« October 2008 | صفحه اصلی | December 2008 »

November 2008 آرشیو

November 4, 2008

ميمبا!

سي دي مجموعه مدرسه موش ها را مي گيرم.مي گذارم ببيند.نگاه نمي کند.مي رود سراغ کارش.شب کتاب تن تن در جهنم را برايش مي خوانم.به صفحه دوم نرسيده حواسش پرت مي شود.مي رود سراغ عروسکش"ميمبا"...ادعا مي کند ميمبا گاز مي گيرد...خودم از حرص تا صبح تن تن مي خوانم و مدرسه موشها نگاه مي کنم.
صبح شکلات مي خواهد،نمي دهم.گريه مي کند.توي دلم مي گويم نمي دهم...اين به تلافي تمام آن تن تن هايي که خواندم و گوش نکردي ...تلافي تمام آن مدرسه موش ها که با هزار مصيبت جور کردم و نديدي...به تلافي آن روز که رفتي بغل غريبه و گفتم به موتور دست نزن و زدي.
به تلافي تمام آن حرف هايي که شنيده بودم هر نسلي دغدغه هاي خودش را دارد.نمي شود آرزوهايش را چپاند روي نيم وجب جا ،خبر دار بايستد.

ادامه "ميمبا!" »

November 8, 2008

تجربه ها

kkk.jpg

ادامه "تجربه ها" »

November 15, 2008

اندر احوالات مصاحبه

- قبل از مصاحبه بايد مصاحبه شونده را دقيق بشناسيم.اگر روزنامه نگارها و خبرنگارهاي نسل پيش دفترچه اي داشتند و بر آن بريده برخي مطالب روزنامه ها و مجلات بود اين روز ها اين موتور سرچ هاي محبوب همه اين دفترچه هاي قديمي را شرمنده کرده اند.يک کليک در گوگل به شما امکان پيدا کردن شجره نامه هر شخصيتي را مي دهد...

ادامه "اندر احوالات مصاحبه" »

November 20, 2008

گمشدگانيم...

" لاست" را دارم مي بينم.برعکس بعضي ازسريال هاي آبدوغ خياري ما که چندين و چند قسمتش را هم نبيني باز اتفاق خاصي نمي افتد و سوژه هاي سطحي و تکراري دارند از همين الان احساس مي کنم معتادش شده ام. امريکايي ها سريالي ساخته اند که هم مي تواند دوست داران سريال هاي حادثه اي را راضي کند و هم هواداران ژانر ترس يا اصلا علمي تخيلي پسند ها را.

ادامه "گمشدگانيم..." »

November 23, 2008

يه بوس کوچولو

اين انشاي دختر يکي از همکارامه...،همين!

ادامه "يه بوس کوچولو" »

November 29, 2008

يادم باشد...

هروقت خدا اين مهره آخرگردنم تير مي کشد ياد اين مي افتم که هميشه بابا داد مي زد:"باز بد جور نشستي ...اينقدر سرتو نکن تو کاغذ...داغون ميشه اين مهره هاي گردنتا..."
هروقت مهره گردنم تير مي کشد ياد روزهاي کتاب خواندن تا دير وقت و نوشتن تا بوق سگ مي افتم.
اين روزها مهره گردنم تير نمي کشد...اين يعني اينکه از نوشتن و خواندن دور شدم....

*****
هروقت شما تحويل مي گيريد يعني گزارش اجتماعي زدم....يعني از درد يکي گفتم ...هر وقت حرفي نمي زنيد و اخم مي کنيد يا داد مي زنيد يعني سياسي کاري کردم...يعني چيزي را نبايد مي گفتم و گفتم ...يا بايد مي گفتم و نگفتم به خيالتان البته.

ادامه " يادم باشد..." »

درباره November 2008

این صفحه حاوی تمام نوشته هایی که به يادداشت‌هاي يك خبرنگار در November 2008 ارسال شده می باشد. نوشته ها بر حسب قدیمی تر به جدید تر فهرست شده است.

آرشیو قبلی October 2008 می باشد.

آرشیو بعدی December 2008 است.

در صفحه اصلی و یا با دیدن آرشیو می توانید موارد خیلی بیشتری پیدا کنید.