تارمويي لرزان...
سالها پيش وقتي خدا به من يك داداشي كوچك داده بود يك شعر گفتم....حالا داداشي من دانشجوي برق است و دفترچه شعرم رنگ و رورفته شده....شعرم را براي كيان مي خوانم...و خاطره هاي قديمي مثل برق ازجلوي چشمم مي گذرند.
***
كودكي كوچك و ناز
او ندارد دندان
برسرش مي بينم
تارمويي لرزان
****
توي آن گهواره
خنده را كم دارد
اشك از چشمانش
مثل باران بارد...
****
پشت اين چشمانش
چندچيزي پيداست
مادر و گريه و شير
همه فكرش اينهاست...
****
عاشق پستانك
گريه هايي دارد
خنده اش شيرين است
وه!چه حالي دارد
______________كيهان بچه ها-1368