ميمبا!
سي دي مجموعه مدرسه موش ها را مي گيرم.مي گذارم ببيند.نگاه نمي کند.مي رود سراغ کارش.شب کتاب تن تن در جهنم را برايش مي خوانم.به صفحه دوم نرسيده حواسش پرت مي شود.مي رود سراغ عروسکش"ميمبا"...ادعا مي کند ميمبا گاز مي گيرد...خودم از حرص تا صبح تن تن مي خوانم و مدرسه موشها نگاه مي کنم.
صبح شکلات مي خواهد،نمي دهم.گريه مي کند.توي دلم مي گويم نمي دهم...اين به تلافي تمام آن تن تن هايي که خواندم و گوش نکردي ...تلافي تمام آن مدرسه موش ها که با هزار مصيبت جور کردم و نديدي...به تلافي آن روز که رفتي بغل غريبه و گفتم به موتور دست نزن و زدي.
به تلافي تمام آن حرف هايي که شنيده بودم هر نسلي دغدغه هاي خودش را دارد.نمي شود آرزوهايش را چپاند روي نيم وجب جا ،خبر دار بايستد.
