الحق که نویسنده بزرگی هستی.نه بخاطر داستان هات.بخاطر این تیترت.همیشه از نگاه تو،با تو عبور می کنم...از اینکه عاشق توام،حس غرور می کنم.حس غرور می کنیم از داشتنتان آقای خبرنگار قلب های ما.
سلام.
فقط می تونم بگم با دیدن این پست اشک توی چشمام جمع شد..پرت شدم به اون دوره ها...
مرسی ..واقعا ممنون به خاطر حس قشنگی که امروز با این پست بهم منتقل کردین...
سلام.
زندگي گاهي ميشه همين نوستالوژي كلاس اول دبستان.ياد معلم روز اول مدرسه.ياد بابا آب داد نوشتن هاي ما.
چه دوراني بود.چقد زود گذشت.زود...
بعد اين هم زودتر از همه اينهاميگذره....
ولي همچنان غافليم.
مرسي.نميدونيد چه حسي بهم دست داد.هيچي نمي تونم بگم.
یه روز از غصه...همه ی یادگاری های دوران کودکی ام را دور ریختم...هر بار که به اونا نگاه میکردم نفسم بند میومد.قلبم از جا کنده میشد و به قول شاعر"اگر دهان گشودمی...کبوتری در آمدی..
دیدم جنبه ندارم...همه ی کارت صد آفرین ها لوح تقدیر ها..اسباب بازی ها...و...همه رو دور ریختم.چند وقت بود دلم تنگ یه چیزی بود که نمی دونستم چیه...وقتی با دوستام حرف می زدم همه یاد دوران کودکی رو سبز میکردن...ولی من انگار همه چیز یادم رفته...دلم رو بردی به اون روزا....دستت گل...
تا دل هرزه گرد من رفت به چین زلف او
زان سفر دراز خود عزم وطــــن نمی کند
سلام...
واقعا كه عالي بود..
مرا به خاطرات ناب كودكي برد..
راجب پست قبلي هم واقعا زيبا بود...
آره خب يكم از حال وهواي اونجا بگي
وبلاگ متونع تر ميشه...
ما دوست داريم بيشتر از اونجا بدونيم...
در هر صورت از همه تلاشهاتون ممنون آقاي خبرنگار...
شادكام باشيد...
امير كيان گل را ببشيد وبه خانم سلام برسونيد...
سلام امروز براي اولين بار اومدم كه بگم دلم خيلي براي تمام روزهاي گذشته تنگ شده هر روز با عكسهاي امير كيانم كلي خلوت ميكنم بهش بگيد جومونگ گمزه كجايي دلم برات يه ذره شده ياد روزهاي خوب مدرسه بخير ياد خانم دهقان واعظم وليلي بخير كاش اين روزها هم مثل اون روزها زود بگذرند و زودزود برگرديد
سلام بر نجف زاده عزیز
لوگویی که روی صفحه اول سایتتان گذاشتید ، خیلی ایده خوبی ست . انشاءالله که آقای معصومی نژاد هر چه زودتر آزاد شوند .
.
این پست شما ما را از حال و هوای این روزها دور کرد....
عالی بود برای 1 دقیقه بچه شدم و شاد شاد. عجیبه توی اون دوران که جنگ بوده و هزاران مشکلات برای کشور و شاید شرایط سخت برای همه چرا ما با دیدن این عکسها فقط خاطرات خوب و خوش تو یادمون زنده می شه؟
اون پاک کنه آرزوی من بود بابام همیشه از پاک کن های مارک میلان برام می خرید و می گفت این پاک کن جوهری ها بدرد نمی خوره و من آرزوی داشتن اونو داشتم حتی توی ساعات مدرسه با دوستم پاک کن هامون رو با هم عوض می کردیم
راستی جای کتاب حساب مصور توی عکسهات خالی بود
هشت اردک هشت لک لک هشت خروس
هشت ماشین هست دنبال عروس
اتل متل توتوله
دو آدم کوتوله ....
من دارمش
عالی بود واقعا مرسی
اولین بار که فیلم نوستالژیا را دیدم هم، حالا خودش نوستالژیای من شده است .
شبکه چهار بود و یک نقد مفصل درباره کلمه نوستالژیا:یعنی غم غربت.شاید.تعریفش دیگر مهم نیست . مهم تمام کارتونها . تمام کتابهای کودکی . محل زندگی ای که در قدیم داشته ای. کوچه زمان مجردی ات . گل کوچیک . عروسک آن سالها . صندوقخانه مادر بزرگ است که از شکاف های کهنه دلت را به نام میخوانند........با اینها عبور می کنم .تیتر را مثل همیشه دوست داشتم .
وایییییییییییییییییییییییییی
وایییییییییییییییییییییییییی
من دنبال کتاب هام می گردم ...
مرسی . مرسی .
یک لحظه پرت شدم تو اون دوران با این عکس ها ...
مرسی .
یه جا خوندم که نجف زاده با همه ی شهرت و گرفتاری اش ، جواب همه ی کسایی که براش نظر می ذارن رو تو وب خودشون می ده
اومدم یه دمت گرم مشدی از این راه دور بهت بگم و برم که نتونستم لینکت نکنم !! حالا چه جواب بدی چه ندی محشر کردی با این عکسا
سلام و عرض ارادت دارم. گاه گاهی که زیارتتان می کنم با گزارش های تازه تان تازه تر می شوم. هر کجایید حق نگهدارتان و قلم تان تواناتر و حنجره تان آفتابی تر از همیشه.
لوگویی که برای معصومی نژاد در وبلاگت گذاشتی نشان می دهد چه با معرفت و با شعوری.یادم میاد وقتی همکارات را در ماجرای انتخابات بازداشت کردند هم نوشتی اگر حرفه شان واقعا روزنامه نگاریست اقای مرتضوی!آزادشان کن.
کاش آدم های پر ادعا کمی یاد بگیرند بجای اینکه ادعا کنند مثل تو عمل کنند.جند نفر از معصومی نژاد دفاع کردند.حتی بین همکاران خودت هم ندیدم لوگو بگذارند.خدا عمرت بده.آفرین به غیرتت.
سلام
پست خبی بود کیف کردم
با این که یه ماه پیش برام میل زده بودن اما باز هم لذت بخش بود دیدنش
----------------
یه نقد از فیلم 2012 نوشتم سربزنی خوشحال میشم
آن موقع ها من وخواهر برادرام که آخر سال می شد کتاب هامونو روهم می ذاشتیم میدادیم به نمکی عوضش یه دمپایی یایه عروسک پلاستیکی یا دست آخر اگه این دوتارو نداشت مامانم یه سبد برمی داشت اون روزا نمی دونستیم این روزا حسرتش رو می خوریم
سلام
دیروز که با گوشی ام اومدم یکی از عکس ها بیشتر نیامد.
اما حالا که عکس ها را می بینم هزار و یک خاطره برام زنده شد....
فکر نممی کنم درس روباه و زاغ دیگه تو کتاب های دوم دبستان باشه از کجا اوردین اون عکس را اونم از اون طرف آبها؟ یادش بخیر ، یادمه به خواهرم که بهم دیکته می گفت اجازه اینکه ازم غلط بگیره را نمی دادم! این درس را کاملا یادمه...
جلد کتاب فارسی اول دبستان ، یک کتاب یه گل ، آخی شما با این عکس ها دارید لبخند را با یاد اومدن خاطره هام روی لبام می شونید ....
یادمه اون هاپو که دنبال گربه می کند گربه می ره بالای درخت ، سگ هی واق واق می کنه و ما کشیدن خط راست را یاد می گرفتیم....
این یکی عکس را نگرفتم ، احتمالا باید مربوط به مسابقه ماشین میکرو باشه آخ که چه حالی می داد....
صد آفرین ، کارت های کلاس اول و دوم و سومم را تا پارسال داشتم ، اما تو اثاث کشی مون گم شدن چقدر غصه خوردم براشون ، برای پنجم ابتدایی ام را هنوز دارم سبز برای من.....
پاک کن قرمز آبی ، بچه که بودم همه از این پاک کن ها داشتند، دوستام می گفتن با قسمت آبیش خودکار هم پاک می شه ، یه بار امتحان کردم دفترم پاره شد زدم زیر گریه...!
این یکی رو که دیگه نگو ، باهاش زندگی کردم، بوکس میکرو، یادم جقله بچه بودم بلد نبودم بازی های میکرو را بیارم سه ساعت باید از برادرم خواهش می کردم تا بیاره ، همیشه هم مجبور بودم ازش ببازم وگرنه دیگه برام نمی اورد، یه بازی هری کوپتر داشت عاشقش بودم.... چند وقت پیش دیدم سی دی بازی های میکرو برای پلی استیشن 2 اومده ، رفتیم خانه خالم همه خاطراتمان را زنده کردیم ، بعد ا ز بیست و سی نشستیم تا 6 صبح!
این یکی را نداشتم ، ارژنگ نبود اما یه دفتر بود پر از نقاشی و شعر که با هم همخونی داشت ، اون موقع ها که سواد نداشتم! انقدر خواهر برادرام رو مجبور می کردم برام بخونند که از دستم کچل می شدن بعد که همه شون را حفظ شدم تا زه شروع به رنگ کردن کردم، من یه رنگ آمیزی دارم برای 4 سالگیمه....
این یکی هم خیلی باحال بود از این ضبط درپیتی های قدیمی، یادمه هیچ وسیله مدرن آن زمان ها در خانه ما دوام نمی آورد با دو تا برادرام برنامه می ریختیم تمام پیچ هاش رو باز می کردیم و همه سیماش رو در می آوردیم و بعد نمی تونستیم سر همش کنیم! یه دونه از این ضبطها داشتیم که عروسی خاله ام افتاد پخ پخ شد...
این یکی رو ذهنم یاری ام نمی کنه خسرو خمسه ، کانال یک ، فیلم های بی مزه ایشان را یادم هست نمی دونم کدومشه.....
آخی باران آمد ، یادش بخیر ( اان حس خیلی خوبی دارم) تمام لحظه های اولین روزهای مدرسه ام یادم هست ممنون که خاطرات شیرین آن روز ها را برایم زنده کردید....
مارپله ، چه قدر باحال بود یادمه همیشه با اون نردبانی که می برد به خانه 91 می رفتم بالا و همیشه از اون مار 92 می خورم ، یا اونقدر روی پله 99 وای می ستادم تا بقیه برنده می شدن .
بازی کامپیوتریش الان اومده ولی به شیرینی مارپله به ریتم قدیمی اش نیست...
واما آخرین عکستان که واضح نیست ، ولی فکر کنم کارت های فوتبال باشه ، از این کارتها که مال ماشین و بازکن و تیم ها ی ملی بود این ها را هم که دیگه نگو.....
بسیار ذوق زده شده بودم حالیم نبود چقدر نوشتم! حوصله نداشتید نخونید و نذارید اما ممنونم خیلی که خاطرات شیرینی ر ا برام زنده کردید گذر از سالهای کودکی چه شیرین بود و چه زود گذشت.... یه عکس تیله هم می ذاشتید... خیلی مخلصیم .
سلام خدا قوت
من یک کارگزار مخابرات روستایی از اصفهانم.احتمالا در اخبار از ضایع شدن حق و حقوق ما از طرف مخابرات شنیده اید.ما سه شنبه همین هفته مقابل مجلس تجمع کردیم و با نمایندگان صحبت کردیم.خیلی دوست دارمکه شما و خبر 20.30پیگیر این ماجرا شوید .هفته اینده هم با هیئت مدیره مخابرات و معاون وزیر جلسه داریم خاهش میکنم کمک کنید.092
0332300
سلام .
چقد قشنگ !!!
دلم برای روزهای قدیم تنگ شده !!
واسه صفا و صمیمیتش .
کاش دوباره بچه می شدم .
تو عالم بچگی آدم درد دیگران رو احساس نمی کنه ولی وقتی بزرگ میشه . درد مردم میشه درد خودش.
سلام .
چقد قشنگ !!!
دلم برای روزهای قدیم تنگ شده !!
واسه صفا و صمیمیتش .
کاش دوباره بچه می شدم .
تو عالم بچگی آدم درد دیگران رو احساس نمی کنه ولی وقتی بزرگ میشه . درد مردم میشه درد خودش.
ممنون کامران نجف زاده ممنون از اینکه احساس ما رو به موقع درک میکنی خیلی وقته دنبال این کتابا بودم فقط جای باز باران باترانه کمه من که واقعا حس میکردم تو جنگلای گیلانم .وقتی این عکسا رو دیدم شوکه شدم که تو چرا همیشه میزنی تو خال .چند وقته از خدا میخوام که فقط من دو سال به عقب برگردونه ولی الان حسرت 12سال پیش میخورم.خیلی دوست دارم نابغه
سلام بر ضد چهارشنبه سوری بک مطلب جنجالی نوشتم همه بیایید بخدا اگه بخونید مطلبمو شاید تو دلتون یه چی بهم بگین ,..
[قهقهه]
ولی بیایین بخونید گلم شما هم بدو بیا
http://vahidbehrooz.persianblog.ir/
شاید بهترین خاطره ی من از اون دوران ودرسی که خیلی دوست داشتم وکلمه ای که هیچوقت یادم نمیره خواهرباشه!داداشم کلاس اول بود وچون مدرسه هامون به هم چسبیده بودومن ظهرها که تعطیل میشدم میرفتم دنبالش همه ی دوستاش منو میشناختن!من عاشق معلم اول دبستان داداشم هستم.دوست داداشم پسر معلم آماذگی ما بود!یه روز اومد وگفت که من باش بروم مدرسه پسرونه!میخواستن درس خواهر رو بدن ومن روانتخاب کرده بودن!معلمشون من وداداشم رو کرد پای تخته ودرس میداد.خیلی معلم ماهیه!من از همه ی معلم های خودم بیشتر دوستش دارم!بعدم که درس تموم شد بهم شکلات داد!واقعا معلم معرکیه!برای درس کوکب خانم صبح زود رفته بود گاوداری وبرای بچه ها شیر گرم گرفته بود.تولد بچه های کلاسش که میشد با اینکه خونشون تلفن نداشت از کیوسک تلفن بهشون زنگ میزد وتبریک میگفت!آخر سال تابستان خونه ی همه ی شاگرداش میرفت وبهشون هدیه میداد!
خیلی با معلم علی کوچولو فرق داشت!خیلی!!!!!!!!!
سلام کامران خان.من در کنسرت آخرم در میلاد یادی از شما کردم.کارهایت را خیلی دوست دارم و دوست دارم در پاریس کنسرتی برگزار کنم.این شعر هم از جان به حضرت شما.
هوا بوي نم گرفته
دوباره دلم گرفته
صداي گريه ي بارون
تو خيابون دم گرفته
با نگاهت قلبمو ازم گرفتي اينم بمونه
با غرورت منو دست کم گرفتي اينم بمونه
گفتي که قلبتو پس ميدم ديوونه اينم بمونه
گفتم اين قلب توه پيشت بمونه اينم بمونه
خواستم عاشقت کنم گفتي محاله اينم بمونه
گفتي که تو هم دلت چه خوش خياله اينم بمونه
من ميگفتم شب عشق با اين سياهي نداره ترسي برام وقتي تو ماهي
تو ميگفتي آره من ماهم ولي تو اومدي آسمونت رو اشتباهي
اينم بمونه اينم بمونه
سلام به همه عزیزان... وبلاگ کافه ترانه با شعری با عنوان "آسمون تنهایی" از سرکار خانووم "نرگس پورعاشوری" به روز شد... اینجا پاتوقیه برای دیده شدن و فرصتی برای مطرح کردن... پس وقت رو از دست ندین... همه منتظر نظر شما عزیزان در خصوص این ترانه هستیم... پس منتطریم به آدرس زیر
سلام بعد این چند وقتی که خیلی گرفتار بودم اومدم و تمام آپ هات رو هم خوندم !
ولی راجع به این آپ آخری دوست ندارم چیزی بگم!
به یاد کودکی سکوت می کنم!
مراقب خودت باش!
سلام
جالب تر از عکسای شما فراموشکاری آدمهاست...آدمها اتفاق های خوب رو میریزن تو صندوقچه خاک گرفته بیرون ذهنشون و بعد اگر با جرقه ای یادشون اومد میشن مثل منور! " وایی یادش بخیر وایی چه روزایی بود... و کلا واییییییییی...!!!!" ادمیزاد یه قلم بردار هر چی یادت میاد بنویس برای روزهای پیری خوبه....
چند بار به پدرم پیشنهاد دادی مکه خاطراتشو بنویسه - نه برای چاپ برای بودنشون. برای ...- گفت ناراحتم میکنه گذشته...
خواهرم برای یه درسش از گذشته می پرسید، یه سوالاش این بود که دوست داری به گذشته برگردی وچرا؟بابا گفت اصلا...چون هیچی نداشتیم چون با سختی زندگی می کردیم...
فردا خواهرم میگفت اکثر والدین بچه ها می خواستند برگردند به گذشته چون اون موقع مهربونی بود وهمه یار هم بودن اما الان دروغ میگن و...
جالبه نه؟ وقتی من دروغ بگم فرزندم دروغ میگه، وقتی من پول ولقمه حروم بیارم تو خونه تا ابد نسل من دروغگو و حرام خوارو...میشن مگر به لطف بیکران خدا به راه بیام...
(فکر کن الان به بچه ات بگی پول ندارم چی میگه؟...از خودم خجالت میکشم از اینکه دخترم و نمی تونم هر کاری بکنم و پول دربیارم وکمی کمک پدر... ولی بابا همیشه میگه شماها راحت باشید و خوشحال...بابا دوستت دارم و بابت همه کارهایی که برامون کردی دستاتو میبوسم)
حرفایی داشتم...ولی الان نگم بهتره...
یا علی
یادش بخیر اول دبستان چقدر عذاب کشیدم!!!
یه معلم داشتم بلانسبت سگ اخلاق!
منم اصلا مدرسه رو دوست نداشتم تا کلاس سوم گریه میکردم!!!
اما حالا دیگه مدرسه رو بخاطر دوستام دوست دارم.هرچند که بهترین دوستم توی یه تصادف رفت.
سلام
حالتون خوبه؟
خیلی بد شد که نتونستین توی چشن ما باشین اما اشکالی نداره من دوست دارم این دعوت محفوظ بمونه تا وقتی شما از فرانسه برگشتین .
من و بچه ها چشم انتظار شما هستیم .
بیانیهشماره 2 وحیدبهروز
به نام خدا
من وحیدبهروز به عنوان یک فرد مشهور اعلام میکنم
رفتار دولت ایتالیا درباره بازداشت اقای معصومی نژاد اقدامی احمقانه است و این اقدام محکوم میکنم واز تمام اون افرادی که دستشون به یه جا بنده و میتونند کاری کنند خواهش میکنم برای ازادی ایشون
سریع اقدام کنند
مسولین عزیز بابا خودتون بزارین جای خانوادش ببنید چه ناراحتند حتی این محکوم کردند من چه فایده داره یک هفته مونده به عید همه دوست دایم عیدمون شاد باشه همه دوست داریم بهار با شادی خوشی اغاز کنیم به فکر باشیدمسولین عزیز
رایزنی و نمیدونم از این کارا رو بزارید کنار برید
یک کار اساسی کنید به امید ازادی اقای معصومی نژاد عزیز
21اسفند1388
وحیدبهروز گنبد کاووس استان گلستان
چقدر قشنگ به کودکی ها می روی ...
همینکه این عکسها رو دیدم گفتم:آخی یادش بخیر
یادم رفته بود که ما هم ازاون کارت زردا داشتیم که عکس روش موتور بودوزیرش مشخصات مربوطرونوشته بود که البته برای برادرم بودوبعدها به من رسیده بود ودر اسباب بازیهایم بود.
وامروز یادفراموش شده دیروزم را در اینجا دوباره مرور کردم...
واقعا ممنونم ازت آقای نجف زاده.
سلام آقا کامران
کی میایی به ایران دلمون تنگ شده برات
بیا به ایران و به حال تراختور برس فقط کار توست با اون گزارشهای زیبایت حقمان را میخورن
آقا کامران خیلی دوست دارمت
وقت کردی به وبلاگم سر بزن
یاشاسین تراختور
یاد باد آن روزگاران یاد باد..
کودکی خودت یادت اومد اومدی دنبال ما تا با هم بریم تو گوچه هاخاطره بازی کنیم باشه ..اینبار هم تو بردی..خاطراتمون و میکم همونا رو که تو ته کوچه جا گذاشتیمش..
یادش بخیر!!!!!!!!!!
عجب روزگاری بود
همه رو یادم رفته بود ...
تو هم دلت به چه چیزایی خوشه
برو فکر نون باش که خربزه آبه .
« در گذرگاه زمان خیمه شب بازی دهر،
با همه تلخی و شیرینی خود می گذرد.
عشق ها می میرند،
رنگها رنگ دگر می گیرند،
و فقط خاطره هاست که چه شیرین و چه تلخ،
دست ناخورده به جا می ماند... »
سلام
قبل از اينكه از كشور براي ماموريت تشريف ببريد هميشه در منزل به همسرم مي گفتم كه صدا و سيما بايد از شما به عنوان خبرنگار برتر تقدير به عمل بياورد به چند دليل :
1- نوآوري در ارائه گزارشات
2- جذابيت
3- نترس بودن در تهيه و ارائه گزارشات و خبرها
و ....
بعد از شما چند نفره ديگه خواستند كه جاي شما را در ارائه خبر و گزارش در صدا و سيما پر كنند اما فقط سعي كردند.
خدا قوت
سلام؛
سادهاند. هنوز با گذشت زمان گرد كهنگي بر آنها نشسته است.
راستي چند سال پيش همه دنياي من همينها بود؟!!
دلم براي دنياي كودكانه و ساده خودم تنگ شده است، دلم ميخواهد دور شوم، برم...
خيابانها اين روزها حال و هوايي دارد. چرا تازهها حال و هواي قديميها را ندارد؟!!
سلام
قبل از اينكه از كشور براي ماموريت تشريف ببريد هميشه در منزل به همسرم مي گفتم كه صدا و سيما بايد از شما به عنوان خبرنگار برتر تقدير به عمل بياورد به چند دليل :
1- نوآوري در ارائه گزارشات
2- جذابيت
3- نترس بودن در تهيه و ارائه گزارشات و خبرها
و ....
بعد از شما چند نفره ديگه خواستند كه جاي شما را در ارائه خبر و گزارش در صدا و سيما پر كنند اما فقط سعي كردند.
خدا قوت
به نام او سلام
شما مریضید !!
باور کن شما مرضید !!!
کسی که فقط در گذشته سیر می کند مریض هست !!!
شما امتداد همان تفکری هستید که متحجرانه در 1400 سال پیش سیر می کند ونمی خواهد به این واقعیت برسد که انسان تغییر می کند ودر مسیر تکامل قرار دارد وباید از گذشته درسی گرفت برای آینده !
اما شما دوست دارید در گذشته زندگی کنید ؟
شهید مطهری می گوید : مردم عوام هستند که تغییر را نمی پذیرند وفقط می نشینندونظاره می کنند در گذشته واز آیند فرار می کنند
بهتر است دست از گذشته بردارید وآینده را بسازید
خسته نباشی خبرنگار.میدونی که کشور فرانسه کشوریه که بسیاری از قوانین کشور ما از قوانین اون کشور گرفته شده در حالیکه یکی از کتابهای شیخ بهایی به نام؟؟ یکی از منابع قوانین فرانسه هستش...اگه بتونی گزارشی از این موضوع تهیه کنی کار قشنگی از آب در میاد...اگه اطلاعات کاملتری خواستی میتونم کمکت کنم...
دیشب مصاحبه خانوم رهنورد رو با سایت کلمه خوندم و تصمیم گرفتم حاشیه ای برای اون بنویسم و نظر شخصی خودم رو در باره همین مطلب بیان کنم . یه سر به وبلاگم بزنید.
سلام
خوب هستید
ما از روز میلاد پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم یک تالار بر پا کردیم در زمینه مقاومت . جای شما و تمام دوستان مقاومتی و حزب الله ی در آنجا خالیست تا محفلی که با نام شهید عماد مغنیه برپا شده را گرمتر کنیم.
همه چیز در این جامعه آماده برای عضویت شماست...
شبکه مجازی عماد مغنیه
http://hajrezvan.com/forum/
نيگا كن توروخدا!!اون عكس بازي بكس آتاري نيس!؟ اون دستگاهه هم گمونم كمودور باشه!!(شايد)چون19سالمه عكساي كتاباي دبستان رو هم خوب يادمه چون هنوز زمان ما تغيير نكرده بودن...اين كارتاهم داداشم داشت ازشون!!!هم انواع ماشينشو هم هواپيماشو...
آخي...!
راستي برادر...حالا كه معصومي رو گرفتن تو لاقل مراقب خودت باش بيشتر....
يا متين
سلام آقای نجف زاده یا به قول دلم که اصلاً تعارف نمی کنه سلام کامران جان خوبی دلم برات تنگ شده خیلی وقته گزارشای قشنگت رو نمی بینم خیلی وقته دلم برای صداقت گزارشات تنگ شده خیلی وقته ..... ببخشید ولی بازم دارم آهنگ وبلاگم رو گوش میدم و طبق معمول دارم مینویسم ولی اینبار برای کسی که من فوق العاده دوستش دارم اما اینبار کامران من رو برد به سالهای دبستان خودم که همین کتابها رو داشت . کامران برای اولین بار گذشت زمان رو به این قشنگی حس کردم نمی دونی وقتی برای اولین بار این تصاویر رو دیدم گریه کردم هر چند الان هم دارم همین کار رو میکنم . کامران پس کی بازم مینویسی ، گزارش میکنی ، گوینده ی خبر 20:30 میشی بخدا دلم گرفته برای همه چیز یرای همه کس حتی برای خودم برای تو برای همه ببخشید ولی دیگه نمیتونم ادامه بدم حالم داره بد میشه.
کاش بتونم کاری کنم تا خدا رو پیش شیطون بخاطر خلق من سرافکنده نکنم. برام دعا کن تا آدم بشم تا برات دعا کنم عاقبت بخیر بشی.
دولت ایتالیا به جای اتهام دروغ به اقای معصومی نژاد عزیزم
بره اون نخست وزیر فاسدش رو جمع کنه که به انواع فساد ها مبطلاست
بره اون نخست وزیر فی نار جهنمیش رو توی اشغال دونی بندازه که فکر کنم توی سطل زباله هم براش جا نباشه
از امواج قلبم به خاطر دستگیری اقای معصومی نژاد ناراحتم
سلام و خسته نباشيد خدمت برادر عزيزم كامران نجف زاده اميدوارم بسازي باغم غربت، دعا مي كنم تا بازگردي به وطن ورهاوردت از سفر روشنگري باشد دموكراسي غربي(دگماتيسم نقابدار)
در ضمن توجهتون رابه مطلب زير جلب ميكنم:
به حضرت امام خبر میدهند که سفیر ایران در شوروی را کتک زدند. ایشان دستور میدهند که سفیر شوروی در تهران را بزنند. اطافیان وضعیت حساس منطقه را یادآور میشوند . حضرت امام میفرمایند اگر نزنید خودم میروم و میزنم!
مورد دیگر زمانی بود که اولین ناو آمریکائی وارد خلیج فارس شد که امام نظر خود در این باره را انهدام آن بیان کرد اما مسئولین امر (هاشمی و رضائی) بنا بر ولایت پذیری شان (!) اینکار را نکردند . هنوز هم چوب آن نافرمانی را میخوریم.
به نظر شما در قبال دستگیری "معصومی نژاد" خبرنگار ایرانی بدست دولت متوحش ایتالیا ٬ کار دیپلماتیک جواب میدهد؟
آقای احمدی نژاد! نگذارید سیاست عزتمندانه دولت شما بخاطر اینکار مورد تردید قرار بگیرد. خبرنگاران ایتالیایی را بازداشت کنید... موشک جواب موشک
چرا باید منتظر باشیم تا هر کس هر غلطی که خواست بکند و ما در موضع پاسخگوئی بمانیم؟
موضوع : چهارشنبه سوری و تهاجم فرهنگی علیه شیعه و ولایت امیر المومنین علی (علیه السلام)
نگاه دقیق به وقایع تاریخی و چینش منطقی آنها در کنار هم دیدگاه نوینی به وارسی نگری ما و نسل جوان می دهد. موضوع چهارشنبه سوری که از خرافات صد در صد غیر منطقی پیش از اسلام آتش پرستان شرقی بوده است در طول دورانهای مختلف، رفت و آمدهای متفاوتی داشته است. در کشور ایران اوائل اسلام با فتح ایران تقریبا این فرهنگ و توجه به آن به یک پدیده میرا تبدیل شد و آرام آرام نسل های جدید ایران آن موقع، این خرافه را به فراموشی سپردند. با رشد تعالیم اسلامی در میان جوامع شرقی از جمله ایران آتشکده ها که هرساله به این مناسبت رنگ و آب جدید و نویی به خود می گرفت نیز تعطیل کامل یا رو به تعطیلی نهاد. این موضوع تا قرنهای 4 و 5 و پس از آن بیشتر مشهود است.
رشد جمعیت شیعه از قرن 3 و 4 خصوصا در کشور ایران آرام آرام موضوعات مهمی را در ردیف فعالیت های اجتماعی قرار می داد. توجه به موضوع ولایت و خلافت بلافصل حضرت علی(علیه السلام) نیز به عنوان اهم فرایندهای ذهنی شیعه نقشی شایان در نمودارهای فعالیت های اجتماعی بازی می کرد. از آنجا که قصه غدیر و نصب حضرت علی (علیه السلام) از سوی خدا و پیامبر (صلی الله علیه و آله) در (27/12/10) بیست و هفتم اسفند ماه ده هجری شمسی یعنی 18ذیحجه 10ق اتفاق افتاده بود این ایام با توجه به وقوف حداقل سه روزه پیامبر(صلی الله علیه و آله ) و حضرت علی (علیه السلام) در غدیر خم می توانست شور و نشاط شیعیان شرقی و خصوصا ایرانیان را در نوروز دوچندان نماید.
البته با رشد شیعه خصوصا در زمان صفویه این پدیده رنگ زیباتری به خود گرفت.
بگذریم؛
وقتی رشد معرفی شیعه و ولایت حضرت علی (علیه السلام) این چنین رونق گرفت، مخالفین برای فراموش آوری این موضوع سعی کردند فرهنگ سنتهای جاهلی ایران را که سالها نیز طرد شده بود برای مقابله با جشن غدیر و آخر اسفند به مقابله آورند. و برای این تقابل برنامه های نسبتا مفصلی طراحی کردند که همانطور که عرض شد نوروز باستانی و چهارشنبه سوری از پدیده های بارز این مبارزه ظالمانه بود.
والسلام
سلام...شاید نظر دادن درباره ی این عکس ها برای من زیاد معقول نباشه..آره هرچی فکر میکنم میبینم نیست...چون چندتاش فقط ماله زمانه ماس...آخه الان تازه ترمه دو دانشگاهم...نه اینکه بخوام بگم سنم اینه...شاید...ولی نه... آره شاید برای خیلی ها خاطره ست ولی برای خیلی ها غم...آره غم...یاده سن و مو و چروک ...آخر از همه اعمال....می دونی که هرکی اینارو میبینه میگه عجب دورانی بود...عجب...میگه کاش میشد برگردم به قبل...میدونی چرا...میدونم که میدونی...آره چون دلش شوره کارهاشو میزنه...ماله من هم میزنه ...ماله شما چطور
با عرض ادب و احترام.
جدا معرکه بود و خیلی با حال. بهت تبریک میگم به خاطر خلاقیتت.فقط باید بگم یه کم این عکسا قدیمی شده چیزی تازه نداری از اون قدیما؟؟؟؟؟/
سلام!
خیلی از کاراتون خوشم میاد...
اینا هم عکسای جالبین! فقط یه چیش کمه! اگه گفتین چی!!؟؟!؟!؟!
(نمیدونم شایدم ندیده بودینش!)
یه کتاب داستانی بود که یه پسر بچه یه مداد دستش بود و هر چی می خواست می کشید... اینا رو که دیدم یاد اون کتابم افتادم!!
طلوع دوباره آفتاب، شکفتن غنچه ها، رویش شکوفه ها بر تن یخ بسته درختان، همه نوید سخاوت دستان خداست، همه به انتظار یا مقلب القلوب و الابصار پای سفره هفت سین چشم به راه روزهای نو، دستان یکدیگر را می فشاریم تا در هفت سینهای بعد نیز با هم شاهد سخاوت دستان پر مهرش باشیم
بهار چند تخم مرغ رنگ کرده و سبزه ای در بشقابی ملامین است...........به روزم
امیدوارم سال 89 سالی سراسر نیکی و کامیابی، سرشار از برکت، عشق و شادی باشد
[گل]پیشاپیش عید بر شما مبارک[گل]
____________
ما امسال از شما عیدی می خوایم. عیدی که می تونید بهمون بدید اینه که تشریف بیارید وبلاگم و واسم کامنت بزارید
سلام من چقدر عاشق این عکسا وکتابای خوبمون هستم البته نسل من اخرین نسلی بود که با این کتابا بزرگ شد من البته هشیار و بیدارو هیچوقت ندیدم بهتره بگم نسل من ندیده نسل من بازی ایران واسترالیا هم ندیده یه کودکه 6یا7 ساله بوده اون موقع نسل من اینجاش جالبه که کتابای دبستانمون همینا بوده این نسل دیگه تصمیم کبری نداره مهمان ناخوانده نداره
بهار آمد بهار آمد بهار خوش عذار آمد
خوش و سرسبز شد عالم اوان لاله زار آمد
ز سوسن بشنو اي ريحان که سوسن صد زبان دارد
به دشت آب و گل بنگر که پرنقش و نگار آمد
گل از نسرين هميپرسد که چون بودي در اين غربت
هميگويد خوشم زيرا خوشيها زان ديار آمد
سمن با سرو ميگويد که مستانه هميرقصي
به گوشش سرو ميگويد که يار بردبار آمد
بنفشه پيش نيلوفر درآمد که مبارک باد
که زردي رفت و خشکي رفت و عمر پايدار آمد
هميزد چشمک آن نرگس به سوي گل که خنداني
بدو گفتا که خندانم که يار اندر کنار آمد
صنوبر گفت راه سخت آسان شد به فضل حق
که هر برگي به ره بري چو تيغ آبدار آمد
ز ترکستان آن دنيا بنه ترکان زيبارو
به هندستان آب و گل به امر شهريار آمد
ببين کان لکلک گويا برآمد بر سر منبر
که اي ياران آن کاره صلا که وقت کار آمد
با سلام وبلاگ فرهنگی مذهبی قمر بنی هاشم(ع) به روز شد این دفعه با یه سوال که شما باید جوابش بدین....
سال 1388 چطور سالی بود.....
زود بیا به وبلاگم و بنا به نظر خودت جواب بده.....
منتظر قدوم نازنینتون هستم....
http://algameh.blogfa.com/
نوبهار است در ان کوش که خوشدل باشی
که بسی گل بدمد باز و تو در گل باشی
من نگویم که کنون با که نشین چه بنوش
که تو خود دانی اگر زیرک و عاقل باشی
چنگ در پرده همین میدهدت پند ولی
وعظت آنگاه کند سود که قابل باشی
در چمن هر ورقی دفتر حالی دگر است
حیف باشد که ز کار همه غافل باشی
نقد عمرت ببرد غصه دنیا به گزاف
گر شب و روز درین قصه مشکل باشی
گرچه راهیست پر از بیم ز ما تا بر دوست
رفتن آسان بود ار واقف منزل باشی
حافظا گر مدد از بخت بلندت باشید
صید آن شاهد مطبوع شمایل باشی
وسلام بر تویی که بهترینی
چند روزی به دلایلی نتونستم وارد وبلاگت بشم اما امروز که اومدم دیدم کولاک کردی یادته یه روز برات نوشتم "تو دیگر آن کامران همیشگی نیستی انگار" نوشتم سری به نوشته های کمی دورترت بزن و دوباره همان کامران خودمان بشو حالا احساس می کنم این کار را کردی چون دو تا مطلبت فوق العاده بود (اما تو باور نکن...،با تو عبور می کنم)انگار در تک تک کلماتت تو را دارم می بینم می دونم که می دونی دارم چی می گم اینا کلمات خودته با همون ادبیات دوست داشتنی...
چند وقت پیش دختر داییم این عکسهای دوران دبستان را برام ایمیل کرد با دیدنشون اشکم در اومد نمی دونم چه حسی بود مخصوصا آن سگ و گربه حالا هم که در وبلاگ تو دیدم همون حس و حال بهم دست داد ازت ممنونم...
داستانت هم بی نظیر بود به آخرش که رسیدم شوکه شدم نوشتن همچین داستانی فقط از تو بر می آید
در مورد پیشنهادت برای سال آینده هم کاملا موافـقــم ...
تو بی نظیری و محبوب ترین شخصیت برای من
کاش همیشه از دلت بنویسی اونوقته که به دل می شینه چون تو دلت یه خبراییه...
من اون موقع نبودم که ببینم سرگرمی شما چه بود.
اما هر چی بود تونست انسان های بزرگی رو تربیت کنه.
من 15 سالمه. تفریحاتم کامپیوتر و آهنگ گوش دادن.تو آپارتمان هم نمی شه بازی کرد.
خلاصه خوشا به حالتون.
لطفا برگرد ایران .ممنون
اینجا خیلی مردم دوستت دارن
مخصوصا خانواده ی ما
سلام
بنده معلم دبساتان هستم. جهت انجام مطالعات تطبيقي آموزش و پرورش ايران و فرانسه به مجموعه اطلاعات منسجم و دست اول از وضعيت مقطع ابتدايي كشور فرانسه دارم.بهترين گزينه براي بدست آوردن اطلاعات را شما ديدم.از شما مي خوام كمكم كنيد.
سلام
آخي. شما هنوز اينا رو داري. ميشه عكس هاي بزرگترشو هم تو وبلاگ بزاري.
چرا اينقدر كم گزارش ميگيري. به خدا دلمون برات تنگ شده.
حتمايه گزارش بگير از خاطرات قديمي مدرسه. خيلي جالب ميشه. حتما اين كارو بكن.
سلام به بهترین
من نسبت به هم قطارای شما سنی ندارم (19سالمه)ولی بعضی از این عکسارو که دیدم جون هر کی که بگید بغضم گرفت ...
من از تو یاد میگیرم که همیشه متفاوت باشم قول می دم مهربون
راستی دلم واسه گزارشای قشنگت تنگ شده ...
تصاویر بالا تمام خاطرات و دلخوشیهای بچه های اواخر دهه50 و اوایل دهه 60 من وامثال من تو همون سالها موندیم جنگ, خاموشی,شبکه 1 و 2 کارتونهایی که همیشه یه عضو خانواده مثل پدر مادر یا برادر گم شده بودند یادش به خیر نمیدونم بقیه چطور فکر میکنند ولی من با تمام سختیها, اون دوره رو به الان ترجیح میدم با اینکه نسل ما واقعا سوخت وساخت.
این چندسال اخیر، حال هوای قدیمها و نوستالژی بازی و اینها خیلی ها رو گرفته. شاید چون اینقدر بی مقدمه و سریع به زندگی آدم بزرگی پرت شدیم که نفهمیدیم چه روزگاری را از کف دادیم. حالا همه مون دربه در می گردیم دنبال یه نشونه از اون روزها. تیکه پاک کنی، خط کش شکسته ای، برگی از دفترچه ای...
میدونی؟
الان که این تصاویرو دیدم برای یه لحظه اشک توی چشمام جمع شد و یاد اول دبستانم افتادم چه روزهای قشنگی بود.........
به اندازه ی داداش نداشته ام دوستت دارم اقای نجف زاده
مرسی
Salam
Aghaye najaf zadeh eydetan mobarak.
Shadi ra barayetan donya donya va donya ra barayetan shade shad arezomandam.
Omidvaram avalin eydetan dar faranse dar kenar khanevadeyetan shade shad bashad.
Rasti avalin gozareshetan ra dar in sal didam.
Kian azizetan ra ham bebosid:-*:-*:-*:-*:-*:-*:-*:-*:-*
سلام کامران
خودمونی خطابت کردم تا بدونی چقدر عاشق گزارشهای شفاف، صریح و آرمانخواهانه ات بودم. آره بودم و الآن نیستم. چون فرستادنت فرانسه و تو اونجا داری از جمجمه های فلان موزه و رفلان رود زیبای پاریس گزارش می فرستی. این مطلب نوستالژیکت هم دیگه نوبر بود. راستی اون کامران نجف زاده ای که می رفت تو ساختمون مجلس و تو سال اصلاح الگوی مصرف به چلچراغ عظیم و مسرفانه مجلس گیر میداد رو ندیدی؟ خیلی دلم براش تنگ شده ...
منتظر جوابت می مونم...
هر عيد تو را غرق صفا ميخواهم
هر روز تو را كامروا ميخواهم
از بهر تو و هركه تو را دارد دوست
آرامش خاطر از خدا ميخواهم
Mishe lotf konido weblogetan ra be roz konid akhe baharieton khaili tolani hast to goshi nemiad eydam hast ke nemishe omad ba ye matlab kotahtar be roz konid.
Mokhlese hajagha.
Rasti haj agha bodan to in sen che hesi dare?
دمت گرم
ولی.......
کاش امروز رو ببینیم که فردا به خاطر از دست دادنش غصه نخوریم
کاش امروز هیچ وقت تموم نمی شد که بخوایم عکساشو توی سایت یه آدم با مرام ببینیم
کاش امروز بود و بود تا قیامت
کاش اگه نمی خواد باشه یواش بره که ما بتونیم ببینیمش
این خاطراتی که با عکس برای همه زنده کردی برای من هنوز زیاد خاطره محسوب نمی شه من فقط 17 سالمه و هنوز زیاد دلتنگ نشدم ولی خیالم راحته که از لحظه لحظه ی عمرم بیشترین استفاده ای رو که می تونستم بکنم کردم.
خدا کنه هیچ کس با این عکسا یاد خاطرات بدش نیفته
واقعا قشنگ نوشتي توي دنياي امروز كه قلب و روح ادما خيلي بيشتر از خيلي با هم غريبه است انگار فقط و فقط همون خاطرات ساده و صميمي بچگيا حال و هواي بي ريايي داره
اووووووو شما چقدر طرفدار دارین!!یکیشونم منم. با دیدن این همه نظر میخواستم من دیگه نظر ندم اما حیفم اومد. من هم با دیدن اینا خیلی خوشحال شدم بی اختیار لبخند روی لبام نشست و به قول مامانم برق شادی و شیطونیای بچگیام توی چشمام!
موفق باشین. من هم برای آزادی آقای معصومی نژاد دعا میکنم
کامران جان سلام
میبخشی که با نام کوچک مخاطبم قرار گرفتی .چون حس می کنم یک جورایی از یک خانوادهایم.اما تو پسر خانواده ای هستی که تونستی آرزوهای پدر را براورده کنی.شاید اون روز هایی که در دانشگاه علامه ارتباطات می خوندم آرزوم این بود که یک روزی بتونم از کوهای آلپ و ژیان بنویسم.اما نوشتن یک چیزه ونویسنده کس دیگه .به هر حال هر روز به وبلاگت سر می زنم تا چیزهای جدید یاد بگیرم ودر محل کارم از نوشته هایت بگویم تا توهمچنان محبوب بمانی.
کاش این چند بیت رو هم تو پستت می نوشتی که : ...
بوی عیدی...بوی توپ....بوی آدم برفی....بوی تند ماهی دودی
وسط سفره نون...
با اینا زمستونو سر می کنم....
با اینا زندگیمو سر می کنم..
خدا حفظت کنه نجف زاده که این حس نوستالژیکت منو دیونه کرده.. واقعا بد فرم منو بردی به دوران دبستان.... چقدر دلم برا اون روزا تنگ شده
مصاحبه ات با علی کوچولو رو هم خوندم.... محشر بود
salam.khodaee ashk tu chesham jam shod.alan ba in hame moshkelat aslan kasi yadesh be in yadegarihaie mundani nabud.dastet dard nakone.harchi khatereie khube vasam taze shod.dar panahe khoda.
نمی دونید چقدر خوشحال شدم که این عکسها رو دیدم و چقدر جا خوردم آخه گذشت سالها رو فراموش کرده بودم
من از هیچ کس گله ای ندارم ، از هیچکس توقعی ندارم. اگر کسی جانم را از من بگیرد، قلبم را از حلقومم بیرون اورد و دور بریزد، تمام عمر ازارم دهد، آتشم بزند، هر کاری کند، صبر می کنم. از او ناراضی نخواهم بود، او را بد نخواهم دانست. به او بد نخواهم گفت.
چرا که می دانم انسانها، دلها، اندیشه ها و زندگی ها همه بازیچه ی دست تقدیرند
دکتر علی شریعتی
سلام
نمی دونم تو شروع کردی یا دیگران ...
اما من با تو مفهوم (جور دیگری از خبر وخبر رسانی)را فهمیدم ساده ی ساده ...
ساده تر از همین تویی که من شما را خطاب کردم.
اگه خواستی لینکم کن ممنون میشم.
خوب باشی
درود به شما دوستِ ، دوست داشتنی من
امیدوارم که همیشه خوب باشید.
وبلاگت را دیدم و خواهم رفت و با رفتنم چیزی را بردم ،
چیزی بنام لذت
امیدوار باشید
من منتظر آپ بعدی شما هستم
بروزم و منتظر شما
تامل برانگیزند....
شما هم سر بزنید
شاد باشید و پیروز
جالب بود...
خاطرات فراموش شدمو واسم زنده کرد.
زمان چه زود گذشت..
وقتی عکسارو دیدم یه آن احساس کردم که چه قدر دلم واسه اون دوران تنگ شده.
ممنون واسه عکسا.
بهترین لحظه ها و دوران زندگی
کاش همیشه کتابای اول دبستان این طوری می موند تا از خاطره ی بچگی دور نشیم.
تا دوباره اول مهر با دیدن کتاب دست بچه ی دیگری همون حس به دلامون بر میگشت...بوی کاغذ کاهی ...حس خوب یادگیری الفبا
سلام اقای نجف زاده
واقعا عالی بود کودک وکودکی ها در بدترین لحظات زندگی تنها چیزی که به زندگی امیدوارم میکنه.خوشحالم که شما هم کودکی هاتون فراموش نکزدین
سلام داش کامران
این عکس ها خیلی زیبا ، جالب و خاطره انگیز بود
بخصوص این ویدئو فیلم کوچیک و .........
یادش بخیر ویدئو رو بین چادر مادرمون قایم می کردیم و می بردیم با موتور این ور و اون ور که باهاش داش آکل یا بروس لی ببینیم ولی الان آواتار میاد روی پرده فردا همه با اینترنت دانلودش می کنن .
ما میرفتیم تو مسجد محل اونجا فیلم فرار از اردوگاه و امسال این ها رو با آپارات نشونمون میدادن
عجب روزگاری بود
.
کامران جون همون جا تو فرانسه بمون اینجا هیچ خبری نیست
.
می خوامت پیش ما هم بیا
http://www.facebook.com/roshanfekr
نظرات (204)
بخاطر این عکسا می خوام پاشم بیام اونجا ماچت کنم برگردم بخدا قسم.
ارسال شده توسط محمد سرشار | March 10, 2010 8:00 PM
ارسال شده در March 10, 2010 20:00
الحق که نویسنده بزرگی هستی.نه بخاطر داستان هات.بخاطر این تیترت.همیشه از نگاه تو،با تو عبور می کنم...از اینکه عاشق توام،حس غرور می کنم.حس غرور می کنیم از داشتنتان آقای خبرنگار قلب های ما.
ارسال شده توسط یکی از میلیونها هوادارت | March 10, 2010 8:03 PM
ارسال شده در March 10, 2010 20:03
والا منم جای رییس جمهور بودم دوست داشتم تو خبرنگارم باشی تا ایکس و ایگرگ.خاتمی بود شما خبرنگارش بودید.احمدی هم اومد باز شما.
ارسال شده توسط یه همکار | March 10, 2010 8:13 PM
ارسال شده در March 10, 2010 20:13
محشری به خدا ....
ارسال شده توسط فاطمه***محکم | March 10, 2010 8:34 PM
ارسال شده در March 10, 2010 20:34
پاک کن جوهری ....
کارتهای صد آفرین...
من وقتی خیلی دلم تنگ است با یاد اینها آرام میشوم....
ارسال شده توسط | March 10, 2010 8:37 PM
ارسال شده در March 10, 2010 20:37
سلام.
فقط می تونم بگم با دیدن این پست اشک توی چشمام جمع شد..پرت شدم به اون دوره ها...
مرسی ..واقعا ممنون به خاطر حس قشنگی که امروز با این پست بهم منتقل کردین...
یا حق.
ارسال شده توسط یک دختر عادی | March 10, 2010 9:10 PM
ارسال شده در March 10, 2010 21:10
سلام ممنون از زحماتتان از اطلاع رساني به ما انشاءاللهموفق باشيد و از سربازان امام زمان (عج) باشيد ،آمين .
ارسال شده توسط منتظر | March 10, 2010 9:24 PM
ارسال شده در March 10, 2010 21:24
تو هم مثل من نمی تونی فراموش کنی البته نمی شه فراموش کرد اما حیف که دیگه بر نمی گرده کاش برمی گشت فقط یه لحظه از اون روزهای خوب چقدر ساده و پاک بودیم.
ارسال شده توسط عاصف | March 10, 2010 9:33 PM
ارسال شده در March 10, 2010 21:33
سلام.
زندگي گاهي ميشه همين نوستالوژي كلاس اول دبستان.ياد معلم روز اول مدرسه.ياد بابا آب داد نوشتن هاي ما.
چه دوراني بود.چقد زود گذشت.زود...
بعد اين هم زودتر از همه اينهاميگذره....
ولي همچنان غافليم.
مرسي.نميدونيد چه حسي بهم دست داد.هيچي نمي تونم بگم.
ارسال شده توسط Ashke Mahtab | March 10, 2010 9:36 PM
ارسال شده در March 10, 2010 21:36
یه روز از غصه...همه ی یادگاری های دوران کودکی ام را دور ریختم...هر بار که به اونا نگاه میکردم نفسم بند میومد.قلبم از جا کنده میشد و به قول شاعر"اگر دهان گشودمی...کبوتری در آمدی..
دیدم جنبه ندارم...همه ی کارت صد آفرین ها لوح تقدیر ها..اسباب بازی ها...و...همه رو دور ریختم.چند وقت بود دلم تنگ یه چیزی بود که نمی دونستم چیه...وقتی با دوستام حرف می زدم همه یاد دوران کودکی رو سبز میکردن...ولی من انگار همه چیز یادم رفته...دلم رو بردی به اون روزا....دستت گل...
تا دل هرزه گرد من رفت به چین زلف او
زان سفر دراز خود عزم وطــــن نمی کند
ارسال شده توسط زهرا(رهابی) | March 10, 2010 9:57 PM
ارسال شده در March 10, 2010 21:57
سلام آقاي نجف زاده عزيز..
خيلي زيبا خاطرات گذشته و كودكي را براي من زنده كرديد ..فكر كنم هم سن باشيم
ارسال شده توسط فرشيد | March 10, 2010 10:07 PM
ارسال شده در March 10, 2010 22:07
Ye donei faghat hamin.
ارسال شده توسط Atena ghagari | March 10, 2010 10:09 PM
ارسال شده در March 10, 2010 22:09
خيلي كارت قشنگه ها !
كلي خاطره دارم من با اين عكسا !مخصوصا با ويدئو كوچيك.
راستي آدرس وبلاگم همينيه كه اينجاس.
بهم سر بزنيد خوشحال ميشم.
http://bfgfxxx.pib.ir
ارسال شده توسط سحر | March 10, 2010 10:20 PM
ارسال شده در March 10, 2010 22:20
سلام...
واقعا كه عالي بود..
مرا به خاطرات ناب كودكي برد..
راجب پست قبلي هم واقعا زيبا بود...
آره خب يكم از حال وهواي اونجا بگي
وبلاگ متونع تر ميشه...
ما دوست داريم بيشتر از اونجا بدونيم...
در هر صورت از همه تلاشهاتون ممنون آقاي خبرنگار...
شادكام باشيد...
امير كيان گل را ببشيد وبه خانم سلام برسونيد...
ارسال شده توسط نرگس محمدي | March 10, 2010 10:35 PM
ارسال شده در March 10, 2010 22:35
همیشه قدیمی ها، گذشته ها، چیزایی که دیگه نمی بینیمشون قشنگترین هان...
مرسی
ارسال شده توسط رژیار | March 10, 2010 10:49 PM
ارسال شده در March 10, 2010 22:49
کاملا غافلگیرم کردین!
ارسال شده توسط دختراردیبهشت | March 10, 2010 10:59 PM
ارسال شده در March 10, 2010 22:59
سلام
ياد باد آن روزگاران .... ياد باد ....
حالا دوست نداريد عمومي بيايد خصوصي تون رو هم قبول داريما ....
ارسال شده توسط انديشه روشن | March 10, 2010 11:00 PM
ارسال شده در March 10, 2010 23:00
وای..... پاک کنه!!! خودشه
خدای من
ارسال شده توسط مرضیه | March 10, 2010 11:07 PM
ارسال شده در March 10, 2010 23:07
فوق العاده اي...
راستي اين گزارشي كه براي دانلود گذاشتين،سايتش فيلتر شده.يه جا ديگه بذارين لطفا".البته من ديدمش
"خدايا
از عشق امروزمان براي فرداهايي كه فراموش مي كنيم عاشق بوده ايم،قدري كنار بگذار،به قدر يك مشت،به قدر يك لبخند،تا فراموش نكنيم عاشق بوده ايم،تا عاشق بمانيم و عاشق بميريم..."
ارسال شده توسط خاطره | March 10, 2010 11:08 PM
ارسال شده در March 10, 2010 23:08
سلام امروز براي اولين بار اومدم كه بگم دلم خيلي براي تمام روزهاي گذشته تنگ شده هر روز با عكسهاي امير كيانم كلي خلوت ميكنم بهش بگيد جومونگ گمزه كجايي دلم برات يه ذره شده ياد روزهاي خوب مدرسه بخير ياد خانم دهقان واعظم وليلي بخير كاش اين روزها هم مثل اون روزها زود بگذرند و زودزود برگرديد
ارسال شده توسط حميده | March 10, 2010 11:49 PM
ارسال شده در March 10, 2010 23:49
دربين اين عكسها جاي دفتر خاطرات و دفترهاي نظرخواهي كه هميشه از ترس قايمشون ميكرديم بخير اين روزا همينطوري دلتنگ هستم اينا هم داغ دلمو تازه تركرد
ارسال شده توسط حميده | March 11, 2010 12:03 AM
ارسال شده در March 11, 2010 00:03
دست و ذهن شما به خاطر زنده کردن کودکیمان درد نکند!
ارسال شده توسط فاطمه | March 11, 2010 12:22 AM
ارسال شده در March 11, 2010 00:22
سلام...
يادش به خير
هنوزم باديدنشون بغض ميكنم
و ناكهان جه زود دير ميشود!
ارسال شده توسط ياسمن | March 11, 2010 12:22 AM
ارسال شده در March 11, 2010 00:22
بي نظيري نجف زاده خيلي باحالي ...
ارسال شده توسط خودم | March 11, 2010 12:52 AM
ارسال شده در March 11, 2010 00:52
خدا هوای دستهای بچه های بندر را داشت.....
یادش به خیر... امروز دوباره رئیس جمهور مهمان بچه های بندر است ..جای تو خالی ..
سلام
ارسال شده توسط سهراب | March 11, 2010 6:25 AM
ارسال شده در March 11, 2010 06:25
سلام بر نجف زاده عزیز
لوگویی که روی صفحه اول سایتتان گذاشتید ، خیلی ایده خوبی ست . انشاءالله که آقای معصومی نژاد هر چه زودتر آزاد شوند .
.
این پست شما ما را از حال و هوای این روزها دور کرد....
همواره موفق باشید
ارسال شده توسط هواداران نجف زاده (خبرنگار قلبهای ما) | March 11, 2010 7:53 AM
ارسال شده در March 11, 2010 07:53
عالی بود برای 1 دقیقه بچه شدم و شاد شاد. عجیبه توی اون دوران که جنگ بوده و هزاران مشکلات برای کشور و شاید شرایط سخت برای همه چرا ما با دیدن این عکسها فقط خاطرات خوب و خوش تو یادمون زنده می شه؟
اون پاک کنه آرزوی من بود بابام همیشه از پاک کن های مارک میلان برام می خرید و می گفت این پاک کن جوهری ها بدرد نمی خوره و من آرزوی داشتن اونو داشتم حتی توی ساعات مدرسه با دوستم پاک کن هامون رو با هم عوض می کردیم
راستی جای کتاب حساب مصور توی عکسهات خالی بود
هشت اردک هشت لک لک هشت خروس
هشت ماشین هست دنبال عروس
اتل متل توتوله
دو آدم کوتوله ....
من دارمش
عالی بود واقعا مرسی
ارسال شده توسط ام آ | March 11, 2010 9:07 AM
ارسال شده در March 11, 2010 09:07
نوستالژیا
اولین بار که فیلم نوستالژیا را دیدم هم، حالا خودش نوستالژیای من شده است .
شبکه چهار بود و یک نقد مفصل درباره کلمه نوستالژیا:یعنی غم غربت.شاید.تعریفش دیگر مهم نیست . مهم تمام کارتونها . تمام کتابهای کودکی . محل زندگی ای که در قدیم داشته ای. کوچه زمان مجردی ات . گل کوچیک . عروسک آن سالها . صندوقخانه مادر بزرگ است که از شکاف های کهنه دلت را به نام میخوانند........با اینها عبور می کنم .تیتر را مثل همیشه دوست داشتم .
ارسال شده توسط میترالبافی | March 11, 2010 9:07 AM
ارسال شده در March 11, 2010 09:07
وایییییییییییییییییییییییییی
وایییییییییییییییییییییییییی
من دنبال کتاب هام می گردم ...
مرسی . مرسی .
یک لحظه پرت شدم تو اون دوران با این عکس ها ...
مرسی .
ارسال شده توسط Memorialist | March 11, 2010 9:08 AM
ارسال شده در March 11, 2010 09:08
سلام
از ما بي تو عبور كرد؟
ارسال شده توسط علي اكبري(آج) | March 11, 2010 9:47 AM
ارسال شده در March 11, 2010 09:47
عاشق بوی ورقای کتاب فارسی بودم. اول مهر...
ارسال شده توسط Composer | March 11, 2010 10:14 AM
ارسال شده در March 11, 2010 10:14
سلام
خوبی داداش؟؟
ای ول... زدی تو خال...
ارسال شده توسط سونیا | March 11, 2010 10:29 AM
ارسال شده در March 11, 2010 10:29
کامران شاهکاری به خدا اینا رو از کجا گیر اوردی؟
ارسال شده توسط مهرگان | March 11, 2010 10:57 AM
ارسال شده در March 11, 2010 10:57
یه جا خوندم که نجف زاده با همه ی شهرت و گرفتاری اش ، جواب همه ی کسایی که براش نظر می ذارن رو تو وب خودشون می ده
اومدم یه دمت گرم مشدی از این راه دور بهت بگم و برم که نتونستم لینکت نکنم !! حالا چه جواب بدی چه ندی محشر کردی با این عکسا
برقرار باشی[گل]
ارسال شده توسط منصور | March 11, 2010 12:26 PM
ارسال شده در March 11, 2010 12:26
دلم برای روزهای بی دغدغه تنگ شده
ارسال شده توسط محسنه | March 11, 2010 12:54 PM
ارسال شده در March 11, 2010 12:54
سلام و عرض ارادت دارم. گاه گاهی که زیارتتان می کنم با گزارش های تازه تان تازه تر می شوم. هر کجایید حق نگهدارتان و قلم تان تواناتر و حنجره تان آفتابی تر از همیشه.
ارسال شده توسط قزوه | March 11, 2010 12:55 PM
ارسال شده در March 11, 2010 12:55
باسلام
وبلاگ بانوی شعر شهدا
به نام نامی شهدای گمنام
به روز شد.
یاعلی/والسلام
سجاد
ارسال شده توسط سجاد | March 11, 2010 1:11 PM
ارسال شده در March 11, 2010 13:11
سلام نازنین....
خسته نباشید
چقدر دلم برای این جلد کتابهامون تنگ شده بود
هر سال یه دونه گل به گلهای روی جلد اضافه میشد تا کلاس پنجم...
زاغکی قالب پنیری دید...
البته بعضی از این عکسها رو هم من یادم نمیاد فکر کنم سنم قد نمیده
بازم ما رو بردید تو خاطره ها
خیلی خیلی التماس دعا
خیلی خیلی محتاجم
نازنین تر ز قدت در چمن ناز نرست
خوشتر از نقش تو در عالم تصویر نبود
ارسال شده توسط آدم برفی | March 11, 2010 1:28 PM
ارسال شده در March 11, 2010 13:28
چقدر ما ادمها خنده اوریم وقتی کودکیم میخواهیم زود بزرگ شویم حالاکه بزرگ شدیم میگوییم کاش کودک میماندیم .............چه روزهای خوبی بود غصه ما شکستن نوک مداد قرمزمان بودونصف شدن پاک کن جوهری مان.
ارسال شده توسط فائزه | March 11, 2010 1:45 PM
ارسال شده در March 11, 2010 13:45
سلام. ما هم عکس آقای معصومی نژادراگذاشتیم بالای وبلاگمان .یعنی اثری دارد؟
(اللهم فک کل اسیر)
ارسال شده توسط سحرجاویدی+منصوره شفیعی | March 11, 2010 2:08 PM
ارسال شده در March 11, 2010 14:08
لوگویی که برای معصومی نژاد در وبلاگت گذاشتی نشان می دهد چه با معرفت و با شعوری.یادم میاد وقتی همکارات را در ماجرای انتخابات بازداشت کردند هم نوشتی اگر حرفه شان واقعا روزنامه نگاریست اقای مرتضوی!آزادشان کن.
کاش آدم های پر ادعا کمی یاد بگیرند بجای اینکه ادعا کنند مثل تو عمل کنند.جند نفر از معصومی نژاد دفاع کردند.حتی بین همکاران خودت هم ندیدم لوگو بگذارند.خدا عمرت بده.آفرین به غیرتت.
ارسال شده توسط یک دانشجو | March 11, 2010 2:08 PM
ارسال شده در March 11, 2010 14:08
سلام
پست خبی بود کیف کردم
با این که یه ماه پیش برام میل زده بودن اما باز هم لذت بخش بود دیدنش
----------------
یه نقد از فیلم 2012 نوشتم سربزنی خوشحال میشم
ارسال شده توسط الهام | March 11, 2010 2:28 PM
ارسال شده در March 11, 2010 14:28
آن موقع ها من وخواهر برادرام که آخر سال می شد کتاب هامونو روهم می ذاشتیم میدادیم به نمکی عوضش یه دمپایی یایه عروسک پلاستیکی یا دست آخر اگه این دوتارو نداشت مامانم یه سبد برمی داشت اون روزا نمی دونستیم این روزا حسرتش رو می خوریم
ارسال شده توسط سمیه | March 11, 2010 2:42 PM
ارسال شده در March 11, 2010 14:42
قصه اش مفصله عزیز !
شاید درباره ی فیلم کتاب قانون که عکس و شعر مطلبم مال اونه چیزی نشنیده باشی !
اونقدر برات بگم که بعضی ها گفتن نسخه ی وطنی بدون دخترم هرگزه !! و بعضی ها گفتن نقد دلسوزانه ی جامعه سنتی - مذهبی ایران
استفاده ی من هم از این عکس و شعر فیلم کاملا شخصی و دو نفره است !!!
برقرار باشی
راستی چقدر بده هم آدم رو متهم کنن هم براش شایعه بسازن . کاش اگه جرمی داشت همکارتون زودتر می گفتن تا اینهمه شایعه براش نسازن
ممنون که اومدی
ارسال شده توسط منصور | March 11, 2010 2:44 PM
ارسال شده در March 11, 2010 14:44
سلام
دیروز که با گوشی ام اومدم یکی از عکس ها بیشتر نیامد.
اما حالا که عکس ها را می بینم هزار و یک خاطره برام زنده شد....
فکر نممی کنم درس روباه و زاغ دیگه تو کتاب های دوم دبستان باشه از کجا اوردین اون عکس را اونم از اون طرف آبها؟ یادش بخیر ، یادمه به خواهرم که بهم دیکته می گفت اجازه اینکه ازم غلط بگیره را نمی دادم! این درس را کاملا یادمه...
جلد کتاب فارسی اول دبستان ، یک کتاب یه گل ، آخی شما با این عکس ها دارید لبخند را با یاد اومدن خاطره هام روی لبام می شونید ....
یادمه اون هاپو که دنبال گربه می کند گربه می ره بالای درخت ، سگ هی واق واق می کنه و ما کشیدن خط راست را یاد می گرفتیم....
این یکی عکس را نگرفتم ، احتمالا باید مربوط به مسابقه ماشین میکرو باشه آخ که چه حالی می داد....
صد آفرین ، کارت های کلاس اول و دوم و سومم را تا پارسال داشتم ، اما تو اثاث کشی مون گم شدن چقدر غصه خوردم براشون ، برای پنجم ابتدایی ام را هنوز دارم سبز برای من.....
پاک کن قرمز آبی ، بچه که بودم همه از این پاک کن ها داشتند، دوستام می گفتن با قسمت آبیش خودکار هم پاک می شه ، یه بار امتحان کردم دفترم پاره شد زدم زیر گریه...!
این یکی رو که دیگه نگو ، باهاش زندگی کردم، بوکس میکرو، یادم جقله بچه بودم بلد نبودم بازی های میکرو را بیارم سه ساعت باید از برادرم خواهش می کردم تا بیاره ، همیشه هم مجبور بودم ازش ببازم وگرنه دیگه برام نمی اورد، یه بازی هری کوپتر داشت عاشقش بودم.... چند وقت پیش دیدم سی دی بازی های میکرو برای پلی استیشن 2 اومده ، رفتیم خانه خالم همه خاطراتمان را زنده کردیم ، بعد ا ز بیست و سی نشستیم تا 6 صبح!
این یکی را نداشتم ، ارژنگ نبود اما یه دفتر بود پر از نقاشی و شعر که با هم همخونی داشت ، اون موقع ها که سواد نداشتم! انقدر خواهر برادرام رو مجبور می کردم برام بخونند که از دستم کچل می شدن بعد که همه شون را حفظ شدم تا زه شروع به رنگ کردن کردم، من یه رنگ آمیزی دارم برای 4 سالگیمه....
این یکی هم خیلی باحال بود از این ضبط درپیتی های قدیمی، یادمه هیچ وسیله مدرن آن زمان ها در خانه ما دوام نمی آورد با دو تا برادرام برنامه می ریختیم تمام پیچ هاش رو باز می کردیم و همه سیماش رو در می آوردیم و بعد نمی تونستیم سر همش کنیم! یه دونه از این ضبطها داشتیم که عروسی خاله ام افتاد پخ پخ شد...
این یکی رو ذهنم یاری ام نمی کنه خسرو خمسه ، کانال یک ، فیلم های بی مزه ایشان را یادم هست نمی دونم کدومشه.....
آخی باران آمد ، یادش بخیر ( اان حس خیلی خوبی دارم) تمام لحظه های اولین روزهای مدرسه ام یادم هست ممنون که خاطرات شیرین آن روز ها را برایم زنده کردید....
مارپله ، چه قدر باحال بود یادمه همیشه با اون نردبانی که می برد به خانه 91 می رفتم بالا و همیشه از اون مار 92 می خورم ، یا اونقدر روی پله 99 وای می ستادم تا بقیه برنده می شدن .
بازی کامپیوتریش الان اومده ولی به شیرینی مارپله به ریتم قدیمی اش نیست...
واما آخرین عکستان که واضح نیست ، ولی فکر کنم کارت های فوتبال باشه ، از این کارتها که مال ماشین و بازکن و تیم ها ی ملی بود این ها را هم که دیگه نگو.....
بسیار ذوق زده شده بودم حالیم نبود چقدر نوشتم! حوصله نداشتید نخونید و نذارید اما ممنونم خیلی که خاطرات شیرینی ر ا برام زنده کردید گذر از سالهای کودکی چه شیرین بود و چه زود گذشت.... یه عکس تیله هم می ذاشتید... خیلی مخلصیم .
ارسال شده توسط اتنا قجری | March 11, 2010 2:46 PM
ارسال شده در March 11, 2010 14:46
بی اجازه تون لینک این ÷ستت رو گذاشتم تو پیوندای روزانه ام !
ارسال شده توسط منصور | March 11, 2010 2:49 PM
ارسال شده در March 11, 2010 14:49
سلام خدا قوت
من یک کارگزار مخابرات روستایی از اصفهانم.احتمالا در اخبار از ضایع شدن حق و حقوق ما از طرف مخابرات شنیده اید.ما سه شنبه همین هفته مقابل مجلس تجمع کردیم و با نمایندگان صحبت کردیم.خیلی دوست دارمکه شما و خبر 20.30پیگیر این ماجرا شوید .هفته اینده هم با هیئت مدیره مخابرات و معاون وزیر جلسه داریم خاهش میکنم کمک کنید.092
0332300
ارسال شده توسط علی صالحی | March 11, 2010 3:29 PM
ارسال شده در March 11, 2010 15:29
سلام .
چقد قشنگ !!!
دلم برای روزهای قدیم تنگ شده !!
واسه صفا و صمیمیتش .
کاش دوباره بچه می شدم .
تو عالم بچگی آدم درد دیگران رو احساس نمی کنه ولی وقتی بزرگ میشه . درد مردم میشه درد خودش.
ارسال شده توسط مرجان | March 11, 2010 3:44 PM
ارسال شده در March 11, 2010 15:44
سلام .
چقد قشنگ !!!
دلم برای روزهای قدیم تنگ شده !!
واسه صفا و صمیمیتش .
کاش دوباره بچه می شدم .
تو عالم بچگی آدم درد دیگران رو احساس نمی کنه ولی وقتی بزرگ میشه . درد مردم میشه درد خودش.
ارسال شده توسط مرجان | March 11, 2010 3:44 PM
ارسال شده در March 11, 2010 15:44
سلامـــــ وای واقعا" عالی بود !!
معرکه بود ...
کلی خاطره واسم زنده شد !
من چقدر از روی این کتاب فارسی نقاشی کشیدم !
کلاغ و روباه !
خمسه و ..
باران !!
ممنون واسه این همه سوژه های نابت !
موفق باشی ..
راستی معصومی نژاد باید آزاد شود !!!!!!!
به همه بگین ::..
ارسال شده توسط ~~~SEPEHR~~~~ | March 11, 2010 4:36 PM
ارسال شده در March 11, 2010 16:36
ممنون کامران نجف زاده ممنون از اینکه احساس ما رو به موقع درک میکنی خیلی وقته دنبال این کتابا بودم فقط جای باز باران باترانه کمه من که واقعا حس میکردم تو جنگلای گیلانم .وقتی این عکسا رو دیدم شوکه شدم که تو چرا همیشه میزنی تو خال .چند وقته از خدا میخوام که فقط من دو سال به عقب برگردونه ولی الان حسرت 12سال پیش میخورم.خیلی دوست دارم نابغه
ارسال شده توسط خسته | March 11, 2010 6:19 PM
ارسال شده در March 11, 2010 18:19
سلام
یه بار ازتون پرسیدم،حالا با تاکید بیشتری می پرسم؟
چرا شما انقدر بی نظیرید؟
امیدوارم همیشه فوق العاده بمونی مرد خبرنگار*
یا علی مدد است...
ارسال شده توسط مهدیا | March 11, 2010 8:08 PM
ارسال شده در March 11, 2010 20:08
سلام کامران خان:
خدایی من خیلی باهات حال میکنم.
اما هنوز نمیتونم کشفت کنم.
اقایی اما خوش ندارم بعضیا ازت سو استفاده کنن.
خودت باش مرد.
موفق باشی.
ارسال شده توسط حسین | March 11, 2010 9:33 PM
ارسال شده در March 11, 2010 21:33
سلام اقای خبرنگار
با دیدن تصویرمعصومی نژاد در صفحه ی اصلی همه ی خاطره ها از ذهنم پاک شد.
معصومی نژاد باید ازاد بشه.
ف.د
ارسال شده توسط ف.د | March 11, 2010 9:48 PM
ارسال شده در March 11, 2010 21:48
سلام
خوبین؟ خداروشکر.......
میگم...
برام دعاکنید
یه مادر که........
یاعلی
ارسال شده توسط رضیه | March 11, 2010 10:00 PM
ارسال شده در March 11, 2010 22:00
سلام بر ضد چهارشنبه سوری بک مطلب جنجالی نوشتم همه بیایید بخدا اگه بخونید مطلبمو شاید تو دلتون یه چی بهم بگین ,..
[قهقهه]
ولی بیایین بخونید گلم شما هم بدو بیا
http://vahidbehrooz.persianblog.ir/
ارسال شده توسط وحیدبهروز گنبد کاووس استان گلستان | March 11, 2010 10:31 PM
ارسال شده در March 11, 2010 22:31
به یک روش میشه مشهور بشم توی وبلاگتون اسم منو بگین این میخاد معروف و محبوب بشه
همه مسولیتش با خودم
دستتم میبوسم داداش
ارسال شده توسط وحیدبهروز گنبد کاووس استان گلستان | March 11, 2010 10:32 PM
ارسال شده در March 11, 2010 22:32
شاید بهترین خاطره ی من از اون دوران ودرسی که خیلی دوست داشتم وکلمه ای که هیچوقت یادم نمیره خواهرباشه!داداشم کلاس اول بود وچون مدرسه هامون به هم چسبیده بودومن ظهرها که تعطیل میشدم میرفتم دنبالش همه ی دوستاش منو میشناختن!من عاشق معلم اول دبستان داداشم هستم.دوست داداشم پسر معلم آماذگی ما بود!یه روز اومد وگفت که من باش بروم مدرسه پسرونه!میخواستن درس خواهر رو بدن ومن روانتخاب کرده بودن!معلمشون من وداداشم رو کرد پای تخته ودرس میداد.خیلی معلم ماهیه!من از همه ی معلم های خودم بیشتر دوستش دارم!بعدم که درس تموم شد بهم شکلات داد!واقعا معلم معرکیه!برای درس کوکب خانم صبح زود رفته بود گاوداری وبرای بچه ها شیر گرم گرفته بود.تولد بچه های کلاسش که میشد با اینکه خونشون تلفن نداشت از کیوسک تلفن بهشون زنگ میزد وتبریک میگفت!آخر سال تابستان خونه ی همه ی شاگرداش میرفت وبهشون هدیه میداد!
خیلی با معلم علی کوچولو فرق داشت!خیلی!!!!!!!!!
ارسال شده توسط دختراردیبهشت | March 11, 2010 11:47 PM
ارسال شده در March 11, 2010 23:47
سلام این عکسها منو یاد دوران دبستان میندازه........شما کارتون عالیه........حرف نداره بخدا
ارسال شده توسط یاقوت | March 12, 2010 12:13 AM
ارسال شده در March 12, 2010 00:13
سلام کامران خان.من در کنسرت آخرم در میلاد یادی از شما کردم.کارهایت را خیلی دوست دارم و دوست دارم در پاریس کنسرتی برگزار کنم.این شعر هم از جان به حضرت شما.
هوا بوي نم گرفته
دوباره دلم گرفته
صداي گريه ي بارون
تو خيابون دم گرفته
با نگاهت قلبمو ازم گرفتي اينم بمونه
با غرورت منو دست کم گرفتي اينم بمونه
گفتي که قلبتو پس ميدم ديوونه اينم بمونه
گفتم اين قلب توه پيشت بمونه اينم بمونه
خواستم عاشقت کنم گفتي محاله اينم بمونه
گفتي که تو هم دلت چه خوش خياله اينم بمونه
من ميگفتم شب عشق با اين سياهي نداره ترسي برام وقتي تو ماهي
تو ميگفتي آره من ماهم ولي تو اومدي آسمونت رو اشتباهي
اينم بمونه اينم بمونه
ارسال شده توسط بنیامین | March 12, 2010 2:09 AM
ارسال شده در March 12, 2010 02:09
سلام به همه عزیزان... وبلاگ کافه ترانه با شعری با عنوان "آسمون تنهایی" از سرکار خانووم "نرگس پورعاشوری" به روز شد... اینجا پاتوقیه برای دیده شدن و فرصتی برای مطرح کردن... پس وقت رو از دست ندین... همه منتظر نظر شما عزیزان در خصوص این ترانه هستیم... پس منتطریم به آدرس زیر
www.kafe-tarane.blogfa.com
[گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل]
ارسال شده توسط مسعود ساکی | March 12, 2010 3:40 AM
ارسال شده در March 12, 2010 03:40
سلام بعد این چند وقتی که خیلی گرفتار بودم اومدم و تمام آپ هات رو هم خوندم !
ولی راجع به این آپ آخری دوست ندارم چیزی بگم!
به یاد کودکی سکوت می کنم!
مراقب خودت باش!
ارسال شده توسط سارا نصیریان | March 12, 2010 9:39 AM
ارسال شده در March 12, 2010 09:39
سلام
جالب تر از عکسای شما فراموشکاری آدمهاست...آدمها اتفاق های خوب رو میریزن تو صندوقچه خاک گرفته بیرون ذهنشون و بعد اگر با جرقه ای یادشون اومد میشن مثل منور! " وایی یادش بخیر وایی چه روزایی بود... و کلا واییییییییی...!!!!" ادمیزاد یه قلم بردار هر چی یادت میاد بنویس برای روزهای پیری خوبه....
چند بار به پدرم پیشنهاد دادی مکه خاطراتشو بنویسه - نه برای چاپ برای بودنشون. برای ...- گفت ناراحتم میکنه گذشته...
خواهرم برای یه درسش از گذشته می پرسید، یه سوالاش این بود که دوست داری به گذشته برگردی وچرا؟بابا گفت اصلا...چون هیچی نداشتیم چون با سختی زندگی می کردیم...
فردا خواهرم میگفت اکثر والدین بچه ها می خواستند برگردند به گذشته چون اون موقع مهربونی بود وهمه یار هم بودن اما الان دروغ میگن و...
جالبه نه؟ وقتی من دروغ بگم فرزندم دروغ میگه، وقتی من پول ولقمه حروم بیارم تو خونه تا ابد نسل من دروغگو و حرام خوارو...میشن مگر به لطف بیکران خدا به راه بیام...
(فکر کن الان به بچه ات بگی پول ندارم چی میگه؟...از خودم خجالت میکشم از اینکه دخترم و نمی تونم هر کاری بکنم و پول دربیارم وکمی کمک پدر... ولی بابا همیشه میگه شماها راحت باشید و خوشحال...بابا دوستت دارم و بابت همه کارهایی که برامون کردی دستاتو میبوسم)
حرفایی داشتم...ولی الان نگم بهتره...
یا علی
ارسال شده توسط سکینه | March 12, 2010 10:34 AM
ارسال شده در March 12, 2010 10:34
دلم کلی تنگ شد برای کودکیم.....محشری {قلب}
سلام نوافن من.........سوگندم یادتون هست که؟
مجدد برگشتم. از دیدنتون خوشحال میشم {گل}
ارسال شده توسط سوگند | March 12, 2010 11:12 AM
ارسال شده در March 12, 2010 11:12
سلام استاد ...
چی بگم که احساسم تو واژه ها جا نمیشه ...
هر چی آرزوی خوبه مال تو ...
هر چی که خاطره داری مال من ...
ارسال شده توسط سمیرا راهی | March 12, 2010 11:20 AM
ارسال شده در March 12, 2010 11:20
قصه عشقت را به بيگانگان نگو، چرا که اين کلاغ های غريب
بر کلاه حصيری مترسک نيز آشيانه می سازند.
ارسال شده توسط سمیرا راهی | March 12, 2010 11:21 AM
ارسال شده در March 12, 2010 11:21
خداحافظ پرده نشین محفوظ گریه ها
خداحافظ عزیز ِ بوسه های ِ معصوم هفت سالگی
خدا حافظ گلم ، خوبم ...
خلاصه ی هر چه همین هوای همیشه ی عصمت !
خداحافظ
حالا دیدار ما به نمیدانم آن کجای فراموشی
دیدار ما اصلا به همان حوالی هر چه بادا باد
دیدار ما و دیدار دیگرانی که ما را ندیده اند
پس با هر کسی از کسان من ازین ترانه ی محرمانه سخن مگوی
نمیخواهم آزردگان ساده ی بی شام و بی چراغ
از اندوه اوقات ما با خبرشوند!
قرار ما از همان ابتدای علاقه پیدا بود
قرار ما به سینه سپردن دریا و ترانه ی تشنگی نبود
پس بی جهت بهانه میاور
که راه دور و خانه ی ما یکی مانده به آخر دنیاست!
نه ....
دیگر فراقی نیست
حالا بگذار باد بیاید
بگذار از قرائت محرمانه ی نامه ها و رویاهایمان شاعر شویم
دیدار ما و دیدار دیگرانی که ما را ندیده اند
دیدار ما به همان ساعت معلوم دلنشین
تا دیگر آدمی از یک وداع ساده نگرید
تا چراغ و شب و اشاره بدانند که دیگر ملالی نیست !
حالا میدانم سلام مرا به اهل ِ همیشه ی ِعصمت خواهی رساند
یادت نرود
به جای من از صمیم همین زندگی
سرا روی چشم به راه ماندگان را ببوس
دیگر سفارشی نیست
----------------------
تمام ساعت هام این روزها با زمزمه این شعر با صدای استاد بزرگم شادروان خسرو شکیبایی میگذره .
این عکس ها چند تاییش برام پر خاطرس ...
شاید من هم 10 ساله دیگه با حسرت بیشتری بهشون نگا کنم...
اه بکشم ... و به شقیقه های سفید شدم جلو آینه خیره بشم .
ممنونم ... به خاطر تمام حس خوبی که هروقت میام اینجا
ناخواسته بهم هدیه میکنی ...
ارسال شده توسط سمیرا راهی | March 12, 2010 11:26 AM
ارسال شده در March 12, 2010 11:26
ای ول بنیامین...
ارسال شده توسط فاطمه***محکم | March 12, 2010 12:17 PM
ارسال شده در March 12, 2010 12:17
سلام
یادش بخیر اول دبستان چقدر عذاب کشیدم!!!
یه معلم داشتم بلانسبت سگ اخلاق!
منم اصلا مدرسه رو دوست نداشتم تا کلاس سوم گریه میکردم!!!
اما حالا دیگه مدرسه رو بخاطر دوستام دوست دارم.هرچند که بهترین دوستم توی یه تصادف رفت.
موفق باشی خبرنگار محبوب ایرانی ها
یاحق
ارسال شده توسط نگین | March 12, 2010 12:28 PM
ارسال شده در March 12, 2010 12:28
سلام
....
هرچند که خسته ایم از این حال، نـیا ××× شرمنده، اگر ندارد اشکال، نیا
ما خط تمـــــام نامه هامان کوفیـست ××× آقای گلــم زبـــان مـــن لال، نیا
....
[گل][بدرود]
ارسال شده توسط سکوت | March 12, 2010 12:33 PM
ارسال شده در March 12, 2010 12:33
20
ارسال شده توسط seyed | March 12, 2010 12:37 PM
ارسال شده در March 12, 2010 12:37
با تشکر از یاد آوری خاطرات بچگی
اما . . . . .
چرا ما آما اینقدر خاطره باز هستیم ؟ وقتی داریم بیخیالیم همینکه از دست دادیم . . . .
ارسال شده توسط شهرام داستار | March 12, 2010 12:40 PM
ارسال شده در March 12, 2010 12:40
سلام
حالتون خوبه؟
خیلی بد شد که نتونستین توی چشن ما باشین اما اشکالی نداره من دوست دارم این دعوت محفوظ بمونه تا وقتی شما از فرانسه برگشتین .
من و بچه ها چشم انتظار شما هستیم .
ارسال شده توسط فریدون پور | March 12, 2010 2:29 PM
ارسال شده در March 12, 2010 14:29
سلام بر خبرنگار محبوب
آره این عکس ها رو به ایمیل منم زده بودند
واقعا با دیدنشون هوایی شدم
چه کار جالبی می شه یکی بیاد عکسای دبستان خیلی از مردم رو جمع کنه
چه خاطراتی که زنده نمی شه!!!!!!!!!!!!!
این هم از آن حرف ها بودها!!!!!!!
چی گفتم
ارسال شده توسط رنگینک | March 12, 2010 3:16 PM
ارسال شده در March 12, 2010 15:16
وای خدا جونم
بابا تو دیگه کی هستی
دمت گرم
بینهایت[گل]تقدیم به تو داداش خوبم
ارسال شده توسط گُلی | March 12, 2010 6:38 PM
ارسال شده در March 12, 2010 18:38
.... و کاش که هیچ وقت عبور نمی کردم
ارسال شده توسط المیرا | March 12, 2010 7:24 PM
ارسال شده در March 12, 2010 19:24
بیانیهشماره 2 وحیدبهروز
به نام خدا
من وحیدبهروز به عنوان یک فرد مشهور اعلام میکنم
رفتار دولت ایتالیا درباره بازداشت اقای معصومی نژاد اقدامی احمقانه است و این اقدام محکوم میکنم واز تمام اون افرادی که دستشون به یه جا بنده و میتونند کاری کنند خواهش میکنم برای ازادی ایشون
سریع اقدام کنند
مسولین عزیز بابا خودتون بزارین جای خانوادش ببنید چه ناراحتند حتی این محکوم کردند من چه فایده داره یک هفته مونده به عید همه دوست دایم عیدمون شاد باشه همه دوست داریم بهار با شادی خوشی اغاز کنیم به فکر باشیدمسولین عزیز
رایزنی و نمیدونم از این کارا رو بزارید کنار برید
یک کار اساسی کنید به امید ازادی اقای معصومی نژاد عزیز
21اسفند1388
وحیدبهروز گنبد کاووس استان گلستان
ارسال شده توسط وحیدبهروز گنبد کاووس استان گلستان | March 12, 2010 7:30 PM
ارسال شده در March 12, 2010 19:30
پرستوها چرا اندوه بارید ؟
به روی سیم ها چشم انتظارید ؟
در این شهر پر از بیگانگی ها
شما هم مثل من گم کرده دارید؟
_________
به روزم
ارسال شده توسط فاطمه***محکم | March 12, 2010 8:06 PM
ارسال شده در March 12, 2010 20:06
خوب! به شرطی که دستم را ول نکنی!
ارسال شده توسط جعفری | March 12, 2010 8:24 PM
ارسال شده در March 12, 2010 20:24
چقدر قشنگ به کودکی ها می روی ...
همینکه این عکسها رو دیدم گفتم:آخی یادش بخیر
یادم رفته بود که ما هم ازاون کارت زردا داشتیم که عکس روش موتور بودوزیرش مشخصات مربوطرونوشته بود که البته برای برادرم بودوبعدها به من رسیده بود ودر اسباب بازیهایم بود.
وامروز یادفراموش شده دیروزم را در اینجا دوباره مرور کردم...
واقعا ممنونم ازت آقای نجف زاده.
ارسال شده توسط تازه وارد | March 12, 2010 9:17 PM
ارسال شده در March 12, 2010 21:17
مداد تراش شمشیر نشونم کو؟؟
ارسال شده توسط حدیث | March 12, 2010 9:41 PM
ارسال شده در March 12, 2010 21:41
انقدر بی صبرانه چشم انتظار بهار نباش که ثانیه ها دیر بگذرند...
ارسال شده توسط سونیا | March 12, 2010 9:53 PM
ارسال شده در March 12, 2010 21:53
باز بوی باورم خاکستریست
صفحه های دفترم خاکستریست
پیش از اینها حال دیگر داشتم
هر چه میگفتند باور داشتم
خواندمت...دلنشین بود.......... موفق باشید[گل]
ارسال شده توسط امين حمزه اي | March 12, 2010 10:10 PM
ارسال شده در March 12, 2010 22:10
سلام
دلم مي لرزد / هيجان زده مي شوم...بغضي گلويم را مي گيرد ... وقتي نوستالوژي هاي كودكيم را مي بينم...شايد بخاطر اين باشد كه شادي هاي كودكيم لابلاي ورق هاي كتاب هاي دبستان....همه هنرم توي كتاب ارژنگ...هيجان هايم سر بازي مارپله و منچ بازي...و همه كودكيم پاي تلويزيون سياه و سفيد خانه كودكيم جا مانده........
ما چرا مي فهميم؟
ما چرا مي پرسيم؟
من مي خوام برگردم به كودكي.....
ارسال شده توسط مهديه پوريادگار | March 12, 2010 10:27 PM
ارسال شده در March 12, 2010 22:27
سلام آقا کامران
کی میایی به ایران دلمون تنگ شده برات
بیا به ایران و به حال تراختور برس فقط کار توست با اون گزارشهای زیبایت حقمان را میخورن
آقا کامران خیلی دوست دارمت
وقت کردی به وبلاگم سر بزن
یاشاسین تراختور
ارسال شده توسط مصطفی ایمانی | March 12, 2010 11:44 PM
ارسال شده در March 12, 2010 23:44
یاد باد آن روزگاران یاد باد..
کودکی خودت یادت اومد اومدی دنبال ما تا با هم بریم تو گوچه هاخاطره بازی کنیم باشه ..اینبار هم تو بردی..خاطراتمون و میکم همونا رو که تو ته کوچه جا گذاشتیمش..
ارسال شده توسط پرواز در سن | March 13, 2010 12:30 AM
ارسال شده در March 13, 2010 00:30
یادش بخیر!!!!!!!!!!
عجب روزگاری بود
همه رو یادم رفته بود ...
تو هم دلت به چه چیزایی خوشه
برو فکر نون باش که خربزه آبه .
« در گذرگاه زمان خیمه شب بازی دهر،
با همه تلخی و شیرینی خود می گذرد.
عشق ها می میرند،
رنگها رنگ دگر می گیرند،
و فقط خاطره هاست که چه شیرین و چه تلخ،
دست ناخورده به جا می ماند... »
ارسال شده توسط تو به اسم من چیکار داری؟ | March 13, 2010 12:57 AM
ارسال شده در March 13, 2010 00:57
سلام
قبل از اينكه از كشور براي ماموريت تشريف ببريد هميشه در منزل به همسرم مي گفتم كه صدا و سيما بايد از شما به عنوان خبرنگار برتر تقدير به عمل بياورد به چند دليل :
1- نوآوري در ارائه گزارشات
2- جذابيت
3- نترس بودن در تهيه و ارائه گزارشات و خبرها
و ....
بعد از شما چند نفره ديگه خواستند كه جاي شما را در ارائه خبر و گزارش در صدا و سيما پر كنند اما فقط سعي كردند.
خدا قوت
ارسال شده توسط fares | March 13, 2010 9:20 AM
ارسال شده در March 13, 2010 09:20
سلام؛
سادهاند. هنوز با گذشت زمان گرد كهنگي بر آنها نشسته است.
راستي چند سال پيش همه دنياي من همينها بود؟!!
دلم براي دنياي كودكانه و ساده خودم تنگ شده است، دلم ميخواهد دور شوم، برم...
خيابانها اين روزها حال و هوايي دارد. چرا تازهها حال و هواي قديميها را ندارد؟!!
ارسال شده توسط matin | March 13, 2010 9:38 AM
ارسال شده در March 13, 2010 09:38
سلام
قبل از اينكه از كشور براي ماموريت تشريف ببريد هميشه در منزل به همسرم مي گفتم كه صدا و سيما بايد از شما به عنوان خبرنگار برتر تقدير به عمل بياورد به چند دليل :
1- نوآوري در ارائه گزارشات
2- جذابيت
3- نترس بودن در تهيه و ارائه گزارشات و خبرها
و ....
بعد از شما چند نفره ديگه خواستند كه جاي شما را در ارائه خبر و گزارش در صدا و سيما پر كنند اما فقط سعي كردند.
خدا قوت
ارسال شده توسط fares | March 13, 2010 9:44 AM
ارسال شده در March 13, 2010 09:44
به نام او
هر کسی را به اندازه ای که احساسش میکنند. هست....
شریعتی
ارسال شده توسط زهرا | March 13, 2010 11:27 AM
ارسال شده در March 13, 2010 11:27
و چه عبوری...
ارسال شده توسط فاطمه شعبانی جو | March 13, 2010 12:26 PM
ارسال شده در March 13, 2010 12:26
به نام او سلام
شما مریضید !!
باور کن شما مرضید !!!
کسی که فقط در گذشته سیر می کند مریض هست !!!
شما امتداد همان تفکری هستید که متحجرانه در 1400 سال پیش سیر می کند ونمی خواهد به این واقعیت برسد که انسان تغییر می کند ودر مسیر تکامل قرار دارد وباید از گذشته درسی گرفت برای آینده !
اما شما دوست دارید در گذشته زندگی کنید ؟
شهید مطهری می گوید : مردم عوام هستند که تغییر را نمی پذیرند وفقط می نشینندونظاره می کنند در گذشته واز آیند فرار می کنند
بهتر است دست از گذشته بردارید وآینده را بسازید
ارسال شده توسط داداش کوشولو | March 13, 2010 12:37 PM
ارسال شده در March 13, 2010 12:37
و اگر اندکی بیندیشیم فردا هم تصویر امروزمان همین قدر لذت بخش خواهد بود .
امروز را دریابیم و در اندیشه فردایی بهتر زندگی کنیم.
ارسال شده توسط وب نوشت های یک مهندس کامپیوتر | March 13, 2010 1:16 PM
ارسال شده در March 13, 2010 13:16
خسته نباشی خبرنگار.میدونی که کشور فرانسه کشوریه که بسیاری از قوانین کشور ما از قوانین اون کشور گرفته شده در حالیکه یکی از کتابهای شیخ بهایی به نام؟؟ یکی از منابع قوانین فرانسه هستش...اگه بتونی گزارشی از این موضوع تهیه کنی کار قشنگی از آب در میاد...اگه اطلاعات کاملتری خواستی میتونم کمکت کنم...
ارسال شده توسط مومنی | March 13, 2010 1:44 PM
ارسال شده در March 13, 2010 13:44
سلام
اینارو چند وقت پیش توی یه وبلاگ دیدم.
تکرارین ولی جالب.
ارسال شده توسط صادق(دخو) | March 13, 2010 1:50 PM
ارسال شده در March 13, 2010 13:50
مواظب خودت باشي مثل معصومي نژاد نگيرنت برادر!
ارسال شده توسط محمود | March 13, 2010 1:54 PM
ارسال شده در March 13, 2010 13:54
یاد 12 سال پیش افتادم که کلاس اول بودم
منو یاد بچه گیای شیرینم انداختین
دستتون درد نکنه
ارسال شده توسط یسنا | March 13, 2010 2:29 PM
ارسال شده در March 13, 2010 14:29
دیشب مصاحبه خانوم رهنورد رو با سایت کلمه خوندم و تصمیم گرفتم حاشیه ای برای اون بنویسم و نظر شخصی خودم رو در باره همین مطلب بیان کنم . یه سر به وبلاگم بزنید.
ارسال شده توسط رضا فروزش | March 13, 2010 2:33 PM
ارسال شده در March 13, 2010 14:33
با سلام.
خبرنگار محبوب قلبهای عزیز محترم! خوب بود! کوتاه و خواندنی
ارسال شده توسط جعفری | March 13, 2010 2:43 PM
ارسال شده در March 13, 2010 14:43
سلام
خوب هستید
ما از روز میلاد پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم یک تالار بر پا کردیم در زمینه مقاومت . جای شما و تمام دوستان مقاومتی و حزب الله ی در آنجا خالیست تا محفلی که با نام شهید عماد مغنیه برپا شده را گرمتر کنیم.
همه چیز در این جامعه آماده برای عضویت شماست...
شبکه مجازی عماد مغنیه
http://hajrezvan.com/forum/
فان حزب الله هم الغالبون
ارسال شده توسط حاج رضوان | March 13, 2010 3:09 PM
ارسال شده در March 13, 2010 15:09
بي شك اگر شما يك دودكش نقاشي كنيد دود ان را به سمت راست خواهيد كشيد!
ارسال شده توسط ارميا | March 13, 2010 3:31 PM
ارسال شده در March 13, 2010 15:31
سلام من قبلا اين عکسها را البته بيشتر وکاملتر جايي ديده بودم اگر ادرسش را بدين علاقه مندان و کساني که خاطره دارند خوشحال ميشن
ارسال شده توسط زهرا | March 13, 2010 3:46 PM
ارسال شده در March 13, 2010 15:46
سلام
خاطرات آدما جزء بهترین قسمتهای زندگی شونِ بخصوص اگه مربوط به دوران کودکی باشه.
ارسال شده توسط لیلا نادعلی فر | March 13, 2010 4:26 PM
ارسال شده در March 13, 2010 16:26
سلام دوباره...
کجابودین دیروز؟
ارسال شده توسط پریناز | March 13, 2010 4:36 PM
ارسال شده در March 13, 2010 16:36
نيگا كن توروخدا!!اون عكس بازي بكس آتاري نيس!؟ اون دستگاهه هم گمونم كمودور باشه!!(شايد)چون19سالمه عكساي كتاباي دبستان رو هم خوب يادمه چون هنوز زمان ما تغيير نكرده بودن...اين كارتاهم داداشم داشت ازشون!!!هم انواع ماشينشو هم هواپيماشو...
آخي...!
راستي برادر...حالا كه معصومي رو گرفتن تو لاقل مراقب خودت باش بيشتر....
يا متين
ارسال شده توسط آذين | March 13, 2010 4:42 PM
ارسال شده در March 13, 2010 16:42
یادم رفت بگم این عکسها رو که زدی(با تو عبور میکنم) رو واسم بفرست یه طوری کودکیم یه شکل بوده
ارسال شده توسط یه بیچاره | March 13, 2010 5:57 PM
ارسال شده در March 13, 2010 17:57
سلام آقای نجف زاده یا به قول دلم که اصلاً تعارف نمی کنه سلام کامران جان خوبی دلم برات تنگ شده خیلی وقته گزارشای قشنگت رو نمی بینم خیلی وقته دلم برای صداقت گزارشات تنگ شده خیلی وقته ..... ببخشید ولی بازم دارم آهنگ وبلاگم رو گوش میدم و طبق معمول دارم مینویسم ولی اینبار برای کسی که من فوق العاده دوستش دارم اما اینبار کامران من رو برد به سالهای دبستان خودم که همین کتابها رو داشت . کامران برای اولین بار گذشت زمان رو به این قشنگی حس کردم نمی دونی وقتی برای اولین بار این تصاویر رو دیدم گریه کردم هر چند الان هم دارم همین کار رو میکنم . کامران پس کی بازم مینویسی ، گزارش میکنی ، گوینده ی خبر 20:30 میشی بخدا دلم گرفته برای همه چیز یرای همه کس حتی برای خودم برای تو برای همه ببخشید ولی دیگه نمیتونم ادامه بدم حالم داره بد میشه.
کاش بتونم کاری کنم تا خدا رو پیش شیطون بخاطر خلق من سرافکنده نکنم. برام دعا کن تا آدم بشم تا برات دعا کنم عاقبت بخیر بشی.
ارسال شده توسط میزبان | March 13, 2010 6:00 PM
ارسال شده در March 13, 2010 18:00
دولت ایتالیا به جای اتهام دروغ به اقای معصومی نژاد عزیزم
بره اون نخست وزیر فاسدش رو جمع کنه که به انواع فساد ها مبطلاست
بره اون نخست وزیر فی نار جهنمیش رو توی اشغال دونی بندازه که فکر کنم توی سطل زباله هم براش جا نباشه
از امواج قلبم به خاطر دستگیری اقای معصومی نژاد ناراحتم
ارسال شده توسط وحیدبهروز گنبد کاووس استان گلستان | March 13, 2010 6:35 PM
ارسال شده در March 13, 2010 18:35
سلام و خسته نباشيد خدمت برادر عزيزم كامران نجف زاده اميدوارم بسازي باغم غربت، دعا مي كنم تا بازگردي به وطن ورهاوردت از سفر روشنگري باشد دموكراسي غربي(دگماتيسم نقابدار)
در ضمن توجهتون رابه مطلب زير جلب ميكنم:
به حضرت امام خبر میدهند که سفیر ایران در شوروی را کتک زدند. ایشان دستور میدهند که سفیر شوروی در تهران را بزنند. اطافیان وضعیت حساس منطقه را یادآور میشوند . حضرت امام میفرمایند اگر نزنید خودم میروم و میزنم!
مورد دیگر زمانی بود که اولین ناو آمریکائی وارد خلیج فارس شد که امام نظر خود در این باره را انهدام آن بیان کرد اما مسئولین امر (هاشمی و رضائی) بنا بر ولایت پذیری شان (!) اینکار را نکردند . هنوز هم چوب آن نافرمانی را میخوریم.
به نظر شما در قبال دستگیری "معصومی نژاد" خبرنگار ایرانی بدست دولت متوحش ایتالیا ٬ کار دیپلماتیک جواب میدهد؟
آقای احمدی نژاد! نگذارید سیاست عزتمندانه دولت شما بخاطر اینکار مورد تردید قرار بگیرد. خبرنگاران ایتالیایی را بازداشت کنید... موشک جواب موشک
چرا باید منتظر باشیم تا هر کس هر غلطی که خواست بکند و ما در موضع پاسخگوئی بمانیم؟
ارسال شده توسط صابر | March 13, 2010 6:45 PM
ارسال شده در March 13, 2010 18:45
اومدم سلامی بکنم خدمت برادر بزرگم آقا کامران!
همین!
ارسال شده توسط سارا نصیریان | March 13, 2010 7:17 PM
ارسال شده در March 13, 2010 19:17
سلام خوبی امe mail رسید؟
ارسال شده توسط مسعود موسوی | March 13, 2010 7:27 PM
ارسال شده در March 13, 2010 19:27
موضوع : چهارشنبه سوری و تهاجم فرهنگی علیه شیعه و ولایت امیر المومنین علی (علیه السلام)
نگاه دقیق به وقایع تاریخی و چینش منطقی آنها در کنار هم دیدگاه نوینی به وارسی نگری ما و نسل جوان می دهد. موضوع چهارشنبه سوری که از خرافات صد در صد غیر منطقی پیش از اسلام آتش پرستان شرقی بوده است در طول دورانهای مختلف، رفت و آمدهای متفاوتی داشته است. در کشور ایران اوائل اسلام با فتح ایران تقریبا این فرهنگ و توجه به آن به یک پدیده میرا تبدیل شد و آرام آرام نسل های جدید ایران آن موقع، این خرافه را به فراموشی سپردند. با رشد تعالیم اسلامی در میان جوامع شرقی از جمله ایران آتشکده ها که هرساله به این مناسبت رنگ و آب جدید و نویی به خود می گرفت نیز تعطیل کامل یا رو به تعطیلی نهاد. این موضوع تا قرنهای 4 و 5 و پس از آن بیشتر مشهود است.
رشد جمعیت شیعه از قرن 3 و 4 خصوصا در کشور ایران آرام آرام موضوعات مهمی را در ردیف فعالیت های اجتماعی قرار می داد. توجه به موضوع ولایت و خلافت بلافصل حضرت علی(علیه السلام) نیز به عنوان اهم فرایندهای ذهنی شیعه نقشی شایان در نمودارهای فعالیت های اجتماعی بازی می کرد. از آنجا که قصه غدیر و نصب حضرت علی (علیه السلام) از سوی خدا و پیامبر (صلی الله علیه و آله) در (27/12/10) بیست و هفتم اسفند ماه ده هجری شمسی یعنی 18ذیحجه 10ق اتفاق افتاده بود این ایام با توجه به وقوف حداقل سه روزه پیامبر(صلی الله علیه و آله ) و حضرت علی (علیه السلام) در غدیر خم می توانست شور و نشاط شیعیان شرقی و خصوصا ایرانیان را در نوروز دوچندان نماید.
البته با رشد شیعه خصوصا در زمان صفویه این پدیده رنگ زیباتری به خود گرفت.
بگذریم؛
وقتی رشد معرفی شیعه و ولایت حضرت علی (علیه السلام) این چنین رونق گرفت، مخالفین برای فراموش آوری این موضوع سعی کردند فرهنگ سنتهای جاهلی ایران را که سالها نیز طرد شده بود برای مقابله با جشن غدیر و آخر اسفند به مقابله آورند. و برای این تقابل برنامه های نسبتا مفصلی طراحی کردند که همانطور که عرض شد نوروز باستانی و چهارشنبه سوری از پدیده های بارز این مبارزه ظالمانه بود.
والسلام
WWW.KOWSARGHADR.COM
ارسال شده توسط sg | March 13, 2010 8:52 PM
ارسال شده در March 13, 2010 20:52
سلام...شاید نظر دادن درباره ی این عکس ها برای من زیاد معقول نباشه..آره هرچی فکر میکنم میبینم نیست...چون چندتاش فقط ماله زمانه ماس...آخه الان تازه ترمه دو دانشگاهم...نه اینکه بخوام بگم سنم اینه...شاید...ولی نه... آره شاید برای خیلی ها خاطره ست ولی برای خیلی ها غم...آره غم...یاده سن و مو و چروک ...آخر از همه اعمال....می دونی که هرکی اینارو میبینه میگه عجب دورانی بود...عجب...میگه کاش میشد برگردم به قبل...میدونی چرا...میدونم که میدونی...آره چون دلش شوره کارهاشو میزنه...ماله من هم میزنه ...ماله شما چطور
من......ناشناس...کرج....ایران
ارسال شده توسط من | March 13, 2010 10:35 PM
ارسال شده در March 13, 2010 22:35
با عرض ادب و احترام.
جدا معرکه بود و خیلی با حال. بهت تبریک میگم به خاطر خلاقیتت.فقط باید بگم یه کم این عکسا قدیمی شده چیزی تازه نداری از اون قدیما؟؟؟؟؟/
ارسال شده توسط فرزانه | March 13, 2010 11:07 PM
ارسال شده در March 13, 2010 23:07
سلام
خسته نباشيد استاد!
خيلي از ديدن اين تصاوير خوشحال شدم ياد ايام كودكي كردم و بعدش دلم گرفت!!
ارسال شده توسط شاگرد استاد | March 13, 2010 11:27 PM
ارسال شده در March 13, 2010 23:27
salam
vagahn mahshar bod
kheili 2s dashtam
daset dard nakone
shad o khoram bashi
ya ali
khoda negahdar
ارسال شده توسط zahra | March 14, 2010 12:32 AM
ارسال شده در March 14, 2010 00:32
سلام!
خیلی از کاراتون خوشم میاد...
اینا هم عکسای جالبین! فقط یه چیش کمه! اگه گفتین چی!!؟؟!؟!؟!
(نمیدونم شایدم ندیده بودینش!)
یه کتاب داستانی بود که یه پسر بچه یه مداد دستش بود و هر چی می خواست می کشید... اینا رو که دیدم یاد اون کتابم افتادم!!
ارسال شده توسط سارا | March 14, 2010 12:54 AM
ارسال شده در March 14, 2010 00:54
سلام
طلوع دوباره آفتاب، شکفتن غنچه ها، رویش شکوفه ها بر تن یخ بسته درختان، همه نوید سخاوت دستان خداست، همه به انتظار یا مقلب القلوب و الابصار پای سفره هفت سین چشم به راه روزهای نو، دستان یکدیگر را می فشاریم تا در هفت سینهای بعد نیز با هم شاهد سخاوت دستان پر مهرش باشیم
بهار چند تخم مرغ رنگ کرده و سبزه ای در بشقابی ملامین است...........به روزم
امیدوارم سال 89 سالی سراسر نیکی و کامیابی، سرشار از برکت، عشق و شادی باشد
[گل]پیشاپیش عید بر شما مبارک[گل]
____________
ما امسال از شما عیدی می خوایم. عیدی که می تونید بهمون بدید اینه که تشریف بیارید وبلاگم و واسم کامنت بزارید
ارسال شده توسط کیمیا | March 14, 2010 8:05 AM
ارسال شده در March 14, 2010 08:05
[گل][گل][گل]ـــــــــــــــــــ[قلب] ضامن آهــــــــــو [قلب]ـــــــــــــــــ[گل][گل][گل]
[گل][گل][گل]ـــــــــــــــــــ[قلب] ضامن آهــــــــــو [قلب]ـــــــــــــــــ[گل][گل][گل]
[گل][گل][گل]ـــــــــــــــــــ[قلب] ضامن آهــــــــــو [قلب]ـــــــــــــــــ[گل][گل][گل]
[گل][گل][گل]ـــــــــــــــــــ[قلب] ضامن آهــــــــــو [قلب]ـــــــــــــــــ[گل][گل][گل]
[گل][گل][گل]ـــــــــــــــــــ[قلب] ضامن آهــــــــــو [قلب]ـــــــــــــــــ[گل][گل][گل]
[گل][گل][گل]ـــــــــــــــــــ[قلب] ضامن آهــــــــــو [قلب]ـــــــــــــــــ[گل][گل][گل]
[گل][گل][گل]ـــــــــــــــــــ[قلب] ضامن آهــــــــــو [قلب]ـــــــــــــــــ[گل][گل][گل]
[گل][گل][گل]ـــــــــــــــــــ[قلب] ضامن آهــــــــــو [قلب]ـــــــــــــــــ[گل][گل][گل]
[گل][گل][گل]ـــــــــــــــــــ[قلب] ضامن آهــــــــــو [قلب]ـــــــــــــــــ[گل][گل][گل]
[گل][گل][گل]ـــــــــــــــــــ[قلب] ضامن آهــــــــــو [قلب]ـــــــــــــــــ[گل][گل][گل]
[گل][گل][گل]ـــــــــــــــــــ[قلب] ضامن آهــــــــــو [قلب]ـــــــــــــــــ[گل][گل][گل]
[گل][گل][گل]ـــــــــــــــــــ[قلب] ضامن آهــــــــــو [قلب]ـــــــــــــــــ[گل][گل][گل]
ارسال شده توسط کیمیا | March 14, 2010 8:06 AM
ارسال شده در March 14, 2010 08:06
ممنون از لوگویی که گذاشتی..ما هم همصدا با شما می شویم و می گوییم آقای معصومی نژاد رو آزاد کنید
ارسال شده توسط کیمیا | March 14, 2010 8:07 AM
ارسال شده در March 14, 2010 08:07
با اتوبوس حرکت کردم مطلب وبلاگم برات اوردم داداش گل
چهارشنبهسوری از مظاهر آتشپرستی است
چهارشنبه سوری از مظاهر آتشپرستی و از دیدگاه اسلام
مردود است، اما عدهای میخواهند به آن رنگ و بوی اسلامی
دهند.
آیینهای آخر سال را باید غیر دینی و مردود دانست و مسئله
خرافی که ایرانیان بر آن مبادرت میورزند، مراسم چهارشنبه
آخر سال است که به چهارشنبه سوری معروف و جایگاه ویژهای
برای خود پیدا کرده است، گویی این شب آخرین مهلت برای
تدارک جشنهای نوروزی است.
چهارشنبه سوری از مظاهر آتشپرستی است با توجه به
قداست و اهمیت آتش در فرهنگ قبل از اسلام، جشن سوری
در ایران رایج بوده است، اما چهارشنبه را بعد از ظهور اسلام به
آن اضافه کردهاند و نظراتی در این زمینه ارائه دادهاند تا به آن
رنگ و بومی اسلامی بدهند، در حالی که اصل این جریان مردود
است.
در حدیث منسوب به امیرالمومنین (ع) مبنی بر تایید ایام
نوروزامده است و تایید معصومین (ع) در مورد عید نوروز به
خاطر پرداختن به اعمال نیک مانند صله ارحام و دعا و نیایش
است، نه اینکه بخواهند خرافات و رسوماتی که با اسلام
سازگاری ندارند را تایید کنند.
مرسومات مربوط به ایام نوروز از جمله سفر عید و گردش و
تفریح در 13 فروردین را امری مباح است این کارها امری مباح به
شمار میروند ولی چون با خرافات زیادی همراه است و بعضی
افراد به این خرافات صبغه دینی میدهند، امری بسیار نامطلوب
است.
عدهای نوعی قداست برای چهارشنبه سوری قایل هستند و
شاید در بعضی جاها بیشتر از شب قدر به آن اهمیت میدهند
و برای رفع نگرانی و پیشبینی آینده، مراسم ویژه «فالگوش» و
«فالکوزه» که همراه با ترانه و شعرهای بی اساسی انجام
میگیرد و خیلی از آداب و آیینهای خرافی در برگزاری شب
چهارشنبه آخر سال وجود دارد که ذکر آن ساعتها به طول
میانجامد.
اینکه در آخر سال به زیارت قبور میروند، اشکال ندارد، چون
طلب مغفرت از خدا برای اموات محدود به زمان نیست و در متون
دینی نیز بر آن صحه گذاشته شده، ولی هر چیزی که عقل آن
را مردود میداند، خرافه است.
اگر به مردم بگوییم اصل این آیینها خرافه است و از آن دست
بردارند، این کار شدنی نیست ولی باید گوشزد کنیم به جای
اینکه به عنوان مثال برای بر آمدن حاجات شعرهای بیاساس
بخوانند و اعمال خرافی انجام دهند، به دعا و قرآن خواندن و
توسل به اهل بیت (ع) و صدقه نذری سوق دهیم.
http://vahidbehrooz.persianblog.ir/
با اتوبوس کولر دار بود اوردم برات بخونی
به امید محبوبیت بعدا مشهوریت و معروفیت
ارسال شده توسط وحیدبهروز گنبد کاووس استان گلستان | March 14, 2010 8:35 AM
ارسال شده در March 14, 2010 08:35
سلام
با نتایج نظرسنجی انتخاب منافق ترین فتنه گر در خدمتم
یا علی
ارسال شده توسط بسيجي دانشجو | March 14, 2010 9:14 AM
ارسال شده در March 14, 2010 09:14
سلام من چقدر عاشق این عکسا وکتابای خوبمون هستم البته نسل من اخرین نسلی بود که با این کتابا بزرگ شد من البته هشیار و بیدارو هیچوقت ندیدم بهتره بگم نسل من ندیده نسل من بازی ایران واسترالیا هم ندیده یه کودکه 6یا7 ساله بوده اون موقع نسل من اینجاش جالبه که کتابای دبستانمون همینا بوده این نسل دیگه تصمیم کبری نداره مهمان ناخوانده نداره
ارسال شده توسط پگاه نکوهش | March 14, 2010 12:12 PM
ارسال شده در March 14, 2010 12:12
http://rozearghavani.blogfa.com/
بهار آمد بهار آمد بهار خوش عذار آمد
خوش و سرسبز شد عالم اوان لاله زار آمد
ز سوسن بشنو اي ريحان که سوسن صد زبان دارد
به دشت آب و گل بنگر که پرنقش و نگار آمد
گل از نسرين هميپرسد که چون بودي در اين غربت
هميگويد خوشم زيرا خوشيها زان ديار آمد
سمن با سرو ميگويد که مستانه هميرقصي
به گوشش سرو ميگويد که يار بردبار آمد
بنفشه پيش نيلوفر درآمد که مبارک باد
که زردي رفت و خشکي رفت و عمر پايدار آمد
هميزد چشمک آن نرگس به سوي گل که خنداني
بدو گفتا که خندانم که يار اندر کنار آمد
صنوبر گفت راه سخت آسان شد به فضل حق
که هر برگي به ره بري چو تيغ آبدار آمد
ز ترکستان آن دنيا بنه ترکان زيبارو
به هندستان آب و گل به امر شهريار آمد
ببين کان لکلک گويا برآمد بر سر منبر
که اي ياران آن کاره صلا که وقت کار آمد
مولانا جلال الدين
هموطن عیدت مبارک
ارسال شده توسط دینا کیانمنش | March 14, 2010 12:18 PM
ارسال شده در March 14, 2010 12:18
با سلام وبلاگ فرهنگی مذهبی قمر بنی هاشم(ع) به روز شد این دفعه با یه سوال که شما باید جوابش بدین....
سال 1388 چطور سالی بود.....
زود بیا به وبلاگم و بنا به نظر خودت جواب بده.....
منتظر قدوم نازنینتون هستم....
http://algameh.blogfa.com/
ارسال شده توسط سید جواد | March 14, 2010 1:23 PM
ارسال شده در March 14, 2010 13:23
با دیدن خمسه خیلی حال کردم راستش از این کارتهای صد آفرین من هنوزم دارم گذاشتمش توآلبوم!!!
ارسال شده توسط من... | March 14, 2010 1:58 PM
ارسال شده در March 14, 2010 13:58
کاش عکس ها رو یه کمی بزرگتر میذاشتی
مثل یه خواب بود
چه زود گذشت
عکس های اون موقع رو که نگاه می کنم یاد بمباران می افتم
حیاط مدرسمون پناهگاه بود
می گذرد کاروان
بوی گل ارغوان
سرو شهید جوان
ارسال شده توسط تماشا | March 14, 2010 2:17 PM
ارسال شده در March 14, 2010 14:17
سلام نازنین....
نوبهار است در ان کوش که خوشدل باشی
که بسی گل بدمد باز و تو در گل باشی
من نگویم که کنون با که نشین چه بنوش
که تو خود دانی اگر زیرک و عاقل باشی
چنگ در پرده همین میدهدت پند ولی
وعظت آنگاه کند سود که قابل باشی
در چمن هر ورقی دفتر حالی دگر است
حیف باشد که ز کار همه غافل باشی
نقد عمرت ببرد غصه دنیا به گزاف
گر شب و روز درین قصه مشکل باشی
گرچه راهیست پر از بیم ز ما تا بر دوست
رفتن آسان بود ار واقف منزل باشی
حافظا گر مدد از بخت بلندت باشید
صید آن شاهد مطبوع شمایل باشی
ارسال شده توسط آدم برفی | March 14, 2010 5:34 PM
ارسال شده در March 14, 2010 17:34
سلام ):
چی شد پس؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
ارسال شده توسط سیاوش | March 14, 2010 6:41 PM
ارسال شده در March 14, 2010 18:41
به نام آنکه با یادش قلبم آرام می گیرد
وسلام بر تویی که بهترینی
چند روزی به دلایلی نتونستم وارد وبلاگت بشم اما امروز که اومدم دیدم کولاک کردی یادته یه روز برات نوشتم "تو دیگر آن کامران همیشگی نیستی انگار" نوشتم سری به نوشته های کمی دورترت بزن و دوباره همان کامران خودمان بشو حالا احساس می کنم این کار را کردی چون دو تا مطلبت فوق العاده بود (اما تو باور نکن...،با تو عبور می کنم)انگار در تک تک کلماتت تو را دارم می بینم می دونم که می دونی دارم چی می گم اینا کلمات خودته با همون ادبیات دوست داشتنی...
چند وقت پیش دختر داییم این عکسهای دوران دبستان را برام ایمیل کرد با دیدنشون اشکم در اومد نمی دونم چه حسی بود مخصوصا آن سگ و گربه حالا هم که در وبلاگ تو دیدم همون حس و حال بهم دست داد ازت ممنونم...
داستانت هم بی نظیر بود به آخرش که رسیدم شوکه شدم نوشتن همچین داستانی فقط از تو بر می آید
در مورد پیشنهادت برای سال آینده هم کاملا موافـقــم ...
تو بی نظیری و محبوب ترین شخصیت برای من
کاش همیشه از دلت بنویسی اونوقته که به دل می شینه چون تو دلت یه خبراییه...
ارسال شده توسط شب شکن | March 14, 2010 7:06 PM
ارسال شده در March 14, 2010 19:06
سلام کامران خان عزیز
منو ببخش
ارسال شده توسط محمدرضا مهرپویا | March 14, 2010 8:54 PM
ارسال شده در March 14, 2010 20:54
سلام علیکم
ارسال شده توسط دختراردیبهشت | March 14, 2010 10:09 PM
ارسال شده در March 14, 2010 22:09
من اون موقع نبودم که ببینم سرگرمی شما چه بود.
اما هر چی بود تونست انسان های بزرگی رو تربیت کنه.
من 15 سالمه. تفریحاتم کامپیوتر و آهنگ گوش دادن.تو آپارتمان هم نمی شه بازی کرد.
خلاصه خوشا به حالتون.
لطفا برگرد ایران .ممنون
اینجا خیلی مردم دوستت دارن
مخصوصا خانواده ی ما
ارسال شده توسط Amirhossein goodarzi | March 15, 2010 12:09 AM
ارسال شده در March 15, 2010 00:09
سلام.غم غربت(یا به قول خودتان نوستالژی) چه بلایی که بر سر نوشته و اثرها نمی آورد.
موفقتر باشید.
ارسال شده توسط حبیبی | March 15, 2010 12:34 AM
ارسال شده در March 15, 2010 00:34
معصومي نژاد را آزاد كنيد.
ارسال شده توسط مهديه پوريادگار | March 15, 2010 12:47 AM
ارسال شده در March 15, 2010 00:47
..............ممنون.........................
ارسال شده توسط قاف. الف | March 15, 2010 2:00 AM
ارسال شده در March 15, 2010 02:00
وایییییییییییی چقدر خاطره واسم زنده شد
هنوزم این کتابارو دارییییییییییییی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!
ارسال شده توسط رضوانه | March 15, 2010 2:27 AM
ارسال شده در March 15, 2010 02:27
سلام
بنده معلم دبساتان هستم. جهت انجام مطالعات تطبيقي آموزش و پرورش ايران و فرانسه به مجموعه اطلاعات منسجم و دست اول از وضعيت مقطع ابتدايي كشور فرانسه دارم.بهترين گزينه براي بدست آوردن اطلاعات را شما ديدم.از شما مي خوام كمكم كنيد.
ارسال شده توسط علي اصغر صفا | March 15, 2010 9:13 AM
ارسال شده در March 15, 2010 09:13
اقاي نجف زاده پاشو بيا ايران ميترسيم براي شما هم پاپوش درست كنن
بنده خدا اقاي معصومي نژاد
ارسال شده توسط امين | March 15, 2010 11:10 AM
ارسال شده در March 15, 2010 11:10
دلتنگتیم داداش، باور کن...
ارسال شده توسط سونیا | March 15, 2010 12:02 PM
ارسال شده در March 15, 2010 12:02
سلام
آخي. شما هنوز اينا رو داري. ميشه عكس هاي بزرگترشو هم تو وبلاگ بزاري.
چرا اينقدر كم گزارش ميگيري. به خدا دلمون برات تنگ شده.
حتمايه گزارش بگير از خاطرات قديمي مدرسه. خيلي جالب ميشه. حتما اين كارو بكن.
ارسال شده توسط محمد | March 15, 2010 12:27 PM
ارسال شده در March 15, 2010 12:27
خیلی جالبه که ما آدما دوران کودکی خودمون رو هم فراموش نکنیم این که یه روزی چقدر بی سواد بودیم و امروز برای توسعه یافتگی دست به چه کارایی می زنیم
ارسال شده توسط نانوشتههای ژورنالیست اراکی | March 15, 2010 2:51 PM
ارسال شده در March 15, 2010 14:51
سلام به بهترین
من نسبت به هم قطارای شما سنی ندارم (19سالمه)ولی بعضی از این عکسارو که دیدم جون هر کی که بگید بغضم گرفت ...
من از تو یاد میگیرم که همیشه متفاوت باشم قول می دم مهربون
راستی دلم واسه گزارشای قشنگت تنگ شده ...
ارسال شده توسط فاطمه عباسی | March 15, 2010 4:59 PM
ارسال شده در March 15, 2010 16:59
تصاویر بالا تمام خاطرات و دلخوشیهای بچه های اواخر دهه50 و اوایل دهه 60 من وامثال من تو همون سالها موندیم جنگ, خاموشی,شبکه 1 و 2 کارتونهایی که همیشه یه عضو خانواده مثل پدر مادر یا برادر گم شده بودند یادش به خیر نمیدونم بقیه چطور فکر میکنند ولی من با تمام سختیها, اون دوره رو به الان ترجیح میدم با اینکه نسل ما واقعا سوخت وساخت.
ارسال شده توسط مریم | March 16, 2010 4:22 PM
ارسال شده در March 16, 2010 16:22
آقای نجف زاده عزیز هر کجای دنیا که باشید براتون آرزوی بهترین روزها را دارم و پیشاپیش سال نو مبارک جاتون در 20:30 واقعا خالیه
ارسال شده توسط مریم | March 16, 2010 4:25 PM
ارسال شده در March 16, 2010 16:25
این چندسال اخیر، حال هوای قدیمها و نوستالژی بازی و اینها خیلی ها رو گرفته. شاید چون اینقدر بی مقدمه و سریع به زندگی آدم بزرگی پرت شدیم که نفهمیدیم چه روزگاری را از کف دادیم. حالا همه مون دربه در می گردیم دنبال یه نشونه از اون روزها. تیکه پاک کنی، خط کش شکسته ای، برگی از دفترچه ای...
ارسال شده توسط ننه نقلی | March 16, 2010 5:00 PM
ارسال شده در March 16, 2010 17:00
تو همانی که تو میدانی.....
ارسال شده توسط زهره | March 16, 2010 10:14 PM
ارسال شده در March 16, 2010 22:14
khub darin unja hal mikonina,delemun baraye gozareshhaiee ke tu iran tahie mikardin tang shode,nemikhain bargardin?
ارسال شده توسط zahra | March 17, 2010 12:40 AM
ارسال شده در March 17, 2010 00:40
تموم شد آپ کردم ومنتظر حضورتون ونظرتون هستم....
ارسال شده توسط فوگاسیته | March 17, 2010 11:49 PM
ارسال شده در March 17, 2010 23:49
تموم شد آپ کردم ومنتظر حضورتون ونظرتون هستم.
امشب خیلی خوشحالم ازحادثه اشنایی با شما
ارسال شده توسط فوگاسیته | March 17, 2010 11:50 PM
ارسال شده در March 17, 2010 23:50
من هنوزم کارتای صدآفرینمو نگه داشتم.
نوشته ی خوبی بود خسته نباشی مرد بزرگ
سال نوت هم مبارک
راستی آدرس میل چرا اجباریه تو که با میلا کاری نمی کنی
ارسال شده توسط خودم | March 18, 2010 2:32 PM
ارسال شده در March 18, 2010 14:32
میدونی؟
الان که این تصاویرو دیدم برای یه لحظه اشک توی چشمام جمع شد و یاد اول دبستانم افتادم چه روزهای قشنگی بود.........
به اندازه ی داداش نداشته ام دوستت دارم اقای نجف زاده
مرسی
ارسال شده توسط maryam-72 | March 18, 2010 6:45 PM
ارسال شده در March 18, 2010 18:45
عیدتون مبارک:)
ارسال شده توسط پارمیس | March 19, 2010 11:01 PM
ارسال شده در March 19, 2010 23:01
تو ایول داری
ارسال شده توسط محمد | March 20, 2010 2:28 AM
ارسال شده در March 20, 2010 02:28
تو ایول داری
ارسال شده توسط محمد | March 20, 2010 2:28 AM
ارسال شده در March 20, 2010 02:28
مرسی آقا کامران.
خیلی دوست داریم.
یاد دوران بخیر
ممنون
ارسال شده توسط hami | March 22, 2010 11:52 AM
ارسال شده در March 22, 2010 11:52
Salam
Aghaye najaf zadeh eydetan mobarak.
Shadi ra barayetan donya donya va donya ra barayetan shade shad arezomandam.
Omidvaram avalin eydetan dar faranse dar kenar khanevadeyetan shade shad bashad.
Rasti avalin gozareshetan ra dar in sal didam.
Kian azizetan ra ham bebosid:-*:-*:-*:-*:-*:-*:-*:-*:-*
ارسال شده توسط Atena ghagari | March 22, 2010 9:48 PM
ارسال شده در March 22, 2010 21:48
سلام کامران
خودمونی خطابت کردم تا بدونی چقدر عاشق گزارشهای شفاف، صریح و آرمانخواهانه ات بودم. آره بودم و الآن نیستم. چون فرستادنت فرانسه و تو اونجا داری از جمجمه های فلان موزه و رفلان رود زیبای پاریس گزارش می فرستی. این مطلب نوستالژیکت هم دیگه نوبر بود. راستی اون کامران نجف زاده ای که می رفت تو ساختمون مجلس و تو سال اصلاح الگوی مصرف به چلچراغ عظیم و مسرفانه مجلس گیر میداد رو ندیدی؟ خیلی دلم براش تنگ شده ...
منتظر جوابت می مونم...
ارسال شده توسط علی اکبر مدرس زاده | March 23, 2010 7:59 PM
ارسال شده در March 23, 2010 19:59
عید شما هم مبارک
از اینکه لطف کردین نظر گذاشتین
ممنونم
ارسال شده توسط محمد رضایتی | March 25, 2010 11:44 AM
ارسال شده در March 25, 2010 11:44
با سلام به اقای نجف زاده گل گلاب که من عاشششقشم
امیدوارم هرجا هستی در کنار خانوادت و پسر گلت همیشه زنده باشی
ارسال شده توسط یاسی | March 26, 2010 7:06 PM
ارسال شده در March 26, 2010 19:06
سلام
خوبين؟
سال نو مبارك...
واقعاً نميشه چيزي گفت...
فقط ميگم محشر بود... همين...
خدانگهدار
ارسال شده توسط تك دختر باران | March 27, 2010 9:27 AM
ارسال شده در March 27, 2010 09:27
هر عيد تو را غرق صفا ميخواهم
هر روز تو را كامروا ميخواهم
از بهر تو و هركه تو را دارد دوست
آرامش خاطر از خدا ميخواهم
Mishe lotf konido weblogetan ra be roz konid akhe baharieton khaili tolani hast to goshi nemiad eydam hast ke nemishe omad ba ye matlab kotahtar be roz konid.
Mokhlese hajagha.
Rasti haj agha bodan to in sen che hesi dare?
ارسال شده توسط اتنا قجري | March 28, 2010 7:46 PM
ارسال شده در March 28, 2010 19:46
خیلی بامرامی
ارسال شده توسط حسین | March 30, 2010 1:57 AM
ارسال شده در March 30, 2010 01:57
ای ول کامران منو بردی به دوران کودکی دمت گرم.
ارسال شده توسط روح اله | March 30, 2010 1:18 PM
ارسال شده در March 30, 2010 13:18
دمت گرم
ولی.......
کاش امروز رو ببینیم که فردا به خاطر از دست دادنش غصه نخوریم
کاش امروز هیچ وقت تموم نمی شد که بخوایم عکساشو توی سایت یه آدم با مرام ببینیم
کاش امروز بود و بود تا قیامت
کاش اگه نمی خواد باشه یواش بره که ما بتونیم ببینیمش
این خاطراتی که با عکس برای همه زنده کردی برای من هنوز زیاد خاطره محسوب نمی شه من فقط 17 سالمه و هنوز زیاد دلتنگ نشدم ولی خیالم راحته که از لحظه لحظه ی عمرم بیشترین استفاده ای رو که می تونستم بکنم کردم.
خدا کنه هیچ کس با این عکسا یاد خاطرات بدش نیفته
ارسال شده توسط خودم | April 1, 2010 6:22 PM
ارسال شده در April 1, 2010 18:22
واقعا قشنگ نوشتي توي دنياي امروز كه قلب و روح ادما خيلي بيشتر از خيلي با هم غريبه است انگار فقط و فقط همون خاطرات ساده و صميمي بچگيا حال و هواي بي ريايي داره
ارسال شده توسط Rezvane | April 2, 2010 11:28 PM
ارسال شده در April 2, 2010 23:28
خیلی عالی بود
من هم کارتای صد آفرینمو دارم هم دفتر کتابامو...
با اینکه 20 سال از اون موفع میگذره
ارسال شده توسط معصومه 25 ساله -شاهی مازندران | April 3, 2010 12:40 PM
ارسال شده در April 3, 2010 12:40
اووووووو شما چقدر طرفدار دارین!!یکیشونم منم. با دیدن این همه نظر میخواستم من دیگه نظر ندم اما حیفم اومد. من هم با دیدن اینا خیلی خوشحال شدم بی اختیار لبخند روی لبام نشست و به قول مامانم برق شادی و شیطونیای بچگیام توی چشمام!
موفق باشین. من هم برای آزادی آقای معصومی نژاد دعا میکنم
ارسال شده توسط آلاله | April 5, 2010 6:38 PM
ارسال شده در April 5, 2010 18:38
بابت اینکه ما رو بردی به اون زمان واقعا ممنون.بیخود نیست که اینقدر محبوبی، چون واقعا تکی اصلا یه دونه ای.
ارسال شده توسط بهشت | April 8, 2010 10:22 AM
ارسال شده در April 8, 2010 10:22
کامران جان سلام
میبخشی که با نام کوچک مخاطبم قرار گرفتی .چون حس می کنم یک جورایی از یک خانوادهایم.اما تو پسر خانواده ای هستی که تونستی آرزوهای پدر را براورده کنی.شاید اون روز هایی که در دانشگاه علامه ارتباطات می خوندم آرزوم این بود که یک روزی بتونم از کوهای آلپ و ژیان بنویسم.اما نوشتن یک چیزه ونویسنده کس دیگه .به هر حال هر روز به وبلاگت سر می زنم تا چیزهای جدید یاد بگیرم ودر محل کارم از نوشته هایت بگویم تا توهمچنان محبوب بمانی.
ارسال شده توسط محمد رضا هدایتی | April 8, 2010 10:45 AM
ارسال شده در April 8, 2010 10:45
سلام به همه و به تو...کامران
کاش این چند بیت رو هم تو پستت می نوشتی که : ...
بوی عیدی...بوی توپ....بوی آدم برفی....بوی تند ماهی دودی
وسط سفره نون...
با اینا زمستونو سر می کنم....
با اینا زندگیمو سر می کنم..
خدا حفظت کنه نجف زاده که این حس نوستالژیکت منو دیونه کرده.. واقعا بد فرم منو بردی به دوران دبستان.... چقدر دلم برا اون روزا تنگ شده
مصاحبه ات با علی کوچولو رو هم خوندم.... محشر بود
خیییییییلی ماهی کامران.
ارسال شده توسط مهدی | April 10, 2010 4:23 PM
ارسال شده در April 10, 2010 16:23
بابت عکسا ممنون آدمو به خاطرات دور میبره ...راستی چرا شما رو فرستادن خارج؟خودتون خواستین؟ وقتی ایران بودین گزارشهای شما بهاخبار شبانگاهی جون میداد..
ارسال شده توسط سحر | April 10, 2010 8:19 PM
ارسال شده در April 10, 2010 20:19
ووووووواااااااایییییییییییییییییییییییییییییییییییییی
خدای من!!!
یه دنیا خاطره اینجاست!!!
ارسال شده توسط ن حسینی | April 13, 2010 12:59 AM
ارسال شده در April 13, 2010 00:59
عااالی بود
از همه شون خاطره دارم
اونم قشنگ ترین خاطره های زندگی
ممنوووون
ارسال شده توسط الهام | April 14, 2010 2:03 PM
ارسال شده در April 14, 2010 14:03
یه سوال دارم چرا کسی چرایی ظهور را نمیداند؟؟؟؟؟؟
ارسال شده توسط علیرضا | April 14, 2010 4:47 PM
ارسال شده در April 14, 2010 16:47
سلام من هم خبرنگار باشگاه خبرنگاران هستم . كارهاي خبري تون خيلي زيباست و اين كارتون زيباتر. ممنوناز شما
ارسال شده توسط مجيد سميعي | April 15, 2010 4:13 PM
ارسال شده در April 15, 2010 16:13
salam.khodaee ashk tu chesham jam shod.alan ba in hame moshkelat aslan kasi yadesh be in yadegarihaie mundani nabud.dastet dard nakone.harchi khatereie khube vasam taze shod.dar panahe khoda.
ارسال شده توسط زهره | April 16, 2010 4:38 PM
ارسال شده در April 16, 2010 16:38
چه زیبابود روزهای آلبوم شده تو ذهن رو واقعی واقعی دیدن ممنون. بازهم مثل همیشه صدآفرین کامران 20
ارسال شده توسط مهیا | April 18, 2010 12:01 PM
ارسال شده در April 18, 2010 12:01
اولین بار بود که به این سایت اومدم خیلی غافل گیر شدم منویاد خاطرات قشنک دوران ابتدایی انداخت خیلی باحالی
ارسال شده توسط ملیحه | April 24, 2010 12:33 PM
ارسال شده در April 24, 2010 12:33
هميشه با نوشته هاتون ما رو ياد بچگي هامون ميندازيد. اين هم يكي از تفاوت هاي شما با ديگران، فكر ميكنم يه جورايي افكار پست مدرنيست داريد.
ارسال شده توسط عاطفه | April 25, 2010 7:20 PM
ارسال شده در April 25, 2010 19:20
عكس ماشينارو كه ديدم از حال رفتم خيلي محشري.
ارسال شده توسط بهار | April 26, 2010 12:31 PM
ارسال شده در April 26, 2010 12:31
نمی دونید چقدر خوشحال شدم که این عکسها رو دیدم و چقدر جا خوردم آخه گذشت سالها رو فراموش کرده بودم
من از هیچ کس گله ای ندارم ، از هیچکس توقعی ندارم. اگر کسی جانم را از من بگیرد، قلبم را از حلقومم بیرون اورد و دور بریزد، تمام عمر ازارم دهد، آتشم بزند، هر کاری کند، صبر می کنم. از او ناراضی نخواهم بود، او را بد نخواهم دانست. به او بد نخواهم گفت.
چرا که می دانم انسانها، دلها، اندیشه ها و زندگی ها همه بازیچه ی دست تقدیرند
دکتر علی شریعتی
ارسال شده توسط فائزه | April 30, 2010 1:39 PM
ارسال شده در April 30, 2010 13:39
سلام يادش بخير دوستشون داشتم پاك كني كه هميشه اثرات رنگ قرمزش روي كاغذم بود و ديكته اي كه هميشه فكر ميكردم تموم نميشه،دفتري كه نوشته شده بود براي هديه هميشه ارزو داشتم كسي برام اون را بخره و حسرتش تا الان به دلم ماند ؛زاغي كه هميشه به خاطر حماقتش ازش متنفر بودم و . . . . . . . . . . . . * * * * * * * * * *
ارسال شده توسط يه دوست قديمي | May 2, 2010 12:34 PM
ارسال شده در May 2, 2010 12:34
همچین پستی واقعا غیر قابل انتظارم بود
منم واقعا یه لحظه یاد بچگی ها و شیطنتهای خودم افتادم
مرحبا بر شما
ارسال شده توسط علی محمدی | May 4, 2010 10:30 AM
ارسال شده در May 4, 2010 10:30
سلام
نمی دونم تو شروع کردی یا دیگران ...
اما من با تو مفهوم (جور دیگری از خبر وخبر رسانی)را فهمیدم ساده ی ساده ...
ساده تر از همین تویی که من شما را خطاب کردم.
اگه خواستی لینکم کن ممنون میشم.
خوب باشی
ارسال شده توسط قاسم | May 4, 2010 5:37 PM
ارسال شده در May 4, 2010 17:37
لطفا به این جملات دقت کنید :
جمهوری اسلامی انگلستان
یا به این یکی
جمهوری اسلامی فرانسه
سیاست یک امر مقدسه
سنگر رو حفظ کن داداش
به امید موفقیت .
ارسال شده توسط ramin | May 10, 2010 10:39 PM
ارسال شده در May 10, 2010 22:39
واقعا چقدر زود این آینده ها به گذشته و خاطرات اون تبدیل می شوند!
ارسال شده توسط mojtaba | May 12, 2010 12:19 AM
ارسال شده در May 12, 2010 00:19
سلام . کاش بر میگشتم به روزی که تنها ناراحتی ام شکستن نوک مدادم بود .
ارسال شده توسط اهل دیار کریمان | May 16, 2010 4:24 PM
ارسال شده در May 16, 2010 16:24
درود به شما دوستِ ، دوست داشتنی من
امیدوارم که همیشه خوب باشید.
وبلاگت را دیدم و خواهم رفت و با رفتنم چیزی را بردم ،
چیزی بنام لذت
امیدوار باشید
من منتظر آپ بعدی شما هستم
بروزم و منتظر شما
تامل برانگیزند....
شما هم سر بزنید
شاد باشید و پیروز
ارسال شده توسط حسن ایدریساوی | May 18, 2010 12:45 PM
ارسال شده در May 18, 2010 12:45
وای عالی بود آقای نجف زاده بهتر از این نمی شد.
ارسال شده توسط ستایش | May 21, 2010 4:43 PM
ارسال شده در May 21, 2010 16:43
دلم گرفت
ارسال شده توسط گندم | May 23, 2010 10:57 AM
ارسال شده در May 23, 2010 10:57
fogholade bood aghaye najafzade,
be dele khak gereftam baroon zadi booye m kard.name rekhvatnake khakesh madhoosha
ارسال شده توسط negin | May 23, 2010 5:02 PM
ارسال شده در May 23, 2010 17:02
zaboonemoono bastin ba in post va zehnemoono dero kardin.dametoon garm
ارسال شده توسط mahboobe | May 24, 2010 10:49 AM
ارسال شده در May 24, 2010 10:49
وای خدای من چه نوستالژیک!........
ارسال شده توسط منصوره تفرشی | May 28, 2010 2:31 PM
ارسال شده در May 28, 2010 14:31
روحم شاد شد :)
ارسال شده توسط مژده | June 14, 2010 10:08 AM
ارسال شده در June 14, 2010 10:08
جالب بود...
خاطرات فراموش شدمو واسم زنده کرد.
زمان چه زود گذشت..
وقتی عکسارو دیدم یه آن احساس کردم که چه قدر دلم واسه اون دوران تنگ شده.
ممنون واسه عکسا.
ارسال شده توسط mehrnaz | June 17, 2010 2:53 PM
ارسال شده در June 17, 2010 14:53
بهترین لحظه ها و دوران زندگی
کاش همیشه کتابای اول دبستان این طوری می موند تا از خاطره ی بچگی دور نشیم.
تا دوباره اول مهر با دیدن کتاب دست بچه ی دیگری همون حس به دلامون بر میگشت...بوی کاغذ کاهی ...حس خوب یادگیری الفبا
ارسال شده توسط reyhan | June 22, 2010 11:01 AM
ارسال شده در June 22, 2010 11:01
سلام اقای نجف زاده
واقعا عالی بود کودک وکودکی ها در بدترین لحظات زندگی تنها چیزی که به زندگی امیدوارم میکنه.خوشحالم که شما هم کودکی هاتون فراموش نکزدین
ارسال شده توسط لیلا | June 27, 2010 1:53 PM
ارسال شده در June 27, 2010 13:53
سلام
با این عکسا کلی خاطره واسم زنده شد
ممنون .
ارسال شده توسط نازنین | July 14, 2010 10:56 AM
ارسال شده در July 14, 2010 10:56
هراس من
همه از مردن در سرزمینی است که در آن مزد گورکن از بهای آزادی آدمی افزون باشد...
شاملو
***
تو خارق العاده ای کامران
مرسی
ارسال شده توسط آوا | July 14, 2010 2:37 PM
ارسال شده در July 14, 2010 14:37
سلام خوشحالم از اینکه سایتت رو میبینم....خدا بابای حاجی قناعت رو بیامرزه که آدرس رو داد.....شاداب و پیروز باشی.یه جوون ایرونی
ارسال شده توسط سین جیم 70 | July 19, 2010 7:30 PM
ارسال شده در July 19, 2010 19:30
سلام داش کامران
این عکس ها خیلی زیبا ، جالب و خاطره انگیز بود
بخصوص این ویدئو فیلم کوچیک و .........
یادش بخیر ویدئو رو بین چادر مادرمون قایم می کردیم و می بردیم با موتور این ور و اون ور که باهاش داش آکل یا بروس لی ببینیم ولی الان آواتار میاد روی پرده فردا همه با اینترنت دانلودش می کنن .
ما میرفتیم تو مسجد محل اونجا فیلم فرار از اردوگاه و امسال این ها رو با آپارات نشونمون میدادن
عجب روزگاری بود
.
کامران جون همون جا تو فرانسه بمون اینجا هیچ خبری نیست
.
می خوامت پیش ما هم بیا
http://www.facebook.com/roshanfekr
ارسال شده توسط محمد روشن فکر | July 21, 2010 5:25 PM
ارسال شده در July 21, 2010 17:25
آخی یادش بخیر جه روزای خوبی بود!!!!من میخوام دوباره اون روزا بیاد:-(
ارسال شده توسط ندا | July 22, 2010 8:04 PM
ارسال شده در July 22, 2010 20:04