تشکر از ممد آقا!
1-وقتي عراق بودم يک بار سروکارم براي صدور يک کارت ويژه به پايگاه امريکايي ها خورد.تقريبا 10 باربازرسي شدم.اولين حلقه سربازها قدشان خيلي کوتاه بود.سياه بودند.کدر بودند.قدشان ميني ماينري بود.يکيشان از فيجي بود .جلوتر که مي رفتم قدشان بلند ترميشد.بدبخت بيچاره هايي که براي گرفتن کمي دلاريا اقامت امريکا به عراق امده بودند را درموقعيت هاي پرخطرتر کاشته بودند.کم کم رسيدم به آخرين حلقه.جان بود فکرکنم افسر چشم آبي و قدبلندي که راحت زيرکولرلم داده بودوتوي چشمهاش هيچ مروتي نبود.گفتند براي صدور کارت بايد انگشت نگاري کنم.خون هم گرفتند.دوساعت طول کشيد تا ازمن اثرانگشت گرفتند.همه شان جمع شده بودند که اين اثرانگشتش چراثبت نمي شه!منم کم کم کپ کرده بودم خودم! حالا آشپز دفتر يک بيماري عجيب و غريبي گرفته بودومن ازترس مبتلا نشدن تند تند دستم را مي شستم.شايددليلش اين بود!
2-محمد اقا سلماني محله ما انقدر حرفهاي سياسي راباهيجان وحشتناکي به خورد من مي دادکه تو هم جاي من بودي با اون قيچي و تيغي که دستش بود جرات اظهارنظرمخالف نداشتي.آخرش هم دوتا جاپا گذاشت روي سرم.
محمد آقا!من الان چي کار بايد بکنم؟