« يک عکس و يک يادداشت | صفحه اصلی | روزی که هک شدم »

مهمان وبلاگم

باد رابدست آوردیدآقای نجف زاده؟

زززززززززززززز.jpg

                    چيستا يثربي

او در دستهايش چيزهايي دارد كه با هم نمي خوانند
يك سنگ،
يك سفال،
دو كبريت سوخته ،
ميخي زنگ زده از ديوار روبرو
برگي كه از پنجره پايين افتاد .
شبنم هايي از گل هايي
كه تازه سيراب شده اند .
او اين همه را مي گيرد
و در حياط خلوتش چیزی شبیه یک درخت می سازد
مي بيني ؟
شعر همين است :
 چيزي مثل ...
                يانيس ريتسوس، شاعر يوناني


گشت و گذار درسایت شما آقای نجف زاده،همین احساس را به من انتقال داد.حسی شبیه خواندن شعر یانیس ریتسوس.

شما با نگاه ژورناليستي خاص خود ، سوژه هاي مختلفي را از زمين گرفته تا آسمان جمع مي كنيد و بعد ، از مجموعه همه اينها ، چيزي مي سازيد كه اصلا شبيه هيچ يك از اجزاي آن نيست، يعني يك محصول جديد،مبتكرانه و خيلي وقتها قابل تفكرکه آدم مي ماند چگونه از ترکيب چند عنصر ساده به اين شکل جد براي مثال شما ، از جريان يك اتوبوس دو طبقه مرا به نوستالژي قديم تهران برديد و به دوران جواني و عشق هاي آن دوران و دير رسيدن ها... و به محبت هاي فراموش شده اي كه رانندگان قديم به اتوبوس هايشان داشتند و بعد به بي تفاوتي امروز همه گان كه اپيدمي شده است و اتوبوس سواري را اصلا احساس نمي کنيم چون در تمام طول مدت راه ، با موبايلمان صحبت مي کنيم . ..
اجزاي انتخاب هاي شما، كاملا عادي است . چيزي كه نگاه شما را از نگاه ديگران متمايزمي كند ،اين است كه از همين چيزهاي " عادي " و " معمولي " قصه هاي عجيبي مثل قصه هاي ماركز،مي سازيد .                                                  
منظورم قصه هاي" رئال جادويي" است که درآن آدم هم ماجرا راباور مي کند و هم نمي کند و ماركز جواب مي دهد :" من همه اينها را ديده ام و حس كرده ام جزء جزء آن را باور نمي كنيد ، حالا كمي ذهنتان را بازبگذاريد ودوباره نگاه کنيد. .. ! "
مثلا اگرمشکلي مثل  سكسكه با يك آدم تركيب شود و اتفاقا حرف مهمي هم براي گفتن داشته باشد يا مثلا همان جريان آخرين اتوبوس دوطبقه تهراني که  ما را به دوران جواني مان مي برد ،  درظاهر اتفاق عجيبي نيست اما ناگهان نتيجه اي كه از نگاهتان مي گيريد ، همان درختي است كه با سنگ و سفال و كبريت سوخته مي سازيد .يعني با نگاه ‍ژورناليستي شخصي و شايد متفاوتي كه انتخاب كرده ايد درنهايت در عين بيان واقعيت مستند حرف و تعبيرخودرا با هم به مخاطب انتقال مي دهيد و اين ويژگي گزارش هاي شماست ، و اين براي من جالب است . تلفيقي از گزارشگري ، خبرو هنر.و... حتما مي دانيد که مارکز سالها گزارشگر مطبوعات بود . گزارشهايي مي نوشت که هيچ کس باور نمي کرد اما همه واقعيت داشت.
و بالاخره گشت و گذار در سايت شما مرا باز  ياد" ريتسوس" مي اندازد كه مي گويد :" تو زيرتخت پنهاني و من وانمود مي كنم كه نمي دانم."
حتي وانمود كردن هاي خبري شما هم رنگ و بوي افشاگرانه اي دارد كه چيزهايي را كه نمي خواهيد بگوييد به شدت شنيدني مي شود ، و اين وظيفه گزارشگر است . نشان دادن ناديدني ها ازطريق عناصر متفرقه و اين  حسن كار شماست و اصلا به نظر من كار گزارشگر همين است :
 باد را دنبال مي كند و هركه سريع تر و چابك تر، باد را به دست آورد برنده است . شما را هميشه در حال دويدن ديده ام، باد را به دست آورده ايد آقاي نجف زاده ؟

درباره

این صفحه حاوی یک نوشته از سايت که در April 5, 2009 4:24 PM ارسال شده می باشد.

ارسال قبلی این سايت يک عکس و يک يادداشت بوده است.

ارسال بعدی این سايت روزی که هک شدم است.

در صفحه اصلی و یا با دیدن آرشیو می توانید موارد خیلی بیشتری پیدا کنید.