سلام.
اول از همه این که من هنوز زنده ام.
دوم این که از لطف همه شما ممنونم.
سوم. اين که چيزی نمی نویسم دلیلش این نیست که نظرهای پر مهر شما را نمی خوانم و به آنها اهمیت نمی دهم.
خودتان می دانید که سرم خیلی شلوغ است. ولی به زودی نوشتن را هم شروع می کنم.
چهارم. نظرات خودتان را به فارسی برایم بنویسید چون در خواندن فینگلیش تنبل هستم!
در ضمن، لطفا نظرات را طوری بنویسید که بتوانم به جواب آنها فکر کنم!
فعلا...
نظرات (271)
سلام ...باشه یه چیز مینویسم که بخوای روش فکر کنی...فکر کن...فکر کن...فکر کن ببین من کی هستم؟؟!!!من که هنوز خودمو نشناختم ببینم یه آقای خبرنگار میتونه منو بشناسه.... :(
چرا یه پل ارتباطی مثل ایمیل نذاشتی تو سایتت؟؟!!!
یه چیز دیگه....شما یه دومین به من بدهکارید (شوخی)...من مدتها دنبال ثبت این دومین برای سایت شخصی خودم بودم و فکر کنم فقط چند ماهی دیر جنبیدم...در هر صورت ما که بخیل نیستیم...مبارکه صاحبش باشه
یا علی
ارسال شده توسط هادی نجف زاده | June 25, 2006 9:52 AM
ارسال شده در June 25, 2006 09:52
راستی یادم رفت بگم جای بسی خوشحالی هست که اولین کامنت را به قرعه من بیچاره!!!!زدند
یا علی
ارسال شده توسط هادی نجف زاده | June 25, 2006 9:55 AM
ارسال شده در June 25, 2006 09:55
سلام . من واقعا از اين كه شما بالاخره نوشتيد خيلي خيلي خوشحالم. پس هنوز اين آدم ها رو فراموش نكرديد. از دستمون هم ناراحت نيستيد. خيلي ها ديگه بي خيال نوشتن تو سايت شدن .پس يه روزي مياد كه شما بنويسيد . اميدوارم خيلي دير نباشه ولي ما هر چقدر دير هم كه باشه صبر مي كنيم.
خيلي دوستون دارم . منتظر نوشتنتون هم هستم . به نظر من شما واقعا آدم جالبي هستيد.با نوشتنتون همه رو خوشحال كريد.
به اميد اون روز كه به قول خودتون دست پر، همچين پر و پيمون بياين.
هنوز خيلي مونده تا دير بشه.شما هم به فكر ثانيه هايي باشيد كه مي گذرند مثل برق وباد
ارسال شده توسط پريا | June 25, 2006 11:23 AM
ارسال شده در June 25, 2006 11:23
سلام. بالاخره بعد از اين كه 200 نفر براتون نوشتنشما هم تسليم شديد.
خدا كنه اين فعلا كه نوشتيد منظورتون 5 ماه نباشه. دوست دار شما
ارسال شده توسط ؟؟؟؟؟ | June 25, 2006 11:52 AM
ارسال شده در June 25, 2006 11:52
سلام ...چشم
ارسال شده توسط ح .موسوي | June 25, 2006 12:17 PM
ارسال شده در June 25, 2006 12:17
مرسي كه نوشتيد. ددددددددددددوووووووووووووووووسسسسسسسستتتتتتتتووووووووووووووووووووووون دارم.
ارسال شده توسط ؟ | June 25, 2006 1:49 PM
ارسال شده در June 25, 2006 13:49
سلام.
خوش اومدی..................... اون علامت سوال بالایی، من نیستم.....همین.
ارسال شده توسط ؟ | June 25, 2006 5:06 PM
ارسال شده در June 25, 2006 17:06
سلام.آقای کامران نجف زاده.خیلی ممنون که کمی نوشتید.
1-اگر میشود ایمیلی بگذارید که جواب دریافت کنیمیا همین طوری جوابهای همه رو به طور مختصر بدهید.
2-فکر میکنم نذر داشتید که200تا کامنت بشه بعد بنویسید.
3-جایی برای معرفی کامل زندگینامه تون بذارین.
4-قسمتی برای فروش کتابهاتون.
5-از کارهایی که انجام میدید.
6-فکر نمیکنم زیاد وقتتون رو بگیره که هرهفته یک بار یه چیزی بنویسید.
7-نامه ام به دستتون رسیده یانه؟نامه ایی که به آقای احمدی نجاد نوشتم میدونم که جوابش تا چند وقته دیگه میرسه ولی نامه ی شما رو میدونم اصلا رسیده یا نه؟
8-از طرف من از خانم پارسی پور در خبر20:30تشکر کنید.
در پایان سخنی از امام علی(ع):لحظه ایی بیندیشیم و نگذاریم چیزهای کوچک شادمانی ما را بر هم زند. متشکرم
فاطمه قهری16 ساله از مشهد.
ارسال شده توسط فاطمه قهری | June 25, 2006 7:47 PM
ارسال شده در June 25, 2006 19:47
جناب هادی خان. دومین کامران که 10 سپتامبر 2005 ثبت شده. تو تازه اومدی دنبالش!
ارسال شده توسط احسان | June 26, 2006 9:01 AM
ارسال شده در June 26, 2006 09:01
الان شدم شبیه گوزن( تعجب زیاد،شاخ و...)که تسسسسسسسست تموم شد. چه جواب جالبی دادی.البته یه جوری می نویسم که بشه جواب داد! و یه fingilish کوچولوی نسل سومی اگه وقت داشتی.(بهمن 83):ye bande khodaei mikh mire tu dastesh, mikh ro darmiyare mibine dareh khoon miyad, dobare mizare sare jash
نمی دونم چی بگم ولی نقطه ی انتقادی نداره...و امیدوارم که سرت یه کم خلوت تر بشه(به سوژه ها بگو دنبالت نیان)
و
حرفهای ما هنوز ناتمام
تا نگاه می کنی وقت رفتن است
باز هم همان حکایت همیشگی
پیش از آنکه با خبر شوی
لحظه ی عظیمت تو ناگزیر می شود
آه...ای دریغ و حسرت همیشگی
ناگهان چقدر زود دیر می شود...
ارسال شده توسط aftabgardoon | June 26, 2006 9:48 AM
ارسال شده در June 26, 2006 09:48
سلام. مي شه بگيد ما كتاب هاتون رو از كجا پيدا كنيم . و كجادر مورد خودتون بيشتر بدونيم ؟؟؟؟ . و اين كه شنيدم كه يه مصاحبه اي با شما توي يك مجله انجام شده ، ميشه اسمش رو بگيد . چون من همه جا رو دنبال اون گشتم ولي پيدا نكردم. و يه سوال خيلي مهم دارم اين كه شما آيدي داريد ؟ و ديروز يكشنبه ساعت 1:45 دقيقه توي نت بوديد؟ چون يه نفر بود كه مي گفت كامران نجف زاده است .مي خوام ببينم شما بوديد؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟. لطفا جواب بديد چون برام خيلي مهمه
ارسال شده توسط ؟؟؟ | June 26, 2006 1:05 PM
ارسال شده در June 26, 2006 13:05
سلام. مي شه بگيد ما كتاب هاتون رو از كجا پيدا كنيم . و كجادر مورد خودتون بيشتر بدونيم ؟؟؟؟ . و اين كه شنيدم كه يه مصاحبه اي با شما توي يك مجله انجام شده ، ميشه اسمش رو بگيد . چون من همه جا رو دنبال اون گشتم ولي پيدا نكردم. و يه سوال خيلي مهم دارم اين كه شما آيدي داريد ؟ و ديروز يكشنبه ساعت 1:45 دقيقه توي نت بوديد؟ چون يه نفر بود كه مي گفت كامران نجف زاده است .مي خوام ببينم شما بوديد؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟. لطفا جواب بديد چون برام خيلي مهمه
ارسال شده توسط ؟؟؟ | June 26, 2006 1:06 PM
ارسال شده در June 26, 2006 13:06
سلام . ما همه منتظرييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييم
ارسال شده توسط ؟؟ | June 26, 2006 1:16 PM
ارسال شده در June 26, 2006 13:16
سلام آقاي نجف زاده
اينقدر خوشحالم از اينكه نوشتيد كه نمي دونم چي بنويسم فقط مي دونم سر كار نبوديم
ارسال شده توسط منيره | June 26, 2006 4:14 PM
ارسال شده در June 26, 2006 16:14
السلام. از طنزي كه تو تغيير نام وبلاگ داشتين . خوشمان آمد. بعد هم اينكه فكر كنم براي حك شدن يادداشت دوم اين بار بايد به چهارصد برسونيم. خداوكيلي اگه بخواي يه رمان بنويسي چند تا كامنت بذاريم. ولي به نظرم .نه . من نظر نمي دم. چون بايد روش خيلي فكر كني ..........خسته مي شي. باي باي.
ارسال شده توسط ستاره | June 26, 2006 10:51 PM
ارسال شده در June 26, 2006 22:51
راستي اين هادي نجف زاده اگه داداشتونه بريم بهش بگيم وبلاگ بزنه . بعد هي بهش كامنت بديم. راستي تو رو خدا من رو بذارين تو سايت . خيلي سعي كردم مودب باشم. باي باي باي .
ارسال شده توسط ستاره | June 26, 2006 10:52 PM
ارسال شده در June 26, 2006 22:52
تو رو خدا من رو بذارين تو سايت . خيلي سعي كردم مودب باشم. باي باي باي .
ارسال شده توسط ستاره | June 26, 2006 10:53 PM
ارسال شده در June 26, 2006 22:53
اينم بگم. من هر وقت به اين لطفا مجددا پيغام نذارين مي رسم. باز دلم مي خواد پيغام بدم. چون من يه مشكلي دارم . دوست دارم مخالفت كنم . براي همين........خب فكر كنم بچه ها داريم به چهارصد مي رسيم. ديگه واقعا باي.
ارسال شده توسط ستاره | June 26, 2006 10:54 PM
ارسال شده در June 26, 2006 22:54
سلام :نه بابا افتاب از كدام ور در امده .
ارسال شده توسط پارسا طاهري | June 27, 2006 10:45 AM
ارسال شده در June 27, 2006 10:45
مهمان نوازی هم رسم قشنگیست ! نه ؟!
اینجا قرار است به آفتاب سلام دوباره ای بدهد ! اما میدانی ! آفتاب اینجا برای طلوع دوباره اش فرصت غریبی را از آسمان منتظر به راه گرفته بود ! دیگر داشت حوصله آسمان خانه خودت هم سر می رفت چه رسد به حوصله آسمان خانه دوستانت .
گرچه مدتها بود که دیگر آفتاب این خانه کوچک مرد خبرنگار تکراری شده بود !!!!!!! تازه صورتش را هم پشت ابرهای آسمان خانه اش پنهان میکرد .مبادا آدمهای رهگذر بپرسند :قرار است از چه بنویسی مرد ؟!
حالا اما ...
یک سلام دوباره به ابرهای خانه کوچکت ...یک سلام دوباره به تمام سپیدارهای سربلند باغ مهربانی ...راستی باغ مهربانی خانه تو میوه فصل هم دارد ؟
حتما دارد .مگر میشود نداشته باشد !
پس بگذار بگویم : سلام مرد خبرنگار !یک سلام گرم از میان تمام نارونها و تمام گنجشکهای کوچک ... به تو که شاید قرار باشد دوستانت را به صبح پنجره مهربانی دعوت کنی ...
****************************************************
راستی یاداشتهای روزانه یک مرد خبرنگار بهتر است ! روزانه یا شبانه اش را ما که ندیدیم کسی بنویسد .کم و بیش روزانه اش را ....اما می شود تاب آورد .
ارسال شده توسط نیلوفر ایرانی | June 27, 2006 11:38 AM
ارسال شده در June 27, 2006 11:38
اولا تشکر که بالاخره نوشتین.
بعد اینکه من قبلا دو پیشنهاد داده بودم که بنا به گفته شما کاملتر توضیح می دهم. از این دو پیشنهاد دومی اش را اول می گم.
شما خوب می دانید که در نظریه پست مدرن تقسیم بندی دقیقی برای انواع ادبی وجود ندارد. بنابراین دیوار نوشته ها و تبلیغات و غیره هم در حیطه ادبیات قرار می گیرند. پس چرا گزارشهای خبری که معمولا اجتماعی هم هستند در این حیطه قرار نگیرند؟ این دیگر واضح است که استیل نجف زاده و دلاوری و مرآتی و حسن پور و نجف پور و بقیه هر کدام با هم متفاوت است. پیشنهاد دیگر هم به این مربوط می شود که با توجه به تأثیر فراوان این گزارشها شاید بد نباشد که مخاطبان بتوانند در مورد گزارشهای واحد مرکزی خبر نظر بدهند.
با تشکر مجدد
ارسال شده توسط Fatima | June 27, 2006 6:56 PM
ارسال شده در June 27, 2006 18:56
سلام
ببینم اگه نظر های پر مهر مارا می خواندید چرا چزی نمی نوشتید؟؟؟ خیلی دوست دارم بدانم .شاید اون موقع اهمیتی نداشت ....حالا چی شده دلتون برامون سوخته خدا میداند.
ارسال شده توسط عاطفه | June 27, 2006 8:04 PM
ارسال شده در June 27, 2006 20:04
سلام آقاي نجف زاده .منم مثل شما يه گزارشگر هستم.البته سنم خيلي كمه ولي خب براي بچه ها توي نشريات و واحد مركزي خبر فارس كار مي كنم.خوشحالم كه بالاخره يه همكار پيدا شد!!! من 12 سالمه..جواب منم بديد.بار دومه پيغام مي ذارما!!!
ارسال شده توسط زهراناظمی | June 28, 2006 9:20 PM
ارسال شده در June 28, 2006 21:20
زندگي صحنه ي يكتا ي هنر مندي ماست
هر كسي نغمه ي خود خواند و از صحنه رود
صحنه پيوسته بجاست ...
خرم آن نغمه كه مردم بسپارند به ياد!
خيلي ازاينكه نوشتيد خوشحالم و اميدوارم كه ادامه پيدا كنه
ارسال شده توسط ؟؟؟؟؟ | July 1, 2006 11:20 AM
ارسال شده در July 1, 2006 11:20
سلام من اميدوارم كه شما بتونيد باز هم بيشتر چيز بنويسيد هرچند كه سرتون شلوغه
ارسال شده توسط adamak | July 1, 2006 2:39 PM
ارسال شده در July 1, 2006 14:39
راستي قبلايادداشتهاي يك خبر نگار بود چرا حالا شده يك مرد خبرنگار؟؟؟؟؟؟
ارسال شده توسط adamak | July 1, 2006 2:41 PM
ارسال شده در July 1, 2006 14:41
امیدوارم که بمانی. محکم و استوار. مثل همیشه ، مثل خودت
ارسال شده توسط جواد | July 1, 2006 2:46 PM
ارسال شده در July 1, 2006 14:46
اين مطلب را لطفا حتما بخوانيد...كنكور و سالن تشريح!!در وبلاگ **خبرنگار افتخاري نيويورك تايمز**...اميدوارم شما هم هر كاري از دستتان بر مي آيد براي اين بچه ها انجام دهيد...با سپاس...
ارسال شده توسط خبرنگار افتخاری نیویورک تایمز | July 1, 2006 5:29 PM
ارسال شده در July 1, 2006 17:29
مباركه أقاي نجف زاده عزيز...
ارسال شده توسط خبرنگار افتخاری نیویورک تایمز | July 1, 2006 5:31 PM
ارسال شده در July 1, 2006 17:31
سلام...نميدونم از خودم چي دارم كه بهتون بگم...شايد هيچي...شايدم خروار خروار حرف...حرفايي كه به درد هيچ كس نميخوره و شايدم به درد همه بخوره...
خودم هيچي ندارم...خوشبختم البته نه اونقدر خوشبخت كه فكر كنين تو استكان شيشه اي آب ميخورم..نه ظرف آبخوري منم مثل خيليا دستامه...دستام كه هر چي پيش ميرم پيرتر ميشه
..طعم فقر رو اونقدر خوب ميدونم كه ميتونم اونو جلوي چشماتون بيارم...وقتي كه شوهرم ..شوهر مهربونم واسه كارم منو با تايپ و اينترنت اشنا كرد.. و وقتي كه صداي گرمتون و اندك لرزش صداتون كه
همه همدرديتون و تلاشتون براي خيلي چيزا رو شنيدم خواستم كه واستون بنويسم...از خودم نه...از مريم...ميدونم كه شايد .. . كامران نجفزاده .. اگه بخواد با اون همه جسارتش ميتونه نجاتش بده
خواهش ميكنم كه بخونين ...شما رو به خدا كمكش كنين...ازش خبر ندارم نگرانشم...خيلي...ميدونين شايد ديگه نتونم واستون بنويسم...مني كه خيلي با خودتون حرف داشتم...ميخوام كه گوش كنين
...4 ساله پيش وقتي كه هنوز تو محله خودمون تو پايين شهر اصفهان زندگي مي كرديم يه دوست داشتم بنام مريم..مريم صادقي اون موقع هر دوتامون 17 سالمون بود درس ميخونيم ولي كجا و چطوريش
خودش يه سوگ نامست...بگذريم..باباي مريم معتاد بود..مامانشم فوت كرده بود..اون بود و برادر كوچيكش محمد امين...هميشه گريون بود هميشه .. اون موقعا تو اون منطقه شهر كه همه ي دخترا چشم و گوش بسته بودن ،با شنيدن حرفاي مريم خندم ميگرفت و نميفهميدم درد يعني چي..اشك يعني چي..بوي گند دهن يه معتاد يعني چي ....اصلا هيچي حاليم نبود هيچي...فكر ميكردم شايد اين حرفا اين درد و دلا دروغه يا شايدم اينطوري نيست كه ميگه ..ولي همه چيز راست بود
همه ي اون حرفا همه چيز.......محمد امين 4 سالش بود كه من ازدواج كردم...گاهي اوقات محمد امينو ميذاشت خونه ي ما تا شايد بتونه جلوي ديدن خيلي چيزا رو بگيره...يا شايدم از چيز ديگه اي مي ترسيد...محمد امين كم كم با من اخت گرفت و با زبون كودكانه خودش واسم حرف زد همه چيزو گفت حتي اون چيزايي كه به نظرم مسخره مي يومد ..همه ي اون چيزايي كه مي ديد همه ي درد كشيدناي مريم رو..همه رو برام گفت من اشك ميريختم ..خواستم از شوهرم كه كمكش كنه ...گفت نه...حتي حالا ديگه اجازه نميده محمد به خونم بياد...فقط يه بار مريم بهم گفت كه ميخواد عقد يه مرد بشه كه تو خيابون نظر شرقي دكه روزنامه داره..يكي به اسم رضا خواجوي
ميخوام واستون بگم.. ميخوام بدونين كه مريم چي گفت و من چي ميشنيدم...شايد سربسته شايد همه چيزو نگم بهتره..مريم واسم ميگفت....محمد امينم تكرار كرد برام...مريم ميگيفت..ميگفت كه پدرش با اون رابطه جنسي داره...ميگفت واسه پول موادش رفيقاشو هم دعوت ميكرده...ميگفت كه اونا با وقاهت تمام ...حتي تنم رو داغ مي ذاشتن...به من نشون ميداد ولي من.....منه احمق...واي خدا....اغلب تو خونه زنداني ميشدا حتي گاهي اوقات پدرش و بقيه اونو ميبردن تو خونه هاي ديگكه نگهش ميداشتن....تا هر وقت كه ميخواستن...حالا كه از اخرين بار كه ديدمش يه ماه ميگذره آخرين بار 20 روز تو يه خونه بود...نميدونم كجا...محمد ميگفت چندتايي مريمو اذيت ميكردن...اون گريه ميكرده....خداااا...آخ خدا.....يه دفه مريم واسم گفت كه رفته بهزيستي قبولش نكردن....گفت بهونه آوردن....ميگفت با كراهت نگام ميكردن......گفت رفتم نيرو انتظامي چنتا ناحيشو رفتم..همشون گفتن پدرت روي تو حق داره...گفتن...خودتم حكم داري اگه پروندت بره دادسرا واست اعدام ميبرن....گفتن بايد شاهد بياري....آه خدا تو اون محله ما هيچ كس به اون يكي اهميت نميده همه تا مامور ميبينن انگار بلاي جونشونه.....به هر دري زد نشد...نشد..هيچ جا رو نداشت كه بره هر جا ميخواست بره يا صحبت همين كار بود يا طرف واسه ابروش راش نميداد حتي خالش كه تنها فاميلش بود...حالا چند وقته درشونو ميزنم نيست...هيچ وقتم باباش نميذاشت بياد بيرون...خودش مييومد شايد ماهي يه بار ميتونست فرار كنه...محمد امين رفته خونه خالش..مريم نيست...هر جا ميگردم نيست...باباش نيست.....ميدونم اونو بردن جايي كه نگهش دارن نميذارن حتي اون تكون بخوره...تنش پر زخم بود ميترسم مريض شده باشه ...ميترسم...تو رو خدا كمكش كنين تو رو خدا ميدونم كاراگاه نيستين به خدا ميدونم....شما رو به بزرگي خدا قسم ميدم...كمكش كنين...من فقط آدرس اون دكه روزنامه رو حالا ازش دارم....شايد از اون طريق بشه پيداش كرد...من ديگه اجازه ندارم كه سراغي از اون بگيرم شوهرم نميخواد...هر جا ميخوام برم مياد...فقط شما ميتونين كمكش كنين اون ضعيف شده خيلي..تنهاست به خدا تنهاست حتي بهزيستي و پليسم كمكش نكرد ...ديگه از اون جا نميتونه بياد بيرون هر جا هست نميتونه بياد بيرون تو رو خدا ...ميترسم...ميترسم تو اون وضع نابود بشه...ديكه قدرت اينو نداره كه از خودش دفاع كنه..حتي نمي تونه از اون جا بياد بيرون....تو رو خدا كمكش كنين.....شما رو به خدا...فقط اميدم به شماست...خدا حافظتون باشه
ارسال شده توسط فريبا | July 1, 2006 7:35 PM
ارسال شده در July 1, 2006 19:35
عسلویه عسلی که تو یه خبرنگار زبل دور و برش نمی پلکی
ارسال شده توسط alex | July 1, 2006 9:06 PM
ارسال شده در July 1, 2006 21:06
اينجا چقدر آدم هست كه مي خواهند . صدايشان را بشنويد. هيچ وقت خبرنگاري را كنار نگذاريد .هرگز. و هميشه موفق باشيد و سربلند و شاد .
ارسال شده توسط ستاره احمدي | July 3, 2006 12:19 AM
ارسال شده در July 3, 2006 00:19
سلام اقا کامران جواب سوالم رو بده مطمئن باش ادم هرچی هم سرش شلوغ باشه اگه بخواهد میتونه برایه دیگران وقت بگذاره حتی اگه به قیمت این باشه که از خوابش بزنه
ارسال شده توسط شهراشوب | July 4, 2006 12:33 AM
ارسال شده در July 4, 2006 00:33
سایتت سایت گری نداشت
ارسال شده توسط شهراشوب | July 4, 2006 12:52 AM
ارسال شده در July 4, 2006 00:52
سلام آقاي نجف زاده ببخشيد جواب سوال منو نداديد
ارسال شده توسط پريا | July 4, 2006 12:25 PM
ارسال شده در July 4, 2006 12:25
سلام آقای نجف زاده عزیز ....مبارکا باشه....حالا چرا هیچی نمینویسین؟
جدا نظر کردین 200 تا نظر جمع بشه؟(شوخی)...
اما الحق که کار خبرنگاریتون بی نظیره...موضوعات بی نظیری ÷یدا میکینن!
میشه یک گزارش بگیرین از مسولین که چرا به موسیقی کشور توجه نمیکینن؟
موسیقی پاپ و سنتی!100000 تا خواننده الکی! شعرهای الکی!
چرا توجه نمیکنن؟؟؟ یه گروه پر طرفدار مثل آریان چرا نبیاد جای کنسرت نداشته باشه؟!!؟؟
شما که خبرنگار عالیی هستین ....یه گزارشی بگیرین ممنون میشیم این حرف دل مردم و جووناست!
موفق و شاد باشین...
ارسال شده توسط زهره | July 5, 2006 1:55 AM
ارسال شده در July 5, 2006 01:55
سلام آقاي نجف زاده اين يكي هم قراره تا 200 تا كامنت برسه ؟ ممنون از گزارش هاي خيلي قشنگتون . خدا نگهدار
ارسال شده توسط ؟؟ | July 5, 2006 1:01 PM
ارسال شده در July 5, 2006 13:01
راستی اینجا کجاست ؟این اقاهه کیه که شماها اینقدر دوسش دارین؟اگه یه ادم معمولی یا یه روزنامه نگار با همین افکاروعقایدبود همین احساس داشتین؟شماها چه چیزی رو میخواین ثابت کنین؟ متاسفم برای همه شما کامران پرست ها ://weblog.zendehrood.com/comments.aspx?WeblogID=Houman&MemoID=16855
ارسال شده توسط ستاره معین | July 5, 2006 3:41 PM
ارسال شده در July 5, 2006 15:41
اقا کامران کسی سایت راه میندازه که بتونه پایه لرزشم بشینه "قضیه ی همون خربزه است" دردیاری که در ان نیست کسی یار کسی کاش یارب که نیفتد به کسی کارکسی
ارسال شده توسط شهراشوب | July 6, 2006 6:23 AM
ارسال شده در July 6, 2006 06:23
تو زندگی چقدر غم
دلم گرفته از همه
مردم چقدر بدبختی دارن .توی این روزگار چقدر دل خوش کم پیدا میشه
با خوندن حرف های فریبا خیلی دلم به حال مریم سوخت خواهش میکنم اگه کاری ازتون بر میاددریغ نکنید
بدرود......
ارسال شده توسط عسل ماندگار | July 6, 2006 11:35 AM
ارسال شده در July 6, 2006 11:35
سلام اقاي نجف زاده منم يه خبرنگار هستم . ولي ده سالمه .باي باي
ارسال شده توسط ناشناس | July 6, 2006 12:32 PM
ارسال شده در July 6, 2006 12:32
آقاي نجف زاده....واقعا خوشحالم كه وبلاگنويس شديد.....پاينده باشيد...هم شما هم بلاگتون!
شاد زي
ارسال شده توسط هدي .ع | July 6, 2006 3:12 PM
ارسال شده در July 6, 2006 15:12
سلام . خوشحالم که ميشه مستر نجف زاده رو جايي غير تلويزيون هم گير آورد و حرف هاشو شنيد . من شما رو تو وبلاگم لينک کردم .
ارسال شده توسط علي | July 7, 2006 12:38 AM
ارسال شده در July 7, 2006 00:38
حرفهای ما هنوز ناتمام
تا نگاه میکنی وقت رفتن است
باز هم همان حکایت همیشگی...
پیش از آنکه باخبر شوی
لحظه عزیمت تو ناگزیر میشود
آی...ای دریغ و حسرت همیشگی
ناگهان چقدر زود دیر میشود
"قیصر امین پور"
همیشه همین طوربوده:مثل مرگ گلدره،مثل فوت استاد نوذری،مثل کوچ پرستوهای عاشق خبرنگارمون،مثل حرفهای روی نیمکتهامون که چه زود فراموششون کردیمو.........................................
آره اگه بگردی از این دست نگفته ها زیاده و موضوع برای فکر کردن زیادتر
ارسال شده توسط شقایق | July 7, 2006 12:11 PM
ارسال شده در July 7, 2006 12:11
چند روز پیش به مادرم گفتم :دوست دارم خبرنگار بشم
مادرم با ناراحتی گفت:مگه از جونت سیر شدی ؟ گروگانشون میگیرن کتکشون میزنن دوربیناشونو میشکونن.......
میدونستم بحث با مادرم بی فایدس حرف مادرم یکی یه هرچند نادرست ...
ولی حالا که فکر میکنم میبینم چقدر
میستایمتان.....بدرود...
ارسال شده توسط فاطمه | July 7, 2006 6:18 PM
ارسال شده در July 7, 2006 18:18
سلام . جالبه ها خيلي ها حالا با ديدن شما دوست دارن خبرنگار بشن. خيلي علاقمند به نظرات شما و حرف هاي شما شدن. منم شدم عاشق خبر نگاري. اميدوارم هر روز موفق تر بشين . ما هميشه منتظر شما و گزارش هاي قشنگتون هستيم.
ارسال شده توسط رضا | July 8, 2006 8:53 PM
ارسال شده در July 8, 2006 20:53
سلام شما براي اون دختر خانم يعني مريم كاري كرديد نذاريد حالا كه تبديل شديد به يه اميد براي خيلي ها اميد ما نا اميد بشه . مرسي خدانگهدار
ارسال شده توسط زهرا | July 8, 2006 8:57 PM
ارسال شده در July 8, 2006 20:57
سلام. اون روز كه گزارشتون رو در مورد كلاس ديدم كه مي گفتيد عشق هايشان را روي ميز مي نويسند . ياد خودم افتادم كه هميشه روي ميزم پر بود از شعر ها ,حرف هاي شما . چون خيلي دوستون دارم. راستي به نظر من حرف تون در مورد اين كه اگر 48 ساعت روي آنتن نباشيد از ياد مي ريد ، غلطه چون تو ذهن افرادي مثل من هميشه باقي مي مونيد. دوستون دارم تا آخر عمرم
ارسال شده توسط ؟؟؟؟؟ | July 8, 2006 9:03 PM
ارسال شده در July 8, 2006 21:03
مگه قرار نبود بياين و بنويسين و به حرف هاي فكر كنيد . پس چي شد؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
شما هم مثل خيلي از آدم ها زدين زير حرف هاتون؟؟؟؟؟ آخ كه چقدر دلم براي نوشتن شما تنگ شده.............اين يكي هم رسيد به 48 كامنت. مي ترسم زود ديربشه ها . از اين فرصت استفاده كنيد تا ما هم بيشتر با شما آشنا بشيم و بتونيم خيلي از حرف ها رو بهتون بزنيم.
ارسال شده توسط هانيه | July 9, 2006 12:56 PM
ارسال شده در July 9, 2006 12:56
تمام مزرعه از خوشه های گندم پر
و هیچ دست تمنا
دریغ ...سنبله ا را درو نخواهد کرد ...
درو گران همیشه پیش از درو ...درو شده اند ...***
*****************************************
چه قدر زود دیر میشود ...
برای نوشتن دوباره ات دیرنشده مرد خبرنگار ؟!
به خیالم ساعتت را جایی جا گذاشته باشی ...
ما چه کنیم که ساعتهایمان را همیشه همراهمان داریم ؟!
راستی میدانی ساعت چند است ؟!
ارسال شده توسط شهر | July 9, 2006 5:01 PM
ارسال شده در July 9, 2006 17:01
سلام حرف هایی دارم از جنس انتقاد که ترجیح می دهم تنها شما مخاطب ان باشید اگر می توانید ادرس ایمیلی برایم بفرستید و اگر همین طور می پسندید من برایتان کامنت میگذارم
ارسال شده توسط ن.م | July 10, 2006 7:16 AM
ارسال شده در July 10, 2006 07:16
shoma aghaye najafzade ...to mituni...maryamo tanha nazar ...komakesh kon ....
"خروار خروار حرف...حرفايي كه به درد هيچ كس نميخوره و شايدم به درد همه بخوره...
خودم هيچي ندارم...خوشبختم البته نه اونقدر خوشبخت كه فكر كنين تو استكان شيشه اي آب ميخورم..نه ظرف آبخوري منم مثل خيليا دستامه...دستام كه هر چي پيش ميرم پيرتر ميشه
..طعم فقر رو اونقدر خوب ميدونم كه ميتونم اونو جلوي چشماتون بيارم...وقتي كه شوهرم ..شوهر مهربونم واسه كارم منو با تايپ و اينترنت اشنا كرد.. و وقتي كه صداي گرمتون و اندك لرزش صداتون كه
همه همدرديتون و تلاشتون براي خيلي چيزا رو شنيدم خواستم كه واستون بنويسم...از خودم نه...از مريم...ميدونم كه شايد .. . كامران نجفزاده .. اگه بخواد با اون همه جسارتش ميتونه نجاتش بده
..
يه سوگ نامست...بگذريم..باباي مريم معتاد بود..مامانشم فوت كرده بود..اون بود و برادر كوچيكش محمد امين...هميشه گريون بود هميشه .. اون موقعا تو اون منطقه شهر كه همه ي دخترا چشم و گوش بسته بودن ،با شنيدن حرفاي مريم خندم ميگرفت و نميفهميدم درد يعني چي..اشك يعني چي..بوي گند دهن يه معتاد يعني چي ....اصلا هيچي حاليم نبود هيچي...فكر ميكردم شايد اين حرفا اين درد و دلا دروغه يا شايدم اينطوري نيست كه ميگه ..ولي همه چيز راست بود
همه ي اون حرفا همه چيز.......محمد امين 4 سالش بود كه من ازدواج كردم...فقط يه بار مريم بهم گفت كه ميخواد عقد يه مرد بشه كه تو خيابون نظر شرقي دكه روزنامه داره..يكي به اسم رضا خواجوي
ميخوام واستون بگم.. ميخوام بدونين كه مريم چي گفت و من چي ميشنيدم...شايد سربسته شايد همه چيزو نگم بهتره...مريم ميگيفت..ميگفت كه پدرش با اون رابطه جنسي داره...ميگفت واسه پول موادش رفيقاشو هم دعوت ميكرده...ميگفت كه اونا با وقاهت تمام ...حتي تنم رو داغ مي ذاشتن...به من نشون ميداد ولي من.....منه احمق...واي خدا....اغلب تو خونه زنداني ميشدا حتي گاهي اوقات پدرش و بقيه اونو ميبردن تو خونه هاي ديگكه نگهش ميداشتن....تا هر وقت كه ميخواستن...حالا كه از اخرين بار كه ديدمش يه ماه ميگذره آخرين بار 20 روز تو يه خونه بود...نميدونم كجا...محمد ميگفت چندتايي مريمو اذيت ميكردن...اون گريه ميكرده....خداااا...آخ خدا.....يه دفه مريم واسم گفت كه رفته بهزيستي قبولش نكردن....گفت بهونه آوردن....ميگفت با كراهت نگام ميكردن......گفت رفتم نيرو انتظامي چنتا ناحيشو رفتم..همشون گفتن پدرت روي تو حق داره...گفتن...خودتم حكم داري اگه پروندت بره دادسرا واست اعدام ميبرن....گفتن بايد شاهد بياري....آه خدا تو اون محله ما هيچ كس به اون يكي اهميت نميده همه تا مامور ميبينن انگار بلاي جونشونه.....به هر دري زد نشد...نشد..هيچ جا رو نداشت كه بره هر جا ميخواست بره يا صحبت همين كار بود يا طرف واسه ابروش راش نميداد حتي خالش كه تنها فاميلش بود...حالا چند وقته درشونو ميزنم نيست...هيچ وقتم باباش نميذاشت بياد بيرون...خودش مييومد شايد ماهي يه بار ميتونست فرار كنه...محمد امين رفته خونه خالش..مريم نيست...هر جا ميگردم نيست...باباش نيست.....ميدونم اونو بردن جايي كه نگهش دارن نميذارن حتي اون تكون بخوره...تنش پر زخم بود ميترسم مريض شده باشه ...ميترسم...تو رو خدا كمكش كنين تو رو خدا ميدونم كاراگاه نيستين به خدا ميدونم....شما رو به بزرگي خدا قسم ميدم...كمكش كنين...من فقط آدرس اون دكه روزنامه رو حالا ازش دارم....شايد از اون طريق بشه پيداش كرد...من ديگه اجازه ندارم كه سراغي از اون بگيرم شوهرم نميخواد...هر جا ميخوام برم مياد...فقط شما ميتونين كمكش كنين اون ضعيف شده خيلي..تنهاست به خدا تنهاست حتي بهزيستي و پليسم كمكش نكرد ...ديگه از اون جا نميتونه بياد بيرون هر جا هست نميتونه بياد بيرون تو رو خدا ...ميترسم...ميترسم تو اون وضع نابود بشه...ديكه قدرت اينو نداره كه از خودش دفاع كنه..حتي نمي تونه از اون جا بياد بيرون....تو رو خدا كمكش كنين.....شما رو به خدا...فقط اميدم به شماست...خدا حافظتون باشه
ارسال شده توسط مصطفي | July 10, 2006 2:11 PM
ارسال شده در July 10, 2006 14:11
"به کدام هستی دل بسته ای؟
آنکه در آفتاب می بالد؟
یا آنکه در سایه درونت می پوسد ؟
گلویت را می دری
تا از آوازت رازی بسازی
و همچنان
هزار گهواره خالی را تکان بدهی.......
............................................
...........................................
مگذار
خاموشی و فراموشی
قوافی مرده شعرم باشند
چیزی بگو ! "
ارسال شده توسط ؟ | July 10, 2006 9:36 PM
ارسال شده در July 10, 2006 21:36
بــــــــــــازم ســــــــــــلام خوبیــــــــــــد؟خوشید؟ســــــــــــلامتید؟منـــــــــــم
میخــــــــــــوام خـــــــــــبر نگــــــــــــار بشــــــــــــم ...چــــــــــــکار
کنــــــــم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟/....همــــــــــــکار خواســــــــــتید حتـــــــــــما بگـــــــــید!.
(اما یه کوچولو هم خجالتی هستم)!!!..خوشحــــــــــــال می شـــــــــم بــــه
وبــــــــــــلاگم ســــــــــــر بزنــــــــــــید و پیــــــــــــام بــــــــــــذارید ..مــــــــــــوفق و
تندرســــــــــــــــــت باشـــــــــــید!! راستی به نــــــــــــظر مــــــــــــن قالب
سایتــــــــــــتون رو جــــــــــــذاب تر کنــــــــــــید خیلی بهــــــــــــتر مــــــــــــی
شــــــــــــه . مــــــــــــن خــــــــــــودم رشــــــــــــته ام طراحــــــــــــی
صفــــــــــــحات وب هــــــــــــست اگه بخــــــــــــواید خوشــــــــــــحال می
شــــــــــــم کمکتــــــــــــون کنــــــــــــم
ارسال شده توسط آفتاب | July 10, 2006 10:47 PM
ارسال شده در July 10, 2006 22:47
به نظر مياد شايد خبرنگار خوب و موفقي باشيد اما هرگز وبلاگ نويس خوبي نخواهيد شد . وبلاگ شما رو بيشتر كامنت هاتون آپ مي كنند تا خودتون ! !
ارسال شده توسط مريم | July 11, 2006 4:05 PM
ارسال شده در July 11, 2006 16:05
آقاي نجف زاده سلام
عرض كنم كه من همون طور كه گفتم دوست دارم خبرنگار بشم. . يه درخواست هم داشتم . دختر عمه ام كه اسمش مريمه و روي نيمكت مدرسه اش اسم هاي دوستاشو مي نويسه . معتاد شده . بعدش اينكه پسر دايي ام كه سربازه دندوناش ريخته .رفته گوشه خيابون چون غم نان و دندان داشته از اونجا دندون خريده . پسر پسر عمه ام هم توي خوابگاه دانشجويي يه استكان چايي با شما زده . و ديگه اينكه.....آهان يادم رفت بگم. همه افراد نامبرده رو پليس دستگير كرده ......... باي باي............مي گم خداوكيلي اينقدر مي نويسيم كه يا ما از رو بريم يا شما . بالاخره يه چيزي مي شه ديگه .باي باي .
ارسال شده توسط ناشناس | July 11, 2006 9:22 PM
ارسال شده در July 11, 2006 21:22
آقاي نجف زاده خيلي دوست داشتم شمارو تو تبريز ببينم خيلي دوستتون دارم.راستي اين روزا گزارشاتون كم شده .با آرزوي موفقيت
ارسال شده توسط سميه | July 12, 2006 1:35 PM
ارسال شده در July 12, 2006 13:35
بــــــــــــازم ســــــــــــلام خوبیــــــــــــد؟خوشید؟ســــــــــــلامتید؟منـــــــــــم
میخــــــــــــوام خـــــــــــبر نگــــــــــــار بشــــــــــــم ...چــــــــــــکار
کنــــــــم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟/....همــــــــــــکار خواســــــــــتید حتـــــــــــما بگـــــــــید!.
(اما یه کوچولو هم خجالتی هستم)!!!..خوشحــــــــــــال می شـــــــــم بــــه
وبــــــــــــلاگم ســــــــــــر بزنــــــــــــید و پیــــــــــــام بــــــــــــذارید ..مــــــــــــوفق و
تندرســــــــــــــــــت باشـــــــــــید!! راستی به نــــــــــــظر مــــــــــــن قالب
سایتــــــــــــتون رو جــــــــــــذاب تر کنــــــــــــید خیلی بهــــــــــــتر مــــــــــــی
شــــــــــــه . مــــــــــــن خــــــــــــودم رشــــــــــــته ام طراحــــــــــــی
صفــــــــــــحات وب هــــــــــــست اگه بخــــــــــــواید خوشــــــــــــحال می
شــــــــــــم کمکتــــــــــــون کنــــــــــــم..!
ارسال شده توسط ناشناس | July 12, 2006 3:46 PM
ارسال شده در July 12, 2006 15:46
پیش از آنکه زود دیر شود.......
گاهی به آسمان نگاه کن.............
ارسال شده توسط اعتماد | July 13, 2006 1:52 AM
ارسال شده در July 13, 2006 01:52
ساده است ستایش گلی ....
چیدنش و از یاد بردنش...
که گلدان را آب باید داد....
میشه بگی چرا این بلاگ رو درست کردی؟ بهت میاد باهوش تر از اونی باشی که بدون برنامه ریزی بخوای کاری رو انجام بدی! فکر نمیکنی که بهتر بود اول خوب فکر کنی و همه زوایا رو مسه وقتت،کارت و اینکه چی میخوای بنویسی رو بررسی کنی؟...فقط یادت باشه حالا که یاعلی گفتیو شروع کردی، در برابر هر کامنتی مسؤلی...
ارسال شده توسط روزنه | July 13, 2006 2:21 AM
ارسال شده در July 13, 2006 02:21
سلام آقاي خبرنگار . بازم كه ما رو منتظر گذاشتيد. اي بابا ما دلمون براتون تنگ مي شه. هر روز ميايم و هيچي به هيچي. مي دونم سرتون شلوغه . مي دونم كار داريد . ولي .............. ما خيلي دوستون داريم.
هر جا هستيد .اميدوارم موفق باشيد .
ارسال شده توسط ؟؟ | July 13, 2006 11:27 AM
ارسال شده در July 13, 2006 11:27
دوستت دارم مرد خبرنگار . حالا چه بنويسي و چه ننويسي. هر جور كه باشي در دل ما جا داري.
ارسال شده توسط امير | July 13, 2006 11:33 AM
ارسال شده در July 13, 2006 11:33
سلام آقاي نجف زاده
ارسال شده توسط نفيسه رمضانزاده | July 13, 2006 12:34 PM
ارسال شده در July 13, 2006 12:34
سلام
مثل اینکه هنوز وقت زیاده برای نوشتن .!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
انگاری "ناگهان چقدر زود دیرمیشود " هم رفت تا جای "به نام ایزد دانا" رو بگیره ...
ما ولی ...همچنان منتظریم .
کامنتات پر از امید و التماس و درخواست کمکن ... واقعا می تونی براشون کاری بکنی ؟؟؟؟؟؟؟؟
امیدوارم امیدشون نا امید نشه ...
راستی مردخبرنگار ساعت چنده ؟؟؟؟؟!!!!!!!
ارسال شده توسط ناشناس | July 14, 2006 4:20 PM
ارسال شده در July 14, 2006 16:20
من اینجا بس دلم تنگ است
و هرسازی که می بینم بد آهنگ است
بیا ره توشه برداریم
قدم در راه بی برگشت بگذاریم
ببینیم آسمان هرکجا
آیا همین رنگ است ؟؟؟؟؟
ارسال شده توسط نیلوفر ایرانی | July 15, 2006 11:18 AM
ارسال شده در July 15, 2006 11:18
سخته "سلام کردن"، وقتی نشونه ای از جواب نیست....حالا دیگه سلام هم مثل برخی باورها با سایه ای از تردید پوشیده شده ......خیلی مهمه...مهمه که آدم از انجام کاری که در پیش گرفته ، چه هدفی داره...مهمه که هدف روشن باشه......
* * *
خیلی دلم میخواد بدونم اینجا چه خبره ....برخی جمله ها حذف میشه میشه...... ها..... واقعاً جریان چیه ؟..................فکر کنم دوران دانشجویی بیش از " انتخاب واحد "، درگیر "حذف و اضافه " یا "حذف اضطراری" بوده ای....
.....بهر حال....آقای شب امتحانی! بوی آخر ترم میاد ...مراقب باش مشروط نشی.......
ارسال شده توسط ؟ | July 15, 2006 2:05 PM
ارسال شده در July 15, 2006 14:05
سلام
راستی چقدر زود دیر می شود ...
و چقدر حرفهای باارزش بی ارزش می شوند و چقدر گوشهای شنوا، ناشنوا می شوند راستی می دانی چقدر مردان، نامرد می شوند و چقدر جوانمردان، بی مروت می شوند؟ نجف زاده عزیز گوشهایمان دیگر دیر از یاد می برند خبرهایی را که شما زود انعکاس می دهید و بسیار مسئولان زود از کنار اخبار شما بی خیال و بی خاصیت رد می شوند گویی که بلند می گویند "این جوجه هم واسه خودش دکون باز کرده" راستی چقدر آدمهای پاک قلدر می شوند و قلدری می کنند و مردی جرات مقابله با آنها را ندارد و فقط حرف حرف حرف و فقط حرف چرا؟ نجف زاده عزیز قبلنها خیلی به اخبار هشت و سی گوش می دادم خیلی با علاقه و به موقع اما حالا 6 ماهی می شه که اصلا دلم نمی خواهد گوش کنم می دانی چرا؟ چون فقط حرف و حرف و حرف ... مفسدان اقتصادی همچنان سینه چاک و جسور سرگرم خون آشامی خود هستند و شما فقط حرف و حرف و حرف می زنید
دیگه بسه
برام ایمیل بزن
ارسال شده توسط kimia | July 15, 2006 2:53 PM
ارسال شده در July 15, 2006 14:53
سلام ...قشنگ ترين عيد روي زمين به بهترين خبرنگار مبارك
ارسال شده توسط ح .موسوي | July 16, 2006 5:37 PM
ارسال شده در July 16, 2006 17:37
کامنتات پر از امید و التماس و درخواست کمکن ... واقعا می تونی براشون کاری بکنی ؟؟؟؟؟؟؟؟
امیدوارم امیدشون نا امید نشه ...
تو هيچ كاري نميتوني واسشون بكني..همه ي زندگيت ادعاست..اره ه ه ه ....
به هيچ كس نميتوني كمك كني...هيچ وقت نميتوني....اين همه طرفداراتم نميشناسنت.....اين همه وقتشونو ميزارن...دلشونو ميزارن...اشكاشونو ميزارن....اون وقت تو حتي حاضر نيستي يه كلمه با اسمه خودت جوابشونو بدي....واسه هيچكس مينويسن....تو حتي حاضر نيستي بنويسي...يه كلمه...بدبختها از تو انتظار كمك دارن....دارن تو دردو اندوه...تو بدبختي..تو نكبت دست و پا ميزنن ... از تو كمك ميخوان ...اون وقت تو ميگردي دنبال سوژه خاص...مسخرست...اين همه مردم اينجا ..تو ايران به كمك ادمايي مثل تو نياز دارن،التماست ميكنن...اون وقت تو...ميري دنبال يادگاري رو ميز...گريه دختري كه باباشو كشتن...يا صد تا خبر مسخره ي ديگه كه به درد هيچ كس نمي خوره...فقط دل اونايي رو ميلرزونه كه يه عمري خوش بودن و ياد بچگيشون ميوفتن...يا اونايي كه تو خوشي دست و پا ميزنن و با ديدن يه دختر كوچولو جام جهاني يادشون ميره.... اين همه بيچاره اينجاست...كه شايد اگه كمكشون كني...هيچي از محبوبيتت كم نشه...اين همه دل كه به تو دل بستن...به تويي كه فقط به اين فكر ميكني كه دفعه ي بعد رو انتن چي بگي كه بازم بگن باريكللا...ماشالله......بازم برو تو دفتر خالي ايران...بازم برو به محل سقوط هواپيما...بازم برو به بم...بازم برو يادگاري بنويس رو نيمكت...هر باري يه نفر ديگه اميدش به تو نااميد ميشه...هر بار يه بدبخت ديگه نابود ميشه...هربار يه صورت ديگه از اشك و خون شسته ميشه....بازم بگرد...بگرد دنبال سوژه تا بازم بهت بگن آفرين اقاي خبر نگار....
ارسال شده توسط يه زخم خورده | July 16, 2006 9:53 PM
ارسال شده در July 16, 2006 21:53
دلت خواست نذارشون تو وبلاگت كه طرفدارات كم نشن....."کامنتات پر از امید و التماس و درخواست کمکن ... واقعا می تونی براشون کاری بکنی ؟؟؟؟؟؟؟؟
امیدوارم امیدشون نا امید نشه ..."
تو هيچ كاري نميتوني واسشون بكني..همه ي زندگيت ادعاست..اره ه ه ه ....
به هيچ كس نميتوني كمك كني...هيچ وقت نميتوني....اين همه طرفداراتم نميشناسنت.....اين همه وقتشونو ميزارن...دلشونو ميزارن...اشكاشونو ميزارن....اون وقت تو حتي حاضر نيستي يه كلمه با اسمه خودت جوابشونو بدي....واسه هيچكس مينويسن....تو حتي حاضر نيستي بنويسي...يه كلمه...بدبختها از تو انتظار كمك دارن....دارن تو دردو اندوه...تو بدبختي..تو نكبت دست و پا ميزنن ... از تو كمك ميخوان ...اون وقت تو ميگردي دنبال سوژه خاص...مسخرست...اين همه مردم اينجا ..تو ايران به كمك ادمايي مثل تو نياز دارن،التماست ميكنن...اون وقت تو...ميري دنبال يادگاري رو ميز...گريه دختري كه باباشو كشتن...يا صد تا خبر مسخره ي ديگه كه به درد هيچ كس نمي خوره...فقط دل اونايي رو ميلرزونه كه يه عمري خوش بودن و ياد بچگيشون ميوفتن...يا اونايي كه تو خوشي دست و پا ميزنن و با ديدن يه دختر كوچولو جام جهاني يادشون ميره.... اين همه بيچاره اينجاست...كه شايد اگه كمكشون كني...هيچي از محبوبيتت كم نشه...اين همه دل كه به تو دل بستن...به تويي كه فقط به اين فكر ميكني كه دفعه ي بعد رو انتن چي بگي كه بازم بگن باريكللا...ماشالله......بازم برو تو دفتر خالي ايران...بازم برو به محل سقوط هواپيما...بازم برو به بم...بازم برو يادگاري بنويس رو نيمكت...هر باري يه نفر ديگه اميدش به تو نااميد ميشه...هر بار يه بدبخت ديگه نابود ميشه...هربار يه صورت ديگه از اشك و خون شسته ميشه....بازم بگرد...بگرد دنبال سوژه تا بازم بهت بگن آفرين اقاي خبر نگار....
ارسال شده توسط يه زخم خورده | July 16, 2006 9:56 PM
ارسال شده در July 16, 2006 21:56
سلام آقای نجف زاده گرامی
خیلی خوشحال شدیم وبلاگتون رو دیدیم .... برای آدم جالبه که کسی که براش هر روز خبر می خونه رو یه جور دیگه ببینه ... راستی شما جز خبرنگاران محبوب خانواده ما هستین ..همیشه خبر های متفاوت !
موفق باشید
ارسال شده توسط حاجیه | July 17, 2006 10:07 AM
ارسال شده در July 17, 2006 10:07
سلام.اميدوارم خوب باشين. خسته نباشين. خب هركي يه عقيده اي داره . اگه اون آقايي كه چند خط بالاتر نوشته اين طور فكر مي كنه قانون دموكراسي مي گه بي خيال.
اما ......خدا وكيلي اگه شما اينقدر بد بودين . چطوري اينهمه گزارشهاتونو يادشه . ...........اينم يه جور تاثيره ديگه ........اينم نظرمن. . باي باي .
ارسال شده توسط سلام...... | July 18, 2006 12:15 AM
ارسال شده در July 18, 2006 00:15
سلام. ديگه داد همه دراومده. مي تونم حس كنم نظر آدم هايي رو كه به شما اميد داشتن. فكر مي كردن شما مي تونيد براشون كاري انجام بديد.آدم هايي كه دوستون داشتن و هنوزم دارن. آد م هايي كه خيلي مشكل دارن و فكر مي كردن مي شه از طريق شما يه كاري كرد. يادمه وقتي اون نوشته ي غم انگيز در مورد اون دختر خانم رو كه اسمش مريم بود خوندم حس عجيبي داشتم. با تمام وجود دركش مي كردم و مي خواستم كمكش كنم. يعني مي خواستم شما كمكش كنيد. اما هيچ اتفاقي نيفتاد. شما يه دفعه اون قدر تو دل آدم ها جا گرفتيد كه حتي تو خونه ما كه هيچ كس به جز پدرم اخبار نگاه نمي كرد حالا همه روزي 3 يا 4تا اخبار نگاه مي كنن. خدا به بعضي از بنده هاش يه فرصت هايي مي ده كه فقط بعضي از اون آدم ها از فرصت ها استفاده مي كنن.
احساس مي كنم اشتباه كردم. شما هم مثل بقيه خوابيديد.
ارسال شده توسط ؟؟ | July 18, 2006 12:45 PM
ارسال شده در July 18, 2006 12:45
شيشه ي پنجره را باران شست
از دل من اما
چه كسي نقش تو را خواهد شست...
شما هر جوري كه باشيد
از دل ما پاك نمي شيد
ولي فكر كنم ديگر دير شد آقاي خبرنگار
ارسال شده توسط ؟؟؟؟؟ | July 18, 2006 12:50 PM
ارسال شده در July 18, 2006 12:50
آتشی روشن کرده ام و عهد بسته ام تا خاموش شدنش برایت دعا کنم. تمام کارهایت درست خواهد شد. چرا که من هیزمی دیگر در آتش انداخته ام.
درود بر شما که از بهترین هایید.
ارسال شده توسط Fereshteh | July 18, 2006 3:31 PM
ارسال شده در July 18, 2006 15:31
شاد زندگی کن . زندگی به تمامی در برابر تو است. زندگی از آن تو است و فرصتی در برابرت که آن کس و آن چیزی باشی که می خواهی.
ارسال شده توسط Fereshteh | July 18, 2006 3:34 PM
ارسال شده در July 18, 2006 15:34
همه چیز می گذرد. آب ، ثانیه ، روز ، عمر ... اما عشق می ماند در قلب من ، در تار و پود این زندگی...
ارسال شده توسط Fereshteh | July 18, 2006 3:37 PM
ارسال شده در July 18, 2006 15:37
فقط عشق انسانیت را رشد می دهد ، به خاطر این که عشق زندگی را بوجود می آورد و تنها صورتی از انرژی است که همیشه باقی می ماند.
ارسال شده توسط Fereshteh | July 18, 2006 3:38 PM
ارسال شده در July 18, 2006 15:38
در بیکرانهای زندگی دو چیز است که افسونم می کند: آبی آسمان را که می بینم و می دانم که نیست و خدا را که نمی بینم و می دانم که هست...
ارسال شده توسط Fereshteh | July 18, 2006 3:41 PM
ارسال شده در July 18, 2006 15:41
نتونستي طاقت بياري كه همچين كامنتي هم تو سايتت باشه...واسه چي برش داشتي؟ بذار همه بدونن نجف زاده كيه.....
فكر نميكردم از اون ادما باشي كه 24 ساعت تحمل داشته باشه
ارسال شده توسط يه زخم خورده | July 18, 2006 6:04 PM
ارسال شده در July 18, 2006 18:04
دلت خواست نذارشون تو وبلاگت كه طرفدارات كم نشن....."کامنتات پر از امید و التماس و درخواست کمکن ... واقعا می تونی براشون کاری بکنی ؟؟؟؟؟؟؟؟
امیدوارم امیدشون نا امید نشه ..."
تو هيچ كاري نميتوني واسشون بكني..همه ي زندگيت ادعاست..اره ه ه ه ....
به هيچ كس نميتوني كمك كني...هيچ وقت نميتوني....اين همه طرفداراتم نميشناسنت.....اين همه وقتشونو ميزارن...دلشونو ميزارن...اشكاشونو ميزارن....اون وقت تو حتي حاضر نيستي يه كلمه با اسمه خودت جوابشونو بدي....واسه هيچكس مينويسن....تو حتي حاضر نيستي بنويسي...يه كلمه...بدبختها از تو انتظار كمك دارن....دارن تو دردو اندوه...تو بدبختي..تو نكبت دست و پا ميزنن ... از تو كمك ميخوان ...اون وقت تو ميگردي دنبال سوژه خاص...مسخرست...اين همه مردم اينجا ..تو ايران به كمك ادمايي مثل تو نياز دارن،التماست ميكنن...اون وقت تو...ميري دنبال يادگاري رو ميز...گريه دختري كه باباشو كشتن...يا صد تا خبر مسخره ي ديگه كه به درد هيچ كس نمي خوره...فقط دل اونايي رو ميلرزونه كه يه عمري خوش بودن و ياد بچگيشون ميوفتن...يا اونايي كه تو خوشي دست و پا ميزنن و با ديدن يه دختر كوچولو جام جهاني يادشون ميره.... اين همه بيچاره اينجاست...كه شايد اگه كمكشون كني...هيچي از محبوبيتت كم نشه...اين همه دل كه به تو دل بستن...به تويي كه فقط به اين فكر ميكني كه دفعه ي بعد رو انتن چي بگي كه بازم بگن باريكللا...ماشالله......بازم برو تو دفتر خالي ايران...بازم برو به محل سقوط هواپيما...بازم برو به بم...بازم برو يادگاري بنويس رو نيمكت...هر باري يه نفر ديگه اميدش به تو نااميد ميشه...هر بار يه بدبخت ديگه نابود ميشه...هربار يه صورت ديگه از اشك و خون شسته ميشه....بازم بگرد...بگرد دنبال سوژه تا بازم بهت بگن آفرين اقاي خبر نگار....
ارسال شده توسط يه زخم خورده | July 18, 2006 6:07 PM
ارسال شده در July 18, 2006 18:07
چه عجب!
اگه وقت اخبار بیست و سی را ک کنید می تونید بنویسید!
شوخی کردم
فقط اگر اینجا نوشتید خارج از اسلوب های رایج در رسانه بنویسید!
یک کلام حرف جدبد بنویسید.
گزارش های رمانتیک شما را نمی خواهیم، تحلیل های واقع گرانه ی شما را می خواهیم!
موفق باشید....
ارسال شده توسط علی | July 19, 2006 3:32 AM
ارسال شده در July 19, 2006 03:32
راستش رو بخواين ديگه همه يه جورايي از اين كه نمي نويسيد خسته شدن .همه منتظرن و منتظر بودن سخته. همه مي خوان كمكشون كنيد . حرف دل ما رو بزنيد . با اون حرف هاي قشنگتون به ما اميد بديد. مي ترسيم كه اين ثانيه ها بگذرند .................................................................................
((در كنار همه ي اين حرف ها تاكيدي بود و آن اين كه شكر گزار باشيد كه اين روز ها در جايگاهي قرار گرفته ايد كه مي توانيد منشا اثر باشيد.......... نيك فرصتي ست غنيمت شمريدش . ....... ما دوباره به فكر ساعت ها افتاديم . به فكر ثانيه ها كه مي گذرند مثل برق و باد .......... بايد براي اين مردم جان خسته خدمت كرد.......
ما محو ساعت ها شده ايم و از زمان مي پرسيم. ولي انگار........................
ببخشيد آقاي نجف زاده ساعت چنده؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
ارسال شده توسط ؟؟ | July 19, 2006 10:26 AM
ارسال شده در July 19, 2006 10:26
سلام کامران جان
هر کاری کردم نتونستم جلوی خودم رو بگیرم و یه مطلب از تو توی وبلاگم ننویسم
خلاصه حاصل کار یه مطلب شد با عنوان خبرنگاری با سوژه های بکر
امیدوارم حق مطلب رو ادا کرده باشم
ارسال شده توسط رامتین مهرآور | July 19, 2006 5:01 PM
ارسال شده در July 19, 2006 17:01
آقای نجف زاده، يادم هست که يکی از اولين مصاحبه های پر سر و صدای شما قبل از انتخابات مجلس هفتم بود؛ مردم از احزاب خسته شده اند، مسخره بازی تحصن و اين حرفها... طرز گفتار خودمونی و طنازانه را شما ظاهراً شما در سيما باب کرديد.
به هر حال، از شيوه ی گزارش شما، طريقه ی ارتقای شما در سيما با آن گزارشها و ديگر چيزهايی که از شما می دانم خوشم نمی آيد، اما چيزهايی که از شما نمی دانم وادارم می کند همچنان به شما احترام بگذارم.
ارسال شده توسط امين | July 19, 2006 5:42 PM
ارسال شده در July 19, 2006 17:42
به نام یگانه ی بی همتا...
سلام
راستش خیلی ترسیدم نمی دونم با کسی مثل شما چطوری حرف بزنم
فقط می خوام حرف دلم رو بزنم شخصیت شما خیلی برام ارزش داره
به خدا می سپارمتان
ارسال شده توسط یاس(شیما) | July 19, 2006 7:15 PM
ارسال شده در July 19, 2006 19:15
سلام! آره موافقم ناگهان چه قدر زود دیر می شود! اما امیدوارم توی این زود دیر شدن ها آدم ها اول بتونن مرتبه خوبی کسب کنن و بتونن با همه قدرت اونو حفظ کنن! درضمن خیلی خوشحال شدم وقتی خوندم قراره بنویسید؛ فکر کنم دیگه هممون یه جورایی منتظریم...بهار
ارسال شده توسط بهار | July 19, 2006 8:22 PM
ارسال شده در July 19, 2006 20:22
داره کم کم دیر میشه مرد خبرنگار!،اگه تو هم از تکرار خسته شدی.
شاید...
شاد باشی...
ارسال شده توسط aftabgardoon | July 19, 2006 9:33 PM
ارسال شده در July 19, 2006 21:33
سلام . نمی دونم چرا کامنت یک نفر دیگه با اسم من تو کامنتهای بالا هست و درست بعد از آخرین کامنت من. منظورم اونی هست که گفته: نتونستی طاقت بیاری که همچین کامنتی...
اون کامنت من نیست و من با همه ارادتم نسبت به شما چنین صحبتی نمی کنم. پیروز و پایدار باشید.
ارسال شده توسط Fereshteh | July 20, 2006 9:08 AM
ارسال شده در July 20, 2006 09:08
سلام . نمی دونم چرا کامنت یک نفر دیگه با اسم من تو کامنتهای بالا هست و درست بعد از آخرین کامنت من. منظورم اونی هست که گفته: نتونستی طاقت بیاری که همچین کامنتی...
اون کامنت من نیست و من با همه ارادتم نسبت به شما چنین صحبتی نمی کنم. پیروز و پایدار باشید.
ارسال شده توسط Fereshteh | July 20, 2006 9:12 AM
ارسال شده در July 20, 2006 09:12
نميدونم چرا با گزارشات حال نميكنم
ميدوني چيه...
حس ميكني خبرنگار بي بي سي يا سي ان ان بايد ميشدي و حقتو خوردن
عزيز دل
اينجا ايرانه.
ارسال شده توسط محمد | July 20, 2006 1:44 PM
ارسال شده در July 20, 2006 13:44
1- سلام
2- فکر می کنم پنگلیش باشه چون اصلش پارسی است !
3- اگر قصد طراحی سایت داشتید من مهندس نرم افزار هستم ، شاید بتونم کمک کنم
4- اصلا انتظار نمیره که شما به نظریات نگاه هم بندازین چه برسه به جواب دادن
5-موفق هستید و باشید.!
ارسال شده توسط ا.شریفی | July 21, 2006 1:08 AM
ارسال شده در July 21, 2006 01:08
سلام
خوبین
خوشحالم که وب شما رو پیدا کردم .
به من هم سر بزنید.به خدا چیزی از دانسته هاتون کم نمی شه .
ارسال شده توسط یاس | July 22, 2006 1:07 PM
ارسال شده در July 22, 2006 13:07
به نام او که همین نزدیکی هاست
خوبین
همیشه 20:30 را دنیال می کنم به خصوص روزهای شنبه و پنجشنبه که شما مجری هستید
همیشه این جمله یادم می ماند
خدایا به آنانکه دوستشان دارید بیاموز که عشق بهتر از زندگی کردن است
یا
ما لحظه ها را می گذرانیم که به خوشبختی برسیم غافل از اینکه این لحظه ها همان خوشبختی است
یادم نره
گزارشهای شما بهترین گزارشهایی است که تا به حال دیده ام
از شما می خواهم از خبرگزاری پانا نیز گزارش تهیه کنید
خداحافظ
ارسال شده توسط رضا | July 22, 2006 2:32 PM
ارسال شده در July 22, 2006 14:32
سلام! همین الان تو وبلاگ آقای ناظمی خوندم که فردا میرید عراق! اولا که آرزوی سلامتی براتون دارم؛ بعد هم اینکه ما منتظر گزارشهای قشنگ شما از عراق هستیم....سفر خوبی داشته باشید...به خونوادتون هم سلام برسونید...بهار
ارسال شده توسط بهار | July 23, 2006 1:02 AM
ارسال شده در July 23, 2006 01:02
سلام...
مدتها بود تو این فکر بودم که اسمتونو بدم سرچ کنه تا ببینم سایتی متعلق به خودتون هستش یا نه!!!...
امشب یهو یادم افتاد و سرچ کردم...و خیلی زود خونتونو پیدا کردم...بسیار خوشحال شدم!
هرچه زود تر شروع به نوشتن کنین...با اینکه واقعا میدونیم سرتون شلوغه ه ه ه!
راستی بی اجازتون آدرستونو میذارم تو وبلاگم...که هر دفه با یه کلیک بتونم بیام اینجا...
فک کردین فقط خودتون تنبلین؟
موفق باشین....مثل همیشه!
یا حق....
ارسال شده توسط sahra | July 23, 2006 3:26 AM
ارسال شده در July 23, 2006 03:26
بازم سلام
بازهم می گم با نام او که نامش آرام قلبهاست
آقای نجف زاده
دلم اون وقت راضی می شه که شما به سلامم جواب بدید
میدونم سرتون شلوغه ولی ...
می خواهم از یک خبرگزاری بگم که توش دلهای کوچک با دستانی که زود نوشتن برای دیگر ان را یاد گرفتن ،بگم
من خودم یکی از انها بودم و هستم
از آنهایی که نوشت ولی زود و چه زیبا بود این نوشتنها
پانا کاش شما با آن لحن قشنگتان آن را بر زبان بیاورید و به دیگر ان بشناسانید
بدانید ضرر نمی کنید
فعلا
ارسال شده توسط دریایی | July 23, 2006 9:51 AM
ارسال شده در July 23, 2006 09:51
سلا م کامران جان . خیلی باحالی داداش
ارسال شده توسط خبر نگار | July 23, 2006 5:31 PM
ارسال شده در July 23, 2006 17:31
سلام آقای نجف زاده
منم مثله بقیه یکی از طرفدارای پرو پا قرصتونم
اما نه یه کمی بیشتر از اونا.
حالا هر وقت حوصله داشتید emailتونو لطف کنید.
موفق و پیروز باشید.
ارسال شده توسط آرمین | July 24, 2006 4:37 AM
ارسال شده در July 24, 2006 04:37
سلام. مي خواستم ازشما يه خواهشي بكنم يا سايت رو ببنديد و يا سريع تر يه چيزي بنويسيد .انگار نظر اين آدم ها داره در مورد شما عوض مي شه. شايدهم نظر ما براي شما نيست. خلاصه اين پيشنهاد رو از يكي از طرفدار هاتون قبول كنيد. شما خيلي براي اين آدم ها ارزش داشتيد. هنوزم داريد . ولي ما فكر مي كرديم شما يه جور ديگه هستيد. افكارتون و عقايد تون با بقيه فرق مي كنه اون قدر مهم بوديد و هستيد كه حتي خود من هيچ اخباري رو از دست نمي دم تا نكنه يكي از گزارش هاي شما رو از دست بدم. پس آقاي خبرنگار كه ما رو با گزارش هات به گريه مي اندازي و يا مي خنداني و يا به فكر فرو مي بري،اين قدر
ر ما را در انتظار نگذار. ما از ته ته ته دلمون دوست داريم. دوباره كامنت ها شد صد تا،دوباره مثل قبلي
ارسال شده توسط هانيه | July 24, 2006 8:25 PM
ارسال شده در July 24, 2006 20:25
سلام. مي خواستم ازشما يه خواهشي بكنم يا سايت رو ببنديد و يا سريع تر يه چيزي بنويسيد .انگار نظر اين آدم ها داره در مورد شما عوض مي شه. شايدهم نظر ما براي شما نيست. خلاصه اين پيشنهاد رو از يكي از طرفدار هاتون قبول كنيد. شما خيلي براي اين آدم ها ارزش داشتيد. هنوزم د
ارسال شده توسط هانيه | July 24, 2006 8:26 PM
ارسال شده در July 24, 2006 20:26
سلام . مي شه بگيد شما دقيقا چه روزهايي اخبار 20:30 رو مي گيد؟ اول اول كه فقط پنجشنبه ها بود . بعد شد پنجشنبه و شنبه و خط آزاد سه شنبه هاو ويژه ها كه اون دقيق معلوم نيست . ولي الان ديگه نه خط آزاد هست نه شما اون روز ها اخبار رو مي گيد . يه بار سه شنبه ، يه روز يكشنبه. براي ما اون روز هايي كه شما اخبار رو مي گيد خيلي مهمه. تازه تو اخبار ساعت 10 هم معلوم نيست . براي من كه روزي 4 تا اخبار نگاه مي كنم (براي ديدن گزارش هاي شما)ديگه فقط ديدن گزارش شما مهمه كه يه بار اول اول اخباره . يك بار بعد از گزارش پاياني . يه بار تو با خبرنگاران . ولي باز هم هر وقت باشه حتي صبح زود هم اگه باشه ما نگاه مي كنيم . ولي بگيد دليل اين عوض شدن زمان چيه؟؟؟ مرسي
ارسال شده توسط سارا | July 24, 2006 8:46 PM
ارسال شده در July 24, 2006 20:46
سلام
گفتی می خوای فکر کنی؟
خوب آقا من خستم.....خسته....
حالا برید فکر کنید من از چی خستم!
ارسال شده توسط آرمینه | July 25, 2006 3:32 AM
ارسال شده در July 25, 2006 03:32
سلام آقاي نجف زاده . شما رفتين عرhق؟ يه بلايي سرتون نياد ؟ آخه الان چرا ؟؟
بمب نذارن ؟؟؟
ارسال شده توسط حامد | July 25, 2006 12:20 PM
ارسال شده در July 25, 2006 12:20
سلام آقاي نجف زاده .اميدوارم سفر خوبي داشته باشين. با دست پرو گزارشهاي زيبا.
در ضمن. جاي شما بس خالي است . اما .......يك تنگ ماهي گذاشته ايم. روي ميزخانه مان تا از پشت شيشه اش دختر كوچكي را ببينيم كه به گل فروشها سلام مي كند. و دندان مصنوعي يك پيرمرد كه تق تق صدا مي كند و صداي موتور پليس را بشنويم و سايه سربازي كه آن بالا در برج مراقبت ايستاده است.اما از همه اينها كه بگذريم ....زودتر برگرديد و يك فكري به حال اين يادگاري ها كه مثل آش شل قلمكار است بكنيد..........باي باي .
ارسال شده توسط ناشناس | July 25, 2006 9:12 PM
ارسال شده در July 25, 2006 21:12
و یک ماه گذشت
ارسال شده توسط elham | July 26, 2006 3:21 AM
ارسال شده در July 26, 2006 03:21
سلام.یهروز همه خونه ی مادر بزرگم بودیم که به پیشنهاد دختر خاله ام رفتیم تا چند تا دفتر و کلاسور برای کلاسهامون بخریم.موقع برگشت رفتیم کیوسک مجله هار و ببینیم که بعد چند تا مجله خریدیم.وقتی اومدیم خونه وشروع به خوندن کردیم خواهرم گفت بیا فهرست این مجله رو ببین تا عکس شما رو دیدم خیلی خوشحال شدم.در ضمن خیلی چیزا رو نگفته بودید.
ارسال شده توسط قهری | July 26, 2006 1:59 PM
ارسال شده در July 26, 2006 13:59
خيال عشق هميشه تنهاترين رويای هستی است
چيزی بگو که ارزش آن بيش از خاموشی باشد
با آرزوی موفقیت.
ارسال شده توسط آرمینه | July 27, 2006 2:59 AM
ارسال شده در July 27, 2006 02:59
سلام. الان كه شما رفتين عراق جاتون خيلي خاليه .(تو 20:30) ولي به جاش تو بقيه ي خبر ها يعني تو يك روز تو سه تا اخبار بوديد. و اين خيلي منو خوشحال مي كنه . راستي گزارش هاتون مثل هميشه خيلي قشنگ و تكوون دهنده بود . شما از چيزهايي حرف ميزنيد كه خيلي از آدم ها حواسشون به اون ها نيست.از عراق كه به اميد خدا سالم و سلامت برگشتيد ديگه بايد نوشتن رو شروع كنيد. به اميد موقيت هميشگي شما. (بهترين خبرنگار دنيا). خيلي دوستون دارم .
ارسال شده توسط ?? | July 27, 2006 1:35 PM
ارسال شده در July 27, 2006 13:35
مراقب باشيد موقع شكار سوژه ، خودت شكار نشي آقاي خبرنگار .. ...........
راستي چرا موهاتون رو كوتاه كردين؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
مراقب خودتون باشين .
ارسال شده توسط ?? | July 27, 2006 1:37 PM
ارسال شده در July 27, 2006 13:37
امشب شب آرزو هاست . من موقع افطار حتما حتما براي شما دعا مي كنم كه هميشه موفق باشيد.
اميدوارم شما هم در اين شب به همه ي آ رزو هاتون برسين .......... . (التماس دعا)
ارسال شده توسط ?? | July 27, 2006 1:38 PM
ارسال شده در July 27, 2006 13:38
به قول خودت ناگهان چه زود دیر میشود پس بجنب منتظریم تا خیلی چیزها رو ازت بشنویم که خیلی ها جرات گفتنش رو ندارن.
امیدوارم همیشه با چشم باز به مسائل نگاه کنی و از چیزی برای گفتن حقیقت ترس نداشته باشی.
بگو که حرفهایت حرف دل ماست.
ارسال شده توسط مجتبی | July 27, 2006 11:06 PM
ارسال شده در July 27, 2006 23:06
لطفا این کامنت رو با لحن 8:30 بخون:
بیچاره وبلاگ نویسان که باید کامران نجف زاده رو تحمل کنند.
ارسال شده توسط احسان | July 28, 2006 1:57 AM
ارسال شده در July 28, 2006 01:57
ممنون از خبرها
ارسال شده توسط منصور | July 28, 2006 1:46 PM
ارسال شده در July 28, 2006 13:46
سلام آقاي نجف زاده
شما خبرنگاري و در قبال هر چي كه ميشنوي ميبيني حداقل وظيفه داري اطلاع رساني كني تا مردم و مسيولين بفهمن.(هر چند كه ديگه بعضی مسيولين پوست كلفت تر از اين حرفا شدن و به اين حرفا اهميت نميدن.ولي اين مسوليت رو از گردن شما بر نميداره.البته اگه آدمه دستمال به دست و موقعيت طلبي نباشي).
ميخوام يه نمونه از برده داري رو واست بگم:
من يك سال پيش در دادگستري استان ... مشغول به كار شدم.بهم گفتن بايد ابتدا بصورت رايگان كار كني تا بعد شما رو شركتي كنيم.الآن يكسال از اون ماجرا گذشت و نه تنها منو شركتي نكردن بلكه سه چهار روز پيش بهم گفتن از فردا ديگه حق نداري بياي.يه پاپاسي هم بهمون ندادن.ميدوني چرا؟
چون رييس عوض شده و رييس جديد هم ميگه اون قولو رييسه قبلي داده و به من مربوط نيست.ميگه ما نيرو زياد داريم.ولي جالبه بدونين كه نور چشميهاي خودشون رو آوردن.مثله اين كه ما زيادي بوديم.!!!!!!
راستي من تنها نبودم 140 نفر تو سطح استان بوديم كه بعنوان برده در طول اين يكسال كار كرديم.
از ضعيف ترين اقشار جامعه هم تو اين 140 نفر بودن.كساني كه به نون شبشون محتاجند.بعضياشون سه سال رايگان كار كردن.
"براي اثبات صحت گفتهام آماده هرگونه همكاريم"
hamed_khce@yahoo.com
ارسال شده توسط حامد | July 29, 2006 1:39 AM
ارسال شده در July 29, 2006 01:39
به نام او که آرم دلهای بی قرار است
سلام
میدونم الان توبغدادید جاتون توی 20:30 خیلی خالیه
منتظه سلام دوباره شما هستیم
بازم بهتون سر میزنم
پانا یادتون نره
فعلا
ارسال شده توسط دریایی | July 29, 2006 10:05 AM
ارسال شده در July 29, 2006 10:05
سفرت به سرزمین هزارو یک شب پر از ستاره های رنگ رنگی باشد مرد خبرنگار ...
ارسال شده توسط ایرانی | July 29, 2006 1:00 PM
ارسال شده در July 29, 2006 13:00
یک متن نوشتم که می خواستم براتون بفرستمش آخه متنم یه خورده طولانی راهنماییم کنید که چطوری می توانم آن را براتون بفرستم و مطمئن بشم که می خونیدش خواهش می کنم برام خیلی مهمه منتظر جوابتون هستم.
ارسال شده توسط فتانه | July 30, 2006 1:29 AM
ارسال شده در July 30, 2006 01:29
سلام اقای خبر نگار ...
گمانم عراق جای خوبیست برای اقامت انگار اب وهوا هم به شما ساخته است
اما اقای خبر نگار ما هم ...
می دانم گفته ها اثری ندارد اما برای چندمین بار زود برگرد...
می ترسم اینبار واقعا خیلی زود دیر شود...
ارسال شده توسط یاس | July 30, 2006 11:31 AM
ارسال شده در July 30, 2006 11:31
سلام. خوبين؟ اين واقعا وبلاگه شماست؟ باورم نميشه! راستي شما همكاري به نامه فريد دارين؟ ليسانسه گرافيك؟
ارسال شده توسط roya | July 30, 2006 12:24 PM
ارسال شده در July 30, 2006 12:24
salam aghaye najafzade mobarak bashe pass shirini koo
vaghean shoma dar gooyandegi akhbar yekeyekid ino jedi goftam sedaye ghashangi ham darid
rasti age be vebloge man sar bezanid mamnoon misham
be omide didar
goldi3.blogfa.com
ارسال شده توسط maryam | July 30, 2006 1:11 PM
ارسال شده در July 30, 2006 13:11
ديگه دير شده.......
ارسال شده توسط يه زخم خورده | July 30, 2006 3:44 PM
ارسال شده در July 30, 2006 15:44
سلام ...التماس دعا
ارسال شده توسط ح .موسوي | July 30, 2006 6:31 PM
ارسال شده در July 30, 2006 18:31
سلام آرزو دارم که همیشه شب هایتان پر ستاره باشد
من همیشه ستاره ها را نگاه می کنم شما هم سعی کنید به آنها نگاه کنید و آنها را فراموش نکیند
فعلا
ارسال شده توسط دریایی | July 31, 2006 2:37 PM
ارسال شده در July 31, 2006 14:37
به نام او که غم را افرید تا قدر هم را بدانیم.
سلام.نمی دانم برای چی به اونجا رفتید ولی همین قدر می دونم که الان برای رفتن خیلی دیر شده.
اما امیدوارم سالم و دست پر بر گردید.
20:30 هنوز به شما احتیاج داره.
ارسال شده توسط فاطمه و مریم. | July 31, 2006 8:50 PM
ارسال شده در July 31, 2006 20:50
سلام آقای نجف زاده.
سفرها بی خطر.
پیشاپیش روز خبرنگار را به شما و همسرتان وهمه ی خبرنگاران و کارکنان در این عرصه را تبریک میگویم.
امیدوارم همیشه موفق و پاینده در کارتان باشید.
به وبلاگ من هم سر بزنید.
البته تازه شروع کردم و هنوز زیاد چیزی نداره.
متشکرم
ارسال شده توسط فاطمه قهری | August 1, 2006 7:22 AM
ارسال شده در August 1, 2006 07:22
من به کلام زنده شما می گویم
قرص اکسی دردوباره آماده شدن برای شنا در زندگی
من به اندیشه سبز پنهان در گزارشهایتان می گویم
شریعتی زنده شده است
من دربرابر وبلاگ خالی و حضور کمرنگتان می گویم
یعنی من نمی گویم...
او می گوید:
( در بیرون خبری نیست. هرکه به بیرون چشم بوزد،در انتظار خواهد ماند و خواهد مرد. به خود بازگرد. در آنجا همه چیز خواهی یافت. زیرا همه چیز آنجاست.
بیرون ظلمات است)
و...
چه راست میگفت! جای شما جای دیگریست.
سالم و شاد باشید
ارسال شده توسط sara | August 1, 2006 11:22 AM
ارسال شده در August 1, 2006 11:22
ببینم اقا کامران شما نمی خوای برگردی بابا این که نشد .
هی یه طرفه ما بنویسیم وشما حال کنی لا اقل از اونجا یه سلامی بهمون بده
در ضمن ازت خواهش می کنم سلام منو به امام حسین برسون
ممنون داداش کامران.
ارسال شده توسط شیما | August 1, 2006 12:01 PM
ارسال شده در August 1, 2006 12:01
دیشب داشتم مصاحبه شما رو تو برنامه صندلی داغ می دیدم
من همیشه گزاش ها ی شما رو ضبط می کنم
با اینکه من این مصاحبه رو چند بار دیدم ولی همیشه برام تازه گی داره
فعلا
ارسال شده توسط دریایی | August 1, 2006 12:15 PM
ارسال شده در August 1, 2006 12:15
سلام . ببین یه چیزی هست که میخواستم بهت بگم . همه مسائل رو نمیشه با دید شاعرانه نگاه کرد . بعضی مسائل جدی تر گزارش بشه جذاب تره . این ایراد اصلی اکثر گزارش های شماست . برای همین معمولا از گزارش های شما خوشم نمیاد .
ارسال شده توسط حسین | August 1, 2006 12:48 PM
ارسال شده در August 1, 2006 12:48
سلام
موفق باشيد
با اعتماد به نفس كار ميكنيد
اميدوارم هميشه موفق باشيد
ارسال شده توسط هدي | August 1, 2006 4:46 PM
ارسال شده در August 1, 2006 16:46
سلام ... حواستان هست میان ان همه سوژه ... دلم شور می زند این جاها که می بینمتان ...
ارسال شده توسط یکتا | August 1, 2006 11:46 PM
ارسال شده در August 1, 2006 23:46
سلام
زیارت قبول . اولین باراست به صورت اتفاقی به اینجا آمدم .حرفهای زیادی باشما دارم که بعدا"خواهم گفت .فعلا"
ارسال شده توسط علیرضا | August 2, 2006 11:36 PM
ارسال شده در August 2, 2006 23:36
سلام -فکرمیکردم وقتی بیام سایت یه خبرنگاری مثل آقای نجف زاده بایدخیلی وقت بزارم تاقسمتی ازمطالبش روبخونم ولی وقتی واردشدم همه مطالبش روخیلی کم وقت گذاشتم تاتونستم بخونم -امیدوارم موفق باشید
ارسال شده توسط ali | August 3, 2006 7:24 PM
ارسال شده در August 3, 2006 19:24
سلام. خسته نباشين. از اين همه آپديت كردن......بابا .....چقدر آدم بايد منت كشي كندها....اما عيب نداره محيط باصفايي است آدم مي آيد حرفهاي دوستان را مي شنود.......شايد بهتر باشه...موسي به كيش خود عيسي به كيش خود........بغداد ...خوش بذگره......راستي يادم رفت خودمو معرفي كنم.من قولنج مزمنم.......يوهاها ها ......باي باي .
ارسال شده توسط ناشناس | August 3, 2006 8:45 PM
ارسال شده در August 3, 2006 20:45
جناب کامران نجف زاده عزیز! سبک جالبی که در گزارش خبر دارید رو ستایش میکنم . شما از خشکی خبرها کم کرده اید و خبرها جذاب تر هستند. ولی باید اعتراف کرد بی طرف نیستید. شاید شرایط سبب شده یا محیط تاثیر گذاشته ولی ... فراموش نمی کنم از شبی که شاعرانه می گفتید انگار باران بند آمده تا مردم هرمزگان نامه هایشان را بدهند احمدی نژاد، بعدش هم مردمی که می گفتند صل علی محمد نورالهی آمد را پشتش منتاژ کردی، ابطحی هم گمانم در اینباره نوشته بود... و یا شبی که خداییش ناجوانمردانه از جلسه طولانی دانشجویان با خاتمی فقط آن 10 ثانیه را بریدید، 16 آذر را می گویم؛ یادتان که هست ! و خیلی از ویژه های دیگر...!! راستش همیشه به فکر میکنم اگر جای شما بودم چگونه بودم، آیا اینقدر اراده می داشتم که پشت پا بزنم به هر شب دیده شدن در جعبه جادویی، معروف و محبوب شدن ؟ و از همه مهمتر نانم را آجر می کنم به خاطر ایده آل!؟ راستش هر بار هم نتیجه ای نگرفتم... بنابر این ملامتتان نمی کنم...
ارسال شده توسط مهدی | August 4, 2006 1:57 AM
ارسال شده در August 4, 2006 01:57
سلام آقای نجف زاده . اگر مایل بودین می تونم واستون یه قالب مناسب با سیستم وبلاگ نویسی تون طراحی و آماده کنم . برای ما هم زمان خیلی زود دیر می شود . منتظر تماستون هستم . ایمیلم رو هم که بالا نوشتم . خوش باشی
ارسال شده توسط جمال موسوی | August 4, 2006 6:21 PM
ارسال شده در August 4, 2006 18:21
سلام آقای نجف زاده ؛
ما که همیشه از وجود شما در این صدا و سیما استفاده کردیم.
حالا من هم یه سوال می خوام از شما بپرسم.
نظر شما درباره ی موسیقی سنتی چیست؟ چرا صدا و سیما باید یک برنامه (اون هم شبکه چهار) درباره ی موسیقی ملی خودش داشته باشه؟؟؟
مرسی
ارسال شده توسط محمد | August 5, 2006 1:09 AM
ارسال شده در August 5, 2006 01:09
مرثی کامران جان : )
موفق باشی !
زنده باشی یا مرده واسه ما عزیزی :-)
ارسال شده توسط جوان ناکام | August 5, 2006 1:45 AM
ارسال شده در August 5, 2006 01:45
سلام سلام سلام.....اقا یه انتقاد دوستانه...البته ببخشیدا...روم به دیوار...چرا وقتی خبری رو می خونید اینقدر مکث می کنید؟ ادمیزاد حوصله ش سر میرود...موفق باشید
ارسال شده توسط ناشناس | August 5, 2006 11:48 PM
ارسال شده در August 5, 2006 23:48
آقای کامران نجف زاده!؟
سلام!
خوب هستین!؟
بابا شما اجراتون تو 20:30 حرف نداره . بهتون تبریک میگم و براتون آرزوی موفقیت روزافزون دارم.
پیشاپیش روز پدررو هم تبریک میگم .
ارسال شده توسط محدثه یزدی | August 6, 2006 12:53 PM
ارسال شده در August 6, 2006 12:53
سلام
مواظب خودتون باشید.
ارسال شده توسط میثم | August 7, 2006 12:19 PM
ارسال شده در August 7, 2006 12:19
سلام آقاي نجف زاده . از گزارش هاي قشنگي كه از عراق مي فرستيد واقعا ممنونم. انگار وضع اون جا خيلي ناراحتتون كرده. اينو مي شه از گزارش هاتون فهميد. مي خواستم روز خبرنگار رو به شما كه براي من بهترين خبرنگار دنيا هستيد تبريك بگم و اميدوارم هميشه خوب و س لامت باشيد و با گزارش هاي زيبا ببينيمتون خيلي خيلي دوستون دارم.
روز خبرنگار و همچنين ولادت حضرت علي بر شما مبارك
ارسال شده توسط ؟؟ | August 7, 2006 5:36 PM
ارسال شده در August 7, 2006 17:36
روز خبرنگار مبارك مرد خبرنگار
ارسال شده توسط علي | August 7, 2006 5:59 PM
ارسال شده در August 7, 2006 17:59
سلام. چرا نمياين؟ عراق موندني شدين ؟ بياين ديگه
ارسال شده توسط غلام | August 7, 2006 6:02 PM
ارسال شده در August 7, 2006 18:02
سلام . تبریک به خاطر فردا به شما که به تمام معنی کلمه : خبرنگارید. افکارتازه ، متکی به خود و حرفه ای.
نه مثل کسانی که از شیوه و متد یک خبرنگار تقلید می کنند . نمی خواستم پیغام تبریکم خاکستری شود ولی از بس که شما کم و کمتر میشوید و کسانی که از شما به نوعی الگو برداری می کنند بیشتر و بیشتر!... خب... لج آدم درمیاد!
من میگم اصل موفقیت شما یا بهتره بگم: محبوبیت شما اینه:
گزارشهای شما زنده اند ( روح دارند).
و هدیه من به شما و همسر محترمتان
یک تکرار مکرر شیرین:
سفر به آسمانها از روی زمین آغاز نمی شود، از درون شهرها و آبادی ها از درون خانه ها و بسترها آغاز نمیشود. از زیر خاک از عمق زمین باید به آسمان پرواز کرد.
شهید دکترشریعتی
ارسال شده توسط sara | August 7, 2006 7:22 PM
ارسال شده در August 7, 2006 19:22
با سلام ازتون خواهش میکنم اینو بخونین
آقای نجف زاده اول بگم انشای من اصلا خوب نیست.حالا اگه نوشته هایم به دلتون ننشست پیشاپیش ببخشید.
اول از همه روز پدر وروز خبرنگار رو بگم.من اینجا به شما آقای نجف زاده میگم ولی بدونین تو دلم با شما صمیمی تر از حرفام.من خیلی دوست داشتم که یه داداش داشته باشم وشمارو به عنوان داداش بزرگتر خودم میدونم.منم مثل خیلی از همسن و سالای خودم زیاد اخبارو دوست نداشتم اما از وقتی شمارو دیدم عاشق اخبار شدم .من شمارو خیلی خیلی خیلی...دوست دارم .شاید باور نکنین من pass ایمیل خودم رو اسم شماگذاشتم.بعضی وقتها که خواهرام نمیذارن اخبار ببینم ازشون خواهش میکنم حداقل بذارن سلام و خداحافظی شمارو ببینم چون همینا به اندازه ی یه دنیا برام ارزش داره.خیلی از نوجوونا میرن دنبال عشقهای آنچنانی اما من از خدا تشکر میکنم که عشق شمارو تو دلم گذاشته .من وقتی گزارشای شمارو می بینم میخوام اونارو حفظ کنم اما واقعا توی گزارشای شما غرق میشم و وقتی گزارش تموم میشه همه اش از یادم میره.شاید باور نکنین وقتی گزارشای شمارو میبینم شب رو آروم میگیرم.
وآخر کلام اینکه من شمارو به عنوان یه "داداش" بزرگ دیوانه وار دوست دارم.
شک ندارم ونداشته باشید که شما بهترین گزارشگر ایران(وحتی "جهان")هستید.
فکر میکنم این همه حرف ارزش حداقل یه سطر جواب رو داره...
ارسال شده توسط سمیه | August 7, 2006 9:01 PM
ارسال شده در August 7, 2006 21:01
روز خبر نگار و ولادت حضرت علی ع به بهترین خبر نگار مبارک.
موفق و پیروز باشید.
ارسال شده توسط آرمینه | August 8, 2006 3:38 AM
ارسال شده در August 8, 2006 03:38
روزتون مبارک
بازم که نیومدین؟!
ارسال شده توسط الیکا | August 8, 2006 4:19 AM
ارسال شده در August 8, 2006 04:19
سلام بر او که نگاهش به بخشندگی گلهای بهاری و کلامش به زلالی آبشاران است...
آقای نجف زاده سالروز میلاد امیر دلها،امیر بیان،علی بن ابیطالب و مصادف شدن آن با روز خبرنگار را به شما و همسر محترمتان تبریک میگویم.یادتان باشد در سجده گاه ملائک مارا فراموش نکنید.
تو اگر
در تپش باغ، خدا را دیدی
همت کن و بگو ماهی ها،
حوضشان بی آب است...
سبز باشید و پایدار
ارسال شده توسط یه غریبه(اولی) | August 8, 2006 6:45 AM
ارسال شده در August 8, 2006 06:45
سلام اقاي نجف زاده
ميلاد با سعادت امام علي (ع) و روز خبرنگار رو به شما تبريك ميگم
شاد.....پيروز...وسربلند باشيد
يا حق
ارسال شده توسط نفيسه رمضانزاده | August 8, 2006 10:11 AM
ارسال شده در August 8, 2006 10:11
آقای کامران نجف زاده روز خبرنگار رو به شما تبریک میگم.امیدوارم باز هم از اون گزارش های خوب ارائه بدین.
ارسال شده توسط سیما | August 8, 2006 11:43 AM
ارسال شده در August 8, 2006 11:43
سلام. راستش فقط مي خواستم روز خبرنگار رو به شما كه براي من نه تنها يه خبرنگار بلكه كسي كه حرف ها وكلام و سخنش بيشتر از هر كسي روي من و حرف زدنم و فكر كردنم تاثير داره تبريك بگم . شما براي من خيلي عزيز و محترم هستيد. و حالا ديگه نه تنها خونوادم بلكه تمام فا ميل و دوستام هم ميدونن اخبار و مخصوصن ديدن گزارش هاي شما چقدر برايم مهمه. اون قدر مهم كه بعضي روز ها براي ديدن شما مجبورم كلاسم رو نصفه رها كنم تا بتونم اخبار ببينم.شايد من نتونم مثل خيلي ها گزارش هاي شما رو ضبط كنم ولي هميشه حرف هاي قشنگتون تو ذهن من باقي ميمونه . بعضي وقت ها دوستام مسخرم مي كنن و مي گن تو به جز اين حرف ها چيز ديگه اي بلد نيستي آخه هر روز صبح سر كلاس پاي تخته حرف هاي شما رو مي نوشتم. زياد حرف زدم بببخشيد . شايد حرف هام براي خيلي ها و شايد براي خود شما هم خنده دار باشه . الان تو روز به اين بزرگي شما تو نجف هستيد اگه يادتون بود براي ما هم دعا كنيد . منم هر وقت مي رم حرم امام رضا براي شما و موفقيتتون از ته ته ته ته دلم دعا مي كنم اميدوارم هميشه موفق و پيروز و سر بلند باشيد. خيلي حرف باهاتون دارم ولي فكر مي كنم هيچ وقت اين ها رو نمي خونيد نه؟؟؟؟؟؟
واي باران باران
شيشه ينجره را بارن شست
از دل من اما
چه كسي نقش تو را خواهد شست
............................................
ارسال شده توسط ؟؟ | August 8, 2006 12:58 PM
ارسال شده در August 8, 2006 12:58
آمدم بگویم هر چند که در سرزمین هزارو یک شب ...شبها به جای ستاره های رنگی خواب خمپاره های سیاه را میبینی ...اما روزت مبارک مرد خبرنگار ...
تا همیشه سبز بمانی و ماندگار ...حتی در سرزمین گرفته دل هزارو یک شب هم می شود خواب طلوع آفتاب فردا را دید ...
موفق باشی مرد خبرنگار .
ارسال شده توسط نیلوفر ایرانی | August 8, 2006 7:12 PM
ارسال شده در August 8, 2006 19:12
سلام
كاش اين فعلا كه مي گيد 5 ماه طول نكشه ولي متاسفانه.................مي گم آخه مي خواستين برين عراق يه پيغامي چيزي مي ذاشتين دلمون واستون تنگ نشه..... باشه عادت مي كنيم
راستي ديگه داشت يادم مي رفت تبريك مي گم هرچند تكراري اميدوارم با همين بضاعت كلام به خوبي به شما تبريك گفته باشم
خدانگهدار
ارسال شده توسط امين | August 9, 2006 1:09 AM
ارسال شده در August 9, 2006 01:09
سلام
روزتان مبارک
شاد باشید
ارسال شده توسط bahar | August 9, 2006 5:23 AM
ارسال شده در August 9, 2006 05:23
سلام امروز ما به شما دو تا تبریک بدهکاریم اولیش به خاطر میلاد مولود کعبه
وبعدیش هم که خودتون میدانید............ روز خبرنگار
حالا که شما تو سرزمین هزارو یکشب هستید بیایید وخوبی کنید و توی این روز عزیز برای همه پدرای دنیا دعا کنید که نه فقط پدرا بلکه بچه هاشون برای پدرایی که مریضند. . . . برای فرزند هایی که هنوز چشماشون به در و منتظر یک خبرند....
وبرای پدرایی که برای آزادی وسربلندی کشورشون مجبورند که همیشه دل فرزندانشون رو به اضطراب بیاندازند........ شب خوش...........
ارسال شده توسط عاطفه | August 9, 2006 10:54 AM
ارسال شده در August 9, 2006 10:54
سلام
می دونم هنوز برنگشتید و توی سرزمینی هستید که همیشه بادیدنش اشک در چشمانم حلقه می شند.
شب میلاد امام علی {ع} حال غریبی داشتم نمی دانستم به که بگویم
حتی ستاره ها هم صدایم را نمی شنیدند ،در همان لحظه که قدم برداشتم تا 20 :30 را نگاه کنم با خود گفتم او که اینجا نیست پس ...
ولی در همان لحظه صدای شما راشنیدم از نجف گزارشی پخش شد و صدای آرامش بخش شما را شنیدم و آرام گرفتم از جایم تکان نخوردم .
آن روز که می دانستم حتما با ز هم آن گزرش را پخش خواهند کرد به این خاطر خبرها را دنبال کردم .
در ضمن روز خبرنگار بر شما مبارک
ارسال شده توسط ستاره | August 9, 2006 11:02 AM
ارسال شده در August 9, 2006 11:02
سلام خسته نباشید
آقای نجف زاده می دانم سرتان به شدت شلوغ است اما درخواست من برای مصاحبه با شما به گمانم از یک ماه هم بیشتر گذشته است !!!
به هرحال اگر ما خبرنگار ها هم برای هم اهل کلاس گذاشتن و ناز کردن باشیم حق مسلم بر آن است که مسئولین هم تره برایمان خورد نکنند.
درست است که نشد با شما صحبت کنم، راحت تر بگویم درست است که افتخار مصاحبه با یک خبرنگار خورد پا را ندادید ولی من همیشه برای شما آرزوی سلامت، سعادت و موفقیت توأم با بهروزی را داشته و خواهم داشت؛ زیرا شما یکی از عزیزان خبرنگاری هستید که من از آنها در پیشبرد اهداف و رسیدن به درجات حقیقی،شغلی ام الگو می گیرم.
برای آنکه دروغ هم نگفته باشم که کار و عملکرد شما تنها مشوق من برای شروع این حرفه مقدس بوده است باید عرض کنم اولین کسی که بعد از یک روز کاری در سازمان دانش آموزی و یک نشست چند ساعته دوستانه، پیگیری این شغل را به من معرفی کرد آقای نجف پور خبرنگار اجتماعی واحد مرکزی خبر بوده است.
نمی دانم چرا برای شما این را گفتم؛ اما شاید برای این است که من هر زمان برای دیدن خبر 20:30 با اشتیاق می نشینم تا الگوی جدیدتری برای دریافت و ارسال اخبار مربوط به حوزه کاری خودم می نشینم تا بگیرم همه می گویند اگر نجف زاده نبود باز هم خبرنگار می شدی و همیشه هم جواب من این بوده که من به زوق اخبار آقای نجف پور و کارهای زیبای ایشان و انرژی بیش از حد و اندازه خودم که خبرنگاری هم آن را تخلیه و ارضاء نمی کند خبرنگار شدم ولی آقای نجف زاده نیز الگوی بسیار مناسبی هستند و می توانند باقی بمانند.
باز هم آرزوی موفقیت برایتان دارم
باتشکر...
ارسال شده توسط زهرا عابدینی | August 9, 2006 2:00 PM
ارسال شده در August 9, 2006 14:00
سلام آقای نجف زاده
منم مثله بقیه دوستان گزارشاتونو از تلویزیون دنبال می کنم بیشترشون جالب و دیدنی اند . میشه گفت یکی از دلایلی که منو راغب کرد به وبلاگتون سر بزنم این بود که فکر می کردم وبلاگتون هم حتما" مثله گزارشاتون جالب و بدیعه ولی متاسفانه این طور نبود. در واقع می تونم بگم اینجا با تنها چیزی که مواجه نشدم "یادداشت های یک مرد خبرنگار" بود.
امیدوارم لحظه لحظه های عمرتان را زندگی کنید ...
ارسال شده توسط کامران | August 10, 2006 10:43 PM
ارسال شده در August 10, 2006 22:43
آخه بابا اين چه وضعشه
آبرو واسه ما نموند.
ما تا كي بايد بياييم اينجا بگيم....السلام عليك يا حضرت نجف زاده ..........يه خط بنويس.واسه ما ديگه .....باي باي.
ارسال شده توسط ناشناس | August 10, 2006 10:43 PM
ارسال شده در August 10, 2006 22:43
سلام
خیرمقدم برای چادر زدن در سایبر!
ارسال شده توسط م.میراحمدی | August 11, 2006 11:44 AM
ارسال شده در August 11, 2006 11:44
سلام
برات آرزوي سربلندي مي كنم.
ارسال شده توسط لبخند رياضي | August 11, 2006 4:21 PM
ارسال شده در August 11, 2006 16:21
سلام ... شما به ذهنتان نمی رسد یعنی آدمهایی که شاید اصلا نشناسیدشان برایتان دلنگرانند؟!!
ارسال شده توسط یکتا | August 11, 2006 11:53 PM
ارسال شده در August 11, 2006 23:53
بابا شما یه دوخطم از اوضاع اونجا بنویس دیگه ...
مثل یه گزارش به سبک 20:30
حتما کلی حرف داری برای نوشتن .
همه چشم انتظارنا .....
ارسال شده توسط ناشناس | August 12, 2006 8:31 PM
ارسال شده در August 12, 2006 20:31
بنويس من پدرم قبل از كار در مزرعه بلند همتي را به من اموخت
محمود درويش
ارسال شده توسط زهرا اسكندري | August 13, 2006 12:51 PM
ارسال شده در August 13, 2006 12:51
سلام کجایی خبری ازتون نیست
کربلایی خوش به حالت کیف دنیا رو می کنی
کربلای تو عرش برینه سینه چاک تو روح الامینه
راستی یه خبر از مرحوم ابوالفضل سپهر به ما بده
دلمون برات تنگ شده
داداشی خداحافظ 22/5/85 راستی 7 شهریور امتحان دارم تا اونجایی برام خیلی دعا کن دعا کن خدا من گنه کار و ببخشه
ارسال شده توسط ناشناس | August 13, 2006 11:39 PM
ارسال شده در August 13, 2006 23:39
توي اين دنياي درهم برهم يكي هم فكري به حال ما بكنه....خب البته گرفتاريامون زياد اهميتي نداره .....اما خداوكيلي ما چه گناهي كرديم ...من كه از خط اولش حفظ شدم...
سلام. اول از همه اين كه من زنده ام.....
به خدا گلستان سعدي رو اگه اينقدر مي خوندم و از بر مي كردم خيلي با حال تر بود برم بگم چي ....بگم وبلاگ كامران نجف زاده رو حفظ شدم.....هموني كه عينهو زغال شده الان. هموني كه كچل شده . هموني كه همش از پاهاي مردم تصوير مي گيره . پاهاي مردم ايران تموم شده گير داده به پاهاي عراقيا. هموني كه يه پلاتو مي آد آخر همين نوشته مي ده كه .......به كسي چه مربوط . گروه خبري صد ا وسيما نجف .....؟!؟
كسي به فكر گل ها نيست .
......نه شب يادتون نره . نرگسو ببينين. از فردا پوپك گلدره نيست ؟
خيلي پرت و پلا بود؟
ببخشين..... .
ارسال شده توسط ناشناس | August 14, 2006 7:27 PM
ارسال شده در August 14, 2006 19:27
دجله عاشق کشی می کند انگار ...
******************************
هوای دلت آفتابی
هوای دلمان را سایبانِ مهر باش ...
از ننوشتنهایت آسمان حال و حوصله ما ابری شد ...
سراغ آفتاب را نداری ؟؟؟؟
ارسال شده توسط ایرانی | August 15, 2006 4:30 AM
ارسال شده در August 15, 2006 04:30
سلام آقای نجف زاده عزیز
روزتان هم مبارک ...امیدوارم بالاخره چیزی بنویسید ..منتظر خاطراتتان از سفر به عراق هستیم ...جامع و کامل لطفا !
ارسال شده توسط خبرنگار افتخاری نیویورک تایمز | August 15, 2006 9:51 AM
ارسال شده در August 15, 2006 09:51
شما همیشه با گزارشات ...
...
...
اشک آدمو در میاری! .
ارسال شده توسط pooneh | August 15, 2006 9:09 PM
ارسال شده در August 15, 2006 21:09
سالم آقای نجف زاده!
هنوز پیغام من و نخوندید یا درخواست من در دست اقدام است.
هنوز هم من مشتاق مصاحبه با شما هستم اگر اجازه بدهید.
پای برسر به عقب رفتن در پی یک عادت دیرینه تا کی؟
یک توقف کافیست!
رفتن از رود بیاموز که نگاهی به عقب دارد و بس؛ رفتن از رود بیاموز , آغاز کنیم فردا را ، که شاید پس از این در پس پرده عشق حکم کنند که بسوزیم که ما عود خواهیم شد، عطر خواهیم داد و روشن خواهیم کرد شب دانایی را...
با تقدیم ادب و احترام
خبرنگار خبرگزاری مهر و پانا
ارسال شده توسط زهرا عابدینی | August 16, 2006 4:16 PM
ارسال شده در August 16, 2006 16:16
چقدر گزارش هاتون گريه ناك شده بسه ديگه برگرديد من كه تحمل ديدن گزارش هاتون رو ندارم و بايد با چشم بسته نگاه كنم
ارسال شده توسط ؟؟؟؟؟ | August 16, 2006 5:36 PM
ارسال شده در August 16, 2006 17:36
سلام
اول اينكه خوشحالم پيدات كردم
دوم اينكه به فن بيانت تبريك ميگم چون فقط مخصوص كامران نجف زاده است سوم اينكه خواهش ميكنم كمي هم بنويس كه تفاوت كار خبرنگار با روزنامه نگار مشخص بشه براي بعضي از عزيزان
چهارمي را در وبلاگم براتون مينويسم.
ارسال شده توسط گل گندم | August 16, 2006 5:51 PM
ارسال شده در August 16, 2006 17:51
قتل يك شاعر به دست گل يخ.
ارسال شده توسط ناشناس | August 16, 2006 10:54 PM
ارسال شده در August 16, 2006 22:54
سلام سلام سلام..................بابا یکی به داد این کامنتا برسه......ادم سرش گیج میره وقتی میاد و اینارو میبینه*********************************************************************یا علی *******خدا حافظظظظظظظظظ
ارسال شده توسط نسیم خانوم | August 17, 2006 1:04 PM
ارسال شده در August 17, 2006 13:04
سلام آقای نجف زاده.خوبید؟خیلی از بابت زحماتتون متشکرم.به نظرم خیلی قشنگ اجرا می کنید و واقعاً مسلط هستید. امیدوارم موفق باشید و سعادتمند.
ارسال شده توسط iresa | August 17, 2006 6:07 PM
ارسال شده در August 17, 2006 18:07
سلام.مثل اينكه همچنان تو نوبتيم بابا جون اگه صف پنير وروغن . . بود تا حالا ته كشيده بود باباجون مرديم از بس پيغوم پسغوم داديم حدااقل يه گوشه نگاهي نمي اندازيد تورو خدا اين گزارشهاتون رو بيشتر كنيد
ارسال شده توسط مسیح | August 18, 2006 1:35 PM
ارسال شده در August 18, 2006 13:35
حرفهاي ما هنوز ناتمام تا نگاه مي كني باز وقت رفتن است باز هم همان حكايت هميشگي .. .اين قيصر امين پور چه گناهي به در گاه حق كرده كه بايد اين طوري تاوان پس بده.خوش باشي وخرم
ارسال شده توسط ناشناس | August 18, 2006 1:37 PM
ارسال شده در August 18, 2006 13:37
خدايا به داده هايت به نداده هايت وبه گرفته هايت شكر كه در داده هايت نعمت در نداده هايت حكمت ودر گرفته هايت مصلحت وامتحان است وخدايا شكر به خاطر وب سايت نازنين مرد خبرنگاري كه اگر چه نيست اما به فكرمان هست تا دلخوريها و دوست داشتن هايمان را نثارش كنيم باشد كه هميشه پركارتر از ديروز باشيد كه امروز همان فردايي است كه ديروز منتظرش بوديم .وحال نجف زاده قرار است از سرداب بگوي وچه خوش گفت واشكمان را دراورد وروحمان به گوشه سرداب سرك كشيد اميدوارم اينبار از كعبه از شهر نور برايمان گويي كه خيلي دلتنگيم
ارسال شده توسط معراج | August 18, 2006 1:42 PM
ارسال شده در August 18, 2006 13:42
هميشه پيروز باشيد كربلايي كامران!
ارسال شده توسط معراج | August 18, 2006 1:43 PM
ارسال شده در August 18, 2006 13:43
سلام داداش
موفق باشی
یا علی
ارسال شده توسط آلکس | August 18, 2006 2:13 PM
ارسال شده در August 18, 2006 14:13
سلام
اميدوارم حالتان خوب باشد
آقا كربلا رفتي ما رو دعا كن
ارسال شده توسط محسن اقائي | August 18, 2006 3:11 PM
ارسال شده در August 18, 2006 15:11
har koja hast khodaya be salamat darash ...
ارسال شده توسط yekta | August 18, 2006 4:22 PM
ارسال شده در August 18, 2006 16:22
یاد زیبایی « اندیشه» تو برای من خطرناک تر است تا حقیقت تو
د و م ا
ارسال شده توسط پونه | August 19, 2006 6:18 PM
ارسال شده در August 19, 2006 18:18
سلام.با اجازه اقا كامران امروز اومدم يه طرح بدم .مي دونيد چيه اگه شما خيال نوشتن نداريد ما مي نويسيم اما طي ضوابطي كه شما مشخص كنيد به اين صورت كه شما يه موضوع دست ما مي ديد اخر سر هم خودتون اگه مايل بوديد دوخط مي نويسيد هم دست نوشته هاي ديگرون رو مي خونيم هم وب سايتتون پر بار تر مي شه .موفق وسربلند باشيد
ارسال شده توسط معراج | August 19, 2006 7:21 PM
ارسال شده در August 19, 2006 19:21
چقدر زود دیر شد
نه
بهتره بگیم
فردا چقدر دیر میاد
خورشید چه صبر و طاقتی داره
واسه اینکه فردا هم خودنمایی کنه
ارسال شده توسط کوزت | August 19, 2006 10:58 PM
ارسال شده در August 19, 2006 22:58
سلام. مي خواستم فقط يه چيزي رو بگم اين كه شما هم تولد امام علي و هم شهادت امام موسي كاظم جايي بوديد كه خيلي ها آرزو شو داشتن
از اون جا براي ما هم دعا كنيد
ارسال شده توسط ؟؟؟؟؟ | August 20, 2006 12:48 PM
ارسال شده در August 20, 2006 12:48
خبر این بود:در پی شلیک افراد نا شناس به زائران امام موسی کا ظم در کا ظمین 15 نفر کشته و 200 نفر زخمی ........................................................................................ دیروز در اخبار 20:30 هم شما در کا ظمین بودید...........................................................................تو رو خدا خبر سلامتی تان را ...................................................
ارسال شده توسط لاله | August 20, 2006 1:39 PM
ارسال شده در August 20, 2006 13:39
چيزي ز ماه بودن تو كم نمي شود . ..
گيرم كه يركه اي نفسي عاشقت شده است . . . وباز برايمان بگو از ديار عشق انجا كه دلهاي مارا عاشق تر از پيش مي كند كربلايي كامران به سلامت!
ارسال شده توسط معراج | August 20, 2006 7:20 PM
ارسال شده در August 20, 2006 19:20
سلام...من يه دفعه سايت شما رو پيدا كردم...ميخواستم يه انتقادي از سايت داشته باشم...طراحيش اصلاً جالب نيست...اعصاب آدم خط خطي ميشه...
به دوستان هم ميخواستم بگم كه آقاي نجف زاده اصولاً با عرض پوزش اندكي تنبل هستند...البته ببخشيدا..قصد جسارت نداشتم...
در ضمن منظورشون از يادداشت هاي روزانه ي يك مرد خبرنگار،يادداشتهاي سالانه ي يك مرد خبرنگار بود.........!!!!!!!!!!!!
در ضمن به بعضي از كساني كه از آقاي نجف زاده كمك ميخوان ميخواستم بگم كه ايشون قديسه نيستن كه...فقط يه خبرنگار معمولي هستن...كمك خواستن از ايشون يه انتظار بيخوديه...
راستي آقاي نجف زاده ايشالله از عراق صحيح و سالم برگردين...
آخه وقتي كه خبر سقوط هواپيماي سي 130رو شنيديم دامادمون گفت كه احتمالاً توي هواپيما بودين و ما هم كلي ناراحت شديم و چند تا فاتحه هم خونديم!!!! فك كن!!!!
ديگه حرفي نمونده واسه گفتن....
فقط ميخواستم بگم كه من ايميل ايشون رو دارم ولي به هيچ جا نميرسيد...چون مثل سايتشونه...
موفق باشيد..............
يا محمــــــــــــــــد
خدانگهدارتون
ارسال شده توسط فاطمه | August 21, 2006 5:14 PM
ارسال شده در August 21, 2006 17:14
چرا تاييد؟؟؟
پس جاي اميدواري هست كه مياين و نظرات رو ميخونين... خوبه خوبه...
به قول فرزاد حسني حبذا...حبذا..
ارسال شده توسط فاطمه | August 21, 2006 5:19 PM
ارسال شده در August 21, 2006 17:19
به ياد اون روزي كه شعر اهاي خوشگل عاشق رو گذاشتين تو گزارشتون .
هميشه همان طوري دوست داشتني بمان.
ارسال شده توسط ناشناس | August 21, 2006 8:19 PM
ارسال شده در August 21, 2006 20:19
شايد براي همتون جالب باشه من با كامران نجف زاده كاري ندارم.ولي يكي از طرفدارهاي پر و پا قرصشم.گزارش هاي پر و پيمونش رو هم ميبينم.اما وقتي داشتم كامنت خانوم يا آقاي دريايي رو مي خوندم كه گفته بود ديشب داشتم صندلي داغ رو ميديدم خيلي دوست داشتم بدونم چطور ميتونم با ايشون ارتباط برقرار كنم تا برام اين گزارش رو بفرسته.آخه من نديدم و خيلي هم دنبالش مي گشتم.دريايي جون خواهش ميكنم.يه كاري برام بكن.
ارسال شده توسط دوست دار دريايي | August 22, 2006 2:33 AM
ارسال شده در August 22, 2006 02:33
ببينم خانوم قهري شما خانوم آقاي نجف زاده رو مي شناسي كه روز خبرنگار رو بهش تبريك ميگي؟به ما هم بگو تا ما هم بدونيم.
ارسال شده توسط دوست دار دريايي | August 22, 2006 2:35 AM
ارسال شده در August 22, 2006 02:35
سلام! فقط اومدم اینجا بگم که عید مبعث مبارک شما و خونوادتون باشه......بهار!
ارسال شده توسط بهار | August 22, 2006 12:01 PM
ارسال شده در August 22, 2006 12:01
سلام اي خبرنگار چرا خبري ازت نيست. ......هر جا هستي سلامت باشي. ........
ارسال شده توسط ناشناس | August 22, 2006 11:21 PM
ارسال شده در August 22, 2006 23:21
سلام. شمارش معكوس داره شروع مي شه .براي اينكه داستايوفسكي قرن ما بنويسه .......البته ببخشين اشتباه شد......
سه .........
ارسال شده توسط ناشناس | August 23, 2006 10:20 PM
ارسال شده در August 23, 2006 22:20
...............هورا ..كامنت ها شد دويست. بنويس......
ارسال شده توسط ناشناس | August 23, 2006 10:22 PM
ارسال شده در August 23, 2006 22:22
اقای نجف زاده تو رو جون لحظه برگرد
ارسال شده توسط شیما | August 24, 2006 12:41 PM
ارسال شده در August 24, 2006 12:41
سلام آقای نجف زاده
زود تر از آنچه که فکر کنی دیر می شود...... الان هم خیلی دیره
باز هم می یام و سعی می کنم طوری بنویسم که بشه روش فکر کرد.....
ارسال شده توسط مهتاب | August 24, 2006 1:02 PM
ارسال شده در August 24, 2006 13:02
hi.mam iran nistam pas bebakhshid agar fingilish minevisam.daram divune misham ke nemitunam 8/30 ro bebinam.man baraye didane khanevadam umadam venezuela.man tuye iran reshteye ruzname negari mikhunam.dar shahre arak.baram jalebe ke shoma keshvarzi khundid vali hamchin ghalami darin.man vaghan 8.30ro be eshghe shoma mibinam.kash midunestid vaghti jeloye durbin miayn man chehali misham.khoshhalam ke baratun minevisam.kash javabamo midadin.in arezume.kash javabamo bedin.bedunin javabe shoma baram bozorg tarin suprayze.merci.hamishe piruz bashi.bedun ke behtarini kamran?
ارسال شده توسط niusha | August 25, 2006 9:09 AM
ارسال شده در August 25, 2006 09:09
سلام مرد خبرنگار ...
می خواستم بگم چه خوب می شد اگه حداقل یه خورده از گزارشاتو می نوشتی اینجا !!!! واقعا آدم نمی تونه از وبلاگ یه خبرنگار همچین انتظاری داشته باشه ؟؟؟؟ اینجا فقط پر شده از پیام تبریک و سلام و احوال پرسی و خداحافظی و آرزو برای نوشتن دوبارت .ببخشید اگه بیراهه می گم به من ربطی نداره .شما خودت صاحب خونه ای داداشی !!!اما واقعا ما انتظارمون از وبلاگ خبرنگاری مثل کامران نجف زاده که خیلی هامون تموم گزارشاشو دنبال می کنم چون نوع ِ نگاهش به گزارش واقعا با تموم خبرنگارای دیگه متفاوته ...و به جای خبرهای خشک و کسل کننده یک عالم حرفای شاد و امیدوار کننده توی گزارشاش هست ...برامون سخته که ببینیم توی وبلاگش واقعا نمی شه از همون همه شورو هیجان چیزی پیدا کرد .شاید اگه نیمی از گزارشتو می نوشتی .یا واقعا مثل اسم وبلاگت : یادداشتهای کم و بیش روزانه ی یک مرد خبرنگار ....اگه واقعا کم و بیش روزانه هم یادداشت می نوشتی خیلی جای امیدواری بود . ماها انتظار بیشتری ازت داریم .حالا اگه حقمون نیست که همچین انتظاری داشته باشیم بهمون بگو ...یا اصلا این کامنت و تائید نکن .
تا موقعی هم که از عراق برگردی همه ی دوستای مجازی و حقیقی کلی نگرانت می شن .با این همه خبرهای ضد و نقیص از عراق ...
به هر حال اگه گزاف گفتم ببخش . ما همه چشم انتظاریم تا توی یادداشت های کم و بیش روزانه ی شما رد پای نوشته هاتونو به چشم ببینیم .
با یک دنیا آرزوی سلامتی و موفقیت برای شما ...
ارسال شده توسط ایرانی | August 25, 2006 7:28 PM
ارسال شده در August 25, 2006 19:28
سلام به همه .
اميدوارم خسته نشده باشيد بعد از اينهمه انتظار.
فكر ميكنم ديگه همتون ميدونين جدا از فرصتي كه اقاي نجف زاده نداره وشماهم با اينهمه لطفي كه بهش داريد
فقط مسئوليتش را بيشتر ميكنيد.
بايد مدتها فكر كنه كه چه طور لطف همه شمارو جبران كنه...و در ضمن بدونيد كه هر چيزي رو مخصوصا"درد دلهاشو نميتونه ونميشه كه بنويسه.چون بايد بعدا" جواب پس بده!!!!!
ولي واقعا چه انتظاري ازش داريد؟
فكر ميكنيد انقدر دستش بازه كه ميتونه مشكلات شما رو حل كه نه
فقط انعكاس بده؟
نه جانم........
ارسال شده توسط N... | August 25, 2006 7:43 PM
ارسال شده در August 25, 2006 19:43
با ما هم بلینک کامران جان !
موید باشی !
ارسال شده توسط آلکس | August 26, 2006 8:49 AM
ارسال شده در August 26, 2006 08:49
ديگه خنده دار شده وضع اين سايت . بابا به فكر ما باشين كه هي با هزار اميد ميايم تا نوشته هاي شما رو ببينيم.
ارسال شده توسط امير | August 26, 2006 11:19 AM
ارسال شده در August 26, 2006 11:19
بابا خیلی باحالی
تو رو به خدا قسم , منو فراموش ننننننننننننننننننننننننکون
ارسال شده توسط akhavan majid | August 26, 2006 12:48 PM
ارسال شده در August 26, 2006 12:48
کمک... کمک...
کسی میدونه کتاب تلخه نارنج مال کدوم انتشاراته...؟
ارسال شده توسط ........ | August 26, 2006 1:58 PM
ارسال شده در August 26, 2006 13:58
« ... آقا اجازه فاصله ها دیر می شوند ...» ... به خیالتان می شود شعبان باشد و اول ماه باشد و دوباره نگران نبود برای اتفاق های آن طرف مرز برای این مرد خبرنگار؟!
ارسال شده توسط یکتا | August 26, 2006 5:38 PM
ارسال شده در August 26, 2006 17:38
سلام خبرنگار سهیلی ... ی ...ی ............
ببین! اصلا نمیخواد وبلاگ بنویسی ... جواب بدی .... نظر بخونی.نمیخواد.
شما باش... ، با گزارشات باش...، تو تلویزیون باش...، بسه!
یه وقت حضورت ، گزارشات، مثل وبلاگت نشن!!!! ؟ !!!!.............................
................................................................................................... .
اونجایی که هستی ، مواظب خودت باشی ها!
خدانگهدار.
ارسال شده توسط . . . | August 26, 2006 6:42 PM
ارسال شده در August 26, 2006 18:42
salam.hale shoma.
mikhastam az gozareshhay khobeton tashakor konam.vaghean jazab va ziba ejra mikonid.
ma khanevadegi shoma ro dost darim.har ja ke bashim vase 20:30 khodemon ro miresonim.
karbala ke hastid ma ro ham doa konid.
movazeb khodeton bashid.
mofagh,moayad,pirooz va sarboland bashid.
YA ALI
khoda negahder
ارسال شده توسط fatemeh | August 26, 2006 6:47 PM
ارسال شده در August 26, 2006 18:47
خدايا....شد دويست و هفت تا و ننوشتي.....مثل اينكه خوشت مي اد ما رو تا سيصد بدواني.....اينطوري كه از نفس مي افتيم .....
.....از بيكاري نوشته هاي بقيه رو خوندم از خودتان بهتر نوشته بودن...اينهم واسه اينكه كنف نشم نوشتم...چي بگيم.....ما را از رو بردي...اما....نه از رو
نمي ريم....ما پيروزيم. ادامه بدين بچه ها. باي باي.
ارسال شده توسط ناشناس | August 26, 2006 8:24 PM
ارسال شده در August 26, 2006 20:24
سلام
اولا بمیرم برات با این هایی که قد دو تای شاه نامه کامنت می ذارن
دویوما با این حال که می دونم نمیای ولی می گم یه سر طرف وب لاگ ما بیا.به هر حال چیزیه در تاریکی.
چهارما بنده علاقه مند به همکاری با شما هستم.(البته در شرایط ویژه)
راستی شمارت رو هم می خوام.
ارسال شده توسط yahya | August 27, 2006 1:37 AM
ارسال شده در August 27, 2006 01:37
سلام
خدا قوت سايت محبوبييه تازه پيداش كردم .
انگارى من هم بايد به جمع مشتاقان منتظر بپيوندم.
ملالى نيست.
فعلا
ارسال شده توسط پروانه | August 27, 2006 7:07 PM
ارسال شده در August 27, 2006 19:07
سلام
نوشته ها و گزارشاتی که تهیه می کنی واقعا عالی هستند.
هر کجا باشی آسمان شبت پر ستاره باد.
موفق و پیروز باشی
ارسال شده توسط ali | August 27, 2006 8:13 PM
ارسال شده در August 27, 2006 20:13
چه جالب ... هیچ فکر نمی کردم کامران نجف زاده ! هم وبلاگ بنویسه !!!!
نمی تونی تصور کنی چقدر هیجان انگیز بود دیدن اینجا برام!
ارسال شده توسط Yalda | August 28, 2006 2:00 AM
ارسال شده در August 28, 2006 02:00
سلام آقاي نجف زاده ... يه سوال داشتم اگه ميشه روش فكر كنيد!
اون چه سازمانيه كه صليب سرخ و حلال احمر و كمك رساني و نميدونم حوادث غير مترقبه و از اين قبيل جاها زير نظر اونه؟؟؟؟؟
اسم فارسي و انگليسيش رو ميخواستم!!!
راستي يه سوال ديگه هم دارم كه ميتونيد روش فكر كنيد!
آيا حاضريد شبهايي كه در عراق بوديد با شبهايي كه در ايران هستيد عوض كنيد؟؟؟در ضمن حستون در اونجا چه جوري بود؟؟؟؟
خب اينهم سواليه كه ميشه روش فكر كرد ديگه!!!
ارسال شده توسط فاطمه | August 28, 2006 11:23 AM
ارسال شده در August 28, 2006 11:23
اگر كتابتان را تجديد چاپ كنيد فكر مي كنم خوب بفروشد. از يادداشتها اين طور فهميدم.
ارسال شده توسط ناشناس | August 29, 2006 12:14 AM
ارسال شده در August 29, 2006 00:14
سلام ... رباعی و دو بیتی می خوانید از پشت این شیشهء تلویزیون، فکر نمی کنید دل آدمها پرپر کسی می شود که: حیثیت مرگ را به بازی .... خدا شاعرش را عمر بدهد ... خدا حفظتان کند آقای خبرنگار ...
ارسال شده توسط یکتا | August 29, 2006 12:29 AM
ارسال شده در August 29, 2006 00:29
سلام
برگشتی از این محسن چاووشی یه بنده خدام یه گزارش بگیر ثواب داره چقدر کسی ازش حالی نمی پرسه ولی حالشو می گیرن
ارسال شده توسط elika | August 29, 2006 1:15 AM
ارسال شده در August 29, 2006 01:15
سلام. گفتي يه جوري ننويسيم كه مجبور بشي فكر كني گفتيم چشم. گفتي سرت شلوغه گفتيم چشم. گفتي نظرات پر مهر ما رو مي خوني گفتيم چشم. گفتي به زودي نوشتن رو شروع مي كني گفتيم چشم. گفتي ...نه اين يكي رو نگفتي .....حدس زديم كه بايد به دويست برسه . رسيد وننوشتي. باز حرفي نزديم و ادامه داديم . گفتن كه ما احساساتي هستيم حرفي نزديم. گفتن كه ديگه ما ها داريم گل و بلبلي مي نويسيم و باز حرفي نزديم..........بعد ديگه يواش يواش رفتيم تو فكر كه ...........نكنه نكنه....نكنه خدانكرده داريم يكي از بنده هاي خو ب خدا رو مي كنيم خدا.راستش ديگه آخرش نزديك بود به عقل خودمون شك كنيم اما باز حرفي نزديم.شايد كه همه چي روبراه بشه .آخه ما آدماي صبوري هستيم.
ارسال شده توسط ناشناس | August 29, 2006 11:20 PM
ارسال شده در August 29, 2006 23:20
دلاور خسته نباشی. . چشم براهتم . خیلی مخلصیم
ارسال شده توسط kiumars | September 6, 2006 10:24 PM
ارسال شده در September 6, 2006 22:24
سلام اقاي نجف زاده عراق كه خوش ميگذره؟اي ول به گزارشاتون شما كه حالا كربلا تشريف دارين ترو خدا برين حرم حضرت عباس و دعا كنين كه من از حقوق قبول بشم اخه فردا شب نتايج و اعلام ميكنن البته ببخشينا
ارسال شده توسط پروا | September 8, 2006 6:05 PM
ارسال شده در September 8, 2006 18:05
سلام آقاي نجف زاده. گزارش راجع به عراق همون كه توش عروسي رفته بوديد همون كه اون آرايشگره موهاتونو كوتاه مي كرد رو ديدم. واااي خداي من. من خيلي تحت تاثير قرار گرفت. اينقدر رك نديده بودم عراق رو با همه چي هاش.
تايب الزياره باشيد از طرف ما
ارسال شده توسط فاطمه سارا | September 11, 2006 7:02 PM
ارسال شده در September 11, 2006 19:02
mikhastam farsi benevisam vali chon ziyad dastam tooye farsi tond nist pashimoon shodam vaghean bebakhshid
mikhastam begam ke vaghean delam baratoon tang shode bood ta in ke dirooz tooye 20:30 didametoon mikhastam 1 sher benevisam vali moghadame chini balad nistam
pas sarie miram sare sher va bad khodahafezi
gofty ke chera mahe tamashaye mani
anchenan mat ke yekdam moje bar ham nazani
moje bar ham nazanam ta ke ze dastam naravad
naze chashme to be ghadre moje bar ham zadani
khodahafez azizzzzzzzzzzzzzzzzzzzzzz
reyhaneh az mashhad
darzemn neyebo ziare hastammmmmmmmmmmmmmm
bye
ارسال شده توسط reyhaneh | September 20, 2006 7:48 PM
ارسال شده در September 20, 2006 19:48
سلام
کربلا قشنگترین شهر خداست
ما که ندیدیم
فقط شنیدیم
حسرت کشیدیم
بابا کارشناس مسائل خاور میانه
کی دست به کیبورد می شی؟
ارسال شده توسط ناشناس | September 24, 2006 6:57 PM
ارسال شده در September 24, 2006 18:57
lsalam aghaye najafzade lotfan dar mored kare gooyandegan ham goozareshi tahiye konid mamnoon
ارسال شده توسط fatemeh | September 24, 2006 10:38 PM
ارسال شده در September 24, 2006 22:38
سلام.ما رو دق مرگ کردیا
اگه نمی یای در اینجا رو تخت کن
شوخی کردم
حلول ماه مبارک رمضان مبارک باشه
یه سری به وبلاگم بزن
www.boghz1.blogfa.com
ارسال شده توسط ناشناس | September 25, 2006 1:46 PM
ارسال شده در September 25, 2006 13:46
حتم دارم که تویی آن شبه آینه پوش
عاشقی جرم قشنگیست به انکار مکوش
ارسال شده توسط ناشناس | September 25, 2006 8:00 PM
ارسال شده در September 25, 2006 20:00
با سلام
حتی داداشه 9 ساله من وقتی گزارشاتون پخش می شه تا آخزش می شینه
فقط می تونم بگم ممنون واز خدا می خوام که هیچ چیز نتونه رویه ای که در پیش گرفتید تغییر بده
با تشکر
ارسال شده توسط kavirsabz | September 27, 2006 6:17 AM
ارسال شده در September 27, 2006 06:17
به نام ارام دلها
سلام
حلول ماه خدا رو تبریک می گم
اقای خبرنگار نمونه ،توی محیط پاور پوینت در مورد شما و سفرتون به عراق یه کارایی کردم بد نشده اگه بتونم از طریق ایمیل براتون بفرستم عالی می شه
ما خانوادگی طرفدار شما هستیم
راستی به خانومتون سلام منو برسونید
راتون دعا می کنم برامون دعا کنید
در پناه خدا
ارسال شده توسط اعتماد به نفس | September 27, 2006 12:32 PM
ارسال شده در September 27, 2006 12:32
سلام کامی جون جات تو عراق خیلی خالیه :
یادش بخیر شبا تو حیات دفتر می نشستیمو می گفتیم از غریبی و .....
خوش بگذره / مجید اخوان شبکه خبر اینجا بغداد 50 درجه کمتر
ارسال شده توسط majidg | September 27, 2006 5:56 PM
ارسال شده در September 27, 2006 17:56
به نام آرام دلها
سلام برای چندمین بار
عبادات قبول و التماس دعا کربلایی کامران
لطفا به جای سوغاتی ، سفرنامه ات رو برامون بنویس خیلی خوشحال می شیم
اگه یه روز همه کامنت ها رو بخونی گریه ات می گیره از بس که با احساسه اگه جواب ندی یه کوچولو بی انصافی کردی
راستی بچه ها داداشی کامران توی عراق محافظ نمی خواسته اون جایی بوده که بهترین ها مراقبش بودند. تازه خدا که جای خود داره.
موفق باشی خبرنگار قهرمان
ارسال شده توسط اعتماد به نفس | September 30, 2006 3:34 PM
ارسال شده در September 30, 2006 15:34
salam
baba shoma koja hastin pas
.....................................................
khoda vakili hosalamon sar raft dige
age in bar dige naumadin khodam miyam az eragh bareton migardonam
ارسال شده توسط hengameh | October 5, 2006 3:28 PM
ارسال شده در October 5, 2006 15:28
agha kamran salam mibakhshid man ham too neveshtane farsi tanbalam vali behtar nist cheshmetoon bishtar be english adat kone?
mohem nist kash doro baret inghad sholoogh nabood ta behtar bahat harf mizadam in cherto perta chiye barat minevisan?
shakil tar be nazar miyay
felan bye
ارسال شده توسط felan bemanad | October 10, 2006 12:17 PM
ارسال شده در October 10, 2006 12:17
از بس پستاتون زياده آدم نمي دونه از كدومش انتقاد كنه!!!!!!!!!!!!
لطفا حتما ايميلتون رو بدين پيشاپيش ممنون
ارسال شده توسط نيلوفر | October 17, 2006 3:01 PM
ارسال شده در October 17, 2006 15:01
سلام آقای نجف زاده برای اولین بار نمیدونم چی بگم اما دوست دارم با شما مصاحبه کوتاهی داشته باشم
امیر حسین نجف زاده
باشگاه خبرنگاران جوان
مشهد
ارسال شده توسط amir hossein | October 19, 2006 3:28 AM
ارسال شده در October 19, 2006 03:28
فقط یه خسته نباشیدبرای گزارش های بامزتون و خیلی خوووووووووووووووووووووووووووووووووبتون
ارسال شده توسط shakiba | October 20, 2006 6:48 PM
ارسال شده در October 20, 2006 18:48
زیارت قبول آقای جستجوگر
سلام بر زائری که "اشهد ان علی ولی الله" را در حرم "اخی رسول الله" شنیده.
سلام بر دیدگانتان که حرمش را از نزدیک دیده.
سلام بر .....
خدائیش نمیدونم چی بگم. اونجا هم خیلی زود دیر شد، نه؟ وقتی فهمیدم یعنی دیدم اونجایید، دلم خواست دوباره بیام اونجا.خدا وکیلی آقای نجف زاده چقدر با حرمش حال کردید. می بینید چقدر باباست این عشق عالمین. فکر کردم حالا که کسی مثل شما اونجاست و می تونه یه زیارت عاشورای مشتی با صدای بلند حین گفتن لعن هاش ( کاری که عمراً بشه تو مدینه کرد) بخونه خیلی خوشحال شدم. آقای نجف زاده نمی دونم شما معنی "ادعونی فاستجب لکم "را فهمیدید یا نه، اما من که هنوز "فاستجب" " ادعوک" را نشنیدم............
خیلی پررویی می خواد این حرف ها رو زدن، وقتی آدم فکر می کنه جه سعادتی نصیبش شده و تو حرمش پا گذاشته_ جایی که ملت حسرتشو میخورن که فقط برای چند لحظه اونجا وایسن و تماشا کنن_ بی ادبی محض خودش را می فهمه_ منظورم خودم بودم، قصد توهین به کسی را ندارم_ اما مگر غیر از یانها کسی جواب آدمو میده که از بقیه بخوایم. دوست ندارم زیاد طولانیش کنم، خیلی هم پراکنده حرف زدم. تازه با وبلاگتون آشنا شدم.
به امید حضور_طلبیدن_ در مسجدالحرام زمانی که طنین "یا اهل العالم انا بقیه الله" فضا را پر می کنه.در هر صورت هر جا که رفتید یاد آدم هایی باشید که در یادشون جا دارید.
ارسال شده توسط مریم | October 31, 2006 1:25 AM
ارسال شده در October 31, 2006 01:25
ممنون که زنده ای پس باش
چون دوست دارم برات آرزوی موفقیت روز افزون می کنم.
سپاس
پردیس
ارسال شده توسط pardis | November 8, 2006 11:37 AM
ارسال شده در November 8, 2006 11:37
good!
ارسال شده توسط Lideru | November 10, 2006 11:42 PM
ارسال شده در November 10, 2006 23:42
سلام اقای نجف زاده جواب ایمیل منو ندادین؟منتظرم..............
ارسال شده توسط مطهره | November 15, 2006 9:21 AM
ارسال شده در November 15, 2006 09:21
سلام.خوشحاليم كه خوبيد و اميدوار به اينكه بگذارند تا هميشه خوب بمانيد!!!
ما بيقراري دل شما را ميفهميم ؛ما خود از قبيله ي منتظران عالميم !
تو بيقراري دلهاي بيقرار نداني / به انتظار نبودي / ز انتظار چه داني ؟ !
يك آدم نترس تا كجا فرصت پرسيدن پيدا مي كند؟و چقد ر بايد تحمل جواب نشنيدن رو داشته باشه؟ما كه نفهميديم.شما چي؟
ارسال شده توسط بچه هاي بهشتي | November 21, 2006 10:00 AM
ارسال شده در November 21, 2006 10:00
سلام :امشب که فهمیدم وب دارید زود تو گوگل سرچ کردم تا بلاخره پیداش کردم.
همیشه دوست داشتم مثل کامران نجف زاده رک و راحت حرفامو بزنم.....
ولی همه میگن سکوت کن تا بتونی با آدما زندگی مسالمت آمیزی داشته باشی.کاش فریاد آنقدر بی صدا بود تا حرمت سکوت را نمی شکست
ارسال شده توسط زهرا | November 27, 2006 11:05 PM
ارسال شده در November 27, 2006 23:05
سلام خسته نباشی
من که خیل یکزارشاتو دوست دارم
واقعا قشنکه
راست یک مطلبی یادم رفت :
حتما حتما حتما حتما حتما حتما به وبلاگ من سر بزن
÷یشا÷یش از اینکه به وبلاگم سر زدی ممنون
ارسال شده توسط بنده ی خدا | November 28, 2006 3:16 PM
ارسال شده در November 28, 2006 15:16
راستی منتظر جواب شما هستم. و واجب هم نیست که این پیام رو در سایتتون ثبت کنید. گفته باشم! فقط فراموش نکنید
ارسال شده توسط هانیه | December 7, 2006 11:51 PM
ارسال شده در December 7, 2006 23:51
وای دیگه شورشو درر اوردینها!!!!!!!!!
اصلا یکی نیست به من بگه مرض داری هرشب اعصابتو خراب می کنی
ارسال شده توسط shirin | December 13, 2006 12:48 AM
ارسال شده در December 13, 2006 00:48
سلام آقاي نجف زاده من نگار 15 سال دارم از دو سال پيش وقتي كه گزارش ها تونو مي ديدم دلم مي خواست كه اسم كوچيكتونو بدونم اما كسي نميگفت از قضا پارسال خانوم مجري اسمتونو گفت من كه با ورم نشد 2 ماه پيش وقتي كه شنيدم كه شما ازدواج كردين خوشحال شدم من از لحن بيانتان موضوع گزارشاتون خوشم ميياد تمام مدرسه فاميل دوست و آشنا ميدونن كه من از شما خوشم مييا د وميگن نگار بيا داداشت اومده منم كيف ميكنم زود زود بيا گزارش بده به خانومتون سلام برسانيد و از طرف من به ايشان تبريك بگوييد كه چنين همسري دارد من مي خوام خبر نگار شم كمكم كن مرسي به اميد ديدار با آرزوي موفقيت وسلامتي
ارسال شده توسط نگار | January 5, 2007 12:29 AM
ارسال شده در January 5, 2007 00:29
دلم می سوزه. دلم برای این همه ساده دلی که میان و از کامران نجف زاده کمک می خوان می سوزه. دلم برای کسانی که اونقدر مستاصل ند که دخیلی بهتر از نجف زاده ها پیدا نمی کنند می سوزه؛ برای اونهایی که باور نمی کنن نجف زاده هم بازیچه ی دیگه ای هست توی آن سیمای بد سیما ( مثل بابان و ...) که یاد گرفته ند ملغمه ای از خبر و غرض رو به خورد ملت بدهند و پول بیت المال بخورند و عشوه های غیر تخصصی بیایند و به دلخواه بالا دستی ها خبر بسازند و بگویند. به قول ساموئل بکت، «بیچاره مردمی که به قهرمان احتیاج داشته باشند» و بیچاره تر کسانی که چون تویی رو قهرمان خودشون می دونن. من اخبار 20:30 رو بی نجف زاده بیشتر می پسندم.
یا حق!
ارسال شده توسط مهدی هنرپرداز | January 10, 2007 3:08 PM
ارسال شده در January 10, 2007 15:08
سلام آقاي نجف زاده
من خيلي دوست دارم مثل شما يك خبر نگار خوب باشم . ولي نمدونم چه جوري؟و نمي دو نم حرفامو چه جوري رك بزنم ؟فعلا
خدا نگهدار
ارسال شده توسط مهسا | January 15, 2007 11:12 AM
ارسال شده در January 15, 2007 11:12
آقای خبرنگار سلام
خسته نباشید با اینهمه خبرهای داغ که هر روز ما رو پای تلویزیون می کشونه.
ما از بیننده های پر و پا قرص خبرهای شما، مخصوصا 20:30 هستیم. شاید بیشتر به این دلیل که شما تنها خبرنگاری هستین که بی رودرواسی و رک و راست حرفتون رو (حال هر کسی که می خواد باشه) میزنین.
کاش می شد یک سفری هم به استان ما بیاین. راستش یک سری مسائل هست که دوست داریم اونها رو هم پیگیری کنین تا شاید ما هم به جوابی برای سئوالهای زیادی که توی ذهنمون هست برسیم. مثلاً:
1. چرا آقای احمدی نژاد هربار که نوبت به سفر گیلان میرسد تغییر مسیر میدهند و از این سفر طفره میروند. در صورتی که این استان با افراد نالایق (یک سری مسئولین بی مسئولیت) بیشتر از باقی استانها نیازمند کمک و بررسی اینهمه مشکل است.
2. از دهها شرکت و کارخانه بسته شده در شهر صنعتی رشت بگویید که چرا کسی کاری انجام نمیدهد.
3. از آمار رو به افزایش بیکاری جوانان و میانسالان بیکار شده این شهر بگویید. که هر کس هم اگر کاری داشت، حالا در صدد بیکار شدن است.
4. بگویید مسئول رانت خواری و تغییر کاربری زمینهای کشاورزی این استان کیست؟
5. چرا بر گرانی های بی رویه استان هیچ نظارتی نیست؟
6. چرا صدای بسته شدن درهای بزرگ شرکتی با آن عظمت ( الکتریک ایران ـ رشت) که در خاورمیانه اول بود به جایی نرسید. و کارکنان این شرکت هنوز که هنوز است بیکارند و حقی از حقوقشان ادا نشده است.
7. چرا کسی صدای آه و ناله ما را کسی نمی شوند؟
خواهش می کنیم اگر به گیلان سفر کردید سری به تعاونی این شرکت که در در نزدیکی سه راه الکتریک قرار دارد، بزنید و نامه ای که از درد و نیاز، برای رئیس جمهور منتخب خود نوشته اند را با صدای گرم و رسای خود برای ملت ایران قرائت نمایید. چرا که گمان نمیکنیم این نامه هرگز به دست جناب دکتر احمدی نژاد برسد. اصلا صدای آنها به هیچ جا نخواهد رسید. تلاش آنها از اداره کار و امور اجتماعی گرفته تا حتی اجتماع در تهران و ... ادامه داشت و بی نتیجه ماند. متشکرم که اینها رو خوندین اونهم با اینهمه مشغله
از طرف دوست کوچکتان
نیما
ارسال شده توسط نیما | January 16, 2007 2:02 PM
ارسال شده در January 16, 2007 14:02
سلام آقای نجف زاده بی اغراق بگم که:صدا و خبر گفتنتون خیلی عالیــــــــــــــــــه
بیشترین جذابیت 20:30به همین لحن و گفتار شماست
خبـــــــــــــــــــــــــــر بده بابا!!!!
ارسال شده توسط shahla | January 21, 2007 10:14 PM
ارسال شده در January 21, 2007 22:14
سلام.
از اینکه جلوی تلویزیون بشینم و به گزارش شما گوش بدم لذت می برم.
امیدوارم اقای نجف زاده هرکجا که هستید به همراه خونوادتون همیشه لباتون خندون باشه.
.. یا حق..
یا به قول شما ... فعلا... .
ارسال شده توسط هنرمند.هفتم | January 21, 2007 11:32 PM
ارسال شده در January 21, 2007 23:32
سلام خوب هستین اقای خبرنگار
ارسال شده توسط rahele | January 30, 2007 1:57 PM
ارسال شده در January 30, 2007 13:57
سلام اميدوارم حالتون خوب باشه و هميشه به نوشتن ادامه بديدو در ضمن در وبلاگتون از عكس هم استفاده كنيدمتشكرممممممممممم باي...
به اميد ديدار
ارسال شده توسط قاصدك | February 6, 2007 2:16 PM
ارسال شده در February 6, 2007 14:16
سلام میخواستم بگم از متنهایی که تو خبراتون میخونید خوشم میاد هنرمندانه ست .
ارسال شده توسط یک همشهری | February 8, 2007 11:38 AM
ارسال شده در February 8, 2007 11:38
salam .migama u chi kar mikonin in ham e nazar darin .kash mishod nazara ro divert kard . akhe cheshm be rahe ye nazaram .inam webe digame(matlabash kheili be ham mian)
najmeh16.blogfa.com
ارسال شده توسط najmeh | February 10, 2007 12:19 AM
ارسال شده در February 10, 2007 00:19
ia hagh!
salam aghaie najaf zade haletoon chetore?man hasnoozam montazere javabetoon hastam,age nemitoonin mano ghane' konid pas iekio behem moarefi konin mamnoon misham
movafagh bashin
ia ali
ارسال شده توسط سحرسادات | February 12, 2007 7:31 PM
ارسال شده در February 12, 2007 19:31
اقا کامران از ته دل سلام
شبا که میشه تموم خبر هاروتموم شبکه هارو زیرو رو می کنم تا شاید گزارشی از شما ببینم. شبی از روزهای غیر تعطیل نیست که 20:30 رو نگاه نکنم
بی رو در وایسی میگم از خبر نگارها فقط خودت خودت خودت .
اون موقع که با رئیس جمهور اومده بودید شهرکرد خیلی دنبالتون گشتم
همیشه به خودم میگم اگه یه موقع اومدم تهرون باید بیام ببینمتون
خدایش با صحبتاتون طرز تفکرتون حال میکنم
وقتی که تو تلوزیون میبینمتون میگم چی میشد اقا کامران رو از نزدیک میدیدم.
از خدا ارزوی توفیق رو برای شما میخوام
من رضا 19س دانشجوی معماری
فدای شما خدا حافظتان باد
ارسال شده توسط رضا کریمی | February 15, 2007 12:10 AM
ارسال شده در February 15, 2007 00:10
با سلام و احترام
آقای نجف زاده ما جمعی از دانشجویان مرکز آموزش عالی علمی - کاربردی جهاد دانشگاهی واحد ارومیه هستیم ....
مشکلات عدیده ای که ما داریم سبب شده تا مزاحم شما شویم و از آنجا که به صداقت و جسارت شما در امر خبر رسانی واقفیم ،این مشکلات را با شما در میان میگذاریم تا شاید شما با انعکاس گوشه ای از آن ما را در رساندن مشکلاتمان به گوش مسئولینی که گویا ما را از یاد برده اند کمک کنید
البته این مشکلات را بارها و بارها به استحضار ریاست محترم شعبه (مهدس عاقلی ) و معون ایشان خانم حبیب زاده رشاندهایم اما هر بار با بی اعتنای و یا برخورد نا مناسب و گاه توهین آمیز ایشان روبرو شده ایم ..
و اما مشکالت ما :
1- محل دانشگاه ما یک ساختمان اجاره ای 3 خوابه واقع در خانه جوان ارومیه میباشد ( تعداد دانشجویان ما حدود 450 نفر پذیرش ترم جدید هم در حدود 150 نفر در مقطع کاردانی و کارشناسی )
2- مدارک زیادی داریم که نشان میدهند مسئولین دانشگاه هر سال با گرفتن عکس از امکانات دانشگاه ارومیه ،مرکز اموزشهای کوتاه مدت جهاد دانشگاهی و خانه جان این امکانات را به عنوان امکانات مرکز و فرستادن رزومه های آنچنانی موفق به گرفتن مجوز برای دانشگاه شده اند این در حالی است که ما حتی یک سرویسس بهداشتی برای این دانشگاه نداریم . رشنه های موجود در این دانشگاه همگی زیر شاه علوم کامپیوتر هستند ما سایت اینترنتی که نداریم ..کامپیوتر های موجود هم 10 دستگاه است که 8 دستگاه آن معیوب است
3-کارشناس آموزشی ما با مدرک دی÷لم برق چگونه میتوانند ما را در انتخاب واحدو... یاری رسانند؟
4-در سفر ریاست جمهوری ،مسئولین دانشگاه با رنگ کردن در و دیوار و .. سعی در ظاهر سازی نموده و جناب دکتر بلندی نیز متوجه نشدند که ایشان را به ساختمان آموزشهای کوتاه مدت جهاد دانشگاهی برده اند...
5- چون کلاس موجود نیست تعداد زیادی از کلاسهاس ما را د همین مرکز آموزشهای کوتاه مدت برگزار میکنند .. در وسط کلاس شاهد آواز خوانی بلند بلچه های 4 و 5 ساله ای که زبان یاد میگیرند هستیم ...موقعی که کلاسها تعطیل میشوند ما باید با آنها تعطیل شویم .خودتان را جای ما بگذارید آیا به عنوان یک دانشجو این توهین به شخصیت شما نیست ؟
5- ما هر ترم نزدیک به 400000 تومان پول به عنوان شهریه می پردازیم آیا تباید از امکانات بهتری برخوردار باشیم ؟ هر وقت هم از امکانات صحبت میشود زمین بایری در خارج از شهر رابه ما نشان داده و می گویند این جا قرار است دانشگاه شود (البته درست است اما فرزندان ما نیز آنجا را افتتاح نخواهند کرد ..
آقای نجف زاده از شما عاجزانه درخواست میکنیم این حقایق را در برنامه تان به نقد بکشید ..یا حداقل تریبون آزادتین را یک روز به آنجا بفرستید ..یا حداقل اینها را به گوش دکتر بلندی یا هرکسی که میتواند کاری برای ما بکند برسانید ..شما آخرین امید ما هستید
با احترام (جمعی از دانشجویان مرکز آموزش عالی علمی - کاربردی جهاد دانشگاهی)
ارسال شده توسط جمعی از دانشجویان علمی کاربردی جهاد دانشگاهی واحد اروم | February 19, 2007 11:09 AM
ارسال شده در February 19, 2007 11:09
سلام
من امروز اولین باری بود که به سایت شما سر زدم اتفاقی البته . خیلی جاها شما را دیدم وخواستم نظرم رو درباره شما وگزارشهاتون بگم ولی نشد .به نظر من شما ادم فوقالعاده خلاقی هستین . خیلی خوب که سبک گزارش دادن رو عوض کردین من عاشق متن گزارشهای شمام خیلی جالب ادم مهندس کشاورزی باشه و ...
امیدوارم فکرهای نوتری به سراغتون بیاد
یک چیز دیگه اگه ممکن باز هم اخر 20:30 شعری یا یه چیز دیگه ای بخونید (بگید)
حق نگه دارتون
ارسال شده توسط خ.س.ه | February 21, 2007 4:03 PM
ارسال شده در February 21, 2007 16:03
از گزارشهاي شما وطرز خواندن خوب خبر از شما ممنونم
ارسال شده توسط maryam | February 23, 2007 7:03 PM
ارسال شده در February 23, 2007 19:03
salam baradar
khoda ghovvat
az bank ha che khabar?
mikhastam khahesh konam az kami hoghooghe karmandane radeye paeene banki yek gozaresh tahiyye konid. bedin manzur az shoma davat mikonam ye sari be sakhtemoone markazi banke ma ( Tejarat ) byaeed.
montazere payam ya tamasetun hastam.
ارسال شده توسط Salehi M. | February 25, 2007 1:42 AM
ارسال شده در February 25, 2007 01:42
سلام
1خسته نباشید
2خبراتون خیلی خوبه
3 دست تون درد نکنه
4 از طرف من از همه همکاراوتن تشکر بکنین
5 سلام هم برسونین
6 تشکر خیلی ویژه هم از خانم پارسی پور
7 متشکرم
8 خداحافظ
ارسال شده توسط waffen ss | February 27, 2007 10:55 AM
ارسال شده در February 27, 2007 10:55
1 سلام
2 بازم خسته
3 می دونم کارتون سخته حتی گاهی سختر از قرار گرفتن جلوی جوخه آتش که اون یه لحظه اس اما ....
4 دید متفاوتی که به خبرای دارین رو خیلی دوس دارم
5 متن ادبی بلد نیستم بنویسم لابد از اسم مستعارم فهمیدید
6 مرسی که کامنت منو خوندین
7 از دیگر همکاراتون آدرس اینترنتی پیدا نشد یعنی ندارن ؟؟؟؟؟ خود 20:30 چی ؟؟؟
8 میشه آدرس بدین لطفا
9 راستی مثل اینکه حواس خانم پارسی پور چند روزه خیلی مشغوله ها نه ؟؟؟؟؟
10 از طرف من به ایشون بگین کارشون خیلی درسته چندتا تپوق ( اینجوری می نویسن یا من هم توپوق زدم ) نمک کاره
11 سالم و برقرار باشین اجمعین
12 نظر منو بی پاسخ نذارین لطفا
13 خداحافظ
ارسال شده توسط w | March 1, 2007 1:39 AM
ارسال شده در March 1, 2007 01:39
سلام اجراتون واقعا بده
ارسال شده توسط ندا | March 2, 2007 12:10 PM
ارسال شده در March 2, 2007 12:10
مواظب باش یک وقت فانوس دریاییت گره ی اشتباه نده اونوقت کلی کرجی و قایق که به امید تواند توی این دریای تاریک و دهشتناک گم میشن.
یا علی
ارسال شده توسط مریم | March 10, 2007 5:35 PM
ارسال شده در March 10, 2007 17:35
سلام بايد بگم كاراتون حرف نداره شما از يه خبر بي جون يه چيز زنده ميسازين شما به خبرا روح مي بخشين
ارسال شده توسط nazanin | March 11, 2007 3:16 PM
ارسال شده در March 11, 2007 15:16
سلام
یه گزارش پخش شد از شبکه سه با عنوان پهلوانان اینبار می میرند. جالب بود و دلم نشست، خواستم تشکر کنم.
موفق باشی.
ارسال شده توسط زهره | June 26, 2007 2:20 PM
ارسال شده در June 26, 2007 14:20
سلام آقاي نجف زاده
اين اولين بار كه به سايت شما ميام از خبرهاي خوبي كه تهيه مي كنيد سپاسگذارم يك سوال از خدمت شما داشتم و اون اينكه شما خانم مريم ميري رو مي شناسيد و آيا مي دونيد كه براي خودشون سايت يا وبلاگ شخصي دارند اگه به آدرس ايميلم پاسخ رو ارسال كنيد يك دنيا ممنون ميشم.
با سپاس فراوان
موفق و مويد باشيد
ارسال شده توسط مريم | August 18, 2007 6:35 PM
ارسال شده در August 18, 2007 18:35
سلام.من پویان امینی و دوازده ساله هستم.خیلی از شما که این گزارشات خوب را تهیه می کنید متشکرم.من فقط برای دیدن گزارشات شما برنامه 20:30 را نگاه می کنم.خیلی متشکرم.
ارسال شده توسط پویان امینی | November 3, 2007 8:18 PM
ارسال شده در November 3, 2007 20:18