« April 2008 | صفحه اصلی | June 2008 »

May 2008 آرشیو

May 11, 2008

خيس

سلام!ببين من مي توانم اين سايت را هرروز به روز کنم.با جذابيت ها و حساسيت ها و قلقلک هاي خاصي که همه جور مخاطبي را هم درگير کند اما نمي کنم.
اگر قرار بود هرچه مي نويسم منتشر کنم _بجاي اينکه هي بياندازم توي اين سطل آشغال کوچولوي زير ميز تحريرم _هر روز مي شد up کنم.
اما اين اتفاق نمي افتد . بجاي اينکه مطالب سايت بيشتر شوند مدام سطل آشغال پر مي شود و خالي مي شود.
شايد بخاطر اينکه من کم کم در آستانه دهه چهارم زندگي ام دارم به نوعي روحيه محافظه کاري دچار مي شوم.شايد دارم بيماري وسواس مي گيرم که مبادا از مطلبي که مي نويسم چيني نازک تنهايي کسي ترک بخورد.

ادامه "خيس" »

May 16, 2008

نسيان زدگانيم...

رفتم پيش علي کوچولو که روي تخت بيمارستان لقمان حکيم خوابيده و خواب مي بيند باز معلمش با کابل به جانش افتاده.هم اتاقي هايش مي گفتند تا صبح ناله مي کند.
پدر علي ،آقاي نوروزي است.مرد روستايي با چشمهاي محجوب و صبور.از همه ؛ازخدماتي اتاق تا پزشک و رييس بيمارستان و وزير و وکيل تشکر کرد.گفت که اين روزها به فريادش رسيده اند.پزشک ها را ديدم که به فکرش بودند اما شايد پدر علي هم مي داند الان وقت دادوبيداد کردن نيست.پسرش واجب تر است.
روزنامه ها هم لابد سر اين ماجرا معرکه اي مي گيرند.به يکي دو تا از خبرنگارهايي که سراغ علي را مي گرفتند گفتم بي انصافيست اگر آينده و حال اين بچه را به تصفيه حساب هاي سياسيمان گره بزنيم.يکيشان گفت قبول.سعي ام را مي کنم.فردا مي خواهم روزنامه شان را بخوانم ببينم با وجدان هم مي شود لابي سياسي کرد؟
اين وسط معلم هاي سرزمين من ببين چه زجري مي کشند...از اتفاقي که افتاده...با اينکه فکر مي کنم معلم هاي قديمي که فلک مي زدند و خط کش مي شکستند و خودکار لاي انگشت مي گذاشتند به اصول اوليه تنبيه بدني آشنا بودند.نمي زدند به پشت گردن که قطع نخاع کنند.نمي زدند به گيجگاه دخترک دبستاني با کتاب که سه روز بعد ؛جمعه؛بجاي خانه در بهشت زهرا بخوابد...با اين حال زياد هم يکطرفه به قاضي نرويم.ببينم مگر تا حالا يکبار محض رضاي خدا نشسته ايم دو دو تا چهار تا کنيم از اين گچي که يک عمر به سينه معلم هايمان رفت،از اين حنجره هايي که سرطان گرفت و سکته هايي که سر کلاس کردند آماري بگيريم؟نه! معلم ها به اندازه کافي مظلوم هستند....همه شان زخم معده گرفته اند...
مي دانم آنها که براي دغدغه هاي به حق مادي شان هر از چندي به صف مي شوند از کنار اين حادثه به آساني نمي گذرند.

ادامه "نسيان زدگانيم..." »

May 17, 2008

معجزه پرسپوليس!

نفهميدم چطوري شد که پرسپوليسي شدم شايد براي اينکه توي چشم تمام اين پرسپوليسي ها عطوفتي خونين نهفته است.بابا چقدر سعي کرد من تغيير رنگ بدهم نشد.تمام آن کيهان ورزشي هاي قديمي و اينکه پدر در باشگاه آبي ها کشتي گرفته بود هم نتوانست ازاين معجزه قرمز شدن بکاهد.
حالا پرسپوليس قهرمان شده.گرچه از آن تيم رويايي من ؛ با مجتبي محرمي و فرشاد و عابدزاده و علي پروين فاصله عجيبي دارد...اما حس پرازشيطنت دوست داشتنش همان است.
اين سالها وقتي مي خواهم خبر پرسپوليس را بخوانم هم هميشه با خودم دودوتا چهارتا مي کنم نکند "برون فکني "کنم...اما فکر کنم آخرش هم تابلو مي شود که مارا چه ميلي به ليلي است.
پرسپوليس و استقلال يک خوبي ديگر هم دارند.همانطور که برزيلي ها زير سايه سامبا(رقص محلي برزيلي ها در هر شادي ) بعد از هر پيروزي ،مشکلات اقتصادي و شکم هاي گرسنه شان را فراموش مي کنند ما هم دغدغه هايمان يادمان مي رود.
فوتبال وسيله عجيبي است.خوشبختي موقت مي آورد...فراموشي مي آورد.......ببين ! آبي که نبودي تو؟!

درباره May 2008

این صفحه حاوی تمام نوشته هایی که به يادداشت‌هاي يك خبرنگار در May 2008 ارسال شده می باشد. نوشته ها بر حسب قدیمی تر به جدید تر فهرست شده است.

آرشیو قبلی April 2008 می باشد.

آرشیو بعدی June 2008 است.

در صفحه اصلی و یا با دیدن آرشیو می توانید موارد خیلی بیشتری پیدا کنید.