يکي مي گفت يک چيزي بنويس اين همه برايت مي نويسند.
گفتم بريدن و شکستن و تهمت زدن سنتي است هزاران ساله، از قضا در دنياي مجازي هم به همان آساني خفه کردن پيرزني تنها در خانه اي ساکت و در دل شب است.
آهسته بگويم.
کارنامه عملم راضي ام نمي کند اما وقتي مي بينم انصارنيوز و کيهان از اين سو و بعضي سايت ها و وبلاگ ها از آن سو نقدم مي کنند خوشحالم.
ممنون منتقدينم هم هستم.
گفتم بريدن و شکستن و تهمت زدن سنتي است هزاران ساله، از قضا در دنياي مجازي هم به همان آساني خفه کردن پيرزني تنها در خانه اي ساکت و در دل شب است.
آهسته بگويم.
کارنامه عملم راضي ام نمي کند اما وقتي مي بينم انصارنيوز و کيهان از اين سو و بعضي سايت ها و وبلاگ ها از آن سو نقدم مي کنند خوشحالم.
ممنون منتقدينم هم هستم.
حتي آنها که جانب حرمت فرو مي گذارند و خبر و مصاحبه جعل
مي کنند. مهم نيست. بايد ظرفيت ها را و مخصوصا ظرفيت نقد را اول از همه در
خودم افزايش دهم. ظرفيت تحمل مخالف را.
دايي جان ناپلئون نيستم وگرنه مي شد اين هجمه هاي يک ماه اخير که آسمان و ريسمان به هم مي بافند را برگردن برنامهاي براي تخريب يا بغض انداخت اما نمي اندازم. ناگفته هايي هم دارم اما نمي گويم.
مي گويم حتي آنها که نگاه ديگري دارند ، آنها که آدم ها را سپيد و سياه و صفر و يکي مي بينند اهالي همين سرزمينند. از کره مريخ نيامده اند. ما و نسل بعد از ما قرار است در کنار آنها دانه بکاريم و خانه بسازيم و عاشق شويم. خيلي جاها هم حق دارند. ديکته نوشته ايم، غلط هم دارد. مرغ عزا و عروسي شدهايم. خبرنگاري همين است. براي نويسنده هايي که حرفه شان به واقع نوشتن است و چراغشان در همين خانه ميسوزد و الان به هر دليلي بازداشتند هم دوست دارم به قاضي مرتضوي يا اژهاي يا نميدانم هرکسي مسوول است بنويسم که يک کاري برايشان بکنند. اصولا ديواري کوتاهتر از روزنامه نگارها پيدا نميشود. ده بار نوشتم دوست ندارم اين وبلاگ نيم وجبي بازيچه سياست زدگان شود. حتي روزي که هک شدم هم باز نوشتم نه چپ و نه راست. نخواستم در محيط شخصي ام ابزار شوم. با اين همه هر چقدر نقد دلسوزانه باعث ميشود قدمهايم را درست بردارم اگر جايي ديدم مشکل "جاي ديگريست" و مرا با کارنامه خودم نميسنجند گامهايم استوارتر خواهد شد.
تمام دارايي من اندک محبتيست که مردم دارند... ورنه اين غضب ها سهل است.
دايي جان ناپلئون نيستم وگرنه مي شد اين هجمه هاي يک ماه اخير که آسمان و ريسمان به هم مي بافند را برگردن برنامهاي براي تخريب يا بغض انداخت اما نمي اندازم. ناگفته هايي هم دارم اما نمي گويم.
مي گويم حتي آنها که نگاه ديگري دارند ، آنها که آدم ها را سپيد و سياه و صفر و يکي مي بينند اهالي همين سرزمينند. از کره مريخ نيامده اند. ما و نسل بعد از ما قرار است در کنار آنها دانه بکاريم و خانه بسازيم و عاشق شويم. خيلي جاها هم حق دارند. ديکته نوشته ايم، غلط هم دارد. مرغ عزا و عروسي شدهايم. خبرنگاري همين است. براي نويسنده هايي که حرفه شان به واقع نوشتن است و چراغشان در همين خانه ميسوزد و الان به هر دليلي بازداشتند هم دوست دارم به قاضي مرتضوي يا اژهاي يا نميدانم هرکسي مسوول است بنويسم که يک کاري برايشان بکنند. اصولا ديواري کوتاهتر از روزنامه نگارها پيدا نميشود. ده بار نوشتم دوست ندارم اين وبلاگ نيم وجبي بازيچه سياست زدگان شود. حتي روزي که هک شدم هم باز نوشتم نه چپ و نه راست. نخواستم در محيط شخصي ام ابزار شوم. با اين همه هر چقدر نقد دلسوزانه باعث ميشود قدمهايم را درست بردارم اگر جايي ديدم مشکل "جاي ديگريست" و مرا با کارنامه خودم نميسنجند گامهايم استوارتر خواهد شد.
تمام دارايي من اندک محبتيست که مردم دارند... ورنه اين غضب ها سهل است.
نظرات (74)
سلام،من يكي از طرفدارهاي قديمي تونم ،از 20،30 شناختمتون. گزارش هاتون رو قبول داشتم. خلاصه اينكه اگه تو برنامه يا گزارشي بوديد نگاه مي كردم ،معمولا هم نظرم با شما يكي بود اما نمي دونم چرا شما راهتون رو عوض كرديد ،اليته مي دونم اين نقد رو خيلي ها بهتون جديدا كردند ،به نظر من شما اون كامران نجف زاده اي كه هميشه دنبال حقيقت بوديد و حقيقت رو مي گفتيد ،حتي اگه خيلي ها خوششون نياد نيستيد. خواهش مي كنم يه كم درمورد اتفاق هاي اخير و موضع خودتون فكر كنيد ،آخه شما آدم معمولي نيستيد ،حرفهاتون براي خيلي از مردمي كه برنامه تون رو ميبينند و دوستتون دارند ،سنده.
با تشكر
ارسال شده توسط كوثر | August 1, 2009 3:57 PM
ارسال شده در August 1, 2009 15:57
چی درسته ؟کی درست می گه ؟من نمی فهمم!!کاش کاش...
ارسال شده توسط زهرا | August 1, 2009 9:43 PM
ارسال شده در August 1, 2009 21:43
آقای نجف زاده نیامدم که اینجا نوشته هایت را بخوانم ، آمدم اینجا تا برایت بنویسم خیلی از من و دوستانم وقتی تو را در 20 و 30 می بینیم خیلی خویشتن داری می کنیم وو بلند بلند سخنان زشت را نثارت نمی کنیم. با خودم می گویم آدم باید که چقدر شرافت نداشته باشد و بتواند این همه خبر دروغ را بخواند . آقای نجف زاده من هر روز این سوال را از خودم می پرسم. می پرسم که یک حقوق گرفتن این قدر ارزش دارد که آدم مزدور شود؟ آدم خودش را بفروشد. فکر می کنی آدم چگونه مزدور می شود؟ چگونه بی نسبت با حقیقت می شود؟ دلم برای برادرانم روح الامینی ها و اعرابی ها خیلی می سوزد. فیلم درباره ی الی را دیده ای؟ هیچ کسی نفنهمید الی کی بود... مثل سهرابها...
امیدوارم در کیهان تصویریتان(20.30 سابق) همواره پله های ترقی را طی کنید. البته شما می توانید.
ارسال شده توسط زهرا | August 2, 2009 2:28 PM
ارسال شده در August 2, 2009 14:28
مهم نیست که مردم چه دوست دارند و ترا میپذیرند یا خیر مهم اینست که تو برای اهدافت زندگی کنی و آنچه تورا راضی میکند انجام دهی
ما هیچگاه نمی توانیم همه را از خود راضی کنیم
حرفتان طلا:
نه راستی نه چپی فقط خودش را عشق است
به خاطر او بنویس...
ارسال شده توسط زهره | August 2, 2009 2:55 PM
ارسال شده در August 2, 2009 14:55
نمی خواهم متهمتان کنم ولی چه کنم که شما خواسته و یا نا خواسته شکل متهم ها را به خود گرفته اید.خوب یادم هست که برای اولین بار شما به شکلی خبر ها راگفتید که ما آن را تحول قلمداد کردیم ولی حتی حدس هم نمی زدم روزی دوست نداشته باشم حتی به اخبارتان گوش دهم.
مصلحت دلیل خوبی برای وارونه نشان دادن واقعیت ها نیست .ما همه آنجا بودیم دوستان خبرنگار شما هم بودند خوشحال از اینکه برای یک بار هم در زندگی می توانیم یک اعتراض مدنی را در کشورمان تجربه کنیم ولی شما هیزم به آتش ریختید .کاش این چنین نکرده بودید.ای کاش.
ارسال شده توسط سعیده | August 2, 2009 5:55 PM
ارسال شده در August 2, 2009 17:55
سلام
نوشتن يا ننوشتن، واقعا مسئله اين است؟؟!!؟!؟!
ما كه چه بنويسي چه ننويسي طرفدارتيم!!!!
يا علي....
ارسال شده توسط N | August 2, 2009 8:10 PM
ارسال شده در August 2, 2009 20:10
سلام خوشحالم که بعد از چند وقت سایتتون درست شد.
راستی چرا شما به سایتتون می گید وبلاگ؟؟
این بچه های دور و بر ما که هنوز 1 روز نشده وبلاگ ساختن اون هم با قالب آریه اسمشو می ذارن سایت اونوقت شما با اینکه ثبت دامنه کردید می گید وبلاگ !؟
این هم از عجایب شماست مثل گزارشهاتون .
یه سوال دیگه چه حالی دارید وقتی این همه کامنت براتون می ذارن ؟
من و خواهرم که ترکوندیم آخرش 70 تا شد ;)
ارسال شده توسط محبوبه | August 2, 2009 10:11 PM
ارسال شده در August 2, 2009 22:11
کامران نجف زاده 20:30 امروزتون حالمو به هم زد.............وقتی حرفای ابطحی رو شنیدم به خدا گریه کردم................چقدر میشه یه آدمو عذاب داد که این همه............وای وای وای وای وای که انسانیتو وجدانو شرافتو همه رو دارند به پای یه عده قربانی می کنن.......به خدا گریه کردم از این همه درد........نوشته بود نزدیکه اون روزی که مردم محاکمه اینارو گرگهارو ببینن ولی می ترسم....می ترسم که همش ما عذاب ببینیم و هیچ دادگاهی این دیو صفتهارو محاکمه نکنه و ما باز بمونیم با این دردها و مردنها و خونها و بدتر بود از همه اونها این اعترافها...........................................................................
اصلا اینارو چرا برای تو گفتم نمی دونم شاید بخاطره اینه که فک می کنم حرفامو می فهمی و خیلی خلاف اینا فک نمی کنی البته فقط فک می کنم اما فهمیدم که تو هم زیاد مهم نیست واست.نمی دونم شاید می ترسی از این که روزی شبیه عطریانفرو....شی
پس همون بهتر که "هیچ" بگی......................خدااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا کجایی
ارسال شده توسط elham | August 2, 2009 11:13 PM
ارسال شده در August 2, 2009 23:13
کامران نجف زاده 20:30 امروزتون حالمو به هم زد.............وقتی حرفای ابطحی رو شنیدم به خدا گریه کردم................چقدر میشه یه آدمو عذاب داد که این همه............وای وای وای وای وای که انسانیتو وجدانو شرافتو همه رو دارند به پای یه عده قربانی می کنن.......به خدا گریه کردم از این همه درد........نوشته بود نزدیکه اون روزی که مردم محاکمه اینارو گرگهارو ببینن ولی می ترسم....می ترسم که همش ما عذاب ببینیم و هیچ دادگاهی این دیو صفتهارو محاکمه نکنه و ما باز بمونیم با این دردها و مردنها و خونها و بدتر بود از همه اونها این اعترافها...........................................................................
اصلا اینارو چرا برای تو گفتم نمی دونم شاید بخاطره اینه که فک می کنم حرفامو می فهمی و خیلی خلاف اینا فک نمی کنی البته فقط فک می کنم اما فهمیدم که تو هم زیاد مهم نیست واست.نمی دونم شاید می ترسی از این که روزی شبیه عطریانفرو....شی
پس همون بهتر که "هیچ" بگی......................خدااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا کجایی
ارسال شده توسط elham | August 2, 2009 11:15 PM
ارسال شده در August 2, 2009 23:15
سلام....
ارسال شده توسط محکم | August 2, 2009 11:18 PM
ارسال شده در August 2, 2009 23:18
سلام آقای نجف زاده.
وظیفه ی شما جکم میکند که خبر رسانی کنید در چارچوب قوانینی که سازمان جلوی پای شما میگذارد.
اما به راستی اجرای این اخبار که دل هموطنانتان را به در می آورد توسط شخص جناب عالی که از برجسته ترین مجریان سازمان هستید برای مردم جالب است!؟
شما خودتان را جای مردم بگذارید و بدانید که مردم در این وضعیت حتما خودشان را جای شما خواهند گذاشت و هرکدان تصمیماتی بهجای شما میگیرند که موجب بعضی توهینات میشود.
اما واقعا برای شما ,شغلتان مهمتر است یا انسانیت!؟
ارسال شده توسط میم | August 3, 2009 1:19 AM
ارسال شده در August 3, 2009 01:19
سلام چرا کامنتها یت دور از دسترس است . نکنه تو هم ...
ارسال شده توسط بنهور ابراهیمی | August 4, 2009 11:35 AM
ارسال شده در August 4, 2009 11:35
سلام. من امروز کامنت های وبلاگ دوست شما اقای ایمانی را دیدم. البته از کامنتهای ایشان کبی کرده بودند و توی یک ویبلاگدیگر گذاشته بودند...
حالا گوش کن ...
حواست جمع و جور کن :
.. ظاهرا تمام کامنت ها توسط یک نفر نوشته شده چون
1 - عبارات خیلی نزدیک به هم هست ( فحش ناموسی و رکیک )
2 - ساعت تایب کامنت ها خیلی نزدیک هم هست و اکثرا در نصف شب و با اختلاف 1 دقیقه ای نوشته شده ...
خب حالا : به فریاد دوستت برس و خبر رسانی کن
ارسال شده توسط من | August 4, 2009 12:44 PM
ارسال شده در August 4, 2009 12:44
خوب اين حرفا رو تو گزارشات هم نشون بده !!!!
ارسال شده توسط سبز | August 4, 2009 12:46 PM
ارسال شده در August 4, 2009 12:46
می بینی آقای خبرنگار که ادعای درددل داری اما معلوم نیست چه بلایی سر درد دل های آدم هایی مثل من که دلشان را سوزاندی آوردی که اینجا اثری از آن نیست.
بی خیال... فکر می کردم ارزشش را شاید داشته باشی دو کلمه حرف حساب بزنم. اما انگار که نداشتی که اگر داشتی حداقل منتشرش می کردی آن همه درد دل را.
اشکال ندارد. ما تا حالا درد دل هایمان را در گوش خدا می گفتیم (مثل شما ها، تو و آن سردار فیروزآبادی) بلند بلند برای همه هوارش نمی زدیم (اصلا درد دل که هوار زدنی نیست، دل درد است که صدایش به گوش همه می رسد!). از این به بعد هم همین کار را می کنیم
ارسال شده توسط علی | August 5, 2009 12:04 AM
ارسال شده در August 5, 2009 00:04
سلام
1-داشتم بالاترین را می خوندم که مطلبی از تو دیدم و یاد روزهایی افتادم که گهگاهی خبر 20:30 رو می دیدم. نه قبل از انتخابات، یکی دو سال پیش!! زمانی که دانشجوی لیسانس بودم و خونه دانشجویی و یه تلوزیون....
2- اون موقع همیشه می گفتم اگه این نجف زاده خودش و محدود به صداو سیما نمی کرد؛ موفق تر بود. شاید الان هم موفق تر است؟
3- الان که دارم برات می نویسم هم دلم گرفته هم کمی خسته ام. توی کوی دانشگاه ام. نمی خوام داد و هوار بزنم چون دیگر نای حرف زدن هم برایم نمانده است چه رسد به داد!!! اما...
4- شب حمله چنان کردند که... اتاقم، کتابهایم(تمام آنچه را که در دنیای به این کوچکی دارم)، لبس هایم، کامپیوتر عتیقه ام (که با هزار زحمت و کار یدی خریده بودم)، همه و همه در آتش سوخت. ساختمان 23 بودم. شبی بر دوستان و یارانم گذشت که حدود دو هفته نتوانستم بغیر از حرف های مجبوری کام در دهان بچرخانم. چند شب خواب می دیدم که باز کتک می خورم.
5- اینها همه حرف است. چون من می نویسم و تو هم می خوانی. به یاد کشته های خیابان و پدرها و مادرها نگران که می افتم همه یادم می رود که من نیز ....
6- مدتی است که به آینده ی نداشته ام فکر می کنم. رشته ام جامعه شناسی توسعه است. تمام مطالبی که از اساتید و کتابها یاد گرفته ام را همه فرامش کرده ام چون اینها ریشه های همان حرف هایی است که چند روز پیش در تلوزیون آقای ابطحی و... گفتند که باعث انقلاب رنگین و یا چه می دانم چه چیز های بددیگری می شود!!!
7- چقدر دور شدم از حرف هایی که می خواستم برات بنویسم آقای نجف زاده عزیز در این مدت چنان رویدادها روشن و شفاف اند که دیگر به شک جایی باقی نمی ماند. خط قرمز پر رنگی کشیده شده است. که مشخص می کند کی کدام ور است.
8- هیچ دوس ندارم بگم که همه کسانی که آن ور خط هستند کلا باطل و همه این ور خطی ها حق مطلق اند. نه جانم از این خبرا نیست.
9- سعی کن در زندگی اصول پویایی را داشته باشی که تا حد ممکن خوب را از بد و زشت را از زیبا و حق را از باطل -نه کامل- لااقل در حد رضایت وجدانت، تشخیص بدهی. و به خاطر هیچ کس و ... زیر پا نگذاری ... و سعی کن تا حد ممکن دروغ نگویی
10- حرف آخرم را پس می گیرم. در یک جامعه بی اخلاق نمی توان از فرد توقع داشت که اخلاقی زندگی کند. و تا زمانی که نیازهای اولیه زندگی یک انسان مهیا نباشد. اخلاقی بودن کار عبثی است.
11- کار سختی داری خبرنگاری را می گویم. اما گاهی فکر کن که واقعا چقدر از اخباری را که به اطلاع مردم-همان مردمی که در نزدشان احترامی داری- می رسانی چقدر دارای حقیقت و چقدر عاری از آن است.
12- نمی خوام این حرف را بزنم اما خدا شاید گاهی از آن بالا نگاهی به بنده های ....
13- زندگی یعنی رسیدن به درک و فهمی در سه مجهول 1- جهان هستی، 2- انسان 3- و خودت بشناس تا...
14- اگر روزی دیدمت...
ارسال شده توسط رامین | August 5, 2009 1:00 AM
ارسال شده در August 5, 2009 01:00
آقای نجف زاده واقعا برات متاسفم
این نظام به نظرتو انقدر ارزش داره که پشته مللتو خالی کنی و ............
نمیدونم چی بنویسم فقط خیلی برات متاسفم و مثل گذشته ازت خوشم نمیاد بلکه ازت بدم میاد
ارسال شده توسط ایران سبز | August 5, 2009 3:47 AM
ارسال شده در August 5, 2009 03:47
تو یه کوتوله ای
مثل رییس جمهور عزیزت
از خدا بترس ... همین
ارسال شده توسط reza | August 5, 2009 4:12 AM
ارسال شده در August 5, 2009 04:12
اوایل کارت سبکت را خیلی پسندیدم، اصولا بر اساس حرف های دیگران در مورد کسی قضاوت نمی کنم به خصوص در این برهه که همه به ستوه آمده اند و تحت تاثیر هیجانات "ممکن است" به خطا قضاوت کنند. من روزی از جمع علاقمندان به کارت خارج شدم که در اتفاقی که شخص تو گزارشش را در 20:30 اجرا کردی بر حسب تصادف حضور داشتم، آن روزی که رییس دانشگاه ما را مورد ضرب و شتم قرار دادند و تو با کنایه های همیشگیت و به پیروی از "هر راست نشاید گفت" خبر را طور دیگری در 20:30 به مشتاقان اخبار "داغ" القا کردی که در من احساسی به جز خشم نمی توانست شکل بگیرد.(یادت هست؟!)
الان که سالیست از آن دیار دورم وقتی که اولین بار هجمه انتقادات علیه تو را از این طرف و آن طرف خواندم اولین چیزی که به خاطر آوردم خاطره آن روز بود.
هر اعتقادی که داری داشته باش، اصلا اهمیتی ندارد، صرفا به عنوان یک شخصی که روزی "تصور می کرد" اخبار و کار تو شاید راهی به سوی آگاهی دادن به مردم بی خبر و ساده باشد، یک نکته کوچک را به تو یادآوری می کنم، بارها شنیده ام از دوستان، جه آنها که خیلی مذهبی اند و جه آنها که کمتر مذهبی اند، "از آه مردم بترس"، وقتی به این جمله فکر می کردم یاد حرفهای معلم های دینی دبیرستانم افتادم که می گفتند خداوند فرموده که اگر از حق خود بگذرد از حق مردم (همان حق الناس) نمی گذرد، شاید همین ذهنیت باعث شده باشد که اینقدر از آه مردم بترسم، تو چطور؟؟
ارسال شده توسط یک شخص دور | August 5, 2009 4:14 AM
ارسال شده در August 5, 2009 04:14
آقاي عزير
در مملكتي زندگي مي كني كه ارش براي دفاع از سرحددات خود جان در كمان كشيد و حسين(ع)براي دفاع از دين پيامبر جان در طبق اخلاص نهادو زينب كبري بزرگ بانوي كربلا كه هيچ يك از اين دو را نتوانست دودمان يزديان را با نطق خود بر هم ريخت. حال اگر آرش و حسين نيستي و نمي تواني براي ايران و اسلام جان دهي دست كم مانند زينب با حرف خود بناي كفر را فرو ريز
ارسال شده توسط م.ر | August 10, 2009 11:43 AM
ارسال شده در August 10, 2009 11:43
به یاد او که... سلام به برادر عزیزم. وقتی انسان مورد هجوم از سویی قرار می گیرد از آن سو نیست ووقتی در کشور ما افراطی گری مد شد، در این شرایط باید خود را در راه میانه که صراط مستقیم است ببینی و ان شاء ا... که چنین است. درود
ارسال شده توسط مهدی وزیریان | August 10, 2009 11:57 AM
ارسال شده در August 10, 2009 11:57
درد دل صحیحه البته!
ارسال شده توسط محمد | August 10, 2009 4:11 PM
ارسال شده در August 10, 2009 16:11
بی سواد "درد و دل" غلطه "درد دل"
ارسال شده توسط به تو چه | August 10, 2009 7:33 PM
ارسال شده در August 10, 2009 19:33
سلام اقای نجف زاده یا به قول بچه ها داداشی.امیدوارم که خوب باشین.
نمیخوام بگم یکی از طرفداراتون هستم ولی گاهی اوقات به سایتتون سر میزنم ولی راستشو بخواین هیچ کامنتی تا حالا براتون نذاشتم.فقط به یه دلیل دارم براتون مینویسم.فقط بخاطر محمد امین.من ایشون رو نمیشناسم ولی خیلی دلم میخواد از حالشون با خبر بشم.خواهش میکنم یه نشونی از ایشون بدین یا لااقل خودتون بهم بگین که چه اتفاقی براش افتاده.تو نوشته یادمانتون دربارش یه چیزایی فهمیدم ولی میخوام بیشتر بدونم.
گفتم یادمان یاد خاطرات خودم افتادم.شما برای خانواده دوستاتون ناراحتین،از دست دادن دوستاتون درسته سخته ولی فکر کنید برای اون خانواده ها چی میگذره.منم یکی از اون افرادم.سقوط هواپیما15 آذر نه.سقوط تو سال بهمن80.من تو اون حادثه برادرم،رکن اصلی خانوادم رو از دستم دادام.کسی که با رفتنش دیگه نمیتونم اسم خانواده رو به زبون بیارم،چون با رفتنش همه چی پاشیده شد،نابود شد.
نمیخوام بیشتر ناراحتتون کنم پس تمومش میکنم ولی خواهشا از محمد امین برام بنویسین.
موفق باشین
ارسال شده توسط الهام | August 10, 2009 11:51 PM
ارسال شده در August 10, 2009 23:51
"I have never thought it`s easy to be just, and find it daily even harder than I thought " Robert Louis Stevenson
تشخیص اینکه کی راست میگه کی دروغ خیلی سخته اونم تو این شرایط، خیلی راحت میشه دروغی رو حقیقت جلوه داد و برعکس...اگر ذرهای از خدای خودت بترسی هیچوقت دست به این کار نمیزنی، که فکر میکنم اون یه ذره ترس تو وجودت هست، شاید یه چیزایی از قلمت جا افتاده باشه؛ اما دروغ نه!
یه چیزی که هست اینه که اگه بخوایم چشم و گوشمونو رو حقیقت ببندیم خیلی راحت میتونیم، چیزی که الان حالا یا به اختیار خودمون یا بنا به شرایط ایجاد شده داریم انجام میدیم! انقد تو گوش من و دوستام خوندن که شما دروغ میگین که ما باورمون شده...یکی از همکارانتون بهم توصیه کرد که تو این چند روز حرف زیاد میشنوی، ولی تا خودت ندیدی باور نکن، منم با این دید جلو رفتم و خیلی چیزا برام روشن شده تا الان و امیدوارم که برای بسیاری از هموطنام هم روشن شه.
من یه دانشجوام به قول خودت نه راستی نه چپی، فقط سعی میکنم به دنبال حقیقت باشم، اما... یه فیلسوف انگلیسی به نام راجر اسکروتن یه جا میگه که " to seek lasting truth in fashionable literature is to hope for a diamond in the mouth of a fish" اگه یه موقعی درست قضاوت نکردم دربارتون شما به بزرگی خودتون ببخشین. موفق باشی
ارسال شده توسط م.ا | August 11, 2009 2:37 AM
ارسال شده در August 11, 2009 02:37
به نظر من اين , اون نجف زاده اي نيست كه من ميشناختمش.
اين اون نجف زاده اي نيست كه من خبر نگار ميشناختمش احساس ميكنم عوضش كردند.
اين اون نجف زاده اي نيست كه من به دوستيش و اجراي خبرش افتخار ميكردم نميدونم چرا الان اينجوري شدي.
نميخوام جاي تو باشم پسر چون اگه من جاي تو بودم از كجا معلوم شايد صد برابر بيشتر از تو تغيير ميكردم وهر چي ميدادن دستم نه تنها ميخوندم بلكه چند تا خبرم خودم بهش اضافه مي كردم.
ولي اينو از من قبول كن هنوزم دير نشده كارنامه درخشان خودت رو به سياهي نكش يكي ميگفت اگه رو به خدا پشت كردي هر وقت كه برگردي و دستت رو دراز كني خدا دستت رو ميگيره حالا حكايت ماست تو هم به دامن مردم برگرد و به قهرمان تبديل شو باور كن كه مردم با دسته گل ازت استقبال ميكنن.فقط يه چيز ازت ميخوام بكش بيرون از اون خبر لعنتي.
ارسال شده توسط امير | August 11, 2009 2:36 PM
ارسال شده در August 11, 2009 14:36
سلام
آفرین
ارسال شده توسط آوا | August 11, 2009 2:57 PM
ارسال شده در August 11, 2009 14:57
اینا که واست کامنت گذاشتن حرف حسابشون چیه؟ چی می خوان از جون این نظام جمهوری اسلامی که براش سالهای سال خون ریخته شد میرزاکوچک ها کشته شدند و ... چی می خوان بگن؟ چرا فکر می کنن همه آدمای دنیا باید مثل اونا فکر کنن؟ یکی جواب سوالامو بده. چرا نمی تونن نظرات مخالف خودشونو تحمل کنن؟ چرا فکر می کنن تعدادشون زیاده؟ چرا هیچ وقت فکر نمی کنن اگه تعدادشون به اندازه کافی بود تا حالا ده بار این نظام عوض شده بود؟ انگار اینا می خوان هر 30 سال یه بار انقلاب کنن. بابا با انقلاب کردن و غرغر زدن به جایی نمی رسیم بریم خودمونو درست کنیم. بریم یاد بگیریم آشغال رو زمین نریزیم. بریم یاد بگیریم موقع رانندگی کمربند ببندیم. بریم یاد بگیریم از حق خودمون تجاوز نکنیم و قانع باشیم. بریم یاد بگیریم درست زندگی کنیم. به خدا مردم کشورای دیگه اینا رو بلدن. بریم یاد بگیریم دروغ نگیم. بریم یاد بگیریم تهمت نزنیم. خیلی چیزا واسه یاد گرفتن هست. از همه مهمتر اینه که بریم یاد بگیریم با هم مهربون باشیم حتی اگه با هم هم عقیده نبودیم
ارسال شده توسط آوا | August 11, 2009 3:14 PM
ارسال شده در August 11, 2009 15:14
سلام من یکی از طرفداراتونم از احساستون خوشم میاد منم یه جورایی مبهمم راستی تاحالا شده عاشق یکی از دبیراتون بشین و براش گریه کنین از بس بهش وابسته این؟ من عاشق خانوم شکری ام من اهل شمالم لنگرود میدونین کجاست؟ شما چرا اینقدر مبهمین؟ من تازه اومدم تو وبتون به منم سر بزنین خوشحال میشم
ارسال شده توسط مریم عشق خانم شکری | August 13, 2009 10:06 PM
ارسال شده در August 13, 2009 22:06
کامنت های منو نمیگذاری به داداشم میگم هکت کنه هه بی تربیت یالا همین الان کامنتهای قبلی منو بگذار این یک تهدید کاملا جدیه
ارسال شده توسط ه ه ه | August 14, 2009 2:52 AM
ارسال شده در August 14, 2009 02:52
سلام
پیگیر آب شرب روستای آلانق هستی
ارسال شده توسط رحمان | August 14, 2009 8:58 AM
ارسال شده در August 14, 2009 08:58
تا همیشه دوستت داریم...
ارسال شده توسط یادداشت های یک دانشجو | August 14, 2009 10:25 AM
ارسال شده در August 14, 2009 10:25
حرف همه یکیه اما زبون گفتنمون با هم فرق داره حتی این تفاوت رو هم نمی فهمیم
ارسال شده توسط ghurbaghe mobarez | August 14, 2009 6:46 PM
ارسال شده در August 14, 2009 18:46
آقای نجف زاده وب که چیزی نیست خدا اون روزو نیاره که خود آدم و عقایدش بازیچه بشن، تازه یه مشت به قول شما سیاست زده که ترس ندارن(سیاستم مثل دل درده می زنه می گیره )پس زیاد بزرگش نکنین .
اگه تو دل شکسته ای برادر من ( نقل قول از شما:ما دلشکستگانیم)ما دل شکسته ی سرشکسته ایم.ما رو چه به سیاست ؟ مارو چه به انتخاب و این دست گناهان کبیره! ما موندیم با جای خالی دوستامون با یه عالمه علامت سؤال که آخه برای چی؟!
نگین اینا به من چه ربطی داره؟ به خدای احد و واحد قسم مام تا یه چند وقت پیش فکر می کردیم اینا به شماربطی نداره.خب از چند وقت پیش تا حالا خیلی چیزا عوض شده...
به قرآن قسم من نه سر سپرده آمریکام نه انگلیس(یعنی هنوز انقد حالیمه که مضحکانه فکر نکنم بی وفایی و جفای همخونه رو همسایه جبران می کنه).من یه هموطنم که، وقتی می بینم تو گزارش تصویری وبتون از خون فلسطینی می گین ولی از خون ریخته شده ی خواهر برادراتون دم که نمی زنین بارها تو اخبارتون دیده های مارو انکارم می کنین،اونوقته که دیدم بهتون عوض می شه و همین تغییر نگاهها باعث می شه که شما بیاین اینجاو گله کنین . به خدا من بیشتر از شما برای مردم تو فلسطین غصه می خورم، سر جریانات غزه شب و روزم شده بودگریه برای بچه های غزه و نفرین کردن اسراییلیا( یا صهیونیستها .چه فرقی می کنه؟) تا جایی که اگه می شد پا می شدم می رفتم اونجا. ولی نگاه کردن به اون دور دورا هیچ وقت باعث نمی شه که اطراف خودمو نبینم(یا بدتر: ببینم و ندید بگیرم )
آره برادر ؛این حرفا تو دل خیلیاقلمبه کرده ولی من از طرف خودم با ادبیات خودم گفتم.حرفاموبه دل نگیر ،اگه خواستی به گوشم نگیر. فقط خواستم درد دل کنم.
ارسال شده توسط بهنوش | August 15, 2009 1:58 PM
ارسال شده در August 15, 2009 13:58
سلام جناب کامران خان ! یه سری حرف داشتم گفتم به شما بگم ... شما که اجازه نداید نظرم رو بلگتون منتشر شه ... در جواب اون جمله شما که نمیخوام تو بلاگم بحث سیاسی کنم، شما رو ارجاع میدم به مقدمه کتاب ۱۹۸۴ ... تو این کتاب گفت شده نوشته ای مس این که بگی این بحث اصلا سیاسی نیز خودش باعث سیاسی شدنش میشه ! این در جوب اون حرفات که خودتو به کوچه علی چپ زده بودی ! خوب ... هفته پیش که یادت هست ؟ من اومدم کامنت براتون بذارم و حرفمو پس بگیرم ولی ... بله آقا اجازه نداده بودن که کامنت بذاریم ! البته خوشحالم که بگم حرفم هموناس ! شما تبدیل به یه مزدور شدید ...ای کاش کمی هم به فکر دوست دارنتون بودید ... و اما درد دل ... تو رو خدا برا بچههای دانشگاه تهران دیگه درد دل نکنید ... هر غلطی که خاصتن اونجا کردن ... چندتا رو کشتن اون وقت تو تلویزیون گفتن اینا دانشجوهای ما نبودن ! خدا آخه چرا تو ( منظورم شما بود ) نیومدی این خبر دروغی که صدا و سیما که حقیقتاً مایه ننگ برا ما هست رو نخونی ؟ واقعا یه مشت پول انقدر ارزشمنده که ملت خودتو بفروشی ؟ تو کتک خوردی که میای اینجا موش مرده بازی در میاری ؟ آره من خوردم ... تا هفته پیش هم خواب کتک خوردن میدیدم ... پس این درد دل مسخرتو بذار برا خودت آقای حراف ! بذار یه مقدار برگردیم به گذشته ... یادمه تو تلویزیون خاصتن علّت موفقیت ۲۰:۳۰ رو به شما نسبت بدن که شما در نهایت تواضع ( خیر سرت ) اومدی گفتی که من کاره ای نیسم و بیشتره زحمته ۲۰:۳۰ مربوط به اتاق فکر ۲۰:۳۰ هست که اونا هم پشت صحنه هستن ... ولی الان باید گفت چه اتاق فکر بیفکری ... واقعا که نوبرشی آقای نجفزاده ... حتا درد دل کردنت هم همراه با عوام فریبی هست ... بیا مس بچه آدم اشتبهت رو قبول کن و به آغوش ملت برگرد .. باور کن آغوش مردم برای تو بازه بازه ... مگه آقای کروبی نبود ؟ دیدی چه قدر در نظر مردم فرد شجاعی شد ؟ دیدی مردم کرایی که کرده بود رو فراموش کردن ؟ من نمیگم بیا تو تلویزیون و بدو بیراه بگو ... فقط میگم از اون ۲۰:۳۰ لعنتی خارج شو ... حالا درد دل من ... من مگه از دانشگاه چه توقعی داشتم ؟ جز اینکه آروم برمو بیام ؟ درسمو بخونم و بعدش به مملکتم خدمت کنم ؟ جز اینکه میخواسم ایران عزیزم سر فراز باشه ؟ ولی الان ... از همه چی بریدم ... دیگه دلیلی برا تلاش کردن ندارم ... آقای نجف زده تا حالا عاشق شودی ؟ آره من عاشق بودم ... میخواسم درسمو خوب بخونم تا با کسی که از صمیم قالب دوستش دارم زندگی کنم ... ولی الان با اوضاعی که الان به وجود اومده حتي امید ندارم آقایون اجازه بدن لیسانسمم بگیرم ... می بینی چه قدر خوشبختم ؟ به خوشبختی من الان مطمئناً داری حسادت میکنی ! فاصله بین درستو غلط الان انقدر واضحه که اگه الان در صاف باطل قرار بگیری دیگه ملت تو رو نمی بخشن ... تصمیم با خودت ... موفق باشي ولي نه به هر قيمتي !
ارسال شده توسط Hidden | August 17, 2009 11:20 PM
ارسال شده در August 17, 2009 23:20
همه چیز از یاد آدما میره
غیر یادش ، که همیشه یادشه.
جناب نجف زاده عزيز. خوشحالم كه از نزديك با عقايدتان بيشتر آشنا شدم. و به يقين رسيدم.
وقت كرديد و تمايل داشتيد پستم را بخوانيد.
ارسال شده توسط مهتاب | August 19, 2009 2:41 AM
ارسال شده در August 19, 2009 02:41
برادر ارزشي! كامران نجف زاده
از قديم گفتند، يه سوزن به خودت بزن يه جوالدوز به مردم!!
تو خو بهتر مي داني كه خبر رساني امري الهي و قدسي كه اگر چنين نمي بود واژه نبي در ديني كه من و تو و يك ميليارد و اندي چون ما بدان دل بسته ايم و در كتاب مقدسي كه قرار است ما را از اين دامگه بلا برهاند، بارها و بارها نمي آمد........بازهم نيك بر اين نكته آگاهي كه اگر قرار است خود را خبرنگار بداني نمي تواني بر بخشي از واقعيات كه البته واقعياتي مهم،تلخ و بسيار حياتي اند، چشم بپوشي و بخشي ديگر را آن گونه كه از تو مي خواهند از خبر 20:30 بر زبان بياوري، اخباري كه هم من و هم تو و هم بسياري چون من در كذب بودن آن ترديدي نداريم........
حال اين كه كيهان و طرفداران تندرو و خشونت طلب آن ، از انجام وظيفه تو رضايت ندارند، به گستره بي پايان خواسته هاي سردمداران آن باز مي گردد....
اما به تو مي گويم از مردمان ستمديده سرزمينت گله مكن، كه ايشان داغ ها ديده اند نه از قوم مغول و بربر و ياران اسكند كه از مردماني از جنس خودشان، فرزندانشان را كشته اند، شكنجه كرده اند و به برخي از آن ها..... و آن سكوت كه سرشار از ناگفته هاست اكنون بغضي است كه در گلو گير كرده و راه نفس را بسته و تو كه خبرنگاري و به دنبال شكار خبرهاي ظريفي اين دشنه بزرگ وستبر را بر قلب اين مردمان مي بيني و دم فرو مي بندي......... اندكي به احوال خود نگر برادر ، كه آن چه بر عهده تو بوده است ، بجا نياورده اي......... و خدا رفتگانت را بيامرزد كه چون همكار ديگرت كه مصاحبه اي كذايي ترتيب داد نبودي.........ولي باز هم بي گناه نيستي............... از ما مپرس كه چرا نمي بينيمت ، كه ما مي بينيم كه سكوت تو نه از جنس سكوت ماست ، كه همه رنگ است و ريا و زبان به كام گرفتن اكنون سزا نيست ، بخصوص از چون تويي كه براي هر خبر كوچكي فرياد بر مي آوري...
بدرود
ارسال شده توسط صبا | August 19, 2009 10:40 AM
ارسال شده در August 19, 2009 10:40
من دارم می ترکم !اخه شماهایی که دم از ازادی بیان میزنین کدوم یک از کاراتون توی این مدت بر اساس دموکراسی بوده؟ من نمیگم طرفدار کی باش فقط یک کلام با شما به اصطلاح سبز اندیشان !دارم. منطقی باشین لطفا!کاراتون بی منطقی محضه ما اگه هم مشکلی داریم که داریم باید خودمون حلش کنیم نه خارج نشینا اینو من نمیگم تاریخ ثابت کرده میگی نه برو بخون،بشنو،ببین،بعد قضاوت کن.راستی اقای نجف زاده ممنون که اجازه دادین اینجا حرفامو بزنم. حرف زیاد دارم.....تا بعد
ارسال شده توسط لاله | August 20, 2009 12:06 PM
ارسال شده در August 20, 2009 12:06
salam aghaye najaf zade . vaghean khaste nabashid . man nemidoonam shoma chera enghad tarafdar darid albate khodamam yeki azoonam . caghti havapeimaye khabarnegara sooghot kard goftam nakone ke shoma ham bshoon boodid vaghti fahmidam shoma bahashoon naboodin kheili khoshhal shodam . be webloge manam sar bezanid albate age vaghte geranbahatoon ejaze bede . man khodam ye khabar negare mobtadiam va jadidan tooye isna faaliat mikonam mikhastam age mishe rahnamaeem konid
ارسال شده توسط matarsak | August 20, 2009 2:17 PM
ارسال شده در August 20, 2009 14:17
سلام آقای نجف زاده عزیز خبرنگار محبوب من. امیدوارم همیشه سلامت باشید ولی می دونی چیه؟ای کاش خبرنگار اخبار 20:30 نبودی.موفق باشید
ارسال شده توسط مریم | August 20, 2009 11:08 PM
ارسال شده در August 20, 2009 23:08
سلام کامران عزیز .گذشته های نه چندان دوری بود که من و خانوادم دوستت داشتیم اما چه کنیم که این انتخابات نه تنها اعتماد ما که احساس های ما رو دزدید . امیدوارم این طور که میگی نه چپ باشی نه راست .ولی گذارشات چیز دیگه ای می گه . شاید برای تو نظرمن و امثال من مهم نباشه ولی نمیدونی رفتارت توی موقع انتخابات توی اخبار لعنتی بیست و سی چقدر دل مارو شکوند . عیبی نداره آدم ها تغییر میکنند و شما هم یکی از اونها . فقط دل ما الکی خوش بود که یه خبرنگاری هست که زیاد غصه نان نداره .ببخش اینقدر دیر ازت گلایه میکنم . اصلا دلم نمیخواست درموردتون نظر بدم اما بالاخره وسوسه شدم تا لااقل انتقادم روبهت بکم. گرچه سودی نداره . شاید حق داشته باشید زندگی سخت شده واین زندگی آدم های سخت کوش و مقاوم میخواد
ارسال شده توسط زهرا همتی | August 23, 2009 1:07 AM
ارسال شده در August 23, 2009 01:07
سلام
کف کردم از این همه نظر .
ادم که معروف میشه انتظار مردم هم ازش بیشتر میشه .دیگه مال خودت نیستی که بخوای محیط و جای شخصی داشته باشی .از بدی های معروفیت هم اینه دیگه میخواستی نشی .درد مردم میشه درد تو خوشی مردم هم میشه مال تو ولی اگه تو ناخوشیه مردم خوشت شد ....
نوشته هات حال میده به همه چون از ته قلبت میاد والا مثل رفیقت مجبور میشدی وبلاگ حذف کنی!
قضاوت نکردن در سیاست اونم سیاستی که پدر و مادر نداره مسلمون و غیرمسلمون نمیشناسه بهترین کاره بگذر و بگذرین و بگذریم ازش .
مرسی ازت داداش
ارسال شده توسط علی | August 23, 2009 2:42 AM
ارسال شده در August 23, 2009 02:42
سلام
وقتی کامنتاتونو خوندم مغز سرم داشت می زد بیرون!
بنده خدا شما که با خوندن خبر چقدر نیش و کنایه می شنوید....!!!!!!!!!
این کامنتاتونو که می خوندم یاد یه جمله ای از یه بزرگی افتادم که می گفت:بلاهای جدید به خاطر شدت گناهان و گناهان جدیدیه که مردم انجام می دن!!!!
این همه اختلاف و تفرقه و گمراهی و این همه دیروز دوست و امروز دشمن و این همه مکر و حیله به مردم برای خودخواهی و جاه و مقام خودشون(!!!) نه برای مردم اگه اسمش بلا نیست چیه؟؟؟؟!!!!!!!!
آدمایی که دیروز طرفدار سرسخت رهبری بودن امروز دم از نقد رهبری می زنن....!!!!!!!!!
آدمایی که تا دیروز سایه ی بعضی ها رو با تیر می زدن امروز شدن دوست و همراهش....!!!!!!!!
آدامایی که تا دیروز خدا رو نمی شناختن امروز شعار الله اکبر(!!!!!) سر میدن!!!!!!!
خدایا هر روز یه بلای جدید از بیماری جسمی گرفته تا روحی و معنوی.....
خدایا ما رو از بلاهای آخرالزمان حفظ کن و منجی ات رو هرچه زودتر برسان تا انسانهای به ظاهر انسان بیشتر از این
ارسال شده توسط saeedeh | August 23, 2009 4:07 PM
ارسال شده در August 23, 2009 16:07
سلام
ساده بیاو
ساده نگیر این همه سادگی رو
ساده نگیر اگه دلت هنوز میتونه
پای همه سادگیاش بمونه
ارسال شده توسط شیما | August 23, 2009 4:49 PM
ارسال شده در August 23, 2009 16:49
و هنگامي که به آنها گفته شود در زمين فساد نکنيد مي گويند ما فقط اصلاح کننده ايم....آگاه باشيد اينها همان مفسدانند ولي نمي فهمند....و هنگامي که به آنان گفته شود همانند ساير مردم ايمان آوريد مي گويند:آيا همچون سفيهان ايمان بياوريم؟....بدانيد اين ها همان سفيهانند ولي نمي دانند...آيات11تا 13 سوره مبارکه بقره
اين آيات شرح حال عده اي از سبز انديشان هستش که با ديدن اين همه کارهاي جالب جناب آقاي موسوي
و زير دستاش هنوز طرفدار ايشونند!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
ارسال شده توسط سعیده | August 24, 2009 12:25 AM
ارسال شده در August 24, 2009 00:25
سلام
اهل خوزستانم ولی کرمانشاه درس می خونم
یه روز که توی خیابون پرسه میزدم یه دختری رو دیدم 14-15 ساله زیبا وشیک که اگه دستای درازشو نمی دیدم هیچوقت به ذهنم هم خطور نمی کرد که گداباشه
ازش دور می شدم و هنوز نگاش می کردم و دلم تا جا داشت پر شد از...
برگشتم اتاق وداستان رو واسه بچه ها تعریف کردم هم اونا متعجب بودن وهم من
اونا از حساسیت بی مورد من که آره جونم دنیا پر از این جورآدماست که... و شروع کردن به حکایت داستاناشون بی هیچ اندوهی
ومن متعجب از اینکه ما آدما چشامون به دیدن هر چیزی حتی شیطان به راحتی عادت میکنه الا ما رحم ربی
ارسال شده توسط شیما | August 25, 2009 6:30 AM
ارسال شده در August 25, 2009 06:30
You are knowingly or not knowingly a hypocrite
ارسال شده توسط Hanie | August 25, 2009 11:41 AM
ارسال شده در August 25, 2009 11:41
سلام..کامران نجف زاده..خیی ها فکر میکنن تو دیگه اون کامران نیستی.. ولی هستی کامران..هستی...نمی خوام حرفی بزنم که طعم رنگش کلیشه ای باشه.ولی ولی من خنده ها تو اون گزارشا خاصتو عاشقونه دوست دارم...منم مثل تو خبرنگارم با این فرق که سالها از تو عقب ترم...کامران نجف زاده تو دوست داشتنی ترین خبرنگاری هستی که من میشناسم...
زندگی را دور بزن و آنگاه که به اوج بلندترین قله ها رسیدی لبخندهایت را نثار سنگ ریزه هایی کن که پاهایت را زخمی کرده اند.تمام احمد
ارسال شده توسط احمد | August 29, 2009 2:05 AM
ارسال شده در August 29, 2009 02:05
دنیای مجازی ایرانیان ، دنیای عجیبیست !!
همه فقط می خواهند سیاسی بنویسند ! انگار قبل از کانکت شدن " عینک سیاسی بینی " به چشم می زنند ... اینجا اگر بگویی " ف " نمی گویند فرحزاد ، می گویند فائزه ، می گویند ... .
ارسال شده توسط علی | August 29, 2009 1:22 PM
ارسال شده در August 29, 2009 13:22
من امروز اتفاقي سايتت رو ديدم مطالب كه يه عد ه به اصطلاح سبز انديش مخالف نظام اسلاميمون چه چيزها كه نثارت نكردند ولي خوشحالم كه برخي از سركرده هاشون توي دادگاه نقشه هاشون رو رو كردن
ارسال شده توسط دلداده | August 29, 2009 4:03 PM
ارسال شده در August 29, 2009 16:03
بنویس بخاطر دست های ترک خورده کشاورز سخت کوش و کارگرای سر گذر امان الله خوان یتیمان هفت حوض و ... که تا حالا اینترنت رو هم ندیدند که کیه و چیه تا چه برسه به اینکه برات نامه بدند و بگند که دوستت دارند.
بنویس بخاطر زخمهای دل آن مادر 5 شهید که می گفت کاش خدا بهم چند پسر دیگه می داد تا در راه اسلام و انقلاب می رفتند. افسوس که این مادر نمی تونه برات مطلب بفرسته
بنویس بخاطر مظلومیت این انقلاب و آرمانهای اون.
راستی، خاطرات شهید مظلوم بهشتی رو مرور کردی؟ توی دانشگاه برای پرسش و پاسخ به دانشجوها رفته بود هرچه توان داشتند فحش و ناسزا بارش کردند که طالقانی رو تو کشتی
کامران عزیز!از کسایی که عقلشون هنوز نمی رسه که چطور میشه یازده میلیون رای رو جابجا کرد و دم از تقلب می زنند و با ابن کارشون به 400- 500 هزار معلم و فرهنگی پای صندوقهای رای تهمت می زنند انتظار داری ازت تعریف کنند؟! خودت می دونی که انتظار بیجاییه.
ارسال شده توسط عطاردی | August 31, 2009 1:59 AM
ارسال شده در August 31, 2009 01:59
هر آدمی تو زندگی یک بار در شرایط کربلا قرار میگیره که یا حسین رو انتخاب کنه یا یزید اگر حسین رو انتخاب کردی باید بدونی که بهت هجوم میارن وباید زخم بخوری چون بودن کنار حسین اقتضا میکنه واونوقت فقط با یاد حسینه که آروم میگیری یادت باشه اگر کنار حسین باشی خیلی ها از تو بدشون میاد مهم اینه که خدا راضی باشه اگر فقط کنارت 72نفر هم بودن نترس همین برای با خدا بودن بسه
ارسال شده توسط نامشخص | September 5, 2009 1:54 PM
ارسال شده در September 5, 2009 13:54
اقای نجف زاده مهم نیست مردم درمورد شما چه فکری میکنن یا چه جرت وپرتایی می گن مهم این که خودتون در مورد خودتون چی فکر می کنید.
ارسال شده توسط sokot | September 5, 2009 2:53 PM
ارسال شده در September 5, 2009 14:53
سلام اقای نجف زاده از گزراشهای خوب وتاریخیتون ممنونم چون مردم رو از یه سری کارها باخبر میکنه امیدوارم همیشه در صحت وسلامت باشید وچشم دشمنانتون هم کور بشه
ارسال شده توسط سمیرا نریمانی | September 16, 2009 2:11 PM
ارسال شده در September 16, 2009 14:11
سلام.
بیچاره دل این کامران ما.
دلم خیلی برای دلت تنگ است.
درد دل کردی ، با دلی پر درد ، اینها همه که همه هوار شده اند روی سرت ، بیچاره کامران ما ...
به قول معروف شده ای استخوان در گلو ...
اما به قول خودت نه چپ نه راست !
ارسال شده توسط hassank | September 19, 2009 1:03 PM
ارسال شده در September 19, 2009 13:03
سلام
میشه گفت دمت گرم مشتی
روزی بود با دوستم درمورد شما حرف میزدم عینا همین ها را گفتیم که شما باید اینطوری نگاه کنید که اینقدر دوستتان داریم
گفتیم که هنرمند که خاکستری نبیند نگاه نکند بهتر هست
گفتیم که خاکستری دیدن یعنی از بهتر نگاه کردن سفید سیاه رو باهم دیدن مثل همین مانیتور ها که سفید و سیاه را کنار هم میگذارن تا خاکستری بشه !
حالا گفتم که اینارو که تو دلم نمونه همین
ارسال شده توسط احمد | September 23, 2009 3:06 PM
ارسال شده در September 23, 2009 15:06
سلام
منم مثل خودت یه خبرنگارم 6 سالی هم تجربه این کارو با همه دغدغه هاش دارم.
خوشحالم که اینقدر تو کارت موفقی
بهت تبریک میگم
ارسال شده توسط bahar | September 25, 2009 8:49 PM
ارسال شده در September 25, 2009 20:49
تا وقتی که هستی احساس می شوی،
اما همین که می روی نیاز می شوی،
به راستی که چقدر فاصله هست بین احساس و نیاز...
ارسال شده توسط پارمیس | September 28, 2009 4:32 PM
ارسال شده در September 28, 2009 16:32
سلام کامران جون من هم یکی از طرفدارهات هستم
اول میخوام جواب این کوثر رو بدم اولین نظری که نوشته شده
کوثر جان درسته که اول نظر شما با نظر کامران یکی بوده ولی از کجا معلوم که شما یه باره عوض نشده باشی چرا هممون خودمون رو درست و منطقی می دونیم و خودمون رو ملاک قرار می دیم چرا فکر می کنیم که اگه یکی مخالف نظر ما رفتار کرد اون اشتباه می کنه نه ما یه کم منطقی تر فکر کنیم یه کم بیشتر تحقیق کنیم و حرف این و اون رو ملاک قرار ندیم
به امید روزی که بتونیم واقعیتها رو ببینیم نه اخبار بی بی سی و ووآ و حتی اینوریها بلکه واقعیت رو ببینیم و درک کنیم هر چند به ضررمون یا حتی مخالف نظر ما بود به امید اون روز ............
کامران جون
نمی دونم واسه چی خداحافظی کردی ولی اینو بدون هر جا باشی دوست داریم
ارسال شده توسط رضا | October 6, 2009 10:36 PM
ارسال شده در October 6, 2009 22:36
سلام
بايد عرض شرمندگي بايد بگم دلت خوشه چون هميشه تونستي حرفتو بزني وتا يه حدي نظر مردم به خودت و بيشتر از همه به نوع طرز فكرت آشنا كني و به نوعي وابسته. و اين موقعيتم فقط براي يه سري از بند هاي خاص خداست يكي مثل من كه هنوز 20 سالش نشده كوه مشكلات و ناراحتي داره داغونش ميكنه و بدتر از هم كسي نيست كه صداشو بشنوه اين ها براش رويائه اونم رويايي دست نيافتني از مشكلات عاطفي گرفته تا مادي و معنوي و همه و همه غلو نميكنم خيلي وقته كه دارم تحمل ميكنم ميدونم كه ميگي همه مشكلات دارن امافكر ميكنم اين همه فقط واسه يكي يا نه واسه من زياد باشه و حرفاي مثلا قشنگ شما برام مفهومي نداره .........طبق معمول هزارن حرفهاي ناگفته كه نمي شه نوشت بايد گوشي شنوا داشته باشه گوشي كه هيچوقت نبود نيست نخواهد بود
ارسال شده توسط رضوي | October 11, 2009 8:20 PM
ارسال شده در October 11, 2009 20:20
سلام آقای نجف زاده.نمیدانم چرا ولی ما آدما آدت کردیم که همش از دیگران عیب جویی کنیم.یه کم نمیشینیم عیبهای خودمونو بگیریم و خودمونو اصلاح کنیم.ولی ایول دارین شما با این روش برخوردتون با عیب جویان.احسنت.من خیییییلی گزارشاتونو دوست دارم و به نظر من شما بهترین خبر نگار و گزارشگر هستید.جزائکم الله خیرا انشائ الله.یاعلی مدد
ارسال شده توسط fatemesadat | October 15, 2009 8:08 PM
ارسال شده در October 15, 2009 20:08
سلام جناب نجف زاده
از روزی که جنابعالی پا به عرصه خبر گذاشتیئ یه تحول زیبا توی نوع خبرنگاری رخ داد البته این نظر منه خیلی گزارش هاتون رو دست دارم
موفق باشید
ارسال شده توسط التفاتی | October 28, 2009 12:25 AM
ارسال شده در October 28, 2009 00:25
سلام.راستش موضوعی رامی خواستم مطرح کنم.شایدبهترین راه باشه.وقتی فوت می کنی یا میمیری بهشت رضای مشهدپول کفن ودفن و...رانقدن تاپرداخت نکنی مرده ات راتحویل نمیدن.تازه وقتی پرداخت کردی وخواستی متوفی را ببری به زادگاه خودش دفن کنی جای قبر تو رادوباره به دیگری می فروشندوپولش رو...لطفا پیگیری فرمایید.
ارسال شده توسط ن | October 28, 2009 9:43 PM
ارسال شده در October 28, 2009 21:43
سلام
خوب است كه صدايم را ميبيني
تو را به خاطر زلال بودنت دوست دارم
مراقب تيغ ها باش
خدا ميداند چشمانم آرام نيست
احسان
ارسال شده توسط احسان فريديان | November 16, 2009 1:09 PM
ارسال شده در November 16, 2009 13:09
خوش به حالت
دنیا دیده ای ... گرچه منم دنیا دیدم ولی آدمی به نام دنیا
به وب سایت منم سر بزن
واقعا دوستت دارم
من یه دانشجوی دانشگاه پیام نورم
پیام نوری که از نامش سو استفاده میشه و نمیذارن دانشجوها مثل بچه آدم فعالیت کنند
یه سوال ؟
چرا باید مسئول امور فرهنگی دانشجویی ما یه فرد بالای پنجاه سال باشه
اون که ما رو درک نمیکنه
از فعالیت درست بچه ها هم میترسه
وای به این روزگار
بازم میام سراغ وب نامت
تا بعد
/3ajjad/
ارسال شده توسط سجاد به س عددی 3ajjad | November 19, 2009 8:37 PM
ارسال شده در November 19, 2009 20:37
سلام
آقاي نجف زاده قبل از هر چيز مي خواستم از شما بابت نوشته هاي زيبايتان تشكر كنم مي دانم كه از ته دل آنها را نوشتيد زيرا خيلي به دل مي نشيند و از قديم هم گفته اند كه هر آنچه از دل برآيد بر دل نشيند.
متاسفانه من زياد با جريان فكري شما آشنا نيستم اما اميدوارم هرچه كه هست به حق باشد.
ارسال شده توسط مليحه | November 24, 2009 3:48 PM
ارسال شده در November 24, 2009 15:48
سلام
یادمه تو یه برنامه می گفتی
خبر باید نه سیاه سیاه باشه نه سفید سفید
البته چند وقتیه خیلی سیاه می زنی
آقای نجف زاده
به جز بحث سیاسی از لحاظ فکری هم همین طوری هستی!!
جامعه ما الان بیش از هر زمان به صداقت نیاز داره نه کنایه ای که هرکس برداشت خودش رو داشته باشه!
بعضی اوقات خیلی خوبی
بعضی او قات بی مزه ای بعضی او قات شورش رو در میاری
به هر حال آدم جالبی هستی
تو فضای خشک رسانه مثل تو نیازه!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
ولی شفاف تر وصادق تر!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
ارسال شده توسط خوشک | December 7, 2009 3:12 AM
ارسال شده در December 7, 2009 03:12
سلام!
اومدم بهت بگم مردم ما خیلی نجیب و فهمیده ان مطمئن باش هیچ کس رو با کارنامه یکی دیگه نمی سنجن.
یه کم دیگه فکر کن قطعا یه جایی رو اشتباه رفتی.
ارسال شده توسط مهر | December 15, 2009 1:25 AM
ارسال شده در December 15, 2009 01:25
درد و دل کردن کاری که ما معمولا انجام میدهیم که باعث میشه ادم یک سری از مشکلاتش حل شود نظر من از درد و دل این است . 20.30 بهترین برنامه است راستی جمجمه ها واقعی بود? تو فرانسه بود?
ارسال شده توسط مهدیه معین زاده | January 18, 2010 5:24 PM
ارسال شده در January 18, 2010 17:24
زندگی تمامش خبر و حادثه اسث گاهی این خبر و حادته ها شیرین و گاهی تلخ اما از زندگی نباید................
ارسال شده توسط مهدیه معین زاده | January 18, 2010 5:33 PM
ارسال شده در January 18, 2010 17:33
لطفا کمک کنید مرا من می خواهم راه شما رو برم ومثل شما شوم ونیاز به کمک دارم واقعا البته بعضی ها من را در این زمینه مسخره مکند من می خواهم به عنوان یک شاگرد برای شما باشم البته سن من از نظر خودم موقع یاد گیری مناسب است سرشار از انزژی می خواهم راه شما بروم البته نه به خوبی شما می خواهم هر کس به من بگه که الگوی شما کی بوده است با افتخار بگویم جناب اقای کامران نجف زاده یعنی میشود باور تون شاید نشود شب ها به قدری فکرم مشغول است خوابم نمیبرد کمکم کنید لطفا
ارسال شده توسط مهدیه معین زاده | January 20, 2010 11:17 AM
ارسال شده در January 20, 2010 11:17
نمیدونم 20.30 رم نگاه کنم یا نه چون ذوق من به این برنامه گزارش شما بود . مهدیه معین زاده
ارسال شده توسط مهدیه معین زاده | January 22, 2010 12:24 AM
ارسال شده در January 22, 2010 00:24
من همیشه گزارش نیویورک شما رو نگاه می کنم واقعا اذت میبرم و سیر نمیشوم .
ارسال شده توسط مهدیه معین زاده | January 22, 2010 12:27 AM
ارسال شده در January 22, 2010 00:27
تو مثل چشمه نوشین کوهسارانی
تو مثل قطره باران نوبهارانی
تو روح بارانی
***
شراب نور کجاست
کدامین من نومید
چنین می اندیشم
که جلوه های تحریر را به خواب خواهم دید
و آرزوی صفا را به خاک خواهم کرد
***
همیشه پشت حصار سکوت
میترسم
تو ای گریخته از من
حصار خلوت تنهایی من بشکن
*****
زلال و پاک،چنان قطره های باران شو
بیا و عشق بورز
به روشنایی خورشید شرق
و مثل قطره باران عصق بورز
نثار باران شو
****
چرا به آینه باید پناه برد
درون آینه ذهن من تو کسی برجاست
چگونه ابر کدورت مرا فرو پوشاند
چگونه باور من
در فضا معلق ماند
***
چگونه باز به ماتم نشست خانه ما
هزار نفرین باد
به دست های پلیدی
که سنگ تفرقه افکند در سایه ما
****
دوباره با تو نشستن
دوباره آزادی
مگر بخواب ببینم
شبی بدین شادی
****
شراب نور کجا
تشنه صبور کجا؟
ارسال شده توسط مهدیه معین زاده | January 26, 2010 11:56 PM
ارسال شده در January 26, 2010 23:56