان بوی عشق می دهد.....نفسهاشان نوای ربنا دارد....
من آمده ام تا تداعی کننده ی تمام خاطرات آن دورترهای آسمانی مان باشم.....
من انسانم....انسان.....آسمانم آرزوست
ارسال شده توسط باران | June 17, 2010 12:41 PM
ارسال شده در June 17, 2010 12:41
امروز فهمیدم پطروس فداکار تخیلی بیش نبوده ! اما این روزها امثال پطروس را شبیه سازی می کنند و دم به دم به زور می خواهند بچپانند درون این مغز کوچکمان !
حالا صد رحمت به پطروس که سالیان سال و لااقل تا به امروز قهرمانی اش را استیضاح نکردند !
هر روز کسانی قهرمان می شوند و اینقدر بالایشان می برند و می گویند ال است و بل است و فردابه زمین می کوبنشان !
خنده دار است ! دلم برای بچه های این نسل بدجور می سوزد ! دلم برای بچه های نسل خودمان کمتر !
ارسال شده توسط ترانه | June 17, 2010 1:14 PM
ارسال شده در June 17, 2010 13:14
سلام داداش
اینجا داره بارون میاد اما منه عاشق و شیدای بارون هنوز پای کامپیوتر نشسته ام و و در گیر متن زیبای تو و پیام های مردمم خیلی ذوق زده ی متنت بودم اما به آخر پیغام های مرم که رسیدم دلم عجیب گرفت آخه این گزارش تو دیشب پخش شده.. و من باز هم ندیدم
مطمینم که نمی تونی احساس بدم را بفهمی...
دیروز اما گزارش توپ های جام جهانی را دیدم قشنگ بود مثل همیشه ...
خوشحالم که بعد از انتظار زیاد متنی نوشتی( به سبک خودت )که انتظار ها و گله هایمان یادمان برود
من می خوام برگردم به کودکی...
عاشق سبک نوشتنتم ...
چه جوری میشه گزارش هات را دانلود کرد کاش به جای بخش (درباره من)که هیچی توش نیست گزارش هات را برای دانلود می ذاشتی آخه تو وبلاگت باید همه چیزت باشه نه این که برای دانلود
گزارش هات به جاهای دیگه بریم
خواهش می کنم در مورد پیشنهادم فکر کن
خواهش میکنم...
ارسال شده توسط شب شکن | June 17, 2010 1:25 PM
ارسال شده در June 17, 2010 13:25
گزارش شیپورها را دیدم با دیدنت کمی از ناراحتیم کم شد
ممنونم
تو بی نظیری
ارسال شده توسط شب شکن | June 17, 2010 1:28 PM
ارسال شده در June 17, 2010 13:28
با توام ! تو که در شب آرزوها آمدی !
وقتی روبروی تو نشستم و تو با دستانی که هنوز عطر مریم هایت را می داد، شروع به سخن کردی، گمان نمی کردم که درونی ترین حرفهای خودم را،از زبان تو بشنوم...!
با توام امشب !
تویی که رویای من در آن شبی !
آن شب، در شب آرزوها خیال کردم.... که خویشاوند منی و ستاره ای روی شانه چپت داری !
** ** **
با " شب آرزوها" به روزم !
http://sherokudaki.blogfa.com
ارسال شده توسط شاگرد قیصر | June 17, 2010 1:35 PM
ارسال شده در June 17, 2010 13:35
با " شب آرزوها" به روزم !
http://sherokudaki.blogfa.com
ارسال شده توسط شاگرد قیصر | June 17, 2010 1:35 PM
ارسال شده در June 17, 2010 13:35
salam tashakor az shoma
ارسال شده توسط amir | June 17, 2010 2:06 PM
ارسال شده در June 17, 2010 14:06
پس همین دور و برایی..
بیا سر بزن بهم دیگه...
ارسال شده توسط آشنا | June 17, 2010 2:13 PM
ارسال شده در June 17, 2010 14:13
سلام كامران جان
ممنون از اين همه گزارش هاي خوب البته كاملا با خبرنگاران ديگر گذارشهايت متفاوت است چون اصلا لحن جدي نداري و خوبيش اين است.
ارسال شده توسط امير محمد | June 17, 2010 2:43 PM
ارسال شده در June 17, 2010 14:43
سلام.به قول خودتون عکس پطروس نبودومامی بایست خودمون پطروس روتصورمیکردیم واین به مافرصت اینوداده که ماخودمون تصویرقهرمانمون روبسازیم واینکه اسم این قهرمان چی بوده مهم نیست مهم کاریه که کرده وتصویری که بعدازسالهاتوذهنمون مونده.
ارسال شده توسط lshtv | June 17, 2010 2:58 PM
ارسال شده در June 17, 2010 14:58
سلام آقاي نجف زاده...
امشب ليله الرغائبه... اميدوارم به همه ي آرزوهاتون برسيد
واسه من كنكوري هم دعا كنيد لطفا :)
ارسال شده توسط ياسمن | June 17, 2010 3:04 PM
ارسال شده در June 17, 2010 15:04
حالا نمي شد نيايي و بقولي با اين كلام جادويي ات !! وجه ي اين قهرمان حتي خيالي را خراب نكني...
مگر نه اينكه برايمان الگو شده بود و اسطوره؟!
كاش قبلش ، سرانگشتي هم كه شده دو دو تا 5 تايي ميكردي جناب.
ارسال شده توسط سهراب... | June 17, 2010 3:09 PM
ارسال شده در June 17, 2010 15:09
خدا رو شكر ديدم!
تيكه ي آخر گزارش فوق العاده بود.
راستي امشب،شب آرزوهاست
التماس دعا...
ارسال شده توسط خاطره | June 17, 2010 3:52 PM
ارسال شده در June 17, 2010 15:52
سلام کامران
نظرت در رابطه با این متنی که نوشتم و توی یک ساعت توی تموم وبلاگ ها وسایتها و...
اومد(در تاریخ 23فروردین 81)
چیه؟
--------------------------------------------
------------------------------------------------------------------------------------
من و چند تا کبوتر
روی درختی نشسته بودیم.
انگار دنیا جلوه زیبایی داشت همه آواز میخواندیم و شاد…
ناگهان کسی آمد…
همه ترسیدند
اون شکارچی بود
همه فرار کردند…
شکارچی تلاش زیادی کرد تا یکی از مارو بگیره اما نتونست!
شکارچی ناراحت شد…
من دلم نمیخواد ناراحتیه کسی رو ببینم…
شکار امروز او من شدم!
من را برد، فروخت و من اسیر قفس شدم.
من نیز تلاش کردم برای آزادی ، برای آنچه که مه میخواهند
فرار کردم!
باز روز دیگر وشکارچی
بازهم دلم سوخت
دوباره شکارش شدم
من اورا میشناختم اما او…
باز مرا برد ، فروخت ، اسیر قفس شدم! راه فرار…
دوباره فرار کردم…
روز دیگر باز هم شکارچی! اینبار نه از روی دلسوزی ، از روی دوستی و دوست داشتن شکارش شدم.
کاش منو بشناسه!
باز هم مرا نشناخت!!!
مرا برد تابفروشد،کسی نخرید چون هر بار کبوتری فروخته بود فرار کرده بود!
نا امید به خانه برگشت و من ناراحت از غم او…
***
بطرف من آمد! به گمانم من را شناخته بود!
اما نه!
او گرسنه بود! شام امشب او من بودم!!!
یک فکر قلبم را به شدت آزار میداد!
نکند فردا گرسنه بخوابد…!
ارسال شده توسط محسن | June 17, 2010 3:54 PM
ارسال شده در June 17, 2010 15:54
سلام
اگر پطروس خیالی از همان کودکی قهرمان شما بوده ولی قهرمان واقعی من و خیلی های دیگرهمان "نوجوان 13 ساله ی "است که با شهادتش قلب هزاران ایرانی را بلرزه درآورد انصاف داشته باشید پطروس خیالی قهرمان بود یا حسین فهمیده هم او که رهبری بزرگ چون خمینی(ره) او را رهبر خطاب کرد و به حالش غبطه خورد ....جناب کامران خان امیدورارم فرنگ نشینی جنابعالی روی فرهنگ نوستالژی شما تاثیری نگذارد چون هنوز هستند کسانی که قهرمان دوران کودکیشان در کتاب فارسی دوران دبستان پسرک واقعی به نام حسین فهمیده باشد.....هنوز هم هستند کسانی که قهرمانشان حسین فهمیده باشد....هنوز هم هستند...باور کنید....هنوزم هستند.
ارسال شده توسط نازنین | June 17, 2010 4:00 PM
ارسال شده در June 17, 2010 16:00
ما رو باش اين همه سال با پطروس حال كرديم...
ببخشيدا داش مشتي مي نويسم امروز حس داش مشتيم گل كرده!!!
خدايي مارو باش اين همه واس بچه هامون از پطروس گفتيم.
چقدر غصه خورديم كه پطروس دستش بي حال شده بچه ضعف كرده تو سرما!!
به قول تو انگشتش كرخت شده!
تورو خدا درسته با احساسات يك جوون بازي كردن؟؟
يا يه بچه؟؟!
من اون موقع ها همش تو اين فكر بودم كه يه جا سوراخ شد برم انگشتمو بذارم كه آب قطره قطره جمع نگردد وانگهي دريا شود و مردم رو خفه كند!!!!
البته از اون اول معلوم بود چاخانه اما خب ما بچه بوديم باور كرده بوديم!
مي شه يه حرف بد بزنم؟
چرا مارو اسگل كردن آخه؟
خب اونايي كه گذاشتن تو كتاب ما نمي شد يه تحقيق كنن؟
به هر حال دستت درد نكنه مارو هشيار كردي!!!!
راستي سلام!
چه عجب آپ كردي! خوشحال شدم
امروز گزارشتو ديدم
چقد بي روح شدي!
آب و هوا نمي سازه؟
چقد متين شدي!
نه اينكه قبلا نبوديا
خيلي بيشتر متين شدي!
يه بار شلوار لي مي پوشي؟ببينيمت؟
يه كمم انگار ناراحت بودي؟
خلاصه مرسي كه آپ كردي
فعلا خداحافظ
ارسال شده توسط شيوا | June 17, 2010 4:26 PM
ارسال شده در June 17, 2010 16:26
تشکر!
ولی سرکاریه ؟!! نه!
ارسال شده توسط پژمان | June 17, 2010 5:23 PM
ارسال شده در June 17, 2010 17:23
نميدونم شنيدي خبر ابتكار اميد سيفي و دوستاشو؟ اونا قهرماناي خودشونو معرفي كردن و البته خوب هم انتخاب كردن. اين كه به جاي عكس سوپر استاراي هاليوودي و باليوودي رو تي شرتاي جووناي اين آب وخاك عكس قهرماناي خودمون مثل شهيد همت و باكري وچمران و.. باشه.
ابتكار فوق العاده اي بود سرچ كن تا ببيني تصوير ابتكارشونو و خودشونو.
در ضمن بي نظير نوشته بودي مثل هميشه...
(راستي بابام مرخص شدن امروز)
ارسال شده توسط رضوانه | June 17, 2010 5:31 PM
ارسال شده در June 17, 2010 17:31
سلام آقاي نجف زاده(جواب سلام واجبه)
خيلي ممنون كه دست پطروسو واسمون رو كردين.تهاجم فرهنگي يعني خود پطروس
ارسال شده توسط عادله | June 17, 2010 5:50 PM
ارسال شده در June 17, 2010 17:50
ما خیلی از دروغ های دیگه رو هم تازه فهمیدیم که دروغ بودن پتروس دربرابرش هیچه ...
ممنون که کتاب رو برای دانلود گذاشتید . خیلی دنبال کتاب های دوران دبستانم . می شه بپرسم بقیه اش رو از کجا می شه دانلود کرد ؟
ارسال شده توسط Memorialist | June 17, 2010 7:27 PM
ارسال شده در June 17, 2010 19:27
ما خیلی از دروغ های دیگه رو هم تازه فهمیدیم که دروغ بودن پتروس دربرابرش هیچه ...
ممنون که کتاب رو برای دانلود گذاشتید . خیلی دنبال کتاب های دوران دبستانم . می شه بپرسم بقیه اش رو از کجا می شه دانلود کرد ؟
ارسال شده توسط Memorialist | June 17, 2010 7:27 PM
ارسال شده در June 17, 2010 19:27
من فکر نکنم شما اصن قصد اینو داشته باشین که بحث کنید سر این که پطروس واقعی بوده یا خیالی چون ادبیات ما پر از این خیالیهااسطوره ای ها....کشور شما دیگه پره از پطروس نیس پره از پطروسه ها
ارسال شده توسط شبنم | June 17, 2010 7:40 PM
ارسال شده در June 17, 2010 19:40
عجب مثل همیشه زدی به خال آقای نجف زاده...
چی میشه کفت؟!!
ما ایرانیها بیکانه پرستیم یا به قول دوستمون مرغ همسایه همیشه واسمون نه غاز که شترمرغه!!!!
این همه اسطوره و افسانه خودمون داریم ولی با یه پطروس الکی از همون 10 سالگی رفتیم سر کار....!!!!
کاش از همون بچکی به جای پتروس ها آرش ها رو و هزاران قهرمان و اسطوره خودمونو بهمون میشناسوندن!
وقتی به این فکر میکنم که اون پروفسور هلندی وقتی فهمیده با با یه شخصیت خیالی....چقدر توی دلش به ما خندیده اشکم درمیاد.
خیلی زشته با 2500 سال یا بیشتر تمدن بچسبیم به پتروس های خیالی و از همه بدتر بیکانه!!!!
ارسال شده توسط مولود | June 17, 2010 7:57 PM
ارسال شده در June 17, 2010 19:57
با سلام خدمت آقای نجف زاده خبرنگار مطرح و مشهور و پر افتخار ایرانی ها
جناب آقای نجف زاده من موردی برایم پیش افتاده است که تنها امیدم به شماست که همچین موردی را پی گیری و از صحت و سقم آن خبردار شوید
من فردی عادی هستم که تازگیها مساله ای برایم پیش افتاده است که امیدوارم با قدرت شما و سایر کسانی که میشناسید از صحت آن آگاه شوید و در رفع آن تمام سعی خود را بکنید
حالا من حسرت ادامه تحصیل را می خورم که نتوانستم بروم حقوق بخوانم و به کسانی که نیازمند کمک هستد کمک کنم
امیدوارم که در این مساله مرا یاری کنید
ارسال شده توسط ehsan | June 17, 2010 7:59 PM
ارسال شده در June 17, 2010 19:59
سلام حاجی جون...خوبی؟ من خوبم...یه زحمت داشتم برات...یه یادداشت می خوام از فضای مردم فرانسه و جام جهانی...به عبارتی پیوند رسانه و جام جهانی ...برای روزنامه خبر و خبرآنلاین می خوام...دستت درد نکنه...
ارسال شده توسط حسن | June 17, 2010 8:01 PM
ارسال شده در June 17, 2010 20:01
سلام
پیش ما هم بیایید.
ارسال شده توسط ارمیا ایرانی | June 17, 2010 8:31 PM
ارسال شده در June 17, 2010 20:31
چه جالب این همه وقت سرکار بودیم.البته توی این همه سال درس خوندن از این چیزازیاد به خوردمون دادند یه جورایی عادت کردیم .
ارسال شده توسط انعکاس عشق | June 17, 2010 9:34 PM
ارسال شده در June 17, 2010 21:34
خداییش فکر میکردم واقعیته
میگم شوما بیا سراغ گاو عمو حسین و کوکب خانوم هم برو ، حسنک هم بد نیست . من شنیدم کبری هم هیچ وقت از اون تصمیم ها نگرفته شما یه بررسی بکن .
البته من یکیش رو می دونم اونم آقای هاشمیه ( همون که با خونواده به سفر می رفت ) این دسترنج دکتر حداد خودمونه
ارسال شده توسط حسام الدین | June 17, 2010 10:26 PM
ارسال شده در June 17, 2010 22:26
بنام ارام دلها
امشب اول از همه برایت دعا کردم با ارزوی موفقیت برای شما انشا الله شب ارزوهای تو هم بخیر
کسی که فراموشت نمی کند
ارسال شده توسط ایات | June 17, 2010 11:15 PM
ارسال شده در June 17, 2010 23:15
امشب ای خالق بخشنده ی من
گر نبخشی، دیگه از عجایبه
تو خودت مژده دادی به بنده هات
که کرم تو لیلة الرغائبه
ظهور آقا یادمون نره....
برا منم دعا کنین...
محتاجیم...
ارسال شده توسط مسافر | June 17, 2010 11:49 PM
ارسال شده در June 17, 2010 23:49
تصويرم را كف دستانت بكش تا هنگام مناجات التماس چشمانم را ببيني ...التماس دعا
ارسال شده توسط ياسمن | June 18, 2010 12:02 AM
ارسال شده در June 18, 2010 00:02
چه دعایی کنمت بهتر از این : خنده ات از ته دل،
گریه ات از سر شوق ، روزگارت همه شاد،
سفره ات رنگارنگ و تنت سالم و شاد که بخندی همه عمر
آرزومند آرزوهايتان :)
ارسال شده توسط ياسمن | June 18, 2010 12:07 AM
ارسال شده در June 18, 2010 00:07
سلام کامران جان خوبی ؟؟؟؟؟؟
وای .... واقعا پطروس یه خیال بوده ؟؟؟!!!!!!!!!!!!! اگر قرار بود ما با یه قهرمان خیالی تمام کودکیهامون رو بگذرانیم مگر رستم و سهراب خودمون چه مشکلی داشت که ایبنهه پناه بردند به یک قهرمان خارجی ......این روزها در تمام نوشته هات و حتی طنین صدات در گزارشهات پر از دلتنگیه . یه دلتنگی مبهم . شاید دلت برای وطن تنگ شده . امشب شب آرزوهاست بیا برای آرزوهای هم دعا کنیم .
برفها کم کم آب میشود
شب ذره ذره آفتاب میشود
و دعای هر کسی رفته رفته توی را مستجاب میشود .
برام دعا کنید خیلی .
ارسال شده توسط مینا خاندانیها | June 18, 2010 1:00 AM
ارسال شده در June 18, 2010 01:00
Salam mibinam ke doaie falgirha va shama kelisaha charesaz nabodo hala hatman hame chiz sar on boghha khali mishavad labod.
Farda montazere gozareshetan az harf va hadise ona hastim.
Shab arezoia ra ba ye alame arezoye khob bara hame va bekhosos shoma gozarandam.
ارسال شده توسط Atena | June 18, 2010 1:05 AM
ارسال شده در June 18, 2010 01:05
راستی میدونی با خوندن این نوشته به چی فکر میکردم به اینکه در این دو خط آخر کلی حرف نهفته . ظاهرا این یک کریز به خاطرات بود اما در این دو خط آخ کلی حرف نشسته . آره رفیق حالا سرزمین ما پر از قهرمانهاییه که زیر خلوارها خاک آرمیدند بی آنکه ............
بگذریم مثل خیلی چیزها که ازش
گذشتیم .
ارسال شده توسط مینا خاندانیها | June 18, 2010 1:07 AM
ارسال شده در June 18, 2010 01:07
سلام آقای نجف زاده!!!
من مهرداد هستم 19 ساله!!!
واقعا دلم برای گزارش هاتون و مباحثه های زیباتون توی 20:30تنگ شده!!!
میخاستم بدونم کی بر میگردید ایران؟اصلا برای چی شمارو فرستادن فرانسه؟
در ضمن ممنون میشم اگه وبلاگ منو توی سایتتون لینک کنید!!!
خوشحال میشم اگه بیشتر باهم در ارتباط باشیم!!!
موفق باشید.
ارسال شده توسط مهرداد | June 18, 2010 3:02 AM
ارسال شده در June 18, 2010 03:02
سلام آقای نجف زاده باز هم مثل همیشه کلام شما روان و زیبا است.
میخواستم بگم حالا خوبه ما توی زمانه خودمون یه پطروسی داشتیم یه چوپان دروغگی بودیه کبری بود . اما حالا چی که حتی دارن تاریخمون رو پاک میکنن
ارسال شده توسط دختری از جنوب | June 18, 2010 7:47 AM
ارسال شده در June 18, 2010 07:47
سلام آقای نجف زاده همیشه گزارشاتون عالیه منتظر گزارشای بعدیتون هستیم
ارسال شده توسط آگرین | June 18, 2010 8:06 AM
ارسال شده در June 18, 2010 08:06
سلام بابا امروز تولدمه !
رفتم تو 14 سالگی تبریک نیگی!
بابای
ارسال شده توسط فاطمه | June 18, 2010 8:10 AM
ارسال شده در June 18, 2010 08:10
سلام آقای نجفی وب سایت خیلی جالب راه انداختی امیدوارم که در تمام مراحل زندگی موفق باشی من شمارو لینک کردم اگه افتخار دادید یه سر هم یه وبلاگ من هم بزنید حتما نهایت استفاده رو میبرید راستی آقای نجفی امدید حتما نظر بدین تا بدونم سر زدید یا نه بدرود
ارسال شده توسط شهرام جمشیدی از شیراز _ممسنی_مصیری | June 18, 2010 10:07 AM
ارسال شده در June 18, 2010 10:07
ديشب ياد اين جمله افتادم كه يه شب تو 20:30 گفتي:
آرزوهايت را يادداشت كن و يكي يكي از خدا بخواه. خدا يادش نمي رود، ولي تو يادت مي رود چيزي را كه امروز داري، آرزوي ديروز تو بود.
ارسال شده توسط خاطره | June 18, 2010 11:34 AM
ارسال شده در June 18, 2010 11:34
وحشت از عشق كه نه
ترس من فاصله هاست
وحشت از غصه كه نه
ترس من خاتمه هاست
ترس بيهوده ندارم
صحبت از خاطره هاست
صحبت از كشتن ناخواسته ي عاطفه هاست
كوله باريست پر از هيچ كه بر شانه ي ماست
گله از دست كسي نيست
مقصر دل ديوانه ماست...
ارسال شده توسط خاطره | June 18, 2010 11:42 AM
ارسال شده در June 18, 2010 11:42
سلام
ممنون واسه داستان بطروس. وقتی از اخبار دیدم خاطراتم به یاد اومد. انگار همین دیروز بود
راستی من میخوام واسه اخبار 20:30 چند قطعه از یه فیلم به عنوان انتقاد و اینکه بیننده ها واقعا جزییات رو میبینن بفرستم که نشون بدن. چکار کنم؟ واسه کی بفرستم و چطور؟
ارسال شده توسط آرش | June 18, 2010 12:39 PM
ارسال شده در June 18, 2010 12:39
وآنچه خود داشت ز بیگانه تمنا می کرد...
ارسال شده توسط آب حیات | June 18, 2010 1:24 PM
ارسال شده در June 18, 2010 13:24
وای که چقدر مجسمه پطروس باحال بود....
خیلی جالب بود....
خسته نباشی
ارسال شده توسط فاطمه***محکم | June 18, 2010 2:20 PM
ارسال شده در June 18, 2010 14:20
سلام آقای نجف زاده.خیلی نشستم فکرکردم تا اینکه شما به ذهنم رسیدید.من یه کاری تو کاشون کردم که یه کارفرانسوی ایرانیه.میخواستم ببینم نظر شما چیه وآیا اصولا میشه روکمکتون حساب کرد؟ما یه تابلوفرش 9متربافتیم که جاذبه های گردشگری ممتازپنج کشوردنیا توی اون بافته شده وسعی شده که محوریت کارروی برج ایفل باشه.ایفل دروسط تابلو فرش ودراطراف اون حافظیه،اهرام مصر،تاج محل و مجسمه آزادی که اینهم هدیه ایست ازطرف مردم فرانسه به آمریکایی ها.درحاشیه این تابلو فرش تمدن هخامنشی کارشده است.اگه میتونیدکمک کنیدیا حداقل راهنمایی دارین برای ماایمیل کنید.اگرخواستیدمیتونم عکس این تابلوفرش روهم براتون بفرستم.مچکرم.
ارسال شده توسط میثم | June 18, 2010 3:17 PM
ارسال شده در June 18, 2010 15:17
ماتنهاپطروس را به عنوان قهرمان دوران ابتدایی خودمان نداشتیم بلکه یه قهرمان دیگه هم بود اسمش ریز علی و دهقان فداکار که هست و واقعیه مگه نه؟
ارسال شده توسط دانشجوی تاریخ | June 18, 2010 3:46 PM
ارسال شده در June 18, 2010 15:46
ممنون بابت گزارشهای ارسالی زیبایتان.
ارسال شده توسط هواداران نجف زاده (خبرنگار قلبهای ما) | June 18, 2010 3:58 PM
ارسال شده در June 18, 2010 15:58
.توباهوشتر از اونی که دلتو به چارتا کامنت خوش کنی میدونی از اون روزی که سر تشییع جنازه گل آقا از آقا دوربینی گزارش گرفتی تا به خیال اربابهات اونو لوث کنی علاقه جاشو به حسرت و نفرت و چندش داد.
حیف اون طبع روون که به خدمت مافیا در مقابل مردم قرار بگیره نمی ارزه
ارسال شده توسط ساسان از شیراز | June 18, 2010 4:21 PM
ارسال شده در June 18, 2010 16:21
خوشحالی؟از این که این همه دوست و عاشق داری؟
چرا جواب نمی دی من خیلی وقت پیش ها یک سوال ازت کردم چرا رفتی؟
بدون بازی با کلمات به دوستت جواب بده
ارسال شده توسط دوست | June 18, 2010 4:23 PM
ارسال شده در June 18, 2010 16:23
واقعن تخیلی بود؟
منم غصم گرفت از اینکه شهید همت را با بیست سال تاخیر شناختم
ارسال شده توسط Composer | June 18, 2010 4:58 PM
ارسال شده در June 18, 2010 16:58
سلام آقاي نجف زاده من يكي از طرفداراي پروپاقرص شما هستم...خيلي ناراحت شدم از اينكه شنيدم رفتين پاريس...ولي خوب از اونجا هم گزارشهاي خوبتون رو مي فرستين.
منم يكه خوردم وقتي فهميدم پطروسي در كار نبود...كاش نمي گفتين!!!
ارسال شده توسط samane | June 18, 2010 5:04 PM
ارسال شده در June 18, 2010 17:04
سلام آقاي نجف زاده من يكي از طرفداراي پروپاقرص شما هستم...خيلي ناراحت شدم از اينكه شنيدم رفتين پاريس...ولي خوب از اونجا هم گزارشهاي خوبتون رو مي فرستين.
منم يكه خوردم وقتي فهميدم پطروسي در كار نبود...كاش نمي گفتين!!!
به وبلاگ منم سربزنيد حوشحال ميشم.
ارسال شده توسط samane | June 18, 2010 5:05 PM
ارسال شده در June 18, 2010 17:05
salam khubid?omidvaram shade shade shad bashid.che bavar nakardani.age shoma ham alan soraghesh nemiraftin hamegi sare kar budim ta salhaie motevali digar.barikala be in nevisande ke ye omre melatio be hamin rahati sare kar gozashte.che zede hale badi bud,baba mizashti to khomari bemunim.mer30 vaghean ba hameie zede hal budanesh khub bud roshan shodim chesho gusharo bishtar baz konim.dusetun darim.shadzi.
ارسال شده توسط زهره | June 18, 2010 6:59 PM
ارسال شده در June 18, 2010 18:59
به نام او
خیلی متاسفم
اول برا خودم
دوم برا کشورم
سوم هم برای...
شاید براتون مهم نباشه و از فردا دوباره شروع کنید به فرستادن گزارش هایی از این قبیل
اما برا رضای خدا هم شده یه لحظه توقف کنید و بیندیشید
ایا بازنده شدن اساطیر و درست کردن دغدغه های کم ارزش مشکلات کشورمان به پایان میرسد؟؟؟
ای کاش ثانیه ای از ادم هایی می گفتید که مسلمان نیستند ولی مسلمانی می کنند و مایی که با سراسر ادعا...
کاش فریب اسم ورسم و... را نمی خوردید
ای کاش هنوز قلبتان برای مردمان کشورتان بتپد ای کاش...
امید وارم کمتر به فکر منسبتان باشید و باز از خدای عالمیان اجرت بطلبید
ارسال شده توسط saba | June 18, 2010 7:04 PM
ارسال شده در June 18, 2010 19:04
سلام.
چقد باهاش زندگی کردم تو خیال اون روزهای خودم...
چقد به این شخصیت خیالی واقعیت بخشیدم...
چقدر دوستی به کار بستم با کسی که اصلا نه دیدمش نه وجود داشت ونه هم اینکه اگر بود هم نسلی من بود...
فقط شنیدم ازش...
که حالا فهمیدم اونم اشتباه شنیدم...
یا نه...
اشتباه گفتند...
چی دارم بگم جز اینکه همه اون لحظات و اون فکر ها و احساس ها آنی در جلوی من ظاهر شدند و من احساس میکنم چقدر بیهوده دل بسته بودم به افسانه ای و قهرمانی که حتی اسمش هم این نبود...
پتروس فداکار ...
ارسال شده توسط پرانتز باز | June 18, 2010 7:23 PM
ارسال شده در June 18, 2010 19:23
کامران سلام
خوبی؟
ممنون....
من اصلا از اینکه مطمئن شدم تخیلی بود ناراحت نشدم!
خیلی ازت ممنونم بخاطر آخر گزارشت ...
که قهرمانهایمان زیر خاکند....................!
که خودمان هم یادمان می رود چه برسد بخواهیم به دنیا هم بگوییم!
ما از حقیقت خودمان!آدمهایی که واقعا مردند دفاع نمی کنیم!
ولی بخاطر فهمیدن دروغی که فقط یک فداکاری هم بود اشک میریزیم....
یا علی
ارسال شده توسط ش_ک | June 18, 2010 8:10 PM
ارسال شده در June 18, 2010 20:10
سلام آقای نجف زاده
شما در پیداکردن سوژه بی نظیرید مخصوصا این موضوع. جمله ی آخرتون رو خیلی خوب ادا کردین. حرف قشنگ با دیدی زیبا. واقعا ممنون.
ارسال شده توسط زینب | June 18, 2010 10:50 PM
ارسال شده در June 18, 2010 22:50
سلام.
ای بابا!
چرا این همه بچه های مردم رو میذارن سر کار آخه!
چرااااااااا؟!
ولی هر چی که بود داستان قشنگی بودا!
فکر نکنم هیچ کدوممون فراموشش کرده باشیم.
ولی تو واقعیت از این پطروسا زیاد داریم. مثل کوکب خانم که خودش واقعی نبود، ولی مثل اون زیادن!
تا بعد ...
ارسال شده توسط آسمان مهر | June 18, 2010 11:38 PM
ارسال شده در June 18, 2010 23:38
شهر ما به وسعت ایران پر است از قهرمان های واقعی و ما در انتظار نشسته ایم تا یکی یکی بر زمین بیفتند انگاه با بزرگشان کنیم یادمان بسازیم خیابان به نامشان کنیم.
دل خوش کرده ایم به قهرمانی خیالی در سرزمینی دور
ریز علی زنده چه فرق با پطروس یا همان هانس دارد؟ اینجا هم انگار موی بور و چشم ابی بر پوست سوخته ریز علی میرزد
در پناه حق
یا علی
ارسال شده توسط maryam | June 18, 2010 11:44 PM
ارسال شده در June 18, 2010 23:44
سلام .....
گاهی به حال کره ای ها حسرت میخورم ، و به حال خودمون گریه ....
در گذشته اسطوره ما پطروس بود ، در حال حاضر استوره بچه های این دوره جومونگ .....
پس کی اسطوره وطنی و ایرانی داشته باشیم ؟ چطور انتظار داشته باشیم اگه خدای نکرده دوباره جنگ شد جوان ها به جنگ بروند با الهام و نگاه کردن به کدامین اسطوره ؟!!!!!!!! جومونگ ، پطروس ؟؟؟؟؟؟
ارسال شده توسط الناز | June 19, 2010 12:19 AM
ارسال شده در June 19, 2010 00:19
سلام آقا کامران
امیدوارم حالت خوب باشه.گرچه اینطور به نظر میرسه.الان توی فرانسه هستی و احتمال زیاد تورم و یارانه و ریزگردو حتی سرعت نفتی نت هم یادت رفته و واست فقط یه خاطره است.
چند سال پیش که تازه وب راه انداخته بودی میومدم و نظر میذاشتم.
الان بعد این همه مدت اومدم که نقدت کنم.چون دوست داشتم و قبولت داشتم.
اما پسر، رک و راست بهت بگم افت کردی.
کافیه که گزارشای الان رو با قبل مقایسه کنی.
این چه سوژه هایی که انتخاب میکنی.اون از سوژه اولت که رفتی یه فایل رو تو یوتیوب دانلود کردی و پخش کردی همون قضیه فوتبال هلند.در واقع یه خبر سوخته.
بعد از اون هم گزارشهات خیلی سطح پایین و با سوژه تکراری بوده.
مثه اون قضیه نونوا تو یکی از دهات فرانسه.
سوژه همه گزارشاتت یه چیزه، گرفتن سوتی و معضلات از فرانسهَ سارکوزی که خودت خوب میدونی تو هر کشوری از جمله کشور عزیزمون اگه کسی بگرده معضل که هیچ فاجعه ها میبینه.
ولی واقعا چه کشور آزادیه که راست راست میگردی و حتی فوتبالشونو دست میندازی اما تو رو به عنوان جاسوسی که قصد براندازی اونا رو داری نمیگیرن.
شاید هم راست میگن تو رو بهت حال دادن فرستادن اونجا.
شاید هم به نفعت بوده که تو این بلبشو اینجا نیستی و 20:30 رو سپردی به اون دوتا مجری مرد و زن خوشحال!.
ایطور هم سکوت فیلسوفانه نکن.دوست دارم قانعم کنی و تنها گزارشگری رو که قبول داشتم از ذهنم پاک نشه.
فکر کنم تو کار غربال و فیلتر باشی و پیام منو نمیزاری اما امیدوارم جواب بدی.
ولی الیته این گزارش پتروس شبیه سابق بود.ولی این همه مطلب میتونستن تو کتابای ما بذارن اما چرا یه مطلب تخیلی گذاشتن که ما مجبور باشیم بارها و بارها از روش بنویسیم.راستی کیا این مطالب رو انتخاب و تو کتابا چاپ میکردن؟
ارسال شده توسط مهدی007 | June 19, 2010 1:49 AM
ارسال شده در June 19, 2010 01:49
سلام
آقای کامران نجف زاده
واقعا خجالت نمی کشی با پول بیت المال به نقاط مختلف دنیا سفر می کنی و یک مشت اراجیف تحویل این ملت بدبخت می کنی
خاک تو سر تو و امثال تو و کسانی که سیاست گزاران این مملکت هستند
ارسال شده توسط علی | June 19, 2010 9:54 AM
ارسال شده در June 19, 2010 09:54
سلام
خسته نباشید
این نظرنیست،یه درخواست.
من یه خبرنگارم،ولی رشته تحصیلیم خبرنگاری نیست.فقط بخاطرعلاقه اومدم خبرنگارشدم وبه گزارش های شماعلاقه زیادی دارم.
خیلی دلم می خوادبتونم مثل شمابنویسم.خیلی دنبال این بودم که یه یه نحوی باشماارتباط برقرار کنم وازتجربیات شما استفاده کنم.
اگه برای شما امکان داره از طریق یه ایمیل باهم در ارتباط باشیم وافتخارشاگردی خودتون رو به من بدین.
منتظرایمیل شما هستم.
ارسال شده توسط دنیا | June 19, 2010 9:56 AM
ارسال شده در June 19, 2010 09:56
سلام؛
طبق معمول خوب بود؛ ولی انتقادی به شما دارم که از وقتی سر از پاریس درآوردی، ظاهرا کنار برج ایفل به این نتیجه رسیدی که گزارش های معمولی، روزمره و بی دردسر تولید کنی؛ اگر قبول داری، واقعا چرا؟
ارسال شده توسط ناوندی | June 19, 2010 10:21 AM
ارسال شده در June 19, 2010 10:21
سلام
هیچ وقت نفهمیدم چه رازی توی صداتون هست که انقدر به آدم انرژی میده و آدم رو به فکر فرو میبره.واقعا یاد اون روزا به خیر که تمام 20:30 رو نگاه میکردم تا جمله ی آخرتون رو بشنوم.دیگه داداش5 سالهم هم می دونست که موقع صحبت شما باید ساکت باشه.
ارسال شده توسط نگین | June 19, 2010 10:36 AM
ارسال شده در June 19, 2010 10:36
سلام
هیچ وقت نفهمیدم چه رازی توی صداتون هست که انقدر به آدم انرژی میده و آدم رو به فکر فرو میبره.واقعا یاد اون روزا به خیر که تمام 20:30 رو نگاه میکردم تا جمله ی آخرتون رو بشنوم.دیگه داداش5 سالهم هم می دونست که موقع صحبت شما باید ساکت باشه.
ارسال شده توسط نگین | June 19, 2010 10:37 AM
ارسال شده در June 19, 2010 10:37
خیلی از شخصیتها و چیزایی که تو کتابهای درسی خوندیم دروغی بود.خیلی مفاهیم رو عوضی یادمون دادن.خیلی آدمهای کوچیک رو بزرگ نشون دادن و آدمهای بزرگ رو کوچیک.
تعجب نکردم که پتروسی نبوده.
هر جا چراغی روشنه از ترس تنها بودنه
ای ترس تنهایی من اینجا چراغی روشنه
ارسال شده توسط بهاره | June 19, 2010 11:43 AM
ارسال شده در June 19, 2010 11:43
زمان باعث عوض شدن خیلی چیزها میشه
پطرس پطرس نبود....
زاغک قصه ما دانشجو شده دیگه گول نمیخوره
کبری هم حالا واسه خواستگاراش داره تصمیم می گیره...
طوقی هم از شر صیاد رها شده آخه دیگه بالای برج ها با دوستاش غذا می خوره...
فقط دهقان فداکار،قهرمان موند.....
ارسال شده توسط علی | June 19, 2010 12:17 PM
ارسال شده در June 19, 2010 12:17
پترس آن زمان ما اينقدر قهرمان بود، كه الان به خيال خودمان آن هايي را كه دستشان به سبب كار خير يخ مي زند و بي حس مي شود، پترس مي ناميم.
ارسال شده توسط پاوپر | June 19, 2010 12:42 PM
ارسال شده در June 19, 2010 12:42
آره واقعا قهرمان های بزرگی داشتیم........
ازباکری عزیز وحسن باقری عزیزتر تا..........
دوستانتان وبهتر دوستانمان..........
یاد دوستانتان(شهدای c130) گرامی .......
من وماه وسحر جای توخالی
میان پلک در جای تو خالی
غمت ماه وسحر را کشت اما
منم مشتاق تر جای توخالی
ارسال شده توسط مرا ازخاطرت نبر | June 19, 2010 2:34 PM
ارسال شده در June 19, 2010 14:34
ما با پطرس بزرگ شديم يعني ازش خيلي چيز ها ياد گرفتيم
مگه ميشه آدم از چيزي كه وجود نداره چيزي ياد بگيره ؟
نشانه موجود زنده تاثير گذاريه ،روي ما تاثير گذاشته پس هست .
ارسال شده توسط فرهاد | June 19, 2010 2:48 PM
ارسال شده در June 19, 2010 14:48
خواستم ننویسم نشد، دلم میسوزد کار به اینجا رسیده که بچه سوسولی از شیراز به نام ساسان ناتوانی های اجدادی خود را به تو نسبت میدهد حال اگر فرض بر این باشد که مافیا این مملکت با گزارش های این بزرگوار خرسند و با حرف های صد من یک غاز شما از حال میروند باید گفت تو بیهوش تر از آنی که به تحلیل مسایل بپردازی مشکل شما فقط در عقده های دروتنی تان نهفته است که فکر میکنید میفهمید و دیگران را به نفهمیدم متهم میکنید. من اطمینان دارم اگر قرار بود این بزرگوار از عقیده خود دل بکند و به آرزوها و آمال صد من یک غاز امسال شما نگاه کند امروز به تمام آرزوهایش رسیده بود. نادانی های ما اساس بدبختی هایمان است باور کن ساسان خان با نام مستعار از شیراز
ارسال شده توسط آسمان | June 19, 2010 3:17 PM
ارسال شده در June 19, 2010 15:17
پاسخ به آقا صبا
اول و آخر برای خودت متاسف باش طلب اجرت از خدای عالمیانم متعلق به آدمهایی است که هوای نفس خفه شان نکرده است مسلمانی به عمل است کاش دیوانه حسادت نبودید و مثل بچه آدم فکر میکردید آرزوهایی که به نظرشما منسب لقب گرفته است متعلق به ادمهایی است که در جایگاه خود قرار ندارند و با تمام ناتوانی هایی که دارند به زمین و زمان فحش نثار میکنند و گرنه آدمهای توانای سرزمین من کجا فرصت این دریدگی ها را دارند.
ارسال شده توسط کاوه | June 19, 2010 3:18 PM
ارسال شده در June 19, 2010 15:18
ممنونم از شما که پطروس فداکار را پس از سالها به یک سوژه بکر تبدیل کردی از این که گفتی خوش باوری های ما ملت پایانی ندارد و تمام مشکلات عالم را میخواهیم با سر انگشتان ناتوانمان برطرف کنیم مصیبت بزرگ ملت ما را خوب شناختی و آن این است که ما میتوانیم دروغهای بزرگ را به خودمان قالب کنیم و چشم بر روی حقایق ببندیم همه ما فکر میکنیم تمام حقیقت نزد ماست. آدمهای پرمدعا زیادگو و ناتوان در عمل هستیم که سالهاست دور خود میچرخیم.
ارسال شده توسط سارا | June 19, 2010 3:19 PM
ارسال شده در June 19, 2010 15:19
ممنونم از شما که پطروس فداکار را پس از سالها به یک سوژه بکر تبدیل کردی از این که گفتی خوش باوری های ما ملت پایانی ندارد و تمام مشکلات عالم را میخواهیم با سر انگشتان ناتوانمان برطرف کنیم مصیبت بزرگ ملت ما را خوب شناختی و آن این است که ما میتوانیم دروغهای بزرگ را به خودمان قالب کنیم و چشم بر روی حقایق ببندیم همه ما فکر میکنیم تمام حقیقت نزد ماست. آدمهای پرمدعا زیادگو و ناتوان در عمل هستیم که سالهاست دور خود میچرخیم.
ارسال شده توسط سارا | June 19, 2010 3:20 PM
ارسال شده در June 19, 2010 15:20
اول اینکه ازت خیلی خوشم میاد - یه جورایی انی هستی که من همیشه دوست دارم
.
دوم اینکه امید وارم اونجا حسابی حالت خوب باشه - میگن توی 2030 که داشتی به ساعت نگاه می کردی در واقع لحظه شماری بود واسه رفقتنت به اون ور آبها !!
ما که باور نداریم
.
به هر حال این مطلبت هم بسیار بسیار برایم جالب بود و تازگی داشت - کاش قدر داشته هایمان را می دانستیم و نان خشک خود را با حلوای آرزوها مقایسه نمی کردیم
قربانت
ثانیه
sanye.blogfa.com
ارسال شده توسط ثانیه | June 19, 2010 4:05 PM
ارسال شده در June 19, 2010 16:05
سلام
عالی بود....
ارسال شده توسط لیلا نادعلی فر | June 19, 2010 4:06 PM
ارسال شده در June 19, 2010 16:06
به روي ماهت سلام و درود
باز خواستم فقط عرض ادب كنم ديدم هرچي به خودم فشار ميارم نميتونم نگم جوابي كه تو دلم داره سنگيني مي كنه رو.
دوست ندارم اينجا به جاي كامنت دوني تبديل به مناظره بشه ولي انگار يه عده نميخوان.
علي نامي نوشته:
[خاک تو سر تو و امثال تو و کسانی که سیاست گزاران این مملکت هستند]
حالا من ميخوام بهش بگم اي شكر خورده! (كامي واستا عقب، جلو نيا) به راه خياليت ادامه بده ولي مي دوني كه ملت ايران هميشه ملت بيداري بوده و خودگول زني هرگز رواج زيادي نداشته. حالا ديگه همه روشن شدن، همه آگاه شدن، ندا خانومتون هم كه خودتون كشته بودين قاتلا، اون وقت ميگي خاك تو سر كامران؟؟!!!!!
به چه جرمي اون وقت؟؟؟
هيچ كس بي دليل محبوب ملت آريايي نميشه. اگه هم تو دوسش نداري، دليل بر رد علاقه ميليون ها نفر نيست.
آخه تو و امثال تو به توهم خود همه بيني دچاريد!
(يا نوشته منو دستكاري نكن، يا اصلا نمايشش نده)
ارسال شده توسط زين الدين زيدان! | June 19, 2010 4:16 PM
ارسال شده در June 19, 2010 16:16
خوشم میاد نظر منتقدینتو می ذاری.دمت گرم.البته خیلی کمن اما بدون ما خیلی دوستت داریم.منتقدینت از عالم و آدم شاکی ان.تقصیر تو نیست.
ارسال شده توسط | June 19, 2010 4:26 PM
ارسال شده در June 19, 2010 16:26
ممنون که خبر خیالی بودن پطروس رو دادید باعث بسی مسرت شد! شما باعث شدید دلسوزیم برای پسری که وجود نداشت نمام شود , از این بابت خوشحالم . ،خوشحالم که پطروسی وجود نداشت ، خسته نبود ،رنگش نپریده بود و دستش کرخ نشده بود !
ارسال شده توسط محبوبه | June 19, 2010 5:59 PM
ارسال شده در June 19, 2010 17:59
سلام.تکراری شده لابد برایت از بس که گفته اند و تو هم شنیده ای که: تو من را نمی شناسی اما من خوب می شناسمت.حکایت ما هم چنین است.
انصافا ایران که بودی گزارش هایت دلمان را خنک میکرد اما نمی دانم چرا اما لابد تبعیدت کردند به فرانسه.
اوایل که خبرهایت اصلا دلنشین نبود .مرا چه کار که چه کسی در خانه اش سینما دارد یا مثلا کلکسیونی از ماشین ها و هواپیما های قدیمی و ... دارد .اما چندی پیش باز با همان نگاه ارزشی ای که از تو سراغ دارم رفتی سراغ گاو بازی و چه خوب وحشی بودن ایشان را به رخشان کشیدی.
جناب نجف زاده من هم یکی هستم مثل دیگر مردمان سرزمینم که عاشق ادب و فرهنگ و تمدن کشورش است و خوشبختانه چون در مکتب اهل بیت تلمذ نموده ام با نگاه متافیزیکی بر گرفته از آموزه های دینی به مسایل می نگرم.نقد من را بگذارید به حساب دلسوزی.
دلمان برایتان تنگ شده است.هرچند شما سفیر مملکت اسلامی هستید و اجر مجاهدین را دارید لکن اگر دلبستگی ای به آن دیار ندارید که حتما ندارید برگرید.لا اقل اینجا که بودید هر از چندی دم برخی را به تله می انداختید.
وبا رفتن شما 20:30 هم دیگر صفایی ندارد.نه اجرا و نه خبر ها هیچکدام میخکوبمان نمیکند.
کامران عزیزم به حق شاه نجف همیشه سلامت باشی
ارسال شده توسط سعید بهادری | June 19, 2010 6:14 PM
ارسال شده در June 19, 2010 18:14
یه لحظه خوشحال شدم از اینکه کتاب چهارمم رو بعد از سالیان سال قراره ببینم... ولی نه!
این کتاب با کتاب ما فرق میکنه!
بابا فکر ما جوونا هم باشید دیگه، جدید تر بذارید!!! D:
ارسال شده توسط مدادرنگی | June 19, 2010 7:07 PM
ارسال شده در June 19, 2010 19:07
منم یه قهرمان داشتم.یه قهرمان که بدونه اینکه بدونه بهش عشق می ورزیدم.خب خصوصیت قهرمانا اینه دیگه.راضی بودم.اونی که حرفاش رو می زد . توی شب عید از یه مرد آویزون از ساختمونا می گفت که شیشه ها رو پاک میکرد.قهمان دور شد مثل همه قهرمانای دیگه
حالا موندم بین عقاید خودم و قهرمانی که اسمشو "قهرمان عصر حاضر"گذاشته بودم مثل قهرمانای دیگه
آیا بد گفتن از هر ملتی طبق هر شرایطی درسته؟
عرفان.
ارسال شده توسط --_no-leaf-clover_-- | June 19, 2010 7:51 PM
ارسال شده در June 19, 2010 19:51
اسطوره خیالی کودکی های ما یکباره تمام ابهتش رو از دست داد و فرو ریخت!و من چقدر کودکانه هربار با خواندن آن متن احساس قدردانی از پطروسی که حتی وجود نداشته در ذهنم شکل میگرفت و گاهی چقدر دلم برایش میسوخت!حالا اما احساس میکنم قهرمانهای واقعی سرزمینم را دوست تر میدارم!
ممنون از گزارش جالبتون.
ارسال شده توسط هلیا | June 19, 2010 9:26 PM
ارسال شده در June 19, 2010 21:26
salam kamran jun :
in gozaresheto didam fogholade bud .
khterat baram taze shod hanuzam too hesam.
fadat sham by.a
ارسال شده توسط arash | June 19, 2010 10:23 PM
ارسال شده در June 19, 2010 22:23
اي بابا ديدي گفتم؟؟
من همش به دوستام مي گفتم نميشه با انگشت يه سد رو نگه داشتا...
اونا گوش نميكردن!!
پس خيالي بوده؟؟!!
عجب آدميه ها!!
ارسال شده توسط محمد مرادي | June 20, 2010 12:18 AM
ارسال شده در June 20, 2010 00:18
سلام .......
این جور که شما توصیف کرده بودید گفتم نکنه می خواین یه پتروس ایرانی معرفی کنین ؟؟
البته اون چیزی که از نوشته ها می مونه نتیجه گیریشه نه واقعیتش ......
ما می تونیم خوبی داستان پترس رو به خوبی حقیقتامون تعمیم بدیم اینجوری از تصور 8 سال اشتباه فکر کردن در مورد پتروس ناراحت نمی شیم
مگه نه ؟؟؟
ضمنا نوشتتون مثل خبرنگاریتون بیست
ارسال شده توسط الهه آیینه افروز | June 20, 2010 12:37 AM
ارسال شده در June 20, 2010 00:37
سلام جالبه که اغلب وقتها کمتر کسی راجع به نوشته هاتون نظر میده...کامنتها بیشتر حول و حوش فرانسه شما...مواضع سیاسی و محل کار شماست...اینکه حاشیه به متن چربیده یا اشکال ماست که در چنین فضایی به دنیا اومدیم و بزرگ شدیم و درس خوندیم و شرایط پیچیده اجتماعی برامون تصمیم میگیره یا از اینکه دیگه کسی گوش نیست و همه یکسره دهان هستند...من اما اینطور وقتها کامنتهای شما رو هم میخونم و مثل همه وقتهایی که حوصله ام از آدمهای اهل حاشیه سر میره و میگم:"خدا از سر تقصیراتتون بگذره"و سرم رو به کاری گرم میکنم...بر میگردم و متن اصلی وبلاگ رو که هدف نویسنده وبلاگ بوده میخونم...
ارسال شده توسط میترا لبافی | June 20, 2010 8:35 AM
ارسال شده در June 20, 2010 08:35
سلام
با " دوست داشتن از عشق برتر است" به روزم!
آقای نجف زاده، بی زحمت شما هم یه گردی اون طرف ها ( سمت وبلاگ ما) بتکونید...
اقلا بخاطر دکتر بیاین...
ارسال شده توسط ش.قیصر | June 20, 2010 9:29 AM
ارسال شده در June 20, 2010 09:29
کاش می شد بیشتر درباره این مطلب به یاد ماندنی و تاریخی توضیح می دادید. ولی با این وجود خیلی کار خوبی کردید که ما را به یاد خاطرات دوران دبستان انداختید.
ارسال شده توسط عباد | June 20, 2010 10:50 AM
ارسال شده در June 20, 2010 10:50
خوب ناراحتی نداره که شاید یه کسی واقعا این کار رو کرده باشه.
بعدش هم اینکه کار هانس یا پتروس رو بچسب.فکر کن یه داستان.شاید واقعی باشه یا الکی ولی ما در هر صورت باید از همه قهرمانهای واقعی یا ... یاد بگیریم.
من که هنوز هم دوسش دارم.
ارسال شده توسط zahra | June 20, 2010 10:52 AM
ارسال شده در June 20, 2010 10:52
سلام آقاي نجف زاده . شما متخصص شوك وارد كردن هستيد. از خوندم اين مطلب كلي جا خوردم.خوشحال ميشم به وبم سر بزنيد
ارسال شده توسط منيژه درتوميان | June 20, 2010 11:32 AM
ارسال شده در June 20, 2010 11:32
درود می فرستم به روح و روان پاک همه ی قهرمانان ایران زمین.از میرزا کوچک خان جنگلی گرفته تا رئیس علی دلواری،از دهقان فداکار گرفته تا معلم مدرسه کالو و همه ی آنانی که قلبشان برای ایران زمین می تپد.ایران پر است از قهرمانان واقعی که اگر فقط بخواهم نامی از آنان ببرم تمام خاطرات یک ملت را باید بنگارم.
ارسال شده توسط فاطمه شعبانی جو | June 20, 2010 1:15 PM
ارسال شده در June 20, 2010 13:15
سلام
کاش ایران بودی و این گزارش از بیست و سی پخش می شد.
ارسال شده توسط ava sepehri | June 20, 2010 1:31 PM
ارسال شده در June 20, 2010 13:31
فردا آخرين امتحانمه.
دعا يادت نرود.
ان شاءالله اول تير ميرم شيراز، جاي تو رو خالي ميكنم
يادمه 6-7 سال پيش كه همكلاسي بودي ميگفتي خيلي دوسش داري؛ الانُ نمي دونم!
ti amo
دعا يادت نرود.
ارسال شده توسط زين الدين زيدان! | June 20, 2010 5:42 PM
ارسال شده در June 20, 2010 17:42
راستي؛
به روي ماهت سلام و درود!....
ارسال شده توسط زين الدين زيدان! | June 20, 2010 5:45 PM
ارسال شده در June 20, 2010 17:45
به روي ماهت سلام و درود
يكي نفر با اسم سبز(!) براي يكي از وبلاگ نويسا نوشته:
از نظر ما جنبش سبزی ها ، ندا و سهراب و ترانه و صدها شهید دیگر جنبش سبز، بسیار مظلومانه تر از امام حسین و یارانش در روز عاشورا کشته شدند…..
تا آخر عمر برای شادی روحشان دعا میکنیم و شکی نداریم که انتقام خون این شهدای پاک و مظلوم به زودی زود گرفته خواهد شد
شما میتوانید از این که این جوانان حق جو و آزاده ، انقدر نزد مردم محبوبند و در قلب ما سبزها هستند بسوزید.
خوندمش جامپ كردم! بد نديدم تو هم بخوني، ولي جامپ نكن baby
ارسال شده توسط زين الدين زيدان! | June 20, 2010 7:35 PM
ارسال شده در June 20, 2010 19:35
ما را دغدغه هایی است فراتر از واقعی نبودن پتروس، برادر جان...
ارسال شده توسط امیر جوادیان | June 20, 2010 8:26 PM
ارسال شده در June 20, 2010 20:26
سلام اصلا باورم نمیشه یعنی واقعا پتروس ساختگی بود... چه روز هایی که تو بچگی هام سعی میکردم از پترس یاد بگیرم ... جالب ترش وجود شهید فهمیده خودمون بود که همیشه منو به خودش میکشوند
حالا میفهمم جرا تا قصه شهید فهمیده رو تو همون روزها توی کتابای درسی میخوندیم تمام وجودم رو ترس میگرفت ولی پترس مثل حقیقت واقعی خودش هیچ وقت برام از یه رویا فرا تر نرفت حالا میفهمم
حقیقت آرمان واقعی است...
ممنون از مطلبتون
ارسال شده توسط حسینی | June 21, 2010 3:14 AM
ارسال شده در June 21, 2010 03:14
kheili narahat konandas ke adam befahme ye darsi ro ke vase khodesh olgoo karde budo har kas kuchektarin fadakari ke mikard be petros maruf mishod takhayoli bish nabude.yani salha faibe takhayole kudakaneye ye nevisande budim??????????????????????????????????? jalebe
ارسال شده توسط تارا | June 21, 2010 3:27 AM
ارسال شده در June 21, 2010 03:27
عــــــجب
چه روزگاره بی وفاییه....
www.spss2009.blogfa.com
ارسال شده توسط milad | June 21, 2010 7:01 AM
ارسال شده در June 21, 2010 07:01
خدارو شکر که لااقل قهرمان های ماواقعی اند
ارسال شده توسط مریم | June 21, 2010 7:51 AM
ارسال شده در June 21, 2010 07:51
سلام به جناب نجف زاده عزیز!
علاقه به اندیشه هاتون تا عمق جان ما ریشه دوونده...از قهرمان گفتین...
قهرمان من اون دختر هفده ساله ایه که با دستای خودش پدر و برادر شهیدش رو به خاک سپرد،بعدشم نذاشت تفنگشون رو زمین بمونه و راهشون ناتموم...زهرا رومیگم،سیده زهرا حسینی!قهرمان من "دا"ست...دا یعنی مادر...من کُردم و میتونم تمام ضجه و مویه های یه مادر داغدیده رو بخصوص اگه کُرد باشه تو ذهنم مجسم کنم،قهرمان من مادرایین که خون به دلشون شد اما دم نزدن!امیدوارم روزی داستان واقعی شجاعتهای زنای این مرزو بوم رو همه بچه ها تو کتابهاشون بخونن...یادم باشه وقتی مادر شدم اگه پسری داشتم که برای سرزمینم هدیش کردم مثل دا و سیده زهرا مقاوم و صبور باشم ...مثل قهرمانام باشم...یا حق
ارسال شده توسط فهیمه از کرمانشاه | June 21, 2010 9:52 AM
ارسال شده در June 21, 2010 09:52
آیا شنیده اید ٬شبی ماه٬ گم شود ؟
آیا شنیده اید ٬شبی ماه٬ گم شود ؟
آیا شنیده اید ٬شبی ماه٬ گم شود ؟
آیا شنیده اید ٬شبی ماه٬ گم شود ؟
آیا شنیده اید ٬شبی ماه٬ گم شود ؟
آیا شنیده اید ٬شبی ماه٬ گم شود ؟
آیا شنیده اید ٬شبی ماه٬ گم شود ؟
به "روضه" مشرف شوید!!
ارسال شده توسط احمدبابایی | June 21, 2010 10:34 AM
ارسال شده در June 21, 2010 10:34
سلام عزيز
زيبا وكامل مثل هميشه چند وقتي ميخوام نظر بزارم ولي اينقدر نظرات دوستان زياده كه تا ميام نظرات همه رو بخونم نظر خودم يادم ميره
بدون تعارف دلم برات تنگ شده هميشه برات بهترينها را آرزو ميكنم. يك كوچولو دارم هنوز توي ماه هشتم زندگيش اسمش كيارش دو تا برنامه رو ميخ نگاه ميكنه يكي گزارشهاي تو رو از اون ور آب وديگري عادل فردوسي پور برنامه نود سرزنده وپاينده باشي
ارسال شده توسط عليرضا | June 21, 2010 10:43 AM
ارسال شده در June 21, 2010 10:43
به روي ماهت سلام و درود
امتحانم عالـــــــــي بود، فوق العاده، فراتر از حد تصور!
ممنونتم اگه دعام كردي.
من فردا رهسپار پايتخت تاريخ و ادبيات ايران زمينم.
دروازه قرآن رو كه رؤيت كردم، يادت خواهم كرد عزيز دل ها.
شايد توي شيراز به اندازه vpn دانشگاه كه براي تحقيق و پژوهش(!!!) به رايگان در اختيارمون گذاشته بودن، نتونم كانكت بشم؛ اما هميشه به يادت ميمونم و جات توي قلب منه.
الهـــــــــــــي كه سالم باشي هميشه..
ارسال شده توسط زين الدين زيدان! | June 21, 2010 12:08 PM
ارسال شده در June 21, 2010 12:08
31/3/1389
دو سال پیش پایان یافتن بهار مصادف شده بود با روز جمعه و تو در پایان 20:30گفتی:
فردا که جمعه بیاید بهار تمام می شود چه باک ما که بی تو بهاری نداریم.
" یا صاحب الزمان"
یادته؟
ارسال شده توسط شب شکن | June 21, 2010 12:34 PM
ارسال شده در June 21, 2010 12:34
امروز آخرین روز از بهار 89 است اما...
اما تو اینجا نیستی...
...
...
...
دلم برات تنگ شده
کاش...
ارسال شده توسط شب شکن | June 21, 2010 12:36 PM
ارسال شده در June 21, 2010 12:36
سلام اتفاقا چند روز پيشم تو كلاسمون بحث اين پطروس بود و البته دهقان فداكارو اون فيلم كوتاه مستندي كه نديدم و مي گن دربارش ساخته شده كه آخه لباسي كه زير بارون خيس شده چطور آتيش گرفته؟!
ارسال شده توسط خودم - رها | June 21, 2010 1:44 PM
ارسال شده در June 21, 2010 13:44
سلام
یعنی اینهمه سال سر کار بودیم؟
ولی فداکاری رو یاد گرفتیم
افسوسم برای اینه که اینهمه فداکاری و حماسه اطرافمون هست و ما انتقالش به ذهنها رو نمی دونیم
موندم چطور یه داستان خیالی شد مشق هر شب ما و آرزوی مامانا که کاش پسر منم...
خسته ام از شعار و و...
هر جا هستی موفق باشی
سوژه تون مثل همیشه بی نظیر بود.
همیشه ماندگار باشی و واقعی
یاعلی
ارسال شده توسط جوانه | June 21, 2010 2:15 PM
ارسال شده در June 21, 2010 14:15
مير حسين : آقاي گل جام جهاني خودمم
بروزم تشريف بياوريد
ارسال شده توسط بابا (ديكتاتور سبز پوش) | June 21, 2010 2:38 PM
ارسال شده در June 21, 2010 14:38
سلام نازنین....
خوب هستید؟!
اووووووووووووووووووه...
چقدر جدی گرفتن این پسره خیالی رو
واقعا اینقدر مهم بود که دروغ بودنش به ما ضربه روحی بزنه ؟!!!
من اصلا پطروس یادم نبود شما که گفتید یادم افتاد
من اصلا با خاطره پطرس بزرگ نشدم
قهرمان ما شهید فهمیده بود که هر کدوم از ما توی صورت خالیش عکسشو یه جور نقاشی می کردیم قهرمان اون بود که من هنوز هم نمیتونم بفهمم اش
البته من کلاس چهارم که بودم قهرمان بی بدیل زندگیم سوباسا بود...!!
تازه تا جایی که من یادم میاد دیکته درستش پترس بود
فکر کنم پطروس شما بچه طهران بود !!
التماس دعا خیلی زیاد
ارسال شده توسط آدم برفی | June 21, 2010 2:47 PM
ارسال شده در June 21, 2010 14:47
سلام به شما.
آره. ولي گاهي قهرمانهاي خيالي بهتر از خيال قهرمانيه
ارسال شده توسط رضا.آ | June 21, 2010 3:38 PM
ارسال شده در June 21, 2010 15:38
salam bekhoda hersam dare dar miad in hame sal sare kar budim>>>>>>>>>.yadam miyad ashghe in dastane budam!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!1
ارسال شده توسط fatemeh | June 21, 2010 5:39 PM
ارسال شده در June 21, 2010 17:39
روزی هزاربار دلم می گیرد از اینکه تو توی این شهر نیستی کامران جان !
دوست دارم دوباره وقتی دیدمت ، همانطور غریب و مشکوک نگاه کنی مثل اول گزارش دیدنیها که زل میزنی توی صورت جلال مقامی .
مشکل تو این است که مثل همه دهه شصتی ها
خیلی چیزها نداری. یکیاش هم مرام و معرفت است.
ارسال شده توسط مازیار | June 21, 2010 6:11 PM
ارسال شده در June 21, 2010 18:11
سلام کامران جان
من که معتاد وبلاگت شدم ولی شما رو حواله میدم به وبلاگ دکتر مخبر نویسنده معروف سایت تابناک که اتفاقا الان هم تو سایت تابناک یه مطلب در مورد چمران داره .قلمش محشره.حتما نگاهی هم به اون مقاله اش تو سایت هم به وبلاگش بنداز.مواظب خودت باش:
www.dralirezamokhber.blogfa.com
ارسال شده توسط عماد | June 21, 2010 6:31 PM
ارسال شده در June 21, 2010 18:31
سلام.خوبم.شکر....این روزها که میگذرد شادم...شادم که میگذرد این روزها....
خوبی برادر؟
کی میای ایران ؟
*****************************
ارسال شده توسط فاطمه***محکم | June 21, 2010 8:28 PM
ارسال شده در June 21, 2010 20:28
سلام .
جالب بود .کی فکر می کرد پطرس قهرمان دوران کودکیمون دروغ باشه ...وجود نداشته باشه... ولی با اینکه وجود نداره اما بازم دوست داشتنیه...
ارسال شده توسط شادن | June 21, 2010 10:05 PM
ارسال شده در June 21, 2010 22:05
سلام میکنم به تو.
زیبا مینویسی و زیبا هم گزارش میدهی.
تک بودندت را در پروسه ی تهیه ی گزارش تبریک میگویم
ممنون از سایت خواندنی ات
ارسال شده توسط vangas | June 21, 2010 11:21 PM
ارسال شده در June 21, 2010 23:21
...آرزو ميكنم دشمن نيز داشته باشي ،نه زياد و نه كم ،درست به اندازه تا گاهي باورهايت را مورد پرسش قرار دهند....
(برگرفته از بخشي از نامه نويسنده بزرگ ، ويكتور هوگو)
آقاي نجف زاده
من از مفصل اين قصه مجملي گفتم
تو خود حديث مفصل بخوان از اين مجمل.
ارسال شده توسط شريعتي | June 21, 2010 11:44 PM
ارسال شده در June 21, 2010 23:44
با سلام
به اطلاع دوستان می رساند که وبلاگ انجمن بانوان نعیما دوشنبه های هر هفته آپ می شود!
منتظر نظرات سازنده ی شما هستیم!!
ارسال شده توسط نعیما | June 21, 2010 11:50 PM
ارسال شده در June 21, 2010 23:50
دلم سوخت. دلم گرفت. دلم برای خودمان و پطروس خیالیمان سوخت...
فوق العاده بود.
ارسال شده توسط شاه نعمت الهی | June 22, 2010 1:01 AM
ارسال شده در June 22, 2010 01:01
راستی کاش شما یک بار از روی مطلبتون می خوندید و ضبط می کردین و برای ما فایل صوتی هم در آخر متنتون می ذاشتید. مطمئنا خیلی استقبال میشد.
ارسال شده توسط شاه نعمت الهی | June 22, 2010 1:05 AM
ارسال شده در June 22, 2010 01:05
سلام من همون دانش اموز سال سومیه هستم امروز دیگه کارنامه گرفتم یعنی دیگه سوم نیستم و بهم میگن پیش دانشگاهی یا کنکوری!
این گزارشتو دیدم داشتیم سفره شام میچیدیم که همه داد زدن پریسا بدو کامران نجف زاده! وقتی گزارشت پخش میشد همه خونه ساکت بودن اما امان از بعدش یه ولوله ای افتاد تو جمع که ای بابا اینهمه سال ینی ما سر کار بودیم!
راستی من تا جایی که یادمه اینجوری منوشتیم : پترس نه پطروس!
اما من دوستش داشتم و دارم .. خیلی خوب بود یه حس ساده و مهربون! مثه همه بچه ها! مثه خوده من اون موقع ... اما حالا چی مونده ازش... :(
خلاصه اینکه مرسی از گزارش قشنگت! ( که رفتی اروپاگردی حال میکنی که دیر به دیر اپ میکنی! لو رفتی!)
مواظب دلت باش
یا علی
ارسال شده توسط پریسا | June 22, 2010 1:23 AM
ارسال شده در June 22, 2010 01:23
سلام خبرنگار قلبهای ما...
ارسال شده توسط هواداران نجف زاده (خبرنگار قلبهای ما) | June 22, 2010 7:57 AM
ارسال شده در June 22, 2010 07:57
اقای نجف زاده به درد ما بچه های بالا شهر برس که اینقدر نگویند مرفه و بی درد بی دین
خدا خیرت دهد
ارسال شده توسط حامد | June 22, 2010 12:39 PM
ارسال شده در June 22, 2010 12:39
اگر زندگی گل نیست پس چرا اشکِ گل، آئین عزا است؟!
اگر زندگی رنگ نیست پس چرا خاکستری، تنها، رنگ خاکستر است؟!
اگر زندگی مست نیست پس چرا اینقدر پاسبان بر هر کوی و برزن است؟!
اگر زندگی اشک نیست پس چرا آسمان که می گرید زمین می خندد؟!
اگر زندگی صفا نیست پس چرا بی صفا زندگی نیست؟!
اگر زندگی لرز نیست پس چرا اینقدر ماه در برکه می لرزد؟!
اگر زندگی خوب نیست پس چرا خفاشها تنها در غارند؟!
اگر زندگی زنده نیست پس چرا بوته رز همیشه گل می کند؟!
اگر زندگی صاف نیست پس چرا گورستانش مه آلود است؟!
اگر زندگی شراب نیست پس چرا این همه مست، زنده اند؟!
اگر زندگی خواب نیست پس چرا مرگ، مردمان را بیدار می کند؟!
اگر زندگی نوش نیست پس چرا نیش اینقدر سوز دارد؟!
اگر زندگی شاد نیست پس چرا حیوان نمی خندد؟!
اگر زندگی گنج نیست پس چرا مردن اینقدر سخت است؟!
اگر زندگی نیایش نیست پس چرا بی نیایش کسی زنده نیست؟!
اگر زندگی جاده نیست پس چرا مرده ها در حاشیه دفنند؟!
اگر زندگی ماه نیست پس چرا بی ماه، ماه و سالی نیست؟!
اگر زندگی روز نیست پس چرا هر روز زندگی نو می شود؟!
اگر زندگی وفا نیست پس چرا هیچ کس بی وفا شِکَّرین نیست؟!
اگر زندگی سخا نیست پس چرا آسمان که می بارد زمین می روید؟!
اگر زندگی لطیف نیست پس چرا خار، سبز و خشکش یکی است؟!
اگر زندگی دل آویز نیست پس چرا دل، به غیر او آویز نیست؟!
اگر زندگی طروات نیست پس چرا مگسان، تخم، بر مردار می نهند؟!
اگر زندگی زیبا نیست پس چرا مرده ها اینقدر زشتند؟!
اگر زندگی لبخند نیست پس چرا به وقت مرگ لبخند نیست؟!
اگر زندگی نور نیست پس چرا شبهای سیاهش انگار زندگی نیست؟!
اگر زندگی جور نیست پس چرا "هر روز دریغ از دیروز" دروغ نیست؟!
اگر زندگی زندگی نیست پس چرا هیچ چیز در توصیف زندگی بهتر از زندگی نیست؟!
آری، زندگی خداست و شعر و مهر و عشق و بوسه و آغوش و آهنگ و شور و سوز و ناز و ساز و بهار و آبی و ساده و رقص و صبح و چشم و کام و حال و رود و جوی و گل و رنگ و مست و اشک و لرز و صفا و خوب و زنده و صاف و شراب و خواب و نوش و شاد و گنج و جاده و ماه و روز و وفا و سخا و لطیف و دل آویز و طراوت و زیبا و لبخند و نور و جور و در آخر زندگی زندگی است.
ارسال شده توسط آسمان نشین | June 22, 2010 1:06 PM
ارسال شده در June 22, 2010 13:06
سلام
شما هم یه روزی برای من یه قهرمان بودید
اما منم خیال میکردم
شما خودتونو مث همه اون آدمها گم کردید
حداقل پطروس .....
هیچ
ارسال شده توسط فرشته امینی | June 22, 2010 1:12 PM
ارسال شده در June 22, 2010 13:12
سلام خيلي عصبانيم يكي مطلب منو دزديده!
به خدا اون نوشته هه كه از طرف نازنين برات اومده رو من نوشتم و برات فرستادم اما الان به اسم نازنين برات اومده!
اصلا من گريه مي كنم!
همون كه نوشته ببخشيد داش مشتي مي نويسم آخه امروز حس داش مشتيم گل كرده!
اون مال منه من فرستادم چه جور مي شه به اسم يكي ديگه بياد تو نظراتت با يه آدرس وبلاگ ديگه؟
هان؟
هان؟هان؟
گيج شدم
آخه چرا مطلب من بيچاره رو بايد كپي كنن!
پس چه جوري مي شه؟
من نوشتم اونو فرستادم به خدا
اه اصلا گريه مي كنم
اين چه وضعشه؟
مگه مي شه اينجوري بشه؟!
باهات قهر ميشما!
چرا اينجوري شده آخه؟
ارسال شده توسط شيوا | June 22, 2010 2:33 PM
ارسال شده در June 22, 2010 14:33
سلام!
حالتون چطوره؟
گزارشاتون فوقالعاده است.
هم خودتون و هم گزارشاتتون رو دوست دارم.
یعنی همه دوست دارن.
امیدوارم همیشه سر حال و سلامت باشید تا ما
بتونیم از گزارشات قشنگ و روشنگرتون بهره ببریم
و دعا میکنم از اون داستان ها که واسه حمید معصومی نژاد پیش اومد واسه شما پیش نیاد.
خیلی دوستون دارم.
خدا حافظ!
ارسال شده توسط وحید | June 22, 2010 2:35 PM
ارسال شده در June 22, 2010 14:35
چقد من خنگم!
خيلي گيجم به خدا الكي حرص خوردم اين همه!
من فكر كردم اون بالاييا اسم اوناييه كه نظر ميدن نگو پايينياس
ببخشيد
ديگه گريه نمي كنم!
ااعصابم الكي خورد شد!
راستي خيلي باحاله بهت هر چي مي خوان مي گن توام تاييد مي كني و مياد تو نظرات!!!!!!!!!!!!!
ارسال شده توسط شيوا | June 22, 2010 2:38 PM
ارسال شده در June 22, 2010 14:38
سلام کامران نجف زاده
تعجب کردی؟؟؟
منم تجب کردم ازین قصه تو
پتروس دروغ بود...
کاش کله دروغ هایی که به خوردمون دادن محمدود میشد به پتروس...
تعجب من از تعجب تو و دیگر دوستان هستش...
ما تو جنگلی بزرگ شدیم که ریشه های دروغ درختانش رو تا عرش بالا کشیدن
عجیب نیست که پتروس نبود...
شاید کامران نجف زاده ای هم نیست...
شاید...
تو که به این چیزا عادت داری.
تو در رسانه ای خدمت می کنی که کار اصلیش همینه...
شاید خود تو هم کم از این دروغ ها به خورد مردم ندادی...
وای بر ما...
از ماست که برماست.
(دومین نظر کوتاهتر از اولی و سومی کوتاه تر از دومی.ادرس ایمیل نا معتبر است نظر ثبت نشد...)
ارسال شده توسط اشکان | June 22, 2010 3:52 PM
ارسال شده در June 22, 2010 15:52
سلام جالب بود راستي چند تا از اين مطلبا توي كتابامون داشتيم موفق باشيد و سر بلند
ارسال شده توسط زيبا طالبي | June 22, 2010 3:53 PM
ارسال شده در June 22, 2010 15:53
اسمش کامران بود و هست و خواهد بود گاهی و هر روز و هر ساعت گذارش تهیه می کرد و می کند و خواهد کرد شاید و گاهی و حتما امشب 20:30 و ...و کل دنیا نشونش شاید و باید و حاتما می دهند گذارشاش کوبنده و جذاب و دیدنی بود و هست و خواهد بود و اگر یک روز همه فراموش شوند کامران بود و هست و خواهد بود.
ارسال شده توسط هادی رستمی | June 22, 2010 5:08 PM
ارسال شده در June 22, 2010 17:08
che jaleb ! az hamon ghadimaaaa be ma dorogh zaid goftan !!! vaghti tosifateto khondam raftam neshastam sare kelase 4om dabestan vaghti dostam dasht az rosh mikhond ... jedan ye2neiiiii aghaye najafzadeee :)
ارسال شده توسط Fereshte | June 23, 2010 1:20 AM
ارسال شده در June 23, 2010 01:20
سلام دوستان !
به تازگی یک نظر سنجی برای تغییر نام خلیج فارس با نام مجعول خلیج ع ر ب ی و پیشنهاد آن به گوگل راه اندازی کرده اند.
به لینک زیر بروید ودر این رای گیری شرکت کنید و به خلیج فارس رای دهید
http://www.persianorarabiangulf.com
ارسال شده توسط یاشار همتی | June 23, 2010 1:43 AM
ارسال شده در June 23, 2010 01:43
سلام
اینگونه گفتی تا بعضی ها مثل رئیس جمهور بعضی کشورها!!!بیایند و بگویند که آن پطروسی که سالها صحبت او با ما بود دوست من بوده و یا شاید خود من بودم و اینگونه بشود که در انتخابات سال آینده نیز برای خود آرایی جمع کند.مردم هنوز هم خوابند.کاش پطروس اگر روزی قطره آبی خواست سدی را بشکند جلوی آن را نگیرد تا آب سد خواب این خفته مردم آبادی را بیدار کند...
موفق باشی...
زنده باشی ای ایران من
ارسال شده توسط هلیا | June 23, 2010 1:59 AM
ارسال شده در June 23, 2010 01:59
سلام بابا چقدر شما حافظه خوبي دارين ها پتروس برا ي ما فقط شده بود يه درسي كه خوانده و نخوانده از كنارش رد شديم و رفت به خاطره ها فقط خوانديم تا بيست بگيريم و شاگرد اول شويم فقط همين
ارسال شده توسط فاطمه | June 23, 2010 12:22 PM
ارسال شده در June 23, 2010 12:22
سلا م خسته خبر نگاري و كار نباشيد از همه مهمتر دلتنگ خانواده و رفقا
شما كه خبر نگاريد و توي فرانسه هستين ببينيد بينوايان واقعيت داره يا نه ؟
ارسال شده توسط فاطمه | June 23, 2010 12:26 PM
ارسال شده در June 23, 2010 12:26
سلا م خسته خبر نگاري و كار نباشيد از همه مهمتر دلتنگ خانواده و رفقا
شما كه خبر نگاريد و توي فرانسه هستين ببينيد بينوايان واقعيت داره يا نه ؟
ارسال شده توسط فاطمه | June 23, 2010 12:52 PM
ارسال شده در June 23, 2010 12:52
درود
افسوس...
بدرود!
ارسال شده توسط پیمان | June 23, 2010 1:57 PM
ارسال شده در June 23, 2010 13:57
من وخانوادم علاقه زیادی به گزارشات شماداریم.برامون ازهمه جالب تر گزارشی بودکه ازمسابقات گاوبازی تهیه کرده بودید.واقعیتش چهره تون تولحظه آخرخیلی دیدنی بود. به هرحال ازگزارشات خوب شما ممنون. ای کاش آدرس ایمیلتون روداشتم تایه گزارش ازدانشگاهمون براتون ارسال میکردم. اگریادتان بود وباران گرفت دعایی برای بیابان کنید
ارسال شده توسط uzarsef | June 23, 2010 3:33 PM
ارسال شده در June 23, 2010 15:33
سلام
آقای نجف زاده تلنگرهای شماهمیشه جالب و دقیق و هوشیارانه است.اما هدف؟ به راستی که نهادهای داخلی قهرمان ها را دفن می کنند و تبلیغ کالای خارجی مشابه و شاید نازلتر را می کنند. وقتی سازمان صدا و سیما سریالی را تهیه می کند که شاهنامه در آن به طرفةالعینی سوت میشه و زاینده رود کمتر از جوی آب پهن شده در خیابان ولیعصر چه انتظار؟!!!!!!!
ارسال شده توسط رضا | June 23, 2010 4:13 PM
ارسال شده در June 23, 2010 16:13
در تمام لحظه هایم تکرار میشوی اما تکراری نمیشوی
ارسال شده توسط ياسمن | June 23, 2010 6:39 PM
ارسال شده در June 23, 2010 18:39
سلام موسيو جان...
راستش من اين روزا فرصت فوتبال ديدن ندارم...
به تب كنكور بيشتر از تب فوتبال مبتلا هستم...
اما فقط اميدوار بودم كه فوتبال فرانسه "خبر ساز"
بشه ... كه خوشبختانه شد...
خدا اساسي حق ايرلندي ها رو پس گرفت!
مرسي از گزارشاتون كه سياسي نيست...همه خسته ان...خسته از اين سياست كه قطاريست كه خالي ميرود به قول سهراب!
روز خوش
ارسال شده توسط ياسمن | June 23, 2010 6:52 PM
ارسال شده در June 23, 2010 18:52
ba salam
vaghean????!!!!!
man hanuz petros"hans" tuye khateram ja dasht!!!
afsus baraye man ke ketabam....
ارسال شده توسط hoseini | June 23, 2010 7:33 PM
ارسال شده در June 23, 2010 19:33
چرا نوستالژي يه پتروس خيالي اينقدر براي همه ي ما دوست داشتنيه ولي تا پاي پتروساي واقعي مياد وسط ته دلمون( شايدم با صداي رسا)ميگيم "اي بابااااا،20سال گذشت ديگه.بي خيال!
ارسال شده توسط فرشته ستار | June 23, 2010 10:06 PM
ارسال شده در June 23, 2010 22:06
سلام خسته نباشید
ارسال شده توسط Merlin | June 23, 2010 10:59 PM
ارسال شده در June 23, 2010 22:59
سلام استاد...
یک ماهی میشد اینجا نیومده بودم تا یه چیزی و هم به خودم هم به شما ثابت کنم ...
بگذریم ... گلایه ای نیست ...
اصلا دلم من اهل شکوه و شکایت و گله و گله گذاری هم نیست .
این روزها خیلی چیزها تو زرد از آب در میان ...
* خیلی چیز هارو خیلی "آدما" هم بخونی مشکلی پیش نمیاد .
سرت سلامت عزیزم ...
بهانه اومدنم بعد از دلتنگی زیاد، تبریک روز مرد بود .
به تو که مردی ... اون هم از نوع نیک روزگار...
روزت مبارک خوب من ...
ارسال شده توسط سمیرا راهی | June 24, 2010 12:22 AM
ارسال شده در June 24, 2010 00:22
سلام خوبي؟
حتما خوبي ديگه؟
دلت خيلي مي گيره نه؟
عيبي نداره
زور تموم مي شه مياي
البته حالم مي كنيا !!!!
اگه وقت كردي بيا ببين من چقد بدبختم!
آخه فلك زده گي تا چه حد؟
ارسال شده توسط شيوا | June 24, 2010 2:37 AM
ارسال شده در June 24, 2010 02:37
سلام داش كامران پيش ما هم بيا
ارسال شده توسط abolfazl | June 24, 2010 3:36 AM
ارسال شده در June 24, 2010 03:36
درود
پتروس شاید دروغی بیش نبود اما سرزمینمان صد برابر از این پتروسها بیشتر و ارزشمندتر دارد ... پتروسهای حقیقی ...
گفتم سرزمین ... سرزمین ... غریب واژه ی آشناییست که در سطور خاک خورده ی روزگاران باید دنبالش بگردیم ... بدرود .
پاینده ایران آریایی ...
ارسال شده توسط ساقی ایرانی | June 24, 2010 9:42 AM
ارسال شده در June 24, 2010 09:42
فلك به مردم نادان دهد زمام مراد
تو اهل دانش و فضلي همين گناهت بس.
دلم برات تنگ شده...
ارسال شده توسط زينب | June 24, 2010 9:46 AM
ارسال شده در June 24, 2010 09:46
اره خوب
ما تموم عمرمونو صرف باورهاي غلطي(حداقل نا درست) كرديم كه به ماخورونده شده بدون اينكه لحظه اي به نادرست بودن اونا شك كنيم..حتي گاهي ازشون چه مصرانه دفاع كرديم
حالا فكرشو بكن يه روزي مثلا روز قيامت كه حقيقتا گفته شه چه قيافه ها ديدنيه :...ا ...يعني همش غلط بود؟....
به اميد روزي كه همه بتونن حق و باطل رو از هم تشخيص بدن
ارسال شده توسط فرين | June 24, 2010 1:56 PM
ارسال شده در June 24, 2010 13:56
تو بی نظیری داداش کامران
پیشاپیش روز پدر رو بهتون تبریک میگم امیدوارم سالیان سال یا عزت و سربلندی زنده باشی و به روز پدر برسی
سایه ی پرمهرت همیشه با لای سر امیر کیان عزیز باشه.
ارسال شده توسط هستی | June 24, 2010 2:41 PM
ارسال شده در June 24, 2010 14:41
یادش بخیر... دلتنگ شدیم.
ارسال شده توسط مجتبی ح | June 24, 2010 5:08 PM
ارسال شده در June 24, 2010 17:08
سلام بر تو که عدلی!
و از کرامت توست، اگر چنین صفتی رفته بر ترازوها...
میلاد امیرالمؤمنین، پدرمان بر همه ی فرزندانش (شیعیان عالم) مبارک باد!
ارسال شده توسط مسافر | June 24, 2010 7:01 PM
ارسال شده در June 24, 2010 19:01
سلام کامران عزیز
آقا سوتی مارو ببخش - تقصیر طراحی نظراته که اسم
زیر خط قرار میگیره
بهرحال پست جدیدم بی ارتباط به این پست شما نیست
منتظرم
...
اگه یه روز ذوزنقــــــــــــــه
عاشق مستطیل می شد
پیش جواب مسئلــــــــــه
انیشتن م ذلیل می شد
عشقم عجب معجونیـــــه
خودش یه پا معادلـــه س
که بودن و نبودنــــــــــش
پُر از سئوال و مسئله س
بیکـاری م بد دردیــــــه
مارو چه به ریاضیــــات
10 بگیریم بسه مونـه
چیکار داریم به فرضیات
ارسال شده توسط محمدرضا مهرپویا | June 24, 2010 9:59 PM
ارسال شده در June 24, 2010 21:59
اين اروپاييها بايد يه انگشت نه ببخشيد چنتا انگشتشونو به جاي اينكه بكنن تو سوراخ سد بكنن تو سوراخ خودشون تا اين همه تو شوراي جنگ(امنيت) عليه ايران فس فس نكنن . آقاي كامي جون خواهش ميكنم اين نظر رو حتما بزار.
ارسال شده توسط محسن dgf | June 24, 2010 10:58 PM
ارسال شده در June 24, 2010 22:58
سلام
عالی بود,خیلی هم
اما نمی دانم چرا دلم گرفت
نه از این دروغ بزرگ کودکیمان
از
.
.
.
قهرمان های خفته در خاک...
ارسال شده توسط رها | June 24, 2010 11:39 PM
ارسال شده در June 24, 2010 23:39
سلام کامران عزیز... نوشته های جذاب و خواندنی ... نمیشود نخوانده گذشت...خوشحالم وبلاکت را دباره دیدم
ارسال شده توسط fardaaad | June 25, 2010 6:19 AM
ارسال شده در June 25, 2010 06:19
سلام
واقعا نابود شدم...
ارسال شده توسط سعیده | June 25, 2010 9:10 AM
ارسال شده در June 25, 2010 09:10
سلام کامران
خیلی قشنگ بود یادم به شهید خاکباز افتاد که پیکر مقدسشو روی سیم خاردار قرار داد تا بچه ها عملیات کنن.
خدا قوت پهلوون فرهنگی
ارسال شده توسط سید امین | June 25, 2010 12:59 PM
ارسال شده در June 25, 2010 12:59
سلام
اگه می دونستم اصلا پطروسی وجود ناداشته حاضر نبودم از روسی درسش هم بنویسم
ارسال شده توسط mahdi sarify | June 25, 2010 1:23 PM
ارسال شده در June 25, 2010 13:23
age bekham kamran najafzade ro tarif konam osoolgaraee k doostesh daram har shab akhbare shabangahee ro be omide gozareshat mibinam mahsharan yadam nmire gozareshet az raftane iran be jaame jahani jomlehat hanooz too zehname yadesh bkhir
ارسال شده توسط bamdad | June 25, 2010 4:55 PM
ارسال شده در June 25, 2010 16:55
سلام
خداقوت
ولادت مولي الموحدين اميرالمومنين يگانه مولاي عالم و آدم، بر زهراي مرضيه و آخرين گل گلستان طاها حضرت حجت عجل الله تعالي فرجه الشريف و نائب خراساني اش حضرت ماه و شما عمارهاي آخرالزماني علي عليه السلام مبارك.
اميدوارم عيدي تان زيارت بامعرفت نجف اشرف باشد.
يا مولا علي
التماس دعا
ارسال شده توسط انديشه روشن كوچك | June 25, 2010 5:17 PM
ارسال شده در June 25, 2010 17:17
سلام به برادر با وفای خودم
روزت مبارک
ارسال شده توسط رهبر | June 25, 2010 8:31 PM
ارسال شده در June 25, 2010 20:31
سلام بهار مهربان من!
روزت مبارک!
مراقب دل لاجوردی ات باش!
همین...!
ارسال شده توسط سارا نصیریان | June 25, 2010 9:12 PM
ارسال شده در June 25, 2010 21:12
سلام جناب نجف زاده
هم عيدتون مبارك هم روزتون
خوش باشيد
ارسال شده توسط ساناز صلح دوست | June 25, 2010 9:50 PM
ارسال شده در June 25, 2010 21:50
مرد آمد و دردی به دل عالم شد
از روز ازل قسمت زن ها غم شد
در دفتر خاطرات حوا خواندم
جانم به لبم رسید تا آدم شد
.___________________________.
سلام داداش
روزت مبارک
پسرت خوبه؟ عکساش خوبه؟
از عکساش میذاری اینجا یا جیغ بکشم؟؟
.
روزت مبارک
شاد باشی
ارسال شده توسط فاطمه***محکم | June 25, 2010 10:32 PM
ارسال شده در June 25, 2010 22:32
سلام
عیدت مبارک
و روز پدر هم...
ارسال شده توسط الهه | June 26, 2010 1:01 AM
ارسال شده در June 26, 2010 01:01
سلام
عیدت مبارک
و روز پدر هم...
باید میومدم..
گرچه با دست خالی...شرمنده..
ارسال شده توسط الهه | June 26, 2010 1:03 AM
ارسال شده در June 26, 2010 01:03
اولین بار بود اومدم سایتتون. میدونی. شنیدم بیشتر حرفا دروغه. یعنی امسال که تازه رفتم دانشگاه دیدم بچه ها حتی هم خوابگاهی هایم هم به دروغ بودن بعضی خبر ها اعتقاد داشتن. تا قبل ازینکه اینارو بشنوم طرفداتون بودم اما حالا....... نمی دونم. خدا می دونه.
به پطروسم زیاد فکر نکن چون از تو کتابهای درسی حذفش کردن!!
ارسال شده توسط ..... | June 26, 2010 1:28 AM
ارسال شده در June 26, 2010 01:28
سلام آقاي نجف زاده...
از وقتی یادمه همیشه اخبارو بخاطر گزارشای شما میدیدم...اولین بار گزارشیکه راجب کفش بوو ازتون دیدم...فکر کنم اینکه تو طول تحصیل انشام خیلی خوب بودو مدیون تاثیریم که اون گزارش روم گذاشت...شما بی نظیرید...
موفق باشین...بای
ارسال شده توسط کژال | June 26, 2010 2:51 AM
ارسال شده در June 26, 2010 02:51
سلام کامران جان .خوبی ؟ هم عید علویت مبارک باشه هم روزت...
یه سوال ..تاحالا فکر کردی که چرا اکثر ما نمیتونیم درباره پدرهامون صفت مهربان را به کار ببریم ولی دلسوز و زحمتکش و ... را خیلی بیشتر استفاده می کنیم؟ من فکر میکنم چون تا ماها قد میکشیم باباها دیگه محبتشان را نشان نمیدن و کم کم خاطره محبتهای کودکی هم در ذهنمان کمرنگ میشه .
میخوام اول صبحی یک نصیحت برادرانه بهت بکنم گرچه میدونم تو دلت خیلی زلاله ... حالا که پسرت داره بزرگ میشه و رفتارهای تو ،یادش میمونه ،جوری باهاش رفتار کن که اولین صفتی که با اسم تو به ذهنش میرسه مهربانی باشه .. اینطوری ازت فاصله نمیگیره تا دنبال راهی برای پرکردن این فاصله باشی ..
مواظب خودت باش بین اون مردم کوته فکر و از خود راضی ...
ارسال شده توسط سهراب | June 26, 2010 5:23 AM
ارسال شده در June 26, 2010 05:23
با سلام
كمتر از ذره نه اي پست مشو مهر بورز
تا به خلوتكه خورشيد رسي چرخ زنان
انجمن فرزانگان كوير
ارسال شده توسط انجمن فرزانگان كوير | June 26, 2010 8:13 AM
ارسال شده در June 26, 2010 08:13
سلام داداش گل
روزت مبارك
ارسال شده توسط خاطره | June 26, 2010 11:52 AM
ارسال شده در June 26, 2010 11:52
بگذار هر چه نمیخواهیم بگویند....بگذار هرچه نمیخواهند بگوییم.....باران که ببارد از دست چترها هم کاری ساخته نیست....ما اتفاقی هستیم که افنادیم.....
ارسال شده توسط s22h | June 26, 2010 11:57 AM
ارسال شده در June 26, 2010 11:57
واقعا عالی بود... یک دفعه یاد اون روزها افتادم سر کلاس درس که چه تصوراتی می کردم.....
ارسال شده توسط حسین | June 26, 2010 12:09 PM
ارسال شده در June 26, 2010 12:09
سلام مهربانی بی پروا!
سراب ردپای تو
کجای جاده پیداشد
کجا دستاتو گم کردم
که پایان من اینجاشد
کجای قصه خوابیدی
که من تو گریه بیدارم
که هرشب هـُـرم دستاتو
به آغوشم بدهکارم
تو با دلتنگیای من
تو با این جاده همدستی
تظاهر کن ازم دوری
تظاهر میکنم هستی
تو آهنگ سکوت تو
بدنبال یه تسکینم
صدایی تو جهانم نیست
فقط تصویر میبینم
یه حسی از تو در من هست
که میدونم تورو دارم
واسه برگشتنت هرشب
درارو باز میذارم
همین...
ارسال شده توسط سارا نصیریان | June 26, 2010 2:10 PM
ارسال شده در June 26, 2010 14:10
سلام آقاي نجف زاده...
هم تولد حضرت علي رو تبريك ميگم بهتون و هم روز پدر رو كه مطمئنم يكي از بهترين پدر هاي دنياييد و كيان عزيز بهتون افتخار ميكنه و خواهد كرد...
به پدر محترمتون هم اين روز رو تبريك ميگم واميدوارم سايه ي ايشون تا هميشه رو سر شما و سايه ي شما تا ابد رو سر كيان جان باشه
روزتون خوش و عيدتون مبارك
:)
ارسال شده توسط ياسمن | June 26, 2010 3:17 PM
ارسال شده در June 26, 2010 15:17
سلام جناب نجف زاده!
مطالب جاندار و پُر نبضی خواندم.
همواره شاد زی!
ارسال شده توسط کامران قائم مقامی | June 26, 2010 3:30 PM
ارسال شده در June 26, 2010 15:30
سلام.
نظرم در مورد شما توی وبلاگم هست اما خلاصه عرض کنم، دوست عزیز مسیرت رو دوباره نگاه کن.
ارسال شده توسط حامد | June 26, 2010 5:33 PM
ارسال شده در June 26, 2010 17:33
سلام آقاي نجف زاده تولد مولود كعبه و روز پدر مبارك ..
سوژه بسيار جالبي بود و به مسئولان گوشزد مي كند كه در انتخاب و معرفي قهرمانان براي كودكان دقت بيشتري كنند...ما قهرمان كم نداريم چه در ايران و چه در كشورهاي اسلامي ووو...قهرماناني كه غول هاي بزرگي را شكستند ....قهرماناني كه نگذاشتند چه سدهايي بشكند ..
باز هم ممنون از اينكه به ما آگاهي دادي..
ارسال شده توسط فرشيد | June 26, 2010 5:44 PM
ارسال شده در June 26, 2010 17:44
آقای نجف زاده
ممنون از گزارشهای خوبتان
پیشنهاد می کنم یک پست جهت فراخوان موضوعات قابل گزارش در فرانسه بگذارید و نظرات بازدیدکنندگان را جویا شوید.
گزارشی از علت پیدایش تولید ادکلن در فرانسه و نبود حمام در فرانسه تا چندین قرن اخیر
(بر گرفته از کتاب پطر کبیر)شاید جالب باشد.
موفق و موید باشید.
ارسال شده توسط فریبا علومی یزدی | June 26, 2010 6:00 PM
ارسال شده در June 26, 2010 18:00
خيلي وقتها ما با خاطراتمون زنگي مي كنيم كه بعدا پي مي بريم تخيلي بودند ولي باز دل ز انها نمي كنيم كامران اين دلخوشنكهاي همنسلان من و توست بگذار تصور كنيم واقعي بودند
ارسال شده توسط حجت | June 26, 2010 9:43 PM
ارسال شده در June 26, 2010 21:43
همیشه 20:30 را بخاطر شما نگاه میکردم. خوشحالم که از این به بعد میتوانم اینجا از زبان شما (بخوانم). اگر اجازه بدهید ادتان میکنم.یا حق
ارسال شده توسط مامان آزاده | June 27, 2010 12:09 AM
ارسال شده در June 27, 2010 00:09
سلام !
فکر کنم خیلی وقت بود اینجا نیومده بودم !
دیدم لینکش بغل وبم بیکار مونده ( دقیقا مث خود وبم !!!)گفتم یه سر بزنم ...
که کاش نمیزدم ! شدیدا خورد تو ذوقم !
آخه من شدیدا دوست دارم داستان ها و رمان هایی که می خونم اگه قشنگن واقعیت داشته باشن !
به خاطر همین از رمان دزیره خیلی خوشم اومد ! ( خواهشا پست بعدیتون رو درباره ی خیالی بودن شخصیت دزیره و ساخته ی ذهن آن ماری سلینکو بودنش ننویسید !)
اصلا یکی از دلایلی که اینقدر اصرار دارم من او آقای امیر خانی فیلم شه همینه ! چون خیلی ازش خوشم اومده و ازون ور چون واقعی نیس یه احساس یه جوری ای!!! بهش دارم !!!
.
.
یا علی
.
.
.
.
اما من هنوز دوست دارم پتروس رو باور داشته باشم !
ارسال شده توسط ماه-ی | June 27, 2010 1:17 AM
ارسال شده در June 27, 2010 01:17
سلام
كامران جون
چطوري؟ خوبي؟
رفتي تو ينگه دنيا خوش مي گذرونيا!!!
خوش باشي.
مي خواستم بگم خيلي چيزا تو دنيا تقلبيه از جمله ...
بيا تو تا بگم!!!
ارسال شده توسط نازيلا | June 27, 2010 8:32 AM
ارسال شده در June 27, 2010 08:32
زندگی درک همین امروز است . ظرف دیروز پر از بودن توست . شاید این خنده که امروز دریغم کردی ، آخرین فرصت همراهی ماست.
یا حق
ارسال شده توسط نسرین | June 27, 2010 9:47 AM
ارسال شده در June 27, 2010 09:47
برگ از شاخه جدا شد
دل من پای درخت ریخت
تپش ثانیه در سینه ی من افتاد
اشکی از گوشه چشمم افتاد و شکست
تا پائیز شروع شد رهگذر
اقا ی نجف زاده ای کاش نمی رفتی و می ما ندی و بهتر می دانی چرا چند وقتی است به هر چا نگاه می کنم پائیز است بهار چندی است اواه شده و غبار تمام ما را فرا گرفته مجبور به سکوت مرداب گونه شده ایم و خدا مدتی است با ما قهر کرده و ما را با خودمان تنها گذاشته است لطفا گاهی به اسمان نگاه کنید چقدر پرنده می بینید؟
خیلی دوست دارم با شما بیشتر همکاری کنم براتون مطلب بفرستم
ارسال شده توسط مصطفی | June 27, 2010 11:36 AM
ارسال شده در June 27, 2010 11:36
سلام آقای نجف زاده
واقعاً که آدم جالبی هستید، خانواده ام خیلی تعریف شمارو میکنن
شاید پطروس از یاد خیلی ها رفته بود ولی شما اونو دوباره تو یادها زنده کردید هر چند که واقعیت نداشته باشه،بالاخره کارش ستودنی بود
ممنون از شما و کارها و گزارشاتون
ََََ
ارسال شده توسط بلندا | June 27, 2010 11:39 AM
ارسال شده در June 27, 2010 11:39
روزتون مبارک آقای پدر
ارسال شده توسط هواداران نجف زاده (خبرنگار قلبهای ما) | June 27, 2010 12:23 PM
ارسال شده در June 27, 2010 12:23
سلام
ازت بي خبرنيستم فقط يكم مشغول اين دنياي شيشه اي شدم،مثل هميشه عالي وجذاب.
دلمون برات تنگ شده نمي خواي بياي؟
*هرجا هستي موفق باشي*
ارسال شده توسط مريم | June 27, 2010 1:32 PM
ارسال شده در June 27, 2010 13:32
سلام خدمت دوست محترم آقای نجف زاده
خیلی خبر جالبی بود
من این خبرو تو اخبار 20:30 هم شنیدم
و منم مثل همونهایی که ازشون گزارش تهیه شده بود فکر میکردم که واقعیت داره .
ولی وقتی گزارش کامل رو دیدم دیدم که من هم اشتباه می کردم .
در کل چیز جالبی بود .
به شما هم خسته نباشید میگم .
یا علی جانم فدای سید علی
ارسال شده توسط یکی از عاشقهای حضرت آقا | June 27, 2010 2:21 PM
ارسال شده در June 27, 2010 14:21
آقای نجف زاده
سلام
من این مطلب را اتفاقی خواندم. با نوشته ها و گزارشهایت آشنا هستم. مثل خیلی های دیگر که مدتی از وقتشان را جلوی تلویزیون می گذرانند. اما نمی دانم چرا از سال گذشته از تو خوشم نمی آید. مخصوصاً از وقتی که رفتی فرانسه شاید با این حال از اینکه جوانی هم سن و سال خودم را می بینم که توی کار خودش موفق است خوشحال می شوم و دوست دارم بهش احترام بگذارم. شاید اگر تو رفتار بیطرفانه ای در کارهایت داشتی می توانستی الگوی خیلی خوبی برای گستره بیشتری از جوانان باشی (حداقل برای علاقه مندان رسانه). شاید این برای تو مهم نباشد ، ولی برای من مهم بود که به اطلاعت برسانم آقای نجف زاده!
ارسال شده توسط محمد زنگنه | June 27, 2010 5:47 PM
ارسال شده در June 27, 2010 17:47
بهار مهربان من سلام!
« خانه دوست کجاست؟ » در فلق بود که پرسید سوار.
آسمان مکثی کرد.
رهگذر شاخه نوری که به لب داشت به تاریکی شن ها بخشید
و به انگشت نشان داد سپیداری و گفت:
نرسیده به درخت،
کوچه باغی است که از خواب خدا سبزتر است
و در آن عشق به اندازه پرهای صداقت آبی است.
می روی تا ته آن کوچه که از پشت بلوغ، سر بدر می آرد،
پس به سمت گل تنهایی می پیچی،
دو قدم مانده به گل،
پای فواره جاوید اساطیر زمین می مانی
و ترا ترسی شفاف فرا می گیرد.
در صمیمیت سیال فضا، خش خشی می شنوی:
کودکی می بینی
رفته از کاج بلندی بالا، جوجه بردارد از لایه نور
و از او می پرسی
خانه دوست کجاست.
باز هم همین...!
ارسال شده توسط سارا نصیریان | June 27, 2010 6:01 PM
ارسال شده در June 27, 2010 18:01
یک نگاه مهربان، ما را بس است
پرتویی از آسمان، ما را بس است
لحظه هایی از تبسم از نسیم
در نگاه عاشقان، ما را بس است
ما تهی دستان عاشق پیشه ایم
سفره لبخند و نان، ما را بس است
باز باران، باز باران … روی خاک
جرعه ای از آسمان، ما را بس است
مثل همیشه ای. متشکرم
ارسال شده توسط مرضیه | June 27, 2010 9:06 PM
ارسال شده در June 27, 2010 21:06
سلام، خوب بود و اما عالی نبود، در واقع سوژه خوب و متن خوبی بود اما نمی دونم چرا بعضی توی تعریف این قدر غلو می کنن، شرمنده اما من نمی تونم از چیزی بی مورد و بیش از اندازه واقعیش تعریف و تمجید کنم. گاهی اوقات ما آدما وقتی از یه چیز یا یه کسی خوشمون بیاد همه چیزشو آرمانی می بینیم حتی معمولی ترین چیزهاشو. اینا رو هم برا خودم می نویسم چون آدمی مثل شما که سرش اینقدر شلوغه هرگز وقت برا خوندن این همه نظر نداره.
در هر صورت خسته نباشید، موفق باشید و مهمتر از همه:
یا علی
ارسال شده توسط حامد | June 27, 2010 11:40 PM
ارسال شده در June 27, 2010 23:40
خیلی عالی بود ممنون
ارسال شده توسط عرفانی | June 28, 2010 1:54 AM
ارسال شده در June 28, 2010 01:54
خب خوب بود دبگه مگه بد بود داستان به این قشنگی سر مارو هم گرم کرد.
تازه نباشد چیزکی مردم نگویند چیزها.
ارسال شده توسط آراد | June 28, 2010 12:45 PM
ارسال شده در June 28, 2010 12:45
سلام عمو کامران گل .. زندگی همینه باور یعضی واقعیت ها یاعث میشه زندگی هامون قشنگ تر رقم بخوره ...
یه روزی گفتن پطروس و بعدش یکی دیگه از میون ماها میره و ناجی زندگی آدما میشه ... مطمئن باشین پطروسی وجود داشته چون این دنیا به پطروس ها خیلی نیاز داره ... درسته اسمش پطروس نبود ولی قلبش همون قلبیه که ما قلب پطروس رو تصور کردیم .
ارسال شده توسط مهران | June 28, 2010 2:55 PM
ارسال شده در June 28, 2010 14:55
برای من مهم نیست که حقیقت داشت یا نه مهم نیست که خیالی بود چون من خیلی وقتا به خیالی بودن همه چی فکر میکنم
اگه یه روز بیان بهت بگن کامران نجف زاده همه چی که داشتی حاصل خیالت بوده مادر پدر همسر فرزند دوست و...همه چی خیالت بوده ...اون موقع چی کار میکنی؟نا امید میشی؟میگی چه مسخره؟ و ...
خب شاید حرفم مسخره اومده باشه به نظرت ولی من خیلی وقتا بهش فکر میکنم و میگم اگه اینجور بشه به حس تخیل خودم آفرین میگم و میرم و میشینم و دوباره یه زندگی دیگه و یه قهرمانای دیگه خلق میکنم
چون مهم اینه که من با این قهرمان زندگی کردم و ثبتش کردن تو قلبم تا جایی که قلبم باید برای کسی که نیازه بتپه با الگو ازین قهرمان ثبت شده بتپه
راستی دو خط آخر نوشتت عالی بود افتخار دارم خواهر یکی ازین قهرمانا باشم
(گل)
ارسال شده توسط مرجان | June 29, 2010 12:12 AM
ارسال شده در June 29, 2010 00:12
خیلی عالی بود
یو ار مای ایز
ارسال شده توسط سمیرا | June 29, 2010 11:26 AM
ارسال شده در June 29, 2010 11:26
فكر كنم ديگه حذف شده از كتاب چهارم.پطروس نيست ريز علي كه هست!!
سلام! خداحافظ چيز تازه اگر يافتيد بر اين دو اضا فه كنيد...!!
ارسال شده توسط سيد حسن | June 29, 2010 12:42 PM
ارسال شده در June 29, 2010 12:42
سلام کامران جان
خیلی موقعا به وبت سر میزنم
و از مطالب زیبات لذت می برم
ولی حوصله ام نمیشه نظر بدم
راستی یه چیزی ، شاید ربطی به موضوع پستت هم نداشته باشه
ولی برا خودم سواله
ما که گوشت خوک نخوردیم ، باباهامون هم ادمای با غیرتی بودن
پس چرا ما اینقدر بی رگ و ریشه شدیم ، بی غیرت شدیم
بعضی از ما ها حتی از سیب زمینی هم بی رگ و ریشه تریم
راستی چرا ؟
ارسال شده توسط محمودرضا | June 29, 2010 3:36 PM
ارسال شده در June 29, 2010 15:36
na baba khali bandi bood damet garm maro motale kardi rasti tasmime kobra ya dehghane fadakar chi ona ham khali bandi bod hasanak kojaie chi
bebin man mikham khabarnegar besham baiad az aval az koja shoro konam.
??
heif shod rafti :D
ارسال شده توسط reza | June 29, 2010 9:43 PM
ارسال شده در June 29, 2010 21:43
من كلاس چهارم هم كه بودم از اين درس بدم ميومد. چاخان قضيه خيلي زياد بود.البته پترس بيشتر سوژه بود تا يك خاطره.
ارسال شده توسط ناشناس | June 29, 2010 10:23 PM
ارسال شده در June 29, 2010 22:23
از کارایی که بعد از انتخابات کردی بدم اومد،سفرهایی که داشتی...خواستم یک صفحه با نام:"ما ااز کامران نجف زاده بدمون میاد"تو فیس بوک برات درست کنم،وقتی اسمتو تو گوگل سرچ کردم ناخودآگاه اومدم اینجا،اینو خوندم،موهای بدنم سیخ شد!پشیمون شدم!
خیلی قسنگ بود...
ارسال شده توسط امیر | June 30, 2010 3:52 AM
ارسال شده در June 30, 2010 03:52
سلام
تنبل شدینا!
تازه رفته بودین اونجا تندتند آپ میکردین.حتما جو جام جهانی شمارو هم گرفته.هروقت مسی رو میبینم یاد شما میوفتم.
یه کم آپ کنین از حال و هوای جام جهانی بگین.
ارسال شده توسط نگین | June 30, 2010 10:35 AM
ارسال شده در June 30, 2010 10:35
سلام كامران جان پس نظر من كوووووووووووو
ارسال شده توسط سيد | June 30, 2010 11:59 AM
ارسال شده در June 30, 2010 11:59
سلام
eeeeeeee این پطروس هم تو زرد از آب در اومد؟؟
تو رو خدا حیف نیست ما تو این مملکت این همه اسطوره و
موسطوره و .... داریم اونوقت میان اینو قالب بچه ها
می کنن؟ من خودم اونقدر از رو این مشق نوشته بودم که حتی الان که دوم دبیرستانم یادمه !!!
سبز و مانا باشید%
ارسال شده توسط پویا | June 30, 2010 9:43 PM
ارسال شده در June 30, 2010 21:43
داستان خوبی بود که خیالی بود حیف که واقعیت نداشت
ارسال شده توسط mojtaba Nl | July 1, 2010 1:47 AM
ارسال شده در July 1, 2010 01:47
به نام خدا
سلام به دوست خوبم . آپم .
منتظر حضور گرم شما هستم.
یا حق
ارسال شده توسط سیرا حسینی نژاد | July 2, 2010 8:05 AM
ارسال شده در July 2, 2010 08:05
ما بودیم و یک خاطره تنهایی پطروس
ای وای از این مطلب رویایی پطروس
حال کردم داداش
نشانی کتابهای قدیمی را بیشتر بذار
ارسال شده توسط جاده مانده است | July 2, 2010 10:20 AM
ارسال شده در July 2, 2010 10:20
سلام و درود بر کامران عزیز ...
امیدوارم که فرانسه خوش بگذره.
سوژه هات حرف ندارن..امیدوارم که روز به روز به موفقیتت افزوده بشه..
ای کاش بیایم و پتروس های خودمون رو به مردم بشناسونیم... اونایی که مالشون رو ..جونشون رو دادن تا ما باشیم و بنویسیم و بخونیم...اونایی که مال ماین و از خود ما..از خون ماو از جنس ما...
ارسال شده توسط حسین مهدوی زاهد | July 2, 2010 10:36 PM
ارسال شده در July 2, 2010 22:36
این نویسنده های کتاب درسی های ما هم واسه خودشون عالمی دارنا...!
ارسال شده توسط ح.س.م | July 3, 2010 7:42 PM
ارسال شده در July 3, 2010 19:42
سلام
خدا قوت
با مطلب شباهت های رفتاری فرقه سبز و سازمان منافقین(قسمت اول) در خدمتتون هستم.
مدد مولا
[گل][گل][گل]
ارسال شده توسط محمدرضا | July 4, 2010 8:17 AM
ارسال شده در July 4, 2010 08:17
سلام..
نمیدونم به کتابهایی که اکنون تو مقطع ابتدایی تدریس میشه نگاه کردید یا نه؟ خیلی از داستانها و شعرهای قشنگ حذف شده.
کتاب چهارم ابتدایی من مونده توش داستان پطروس نیست.. پطروس رو ما تو سوم دبستان خوندیم.
ولی بعد از دوره ما بلافاصله کتابها تجدید چاپ شد و بخوانیم و بنویسیم جای کتابهای فارسی که روش به تعداد پایه تحصیلی گل داشت رو گرفت.
ممنون از دانلود کتاب چهارم دبستان- به خار همینه دیگه تو کتاب چهارم من پطروس نیست چون من سال 80-81 چهارم بودم.
و پطروس ما به صورت " پتروس" نوشته می شد.
موفق باشید
ارسال شده توسط شیوا محجل | July 4, 2010 11:34 AM
ارسال شده در July 4, 2010 11:34
مرسی آقای نجف زاده
جرات پطروس شدن مهمه نه شخصیت خیالی اون اگه یه شب به خاطر وطنت نخوابیدی بدون میتونی یه روز اونو به واقعیت تبدیل کنی
با سپاس
ارسال شده توسط احسان | July 4, 2010 9:12 PM
ارسال شده در July 4, 2010 21:12
________________________________________________
ما فرهنگ و ثروت را از طریق رایانه وارد منزل شما می کنیم .
________________________________________________
پروژه ملی کتابخانه ادبیات فارسی
فروش محصولات فرهنگی
مجهز به سیستم فروش الکترونیکی
________________________________________________
ایمیل : FSR_2010@Yahoo.Com
وب : http://F-S-R.blogfa.com
________________________________________________
ارسال شده توسط فرهنگ و ثروت | July 5, 2010 12:40 AM
ارسال شده در July 5, 2010 00:40
داد ازین که افکارمان پر است از شخصیت های خیالی وتهیست از واقعیتها...!
ارسال شده توسط مریم دواتگر | July 6, 2010 3:08 PM
ارسال شده در July 6, 2010 15:08
وباید از پطروس گفت تا قهرمان های حی و بیدارمان را به دست فراموشی بسپاریم!!
به راستی دنیا چند حسن باقری و احمد متوسلیان عرضه کرده که اینچنین مهر بی مهری به پیشانیشان زده ایم!
ارسال شده توسط عماد | July 9, 2010 5:47 PM
ارسال شده در July 9, 2010 17:47
سلام آقای نجف زاده.خسته نباشید
با اجازتون این نوشتتون و به اسم خودتون می زارم تو وبلاگمون.
ما یه وبلگ گروهی دانشجویی داریم. خوشحال میشیم بهمون سر بزنید.
هماره شاد باشید و دیرزی
ارسال شده توسط ملیحه | July 9, 2010 10:14 PM
ارسال شده در July 9, 2010 22:14
خدایا!
حکمت قدم هایی را که برایم برمیداری برمن آشکار کن تا درهایی را که بسویم میگشایی ندانسته نبندم و درهایی که برویم می بندی به اصرار نگشایم...
آمین!
سلام عید مبعث مبارک
مطالب وبلاگتون خوندنی و فوق العاده است.
این خبرتونم مثل بقیه خبراتون بی نظیر بود.
امیدوارم زندگیتون همیشه پر از حضور خدا و شادکامی باشه.
ارسال شده توسط تمشک | July 10, 2010 3:17 PM
ارسال شده در July 10, 2010 15:17
شما فوق العاده هستيد
ارسال شده توسط معصومه | July 11, 2010 4:16 PM
ارسال شده در July 11, 2010 16:16
این نچف زاده هم دلش خوشه یهو جاروجنجال راه میندازه
ارسال شده توسط مهدی | July 11, 2010 5:07 PM
ارسال شده در July 11, 2010 17:07
توی فیلم در امتداد شب سعید گنگرانی عاشق خواننده ای میشود اما اون عاشق دلسوخته خودشو میون خیل عظیمی از سینه چاک ها میبینه و نامه ی ابراز محبتشو بر می داره چون اون به این قضیه که مردم دوستدارشن عادت کرده اما سینه چاکه که میسوزه ...
مسعود خان
ارسال شده توسط مسعود خان | July 11, 2010 8:57 PM
ارسال شده در July 11, 2010 20:57
تلخ می نویسید آقای نجف زاده!
ما به امثال شما بسیار بسیار احتیاج داریم...
*باری چه سنگین است!
با سایه های تار
با سایه های پیش پا افتاده ی بسیار
با سایه های ساده ی سطحی
از عمق اقیانوس
از ارتفاع آفتاب و آسمان
گفتن!
تکلیف من با من
تکلیف من با سایه های خویشتن
این است.../زنده یاد قیصر امین پور
ارسال شده توسط خودم | July 12, 2010 11:20 AM
ارسال شده در July 12, 2010 11:20
سلام اول اینکه چه وضعشه؟حالا شاید من دلم نخواد ایمیل بذارم ادرس وبمو که گذاشتم!!از همون اول میگفتین همه گزینه ها پرشه که چهار ساعت ننویسیم خطابده و برگردیم و همه چی پاک شده باشه(ایکون عصبانی)این ادرس ایمیل هم الکیه!خب مگه زوره!
دوم
وا!!!!جدی؟حالا البته چیز مهمی نیس ولی من فکر میکنم واقعی باشه اخه شما که فقط از یکی پرسیدین مگه قرار اون همه چیز رابدونه
حالا اگه هم حرفتون درست باشه با اینکه اصلا مهم نیس(چون هدف دادن یک درس فداکاری بود و نتیجه خوبی هم داشت و همه چیز که نباید واقعی باشه)ولی جوری تو صیف کردین که یه کمکی دلم واسه خودمون سوخت
ارسال شده توسط قاصدک | July 12, 2010 4:31 PM
ارسال شده در July 12, 2010 16:31
هان در ضمن
مگه رستم واقعیه؟ خب نه!!پس چراهمه طرفش میرن چون درس میده
در ضمن هیچ جای کتاب ننوشته بود که "این داستان برگرفته از یک روایت واقعیست"
نوشته بود؟
سوژه جالبی نبود
دنبال چی بودین تو این سوژه؟
من خودم که برام مهم نیس واقعیه یا نه ولی فکرم نمیکنم اون زمان هم میدونستم که واقعیه
یه مشت بچه 10ساله فقط درسش را میگیرن دنبال داستان سرا و...نیستن
مث بقیه داستانها تصمیم کبری و بابااب داد و...
ارسال شده توسط قاصدک | July 12, 2010 4:58 PM
ارسال شده در July 12, 2010 16:58
به نام خدا
سلام
چه سوژه جالبی... اینا رو از کجا ÷یدا می کنید خداییش؟
ما آنقدر قهرمان داریم که فراموششان می کنیم... و بعضی ها آنقدر قهرمان ندارند که مجسمه قهرمان خیالی را می سازند!
و ما چقدر مجسمه نساخته ایم...
ارسال شده توسط شبنم | July 12, 2010 5:15 PM
ارسال شده در July 12, 2010 17:15
سلام
تكان دهنده بود
چقدر با اين پطروس فداكار خودمون رو گول زديم
پطروس آخرش يه ذره خسته شد ولي محمد حسين فهميده آخرش....
ارسال شده توسط سيدمهدي | July 12, 2010 9:17 PM
ارسال شده در July 12, 2010 21:17
سلام خبرنگارمحبوب دل های ایرانیان
خیلی خوش حال شدم وقتی گزارش چند شب
پیش شما رو در باره گذشته ها دیدم
هر چی عکس گذاشته بودیداز روز های
قدیم با اجازتون کپی شون کردم
ای کاش هنوز ایران بودید
با نبود شما دل و دماغ دیدن 20و30رو ندارم
خوش حال میشم به بلاگ من سر بزنید
ارسال شده توسط پانی | July 13, 2010 12:06 PM
ارسال شده در July 13, 2010 12:06
چه قدر بد :-(
ارسال شده توسط مرمر | July 13, 2010 12:58 PM
ارسال شده در July 13, 2010 12:58
نفهمیدم چی بود ! خبرنگار بود ؟ یا سرباز گمنام بود ؟ واقا گم نام بود ؟ مگر اسمش کامران نبود ؟ پس چرا اینقدر در پی نام بود ؟ او در خیال پطروس بدکاربود ؟ در واقع سرکار بود ! اویک بیکار بود ! چقدر هم بی عار بود ! چرا در پی پطروس فداکار بود ؟ چون که او یک سرباز بود !سرباز گمنام بود ؟ پس چرا در لباس خبرنگار بود ؟براستی آیا خبرنگار بود ؟!!!!!!!
ارسال شده توسط سوران | July 13, 2010 9:50 PM
ارسال شده در July 13, 2010 21:50
آقا کامران عزیز
چه اهمیت داره . اینم مثل خیلی از سوژه های شمادر برنامه خیلی وزین بیست و سی بی اساس در اومده . جای دلخوری نداره .
ارسال شده توسط امیر | July 14, 2010 7:19 AM
ارسال شده در July 14, 2010 07:19
پترو س فدار کار توی ایرانه چرا رفتی اونور دنبالش؟؟؟!!!
آب در کوزه و ما....
ارسال شده توسط لیلی1365 | July 14, 2010 10:15 AM
ارسال شده در July 14, 2010 10:15
salam OOOoon gozaresho didam.
va...
download kardam
merci.
yek donya
ارسال شده توسط زهرا | July 14, 2010 1:34 PM
ارسال شده در July 14, 2010 13:34
الحق که استاد اشک در آوردن هستید.قیافه کتاب منو برد 18 سال پیش.توانا بود هر که دانا بود، یا کلمه ها و ترکیب های تازه و تازه صفحه آبی رنگ .... یاد بی گناهیمون افتادم یاد اون موقعا یاد بچه گیم ،سردردم شدید تر شد اومده بودم یه کم جون بگیرم ... ای خدا اما نمیدونم چرا ته دلم داره قنج میره و با اشک و بغض و سر درد قاطی شده ... چی بگم؟؟ چی بودیم؟؟
ارسال شده توسط زهرا | July 14, 2010 1:48 PM
ارسال شده در July 14, 2010 13:48
سلام
واقعا !!!
كجايند مردان بي ادعا . . .
ارسال شده توسط فاطمه ي محمود | July 14, 2010 2:43 PM
ارسال شده در July 14, 2010 14:43
با اجازه تون به نقل از شما پست زدم به وبلاگم
ارسال شده توسط مختار | July 15, 2010 1:22 AM
ارسال شده در July 15, 2010 01:22
آقای نجق زاده سلام
از گزارشهای بسیار خوبتان ممنون.
چه حیف!
چقدر من پطروس را دوست داشتم.چقدر حیف که همه اش دروغ بوده.
سالهاست ایرانی بودنمان را فراموش کرده ایم.
راستی اگر این غربیها این همه اسطوره داشتند چه میکردند؟
ما حتی شاهنامه راهم درست نخوانده ایم.چقدر داستانهای نظامی را بلدیم.از خسرو و شیرین چه میدانیم.از فداکاری فرهاد و اینکه چه معمار قابلی بوده.
چه حیف که ما هنوز هم قدر خودمان را نمیدانیم.
با همه عیبهایمان
هنوز هم ایران بهترین جای دنیاست.
ارسال شده توسط shirin | July 15, 2010 12:02 PM
ارسال شده در July 15, 2010 12:02
خیالتان راحت باشد . ازین به بعد جای پترس را عماد مغنیه می گیرد. و این بار بجای هلند از فلسطین و غزه سر در می آورد .
خیالی نیست . قهرمان که کم نداریم.
ارسال شده توسط غریبه | July 16, 2010 5:32 PM
ارسال شده در July 16, 2010 17:32
واقعا که با احساسات جوانان یک ملت بازی کرده این پطروس
ارسال شده توسط امیدوار | July 17, 2010 2:05 PM
ارسال شده در July 17, 2010 14:05
واقعا سوژه بکر و جالبی بود
یعنی اون پتروس یه افسانه بیش تر نبود؟
راستی اگر از نویسنده این داستان در کتاب های دبستان و نحوه و علت نوشتن این داستان هم گزارش تهیه می کردید جالب تر و زیباتر می شد
ارسال شده توسط صادق سلطانی | July 18, 2010 11:21 PM
ارسال شده در July 18, 2010 23:21
سلام آقای نجف زاده.....
داستان رو که خوندم یاد دوران بچگی هام
افتادم،یاد شیطنت های دوران مدرسه،
یادمعلم هاو....ممنون
خیلی خیلی دوست دارم نظرتون رو در رابطه
با بلاگم بدونم ممنون میشم به بلاگم سر بزنید.
ارسال شده توسط پانیز | July 19, 2010 9:45 AM
ارسال شده در July 19, 2010 09:45
پطروسیا هر اسمی دیگر یاد آور همه فهمیده هاست برای ما
چون همه ما برای بشریت حرکت می کنییم
دوستان دارم
ارسال شده توسط ابوالفضل رمضانی | July 20, 2010 8:28 PM
ارسال شده در July 20, 2010 20:28
این روزها کم نیستن قهرمانان خیالی در مرزو بوم اهورایی...
ارسال شده توسط هستی | July 23, 2010 12:24 PM
ارسال شده در July 23, 2010 12:24
مرسی از لینک دانلود. نمی دونید چقدر هوس خوندن پطرس رو داشتم.
ارسال شده توسط Helen | July 30, 2010 1:54 AM
ارسال شده در July 30, 2010 01:54
سلام
همه چی آروم بود تا اینکه تعدای مگس به شهری در جنوب فرانسه حمله کردند و مصرف مگس کش به شدت بالا رفت !!!
واحد مرکزی خبر - پاریس
ارسال شده توسط ایمان | July 31, 2010 3:59 PM
ارسال شده در July 31, 2010 15:59
شاید نسل ما با نسل شما ها خیلی فرق داره
آخه پطروس های ما عکس داشت
اما مال ماهم کرخ رو سست و بی حس ترجمه کرده بود
با این تفاوت که بی حس سر ما جدا بود
ما هم عالمی داشتیم
شما هام المی داشتین
بچه های الانم عالمی دارن
ما که این شدیم و شما ها هم این
این بچه ها چی میشن؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
ارسال شده توسط سعیده | August 1, 2010 5:53 PM
ارسال شده در August 1, 2010 17:53
سالها سرمان را کلاه گذاشته اند با برنامه های از پیش تعین شده شان اما شاعر ایرانی دادسخن داده که ایا انگونه که ما پترس هلندی را میشناسیم بچه های هلند هم ریز علی خواجوی (دهقان فداکار) مارا میشناسندحدس میزنم شعر تو نشریه نگاه باشد اگه شعرو داشتی ممنون میشم برام میل بزنید
ارسال شده توسط فریدون | August 2, 2010 1:25 AM
ارسال شده در August 2, 2010 01:25
براي من واقعي بودن يا خيالي بودن پطروس مهم نيست ....مهم داستاني بود معلم هاي كلاس چهارم با اون فداكاري رو به بچه ها ياد دادن
به نظر شما واقعيت داستان مهمتر است يا نتيجه اخلاقي داستان ؟
و اينكه ما فقط بايد از داستان هاي واقعي عبرت بگيرم و نميشه از داستان هاي خيالي عبرت گرفت ؟
ارسال شده توسط ويدا | August 3, 2010 4:17 PM
ارسال شده در August 3, 2010 16:17
کلا از اون روزی که توی تلویزیون دیدمت ازت خوشم اومد واقعا همیشه دلم می خواد گزارشاتونو با همون لحن همیشگی گوش کنم یه چیزی هم تو دانشگاه شنیدم گفتند که شما در دانشگاهی که من درس می خونم درس می خوندی "" دانشگاه آزاد نجف آباد "" راست میگن در صورتی که مایلید وبلاگ منو بازدید کنین و نظرتون رو در موردش اعلام کنید در صورتی که مایل بودید تبادل لینک کنیم راستی چی شد رفتین فرانسه و کی بر می گردین و آخرین سوال شما با پسر شهید قدیانی آشنایی دارید؟؟ ارباب بصیرت
ارسال شده توسط ارباب بصیرت | August 11, 2010 1:06 AM
ارسال شده در August 11, 2010 01:06
سلام دایی کامران صبحت بخیر اولین روز ماه رمضان رو به شما تبریک میگم همیشه پطرس تو ذهنم نقش یه فداکار رو داشت کسی که جون شهرش رو نجات داداونشب تو تلویزیون دیدم که اونم افسانه بود دیگه الان همه چی افسانست حتی عشق
ارسال شده توسط nasim | August 12, 2010 10:11 AM
ارسال شده در August 12, 2010 10:11
سلام به خبرنگار محبوب نسل پير و جوان ،تبريك میگم به نوشته هات ،به ايده هات ،به ايدئولوژي هات، من خبرنگاریرو با خلاقيت تو شناختم وقتی گفتی پا برهنه ها ريگ به كفش ندارند می دونر كه قبل از تو كسی اينطوری نمي گفت ،همه رسمی همه خشك اما تو ....خيلی هيجان زدم از اين كه ميبينم دارو به محبوب ترين خبرنگارم می نويسم امروز اتفاقی weblog رو پيدا كردم
ارسال شده توسط معصومه شايگان | August 12, 2010 10:40 AM
ارسال شده در August 12, 2010 10:40
چقدر دلم واسه ی پطروس و حسنک و چوپان دروغگو و...تنگ شده؛دلم می خواد یه بار دگه به اون زمان برگردم؛معلم بهمون املا بگه؛و بگه از روی درس بخونیم؛مطمئنم هیچ وقت خسته نمی شم؛نه منتظر جمعه می مونم؛نه واسه تابستون لحظه شماری می کنم؛قهرمان های این سر زمین زنده اند؛
ارسال شده توسط نسترن | August 13, 2010 3:17 AM
ارسال شده در August 13, 2010 03:17
باسلام و عرض خسته نباشيد
واقعا عالي بود هرگز فكر نمي كردم پطروس فداكارمون واقعي نباشه!!!!
با تشكر فراوان
اميدوارم هرجا كه هستيد سلامت و سربلند باشيد
ارسال شده توسط هديه | August 16, 2010 11:31 AM
ارسال شده در August 16, 2010 11:31
وقتی بابام با علاقه گفت اره و من مسخرش کردم که (اخه من 13 سالمه درست جواب دادم ولی تو که دکتری غلت جواب دادی)
ناراحت نشد به جاش گقت ساکت شم و مامانو صدا کرد.
واقعا براشون حقیقته واقعی نبودنش سخت نبود.(خوش حالم واقعی نبود چون اون وقت باختم صد در صد بود)
راستی فکر نکن شانسی بابامو بردم چون قبلا صد بار تلویزیون داده بودش.
ارسال شده توسط f.g | August 19, 2010 4:43 AM
ارسال شده در August 19, 2010 04:43
عزیزم این پتروسا همه جا وجود دارن اما مردمونشون انقدر تو بوق و کرنا می کنند مسئولینشون از اونا بت می سازند تا می شن پطروس کتاب چهارم دبیرستان ما ....
حالا ما چی ؟ پطروسامون ....
یا بهتر بگم رستم و اسفندیارامون ...
بهرام گور هامون ............
و از همه مهمتر شهدا مون ............
دیگر هیچ .........
ارسال شده توسط حسین | August 27, 2010 2:32 AM
ارسال شده در August 27, 2010 02:32
سلام اقای نجف زاده دوست داریم شما رو فعال تر ببینیم مثل گذشته
ارسال شده توسط پریسا | August 28, 2010 10:53 AM
ارسال شده در August 28, 2010 10:53
اه ه ه ه
واقعا اين همه سال مارو بازي دادن؟
ارسال شده توسط ابن سينا | September 5, 2010 5:05 PM
ارسال شده در September 5, 2010 17:05
آخه همون موقع هم برای من خنده دار بود. آخه خیلی هم عقل نکرده بود!!!
می دونید کلا خیلی ها مث همون رفیق شما که تلق تولوق انگشتاشو شکست همه چیز خارجو خوب و همه چیز ما رو ...
این دعا همیشه خدا به همه چی مربوطه:
اللهم عجبل لولیک الفرج
ارسال شده توسط نسل چهلم | September 6, 2010 7:23 AM
ارسال شده در September 6, 2010 07:23
سلام.
همیشه عاشق رک گویی وتند گویی توهستم.
جایت خالیست ونوشته هایت عالی.
موفق باشی.
راز
ارسال شده توسط راز | September 6, 2010 2:08 PM
ارسال شده در September 6, 2010 14:08