گفت و گو با عابدزاده
عابدزاده
را ده دوازده سال پیش یکبار دیده بودم.وقتی هنوز سالم بود.آن روزها هنوز
قدیمی ترها خدا یکی و روزنامه ورزشی یکی می گفتند.کیهان ورزشی و تیتر
یک عابدزاده پای دکه .
بعدترها در بیمارستان کسری وقتی برایش آن حادثه اتفاق افتاد که از قضا هنوز هم گاهی سراغش می آید...سردردهای شدید.حرف های عجیب.
این
دفعه که رفتم به رستورانش از دست کارگرها شاکی بود.به شوخی می گفت موهایم
را اینها
سفید کردند.دروازه بان اساطیری حالا 45 ساله بود اما هنوز روز سه ساعت
تمرین می کرد.خودش می گفت اگر مشکل زانو نداشتم می ایستادم توی گل.می گفت
وقت گرفتن پنالتی همیشه توی چشم های طرف نگاه می کردم.فقط توی چشم ها.

باشو را نمی شناخت بااینکه اهل جنوب بود .حالا باشویی شده بود برای خودش.
دوست
داشت امیر دروازه بان بزرگی شود...حاجی واشنگتن را ندیده بود...نگفتم که
هیچ حای دنیا پسرها نتوانستند خاطره پدرها را تکرار کنند.نه آتیلا و نه
یوردی ونه محمدو نه احتمالا امیر.
مصاحبه به
جاهایی رسید که دیدم یک اپسیلون با قاط زدن فاصله دارد.مثلا به اسم علی دایی حساس بود.از علی اکبریان و ناصرمحمدخانی خبری نداشت.
نوستالژی روزگار ما که عکسش روی جاسوییچی هایمان بودیک پارادوکس وحشتناک داشت. روی دیوار اتاقش عکس دهداری را زده بود.دهداری اگر زنده بود الان تماشاچی ها بعد از هر باخت امواتش را روی ویبره می گذاشتند...مرگ سروقت هم نعمتیست....!
با کریم باقری رفت و آمد خانوادگی داشت.
چقدر خوشم می آید از
این کریم که اگر سبیل های بلند
داشت یاد ستارخان و باقرخان
را زنده می کرد ...