1-به ما اينجا هر سه ماه يكبار بن مي دهند كه يعني از فروشگاه سازمان خريد كنيد.اين بار من بودم و يك بن چهل هزارتومني كه نمي خواستم مثل دفعه هاي قبل انقدر دير بروم كه باطل شود.بانو گفت همه بن را پوشك بخر!my babyكوچك!
از اداره جيم زدم.فكركنم 15 بسته اي شد.خرج تگري زدن كيان!تا از فروشگاه به ماشين برسم و پليس راببينم كه قبض جريمه دستش بود و انگار آب از لب و لوچه اش آويزان بود .به من گفت :"قراره پوشك گرون بشه؟"...خنديدم....نه بابا!
اما كنار صندوق فروشگاه پسركي ايستاده بودبا يك بيسكويت 250 تومني وفقط 200 تومن داشت.وقتي صندوق داربا آن سبيل هاي اويزان پرسيد پس مادرت كو؟...و پسرك جوابي نداد گفت كه 50 تومن كم داري .بيسكويت را بگذار سر جايش.
دوست داشتم زمين دهان باز كندو من اين لحظه رانبينم.خجالت كشيدم به چشمهاي پسرك نگاه كنم.
به صندوق دار گفتم:"من مي دهم".پسرك با بيسكويت بيرون رفت.
به صندوقدار گفتم حالا اگراينجا چين بودياژاپن كه موازماست مي كشيدند مي گفتم شما براي 50 تومن كسري صندوق ياازجيب گذاشتن مشكلي داري ولي حالا چه؟
سبيلو هيچي نگفت.من به اين فكر افتادم كه قراراست با شهرام جزايري مصاحبه كنم.وجدان آدم ها گاهي چه چيزهاي مزخرف و چرتي است.
مرا به كيشلوفسكي معرفي كنيد!
2-اگر بي بي سي خبر داده اين سايت ازمحبوبترين و پرطرفدارترين بلاگ هاي ايرانيست....فقط مديون شماست.خودم مي دانم كه چقدر بهتر ازاين هم ميشود باشيم و تقصير من است كه نمي شود.دوست دارم به همه بلاگهايتان سربزنم.اينكه وسط آماربي بي سي جاي جفت و جوري رديف كرده ايم خوب است اما اينكه آشنايي ما بايد عميق ترازاين حرفها باشد ....امروزدغدغه من است.
نظرات (119)
سلام آقای خبرنگار خوبی؟ مثل همیشه به چیزهای خوبی اشاره کردی. واقعاً امروزه اونقدر همه غرق در مسائل خود شدیم که از احوال همسایه دیوار به دیوارمون هم خبر نداریم. جایی که از ما بهترون میلیون میلیون می کشن بالا کسانی هم هستند که به نان شب محتاج هستش.
فقط یک گام دیگر مانده تا پای بلند دار کمی آهسته تر شاید ، نه ، محمکتر قدم بردار به شدت خسته ام از خود ، به سختی خسته ام از تو بیا ای جان بی ارزش بیا دست از سرم بردار.
موفق باشی.
ارسال شده توسط نسرین | June 7, 2007 10:19 AM
ارسال شده در June 7, 2007 10:19
سلام
پس حداقل قول بده سرت كه خلوت شد به ياد ما هم باشي .
راستي خوبي از خودته كه اينجا اينقدر صفا داره .
ارسال شده توسط H.Mousavi | June 7, 2007 10:22 AM
ارسال شده در June 7, 2007 10:22
این دوستتون آقای رنجبران واقعا معرکه است. دیروز کلی درباره تاریخهای برگزاری انتخابات مجلس در سالهای گذشته حرف زد و آخر یک نتیجه گیری غیر منطقی و غلط گرفت. اصلا تاریخهای انتخابات گذشته از سنخ "24 اسفند" نبود. همگی یک ماه قبل یا بعد آن بودند و یا اینکه حداقل یک هفته پیش از 24 اسفند قرار داشتند. یک هفته برای شمارش آرا مهلت کمی نیست. هیچ تناسبی بین اطلاعاتی که داد و نتیجه ای که گرفت نبود!! او تنها در پی این بود که قضاوت جناحی و ذهنی اش را به کرسی بنشاند. یک مطلب درباره نحوه خبررسانی او خواهم نوشت در اتوپیا!
ارسال شده توسط اتوپیا | June 7, 2007 10:22 AM
ارسال شده در June 7, 2007 10:22
سلام بر کامران . از این پستتون خیلی خوشم اومد . (توو این دوره زمونه روزی نیست که آدم با دیدن بعضی از برخوردها و حرفهایی که تمام وجود آدم میسوزونه آرزو نکنه که این زمین بدبختر از آدما دهن وا نکنه .)قبلا نوشته بودین حوصله ی خوندن متنهای طولانی رو ندارید پس منم دیگه ادامه نمی دم فقط یه چیز رو بدون همیشه واسه تو و بانو و نجف زاده ی کوچولو آرزوی بهترین ها رو می کنم. سلامت و سربلند باشید .
ارسال شده توسط azad | June 7, 2007 10:23 AM
ارسال شده در June 7, 2007 10:23
Tabrik ke enghadr Tarafdar Darid.Rasti Rasti mikhahi ba gazayeri mosahebe koni Aghe in tori movazeb khodet Bash in dozd haye Aghazade kheili khatarnakand mesle LOLO mimanand.
ارسال شده توسط mersa | June 7, 2007 10:25 AM
ارسال شده در June 7, 2007 10:25
وااااااااااااي نه.طفلك پسره
ارسال شده توسط آناهيتا | June 7, 2007 10:29 AM
ارسال شده در June 7, 2007 10:29
بابایی می دونی به خودم تبریک می گم که لااقل یک جا معروف شدیم واسم وبلاگ تو با دست نوشته های زیبایت
و نظرات ما در یک جای دنیا معروف شد....
راستی فکر کنم اینقدر خوبی که من دیشب خوابت رو دیدم."تو بازهم از ان جمله های نابت میگفتی اما اینبارمیدونی در کجا؟در کنار مدینه و*مسجدالنبی*
فکر کنم خوبی ها وپاکی های تو باعث محبوب بودنت پیش ما شده است.....
راستی گفتم در کنار اسمم چند تا***بگذارم بهتر شود؟!
راستی این عکس کیان رو که اینقدر منتظر دیدنش هستیم کی در وبلاگ می گذاری؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
فعلا تا بعد .بعد که میگم همین فردا است ها.....
ارسال شده توسط ***maryam*** | June 7, 2007 10:53 AM
ارسال شده در June 7, 2007 10:53
salam
khodetoon biain weblogam motevajeh mishin
dir nakonid
ارسال شده توسط ناشناس | June 7, 2007 11:29 AM
ارسال شده در June 7, 2007 11:29
سلاممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممم
اقای نجف زاده من هم خیلی ناراحت شدم که دل اون پسر بچه به خاطر نداشتن یه 50 تومنی شکست....
اخه چطوری دلش اومد دل اونو بشکنه عجب ادمی بوداگه من اونجا بودم..........
معلومه که وبلاگتون طرفدار زیاد داره 4 خط می نویسین کل ایران بهتون نظر می دن اونوقت ما یه کتاب هم بنویسیم کسی نمی خونه پس بهمون سر می زنین اگه اینطور بشه ممنون می شم بازم می گم شما محشرین همتا ندارین ..............
یا علی
ارسال شده توسط rashin | June 7, 2007 11:40 AM
ارسال شده در June 7, 2007 11:40
هر روز که به وبلاگم سر میزنم اول از همه ستون سمت راستو نگاه میندازم...خوشحالم میزان کلیک کردنم روی ستون راست بیشتر شده...
ارسال شده توسط نگين | June 7, 2007 11:41 AM
ارسال شده در June 7, 2007 11:41
یا حق..
سلام اقای نجف زاده
اول تبریک واسه اینکه وبلاگتون پر طرفدار شده..مواظب باشین شما رو هم ندوزدن.....
متن تون مثل همی شه تکون دهنده است....عجب رسمی داره این زمونه...شما که اینا رو می بینید و موقعیتتون جوری هست که می تونید اطلاع رسانی کنید پس دریغ نکنید....
خدا قوت هم وطن....یا علی
ارسال شده توسط هانیه | June 7, 2007 11:46 AM
ارسال شده در June 7, 2007 11:46
سلام آقای کامران !
خوبید ؟؟؟؟
پوشک های کیان می شه جریمه های شما ....... یعنی که الان این را می خرید ، فرداها کیان جریمه شما را پرداخت می کنه و به این شک نکنید، چون میوه پای درخت خودش می افته ....
و اینکه همین نکته بینی های شما، دلیل تبدیل به محبوب بودن شده ....
سلامت باشید و شاد .
ارسال شده توسط optimist | June 7, 2007 12:00 PM
ارسال شده در June 7, 2007 12:00
سلام آقاي نجف زاده
من تازه با وبلاگ شما آشنا شدم. البته نه اينكه به اينترنت سر نزنم ها آخه منم يه كوچولو دارم مثل اميركيان شما خيلي مشغولم كرده بود و از همه چي مونده بودم. راستي مي خواستم بگم قسمت فارسي سايت bbc فيلتر شده ني دونم ولي گفتم شايد شما بدونيد آخه اين چه وضعشه؟
راستي وبلاگتون خيلي جالبه تو بقيه وبلاگا مطلب زياده و مفهوم كم ولي وبلاگ شما برام خيلي جالب بود .خيلي از سبك كارتون خوشم مياد بقيه افرادي رو هم كه مي شناسم همين نظر رو دارن اميدوارم هميشه موفق باشيد مي بخشيد زيادي نوشتم .... دفعه اولمه ديگه ...
تا بعد
ارسال شده توسط ساناز | June 7, 2007 12:21 PM
ارسال شده در June 7, 2007 12:21
مطالبت به آن خودمونی سیما نیست خسته نباشی
ارسال شده توسط جواد وکیلی | June 7, 2007 12:21 PM
ارسال شده در June 7, 2007 12:21
سلام کامران جان
دوستت دارم - به خاطر اینکه مردم رو دوست داری
ارسال شده توسط محمد ابراهیم فلاحی | June 7, 2007 12:59 PM
ارسال شده در June 7, 2007 12:59
ضمنا اگر خواستی بگو برای سایتت یه استاسل زیبا بریزم ....
البته صلواتی
ارسال شده توسط محمد ابراهیم فلاحی | June 7, 2007 1:03 PM
ارسال شده در June 7, 2007 13:03
آره! من و تو پول یه عالمه بیسکویت رو میدیم تا بچه هامون تگری بزنن، اونوقت یکی معطل 50 تومنه! منم دلم میخواد این جور وقتا زمین دهن باز کنه و من واسه همیشه نبینم! اما میدونی چیه؟ یه بار یه نفر در تقابل با یکی از همین آدمایی که معطل زندگی ان (!) حرف خوبی زد، گفت: کاش فقط تو بودی! به کدومتون کمک کنم؟!
من یه نفر، تو یه نفر، او هم یه نفر، فوق فوقش میشیم سه نفر، ما سه نفر به چند نفر کمک کنیم؟!!!
ارسال شده توسط کاکتوس | June 7, 2007 1:04 PM
ارسال شده در June 7, 2007 13:04
چه می کنه این نا مردمی ها!!
ارسال شده توسط ! | June 7, 2007 1:17 PM
ارسال شده در June 7, 2007 13:17
واقعا کیان جون خسته نباشه
ارسال شده توسط سمیه | June 7, 2007 1:19 PM
ارسال شده در June 7, 2007 13:19
قبل از هر چی سلام ...
خوب راستش وقتی جریان اون پسرک که 50تومن کم داشت با شهرام جزایری تو یه خط افتاد یه کوچولو ،همش یه کوچولو وجدانم قلقلک شد..البته تقصیرخودمه ها !خیلی بچه ننه شدم ..نه؟..می دونی همش تقصیر فروشنده است ..باید یه تابلو بزنه دم در مغازه .." بچه هایی که پول کافی برای خرید یه بیسکویت ندارن،حق ندارن پا توی مغازه بذارن " اینطوری بهتر نیست ..!!دیگه غصه اون یه کوچولو وجدان درد رو هم نداریم ..!!!
ارسال شده توسط 'گل همیشه بهار | June 7, 2007 1:20 PM
ارسال شده در June 7, 2007 13:20
با عرض سلام
آقای مهندس نجف زاده، سبک بسیار جالبی در ارائه اخبار داری به شما تبریک می گم. اما انتظاری که از شما بعنوان یک مهندس کشاورزی هست اینه که بعنوان یک فرد مطرح در عرصه خبرنگاری به مقوله کشاورزی کشور نیز بیشتر بپردازی.
موفق و موید باشی
ارسال شده توسط سعید مقیسه | June 7, 2007 2:20 PM
ارسال شده در June 7, 2007 14:20
سلام عليكم. خب چه كنيم ديگه مخلص باشيم هي مي آييم اينجا حالا بي بي سي خجالتمون داده . به كيان كوچولو بگو يك بار بدون my baby در آغوش گرم يك پدر ....به ياد تگرگ بيفتد . باي باي
ارسال شده توسط عبدا... | June 7, 2007 2:40 PM
ارسال شده در June 7, 2007 14:40
سلام
خسته نباشید
مثل همیشه عالی وزیباودلنشین
انچه کرم ابریشم تاپایان عمرمیپندارددرنظرپروانه اغاززندگیست...
ارسال شده توسط میترا | June 7, 2007 3:07 PM
ارسال شده در June 7, 2007 15:07
سلام چطوری؟
یه چیزه باحال میگم bbc حرف زیاد میزنه گوش نده
منم میدونم که ماهاییم که اینجارو پربازدید کردیم!البته همه میدونن ولی شکسته نفسی میکنن شمام توش تاثیز داری شمام شکسته نفسی میکنی (من که نفهمیدم چی گفتم)
حالا چرا تبلیغ پوشک میکنی؟!امیر کیانتونم ببوسید
به بانو هم سلام برسونید برا خودتونم تخم مرغ بشکنید
موفق و پیروز باشید
(امیدوارم جایی تو کامنتا داشته باشم)
ارسال شده توسط آرمینه | June 7, 2007 3:26 PM
ارسال شده در June 7, 2007 15:26
كامران من هم يكي ازطرف داران توهستم.وب سايت ندارم كه بگم سري بهش بزني!ولي ديدن پيامم در سايت تو خوشحالم ميكنه% 4شنبه خوب شد اومدي جمله اخرت خيلي پر محتوابود.
ارسال شده توسط پت | June 7, 2007 3:31 PM
ارسال شده در June 7, 2007 15:31
هنوز اولشه ......
راستی پاتون به بی بی سی هم کشیده شد.....
قربونش ...... یه خورده که کیان جون بزرگ شد،عکسشو بزارین ببینیم(واسه هزارمین بار)، در مورد این قضیه ی عکس گذاشتن پیشنهاد میکنم با اقای مازیار خان ناظمی بیشتر رفت و آمد کنید ،شاید روی شما تاثیر گذاشت...
این آپ خیلی قشنگ بود ، خیلی خیلی زیاد....
فعلا....
ارسال شده توسط فاطمه محکم | June 7, 2007 3:33 PM
ارسال شده در June 7, 2007 15:33
سلام
وبسیارند پسرانی که نان آور خانه شده اند در روزگاری که پسران هم سنشان حتی در صف نانوایی نیز نمی ایستند ولی نه وجدانی به درد میاید و نه حنجره ای به صدا.
(حنجره هامان تمام ، رنگ طلایی گرفت
حنجره سرخ از شدت فریاد کو؟
شهر به افکارمان دست جفا می برد
کاره و عصیان بر این همه بیداد کو؟)
بازم میام.
خسته نباشی.
تا بعد...
ارسال شده توسط حسن زنگانه | June 7, 2007 3:35 PM
ارسال شده در June 7, 2007 15:35
خداییش خیلی سخته مه بتونین به همه وبلاگا سر بزنین....
خیلی وقت میخواد ...بهتون حق میدم
ارسال شده توسط فاطمه محکم | June 7, 2007 3:39 PM
ارسال شده در June 7, 2007 15:39
سلام. پیشنهاد می کنم پیشنهاد کنید یه کپشن مثل آرم آگهی بازرگانی درست کنند تا قبل از گزارش های شما گوشه سمت راست از پایین چشمک بزند تا ما برویم و دستمال کاغذی را بیاوریم و دم دست بگذاریم تا هنگام گزارش شما با گوشه آستین اشکمان را پاک نکنیم. (شوخی و جدی گفتم.)
در ضمن مجله سروش چند وقتی است که به شدت اشک ما را در می آورد. آنجا هم تشریف دارید؟
ارسال شده توسط ماکان | June 7, 2007 4:05 PM
ارسال شده در June 7, 2007 16:05
سلام اقا كامران من دوقلوي پت هستم اين ابجيه ما از هر 10كلمه اش 5تاش كامرانه 5تاش كيانه البته طرف داران شما فقط اين چندنفرنيستن تو مدرسه ما بيشتر هم ميشن ولي بيشترازهمه ابجي ما شما رودوست داره مطمئن باشيد.به قول پت شما تكين.
ارسال شده توسط مت | June 7, 2007 4:14 PM
ارسال شده در June 7, 2007 16:14
حالم ازت به هم می خوره
ارسال شده توسط بهمن | June 7, 2007 4:51 PM
ارسال شده در June 7, 2007 16:51
سلام چه طوريد بابا؟
ايول به مرام و معرفت اين داداش كامران خودمون من اگر جاي بي بي سي بودم به اين نكته هم اشاره مي كردم... آقا خيلي مخلصيم
راستي بايد همچنان اشاره مي كرد كه مثلا بعضي ها ايميل مي زنند و كسي جوابشان را نمي دهد بايد نيز اشاره مي كرد كه به وبلاگ بعضي ها مي روند و به وبلاگ بعضي ها وقت ندارند آخي ....
به هر حال ما مرديم از بس گفتيم كه دوستت داريم... اين عكس پسر گلتو براي ما توي سايتت بگذار به خدا گناه نميشه
ما مخلصيم
تا بعد
ارسال شده توسط اميني(اصفهان) | June 7, 2007 5:24 PM
ارسال شده در June 7, 2007 17:24
salam Aghaye najafzadeh
40hezaar toomaan.......!!! nazi nini, ame kimia
fadaaye kian aziz
komak be digaran kaare har kasi nist. yek dele bozorg va mehraboon mikhaad ke ounam faghat Adamaye bozorgvari mesle shoma mitoonan dashte bashan
kheili khoshhal shodam. behetoon tabrik migam
liaghate shoma bishtar az in harfhast. mano bebakhshid ke bishtar az in natoonestam kaari baraatoon anjaam bedam
omidvaram hamishe movafagh bashid va be Arezoohatoon beresin
az tarafe man be baanoo ham tabrik begin, salam beresoonid, kian naazaninam ro beboosid
movazebe khodetoon ham bashid
emshab 20:30 mibinametoon
fe'lan
ارسال شده توسط kimiaa | June 7, 2007 6:22 PM
ارسال شده در June 7, 2007 18:22
بابا شما که اهل قلمین..چقدر دیر به دیر مینویسین..
واقعا کارتون درسته.
امیدوارم همیشه موفق باشین
ارسال شده توسط ریحانه.الف | June 7, 2007 6:34 PM
ارسال شده در June 7, 2007 18:34
تبریک
مثل اینکه شما عادت دارید قبل از گفتن خبرهای خوبتون یه ضد حال بزنید؟
به هر حال یه تبریک جانانه واسه سایت و یه دلسوزی بی حد اول واسه سیبیلو(به چه فلاکتی کشیده شده که از 50 تومان هم نمی تونه بگذره) و بعد واسه شما(جریمه ماشین)
ارسال شده توسط payizaneh | June 7, 2007 9:14 PM
ارسال شده در June 7, 2007 21:14
همینجوری اومدم بگم آپیدم
ارسال شده توسط سمیه | June 8, 2007 7:52 AM
ارسال شده در June 8, 2007 07:52
بازسلام...
((اينكه وسط آماربي بي سي جاي جفت و جوري رديف كرده ايم خوب است اما اينكه آشنايي ما بايد عميق ترازاين حرفها باشد ....امروزدغدغه من است.))
با این دو جمله ات خیلی موافقم ...میدونی چرا تو
این همه وبلاگ که خیلی هاشونم مثل تو آدمای مشهوری هستند این وبلاگ از همه جداست ؟آخه میدونی تو طرز نوشتنت,رفتارت و...شکل مردمای عادیه به وبلاگ یه بازیگر یه بار اتفاقی گذرم افتاد...اینقدر چیزای چرت و مزخرفی نوشته بود که آدم حالش بهم میخورد!
اما تو....هر چی بری بالاتر لیاقتته!همین و بس!!
ارسال شده توسط ناشناس | June 8, 2007 9:18 AM
ارسال شده در June 8, 2007 09:18
همیشه یکی از آرزوهای بزرگم این بود که وقتی یه آدم نیازمند می بینم یه کمک خوب بهش بدم نه اسکناس و سکه . کمکی بهش بدم که دیگه نخواد دستش رو به سمت کسی دراز کنه. این آرزو از بچگی با من بود تا این که شدم یه دختر ساده ی شهرستانی توی تهران . یه صبح دل انگیز n تومان ناقابل پیاده شدم .
و از اون روز به کسی اعتماد نکردم...........
ارسال شده توسط ......... | June 8, 2007 9:32 AM
ارسال شده در June 8, 2007 09:32
سلام
واقعا بی بی سی گفته؟
اگه گفته خیلی دیر فهمیده...
وبلاگتون حرف نداره ...خودتون هم حرف ندارین
راستی یه ذره جمله هاتتون در همه یعنی از یه موضوع میپره سر اون یکی
این مساله رو بگم که باز هم وبلاگتون حرف نداره
ارسال شده توسط المیرا | June 8, 2007 11:21 AM
ارسال شده در June 8, 2007 11:21
@@@@@@@@
@@@@@@@@@
شماره 31 رو معرفی میکنم جناب اقای بهمن جزایری فرزند برومند شهرام جزیره
ارسال شده توسط بابا جون منم | June 8, 2007 11:52 AM
ارسال شده در June 8, 2007 11:52
@@@@@@@@
@@@@@@@@@
@@@@@@@@@@
ببخشیدها فضولیه ولی برا بیشتر شدن یادداشتهاتونامیر کیانو تنها نزارین چون ظاهرا فرزندبیشتر زندگیتونو وکرتونو پربارتر میکنه!
ارسال شده توسط ای خدا... منم دیگه | June 8, 2007 11:57 AM
ارسال شده در June 8, 2007 11:57
كار خيلي خوبي كردي كه دل اون بچه رو شاد كردي.
ضمنا كار خود شما درسته كه ملت ميان اينجا.
يك سؤال هم داشتم اونم اينكه وبلاگ شما خروجي آر اس اس نداره؟
ارسال شده توسط IQ | June 8, 2007 1:15 PM
ارسال شده در June 8, 2007 13:15
سلام داداش گلم.
ميدوني كه مثه اون پسر بچه كم نيستن.
كاش ميشد مشكل همشونو با يه پنجاه تومني حل كنيم.
كيان نيزو ببوس.
من ميخوام عكسشو ببينم.
ارسال شده توسط الهه ي زيگورات | June 8, 2007 1:18 PM
ارسال شده در June 8, 2007 13:18
salam Aghaye najafzadeh
khabare mahboob boodane shoma az oun site, yek khoorde hese reghabat va hesaadat atraafian ro bar angikhteh, chize mohemi nist
omidvaram yek rooz khabar bedan dar kole jahan belaage shoma aval shodeh
ارسال شده توسط kimiaa | June 8, 2007 1:28 PM
ارسال شده در June 8, 2007 13:28
گاهي اوقات آدم ها وجدانشان را جا مي گذارند لاي تمام وجودشان . آدم دلش ميگيرد ...
ارسال شده توسط سپنتا | June 8, 2007 1:52 PM
ارسال شده در June 8, 2007 13:52
الهی عمه قربون این گل پسر بره خوب داداش یکی باید باشه پولاتو به باد بده خوب امیرم داره این کارو برات می کنه دیگه فداش شم ماچش کن محکم
ارسال شده توسط شیما | June 8, 2007 2:07 PM
ارسال شده در June 8, 2007 14:07
سلام و خدا قوت
ما هنوز بيننده محصولات شما هستيم
اما
بعضي وقت ها كمي اوت مي زني اخوي
مثل مد لباس سال 57 كه سال قبل ديديم
از آن هايي حرف مي زنم كه جذابيتش در خدمت محتوا نيست و شايد تنها براي جذابيتش است كه ساخته مي شود
تحقيق براي طرح نكات جديد ضروري است اخوي
ارسال شده توسط پلخمون | June 8, 2007 3:12 PM
ارسال شده در June 8, 2007 15:12
زندگي
همنفسي با عشق است...
همزماني با ثانيه ها....
همزباني با مهتاب....
همرهي با باران....
همدلي با آب....
همنوايي با اشك...
سلام ...خوبی...نمیخوای بیای پیشم؟lمگه خودت نمیگی
دوست داری بیای تو وبلاگهامون...پس پیش اونایی برو که دعوتت میکنن مثل من...
من منتظرتم ها!
خدا تو را حافظ
ارسال شده توسط یاسمن | June 8, 2007 3:24 PM
ارسال شده در June 8, 2007 15:24
سلام آقا كامران
اميدوارم بيش از پيش پيشرفت كني و يك روز مجري يك برنامه شبانه مناظره بشي
ارسال شده توسط منافع ملي | June 8, 2007 4:49 PM
ارسال شده در June 8, 2007 16:49
سلام آقای خبر نگار
یه جوک بگم ؟ میاید مدرسه ی ما سخنرانی کنید؟
البته دیگه مهم نیست
چون 4 تا امتحان دیگه مدرسه تعطیل می شه !!! .....
اشکال نداره
شما هم حق داشتید !
به هر حال ....
ما هنوز هم دوستتون داریم و همچنان از خوندن پست هاتون لذت می بریم
امیر کیان عزیز رو از طرف بچه های کلاس 1/1 دبیرستان فرزانگان زینب (استعدادهای درخشان شهر ری) ببوسید
خسته نباشید
خدا قوت
یا علی
ارسال شده توسط سارا | June 8, 2007 5:36 PM
ارسال شده در June 8, 2007 17:36
سلام کامران عزیز
1-اینکه دو سه روزنوشت جدیدت بدون نظر من گذشته است بیشترش تقصیر خودت هست و این سایتی که گاهی بازی در می آورد و مرا دمغ و دست از پا درازتر می برد سراغ جاهای دیگر .
2- خونه آقای هرندی عزیز که البته جایت خالی بود بحث وبلاگ تو پیش آمد . مصطفی گفت که مطلب زباله دزدت بیست هزار بیننده داشته است و من به انکار در آمدم که آخرین باری که دیدم حدود نه هزار و خرده ای بوده و مثلا خواستم غلط مصطفی را بگیرم اما حالا که آمدم و دیدم بیش از پانزده هزار بیننده داشته است فهمیدم که چه غلطی کرده ام !
3- ممنون که حال محمد را گرفتی . خیلی دلم می خواست محمد عزیز خودش وبلاگ داشت یا آن را به روز می کرد تا می فهمیدم چقدر خودش پروا دارد! اما فعلا تو از طرف من حسابی ببوسش : اتوبوس ارجح است !
4- بابت پاسخت به راحیل من هم متشکرم . به خانوم بچه سلام برسون !
5- خیلی دلم برایت تنگ شده است ....
ارسال شده توسط تقی دژاکام | June 8, 2007 6:38 PM
ارسال شده در June 8, 2007 18:38
سلام
منمون به حاطر سادگی و صمیمیت متن بالا!
ممنون!
برقار باشید. یاحق
ارسال شده توسط برتیبا | June 8, 2007 7:53 PM
ارسال شده در June 8, 2007 19:53
سلام کامران جان نجف زاده!
من برای اولین بار بود که به وبلاگت اومدم و همون اول عضو سایت هم شدم.
هنوز نتونستم مطلب هات رو بخونم.
فقط خواستم بگم اگر وقت اضافه آوردی یه سر به وبلاگم بزن.پشیمون نمیشی.
ارسال شده توسط مهدی صالح پور | June 8, 2007 7:54 PM
ارسال شده در June 8, 2007 19:54
بابا كاشكي بودي پول بيسكويتاي مارو هم حساب ميكردي منتها اگه اون 50 تومنشو داشته ما كه هيچيشو نداريم...
از شوخي گذشته واسه اينجور صحنه هايي همون دهن باز كردن زمين چاره سازه و بس...
البته شاخ در اوردن هم توصيه ميشه
ارسال شده توسط يلدا | June 8, 2007 8:53 PM
ارسال شده در June 8, 2007 20:53
سلام.
امروز دغدغه من است.
مدتها بود نیامده بودم اینجا. اصلا فکرش را هم نمی کرده به این سرعت و سریع این وبلاگ به روز بشه.
حسابی ضایع شدم.
به هر حال خوشحالم باز به اینجا سر زدم.
همه متن ها را خواندم. قابل ستایشه . قلم شما پر توان باد.
یا علی. خداحافظ
ارسال شده توسط ِک بسیجی | June 8, 2007 9:01 PM
ارسال شده در June 8, 2007 21:01
سلام
من هميشه نوشته هاي شما رو خوندم اما اين براي اولين باره كه براي شما نظرم رو مينويسم
به نظر من خيلي جالبه كه يه خبرنگار در كنار دغدغه هاي شغلي با مردمش رابطه داره
اما يه انتقاد دارم
نميدونم به شما وارده يا به مردممون
اون هم اينكه
بي خيال
ميترسم به تون بر بوخوره
موفق باشين
راستي فكر نكنين سر كارتون گذاشتم واقعا حرف براي گفتن دارم
اما
ارسال شده توسط فاطمه | June 8, 2007 11:53 PM
ارسال شده در June 8, 2007 23:53
سلام. خوشحالم كه بي بي سي اونها از پر بيننده بودن وبلاگ بي بي سي ما خبر داد. هميشه موفق باشي.
ارسال شده توسط انسيه | June 8, 2007 11:58 PM
ارسال شده در June 8, 2007 23:58
سلام و خسته نباشید.آقای نجف زاده با مطلبی تحت عنوان(برج زهر مار)بروزم.اگه خودتون هم فرصت ندارید به بروبچ دستور حمله صادر بفرمایید تا بیان وبلاگ پیر مرد ها را هم ببینن.موفق باشید.
ارسال شده توسط محمدعلی مقامی | June 9, 2007 12:26 AM
ارسال شده در June 9, 2007 00:26
نمیدونم چقدر با اینجا آشنایی ؟؟
ولی ضرر نمی کنی اگه عضو بشی!!
http://forum.p30world.com
ارسال شده توسط سعید | June 9, 2007 7:08 AM
ارسال شده در June 9, 2007 07:08
کاش اونقدر جرات داشتی که همین حرفی رو که به صندوقدار فروشگاه زدی خطاب به صندوقدار مملکت میزدی.کاش اونقدر جرات داشته باشی که همین یک خط رو حذف نکنی بعد اسم خودتو بذاری خبرنگار جناب کامران خان
ارسال شده توسط متین | June 9, 2007 7:10 AM
ارسال شده در June 9, 2007 07:10
سلاااااااااااااااااااااااااااام
my baby!
عالیه
بی بی سی هم عالیه
میبینم که مثل همیشه ترکوندی!
حالا اینقدر میگن یه هو عین بعععععععععضیا جو گیر نشی ها.
آخی میدونستم دلت نمیاد پسره رو همین جوری ول کنی بره
عکس امیر کیان رو کی میذاری؟
دق کردیم بابا یه ذره ما رو هم دریاب!
یه شعره که خیلی دوسش دارم:
ای صمیمی ای دوست!
گاه و بیگاه لب پنجره ی خاطره ام می آیی.
ای قدیمی ای خوب!
تو مرا یاد کنی یا نکنی من به یادت هستم
آرزویم همه سرسبزی توست.
دائم از خنده لبانت لبریز
دامنت پر گل باد!
فعلا...
ارسال شده توسط ماجده | June 9, 2007 8:01 AM
ارسال شده در June 9, 2007 08:01
سلام داداش گل تر از همیشه خودم
اینقدر از این کیان بگید که دل ما رو آب کنید
خب عکسشو بذار ببینیم دیگه.....
زرنگ شدی ها........
انشاالله چند تا بچه دیگه بیاد که ازاینا زرنگ تر بشی....
فکر کنم با اومدن کیان نسبت به همه چیز احساس مسئولیت بیشتر کردی..........
منم اون خبري كه بی بی سی رو داده بود خوندم. راستی می دونم نداشتن یه 50 تومانی چه غم بزرگی واسه یه بچه است... خود من هم فکر کنم یه بار این اتفاق واسم افتاد که خیلی حالم گرفته شد اما خدا رو شکر اکثر اوقات میگن برو بقیشو بعدا بده...
قربون داداش گلم که اینقدر به فکر حقوق بشره...
راستی یه جای حرفتو نگرفتم... بازم باید بخونم...
می دونی غصه ی دنیا همین چیزای به ظاهر بی اهمیته...
راستی شما با دیدن مرد سبیلو احساس کردی با شهرام می خوای مصاحبه کنی و یا واقعا می خوای باهاش مصاحبه کنی؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!خب من آی کیوم ضعیفه دیگه...
از این به بعد تو تابستون اینقدر میام تو وبلاگت که هزار تاشو من بگیرم و دفعه بعد هم اولین وبلاگ
پر طرفدار معرفی بشه...........
راستی میگم چرا به فیلم انیمیشن پرسپولیس اعتراض نکردن؟؟؟
ببینم همشهری جوان گفته بود مرجانه نمی دونم چی چی بود اسمش (کارگردان) و گفته بود ایرانی نما ...
یعنی کارگردانش ایرانی بود؟؟؟؟؟؟؟؟؟
تو ماهواره نشون می داد جشنواره رو آلن دلن خیلی با ادب و باوقار بود .... اکثر جایزه ها رو
هونگ کونگی ها بردن.....چه جمعیتی بود!!!!!!!
راستی ترکوندی با بانو گفتنت..........
بابا داش با کلاس!!!!!!!!!!!
به ماسر بزن ..... ترکیدیم از بس منتظر شماییم...
هر وقت دلم واست تنگ میشه به کاستی که از گپ نوروزی با آقای ناظمی ضبط کردم گوش میدم......
راستی یکی از بچه ها تو کاممتا سوژه محافظای آدم گنده ها رو داده بود...... دمش گرم خیلی سوژه خوبیه.......
ولی فکر نکنم اجازه مصاحبه داشته باشن و یا مصاحبه کننند......
آها خبر داری که آنچلوتا موراتی دختر رئیس باشگاه اینترمیلان اومده بود ایران؟؟؟؟ با یه گروه 15 یا 16 نفره .... اینو تو همشهری جوان نوشته بود... البته حاضر به مصاحبه نشده و خبرنگار بیچاره به عنوان بحث دوستانه چند روز بدون واکمن و کاغذ و سوال باهاش گفت و گو کرده و آخرش هم دختره گفته من به تو اطمینان می کنم و اون هم فقط یه گزارش از کارای موراتی رو نوشته بود........
نمی دانم من با این همه حرف زدن چقدر سرتو درد آوردم....
راستی یه مسئله که می تونه یه سوژه هم باشه حذف کنکوره ... حالا که واسه ما کنکور حذف میشه ما چه غلطی باید بکنیم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
بای.........................
ارسال شده توسط مائده دومي | June 9, 2007 9:37 AM
ارسال شده در June 9, 2007 09:37
سلام آقای نجف زاده
بسیار خوشحالم که باز تونستن بیام اینجا
مثل همیشه تکان دهنده نوشتین
خیلی دوست دارم بدونم این نگاه عجیب و در عین حلا جالب به همه چیز در شما از کجا نشات می گیرد؟
همیشه نوشته های شما منو یاد ان شعر سهراب می اندازه که
چشمها را باید شست
جور دیگر باید دید
ممنونم
ارسال شده توسط مینا | June 9, 2007 9:52 AM
ارسال شده در June 9, 2007 09:52
این قضیه بن ها رو خوب درک میکنم..........
پس بهتره یک بنیاد جدید درست کنیم .به نام"بنیاد حمایت از بابایی" . بالاخره کیان خرج داره دیگه***
ارسال شده توسط ***maryam*** | June 9, 2007 10:21 AM
ارسال شده در June 9, 2007 10:21
سلام چطوری ؟
میگم خوبه که به شما بن می دهند تا هرچند کم ولی اجناس با کیفیتی بخری ... بعضی جاهای دیگه به جای اینکه بن بدهند ؛ خودشان لطف می فرمایند عنایت می کنند اجناس می خرند ( آنهم چه اجناسی !!!!) .
همین بس باشد که بگویم برنجش را با خوشمزه ترین خورش ها هم، نمی توانی خودت را گول بزنی و از گلویت به پایین هدایت کنی ... خیلی کار کنی و خیلی خریداران لطف داشته باشند کیلیویی 200 تومان می توانی آبشان کنی .( ولی انصافا بعضی جنساشم خوبه ... ولی...) راستی فقط ما نیستیم ...همه میگن!
تو با این وضع ، دیگر چه انتظاری از آقای سیبیلو داری عزیزم ؟
راستی چه بامزه : تگرگ . آ قربونش . یه وقت عکسش رو نشونمون ندی ... خسته میشی!
خیلی برای وبلاگت خوشحالم . آفرین .
به بانو سلام برسان ، کیان را از طرف من کمی بخور!
خدابه همراهت
ارسال شده توسط . | June 9, 2007 10:46 AM
ارسال شده در June 9, 2007 10:46
سلام
بابا دیگه ترکوندیا.آدم نمی رسه همه پستات رو بخونه.ای ول.
ایشالا کیان هم زود تر بزرگ شه تا دیگه مجبور نشی همه بنت رو خرج پوشکش کنی.
البته فردا خرجای بزرک تری رو دستت می ذاره.
موفق باشی.
ارسال شده توسط فاطیما | June 9, 2007 11:02 AM
ارسال شده در June 9, 2007 11:02
سلام آقای خبرنگار
خوبید ؟ امیر جون چطوره؟ اذیت که نمی کنه؟
میشه عکسش رو ببینیم؟
ارسال شده توسط هاله | June 9, 2007 11:23 AM
ارسال شده در June 9, 2007 11:23
متاسفم که اونقدر وقت اضافه نداری که زودزود نوشته های وبلاگتو بخونی اما همیشه برای مابه اصطلاح دوستانت خوب وقت مي گذاري ورفاقت را به ته ماجرا رسوندي داداش .تا ابد خوش باشی.
ارسال شده توسط جواد | June 9, 2007 11:42 AM
ارسال شده در June 9, 2007 11:42
اولین بار آمدنم اینجا مصادف شد با یک ساعت کنده شدنم از دنیای بیرون نه صدایی می شنیدم و نه حضور کسی را حس می کردم فقط چشمانم روی سطر های نوشته هایتان می دوید.حالا مطمئن شدم کامران نجف زاده یک خبرنگار تمام عیار است.موفق باشید خدانگهدار
ارسال شده توسط شالیزه | June 9, 2007 11:57 AM
ارسال شده در June 9, 2007 11:57
سلام هم مدرسه ای ...
خیلی تحت تاثیر این پستتون قرار گرفتم ...
خوشحالم که بلاگتون بکی از پرطرفدار ترین بلاگ هاست.
تبریک میگم !
ارسال شده توسط روح باران | June 9, 2007 12:00 PM
ارسال شده در June 9, 2007 12:00
1.سلام! چقدر خنديدم!....قيافه تون حتما با يه بسته گنده پوشك ديدني بوده حسابي!D:
2.باور كنيد بين اين آدم سيبيلو هاي سنگدل آدمهاي مهربون هم هنوز اون زير زيرها نفس مي كشن!يكيش خودتون!
3. به جناب شهرام سلام برسونيد بگيد وقت كرد اون پست شهرام جزايري وبلاگ منو بخونه!
4.ما كه از خدامونه شما همش مهمون وبلاگ هاي ما باشيد اين مونده به همت شما!
5.بي بي سي نگه! خودمون ميدونيم روزي چند باراز اين جا رد ميشيم ديگه!!؟
6.دوتا امتحان بيشتر نمونده!....دعا كنيد اين دوتا هم ختم به خير شه!
7.سلام برسونيد!....بهار
ارسال شده توسط بهار | June 9, 2007 12:03 PM
ارسال شده در June 9, 2007 12:03
سلام
نميدونم مجبورم يا بايد بهتون بگم آقاي نجف زاده!
هيچ وقت مثل شما دغدغه ي اجتماعي نوشتن نداشتم آخه هميشه انقد با خودم درگير بودم و انقد حرف واسه گفتن كه براي اجتماع مجالي نبود اجتماعي كه شايد دليل گلايه هايم بود...
همه بهم ميگن عاشق تئاترم ولي اين روزا ديگه علاقه برام واژه ي غريبيه...
اگه قابل دونستين در خونم هميشه به روتون بازه .
آدرس وبلاگم رو براتون گذاشتم .
مرسي.
ارسال شده توسط SPDِ | June 9, 2007 12:12 PM
ارسال شده در June 9, 2007 12:12
سلام.با خاک کوچه یکسان شدیم.سر نمی زنی داداشی
ارسال شده توسط سمیه | June 9, 2007 3:26 PM
ارسال شده در June 9, 2007 15:26
به نام او..
سلام
امروز من هم یه صحنه دیدم که حالم اساسی گرفته شد...بعد از امتحان توی راه خونه یه پسر بچه ی کوچولو ی خوشگل و شیرینی رو دیدم که نا بینا بود و جلوی در خونشون نشسته بود خواهرش هم کنارش بود داشت عروسک بازی می کرد واین پسر کوچولو هی دستهاشو می برد جولو تا رد شدن ادم هارو احساس کنه به همه خیلی مهربن سلام می داد و لبخند قشنگ می زد اما.....ادم های بی...همه شون پسر بچه رو پس می زدن و حتی نگاه خشنی هم بهش تحویل می دادن....اما اون باز هم با مهربونی رفتار می کرد...دلم انقدر گرفت که می خواستم کنارش بشینم های های گریه کنم...اما یادم افتاد این قانون زندگیه...کسی که برتری داره تو سر بقیه می زنه....
یا علی
خدا قوت هم وطن
ارسال شده توسط هانیه | June 9, 2007 5:09 PM
ارسال شده در June 9, 2007 17:09
من عاشق جمله هاي زيباي شما درباره امام زمان هستم چندتا براتون مي فرستم خوشحال مي شم اين شعر ها رابا لحن زيباتون تو 20:30بخونين: چرابا اين همه چشم انتظاري/نقاب از روي ماهت بر نداري/شده كارم دگر لحظه شماري /عجب دردي است چشم انتظاري/چه خواهد شد اگر يك جمعه بيايي يكي ديگه: مي ربايد ساز دل ان لحظه هاي انتظارش/كاش فردا همين فردا بيايد
ارسال شده توسط پت | June 9, 2007 5:20 PM
ارسال شده در June 9, 2007 17:20
سلام
مشابه تجربه شما رو منم داشتم.ولي درمورديكي از بچه هاي خياباني . تو زمستون تو سرما نشسته بود و يه ترازو هم جلوش بود ....ساعت حدودا 7 يا 8 شب بود من و مامانم داشتيم از خريد برميگشتيم .مامانم بهش يه شوكولات داد و ازش دليل گريه اش رو پرسيد .لابه لاي گريه اش گفت كه اصلا كاسبي نكرده ! رد شديم اما دلم آتيش گرفته بود و بغض گلوم رو گرفته بود .يه خيابون رو برگشتم و خودم رو وزن كردم و بهش 500 تومن دادم ولي هنوزم نتونستم تصويرش رو فراموش كنم. آدم نمي دونه بايد با اين بچه ها چي كار كنه .مي گن كمك مستقيم يعني بد بخت كردن بچه ولي آخه اگرم كمك نكنيم .... اونا كه گناهي ندارن!بالاخره كي اين تراژدي تموم ميشه ... معلوم نيست.
ارسال شده توسط الهام | June 9, 2007 5:35 PM
ارسال شده در June 9, 2007 17:35
سلام. نمی دونی چه قدر دلم واسه این جور نوشته هات تنگ شده بود . مثل اون وقتایی که با این که دیر می نوشتی ولی آخرش این قدر از کامنت ها تعریف می کردی که ما مشتاق تر می شدیم.بدون خیلی برای ما عزیزی
ارسال شده توسط ؟؟ | June 9, 2007 5:38 PM
ارسال شده در June 9, 2007 17:38
سلام
به نظر من آقای فروشنده کار خوبی کرد. اون پسره از همین الان باید یاد بگیره که اگر 200 تومن تو جیبشه ، به بیسکویت 200 تومنی(یا ارزونتر) فکر کنه!این کار شما احتمال داره تاثیر بدی در آینده اون بچه بذاره( فیلم "اثر پروانهای" را دیدهاید؟)و چون شهرام را مثال زدید من هم شهرام را مثال میزنم ( هرچند مثال بهتری هم هست)؛ فرض کنید این بچه بزرگ شد ، 10 ملیون پول داره ولی یه برج چشمش را گرفته ، کامرانی هم اون طرفا نیست که بقیهاش را حساب کنه ، خوب شهرام الگوی خوبیه براش!!!
راستی با کیشلوفسکی رابطه خوبی ندارم(چون اصلا با مردهها ارتباط ندارم) ، اما سفارشت را به "تیم برتون" برای قسمت بعدی "چارلی و کارخانه شکلات سازی" میکنم ، اونجا هم به یک خیر که به بچهها کمک میکند نیاز دارند!!!
ارسال شده توسط محمد | June 9, 2007 6:27 PM
ارسال شده در June 9, 2007 18:27
سلام
تو تماشا کن
که بهاردیگر پاورچین پاورچین
از دل تاریکی میگذرد و تو در خوابی
و پرستو ها خوابند و تو می اندیشی
به بهار دیگر نه بهاری و نه یاری دیگر
حیف اما من وتو دور از هم می پوسیم.......
ارسال شده توسط parshiyan | June 9, 2007 8:03 PM
ارسال شده در June 9, 2007 20:03
سلام آقاي نجف زاده
اميدوارم حالتون خوب باشه
اين پنجاه تومني كوچكترين و ناچيزترين مشكل جامعه است
خود شما هم مي دونيد
دعا كنيد مشكلات بزرگ مردم حل بشه
اگه ممكنه عكس امير كيان رو توي وبلاگتون بذاريد
با اين كار دل يه ملتي رو شاد مي كنيد
ارسال شده توسط عاطفه | June 9, 2007 9:18 PM
ارسال شده در June 9, 2007 21:18
كامران شنيدم يعني خوندم كه قراره بري با شهرام جزايري مصاحبه كني به نظر من نه كامران خطرناكه كامران! تو حالا حالا ها براي ما لازمي راستي زن عمو قر بون اميركيان بره!تعجب نكن ديدم كيان 10 /12تاعمه وخاله داره ولي زن عمو نداره!
ارسال شده توسط پت | June 9, 2007 9:44 PM
ارسال شده در June 9, 2007 21:44
سلام
1ببخشید درباره مطلبی که نوشتید خیلی حرف ها دارم که الان چون وقتم کمه به بعد موکول میکنم
2واقعا ازشما ممنونم یعنی خیلی ممنونم که یکی دیگه از گزارشای زیباتون رو دوباره پخش کردید (عریضه نویس(
3باز هم ببخشیدوتشکر
ارسال شده توسط مهدیا | June 10, 2007 12:21 AM
ارسال شده در June 10, 2007 00:21
سلام هموطن
خوشحالم که اینقدر محبوبید کاش یادتون بمونه که هردیدی یه بازدید داره (ولی بهتون حق میدیم)
هرکسی می خواهد
وارد خانهء پر عشق و صفای من گردد
یک سبد بوی گل سرخ
به من هدیه کند
شرط وارد گشتن
شست و شوی دلهاست
شادوپیروزدرپناه حق.
ارسال شده توسط maryam | June 10, 2007 12:48 AM
ارسال شده در June 10, 2007 00:48
salam Aghaye najafzadeh
khoob hastin??? gozareshe arizeye Akhar ghashang bood, hala khoobe melat sefaresh mikonan movazebe khodetoon bashin, che jaaye khatarnaki neshasteh boodin. age khodaie nakardeh ye raanandeh bi ehtiati mikard ya tormoze ye mashin miborid!!! movazebe khodetoon bashin
Apam... miain dige...! k
vaght dashtin hatman biain ye nafar hamishe montazeretoone... khob! k
ارسال شده توسط kimiaa | June 10, 2007 7:30 AM
ارسال شده در June 10, 2007 07:30
سلام سلام سلام سلام ...............................
خیلی از دستت دلخور شدم انتظار نداشتم...... اینقدر ازاین دم میزنی که اگه لطف شما نبود من تو bbc .....................
ما نظر می زنیم بخونی چرا نمی خونی ؟
البته میدونم سرت خیلی شلوغه،کار داری ولی حداقل به اول هر نوشته یه نگا بنداز ببین اصلا چی هست درباره ی چیه ؟شایدم اینو نخونی بیخودی نوشتم ....
جالب بود ؛جالبترم میشه.
ارسال شده توسط اوا | June 10, 2007 7:46 AM
ارسال شده در June 10, 2007 07:46
salam
ارسال شده توسط kimiaa | June 10, 2007 8:25 AM
ارسال شده در June 10, 2007 08:25
سلااااااااام
خوبی؟؟؟؟؟؟
واااااااااااای .....نمیدونم چرا کامنت من این جا نیست؟؟؟؟؟
می دونی از یه نگاه یه روزنامه نگار چی نوشته بودی بودم ولی مثل اینکه ارسال نشده !!!!!
اشکال نداره .....
شایدی وقتی دیگر !!!!!!!!!1
باااااااااای
ارسال شده توسط سیمین | June 10, 2007 9:14 AM
ارسال شده در June 10, 2007 09:14
خدا کنه سر قولتون بمونید ....
ارسال شده توسط سعیده | June 10, 2007 10:27 PM
ارسال شده در June 10, 2007 22:27
سلام
حتما اون آقاهه مي ترسيده سر 50 تومن سيبيلشو بر باد بده ولي اگه قيمت بيشتر بود و طرفشم اون طفل معصوم نبود ... قضيه 100% عوض مي شد .شكره خدا از اين جور آدما توي جامعه مون فراوونن .افتخارم مي كنن كه قانونمند عمل مي كنن و وجدانه كاري دارن البته فقط در مورده ارتباط با بچه ها اونم از نوعه معموليش نه بچه ي گل و سنبل رئيس رئسا !!!!
ارسال شده توسط مارمولك آسماني | June 11, 2007 7:42 AM
ارسال شده در June 11, 2007 07:42
سلام دوباره
برای دومین بار تلخه نارنجتون رو خوندم نه به خاطر کوتاه بودنش می خواستم بقول مروف درک کنم چی به چیه
خوش به حال سفر کرده شما
راستی نمی خوام گیر بدم اما این داستان کوتاهتون مشکل داره طوبی خانم باری چی عینک می زنه در حالی که سواد خوندن نداره ؟؟؟؟
شرمنده عادت به گیر دادن دارم
سلام رسونین نظر هم سانسور نشود متشکرم
از یک نسل ولرمی ( عاشق اون گزارش دیدار مقام معظم رهبری با دانشجوهاتون شدم خیلی با حال بود )
و من الله توفیق
خداحافظ
ارسال شده توسط waffen ss | June 12, 2007 11:54 PM
ارسال شده در June 12, 2007 23:54
تقدیم به سفر کرده همه
خاطراتی از غواصان . مشکل کپی رایت داره اما جالبه از روایت فتح:
هوای سرد برای همه بود دستکش برای یک نفر . از اول ستون شروع می کردیم ، نوبتی می پوشیدیم دستمان که یکمی گرم می شد می دادیم نفر بعدی .
#
صداش زدند آمد . می خواستند بهش بگن خانواده اش تو تصادف مرده اند .
*
- می مونی ؟
ساکت بود
- می خوای بری ، برو . من حرفی ندارم .
پرسید « عملیات هست ؟ »
به هم نگاه کردیم .فرمانده گردان دودل بود بگوید یا نه بالاخره گفت « آره یهماه دیگه . »
- می مونم .
#
آن طرف اروند جامانده بود . برای خودش هرجا دلش خواسته بود گشته بود .
اسمش گذاشته بودیم بانک اطلاعات .
#
گفتند « آقا حداقل به خودمان بگید کجا می خوایم بریم . »
گفتم « می رید آموزش غواصی ، غواصی ویژه . یادتون باشه فقط شما دوتا می دونید کجا دارید می رید . خلاصه ، حواستون روجمع کنید . »
*
می رفتیم شناسایی ، لب اروند دیدمشان ، با دو تا فرغون پر از خاک .
- آقا دستتون درد نکنه ، مردیم بس که آموزش غواصی ذیذیم .
#
یکی یکی رفتیم توی کانکس ، نشستیم ، در کانکس رو بستند ، قفل زدند . جلوی ماشین زده بودند « اهدایی امت حزب الله ... » یکی گفت « اینجانب کنسرو بادمجان ، برای شرکت در عملیات عازم ممنطقه هستم . »
*
هوای تو کانکس خفه بود . فانوس ها خاموش شدند . مدتی بعد هم بچه ها یکی یکی از حال رفتند .
کی رسیدیم منطقه ؟ هیچ نفهمیدم .
#
گردانمان حانوادگی بود ؛ دو تا ، سه تا برادر با هم بودن ، یکی پدر و دوتا پسرش . دوتا پسر عوم ، دوتا پسر عمو و پسر دایی ، معاونم بود با کل خانواده اش ؛ برادر ، دادماد ، برادر خانومش و ...
می خواستیم از هرکدام یکی رو نفرستیم عملیات .
*
یکیشان گفت مگه « ارث باباته که تقسیم می کنی ؟ »
آن یکی گفت « چرا من پیاده بشم ؟ من بزرگترم اینو پیاده کن . »
داشت دعوا می شد ؛ دیگر اصرار نکردیم .
#
یک ساعت ، اونا فقط یکساعت نباید متوجه شما بشن هر سروصدایی شد خودتون یه جوری خلش کنین
+فقط شما نیستین چندتا لشکرپشت سر شمان . همه چیز به این یکساعت بستگی داره .
*
ما رفتیم زیر آب سرباز عراقی ما رو ندید . فقط دو سه تا از بچه های دسته یک را دید رگبار گرفت طرفشان .
هیچ کاری نکردند یکی یکی تیر خوردند افتادند توی آب . حتا ناله هم نکردند .
#
آمده بود لب آب . بچه ها هنوز تو آب بودند .
- معبر بازه بیان .
جنازه های غواص ها افتاده بود رو سیم خاردار .
*
حسن فرمانده دسته مان ، فریاد می زد « بیاین نترسید ، اینا عراقی اند . » بچه های دسته از رویشان رد می شند ، می دویدند توی خط .
*
حسن نشسته بود بالا سر غواص ها گریه می کرد .
می گفت « اینا بچه های خودمونن . » هوای روشن شده بود .
#
یکی یکی پتو ها را کنار می زدند کنار ، می رفتند بیرون . یک نگاه به آسمون انداختم هنوزتاریک بود . دوباره خوابیدم .
حبیب هم بلند شد . شانه هایم را تکان داد « حاجی ! پاشو »
رفت بیرون .
* سلام نماز را دادم . یک نفر جلوتر از من ایستاده بود نماز می خواند .زودتر از من شروع کرده بود . فکر کردم « دو رکعت نمازه دیگه چقدر طولش می ده . »
همه طولش می دادن شک کردم . یکی تکیه داده بود به نخل اشکاش جاری بود رفتم طرفش .
- برادر ببخشید اذن صبح دقیقا چه ساعتیه ؟
یک نگاه به ساعتش کرد گفت « نیم ساعت دیگه س . »
#
ارسال شده توسط waffen ss | June 12, 2007 11:58 PM
ارسال شده در June 12, 2007 23:58
حرفاتون جاي تامل داره
دوست داريم تو 20:30 بيشتر شما روببينيم.
ارسال شده توسط محمد | June 15, 2007 5:36 AM
ارسال شده در June 15, 2007 05:36
حرفاتون جاي تامل داره
دوست داريم تو 20:30 بيشتر شما روببينيم.
ارسال شده توسط محمد | June 15, 2007 5:36 AM
ارسال شده در June 15, 2007 05:36
پت و مت عزیز تو آسمونا دنبالتون میگشتم تو سایت کامران گیرتون آوردم پت و مت فراموشم کردینا
قربان جفتتون مهسا.محسن
ارسال شده توسط مهسا.محسن | June 17, 2007 12:45 PM
ارسال شده در June 17, 2007 12:45
افرین به خیرمندی شما که به دیگران کمک می کنید.بنزین که سهمیه بندی شد معلوم نیست شاید همه چی رو سهمیه بندی کنند.بخصوص mybaby
ارسال شده توسط مطهره | June 27, 2007 9:52 AM
ارسال شده در June 27, 2007 09:52
کاش اون موقع یه آدم باحال در آن حالت ازتون عکس میگرفت، توی آن قسمت عکسهای 20:30 نشوون میدادید!
تبریک برای بی بی سی...
ارسال شده توسط خبرنگار افتخاری نیویورک تایمز | June 29, 2007 8:48 AM
ارسال شده در June 29, 2007 08:48
چرا تو سایتتان عکس های باحال و فیلم های خبرهاتون نیست جای خالی اینها به خوبی احساس میشه mer30
دوستدار شما احمد با آرزوی موفقیت روز افزون شما در خبرنگاری راستی تا یادم نرفته خداییش اخبار راست و با حال بدین بازم mer30
ارسال شده توسط ahmad | July 8, 2007 11:06 AM
ارسال شده در July 8, 2007 11:06
salam aghaye khabar negar khaste nabashid man yek farde taze am site shoma ro dirooz 2 jamejam peyda kardam hameye neveshtehatoon mesle gozareshatoon ghashange
movafagh bashid
ارسال شده توسط sepide | July 9, 2007 2:33 PM
ارسال شده در July 9, 2007 14:33
سلام
نميدونيد چه ذوقي كردم وقتي اسم سايتتون رو تو كليك ديدم
وقتي مطلبتون رو خوندم بغض گلومو گرفت ومي خواستم بزنم زير گريه به خاطر اينكه همه ما ايرونيا ادعاي نوع دوستي رو داريم از حق نگذريم همه اينجوري نيستنا بعضي ها هم مثل شمان
راستي به شما براي استعدادتون تو نوشتن تبريك ميگم
واقعا فوق العاده ايد واسه خودتون اسپند دود كنيد در مورد اينجور ادمها هم زياد خودتون رو ناراحت نكنيد براي اينكه اونم براش يه روزي پيدا ميشه كه كسي دستشو نگيره(گرچه از خدا ميخوام اين اتفاق واسه هيچكي نيفته)
بازم ميام سراغتون خداحافظ
ارسال شده توسط bato | July 9, 2007 11:08 PM
ارسال شده در July 9, 2007 23:08
...سلام آقای کامران نجف زاده...من از وبلاگتون خبر نداشتم...در کلیک جام جم دیدم...
زیاد حرف نمیزنم و میرم سر اصل مطلب...اولش با خودم میگفتم این آقای خبرنگار انگار متفاوته...فکر میکنم یا نمیدونه متفاوت بودن چقدر خطرناکه...یا میدونه و به جون خریده...فکر میکردم آدم متفاوت ، نمیتونه بمونه... اما حالا به نا امیدی خودم تسلیت میگم...ولی خیلی خوشحالم...خیلی زیاد...از اینکه شما متفاوت بودید و باقی موندید خیلی خوشحالم...بهتون از صمیم قلب تبریک میگم...برای همه چیز...برای تفاوتهاتون...برای کیان عزیزتون...برای شجاعتتون...و برای آمار بالای وبلاگتون به همه تبریک میگم...
1- بیبیه شما خرج داره...اون صندوق دار هم خرج داره...اما مهمتر اینکه اون پسر بچه خیلی بیشتر خرج داره...
دستتون درد نکنه...اگه مادرش بفهمه براتون دعا میکنه (اگه مادرش باشه)...برای کیانتون هم دعا میکنه...اگه همه مثل شما به بقیه نگاه کنن..اون وقت که ...همه بیسکویت دارن...اما همه اینطوری نمیبینن...شاید میبینن و نمیخوان ببینن...
2- بی بی سی خوش خبر باشه!!! خبرش قشنگه..خیلی هم شیرینه...تبریک میگم.
ارسال شده توسط sarah_aster | July 13, 2007 10:38 AM
ارسال شده در July 13, 2007 10:38
خدايا چه طور بگم؟! نفهميدم
مي خوام توبه كنم خواهشا خدا تو ازدستم ناراخت نشو!!!
نه! نمي شه
جور ديگه اي بايد وارد بشم!!!
مثل اونايي كه مي خوان شفا بگيرن!
چه طور خودشونو مي اندازن روي زمين!!
چه طور خودشونو مي كشن روي زمين!!
چه عاجز و بدبختانه وارد حرم مي شن
چه طور دلشكسته ميان داخل؟پپ÷÷
ارسال شده توسط JANVARJAN | July 20, 2007 4:23 AM
ارسال شده در July 20, 2007 04:23
خدايا چه طور بگم؟! نفهميدم
مي خوام توبه كنم خواهشا خدا تو ازدستم ناراخت نشو!!!
نه! نمي شه
جور ديگه اي بايد وارد بشم!!!
مثل اونايي كه مي خوان شفا بگيرن!
چه طور خودشونو مي اندازن روي زمين!!
چه طور خودشونو مي كشن روي زمين!!
چه عاجز و بدبختانه وارد حرم مي شن
چه طور دلشكسته ميان داخل؟
ارسال شده توسط JANVARGAN | July 20, 2007 4:25 AM
ارسال شده در July 20, 2007 04:25
آقای نجف زاده سلام ، من پریسا 22 ساله دانشجوی رشته کامپیوتروالبته از طرف دارهای پر و پا قرص شما هستم روش شما در خبرنگاری
خیلی ویژه و استثنایی و واقعا قابل تقدیره، ولی نمیدونم چرا بجای تقدیر از شما ادمای اطرافتون به دنبال ایراد گرفتن از شما هستن
ویه جورایی چشم دیدن شما رو ندارن البته تعجبی هم نداره آدمای بزرگ همیشه دشمن زیاد دارن،به نظر من دلیل این همه انتقادی که از 20:30 میشه
اینه که نسبت به بقیه اخبارها که پخش میشه سانسور کمتری داره ،راستش من اولین باره که به وبلاگتون میام و نظر میدم،البته یه عالمه خبر و سوژه هم براتون دارم
که بعدا و سر فرصت بهتون میگم،صداقت و سادگی شما ستودنیه ،اینو نه از سر تعارف واغراق میگم...نه ،این عینه حقیقته.
ارسال شده توسط پریسا | July 21, 2007 12:20 PM
ارسال شده در July 21, 2007 12:20
اگر بی بی سی خبر داده که این سایت از محبوبترین و پرطرفدارترین بلاگهای ایرانیست دلیلش اینه که خود شما بهترین و محبوبترین و پرطرفدارترین خبرنگار ایرانید
ارسال شده توسط آتنا | July 21, 2007 3:18 PM
ارسال شده در July 21, 2007 15:18
سلام هم اكنون تيم ملي فوتبال ايران از بازي هاي آسيايي حذف شد اصلا ايرادي نداره چون چه ببرن چه ببازن زانتيارو بهشون ميدن در ضمن چيزي كه زياده پول ملت بيكار و علاف ايران كه از سر راه اوردن
عنايتي كه دمش گرم ديدي عالي بازي كرد(من عادت دارم از افعال معكوس استفاده مي كنم
ارسال شده توسط bolandtarin seda | July 22, 2007 5:54 PM
ارسال شده در July 22, 2007 17:54
salam ham khodetono ham sitetono doost daram
ارسال شده توسط mona | July 23, 2007 4:21 PM
ارسال شده در July 23, 2007 16:21
سلام.جناب اقای نجف زاده خواهشنمداست درصورت امکان شماره تلفن چند شرکت بازرگانی تبلیغاتی تلویزیونی که در زمینه تیزرهای تبلیغاتی فعالیت دارند رادراخیتار اینجانب قرار دهید.باکمال تشکر سیدجمشید حسینی مدیر کارخانجات تولید وعرضه برنج شمال
ارسال شده توسط کارخانجات تولید برنج شمال | July 23, 2007 10:11 PM
ارسال شده در July 23, 2007 22:11
شما باید فاصله دولت ومردم رو کم کنید
ارسال شده توسط سما | July 27, 2007 4:41 AM
ارسال شده در July 27, 2007 04:41
سلام آقای نجف زاده.وقتی راجع به دکتر شریعتی بعد از نطق مفصل تلویزیونیتون براتون یه مطلب فرستادم فکرنمی کردم اصلا نمایشش ندین .شاید اصلا خودتون راجع به این موضوع نظری ندارین شایدم فقط از تعریف و تمجید خوشتون میاد یا اگرهم انتقادی رو نمایش می دین برای خنده و مزاحه .یه شاید دیگه هم می مونه ,شاید دوست ندارین وبلاگتون جایی برای بحث و گفتگو خصوصا درباره ی آدمی مثل دکتر شریعتی باشه .مهم نیست ,به هر حال به نظرم از روحیه ی خبرنگاری به دوره .اگه خودتون دارین این مطالب و می خونین مهم نیست نمایشش بدین یا نه اما اگه طالب مطالبی راجع به دکتر شریعتی بودین یا دلتون می خواست 29 خرداد سال دیگه متفاوت تر از همه ی خبرنگارها یا نزدیکتر به حقیقت گزارش بدین کافیه اراده کنین .
با آرزوی دستیابی به گنج حقیقت .
ارسال شده توسط زیتون | July 28, 2007 5:23 PM
ارسال شده در July 28, 2007 17:23
kheili shoma khoobi baba akhareshi
ارسال شده توسط الهه | August 1, 2007 5:54 PM
ارسال شده در August 1, 2007 17:54
سلام آقای نجف زاده!
مطلبتو رو خوندم
خیلی خوب بود
از اینکه تو خانواده ی بزرگ خبرنگاران و نویسندگان شما زودتر از همه دست بکار شدین و خیلی به روز هستین خوشحالم.
انشاالله همه ی مسئولین هم یاد بگیرن
در مورد خودتون بهتره بگم به نظر من شما بهترین خبرنگاری هستین که تا حالا دیدم.
گزارش هاتون خیلی به جا و با احساسه
بهرحال براتون ارزوی موفقیت بیشتر میکنم
ارسال شده توسط رحمان | August 17, 2007 4:44 PM
ارسال شده در August 17, 2007 16:44
سلام خسته نباشيد واقعاً عالي بود چرا شما اين قدر قشنگ و جذاب مي نويسيد؟ منم مي خوام اين جوري بنويسم كه خواننده محو خوندن بشه خيلي جالب بود ممنون
ارسال شده توسط سحر | August 23, 2007 5:51 PM
ارسال شده در August 23, 2007 17:51
سلام
من همیشه بیننده خبر 30 20 هستم از شما و همکاران گرامی تان متشکرم
لطفا گزارشی راجع به دانشگاه آزاد اسلامی تهیه کنید
و نیز به اطلاع شما برسانم که جنوب ایران (تمامی مناطق جنوب) پر از معدن و خاک پر ارزش است
به طوری که خاک آن را دارند می دزدند و می برند (هم کشورهای خارجی و هم ایرانیان!!!) لطف فرموده گزارشی راجع به آن جا نیز تهبه نمایید (در صورت لزوم می توانم کمکتان کنم)
با تشکر
ارسال شده توسط فاطمه سلیمانی | August 27, 2007 3:24 PM
ارسال شده در August 27, 2007 15:24
آقای نجف زاده سلام خسته نباشید
خیلی فکر کردم چی بگم آخرش این به ذهنم رسید که بگم خیلی دوست دارم . تورو خدا آقای نجف زاده هر چی می توانید در مورد معضل بیکاری بیشتر مطلب تهیه کنید شما را به خدا مشکل مرا مطرح کنید. من سال 83 ازدواج کردم خودم و همسرم هر دو لیسانس داریم و بیکاریم زندگی ما در آستانه فروپاشی است. من دو سال در مدارس غیر انتفاعی و بصورت نیروی ازاد با دستمزد ناچیزی زبان تدریس کردم و حالا به خاطر بیمه نبودن مرا بیرون کردند شما را به خدا به مسوولان بگویید فکری به حال جوانهایی امثال من بکنند. آخه بدون درآمد من چه کار کنم؟
ارسال شده توسط مهدی | August 27, 2007 9:15 PM
ارسال شده در August 27, 2007 21:15
tabrik migam .....shoma 1 khabarnegar va 1 nevisandeye B nazir hastid......moh3n
ارسال شده توسط mohsen | September 3, 2007 7:11 PM
ارسال شده در September 3, 2007 19:11
سلام
خوبي؟خسته نباشي.
ارسال شده توسط حيات | September 29, 2007 8:47 PM
ارسال شده در September 29, 2007 20:47
سلام آقای نجف زاده..
اول بگم که من تازه واردم!
خیلی از این وبلاگ خوشم اومد :)
من چند روز پیش که از دانشگاه با "کفش اسپرت" و "مانتوی سفید" بیرون اومدم یکی از این بچه واکسی ها چسبید به من: "بذار کفشتو واکس بزنم...تو رو خدا! ببین همه اونا از صبح 5 تومن کاسبی کردن ولی من هیچی.. تو رو خدا.." تمام مدت به من چسبیده بود و اصرار می کرد. نه دلم می اومد به زور کنار بزنمش نه کفشام واکس لازم داشت و نه حاضر بودم الگی بهش پول بدم (یعنی اون لحظه خیلی فلسفی فکر می کردم که اگه بدون این که کاری بکنه بهش پول بدم درست نیست!) بعد از حدود 20 متر که با من داشت می اومد دیدم ابر سیاه و کثیف واکسش داره به مانتوم می خوره منم با مهربونی(خودم که اینطور احساس کردم) گفتم ابرتو به مانتوم نزن کثیف میشه!! اونم که دید از طرف من پولی گیرش نمیاد ابرشو عمداً به مانتوم کشید و رفت! خیلی حالم گرفته شد! از یک طرف مانتومو سیاه کرد از طرفی از خودم شرمنده بودم. با خودم گفتم حالا می مردی امروز معلم اخلاق نمی شدی؟! راستش هنوزم نمی دونم باید به احساسم توجه می کردم یا به عقلم! این نوشته رو که خوندم دیدم چقدر شبیه اون آقا سیبیلوهه بودم!!!
دیگه همین دیگه..
ارسال شده توسط من | October 4, 2007 6:49 PM
ارسال شده در October 4, 2007 18:49
كامران نجف زاده عزيز
هميشه پيروز و م موفق باشي
ارسال شده توسط محمد حسين | October 8, 2007 10:54 AM
ارسال شده در October 8, 2007 10:54
سلام آقای خبرنگار دوست داشتنی
تا تقریبا تمام یادداشت هاتون رو خوندم ولی تظری ندادم، نه اینکه ارزش نظر رو نداشت چون نظر مشابه نظرم رو دیدم
امام اینکه اینجا تو قسمت دومتون گفتید که دغدغتون چیه خیلی برام قشنگ بود
اینکه آدمی مثل شما که تو این جایگاه همه دوست دارند باهاش دوست باشن دوست داره با بقیه ارتباط تنگاتنگی داشته باشه و این دغدغشه و این خیلی زیباست.
خدایتان اجرتان دهاد
التماس دعا
ارسال شده توسط جواد | September 17, 2008 5:03 PM
ارسال شده در September 17, 2008 17:03