مرثیه ای بر سی صد و سی
وقتی یحیی صبح با چمدانش آمد اداره که یکساعت بعد برای همیشه برود،هنوز زخمی بود.با موتور جواد سرپیچ لیز خورده بودند.جوادموهایش را آن روز تیفوسی زده بود اما از ترس اداره صبح با سشوار افتاده بود به جانش.یحیی یعنی خدای کامپیوتر بود.اگرده دقیقه هم مانده بود به خبر و می نشستی با یحیی گزارش می زدی خیالت راحت بود که نصف جان نمی شوی. می دانی آن وقت ها که جوان بودیم فکر می کردیم وقتی گزارش مان نمی رسد یعنی دیگر زندگی به لعنت سگ هم نمی ارزد.بعدا فهمیدیم اگر همه گزارش هایمان هم سر وقت برسد باز هیچ تپه ای را آباد نکرده ایم.یحیی زلال بود.با آرزوهایی که برای دخترش داشت و من نمی خواهم و نمی توانم او را الان قهرمان قصه ام کنم که چشم های" دیگری" ویران می شود.یحیی تدوینگر ما بود...
بجز یحیی مجید هم بود .پیرمردی که داشت بازنشسته می شد و تمام فکر و ذکرش این بود که جهاز دخترش را جور کند.یا طوران که تازه یک غده عجیبی روی شانه اش در آمده بود وگفت شبیه جذامی ها شدم.عمل کرد و درش آورد و هنوز به هفته نرسیده بود باز تا آمد سرکاردوربین را گذاشت روی همان شانه چپش.از آنهایی بود که یک عمر تیپا خورده اند و باز ایستاده اند.که راه تمام مرد رند بازی ها را آموخته بود اما هرگز در مروت،تیزی کشی نمی کرد.
*********
وقتی خبر سقوط سی صد و سی را دادند اول شبیه طاعون زده ها بودیم.بعد ها فکر کردیم که ما اصلا بچه ها را با سلام و صلوات فرستادیم؟وقتی قیژقیژچمدانشان را شنیدیم آنها را از زیر قرآن رد کردیم؟