رفتم پيش علي کوچولو که روي تخت بيمارستان لقمان حکيم خوابيده و خواب مي بيند باز معلمش با کابل به جانش افتاده.هم اتاقي هايش مي گفتند تا صبح ناله مي کند.
پدر علي ،آقاي نوروزي است.مرد روستايي با چشمهاي محجوب و صبور.از همه ؛ازخدماتي اتاق تا پزشک و رييس بيمارستان و وزير و وکيل تشکر کرد.گفت که اين روزها به فريادش رسيده اند.پزشک ها را ديدم که به فکرش بودند اما شايد پدر علي هم مي داند الان وقت دادوبيداد کردن نيست.پسرش واجب تر است.
روزنامه ها هم لابد سر اين ماجرا معرکه اي مي گيرند.به يکي دو تا از خبرنگارهايي که سراغ علي را مي گرفتند گفتم بي انصافيست اگر آينده و حال اين بچه را به تصفيه حساب هاي سياسيمان گره بزنيم.يکيشان گفت قبول.سعي ام را مي کنم.فردا مي خواهم روزنامه شان را بخوانم ببينم با وجدان هم مي شود لابي سياسي کرد؟
اين وسط معلم هاي سرزمين من ببين چه زجري مي کشند...از اتفاقي که افتاده...با اينکه فکر مي کنم معلم هاي قديمي که فلک مي زدند و خط کش مي شکستند و خودکار لاي انگشت مي گذاشتند به اصول اوليه تنبيه بدني آشنا بودند.نمي زدند به پشت گردن که قطع نخاع کنند.نمي زدند به گيجگاه دخترک دبستاني با کتاب که سه روز بعد ؛جمعه؛بجاي خانه در بهشت زهرا بخوابد...با اين حال زياد هم يکطرفه به قاضي نرويم.ببينم مگر تا حالا يکبار محض رضاي خدا نشسته ايم دو دو تا چهار تا کنيم از اين گچي که يک عمر به سينه معلم هايمان رفت،از اين حنجره هايي که سرطان گرفت و سکته هايي که سر کلاس کردند آماري بگيريم؟نه! معلم ها به اندازه کافي مظلوم هستند....همه شان زخم معده گرفته اند...
مي دانم آنها که براي دغدغه هاي به حق مادي شان هر از چندي به صف مي شوند از کنار اين حادثه به آساني نمي گذرند.
ادامه "نسيان زدگانيم..." »