« December 2007 | صفحه اصلی | February 2008 »

January 2008 آرشیو

January 7, 2008

آن روز که برف آمد...

اين شعر را 14 سال پيش يک روز برفي که ديدم ماشين شهرداري داشت گداها را جمع مي کرد نوشتم.اصولا شعرهاي آن دورانم(مثل شعرهاي همين دورانم) از نبود قافيه و وزن رنج مي برد اما براي هرکسي مي خواندم الکي مي گفت :"به به !" و فيلم بازي مي کرد که دلم نشکند...

***
يک گدا يک بچه
يک نگاه خسته
چادري هم دارد
سفت آن را بسته

***

ادامه "آن روز که برف آمد..." »

January 11, 2008

اندر فواید اسفند !

پشت اولین چراغ قرمز دیدم دخترک می لرزید.اسفند بدست.دلم سوخت.200 تومن دادم.
چراغ قرمز دوم.یک کولی مادر داشت اسفند دود می کرد.بچه اش خوابیده بود.دلم نیامد پول درشت بدهم.150 تومن دادم.
چهار راه سوم یک جوان خوش تیپ داشت اسفند دود می کرد.پول ندادم هیچ / تازه یادم افتاد که اینها بچه ها را هم معتاد می کنند.می خوابانند. بعد از حس ترحم ما جیب هایشان راپر می کنند.
سه دقیقه بعد وقتی داشتم به این فکر می کردم که چرا حالا همه گداهای شهرم به دودکش های متحرک تبدیل شده اند...پیچیدم داخل یک کوچه و لیز خوردم و ترمزم هم نگرفت و بامبی کوبیدم به یک آردی یشمی رنگ که در منتهی الیه سمت "چپ" خیلی خوشگل پارک کرده بود.

ادامه "اندر فواید اسفند !" »

January 16, 2008

حسین جانم...حسین جان

سلام.من هم مخالف بعضی کارها در مراسم امام حسین (ع) هستم.اما اینکه مثلا قرار باشه دیگه علم هم بلند نکنن دلم تنگ ميشه..مي دونم کار اشتباهيه .مي دونم اصلا معلوم نيست کي و از کجا اين حاشيه ها وارد عزاداري هاي ما شده ولي با اين حال دلم تنگ مي شه.اصلا من از بچگی که با بابا می رفتم هیات یا دسته/ قیافه اونی که زیر علم بود توی ذهنم مونده.-یکبار هم بچه بودم افتادم دنبال یکی از همین دسته ها گم شدم که خودش ماجرایی داره-

ادامه "حسین جانم...حسین جان" »

January 25, 2008

با اينا خستگي مو در مي کنم...

از الان وجدان درد گرفته ام.چون يک تصميم بي رحمانه و محرمانه دارم.ببين!من امروز جمعه خواب بودم يکهو يادم افتاد شيفتم.چنان از رختخواب پريدم که هورمون کورتيزول بدنم(کورتيزول مخصوص استرسه) به endرسيد.از اون طرف هم تا امدم سرکار ديدم يه برنامه عجيب آفيش کردن برام:
"مصاحبه با مسوول پيش فروش بليت هاي جشنواره فجر"!
گرچه خبرنگاري بقالي نيست که تو صرفا درشت هاش را جدا کني ولي به هرحال اين بابا کمي تا قسمتي به جمعه ما تگري زده.تازه اين وسط يکي از بچه هامون گير داده بود که بليت مي خواد ،چنان چشم غره اي رفتم که خودم هم از خودم حساب بردم.

ادامه "با اينا خستگي مو در مي کنم..." »

درباره January 2008

این صفحه حاوی تمام نوشته هایی که به يادداشت‌هاي يك خبرنگار در January 2008 ارسال شده می باشد. نوشته ها بر حسب قدیمی تر به جدید تر فهرست شده است.

آرشیو قبلی December 2007 می باشد.

آرشیو بعدی February 2008 است.

در صفحه اصلی و یا با دیدن آرشیو می توانید موارد خیلی بیشتری پیدا کنید.