« April 2007 | صفحه اصلی | June 2007 »

May 2007 آرشیو

May 2, 2007

صاف بزن بالا!

يكم- شب كه برگشتم خانه، ديدم يكي دارد ميان آشغال‌هايي كه دم در گذاشته‌ايم مي‌لولد. دلم برايش سوخت. گفتم آقا، روزي چه قدر درآمد داري؟!
نگاهم كرد.
گفتم اين سوژه از آن سوژه‌هايي است كه جان مي‌دهد براي گزارش . اما وقتي به من گفت كه از 7 بعدازظهر تا 9 شب كار مي‌كند و روزي 15هزار تومان كاسب است دلم براي خودم سوخت.
كاش او، از من يك گزارش تهيه مي‌كرد.

دوم- خب! ترکونديم رفت واقعا!بخش لينكهاي ژنريك حاضر شده و ملت مي‌توانند استفاده كنند!سيستم به اين صورت است كه شما از طريق لينكي كه سمت چپ همين سايت هست، وارد بخش عضويت مي‌شويد. فرم را پر كرده و عضو شويد. بعد از طريق بخش ورود به «مديريت لينك‌هاي ژنريك» وارد بخش مديريت شويد و لينك‌ها و مطالب جالبي كه مي‌خواهيد به ديگران معرفي كنيد در سايت ثبت كنيد. بعد از تأييد لينك‌هاي شما در آدرس http://link.najafzadeh.ir نمايش داده مي‌شود.(من که جاي شما بودم حالش رانداشتم از اين کارهاکنم). از امكاناتي كه توي اين چند روز اضافه مي‌شود، امكان نمايش لينك‌ها در سايت و وبلاگ شما و همين طور در صفحه اول سايت خودم هست.
سوم- زلفعلي خان دچار ريزش موي سر شده بود. هربار كه به سلماني مي‌رفت دستور مي داد گاهي فرق سرش را به طرف راست باز كنند گاهي به سمت چپ. كم كم موهايش ريخت و فقط يك دانه مو به سرش باقي ماند. ولي مردك همچنان به سلماني مي‌رفت و بار آخر سلماني از او پرسيد حالا فرقت را از كدام طرف باز كنم؟
مردك بيچاره گفت: صاف بزن بالا. اين قرتي‌بازي‌ها به ما نيامده.
حالا جريان آنهايي است كه زير لب نق مي‌زنند و پچ پچ مي‌كنند تا اين بلاگ و نظراتتان را مي‌بينند. پيشنهاد مي‌كنيم صاف بزنند بالا. اين قرتي‌بازي‌ها فقط مخصوص ماست.
4-اين مطلب ماهم به سررسيد.کلاغه به خونش نرسيد.راستي ما از اين به بعد بيشتر در مورد كلاغ‌ها مطلب مي‌نويسيم.
راستي اگه ديدي آقا كلاغه بعد از چهار، پنج سال به درختي كه مي‌خواست نرسيد فكر بد نكن! يا چند نفر از دوستانش سيريش شده‌اند و گير سه پيچ داده‌اند و كلاغه را برده‌اند خانه‌شان ماهواره تماشا كرده‌اند يا كلاغه رفته سرقرار يا مأمورها ريخته‌اند به مكاني و كلاغه را گرفته‌اند در حالي كه شيرموز مي‌خورده يا اين كه اگر خيلي نگرانش هستي يه زنگ بزن به موبايلش خب، عزيزم!

May 20, 2007

چرا نيستي تو؟!

تو كجايي الان؟! يعني من بايد اين نامه را دقيقاً به كدامين طبق از آسمان‌ها بفرستم عزيزم؟! شكم گنده بامشاد يا مدرنيته امروز مثل يك نون خامه‌اي است. اين وري‌ها مي‌گويند تويش لجن است و آن وري‌ها اعتقاد دارند بايد آن قدر بخوري تا رودل كني و دمر بيفتي. اين‌ها ما را از تو جدا كرده‌اند.
راستي ديشب كه به خوابم آمدي پير شده بودي. نگفتم كه شايد غصه‌ات بگيرد. وقتي رفتي جبهه با آن ساك سبك – كه حتي مرباي مامان را نبردي نكند بچه‌ها هوس كنند، كم باشد نرسد – صورتت مثل ململ بود و ميان آن همه مو، يكي فقط سپيد بود كه صدبار به من نشانش داده بودي. همان وقتي كه مي‌رفتيم از سر كوچه بستني بخريم و من از بغل تو پايين نمي‌آمدم. يادم هست. ديشب بغضم گرفت وقتي ديدمت ولي دستمال نداشتم كه يك دل سير گريه كنم. چه قدر فكر كردم صبح كه خدايا حالا كه همه قاطي كرده‌اند، من بايد اين‌ها را بنويسم يا ننويسم؟!
خدايا! خيلي از ما بچگي‌مان با صداي آژير قرمز و توپ و تانك گره خورده بود و بعضي‌هايمان البته نمي‌فهميديم ماجرا از چه قرار است. اما آنهايي كه فهميدند و ديدند هم حالا بعضي‌هايشان به يك آلزايمر ترش دچار شده‌اند. شايد هم آلزايمر دچار آنها شده است.
انگار بر تو چه گذشته است را كسي نمي‌خواهد براي ما بگويد. يك سري هم كه از بغل دست تو براي خودشان دكان دو نبش باز كرده‌اند...
چراچين افتاده زير چشمانت.چرا روزگارچنين است...چرانيستي تو...

May 31, 2007

آرزوهاي سوخته!

پيرزن هرماه يكبار جوان مي شد.وقتي نامه محمود مي رسيد انگار اكبراقا خدابيامرز هم از توي آن قاب عكس قهوه اي به رويش مي خنديد.سابق براين نامه هاي محمود زودزود مي رسيدند.پيرزن ديگر قبول كرده بود محمود درفرنگ ان قدرسرش شلوغ هست كه نرسد بيش از اين براي مادر بنويسد.
مريم دختر همسايه كه سه سال پيش شده بود نامزد محمود قدر پيرزن چشم انتظار نامه بود.پيرزن هروقت پستچي مي امد درخانه و صدا مي زد:"طوبي خانم!نامه...."...زود پنجاه توماني راازلاي قران بيرون مي اورد ومي گذاشت كف دست پستچي."خداخيرت بدهد".
بعدزنگ خانه مريم اينها را مي زد ودخترك چادرسفيدش را به سر مي كردومي نشستند باهم كنار حوض حياط.طوبي خانم قليانش راراه مي انداخت.عينك ته استكاني اش را مي زدوبه مريم مي گفت:"بخوان مادر!بلند بخوان...".
محمود نوشته بود چهارشنبه برمي گردم...

***
چهارشنبه از خانه پيرزن بوي الرحمن مي امد.مريم گريه مي كرد.محمود هنوز نرسيده بود.ديگ بزرگ وسط حياط /كنار همان حوض قديمي داشت قل قل مي كرد.چند تا بچه "بالا بلندي "بازي مي كردند.
خوب اگر نگاه مي كردي ...پيرزن آرزوهايش راكنار آتش ديگ جا گذاشته بود...

درباره May 2007

این صفحه حاوی تمام نوشته هایی که به يادداشت‌هاي يك خبرنگار در May 2007 ارسال شده می باشد. نوشته ها بر حسب قدیمی تر به جدید تر فهرست شده است.

آرشیو قبلی April 2007 می باشد.

آرشیو بعدی June 2007 است.

در صفحه اصلی و یا با دیدن آرشیو می توانید موارد خیلی بیشتری پیدا کنید.