تو را من چشم در راهم
تو را من چشم در راهم شباهنگام
كه مي گيرند در شاخ تلاجن سايه ها رنگ سياهي
وزان دلخستگانت راست اندهي فراهم
تو را من چشم در راهم .
شباهنگام ، در آن دم كه بر جا دره ها چون مرده ماران
خفتگانند
« July 2007 | صفحه اصلی | September 2007 »
تو را من چشم در راهم شباهنگام
كه مي گيرند در شاخ تلاجن سايه ها رنگ سياهي
وزان دلخستگانت راست اندهي فراهم
تو را من چشم در راهم .
شباهنگام ، در آن دم كه بر جا دره ها چون مرده ماران
خفتگانند
سلام.
پسرم من خيلي نگرانم. نگرانم تو چرا شب ها تا از راه مي رسم خوابت مي برد و صبح ها تا از در مي زنم بيرون تازه بيدار مي شوي...
پسرم من دوست ندارم تو هم مثل من مستاجر باشي... شايد يك ماموريت بلندمدتي چيزي رفتم. نگرانم اينجور كه تو مي خندي دلت براي من اصلا تنگ نشود.
پسرم روز خبرنگار بود. اما از تمام اين دويدن ها فقط فاصله اي بين ما مي افتد و گاهي مردمي كه نمي توانم برايشان كار بيشتري كنم. من مي خواهم خودم را براي تو خرج كنم.
1-راست مي گفت يکي از بچه ها. اكثر مردم بعد از پياده شدن از ماشين هاي مسافربر با تعجب يه 30ثانيه اي به باقيمانده پولي كه تو دستشون مونده نگاه ميكنند !
2- اوهوم...!!من واقعا خريد نکنم بهتر ه.بدترين ميوه هاي تاريخ را باقيمت وحشتناکي به من انداختند.نان بربری دونه ای 300 تومان ؟ باورت می شه ؟
3-بر ما گذشت نيک و بد اما تو روزگار*******فکري به حال خويش کن اين روزگارنيست
شعري به اين قشنگي را اخر بايد پشت در wc بنويسي عزيزم؟
4-جالبه يک گزارش زدم براي احزاب که مردم دغدغه هاي مهمتري از اين جيغ کشيدن هاي شما هم دارند که بجاي اين همه تيتر و مصاحبه که ما به ائتلاف مي رسيم يا نمي رسيم دو تا برنامه بدين که مثلا اگه شما بوديد براي گروني خونه يا چه مي دونم صد جور دردسر مردم چه نسخه اي مي پيچيديد؟
يکي از چپ/يکي از راست./يکي سرمقاله نوشت/يکي توي سايتش از خجالتمون در اومد.اون اقاي ريش سفيد معروف هم اومده بود سازمان خيلي مودبانه هر چي دوست داشت بهم گفت.
من چه گويم که تو را نازکي طبع لطيف ...........تا به حديست که اهسته دعا نتوان کرد
5-قرارمان فقط یک قصه بود و بعدش خواب... اما بعد از پنجمین قصه هنوز اثری از خواب در چشم هایت نيست...
مي گفتند از خانه فرش ايران که روبروي سفارت انگليس است يک تونل زده اند که افراد مرتبط با سفارت انگليس از آنجا به سفارت تردد مي کنند.صد جور حرف وحديث بود.به سخنگوي وزارت خارجه زنگ زدم با هم برويم انجا.گفت:"چه بلايي مي خواي سرما بياري؟!".نيامد.خودم رفتم آنجا.يک ظهر کلافه وگرم.مسوول فروشگاه نبود.جانشينش به من محبت کرد.اطمينان کرد.گفتم من از تونل تصوير بگيرم.گفت بگير.از داخل فروشگاه چهارتا پله مي خوردوتونلي در کارنبود.به دستشويي ختم مي شد.تصويرگرفتم و پلاتو دادم و آمدم بالا.حراست فروشگاه تازه داشت با مديرشان هماهنگ مي کرد.نمي دانستند من کارم را کرده ام.گفت:"ببخشيد!مي گن اجازه نداريد تصوير بگيريد.بايد هماهنگ بشه".هماهنگ بشه در ادبيات ما يعني عمرا!گفتم:"اي بابا!باشه!خداحافظ".
حراست يا دربان فروشگاه باهمکارانش تا دم در آمد.شک کرده بود.گفت: "اقاي نجف زاده!نکنه تصويري چيزي گرفته باشيد.مارو توبيخ مي کنن ها!".
تلخندي زدم و سوارماشين شدم.در راه وجدانم داشت پدرم را در مي اورد.البته من هم بيکار نبودم داشتم توجيهش مي کردم که من يک کاردارم اين ها هم کارخودشان را.فوقش نمي گذاشتند يا حواسشان جمع بود من تصوير نگيرم.
شب رسيدم خانه.حالت تهوع داشتم.از يک طرف گزارشم به شدت محتاج اين تصويرهابودو از طرفي مي گفتم حالا به من اطمينان کردند/شايد کس ديگري بود همان دم در عذرش را مي خواستند.
نکند من اين گزارش رابزنم و بعد اخراجشان کنند.توبيخشان کنند.ازنان خوردن بيفتند.ديده ام که گاهي يک مصاحبه همکارانم مثلا با يک راننده اتوبوس معترض به اخراج بنده خدا ختم شده.
همسرم گفت:" خب پخش نکن!فکرکن يک بچه مثل ما داشته باشه و ازکار بيکارش کنن .خداراخوش نمي اد".
وجدانم هم همين را مي گفت.اما پدرم درامده بود تا اين گزارش رابگيرم.با مديرم صحبت کردم -آدم فوق العاده باهوش و سالميست-وضع را درک کرد.گفت :"خب پخش نکنيم".(گفتم که آدم بامعرفتيست).
پخش نکردم.نوار را اصلا پاک کردم.گزارشم بيخود شد ولي وجدان سرويس شده ام از اين برزخ بيرون امد.يک نفس راحت کشيدم.ديدم پر از انرژي مثبتم.حالا از ان روزهمه اش دارد برايم اتفاق هاي خوب مي افتد.شب يک گلفروش پشت چهار راه کلي صدايم کردو تا آن طرف چهارراه دويد گل هايش را انداخت توي بغلم و قسمم داد که پول نمي خواهد.
صبح يک کلاس خبرنگاري داشتم با عنوان"سوژه يابي در خبر".اولين درسم براي بچه ها اين بود:
"گاهي سوژه هايتان شيطان مي شوند.وجدانتان را توجيه نکنيد!"
زندگي حکايت مرد يخ فروشيست که به او گفتند:"فروختي؟!" ...گفت: "نخريدند ولي تمام شد...!!".
این صفحه حاوی تمام نوشته هایی که به يادداشتهاي يك خبرنگار در August 2007 ارسال شده می باشد. نوشته ها بر حسب قدیمی تر به جدید تر فهرست شده است.
آرشیو قبلی July 2007 می باشد.
آرشیو بعدی September 2007 است.
در صفحه اصلی و یا با دیدن آرشیو می توانید موارد خیلی بیشتری پیدا کنید.