در سالگرد يک سقوط...
حالا تو بگو اين بلوک 52 شهرک توحيد را رنگ کرده اند و تميز شده و ديگر نشاني از آن آتش و دود 15آذر84 نيست....اما مگر آن کابوس خواب و بيدار دختر يحيي يا دختر خلبان گوهري که در همين شهرک زندگي مي کند پاک شدني است؟!
بگو فاصله ها رقيب خاطره ها نمي شود قبول ولي بگو چرا هر وقت يکي از نزديکانشان را مي بينم خجالت مي کشم.بعد به اين فکر مي کنم که آيا همه خجلت ها براي ماست يا سهمي هم دارند انهايي که دادگاه و پرونده را انقدر کش دادند که آخرش هم نفهميديم چه شد؟!
باز بگو اوضاع انها آن بالابالاها خيلي از ما روبراه تر است قبول...اما بگو اين دو سال بر پدرو مادر و همسر و بچه هاي اينها چه گذشت...حالا ما با درد و با ناباوري گذرانديم و تازه داريم بدبختانه يا خوشبختانه کم کم با اين درد کنار مي آييم...
باز بگو فراموشي رسم اين دنياست قبول...ولي...ولي تو هم قبول کن فاصله ها کم کم حريف خاطره ها مي شوند.