« March 2007 | صفحه اصلی | May 2007 »

April 2007 آرشیو

April 7, 2007

تشکر از ممد آقا!

1-وقتي عراق بودم يک بار سروکارم براي صدور يک کارت ويژه به پايگاه امريکايي ها خورد.تقريبا 10 باربازرسي شدم.اولين حلقه سربازها قدشان خيلي کوتاه بود.سياه بودند.کدر بودند.قدشان ميني ماينري بود.يکيشان از فيجي بود .جلوتر که مي رفتم قدشان بلند ترميشد.بدبخت بيچاره هايي که براي گرفتن کمي دلاريا اقامت امريکا به عراق امده بودند را درموقعيت هاي پرخطرتر کاشته بودند.کم کم رسيدم به آخرين حلقه.جان بود فکرکنم افسر چشم آبي و قدبلندي که راحت زيرکولرلم داده بودوتوي چشمهاش هيچ مروتي نبود.گفتند براي صدور کارت بايد انگشت نگاري کنم.خون هم گرفتند.دوساعت طول کشيد تا ازمن اثرانگشت گرفتند.همه شان جمع شده بودند که اين اثرانگشتش چراثبت نمي شه!منم کم کم کپ کرده بودم خودم! حالا آشپز دفتر يک بيماري عجيب و غريبي گرفته بودومن ازترس مبتلا نشدن تند تند دستم را مي شستم.شايددليلش اين بود!
2-محمد اقا سلماني محله ما انقدر حرفهاي سياسي راباهيجان وحشتناکي به خورد من مي دادکه تو هم جاي من بودي با اون قيچي و تيغي که دستش بود جرات اظهارنظرمخالف نداشتي.آخرش هم دوتا جاپا گذاشت روي سرم.
محمد آقا!من الان چي کار بايد بکنم؟

April 13, 2007

خبرنگار و سناريو

1-هر خبرنگاري پيش از آن كه در صحنه گزارش حاضر شود حتي المقدور بايد طرح يا سناريويي واقعي و عيني و مبتني بر تحقيقات ، اطلاعات ، تجربيات و حاشيه هاي احتمالي رويدادي كه اتفاق افتاده يا مي خواهد اتفاق بيفتد ، ‌داشته باشد.
2-براي آن كه سناريوي گزارش فراموش نشود بهتر است به صورت مكتوب درآيد.
3-البته سناريوي گزارش ممكن است به دلايل مختلف مانند كامل نبودن تحقيقات ، ذهني بودن سناريو و عيني نبودن طرح و حوادث /سر صحنه كاملا تغيير كند.
4- اگر سناريو نداشته باشيم بايد شاهد مشكلاتي چون معطل شدن بيش از اندازه گروه خبري در صحنه و ناتواني خبرنگار در جمع بندي لازم تصويري و فكري باشيم .به باورم اهميت " گزارش متكي به سناريو "در برخي شبكه هاي تلويزيوني به حدي است كه نويسندگان و كارشناسان حرفه اي به خبرنگاران براي طراحي سناريو كمك مي كنند.
5-وجود يك "داستان كوچك" در دل سناريو مي تواند به جذاب شدن آن كمك بيشتري كند واگر خبرنگار سناريو نداشته باشد گزارش هدفمند و جذاب نخواهد شد.
6-ببخشيد اگر زيادي جدي شد!

April 23, 2007

رازنامه!

1-اميرکيان اسم کوچولوي وقت شناس من بودکه کاکل زري بود و وقتي به دنيا آمد عشق باريده بودوزمين تر شده بود.
اينکه باامدنش چه حس عجيبي دارم بماند.بماند که ويکتورهوگو مي گويد:"بچه ها مثل فرشته هاهستند.هرچقدرپاهايشان کشيده ترمي شود بال هايشان کوتاه"...وخداکندحالاحالاها بالهايش راازدست ندهد.
من قبلا به همسرم قول داده بودم وقتي کيان را خانه آورديم اگرشب هاگريه کرد من هم بيدارشوم.اما ديشب تا صبح گريه کردمن بازخواب بودم.انگارگوش هاي من به جيغ هاي بنفشش سازگاري داشت.صبح که با کلي تاخير رسيدم سرکار همه دلشان به حالم مي سوخت.مي گفتند: "معلوم است تا صبح چه کشيدي!"
گفتم: "پدرم درآمد.خيلي سخت بود"!
2-ديدم شما در بلاگ هايتان براي کيان جشن تولدراه انداخته بوديد.بزرگ شد نشانش مي دهم...ببين چه دوست هاي خوبي داشتم!
3-درعالم خبرنگاري دو اصطلاح داريم.خبرفوري و خبرسوخته.مازيارناظمي عزيز زودترازمن خبررسيدن کيان رازد.کار او يک "خبرفوري" بود.الان که من تازه دارم مي نويسم خبرکمي بيات شده.سوخته.
تعريف "خبر سوخته" يعني اين!

April 27, 2007

ماهي قرمز کوچولو!

وقتی آمد روی آب انگار گریه در چشمهایش نشسته بود و من مثل غربتی هایی که با یک حادثه، ته کاسه احساس را می لیسند بغضم گرفته بود. همان روزی که خریدمش یادم آمد که چه جسورتر از بقیه بود و از اندامش گرچه خون می چکید ولی عطوفتی خونین در آن نهفته بود.
حالا آمده روی آب و من گریه ام گرفته... خجالت می کشم به تو بگویم چه قدر بغض دارم. حالا من لابد باید با یک کیسه نایلونی از آب بیارمش بیرون و از ترس گربه بد هیکل که همیشه روی دیوار حیاط، انتظار این جور وقتها را می کشد، یواشکی زیر نیم متر خاک باغچه، خاکش کنم.
وای...
الان می خواستم بنویسم. اتفاقا خیلی هم انرژی داشتم ولی دیگر نمی توانم بخدا. کاش لااقل آبش را زودتر عوض می کردم. چه قدر من بدم که فقط چند روز اول نوروز برای این که مهمانها نگویند "آبش چه کثیف شده"، این کار را زود به زود می کردم.
خاطره ها گاهی چیزهای مزخرف و خطرناکی اند. من الان یادم آمد که 15 سال پیش وقتی جوجه ام را گربه برد و خورد شعر گفتم:
جوجه ام را امروز، آمدی و بردی/ دوستم می گوید ماهی اش را خوردی / کاش می دانستی که، جوجه من بوده/ماهی ای که خوردی، مال هومن بوده / من و هومن دو، گریه مان می آید/من و هومن از تو، بدمان می آید...
حالا ولی مردن تو، ماهی خوشگل من! نه تقصیر هیچ کس؛ من فقط مقصرم... همین.

April 30, 2007

عاشقانه بخوان....

نسل منفي يكم و منفي دوم و منفي سوم بيشتر در كوچه ها عاشق مي شدند. خوراكشان هم همسايه روبرويي بود. دعوا و كتك كاري و «آخ ديگه آبرومون جلوي در و همسايه رفت» هم هكذا. نسل صفرمي ها و نسل يكمي ها اما درشرايط ديگري عاشق شدند. آنها گاهي در پياده رو نامه هاي عاشقانه ردوبدل مي كردند و درعين حال گاهي كتاب هايي به هم مي دادند و زير جملات عاشقانه اش خط مي كشيدند. اين كار دو حسن داشت. يكي اينكه طرف تابلو نمي كرد كه بلد نيست يك نامه عاشقانه بنويسد دوم اينكه ادبيات هم وارد ماجرا مي شد. در همين فاصله كم كم در كشورهايي مثل هند با يك عينك جابجا كردن يابا يك بوق با يك درخت خيلي ها عاشق مي شدند.
وقتي به نسل ما كه سوم باشد نوبت عاشقي رسيد ديديم روش هاي بروز عشق و علاقه با سرعتي معادل سرعت نور افزايش يافته است. اتوبوس و رستوران و پيتزاي مخلوط و يك بليت سينماي اضافه و حتي روي ديوار توالت هاي عمومي ازعشق خوانده مي شد. بعلاوه چت روم ها كه خودش فرصت خفني بود براي اينكه شما بتركانيد.
اين مقدمه تاريخي را برايتان نوشتم كه اضافه كنم:
دراين ميان يك جور عشق ديگر هم بود كه گريبان يكسري آدم هاي صاف و صادق را گرفت. يعني آنها درحقيقت گريبان اين عشق را گرفتند.
همان هايي كه عشقشان ايران بود و درد دين داشتند. آنها رفتند جنگيدند تا من و تو سالها بعد راحت عاشق شويم و شيطنت كنيم... چه باك اگر باشند و گاهي سرمان فريادي هم بكشند!

درباره April 2007

این صفحه حاوی تمام نوشته هایی که به يادداشت‌هاي يك خبرنگار در April 2007 ارسال شده می باشد. نوشته ها بر حسب قدیمی تر به جدید تر فهرست شده است.

آرشیو قبلی March 2007 می باشد.

آرشیو بعدی May 2007 است.

در صفحه اصلی و یا با دیدن آرشیو می توانید موارد خیلی بیشتری پیدا کنید.