شترسواری
زندگی خبرنگاری مثل شترسواری می ماند...با این همه بالا و پایینی که دارد.
خواب هایمان هم خبری شده.خواب دیدم گرگ خوش تیپی که آب از لب و لوچه اش می ریخت روی دو تا پا ایستاده بود و بدبختی بلد بود قفل در خانه ها را هم باز کند.
« January 2009 | صفحه اصلی | March 2009 »
زندگی خبرنگاری مثل شترسواری می ماند...با این همه بالا و پایینی که دارد.
خواب هایمان هم خبری شده.خواب دیدم گرگ خوش تیپی که آب از لب و لوچه اش می ریخت روی دو تا پا ایستاده بود و بدبختی بلد بود قفل در خانه ها را هم باز کند.
1-اول هر ماه اينطور شروع مي شود که همکارم مي نشيند پول هايش را مي شمارد.هي تف مي زند به سرانگشتش و هي مي شمارد...71...72...73...74...75...76هي کم مي آورد هي دوباره مي شمارد...(ياد حميد مي افتم همکلاسي راهنمايي که هي ناخن مي کشيد روي تخته سياه و تن يک جماعت مور مور مي شد).
بعد خودکار سبزش را مي کشد بيرون و خط مي کشد روي قرض هايش.مثل اسکروچ.
اول هر صبح هم اينطور شروع مي شود که همکارم چايي را هورت مي کشد.سلام مي کنم.سلام مي کند.باز هورت مي کشد.بعد چايي ام را از پيرمرد مي گيرم.مي روم سراغ روزنامه ها...و يواشکي هورت مي کشم.

گاهي منبع خبر نمي خواهد نامش افشا شود.در چنين مواقعي بايد از "يک منبع آگاه"،يا "يک مسوول که نمي خواست نامش فاش شود"استفاده کرد.
از نظر اخلاقي و حرفه اي نبايد نامي از منبع مگر در شرايط فوق العاده اضطراري و براي برخي شواهد دادگاهي برد.يک اصل نانوشته ارتباطاتي مي گويد:"خبر بسوزد اما منبع خبر نسوزد".
مثالي مي زنم.وقتي مدتي سردبير يک روزنامه ورزشي بودم که قديمي ها مي گفتند "خدا يکي،کيهان ورزشي هم يکي"...بزرگترين مشکل ما در رقابت با روزنامه هاي ديگر داشتن يک "منبع آگاه"در پرسپوليس و استقلال بود.
این صفحه حاوی تمام نوشته هایی که به يادداشتهاي يك خبرنگار در February 2009 ارسال شده می باشد. نوشته ها بر حسب قدیمی تر به جدید تر فهرست شده است.
آرشیو قبلی January 2009 می باشد.
آرشیو بعدی March 2009 است.
در صفحه اصلی و یا با دیدن آرشیو می توانید موارد خیلی بیشتری پیدا کنید.