رفاقت...
1- ماشین نداشتم .دست دوستم بود.روبروی جام جم یه پیکان لاستیک دورسفید تهران-28 که از آینه جلوی راننده اش cdآویزان شده بود و چرخ های عقب را خوابانده بود و بوق بنزی وصل کرده بود جلوی پای من زد روی ترمز.بعدا فهمیدم راننده بچه مامازن بودوالبته عکس هایی از هدیه تهرانی و نیکی کریمی وپارسا پیروزفر را هم روی در چسبانده بود و یک کمی هم پشت مو گذاشته بودوآهنگ های نوستالژیک یک بنده خدایی را هم مدام زمزمه می کرد و یک سیگار هم پشت گوشش بود و ما البته با هم تریپ رفاقت برداشتیم.
وقتی داشتم پیاده می شدم انقدر زیربغلم هندوانه گذاشته بود و از گزارش های من تعریف کرده بود که "من در من نمی گنجیدم!".
تعارف می کرد.پول نمی گرفت.
_نه جون داداش اصلا امکان نداره!
بالاخره راضی شد...."اما سه برابر کرایه گرفت...!خوب شد پول توی جیبم بود!"
********************************************************************************************
2-من هنوز رفقای دوران دبستانم را هم حفظ کرده ام.حتی الان دلم برای همین راننده هم تنگ شده.تا الان هم کلی از این رفیق بازی و به قول اطرافیانم زیادی عاطفی بودن ضربه خوردم.اما ندهم چنین غمی را به هزار شادمانی....
3-کوتاه می نویسم چون خودم حوصله خوندن مطالب دراز ندارم.الان روزنامه نگاری در دنیا یعنی باکس های کوچک و جمع و جور...وب نگاری هم باید لابد یک چیزی توی همین مایه ها باشه...
4-هیچ چیز جذاب تر ومهم تر از این کامنت های تو نیست.وقت کردی اصلا برایم دشنامی بفرست...که عزیز تر از آن هدیه ندیدم به همه عمر!