راز من!
1-الان همه دارند بهاريه مينويسند.دوباره گير ميدهند به ماهي قرمز وسبزه وعيدي وزيرشلواري راه راه بابابزرگ وخلاصه همان حرفهاي تکراري.من هم الان نيم ساعتي است به خودم فشار ميارم که يکجورديگر بنويسم...نمي شود.نمي ايد لامصب!
دوست دارم امسال يک s.m.s بزنم به خدا:"سلام!منو دوست داري هنوز؟"
يا به سرم زده يک متن نوستالژيک بنويسم براي نوک گنجشکها...
اين چندروزي که از تعطيلات مانده(هفته اولش را شيفت بودم)کلي کتاب نخوانده و فيلم نديده دارم.عيد ديدني هم خوش مي گذرد.بجز يکجاهايي که مجبوري بروي .بعضي وقتها که مجبورم به عيدديدني يک بنده خدايي بروم که زياد حال نمي کنم انقدر با موبايلم ور ميروم که زودتر تمام شود وبرگرديم خانه.
امسال مي خواهم سرعت نوشتن را چندبرابر کنم.دوست دارم بعد از يکسال وب نوشته هايم را يک کتاب کنم.از الان با انتشاراتي خوبي هم صحبت کردم.
دوست دارم يک سفرهيجان انگيز داشته باشم و خيلي بابت سال پيش از خدا ممنونم.بابت خيلي چيزها....
2-بزرگترين راز زندگي ام را تا چندروز ديگر برايتان مي نويسم...
3-مبارکه!