« June 2008 | صفحه اصلی | August 2008 »

July 2008 آرشیو

July 4, 2008

ماریای فالگیر

اول سلام.من اعتراف می کنم یک وبلاگ نویس حرفه ای نیستم.وگرنه باید به روز باشم نه اینکه سالی یکبار به روز کنم.
این را نوشتم که یعنی گلایه هاتان را خواندم و ببخشید اگر با طبع خود طبابت می کنم.یعنی هروقت حال و حوصله داشتم(که مدتهاست ندارم)به روز کنم و نداشتم همه چیز تعطیل!
دوم اینکه الان بیروتم.لبنانی ها آدم های بامزه ای هستند.قرار است جنوب بیروت زلزله ای بیاید 7 ریشتری ! اینجور که منابع خبری اسراییلی ها می گویند و همین امروز صبح هم یک 5/3 ریشتری آمداما کک مردم هم نگزید.

ادامه "ماریای فالگیر" »

July 18, 2008

شکیبایی...

وسط خبرهای اتوکشیده، وسط گاز زدن به ساندویچی روی میز رستوران جنگی در جنوب بیروت که پر از خمپاره و مسلسل بود؛ وسط تدوین گزارش "خانم دوربینی" لبنانی‌ها که کپ حسین دوربینی ما بود موبایلم زنگ خورد که رفتی. یادم افتاد غروبی که زنگ زدم قرار مصاحبه را قطعی کنیم گفتی بگذار یک روز دیگر.
شکیبایی می کردی. من خبر نداشتم حالت خوش نیست...
داشتی حرف می زدی یادم افتاد که جایی از تو خواندم:"مردم بدون من، هميشه مردم‌اند؛ من اما بدون مردم، مُرده‌ام.»

ادامه "شکیبایی..." »

July 23, 2008

نقاش

پیرزن ایستاده بود توی صف.جوان خوش پوش پرسید:"مادر!آخرین نفر شمایید؟".
پیرزن در حالیکه عینک ته استکانی اش را روی بینی جابجا می کرد گفت:"آره مادر جون!"
بعد پسر پشت سر پیرزن توی صف ایستاد...و همین مکالمه کوتاه بود که باعث شد پسرک شروع کند به حرف زدن...واتفاقا چه حرف های قشنگی هم می زد.وقتی گفت که از بچگی خیلی دوست داشته یک مادر بزرگ داشته باشد،دیگر اشک توی چشم های پیرزن جمع شد.بعد بلورهای محرمانه کم کم صورتش را خیس کرد.یک لحظه فکر کرد اگر اجاقش کور نبود لابد الان عزیزی همسن و سال همین پسر داشت.توی همین فکر ها بودکه شاطر باصدایی خراشیده و کشدار دادزد:"پخت آخره ها".
"پخت آخر"یعنی آنهایی که انتهای صف ایستاده اندبی خیال نان شوند.
پیرزن شروع کرد به صلوات فرستادن.صف چقدر کند جلو می رفت.یاد حاج آقا افتاد که الان حتما دست به سیاه و سپید نزده و نشسته کنار سفره تا مونسش با نان داغ از راه برسد.
پیرزن به پیشخوان که رسید و شاطر رابا چهار قرص نان در دست دید که به سمتش می آید،دیگر خیالش راحت شد.

ادامه "نقاش" »

July 31, 2008

من

اصلا فکرش را هم نمی کردم یک روز به این همه خبرهای بد عادت کنم...من که در کودکی لذیذم طاقت سر بریدن گوسفند یا میومیوی گرسنگی گربه را هم نداشتم و برای ریزترین ماجراهایی که رگه ای از عاطفه داشت روزها گریه می کردم و هنوز هم عزیزانم وقتی خبری دارند که فلانی عملی در راه دارد یا بهمانی حالش خوش نیست ...می فهمم که در صد لایه و هزار پوشش می گویند مبادا حالم بد شود،
من که راضی نبودم سعید همسایه مان که کلی هم با هم هرروز کتک کاری داشتیم از دستم ناراحت باشد وقتی خداحافظی می کردیم...

ادامه "من" »

درباره July 2008

این صفحه حاوی تمام نوشته هایی که به يادداشت‌هاي يك خبرنگار در July 2008 ارسال شده می باشد. نوشته ها بر حسب قدیمی تر به جدید تر فهرست شده است.

آرشیو قبلی June 2008 می باشد.

آرشیو بعدی August 2008 است.

در صفحه اصلی و یا با دیدن آرشیو می توانید موارد خیلی بیشتری پیدا کنید.